پدر خوب، پیشنهادی که نمیتونی رد کنی!
چند روز پیش برادرزادهام سه ساله شد، یعنی الآن یک دختر سه سال و چند روزه شده. این قسمت دوم را گفتم چون معمولاً وقتی میگویم فلانی اِنساله شده خیلیها میپرسند اِنسالش تمام شد یا رفت توی اِنسالگی؟ در واقع این توضیح را نوشتم که در جواب به سؤالهای احتمالی آینده صرفهجویی کرده باشم. بگذریم…
قرار شد فامیلهای نزدیک برای شام تولدش دور هم جمع شوند. این فامیلهای نزدیک شامل مادربزرگها میشد و پدربزرگش (خدا پدربزرگ مادریاش را هم بیامرزد) و من و داییاش… دلم برای بچههای الآن میسوزد، یکجورهایی تک و تنها بزرگ میشوند. بچههای قدیم که اینطوری نبودند، نمونهی حی و حاضرش هم خود من. آنقدر خاله و عمه و دایی و عمو دارم که میشود باهاشان یک تیم فوتبال کامل درست کرد، با سرمربی و مربی بدنساز و ماساژور و تمام ذخیرههایش. یا یک کابینهی کامل مثل همین کابینهای که الآن هست و رییسش یک روزی بچه بوده، حالا هم عمه و عمو و خاله و خانباجی را جمع کرده و دارند دور هم مملکت را اداره میکنند!
البته فضای زندگی بچهها هم یکجورهایی عوض شده. چند روز پیش برادرم تعریف میکرد که یکی از پسرهای مهدکودک بچهاش صاف صاف رفته و به یکی از دخترهای آنجا پیشنهاد دوستی داده. سن جفتشان را که روی هم بگذاری در خوشبینانهترین حالت هفت هشت سال میشود ولی طرف شهامت به خرج داده و جلو رفته و بهقول شاعرگفتنی «یه بوس بده قول میدم به کسی نگم بوس دادی» و بعدش هم احتمالاً آره و اینا!
زمان ما کجا از این صحبتها بود؟ فوق فوقش از این چیپسها بود که توی این کیسههای دراز میریختند و سرش هم مقوا منگنه میکردند. بعد ما این را خرچ خرچ میخوردیم و از جلوی دخترهای همسایه رد میشدیم و بهشکل احمقانهای فکر میکردیم که اینجوری به ما حسودی میکنند و دوستدخترمان میشوند. قسمت جالب ماجرا این بود که آنها هم واقعاً بهشکل احمقانهای حسودی میکردند و میرفتند برای خودشان از این اسمارتیزهایی میخریدند که شکل عینک بود، لابد با این هدف که ما قدم جلو بگذاریم! هنوز نمیفهمم چرا این کارهای بیسر و ته را میکردیم. مثلاً داشتیم اینطوری مخ همدیگر را میزدیم؟ بهفرض ما چیپس میخوردیم، آنها اسمارتیز، بعدش فکر میکردیم حالا وقتش شده که همدیگر را بغل کنیم؟! گذشته از این قضیه هیچوقت نفهمیدم چرا همیشه دستهجمعی مخ همدیگر را میزدیم! مثلاً چهار تا پسر بودیم و چهار تا دختر ولی همه با هم میرفتیم. انگار هیچکس برایش فرقی نمیکرد کدام یکی از اعضای تیم مقابل گیرش میآید، فقط یک چیزی ته دل همه میگفت که این کار باید دستهجمعی انجام شود تا به نتیجهی مطلوب برسد. بزرگتر که شدیم میل به کار گروهی در وجودمان باقی نماند ولی خب باعث شد درصد فانتزیهای گروهی در نسل ما بیشتر از حد نرمال باشد… یا شاید هم نرمال باشد، این یکی را مطمئن نیستم!
خلاصه که ما در این شرایط عجیب و غریب بزرگ شدیم و تازه با ورود موبایل و اینترنت و ماهواره و اینها بود که فهمیدیم میشود با جنس مخالف هم مثل آدم ارتباط برقرار کرد. مثلاً میشود دو تا پسر و دختر با هم شام بخورند به همان سادگی که دو تا پسر میتوانند. بعضی وقتها با خودم فکر میکنم اگر فقط همان تفسیرهای عجیب و غریب از روابط دختر و پسر یک چند سالی زودتر حذف میشد اوضاعمان خیلی بهتر از الآن بود.
البته من آنقدر نمیفهمم که بخواهم شرایطی اجتماعی و فرهنگی مملکت را تحلیل کنم اما حس میکنم هنوز هم «یک دست» نامرئی نمیخواهد بگذارد اوضاعمان بهتر شود و با همین تحلیل دوزاری به این نتیجه رسیدهام که باید ایستادگی کنم و نگذارم نسل بعدی مثل من بزرگ شود. راستش را بخواهید از تصور اینکه پسری دارم که مدرسه میرود اما مثلاً با دوستهایش توی خیابان چرخ میزند و سعی میکند دختر مورد علاقهاش را از طریق خرچ خرچ چیپس و پفک بهدست بیاورد خجالت میکشم. رک و راست بگویم، اگر پسرم تا ده سالگی نتواند با روش متمدنانهای دوستدختر پیدا کند از خانه پرتش میکنم بیرون، با همین پاهای خودم. کاری که پدرم هم باید با من میکرد… و متأسفانه نکرد!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
موسیو گلابی | ۷ مرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۲۲:۴۷




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. عادل در ۷ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۵۱
آخ گفتی موسیو؛ چی میشد که این تابوهای مسخره و کوفتی تو بچگیم نبود؛ چی میشد که زودتر میفهمیدیم پوشالیند؛ زودتر معلوم میشد حبابند؛ اصلاً چرا باید اینقدر مغز ما پر از خطهای قرمز و بنفش و صورتی باشه اون هم اما و اگرهای بچگی …..ترجیح میدم پدر نشم تا اینکه ببینم بچه م هم همون مرزها براش وجود داره و به روحیه ش تجاوز میکنن!
2. محیا در ۸ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۴۹
چقدر خندیدم سر اون قسمت که اگر تا ۱۰ سالگی دوست دختر پیدا نکرد پرتش می کنی بیرون :))
تولد برادر زاده ت مبارک! :) انشالله ۱۲۰ سالگیش! :)
3. محیا در ۸ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۵۰
اوه راستی کلی از عنوان پست خندیدم =))
لایک
4. یه نفر در ۸ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۵۵
گلابی شنیدم آدم مهمی شدی.شنیدم فرت و فرت فیلتر میشی.داداش اینا از نشانه های آدمای مهمه.
5. مضراب در ۸ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۱۶
ببین همه اینا رو وقتی می تونی اجرا کنی که پسر همایونی اصولاً دلش خواسته باشه دوست دختر داشته باشه (بعضی ها کلاً تو فاز این چیزا نیستن . دختر و پسرش هم فرق نداره)
اگه نخواسته باشه همه اینا که گفتی از بیخ و بن رو هواست بابا :)
یه بابای متمدن زورکی چیزی رو به بچه اش نمی قبولونه اونم تو ۱۰سالگی … آخرش همه مون بر می گردیم به همون دیکتاتوری که تو خون مون رسوخ کرده :))
6. شاهزاده خانم سیارک 378-1 در ۸ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۲۰
سلام موسیو
خوشحال میشم تز تربیتی شما درباره “دختر” آینده تون رو هم بدونم.
ارادتمند
(:
————————-
اونم مشابه همونیه که در مورد پسرم گفتم، با همون شرایط!
7. ناشناس در ۸ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۴۴
سه سال چند روز یعنی الان ۴ سالش یا همون سه سال؟:)
————————-
همون چند روز!
8. friend در ۸ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۰۴
موسیو خیلی داری اروپایی فکر می کنی.داری راجب به یه اقلیت خیلی خیلی میکروسکوپی حرف می زنی اگه پسرت از اون یکی اقلیت خیلی خیلی بزرگ خواست دوست دختر بسونه چی؟هنوز که هنوزه از خانواده های خیلی آوانگارد میگما تو کتشون نمی ره دختراشون دوست پسر داشته باشن.این از طرف دخترا.پسرا باز دست و بالشون باز تره.
————————-
من نمیتونم دیدگاه اون خانوادههایی رو که گفتی هضم کنم. دختری که درست بزرگ شه میتونه با یه پسر دوست باشه بدون اینکه بهقول دوستان عزیزمون مفسدهای بهوجود بیاد؛ در مورد پسرها هم ایضاً همین نظر رو دارم. بهنظر من دوستی با آدمها هیچ ارتباطی به جنسیتشون نداره و هرقدر با خودم کلنجار میرم نمیتونم بپذیرم که دختر و پسرهایی که با هم میچرخن لزوماً باید دستی به سر و گوش هم بکشن!
دوباره تأکید میکنم که این فقط دیدگاه منه و قبول دارم که همهگیر نیست اما به گمونم تا چند سال دیگه این اقلیت خیلی میکروسکوپی که گفتی تبدیل به اقلیت بزرگتری میشن و یا حتی اکثریت تأثیرگذاری خواهند شد… البته دیگران میتونن در این زمینه نظر مخالفی داشته باشن و نظرشون کاملاً محترمه. بههرحال هر کسی راه خودش رو میره و آخر سر هم میذارنش توی گور خودش!
9. ساقی در ۹ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۲۸
موسیو گلابی من نظر کاملا عکس شما رو دارم شاید اینکه یه دختر و پسر بتونن یه رابطه ی درست با هم دیگه داشته باشن چیز خیلی خوبی باشه ولی اینکه بخوای یه دنیای بچگونه ی قشنگو با همه ی دوستی های ساده و بی آلایشش با عقایدی که اسمشو میذارید تمدن نابود کنی خیلی خود خواهیه.چیپس و پفک و اسمارتیز سر جای خودش،یه رابطه ی متمدن هم در زمان خودش سر جای خودش.البته این فقط یه دیدگاه شخصیه
خوشحال میشم دیدگاه شما رو هم در مورد نوشته هام بدونم.سر بزنید
10. سحر در ۹ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۰۱
چرا نمیشه نظر گذاشت؟
————————-
خب گذاشتین که!
11. بانوی اردیبهشت در ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۲۱
متن جالبی بود موسیو گلابی. ممنون. به نظر من هم دوستی با آدمها ربطی با جنسیتشون نداره، تا زمانی که تعریف دوستی یک رابطه انسانی ساده و سازنده باشه نه بهره کشی.
12. waterlily در ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۲۳
Luv ya..
13. shagahyegh در ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۲۳
kheili khoob bood!
14. دروغگوی خوش حافظه در ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۲۴
دوست دختر خوب چی؟
————————-
چیش چی؟
15. سحر در ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۱۲
به جون خودم گلابی جون پدرم در اومد تا اون نظر ثبت شد . خوشحالم که دوباره میتونم بخونمت. اگه دوست داشتی به وبلاگ منم سر بزن.
http://dayzad.blogsky.com/
16. مهسا در ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۱۳
عالی بود موسیو گلابی!خیلی خوشحالم که دوباره نوشتی ;-)
17. بهار در ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۳۵
سرعت تحولات خیلی زیاد شده……اگر در گذشته لازم بود واقعا زمان زیادی بگذره و تغییرات آرام اجتماعی و فرهنگی که به کندی رخ میداد تا حدودی بر طرز تفکر عموم مردم اثر بگذاره …الان با رسانه های ارتباط جمعی قرن ۲۱ سرعت دسترسی به فضا ها و آشنایی با فرهنگ ها و محیط هایی متفاوت با آنچه پیش از این دیده و لمس کرده بودیم به مراتب زیاد تر شده و طرز فکر سنتی که همچنان بر بدنه جامعه حاکمه با سرعت بیشتری مورد نقد و ایراد قرار میگیره.
ولی اون دست نامرئی به اصول تار عنکبوت بسته خودش پایبنده و بر مبنای همون اصول شکل گرفته و با نقد اون اصول خودش زیر سوال میره……طبیعیه که برای حفظ بنیان تفکری که اگر موجود نباشه خودش هم موجود نخواهد بود از همه ابزاری که به مقدار زیادی هم در اختیار داره استفاده میکنه.
18. ali در ۱۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۴:۴۸
دقیقا نگفتی الان سه سال و سه روز ه یا سه روز از سه ساله شودنش میگذره؟ برو تو ای.کیو.
19. یک عدد جوجه در ۱۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۳۵
گلابی جان اینا به نظرت الآن به تولد خواهر زاده ات ربط داشت؟
بعدش هم من فکر کردم همون رستوران پدر خوب و میگی
20. نازگل در ۱۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۲۶
این بچه های الان احتیاجی به پدر بد و خوب ندارن ! خودشون استادن !! تازه بوس هاشون هم از همون عنفوان کودکی اساسیه .. کلا با لب و لوچه میان جلو !
21. hamid در ۱۲ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۳۹
کی بشه قسمت درباره ی من رو پر کنی