مطالب منتشر شده در «شهریور ۱۳۸۹»
چند روزی نبودم، هیچکس هم نپرسید زندهای یا مُرده. فقط دو نفر توی فیسبوک سراغم را گرفتند و یک نفر هم ایمیل محبتآمیزی فرستاد که اینها سر جمع میشوند سه نفر! دو سه تایی هم توی وبلاگم پرسیدند که چرا سر و کلهات پیدا نشده. چند تا شدند؟ پنج شش نفر، اصلاً تو بگو ده نفر… این تعداد واقعاً مایهی آبروریزی نیست؟ یک شب که این سریالهای مبتذل صدا و سیما را با ده دقیقه تأخیر پخش میکنند چهارهزار نفرتان زنگ میزنید به روابط عمومیاش که چی شده؛ یعنی جذابیتهای من از سریال فاصلهها یا این مردک دهنمکی کمتر بوده؟ کم برایتان شیرینزبانی کردم؟ حالا بامزگیهایم به کنار، همین چند روز پیش بود که آمدم خودم و دوستم را در قالب یک پکیج طلایی عرضهی عمومی کردم، این را هم ندیدید؟ حتماً باید توی وبلاگم برنامهی ثابت استریپتیز داشته باشم که چشمتان را بگیرد؟ که آنوقت اگر دو شب نیامدم متوجه بشوید یک چیزی کم است؟
ای آقا… کمکم باید خرت و پرتهای این وبلاگ را جمع کنم و سقف و چهار تا ستونش را اجاره بدهم به یکی که بیاید اینجا نخود لوبیا انبار کند. ما که خیری ندیدیم، حداقل آن بدبخت بینوا چهار روز دیگر که این قضیهی یارانهها جدی شد دوزار پول به جیب بزند. گفتم یارانه… انگار جدی جدی قرار شده طرحش از چند روز دیگر اجرا شود. مطمئنم به دو ماه نکشیده انقدر نارضایتی عمومی زیاد میشود که یا رسماً اعلام میکنند غلط کردیم و گور پدر یارانهها، یا بیخیال بخش بزرگی از ماجرا میشوند و فقط بهخاطر اینکه ضایع نشوند میگویند داریم طرح را تمام و کمال اجرا میکنیم، یا اینکه نظام کلهم سقوط میکند و شاه بر میگردد!
واقعاً خدا قوت بدهد به شخص قوهی مجریه، مملکت را یکتنه دارد میچرخاند، منتها اشکالش این است که برعکس تمام جهان حرکت میکند. راستش من نمیفهمم چه نیتی پشت این قضیه هست که باید همیشه پشتمان را به دنیا بکنیم و راه برویم! سر همین قضیهی زایمانهای یک میلیونی خودتان دیدید چه قشقرقی راه افتاد دیگر. رفیقمان گفته بود همینطوری بچهدار شوید، نگران آیندهاش هم نباشید که دولت بهازای هر کدام یک میلیون میدهد. یکی هم نبود که بگوید تمام دنیا دارند این همه کاندومهای مختلف میسازند تا مردم هی فرت و فرت بچهدار نشوند؛ همهاش که بهخاطر جلوگیری از انتقال بیماری نیست. اگر فقط همین بود یک مدل درست میکردند و خلاص… وگرنه برای کسی که میخواهد جلوی بیماری را بگیرد چه فرقی دارد که طعم مقولهی طرف چی باشد یا کاندومش توی تاریکی برق بزند یا توی روشنایی چشمک بزند! باز جای شکرش باقیست که داخل دولت کمیتهای تشکیل نمیدهد که اعضایش بروند مردم را یکی یکی حامله کنند! والله بهخدا با این چیزهایی که من میبینم هیچ بعید نیست چهار روز دیگر چنین ایدههایی هم به ذهن مبارکشان خطور کند.
بگذریم، بحث یارانهها بود… من یکی که از همین الآن عزای زیاد شدن کرایه تاکسی را گرفتهام. نشستم با خودم یک حساب سرانگشتی کردم، اگر قیمتها مطابق تصور من زیاد بشود رفتنم به دانشگاه و محل کار عملاً توجیه اقتصادی ندارد! بهجایش روزها میروم توی راهپیماییها و تظاهرات ضددولتی شرکت میکنم، شبها هم این سریال «قهوهی تلخ» مدیری را از بقالی سر کوچه میخرم و تماشا میکنم. یکجایی میخواندم که این بندگان خدا دو سه میلیارد خرج کارشان کردهاند، آخرش هم صدا و سیما بازی درآورده و اجازهی پخش سریالشان را نداده. اگر حس و حال تماشای کارهای مدیری را دارید بروید سیدیهایش را بخرید. بنده خدا کلی خودش را خفه کرده که کپی نکنید و این حرفها. مراماً آدم باشید و این بیوفایی که در حق من کردید با تهیهکنندههای این مجموعه نکنید! بروید بخرید… بروید دیگر… من هم وبلاگم را تغییر کاربری میدهم، یک فروشندهی نخود و لوبیا هم پیدا میکنم که اینجا را اداره کند، اینطوری شاید بیشتر قدر آدمهایی مثل من را بدانید!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۵۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۹ شهریور ۱۳۸۹ | ساعت ۰۲:۴۴
جدا شدن از خانه و خانوادهی پدری مطابق برنامهی از پیش تعیینشده جلو میرود. دیشب و در مرحلهی اول، متن پست قبلی را برای ابوی عزیز فرستادم که بخواند. تا این لحظه هیچ عکسالعمل ویژهای از خودش نشان نداده، احتمالاً ایمیلش را هنوز چک نکرده یا شاید هم این گوگل خارجی نامسلمان آفتابهندیده متن فاخر من را انداخته توی اسپمها و قاطی جایزههای چندمیلیون دلاری و فروش داروهای تقویت قوای فلان و ماسماسکهای افزایش طول بیسار! حالا به محض اینکه خبری شد میآیم نتیجه را به شما هم اطلاع میدهم.
مرحلهی اصلی و سخت ماجرا همینجاست که دیر یا زود تمام میشود. بعدش میرسیم به اجاره کردن خانه و خرید وسایل و یاد گرفتن آشپزی و اینجور مسائل که فرع ماجرا حساب میشود… راستی توی خوانندههای وبلاگ من کسی نیست که مرفه بیدرد باشد و احیاناً یک واحد آپارتمان خالی برای اجاره به دو تا جوان رعنا داشته باشد؟! علاوه بر این اگر بخواهد بهپاس قدردانی از زحمات من در ارتقای سطح وبلاگنویسی فارسی یک تخفیف درست و حسابی هم بدهد که نور علی نور میشود. همینجا قول میدهم که اگر چنین خوانندهای پیدا شود بهعنوان تشکر اسم کوچکش را توی وبلاگم بنویسم و یک پست کامل هم به تعریف از خودش یا خانوادهاش یا هر کس دیگری که دلش خواست اختصاص بدهم! میدانم که نمیشود روی این حرکت من قیمتی گذاشت ولی بههرحال درست هم نیست که در ازای آن چندمیلیون تخفیف هیچ کاری نکنم. این وسط یکمقدار به نفع صاحبخانه میشود که اشکالی ندارد، فدای سرش!
حالا این به کنار… برسیم به قضیهی آن دو تا جوان رعنا که گفتم و همانجا ولش کردم. راستش دوستدخترم خانوادهاش را راضی کرده که اجازه بدهند قبل از ازدواجش با من زندگی کند. میدانید دیگر، بههرحال توی فرهنگ ما این چیزها هنوز جا نیفتاده و سخت است آدم به خانوادهاش بقبولاند… چی؟ معلوم شد که دروغ گفتم؟ خب، ترسیدم انگ گرایشات همجنسگرایانه بخورم. در واقع محمدنامی قرار است همخانهام باشد! دوست چندین و چندسالهی من است و از همه مهمتر اینکه میشود تحملش کرد! مشکل خاصی ندارد جز اینکه یکمقداری اهل دختربازی و این چیزهاست. البته به صاحبخانهی محترم از همین حالا میگویم که نگران نباشد. به محمد گفتهام که حق ندارد دست هر ننهقمری را بگیرد و بیاورد توی خانه. یک چیز دیگر هم بهش نگفتهام که حالا میگویم؛ همین امروز و فردا وبلاگم را میخواند و اینطوری در جریان قرار میگیرد!
ایشان میتواند دختر خانوادهداری را برای پشت سر گذاشتن دورهی معاینات اولیه به من معرفی کند. این دوره شامل بررسی سلامت عقلی، متانت، روابط اجتماعی و چیزهایی مثل این میشود و بعد از دو جلسهی چهارساعته نتیجهاش اعلام خواهد شد. حضور خود محمد هم در این جلسات مانعی ندارد…! بعد از اخذ تأییدیهی کتبی از من وارد فاز دوم میشویم. دختر خانم باید کاملاً در جریان قرار بگیرد که خانهی ما با قهوهخانه فرق دارد و اینطور نیست که به بهانهی دیدن دوستپسرش هر روز پیش ما بیاید. من خودم یک برنامهی زمانبندی با توجه به استانداردهای بازگشت میل و قوای جنسی تهیه میکنم و در اختیار طرفین ماجرا قرار میدهم که در فواصل زمانی معین لازمالاجراست. این موضوع را بهشکل زیرکانهای اجباری کردهام تا در دورهی بازگشت میل جنسی محمد یک آدم دلبرتر از من کنارش باشد و یکوقت ترتیب خودم را ندهد!
مسائل فرعی در روابط اندرونی مثل پوزیشنهایی که قرار میگیرند ـتا جایی که به خودشان و وسایل خانه آسیبی نرسانندـ به من ارتباطی ندارد اما هر زمانی که احساس کنم حرکاتشان مزاحم آرامش من و همسایهها شده در اتاق را باز میکنم و از خانه پرتشان میکنم بیرون. این کار را واقعاً میکنمها. تا زمانی هم که محمد نتواند دلیل موجه و محکمهپسندی برای پایان ارتباطش با دختر قبلی ارائه دهد، حق معرفی نفر جدید را نخواهد داشت.
خلاصه که لازم نیست صاحبخانه نگران باشد چون ما دو تا جوان واقعاً موقریم که صبح میرویم سر کار (مگر اینکه خوابمان بیاید) و شب برمیگردیم، شاید بعضی وقتها شبنشینی بیسر و صدایی داشته باشیم که طبعاً به صاحبخانه ارتباطی پیدا نمیکند، آشغالهایمان را بهموقع میگذاریم دم در و از همه مهمتر اینکه اجارهمان را سر وقت میدهیم. میدانم خیلی وقیحانه است اما باید بگویم که محمد بچهی خانوادهداریست، قدش فکر کنم حدود ۱۸۵ باشد، بر و رویش مشکلی ندارد، شکمش از این شیشتیکههاست (سیکس پک برای علاقهمندان!)، فوقلیسانس دانشگاه تهران میخواند، سوناتا دارد، خانهی پدریاش زعفرانیه است و در نهایت میتواند یکی از دخترهای مجرد و آشنای صاحبخانه را خوشبخت کند. اگر نمیخواهید از وبلاگنویسی من تشکر کنید میتوانید تخفیفی بابت این قضیه در نظر بگیرید… من که منم، محمد هم که اینطور، ما یک اکازیون واقعی برای هر صاحبخانهای هستیم!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۴۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۳۶
چند وقت پیش به این فکر افتادم که از خانواده جدا شوم. البته جدای جدا هم نه، در حدی که توی یک خانهی نقلی زندگی کنم و مثلاً هفتهای دو سه بار بروم پیش پدر و مادرم و حتی گهگداری شب هم همانجا بمانم و توی اتاقم بخوابم. میخواهم نه سیخ بسوزد نه کباب.
راستش یکی از چیزهایی که توی فلسفهی زندگی من حرف اول را میزند استقلال مالی کامل است. اینکه خودم میروم سر کار و پول توجیبی نمیگیرم و حتی یکوقتهایی چهار تا خنزر پنزر برای خانه میخرم خوب است، این چندساله هم تا حدودی ارضایم کرده اما الآن دیگر فکر میکنم که کامل نیست.
زندگی فعلیام این بدی را دارد که میتوانم هر غلطی بکنم، بهپشتوانهی اینکه در بدترین حالت خانوادهای هست که پشتیبانم باشد. قضیهی همان کمکیهای دوچرخه است که خیال آدم را موقع یاد گرفتن دوچرخهسواری راحت میکند. طرف مطمئن میشود که از روی دوچرخه نمیافتد و تندتند رکاب میزند. کمکیها را که بردارند مجبور میشود حواسش را بیشتر جمع کند… یک شیرپاکخوردهای گفته بود که «زندگی مانند راندن دوچرخه است، شما نمیافتید مگر اینکه از پا زدن بایستید». حالا حکایت من است. به جایی رسیدهام که دوست دارم مجبور به پا زدن باشم. میخواهم آن کمکیها را بردارم که مطمئن شوم هر وقت پا نزنم با مغز میخورم زمین و دست و بالم زخمی میشود. آره خلاصه، یک همچین چیزی مد نظرم هست.
بگذریم… این قضیهی جدا شدن را هنوز توی خانه مطرحش نکردم، بهخاطر مادرم. بههرحال مادرها حساستر و دلنازکترند، معمولاً نمیتوانند حفظ ظاهر کنند، درجا سنگرشان را میسازند و مقاومتشان شروع میشود. البته پدرها هم کمابیش همینطورند ولی سعی میکنند خودشان را از تک و تا نیندازند. خب دروغ چرا، برای من هم سخت است که از پدر و مادرم جدا شوم. پدر و مادری که یک عمر هوایم را داشتند، از تصمیماتم حمایت کردند و تأثیرگذارترین آدمهای زندگیام بودند.
از وقتی یادم هست مادرم صبحها همیشه خودش درِ خانه را پشت سرم بسته و راهیام کرده، البته من دعوایش میکنم که مامان جان این کار را نکن، بچه که نیستم! از این دعواهای الکی که صدای آدم یکذره بلند میشود و معمولاً با گفتن یک اَه کشدار تمام میشود… ولی مادرم هم کارش را خوب بلد است.
«حالا که قدت از من بلندتر شد دیگه بچه نیستی؟ ها؟»
«اون وقتهایی که گریه میکردی و شب بیدار میموندم چرا این حرفها رو نمیزدی؟»
«برو برو تا نزدمت، حالا واسه ما بزرگ شده!»
«معلومه دیگه، شکمت سیر شده، داری غُر میزنی!»
خلاصه که هر دفعه یکجوری توپ را میاندازد توی زمین خودم و من هم که همیشه عجله دارم ادامهی حرفها را میگذارم برای بعد… هر جفتمان میدانیم که این «بعد» هیچوقت نمیرسد و همیشه در حد حرف باقی میماند، فقط بعضی وقتها دلمان میخواهد صبحمان را با کلکل شروع کنیم. تمام این دیالوگها هم برای این است که چند دقیقه بعدترش که تنها شدیم بهشان فکر کنیم و ناخودآگاه لبخند بزنیم، اصلاً این یکی از قواعد شیرین نانوشته بین من و مادرم است.
پدرم اما مثل مادرم عمل نمیکند. فقط یکجاهایی خودش را نشان میدهد و به آدم میفهماند که دورادور حواسش به همه چیز هست. حالا اینکه دهانش را موقع خوردن صدا میدهد و من از بچگی با این موضوع مشکل داشتم دلیل نمیشود که بد باشد! اتفاقاً بهنظر خودم آنقدر خوب است که چیز کوچکی مثل این را پیراهن عثمان کردهام و به عنوان نقطهی ضعفش اعلام میکنم.
اووووف، توی این چند روزه دارم مدام با خودم کلنجار میروم که تمام این حرفها را چطوری بگویم که پدر و مادرم احساس بدی پیدا نکنند. گفتم قبلش یکبار همه چیز را برای خودم مرور کنم، نتیجهاش شد این نوشتهی درهم و برهم. اصلاً چطور است همین را برای پدرم ایمیل کنم تا بخواند؟ فکر بدی نیست. حداقل وقتی قرار باشد رو در رو حرف بزنیم دیگر نیازی نیست که مقدمهچینی کنم، یکدفعه میشود رفت سراغ اصل مطلب. آره آره، همین کار را میکنم…! آن قسمت مربوط به صدای دهانش را هم میگذارم باشد، خودش هم تا حالا چند بار به این موضوع اعتراف کرده و گفته که دست خودش نیست. مگر آخرش چی میشود؟ مثلاً میخواهد سرم داد بزند که چرا این را نوشتی؟ خب بزند، اتفاقاً مدتهاست که مثل دو تا دوست با هم حرف میزنیم و حالا احساس میکنم که دلم برای داد زدنهایش تنگ شده!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۳۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۰ شهریور ۱۳۸۹ | ساعت ۰۷:۱۹