دوچرخهسواری کجکی روی نوار زندگی!
چند وقت پیش به این فکر افتادم که از خانواده جدا شوم. البته جدای جدا هم نه، در حدی که توی یک خانهی نقلی زندگی کنم و مثلاً هفتهای دو سه بار بروم پیش پدر و مادرم و حتی گهگداری شب هم همانجا بمانم و توی اتاقم بخوابم. میخواهم نه سیخ بسوزد نه کباب.
راستش یکی از چیزهایی که توی فلسفهی زندگی من حرف اول را میزند استقلال مالی کامل است. اینکه خودم میروم سر کار و پول توجیبی نمیگیرم و حتی یکوقتهایی چهار تا خنزر پنزر برای خانه میخرم خوب است، این چندساله هم تا حدودی ارضایم کرده اما الآن دیگر فکر میکنم که کامل نیست.
زندگی فعلیام این بدی را دارد که میتوانم هر غلطی بکنم، بهپشتوانهی اینکه در بدترین حالت خانوادهای هست که پشتیبانم باشد. قضیهی همان کمکیهای دوچرخه است که خیال آدم را موقع یاد گرفتن دوچرخهسواری راحت میکند. طرف مطمئن میشود که از روی دوچرخه نمیافتد و تندتند رکاب میزند. کمکیها را که بردارند مجبور میشود حواسش را بیشتر جمع کند… یک شیرپاکخوردهای گفته بود که «زندگی مانند راندن دوچرخه است، شما نمیافتید مگر اینکه از پا زدن بایستید». حالا حکایت من است. به جایی رسیدهام که دوست دارم مجبور به پا زدن باشم. میخواهم آن کمکیها را بردارم که مطمئن شوم هر وقت پا نزنم با مغز میخورم زمین و دست و بالم زخمی میشود. آره خلاصه، یک همچین چیزی مد نظرم هست.
بگذریم… این قضیهی جدا شدن را هنوز توی خانه مطرحش نکردم، بهخاطر مادرم. بههرحال مادرها حساستر و دلنازکترند، معمولاً نمیتوانند حفظ ظاهر کنند، درجا سنگرشان را میسازند و مقاومتشان شروع میشود. البته پدرها هم کمابیش همینطورند ولی سعی میکنند خودشان را از تک و تا نیندازند. خب دروغ چرا، برای من هم سخت است که از پدر و مادرم جدا شوم. پدر و مادری که یک عمر هوایم را داشتند، از تصمیماتم حمایت کردند و تأثیرگذارترین آدمهای زندگیام بودند.
از وقتی یادم هست مادرم صبحها همیشه خودش درِ خانه را پشت سرم بسته و راهیام کرده، البته من دعوایش میکنم که مامان جان این کار را نکن، بچه که نیستم! از این دعواهای الکی که صدای آدم یکذره بلند میشود و معمولاً با گفتن یک اَه کشدار تمام میشود… ولی مادرم هم کارش را خوب بلد است.
«حالا که قدت از من بلندتر شد دیگه بچه نیستی؟ ها؟»
«اون وقتهایی که گریه میکردی و شب بیدار میموندم چرا این حرفها رو نمیزدی؟»
«برو برو تا نزدمت، حالا واسه ما بزرگ شده!»
«معلومه دیگه، شکمت سیر شده، داری غُر میزنی!»
خلاصه که هر دفعه یکجوری توپ را میاندازد توی زمین خودم و من هم که همیشه عجله دارم ادامهی حرفها را میگذارم برای بعد… هر جفتمان میدانیم که این «بعد» هیچوقت نمیرسد و همیشه در حد حرف باقی میماند، فقط بعضی وقتها دلمان میخواهد صبحمان را با کلکل شروع کنیم. تمام این دیالوگها هم برای این است که چند دقیقه بعدترش که تنها شدیم بهشان فکر کنیم و ناخودآگاه لبخند بزنیم، اصلاً این یکی از قواعد شیرین نانوشته بین من و مادرم است.
پدرم اما مثل مادرم عمل نمیکند. فقط یکجاهایی خودش را نشان میدهد و به آدم میفهماند که دورادور حواسش به همه چیز هست. حالا اینکه دهانش را موقع خوردن صدا میدهد و من از بچگی با این موضوع مشکل داشتم دلیل نمیشود که بد باشد! اتفاقاً بهنظر خودم آنقدر خوب است که چیز کوچکی مثل این را پیراهن عثمان کردهام و به عنوان نقطهی ضعفش اعلام میکنم.
اووووف، توی این چند روزه دارم مدام با خودم کلنجار میروم که تمام این حرفها را چطوری بگویم که پدر و مادرم احساس بدی پیدا نکنند. گفتم قبلش یکبار همه چیز را برای خودم مرور کنم، نتیجهاش شد این نوشتهی درهم و برهم. اصلاً چطور است همین را برای پدرم ایمیل کنم تا بخواند؟ فکر بدی نیست. حداقل وقتی قرار باشد رو در رو حرف بزنیم دیگر نیازی نیست که مقدمهچینی کنم، یکدفعه میشود رفت سراغ اصل مطلب. آره آره، همین کار را میکنم…! آن قسمت مربوط به صدای دهانش را هم میگذارم باشد، خودش هم تا حالا چند بار به این موضوع اعتراف کرده و گفته که دست خودش نیست. مگر آخرش چی میشود؟ مثلاً میخواهد سرم داد بزند که چرا این را نوشتی؟ خب بزند، اتفاقاً مدتهاست که مثل دو تا دوست با هم حرف میزنیم و حالا احساس میکنم که دلم برای داد زدنهایش تنگ شده!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
موسیو گلابی | ۱۰ شهریور ۱۳۸۹ | ساعت ۰۷:۱۹




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. هیچکس در ۱۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۲۵
آرزوی موفقیت دارم برات گلابی عزیز.
حرفای دل منو میزنید.
2. matti در ۱۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۲۲
salam moosio jan . vay man fekr mikardam shoma ezdevaj karde ied o kholase senetan ham hodode 35 ast ! aslan bavaram nemishod vaghti tarikhe tavalodetan ra didam .
be nazare man in mostaghel shodan fekre khily khubi ast . ye taghire bozorg ye zendegiye no .
movafagh bashi moosio !
————————-
من که خودم تا حالا چند بار سنم رو توی همین وبلاگ جار زده بودم! حالا جالبه که بعضی وقتا یکی میاد و میگه «اوه اوه، تو فقط فلانقدر سن داری؟ چقدر بدم اومد ازت!» انگار مثلاً من گفتم هشتاد سالمه!
3. فیلسوف13 در ۱۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۵۹
جناب موسیو گلابی اگه تونستی بالاخره بهشون بگی، یکجوری که بهشون برنخوره و کلی فکرا و احساسای وحشتناک نکنن، لطف کن و به منم بگو چکار کردی. من که چند ماهه توش موندم. هروقت میخوام حرفش رو پیش بکشم با گریه مامانم و سکوت بابام مواجه میشم. عجب گیری کردم
————————-
من که میخوام همین متن رو برای پدرم ایمیل کنم، حالا تا ببینم نتیجه چی میشه!
4. zahra در ۱۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۴۲
salam
man fekr nemikonam joda shodan lozooman mostaghel shodane va mostaghel shodan lozooman joda shodan!ama baz ………..salhe mamlekate khish khosrovan danand.lzat bordam chand ta az pos hatoono khoondam. movafagh bashidar har soorat.
5. خارخاسک 7دنده در ۱۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۱۱
آه موسیو جان سریع زار و زندگی ات را جمع کن برو در حد یک زیر پله یا زیر شیروانی هم که باشد کافی است .
پدر و مادرها هم باید روزی با این ماجرا رو برو شوند چه بهتر که تو زودتر با این قضیه رو برویشان کنی .
6. عادل در ۱۱ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۲۵
موسیو! مشکل اینجاست که قضیه هنوز تو کشور ما جانیفتاده است ….موسیو تابو شکنی سخته؛ زمان میخواد تا خانواده ها و مردم بتونند این قضیه رو باور کنند و برداشتشون این نباشه که هر کی خونه مجردی داره، برای خاک تو سریهاشه! شاید هم برای استقلال مالی و زندگی لازم است دست مادام گلابی رو بگیری بری سر خونه خودتون!
7. اوالونا در ۱۱ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۱۸
حتی با وجود علاقه ی شدید به خونواده ..بهترین کاره…از وقتی تنها زندگی می کنم با اینکه قبلش هم خیلی فکر می کردم مستقلم حداقل به نسبت دختر بودنم و در مقایسه با دوستام و این حرفا الان این حریم زندگی جدیدم رو با دنیا عوض نمی کنم.با اینکه خونه م خیلی کوچیکه..یک سوم امکانات خونه ی پدر و مادریمم ندارم… اتفاقا برایی پایداری روابط پر محبت خانواده خیلی انتخاب خوبیه..هر چی سنمون بیشتر بشه احتیاج به جایی داریم که فرمانده ی کل قوای زندگی باشیم! :)
همه دیر یا زود عادت می کنن…گریزی از این قضیه نیست بلاخره :)
موفق باشی
8. رویا در ۱۱ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۱۳
سلام. خوبین؟ خیلی وقته به این مساله فکر می کنم ولی در مورد خانوما خیلی اجرایی نیست!
9. کویریات در ۱۱ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۲۱
دقیقاً درک می کنم چی می گین. تجربه ی خوبیه مستقل شدن. و کلی چیز به آدم یاد می ده
10. matti در ۱۲ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۱۶
e . narahatet kardam moosio ? sharmande . ghasde bady nadashtam faghat ezhare taajob kardam hamin !
bazam bebakhshid .
:-)
————————-
من کجا ناراحت شدم آخه؟! اون جملهای هم که گفتم نظر بعضیهایی بود که شما جزوشون نبودی… واسه همین کلاً نیازی به عذرخواهی نبود!
11. ناشناس در ۱۲ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۱۳
bia anvare ab golabi. karato bokon va vase edame tahsil bia inja, intori mostaghel shodanet movajahe movajahe. jeddan migama. iran dige jaye mondan nsit.
12. دختر نارنج و ترنج در ۱۲ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۰۲
سلام موسیوی عزیز
امیدوارم هر تصمیمی که گرفتی برای انجامش موفق باشی. فکر بدی نیست.. یعنی بالاخره باید یه روزی این کار رو انجام بدی دیگه.. و هروقت بخوای این کار رو انجام بدی با همین مشکلات دست به گریبان خواهی بود.
ایمیل زدن فکر خوبیه… موافقم باهاش!
13. mahya در ۱۲ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۵۳
pedar ha mamulan taghate bishtari darand , agr tasmimet jedie va ba pedaret kenar umadi yejuri be mamanet begu ke kheyli narahat nashe… chon dar har surat ghose mikhoran maman ha bara bachashun!
14. بهاره در ۱۲ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۰۰
به نظرم بهتره همین صدای غذا خوردن بابات را ضبط کنی که هروقت مستقل شدی پخشش کنی و حسرت بخوری یا شاید هم بخندی
15. zizo در ۱۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۴۵
امنحان میشه..کامنتم میرسه؟
لعنت به این فیلترینگ…
16. zizo در ۱۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۵۱
بعد تقریبا ۶ ماه اومدم..یه چیزایی عوض شده انگار..خونه ی جدید..کم شدن نظرات که به خاطر این فیلتر لعنتیه
ولی یه چیز همونطوری باقی مونده .نثر شیرین وروانش
قلمت بی بلا
17. shahrzad.sh در ۱۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۰۲
این احساس استقلال رو نمی شه با یه دنیا عوض کرد.من که هنوز تجربه نکردم اما واست دعا می کنم که هر چه زودتر حسش کنی موسیو.باشد که ما نیز در این راستا دنباله رو شما باشیم :)
18. فضول باشی در ۱۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۵۳
من بعد از مدت ها دوباره بلاگت رو خوندم!!اونم چه پستی!!!!ببخشید فضولیه ها ولی چی به سر مادام گلابی امد؟
————————-
من مشکلاتی داشتم که قضیه رو یه مقدار پیچیده کرد و ادامهی ماجرا…
19. فابیو در ۱۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۵:۳۵
WOW!!!
You know what?! It was so excellent that I couldn’t be silent like always! I liked it
Good for your parents that you love them so much
good luck
20. یکبارگی در ۱۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۵۶
نکن موسیو! میل نزن
بلای من بدبخت سرت میاد
یه همچین غلطی کردم
بابام متن رو سرچ کرد
صاف رسید به وبلاگم
البته شاید تو با اینکه پدرت وبلاگ ات رو بخونه مشکلی نداشتهباشی
ولی من خونهبهدوش شدم
گفتم هشدار بدم بلا سر تو نیاد!
اگه هم شوخی بود که هیچ
من عادت دارم برم سر ِکار :دی
————————-
البته هنوز اینو واسش نفرستادم ولی تصمیمم قطعیه که بفرستمش… اگر هم به وبلاگم رسید اونقدرا مهم نیست، مهم اینه که تو نرفتی سر کار!
21. حدیث در ۱۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۵۶
اگه میخوای مثل دو تا دوست حرف بزنی که رو در رو بگی بهتره.نیست؟
————————-
مقدمهش رو غیرحضوری میگم، بقیهش رو حضوری!
22. رهایا در ۱۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۲۶
سلام گلابی جان . من هم میخواهم تاریخ تولدت رو بدونم . به کجا مراجعه کنم؟ اصلاً بگو خودت خلاصم کن. :)
————————-
منم میخواستم بگم لازم نیست جایی مراجعه کنی، همینجا خودم جواب میدم: هشت بهمن ۶۴
23. یاس در ۱۴ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۳۶
مستقل بودن خوبه . البته یک سری مشکلاتی هم داره اما در کل یه وقتهایی لازمه ، لازمه که آدم به خودش متکی باشه . اینجوری آدم قدر خانواده و پدر و مادر رو بیشتر می فهمه چون مجبوره خیلی کارها رو که تابحال نکرده ، انجام بده و بفهمه که چقدر پدر و مادرش زحمتشو کشیدن . کلا یه کمی از میزان وابستگی طرفین به هم کم میشه ، به نظر من وابستگی زیاد اصلا خوب نیست . به جاش دلبستگی زیادتر میشه . مثلا تو تنهایی می شینیو فکر می کنی که وای چقدر از صدای دهن بابات موقع غذا خوردن خوشت می اومده و نمی دونستی ، نمی دونستی چون همیشه میشنیدی.یا چقدر از اینکه مامانت هر روز راهیت می کرد لذت می بردی .
من همیشه حسرت می خورم که کاش قبل از مرگ پدر و مادرم ، خیلی از چیزایی رو که الان فهمیدم ، می فهمیدم ، آدم تا وقتی پیشه پدر و مادرشه ،بهشون اونطور که باید فکر نمی کنه ، خیلی چیزا رو نمی دونه ، به قول معروف آدم تا یه نعمتی رو داره قدرشو نمی دونه اما وقتی از دست بده تازه می فهمه چی بوده . خوبه که تو قدر نعمت هاتو قبل اینکه از دست بدی بفهمی و تا وقت هست سپاس گزاری کنی.
بیخیال اصلا ، بزار به حساب دلتنگی ، راستش یاد تنهایی اجباری خودم افتادم .
حالا آشپزی بلدی یا نه ؟
————————-
نه زیاد، باید یه کتاب رزا منتظمی هم بخرم!
24. ... در ۱۴ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۰۵
آقا هر جور بگی موضعشون یه جوره به نظرم. ما که گفتیم و خلاصه با آه و اشک جدا شدیم . ولی اگه میخوای چنین کاری کنی اول به همه چیزش فکر کن بعدا اقدام کن . فقط پول در آوردن شرط نیست . غذا درست کردن مهم تره . یه جوریه اینجوری . تو فرهنگ ما نیست . وقتی یکی اینکارو می کنه همه یه جوری نگاش می کنن انگار با خانواده اش مشکل داشته . خلاصه خودت رو برای هزار سوال چرت و پرت آماده کن و همچنین شب هایی که باید گشنه بخوابی و مامانی نیست که برات غذا حاضر کنه . تازه همیشه توی خونه تنها هستی و کسی نیست که سر به سرش بذاری .
25. دختر نارنج و ترنج در ۱۴ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۵۶
تو با من قهری موسیو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
————————-
وا، نه… آخه چرا باید قهر باشم؟!
26. بهار در ۱۴ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۴۳
منکه از این ایده استقبال میکنم . بالاخره باید از یک نقطه ای شروع کرد . خیلی از پدر و مادر ها عادت دارند فرزندانشون را تا وقتی مجردند ور دل خودشون نگه دارند و به محض اینکه طرف متاهل شد ، هلش بدن طرف خونه خودش…..خوبه شما هم از مجردی ذره ذره طعم استقلال رو زیر دندونات حس کنی…..
یک چیز دیگه…..درسته درآمد داری….ولی در امدت طوری هست که به غیر از نیازهای خورد و خوراک و احتمالا ۴ تا اثاثه برای همون خونه ، جواب کرایه را هم بده ؟ الان مشکل اول همه همین هزینه هست……..
27. میلاد در ۱۴ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۲۰
موسیو برو حال کن. من برات کامنت گذاشتم
28. negin در ۱۴ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۵۸
mishe yedoone az hamin matnaa benevisi man befrestam vasee oon pesare ke khosham miad va too fb esh zade in a relationship with gooOoze khaare gaaaavvv , mmmh????miisheeeee????
29. hapali در ۱۴ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۱۳
تست پیام ارسال شد
30. پدرام در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۱۲
والا چه عرض کنم
زندگی مجردی یک حال دیگری دارد. من به طور ناقص تجربه اش کردم بسی دو سال فکر کنم!
به هر حال مادرها هم دلسوزن دیگه. ولی رک باش و حرفتو بزن. به مامانا باشه اصلا نباید تکون بخوری یه وقت چربی هات آب شه! اونم پسر…!
31. پدرام در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۱۳
خدا لعنت کنه این فیلتر [....] رو! ببین کامنت های اینجا چقذه کم شده.
ولی ماشاا… به لایکش. گلابی گلابی حمایتت می کنیم…!
32. خرزوخان در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۳۰
چی شد نهایتا بهشون گفتی؟
33. SADAF در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۳۵
من به عنوان یه دختر مجرد که خرج خونه میدم الان احتیاج به ۵۰۰ تومن پول دارم همه به من چشمداشت جنسیتی دارن خواهش میکنم بهم کمک کنید شماره تماسم [...]
————————-
شمارهتون محفوظه ولی از کامنت حذف کردم تا خدای نکرده کسی مزاحمتی ایجاد نکنه. از طرف دیگه فکر کنم شما به من و بقیهی دوستان حق بدین که به یه کامنت یکخطی در دنیای پردروغ مجازی اعتماد نکنیم.
34. یک دوست در ۳۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۱۳
موسیو عزیز؛ از همین پست بلاگت رو ساب کردم تو گودر، هی اسمتو دیده بودم اما فرصت نشده بود بیام فضولی :) وای که دو سه روزه ناجور روی مغزم اومده این تصمیمت، یعنی از همین الان حسرت این خونه ی جدا رو می خورم!!!! امیدوارم موفق بشی! متاسفانه هنوز فرهنگ ما اجازه ی این تصمیم رو حداقل به نسوان جماعت نمیده!
در ضمن با اینکه چند روز بیشتر نیست اینجا میام اما متوجه غیبتت شده بودم! منم به اون ده نفر اضافه کن :)