مطالب منتشر شده در «مرداد ۱۳۸۹»


تظاهر، تظاهر، تظاهر… امان از این تظاهرات!

تابلوترین دسته‌ی آدم‌های متظاهر به‌نظرم آنهایی هستند که از این گردالی‌های سیاه روی پیشانی‌هایشان دارند و قرار است ما فکر کنیم انقدر سرشان را روی مُهر گذاشته‌اند که دیگر شکلش همان‌جا تثبیت شده. راستش من یکی که هیچ‌وقت چنین تصوری از این آدم‌ها نداشتم، برای فکرم دلیل هم دارم: والله الآن سه چهار سال هست که همین‌طوری تمام وقتم را پشت کامپیوتر نشسته‌ام، فلان‌جایم هم کبود و سیاه نشده، بزنم به تخته سالم و سر حال هم هست و دارد به وظایف قانونی‌اش عمل می‌کند! واقعاً یکی نیست به این بندگان خدا بگوید که وظیفه‌ی مُهر مشخص است، آدمیزاد سرش را رویش می‌گذارد و عبادت می‌کند، اگر هم کسی مهر را بگیرد بکوبد توی سرش خدا بیشتر بهش توجه نمی‌کند، هیچ جا هم نیامده که این‌طوری دعای آدم زودتر مستجاب می‌شود. از طرفی مهر میخ‌دار هم نداریم که پیشانی را سیاه و کبود کند. خب نتیجتاً یک جای کار دارد می‌لنگد دیگر! اگرچه نباید از حق بگذریم… این روزها دسته‌ی آدم‌های با پیشانی گردالی‌دار خیلی کمتر از قبل شده. حالا یا دینشان ضعیف شده یا روش قبلی جواب نمی‌داده یا پیش خودشان دو دوتا چهار تا کرده‌اند و به مسخرگی قضیه پی برده‌اند و روش جدیدی را جایگزین روش قبلی کرده‌اند.

حالا هر چی… این مقدمه را نگفتم که آدم‌های این‌مدلی را بکوبم، به‌خیال خودم می‌خواستم کراهت تظاهر الکی را نشان داده باشم. حقیقتش این است که همه‌مان کمابیش از این ظاهرسازی‌ها در روابطمان داریم، منتها یکی از روش سنتی و نخ‌نمای گردالی استفاده می‌کند و یکی مثل ما آن را به شکل آبرومندانه‌تری انجام می‌دهد، جوری که هر کس از راه رسید دستش فوری رو نشود… مثلاً یک نوعش هست به اسم تظاهر به باحالی رئیس که طرف به حرف‌های بی‌مزه‌ی رئیسش قاه قاه می‌خندد ولی همان حرف را اگر من بزنم یک هرهر تحقیرآمیزی می‌کند و می‌رود… یا تظاهر به دین‌داری که نمونه‌ی لایت و مردمی‌اش چیزی شبیه تظاهر به روزه‌داری می‌شود. البته دیروز یک چیز دیگری هم توی اینترنت خواندم به اسم «تظاهر به روزه‌خواری» که گویا علی کریمی را به‌همین دلیل از تیمش اخراج کرده‌اند. از آن موقع هم با خودم نشسته‌ام و دارم پوزیشن‌های مختلفی را تصور می‌کنم که بشود چیزی خورد اما در واقع نخورد! اصلاً آدم چرا باید چنین کاری بکند؟ مثل این است که من بروم ترتیب جسیکا آلبا را بدهم، عکس‌هایم هم توی اینترنت پخش شود، ولی بزنم زیرش و بگویم که من اساساً چیزی ندارم که بخواهم ترتیب کسی را بدهم. آدم خودش را که نمی‌خواهد تخریب شخصیت کند!

به‌هرحال منظور از تظاهر به روزه‌خواری را خودم هم دقیق نفهمیدم اما نشان می‌دهد که همه جور تظاهری داریم، حتی در مورد چیزهایی که شاید معنی و مفهوم خاصی نداشته باشند. مطمئنم اگر سر فرصت و باحوصله بشمریم انواعش شاید تا دویست سیصد هزار تا برسد، هر کداممان هم به نسبت خوب و بد بودنمان ممکن است شش یا شصت یا شش هزار مورد از این موارد کوچک و بزرگ را در زندگی‌مان نشان بدهیم. از تظاهر به خوشحال بودن در یک جمع کسل‌کننده و تظاهر به دوست داشتن آدم‌هایی که دوستشان نداریم گرفته تا موارد مسخره و چیپ و کوچکی مثل تظاهر به سیگاری بودن! یا مثلاً تظاهر به درس خواندن، جالب اینکه تظاهر به درس نخواندن هم داریم…! اوه، حالا که فکرش را که می‌کنم می‌بینم قشنگ چند صفحه از این کارهای را می‌توانم برایتان لیست کنم که بیشترمان حداقل درگیر چند تایش هستیم. از تصور تعداد فیلم بازی کردن‌های روزانه‌مان یک لحظه مو به تن خودم هم سیخ شد!

خداییش بیایید فکرهایمان را بگذاریم روی هم، ببینیم چه اتفاقی افتاد که یک‌دفعه آدم‌های چاچول‌باز و متظاهری شدیم. جواب این سؤال را که پیدا کنیم تازه می‌توانیم بفهمیم که چرا وقتی رییس جمهورمان می‌گوید «آن ممه را لولو برد» جماعت حاضر در سالن به‌جای تعجب کردن می‌خندند و برایش دست می‌زنند، شاید بعدتر هم در ادامه‌اش کشف کنیم که چرا با سرعت هر چه تمام‌تر داریم از جهان عقب می‌مانیم… نظر خودم؟ فکر می‌کنم تظاهر ریشه‌ی نصف مشکلاتمان باشد، الآن هم فقط تظاهر می‌کنیم که مشکلی نداریم… داریم، بدفُرم هم داریم!

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


۳۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۱۹

بلاگر تقلبی فلان‌فلان شده!

بالاخره یک روزی گوش چند از این شارلاتان‌های دنیای مجازی رو درست و حسابی می‌پیچانم تا درس عبرتی برای دیگران بشوند. دارم از حالا می‌گویم که پس‌فردا نیایند مظلوم‌نمایی کنند که چرا هشدار ندادی و بی‌هوا یقه‌مان را گرفتی. پدرسوخته‌ها انگار خواب و خوراک ندارند. صبح تا شب توی اینترنت دنبال روزنه‌ای می‌گردند که بتوانند یک‌جوری سوء استفاده کنند، یکی از قدیمی‌ترین روش‌هایشان هم این است که خودشان را به‌عنوان یکی از بلاگرهای محبوب و مردمی جا می‌زنند و خوانندگانش را اغفال می‌کنند.

حالا می‌دانید من از چی تعجب می‌کنم؟ از اینکه روش نخ‌نمایشان روی چند تا از خوانندگان وبلاگ معظم من هم جواب داده و چند تا از دخترهای معصوم گول خورده‌اند. خلاصه‌ی قضیه این است که تازگی‌ها مردک شیادی ادعای موسیو گلابی بودن کرده و همین‌طور با این و آن توی کافی‌شاپ و رستوران و سینما قرار می‌گذارد، لابد توی دلش هم به ریش من می‌خندد!

این قضیه سه جنبه دارد. نمی‌خواهم روده‌درازی کنم، فقط همین‌جوری تیتروار یک چیزهایی می‌گویم که به رسالت اخلاقی و وبلاگی خودم عمل کرده باشم…

اول این‌که موسیو گلابی بودن کار آسانی نیست. این‌طور نیست که یک نفر همین‌جوری از گرد راه برسد و ادای من را در بیاورد. موسیو اگر موسیو نباشد از دور داد می‌زند، یعنی شما از صد متری هم که حرکات و سکنات یک نفر را بررسی کنی مشخص می‌شود که اصل جنس است یا نه. ساده‌ترین راه شناسایی این است که یک بررسی اجمالی کنید و ببینید اصلاً می‌شود در این آدم چهار تا شباهت رفتاری با من پیدا کرد یا نه. یا اصلاً یک کار بهتر: ببینید کسی که آمده و خودش را موسیو گلابی جا زده جنتلمن و آداب‌دان هست یا نه! حداقل حالا که دارید گمراه می‌شوید مواظب باشید طرف از این پسرهای دوزاری کج و کوله نباشد، یا از این مو سیخ‌سیخی‌هایی که مرد زندگی نیستند! این از این…

دوم این‌که سر جدتان هر حرفی را باور نکنید، جامعه پر از گرگ‌های گرسنه شده! صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها را برای شما می‌نویسند دیگر. اصلاً روزنامه به کنار، تا حالا خود من به‌شخصه ده بیست تا پست در مورد بلبشوی جامعه نوشته‌ام (نوشته‌ام؟) این‌ها را که قرار نیست همین‌طوری سرسری بخوانید و بروید، بالاخره باید یک جایی به کارتان بیاید… وقتی طرف از ده سال پیش یک آی‌دی بلااستفاده‌ای توی مایه‌های akbar70 توی یاهو داشته و حالا بعد از قرنی همان را برداشته و به ملت پیغام می‌دهد و خودش را موسیو گلابی معرفی می‌کند، جواب شما باید این باشد که خفه شو مرتیکه‌ی آشغال عوضی، نه اینکه دست بندازید گردنش و بستنی و آب‌میوه بخورید. اگر توی این آب‌میوه‌ها داروی بیهوشی یا زبانم لال از این چی‌چی‌های افزایش میل جنسی ریخته بودند بعداً من مسئولیتی به گردن نمی‌گیرم‌ها، از حالا گفته باشم!

البته می‌دانم دیدار با سلبریتی‌های وبلاگستان همیشه هیجان خاص خودش را دارد مخصوصاً اگر دیدار با آدم خوش‌زبان و گلوله‌ی نمکی مثل من باشد ولی نمی‌خواهم کسی به‌خاطر چنین چیزی قربانی شود و بعدها از من به‌عنوان مقصر قضیه اسم ببرد.

و اما مورد سوم… نمی‌شود که زحمت وبلاگ‌نویسی را من بکشم و سلام و علیک‌های مجازیش را من انجام بدهم، ولی یکی دیگر همین‌جوری کشکی کشکی بیاید و بزند و ببَرد و از آب گل‌آلود ماهی بگیرد. به‌خدا راضی نیستم از کسی که موقع کاشت و داشت نیامده و حالا موقع برداشت یک‌دفعه سر و کله‌اش پیدا شده. تا حالا هم خیلی بیجا کرده که به ریش من خندیده، مرتیکه‌ی آشغال عوضی!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان،طنزیحات


۳۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ مرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۷:۲۷

پدر خوب، پیشنهادی که نمی‌تونی رد کنی!

چند روز پیش برادرزاده‌ام سه ساله شد، یعنی الآن یک دختر سه سال و چند روزه شده. این قسمت دوم را گفتم چون معمولاً وقتی می‌گویم فلانی اِن‌ساله شده خیلی‌ها می‌پرسند اِن‌سالش تمام شد یا رفت توی اِن‌سالگی؟ در واقع این توضیح را نوشتم که در جواب به سؤال‌های احتمالی آینده صرفه‌جویی کرده باشم. بگذریم…

قرار شد فامیل‌های نزدیک برای شام تولدش دور هم جمع شوند. این فامیل‌های نزدیک شامل مادربزرگ‌ها می‌شد و پدربزرگش (خدا پدربزرگ مادری‌اش را هم بیامرزد) و من و دایی‌اش… دلم برای بچه‌های الآن می‌سوزد، یک‌جورهایی تک و تنها بزرگ می‌شوند. بچه‌های قدیم که این‌طوری نبودند، نمونه‌ی حی و حاضرش هم خود من. آن‌قدر خاله و عمه و دایی و عمو دارم که می‌شود باهاشان یک تیم فوتبال کامل درست کرد، با سرمربی و مربی بدنساز و ماساژور و تمام ذخیره‌هایش. یا یک کابینه‌ی کامل مثل همین کابینه‌ای که الآن هست و رییسش یک روزی بچه بوده، حالا هم عمه و عمو و خاله و خانباجی را جمع کرده و دارند دور هم مملکت را اداره می‌کنند!

البته فضای زندگی بچه‌ها هم یک‌جورهایی عوض شده. چند روز پیش برادرم تعریف می‌کرد که یکی از پسرهای مهدکودک بچه‌اش صاف صاف رفته و به یکی از دخترهای آن‌جا پیشنهاد دوستی داده. سن جفتشان را که روی هم بگذاری در خوشبینانه‌ترین حالت هفت هشت سال می‌شود ولی طرف شهامت به خرج داده و جلو رفته و به‌قول شاعرگفتنی «یه بوس بده قول می‌دم به کسی نگم بوس دادی» و بعدش هم احتمالاً آره و اینا!

زمان ما کجا از این صحبت‌ها بود؟ فوق فوقش از این چیپس‌ها بود که توی این کیسه‌های دراز می‌ریختند و سرش هم مقوا منگنه می‌کردند. بعد ما این را خرچ خرچ می‌خوردیم و از جلوی دخترهای همسایه رد می‌شدیم و به‌شکل احمقانه‌ای فکر می‌کردیم که اینجوری به ما حسودی می‌کنند و دوست‌دخترمان می‌شوند. قسمت جالب ماجرا این بود که آنها هم واقعاً به‌شکل احمقانه‌ای حسودی می‌کردند و می‌رفتند برای خودشان از این اسمارتیزهایی می‌خریدند که شکل عینک بود، لابد با این هدف که ما قدم جلو بگذاریم! هنوز نمی‌فهمم چرا این کارهای بی‌سر و ته را می‌کردیم. مثلاً داشتیم این‌طوری مخ همدیگر را می‌زدیم؟ به‌فرض ما چیپس می‌خوردیم، آن‌ها اسمارتیز، بعدش فکر می‌کردیم حالا وقتش شده که همدیگر را بغل کنیم؟! گذشته از این قضیه هیچ‌وقت نفهمیدم چرا همیشه دسته‌جمعی مخ همدیگر را می‌زدیم! مثلاً چهار تا پسر بودیم و چهار تا دختر ولی همه با هم می‌رفتیم. انگار هیچ‌کس برایش فرقی نمی‌کرد کدام یکی از اعضای تیم مقابل گیرش می‌آید، فقط یک چیزی ته دل همه می‌گفت که این کار باید دسته‌جمعی انجام شود تا به نتیجه‌ی مطلوب برسد. بزرگ‌تر که شدیم میل به کار گروهی در وجودمان باقی نماند ولی خب باعث شد درصد فانتزی‌های گروهی در نسل ما بیشتر از حد نرمال باشد… یا شاید هم نرمال باشد، این یکی را مطمئن نیستم!

خلاصه که ما در این شرایط عجیب و غریب بزرگ شدیم و تازه با ورود موبایل و اینترنت و ماهواره و این‌ها بود که فهمیدیم می‌شود با جنس مخالف هم مثل آدم ارتباط برقرار کرد. مثلاً می‌شود دو تا پسر و دختر با هم شام بخورند به همان سادگی که دو تا پسر می‌توانند. بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم اگر فقط همان تفسیرهای عجیب و غریب از روابط دختر و پسر یک چند سالی زودتر حذف می‌شد اوضاعمان خیلی بهتر از الآن بود.

البته من آن‌قدر نمی‌فهمم که بخواهم شرایطی اجتماعی و فرهنگی مملکت را تحلیل کنم اما حس می‌کنم هنوز هم «یک دست» نامرئی نمی‌خواهد بگذارد اوضاعمان بهتر شود و با همین تحلیل دوزاری به این نتیجه رسیده‌ام که باید ایستادگی کنم و نگذارم نسل بعدی مثل من بزرگ شود. راستش را بخواهید از تصور اینکه پسری دارم که مدرسه می‌رود اما مثلاً با دوست‌هایش توی خیابان چرخ می‌زند و سعی می‌کند دختر مورد علاقه‌اش را از طریق خرچ خرچ چیپس و پفک به‌دست بیاورد خجالت می‌کشم. رک و راست بگویم، اگر پسرم تا ده سالگی نتواند با روش متمدنانه‌ای دوست‌دختر پیدا کند از خانه پرتش می‌کنم بیرون، با همین پاهای خودم. کاری که پدرم هم باید با من می‌کرد… و متأسفانه نکرد!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


۲۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۷ مرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۱۰:۴۷

  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • «


فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه