خانوادهی سبز (شمارهی دوم، تیر ۸۹)
اصولاً سالهاست که مردم با پشت سر گذاشتن خرداد وارد تیر میشوند. خانوادهی ما هم تصمیم میگیرند همین کار را بکنند و به ترتیب و مثل بچهی آدم در ماهها حرکت کنند. هنوز به روز دوم نرسیدهایم که از حسین شریعتمداری بهعنوان سردار جنگ نرم تقدیر میشود. پدرم میگوید کسی که اگر ولش کنی بهجای خودکار با چوب و شیشه نوشابه مینویسد کجایش نرم است؟ خب یکدفعه بروند از احمد جنتی بهعنوان سرباز جوان ولایت و از اندی هم بهعنوان سرهنگ مداحی اهل بیت تقدیر کنند. من میخندم، برادرم فحش میدهد، مادربزرگم هم تسبیح میزند و فارسیوان نگاه میکند!
ماهواره بهشدت روی خانوادهمان تأثیر گذاشته جوریکه مادربزرگم دنبال جرونیموی خودش میگردد، من شبها خواب دختر همسایه را میبینم و عمویم رفته کلمبیا تا همانجا یک چرخی بین جمعیت بزند. در این شرایط نمایندهی ولی فقیه در دانشگاه یزد که یا تلویزیون ندارد یا اگر دارد رسیور ندارد یا اگر رسیور هم دارد فقط جام جم را تماشا میکند یا اگر کانال دیگری را میبیند فارسیوان را نمیبیند یا اگر فارسیوان را میبیند فقط تبلیغاتش را میبیند یا… یا اصلاً همینطور بیخودی و بیجهت اعلام میکند که پوست آرنج شبیه پوست بیضه است و بههمین دلیل نباید لباسهای آستین کوتاه پوشید. فردا صبح یواشکی میروم جلوی آینه تا ابعاد قضیه (!) را بررسی کنم. در حال برانداز کردن شکل و شمایلش هستم که یکی داد میزند «خفه شو، بتمرگ پفیوز»! معلوم میشود مذاکرات مجلس را دارند در رادیو پخش میکنند و یکی از نمایندگان مجلس که از قضا پسر شهید مطهری هم هست مشغول اختلاط با یکی دیگر از نمایندگان مجلس است، منتها چون عصبانی شده میخواهد رسماً اختلاط کند! برادرزادهام میپرسد ادب مرد فقط به ز دولت اوست یا به ز مجلس او هم هست؟ مادرش میگوید در ایران استقلال قوا داریم و این دو تا ربطی به هم ندارند. برادرم میگوید البته مجلس در رأس امور است دخترم!
در همین گیر و دار قوهی قضاییه که یک قوهی مستقل دیگر است برای دو نفر از متهمان حوادث کهریزک حکم قصاص صادر و آنها را محکوم به اعدام میکند. مادرم میگوید آنهایی که در کهریزک تجاوز کرده بودند را هم قصاص میکنند؟ اصلاً چطور قصاصشان میکنند؟ برادرم میپرد وسط و یک حرفهایی در مورد رادان و مرتضوی میزند. حرفهایش در مورد بهرام رادان را میگذارم به حساب اینکه به قیافهاش حسودی میکند ولی هر چقدر فکر میکنم نمیفهمم مرتضوی این وسط از کجا پیدایش شده، احتمالاً منظورش همان حسام نوابصفوی خودمان است. خجالت میکشم برادرم را به دوستهایم نشان بدهم بس که اطلاعات عمومی ندارد!
تیمهای استکبار جهانی در جام جهانی بهشکل مفتضحانهای حذف میشوند. یک هشتپای آلمانی هم این وسط پیدا شده که پشت سر هم نتایج بازیها را درست پیشبینی میکند. پدرم میگوید کاش قبل از انتخابات پارسال دو تا ظرف سبز و قرمز درست میکردند تا ببینند این هشتپا از کدامشان غذا میخورد. مادرم میگوید حتماً از ظرف سبز غذا میخورده و بعدش میرفته توی ظرف قرمز کارهای دیگرش را میکرده. من همچنان میخندم، برادرم فحشش را میدهد و مادربزرگم هم کماکان فارسیوان نگاه میکند، با این تفاوت که دیگر تسبیح نمیزند!
از طرف دیگر بازاریهای تهران نشستهاند بهخاطر اعتصاب و در اعتراض به مالیات هفتاد درصدی، جلوی مغازههایشان تسبیح میزنند و کرکرهی مغازههایشان را هم پایین کشیدهاند. دولت عدالتمحور هم که اساساً اسمش روی خودش هست فوری عدالت را برقرار میکند و کل مملکت را بهخاطر گرمای بیسابقهی هوا یکدفعه تعطیل میکند! عمو جان از کلمبیا زنگ زده و میگوید آنقدر گرم شده که همهمان لباسهایمان را در آوردهایم. ازش میپرسیم آنجا هم کار و کاسبی را تعطیل کردهاند؟ میگوید من که کار خودم را میکنم، مردم هم دارند کاسبیشان را میکنند!
در حالی که حرف از کاسبی و دو دو تا چهار تا بود رییس جمهور دولت نهم (الآن در دولت دهم هستیم دیگر؟) که از پارسال ریاضیات و آمار را متحول کرده، یکدفعه سراغ درسهای دیگر میرود و میگوید سیاستمداران غربی نه تاریخ میدانند و نه جغرافیا! یکی از آنها که اسمش اوباماست لبخند میزند و جواب میدهد اوکی فادر، یو گود (یعنی باشه بابا، تو خوبی) بقیهی سیاستمداران هم لبخند میزنند و ایران را تحریم میکنند.
هنوز دو روز از تحریمها نگذشته که رییس جمهور میگوید آنقدر تحریم کنید که زیر پایتان علف سبز شود! برادرم میخواهد به ما ثابت کند حساسیتش به رنگ سبز باعث شده که ادبیات را اینطوری متحول کند. پدرم میگوید یکی برود از ایشان بپرسد که به رو اعتقاد دارد؟ به روح چطور؟!
همینطور که ما مشغول صحبت در این مورد هستیم شخصی به نام شهرام امیری وارد کشور میشود و چیزهایی میگوید که همهی دولتمردان ایران در اقدامی هماهنگ لنگشان را میاندازند و همینجوری لخت و پتی خشکشان میزند. ایشان در تلویزیون چنان اسنادی از پیروزی یکنفره بر اطلاعات آمریکا نشان میدهد که بعضی از مردم به نشانهی پیروزی دو انگشتشان را به سمت تلویزیون میگیرند و مرگ بر آمریکا میگویند. البته در خانهی ما هیچکس شعار نمیدهد، فقط همه در سکوت یک انگشتشان را بالا میبرند و برای ایشان آرزوی موفقیت میکنند!
هنوز سرگرم هنرنماییهای شهرام خان هستیم که دو بمبگذاری انتحاری در زاهدان اتفاق میافتد. دوستان میگویند طبق مدارکی که در همان لحظهی اول به دست آوردهایم آمریکا از فرار شهرام امیری ناراحت شده، در نتیجه شخصاً برای انتقامگیری وارد عمل شده و انفجارها را برنامهریزی کرده است. مادربزرگ برای کشتهشدهها اشک میریزد، پدرم عصبانیست و به باعث و بانی این اتفاق بد و بیراه میگوید، من هم مدام این جمله توی ذهنم تکرار میشود که آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند… و ناخودآگاه ادامه میدهم اما گویا بقیه هر غلطی بخواهند میکنند.
حالا که مشغول بحث غلط کردن توسط بقیه هستیم، این را هم بگویم که بانک کودک و نوجوان در قزوین راهاندازی شد. البته اسم بانکش گمراهکننده است و اسم شهرش هم مزید بر گمراهکنندگی ماجرا شده وگرنه دوستان میگویند مشکلی ندارد. گویا چند تایشان رفتهاند حساب باز کردهاند و سالم هم برگشتهاند. برادرم میگوید اینطور که برای قزوین جذب سرمایه میکنند اگر برای کشور هم سرمایه جذب میکردند تا حالا برای خودمان هلندی، سوئدی، دانمارکی، چیزی شده بودیم.
و بالاخره در آخرین روزهای تیرماه احمد جنتی (که کلاً به ابقا عادت دارد) در شورای نگهبان ابقا میشود و بعدتر هم دوباره بهعنوان دبیر شورای نگهبان انتخاب میشود تا به همراه بقیهی اعضا مواظب باشد یکوقت خدای نکرده کسی رأیمان را پس ندهد یا کار غیرقانونی دیگری نکند! بروم خبرش را به مادربزرگم بدهم که انقدر نگوید عمر آدم دست خداست و بهش بسپارم موقع نماز از خدا بپرسد که ممکن است بعضی از اسباب و اثاثیهی خدا بودنش را گم کرده باشد یا نه. بههرحال خداست دیگر، باید در مقابل درخواستهای بندگانش پاسخگو باشد!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه
موسیو گلابی | ۱ مرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۵۶




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. rohollah در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۳۱
دمت گرم موسیو
حرف نداری
میدونی دیدگاه من در مورد “کار و کاسبی” با خوندن این پست و سوال جواب شما و عمویتان، شدیدا تغییر کرد :|
2. SHahab در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۴۷
با اینکه کمی طولانی بود ولی خواندمش
کلا با دست خطت خیلی حال می کنم
آها راستی خانواده خوبی داری به خانواده من هم سر بزن
3. نساء در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۰۰
معرکه بود
4. rezvan در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۰۲
khoshhalam ke bargashti mosio golabi jan
5. نارسیس در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۲۸
چقدر خوبه وقتی می نویسی گلابی.واقعا اگه نبودی زندگی خیلی سخت تر بود
6. shagahyegh در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۳۰
kheili baahaal bood!
7. کافی میکس در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۳۴
کلا خوب مینویسی.یعنی میدونی چه جوری بنویسی ولی سعی کن در حالی که سبکت رو حفظ میکنی یکنواخت هم نشی
8. گل ونوشه در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۴۲
عالی بود مثل همیشه
9. SDF در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۲۴
لایک وری ماچ
10. زهرا در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۲۷
واقعا مرسی موسیو جان ماهنامه خیلی کاملی بود
11. danzatore در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۴۶
jalebe ke hame az noe neveshtanet taarif kardan!!!mohemtar az on vegheyate talkhe neveshtat hast!!!adam ro khili negaran mikone…ama che mishe kard , vegheyat hamine!!!
mamnoon ke baz ham minevisi
man shakhsan khili mamnoon.
12. امین در ۱ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۵۳
بسیار متن طنز روون و زیبا یی بود. خوشال می شم با هم آشناشیم. من یه زمانی تو کار شعر طنز بودم. بدم نمی یاد با هم کار کنیم
13. یکی مثل من در ۲ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۰۳
سلام علیکم
چطوری موسیو ؟
شنیده بودیم خودتان را چس کرده اید و تعطیل نموده اید ..
از بازگشتتان بسی خرسند گشتیم ..
عزیزم شما حیف میشی .. انقدر این تیلویزیون رو نگاه نکن .. اثرات تخریبی داره ..
تازه اشعه هایی ساتع میکنه که کارشناسان معتقدند مردها رو عقیم میکنه .. نکن برادر من .. نکن ..
میکنی هم یواش بکن !..
14. تک درخت در ۲ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۰۳
واقعا حیف میشد اگه که ما رو از نوشته هات و خونواده فوق العادت محرم میکردی. مرسی که هستی
15. پسر آبان در ۲ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۰۲
بسی خوشحالیم از اینکه دوباره به صحنه برگشتید
واقعا خانواده ی جالبی دارید کلا
16. عادل در ۲ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۲۴
خدا کلاً کاراش عجیبه …. بعد هم میشینند میگن خدا عادله! کفر نمیگم؛ اما اگه عادل باشه، من یکی مفهوم عدالت رو نفهمیدم!!!
17. هایدی در ۲ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۵۸
عالی بود
18. Beniamin در ۲ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۳۸
پوست آرنج شبیه پوست بیضه است فکر کنم واسه همینه که هیچ کس نمی تونه آرنجشو لیس بزنه همین طور نمی شه بیضه ی آدمو لیس زد (البته خود آدم نمی تونه)
19. اینجوری در ۲ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۴۲
سلام موسیو
چقدر غم
20. ahfk در ۲ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۵۵
جدی انقدر خوب بود که ارزش تشکر داشت. از وبلاگی که به نعمت فیلتر گرفتار میشه اینطور توقع میره. قبلا هم تو فیسبوک گفتم ما از موسیو طوفان میخوایم. بگرنی عمه کوچیکی من هم از این دولت انتقاد میکنه. بازم مرسی
21. الهه در ۳ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۰۹
بی نظیر بود
22. مریم در ۳ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۵۸
تا حالا به این آرنج دقت نکرده بودم.
چه چیزی بود و ما بی تفاوت ازش می گذشتیم!
خدا پدر و مادر این یارو رو بیامرزه که توجهمون رو به این منطقه جلب کرد!
23. نگین در ۳ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۰۴
من از وقتی اومدم خوابگاه خیلی از چیزی خبر ندارم! واقعا همچین حرفایی زدن همچین اتفاقایی افتاده!!!همون بهتر که بیخبریم پس آقا!
24. شفته در ۴ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۵۱
از وقتی که پست پایانتو دیدم دیگه سرنزدم فک میکردم رفتی…خوشحالم که هنوز اینجایی موسیو…….
25. Hchn در ۴ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۰۰
من که لذت بردم بهتر که وبلاگت فیلتر شد باعث میشه بیشتر بهت سر بزنم
26. م.ایلنان در ۴ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۱۲
تصور کن اگه جنتی رو با شهرام امیری جمع کنیم و حاصل رو بر دو تقسیم کنیم چی میشه؟ کلهی شهرام خان رو تن جنتی و کلهی جنتی رو تنهی شهرام امیری. جالبه، نه؟
با ابقا شدن جنتی به نظر میاد اون ماجرا واقعی باشه که حضرت آدم از خدا پرسید مگه نگفتی من اولین آدم هستم، پس اون پیرمردی که نشسته زیر اون درخت کیه؟ که خدا هم میگه، به اون کاری نداشته باش. اون از زمانی که خودم اومدم اینجا بوده؛ اصلا برای همین اسم این باغ رو گذاشتیم جنتی.
27. علی اقا در ۵ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۵۹
به قول اقا:آفرین
آفرین
28. مری در ۶ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۳۱
mano yade khanevadeye dargirha andakhti ye jorayi.kheili neveshtehato dost midashtam.
29. محمد حسینی در ۶ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۵۸
سلام گلابی عزیز
آقا تورو خدابرگرد بچه مادر(پدر) میخواد
عجب ضد خالی زدیا
به امید روزی که بتوانی یک پست شیرین بنویسم؛ به شیرینی رئیس جمهور بعدی که انصافاً با آن همسر فرهیخته و آن لهجهی شیرین آذری و آن چیز گفتنش خیلی خودش را توی دلم جا کرده، سندش هم توی دلم موجود است که سر فرصت نشانتان خواهم داد!
این روزها قند دارد توی دلم آب میشود. مدام به این فکر میکنم که از این به بعد میتوانم راحت در مورد رئیس جمهورم هر چه خواستم بگویم و از عواقبش هم نترسم! چه بسا بدون هیچ ترسی، هویت واقعی خودم را هم فاش کنم! مگر من چه چیزی از دیگران کم دارم؟ یک افشاگریهایی در مورد خودم خواهم کرد که بیا و ببین!
30. محمد حسینی در ۶ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۵۹
ضد خالی = ضد حالی
31. matti در ۶ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۲۲
mesle hamishe ali bud moosio !
32. امیر در ۶ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۳:۴۰
خیلی باحال بود .
33. mehdi در ۶ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۵۰
سلام
وب زیبایی داری و زیبا مینویسی.
خوشحا میشم به منم سربزنی و اگه خاستی تبادل لینک کنیم.
بازم میام به وبلاگت
بای
34. غزال در ۷ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۲۳
واقعا عالی بود.
35. اوالونا در ۷ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۲۵
ای وای دو تا پست قبلی رو نخونده بودم…مرد جماعت بالا و پایین داره! ولی از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنن..بقیه باور نکنند!…دوستی میگه همیشه مسایل زن و شوهری حتی حادترینش با درپیت ترینشون بلاخره پشت درهای بسته یه جور قابل حل و فصل..حتی شده موقتی…
آخرش هستید کماکان و از خواندنتان لذت ها می بریم!