خانواده‌ی سبز (شماره‌ی سوم، مرداد ۸۹)

پدرم اعتقاد دارد آفتاب مرداد از قدیم و ندیم جوری بوده که آهن را هم تاب می‌داده، چه برسد به چیزهایی مثل مغز که همین‌جوری هم نرم و راحت‌التاب است. در همین حال احمد جنتی اعلام می‌کند که سران فتنه یک میلیارد دلار گرفته بودند تا نظام را منقرض کنند و قرار بوده ۵۰ میلیارد دلار هم بعد از انجام کار بگیرند. مادرم می‌گوید بفرمایید، آفتاب آمد دلیل آفتاب! مادربزرگ می‌پرسد این آقا چکاره است؟ مادرم یک‌دفعه سر من داد می‌زند. همیشه موقعی که می‌خواهد موضوع را عوض کند به من گیر می‌دهد. می‌دانم، خجالت کشیده بگوید ایشان سلامت عقلی نامزدهای انتخابات را بررسی می‌کند!

در ادامه‌ی روند داغ بودن آفتاب مرداد، فرمانده‌‌ی نیروی انتظامی اعلام کرد که خطر مسافران بی‌حجاب از مواد مخدر هم بیشتر است. پدرم در موافقت با حرف‌های ایشان می‌گوید همان‌طور که مصرف کراک باعث به‌وجود آمدن کرم در بدن می‌شود دیدن مسافر بی‌حجاب هم باعث می‌شود کک به تنبان آدم بیفتد. همه لبخند می‌زنند، به جز من. توی فکر چند روز پیش هستم که یکی از همین مسافرهای بی‌حجاب را دیدم، هم کرمم گرفت، هم مجبور شدم چند تا رفتار پرخطر بکنم! خدا را شکر نه نیروی انتظامی از قضیه بو بُرد، نه پدرم… حالا من هم لبخند می‌زنم!

رییس فدراسیون جانبازان و معلولین که چشم دیدن لبخند ما را ندارد، بعد از قهرمانی تیم والیبال نشسته‌ی ایران در جام جهانی طی مصاحبه‌ای گفت که ثابت کردیم با توپ والیبال می‌توان پاسخ کارشکنی‌های آمریکا را داد. مادرم می‌گوید جواب اعتراض جوان‌های مردم را که با شیشه‌ی نوشابه می‌دادید قضیه‌اش فرق داشت، یک چیزی بگو که بگنجد! راست می‌گوید دیگر، باید کارشان را با توپ پینگ‌پنگی، تنیسی، چیزی شروع می‌کردند که آمریکا اینقدرها هم ناگهانی در چشم کشورهای دنیا تحقیر نشود!

می‌دانم دوست ندارید دوباره تکرار کنم اما هوا خیلی گرم شده و با این وضعیت هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد که انقدر زمان لازم باشد تا رییس جمهور دولت نهم اولین حرف جالبش را بزند! او گفت آن دسته از مصوبات مجلس را که اجرا نمی‌کنم قانون نمی‌دانم. در همین راستا آگاهان پرسیدند یعنی آن کارهایی که انجام می‌شود مطابق قانون است؟ بعضی از تحلیل‌گران با لحن چندش‌آوری گفتند بله، مطابق قانون جنگل است. من فکر می‌کنم تمام آگاهان، صاحب‌نظران، تحلیل‌گران، دانشجویان، بازاری‌ها، معلمین، پزشکان و حتی نمایندگان مجلس با شخص رییس جمهور مشکل دارند وگرنه حرفی که ایشان زده اصلاً هم حرف بدی نبوده، تازه این‌طوری تفکیک قوا هم بهتر مشخص می‌شود. تنها سؤالی که می‌تواند پیش بیاید این است که وقتی همه‌ی ملت با ایشان مشکل دارند پس با رأی چه کسی انتخاب شده؟ برادرم به‌خاطر گرفتن جواب همین سؤال است که هر چند وقت یک‌بار دست‌بند سبزش را می‌بندد و می‌رود توی خیابان باتوم می‌خورد… گویا بعضی از دوستان اعتقاد دارند که چنین سؤالی هم نباید پیش بیاید!
رییس قوه‌ی قضاییه گفت سخنانم در مورد علوم انسانی بالاتر از فهم رسانه‌های غربی‌ست. مادرم باز هم می‌گوید یک چیزی بگو که بگنجد مرد حسابی! این حرفش را نمی‌فهمم، بیخودی سرم را تکان می‌دهم. در همین حال معاون اول رییس دولت می‌گوید بشر امروز غربی از بز هم بدتر است… این یکی را دیگر می‌فهمم. هم معاونش را، هم رییس دولتش را، هم بزش را، هم ارتباط این سه تا را با هم!

در راستای ارتباط همان سه تا موضوعی که گفتم، رییس دولت می‌گوید که انگلیس جزیره‌ی کوچکی در غرب آفریقاست. یک‌دفعه برادرزاده‌ام به‌دلیل نامشخصی باربی‌اش را کنار می‌گذارد و شروع به خندیدن می‌کند. هر چقدر ازش می‌پرسم که چرا می‌خندی چیزی نمی‌گوید، البته یک اشکال کوچک این وسط هست، اینکه هنوز نمی‌تواند حرف بزند!
همین دوستمان چند روز بعدتر اعلام می‌کند که دولت ایران چون هم رأی ملت را دارد و هم تنفیذ شده، تنها دولتی در دنیاست که مشروعیت دارد. برادرم می‌گوید این را خودمان هم می‌دانستیم که رأی ملت را دارید، این یک ساله هم داریم خودمان را به در و دیوار می‌کوبیم که رأی‌هایمان را پس بگیریم و شما هم بروید فقط با همان تنفیذتان پز بدهید!

رییس قوه‌ی قضاییه ـ‌که خودش آدم سنگینی‌ست کلاً‌ـ می‌گوید توقع داریم که ادبیات رییس جمهور متین‌تر و فاخرتر باشد. یادم هست که مادرم هم تا همین چند سال پیش چنین توقعی از رییس جمهور داشت اما بعدش انتظاراتش را تقلیل داد به اینکه رییس جمهور لباس تمیز بپوشد و زیپش را بالا بکشد و فحش کمر به پایین ندهد… کاش این چیزها را هم جزو سوگند ریاست جمهوری می‌آوردند. حتی اگر توی مراسم تنفیذ هم روی این چیزها تأکید شود بد نیست، هم مشروعیت دولت را بیشتر می‌کند، هم مادرم خوشحال می‌شود!

در حالی که رییس قوه‌ی قضاییه و رییس دولت یکی در میان می‌روند توی آفتاب قدم می‌زنند و سخنرانی می‌کنند و قاعدتاً نوبتی هم که باشد نوبت رییس دولت است، پدرم توی ارکان حکومت شکاف ایجاد می‌کند و نوبت را به هم می‌زند. او می‌گوید توقع من این است که رییس قوه‌ی قضاییه اول وضعیت زندان‌ها را بررسی کند، بعدش سراغ ادبیات بقیه برود. در همین رابطه تعدادی از زندانیان در واکنش به شرایط نامناسب زندان اعتصاب غذا می‌کنند. پدرم می‌گوید که من شرمنده‌ی این آدم‌ها هستم، برادرم طبق معمول فحش می‌دهد، مادربزرگم یواشکی اشک می‌ریزد، مادرم نگران وضعیت جسمانی این زندانی‌هاست، میرحسین موسوی و مهدی کروبی و بقیه‌ی فتنه‌گرها هم یک حرفی در این مورد می‌زنند. فقط از دو نفر صدا در نمی‌آید، یکی همین رییس قوه‌ی قضاییه، یکی هم برادرزاده‌ام… که خب عذر دومی موجه است!

امروز مادربزرگم نشسته و خاطراتش را تعریف می‌کند. می‌گوید می‌خواسته برود چهار کیلو میوه و سبزی بخرد که چماق‌دارها را دیده و از ترس چادرش را سفت‌تر گرفته و برگشته خانه. مادرم یک دفعه سر می‌رسد و می‌گوید تو که پارسال از خانه بیرون نرفتی، این‌ها را توی ماهواره دیدی؟ مادربزرگ می‌گوید من که فقط فارسی‌وان نگاه می‌کنم مادر، دارم خاطرات کودتای ۲۸ مرداد را برایشان می‌گویم، مگر پارسال هم همین‌طوری بود؟ اینجای ماجرا را هم که می‌دانید، مادرم سر من داد می‌زند!

به آخرهای مرداد که می‌رسیم بحث حمله‌ی نظامی به ایران مطرح می‌شود، در این حد که احتمال چنین کاری کماکان وجود دارد و این گزینه هم روی میز است. فرمانده‌ی بسیج در همین رابطه می‌گوید منتظر بهانه هستیم تا قدس را آزاد کنیم. احمدی‌نژاد هم طی سخنان کوبنده‌ای اعلام می‌کند که در صورت حمله، پاسخ تهران کره‌ی زمین را شامل می‌شود… دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید که هوای آخر مرداد چقدر گرم و وحشتناک بوده! باز هم خدا را شکر که دمای هوا رو به کاهش است. من و بقیه‌‌ی خانواده که تصمیم گرفته‌ایم تا خنک شدن کامل هوا زیر کولر بنشینیم و نان و ماستمان را بخوریم. پدرم می‌گوید کاش مسئولان مملکت هم همین کار را بکنند!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه


موسیو گلابی | ۲ شهریور ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۱۵

دیدگاهتان را بنویسید

بازتاب این پست  |  اشتراک دیدگاه‌های این پست از طریق فید



  • 1. khale3harfi در ۲ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۱۲

    کلا همش درسته ولی از شرایط جدید تنفیذ که گفتی بسی خوشمان امد با این وضعیت رئیس جمهور بعدی احتمالا وقتی حرف میزنه باید یه آیکون +۱۸ گوشه تلویزیون بندازن

  • 2. papary در ۲ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۲۸

    موسیو چرا در مورد لولو ننوشتی پس؟

    ————————-
    جوابیه‌ی فیس‌بوکم رو با یه ذره دخل و تصرف اینجا هم می‌ذارم: نوشتن از جریان کذایی لولو، روند مطلب رو از اینی هم که هست فرسایشی‌تر می‌کرد، در ضمن تقریباً همه‌ی وبلاگ‌خون‌ها ازش خبر داشتن، بماند که به خودی خود هم خبر مهمی نبود. فقط قرار بود سطح شخصیت رییس جمهور نشون داده بشه که فکر کردم بهتره با موارد غیرتکراری‌تر نشونش بدم!

  • 3. اقدس خانوم در ۲ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۵۹

    والا بعضی همون مغز نرم رو هم ندارن آخه !!!

  • 4. minoo در ۲ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۲۵

    like it!!!(che bade ke inja emkanate like zadan ro nadare)

  • 5. پسر آبان در ۲ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۰۳

    مثل همیشه عالی نوشتی بودی گلابی خان

  • 6. سعید در ۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۰۲

    نابغه ای پسر! عالی بود، چقدر خندیدم.

  • 7. هایدی در ۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۰۸

    باز هم عالی بود ! مرسی

  • 8. بهار در ۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۴۳

    گلابی جان متاسفانه مشکل با کاهش دمای هوا حل نمیشه…الان گرمه ، پس فردا سرد میشه و مغز بخار کرده این عزیزان فریز میشه. اونزمان مجبوری خانواده سبز را هفتگی آپ کنی…

  • 9. پاپیون در ۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۵۹

    عالی بود موسیو گلابی عزیز …

  • 10. خانم هویج در ۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۲۸

    مثل همیشه خوب و عالی بود نثرت

  • 11. ونوس در ۴ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۰۲

    بی نظیر می نویسین!!!!!!! کاملا لذت بردم…

  • 12. میثم الله داد در ۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۳۲

    قبلاً هم گفتم. عالی!

    ————————-
    قبلاً هم گفتم. مخلص!

  • 13. ترلان در ۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۵۴

    قبلاَ نثرتون بهتر و روان تر بود……. با این حال هنوزم دوس دارم و میخونم!

  • 14. یک‌بارگی در ۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۰۲

    =))))

    بازگشت موسیو!

  • 15. fahimeh در ۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۰۶

    ممنون از اینکه مینویسی واینقدرم عالی…

  • 16. Ali در ۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۵۲

    ما تو ترکی یه ضرب المثل داریم که میگه
    اله جیر کی یاماخ تاپیلسین

    تریجمشم به عهده شما فکر کنم به درد خانواده سبز بیشتر بخوره

    ————————-
    آقا زحمت بکش اینو یه ترجمه‎ای هم بکن، به خود من که فحش ندادی؟!

  • 17. دوشیزه شب در ۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۱۶

    خندانم!گریه ام به خاطر پیاز رنده کردن است!

  • 18. شفته در ۷ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۲۶

    سبک وبلاگت به یک باره جه تغییری کرد

    ————————-
    چه تغییری کرده؟

  • 19. رامونا در ۷ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۴۷

    راستی موسیو
    فکر نکنی خاله زنکما ولی مادام گلابی چی شد ؟

    راستی دارم دیگه دارم از دانشگاه لعنتیمون خدافظی می کنم
    بالاخره !!!
    چند ساله دارم غر می زنم ؟؟؟؟

    ————————-
    آره، توی وبلاگت خوندم که قبول شدی. خواستم بهت تبریک بگم ولی دیدم تمام کامنتدونی‎ها رو بستی، توی کل آرشیوت حتی یه پست هم پیدا نکردم که کامنتاش باز باشن… به‎هرحال الآن تبریک می‎گم.
    دانشگاهمون هم خداییش بد نیست. به آدماش کاری ندارما، خودش بد نیست!

  • 20. ااحمد شریفی در ۷ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۱۴

    از اینجا رد میشدم، گفتم یک سلامی هم عرض کنم. دلم واسه اینجا تنگ شده بود

  • 21. ایراندخت در ۸ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۴۹

    گلابی/ اینو بخون:
    http://navije.blogspot.com/2010/08/blog-post_1812.html

  • 22. شب بو در ۹ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۳۷

    عالی بود موسیو جان مثل همیشه عالی

  • 23. بیتا در ۹ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۰۷

    عالی مینویسی مسیو
    فوق العاده نوشته هاتو دوست دارم
    علی الخصوص از وقتی فیلتر شدی

  • 24. اوالونا در ۹ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۱۴

    آخی….مغزم از خیلی چیزا داشت سووووت می کشید…اومدم اینجا حالم عوض شد!…مرسی موسیو..و برادر زاده ی فهیم و باقی دست اندر کاران..کولرهایتان روشن..ماست هایتان پر ملات..خانواده ی سبزتان شاد! :)



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه