خانواده‌ی سبز (شماره‌ی اول، خرداد ۸۹)

هنوز درست و حسابی وارد خرداد نشده‌ایم که دوستان حماسه‌ساز همزمان با حماسه‌های دوم خرداد و آزادسازی خرمشهر تصمیم به یک حماسه‌سازی دیگر می‌گیرند، اسمش را هم می‌گذارند طرح مبارزه با مزاحمین نوامیس و هنجارشکنان داخل خودرو.
برادرم تعریف می‌کند که توی خیابان داشتند پسرها را با چک و لگد توی وَن می‌انداختند. مادربزرگم می‌پرسد وَن هم جزو خودروها حساب می‌شود؟ مادرم می‌گوید بله… گویا یک سالی می‌شود که چک و لگد زدن به بچه‌های مردم هم به یکی از هنجارهای داخل خودرو تبدیل شده!
با توجه به اینکه اصولاً چند وقت است تمام کارهای عجیب و غریب در مملکتمان عادی شده و این چیزها حتی حادثه هم حساب نمی‌شود (چه برسد به حماسه) یک چیزی تحت عنوان مبارزه با مانکن‌های سازمان‌یافته به ماجرا اضافه می‌شود و مجریانش نفری یکی دو باتوم دستشان می‌گیرند تا همه چیز را حماسی‌تر کنند!
پدرم می‌گوید لابد می‌روند از تک‌تک آدم‌های کنار خیابان می‌پرسند که شما سازمان‌یافته‌اید یا خودجوش. اگر گفتند خودجوشیم که به هر کدام یک ساندیس می‌دهند و می‌گویند از این‌طرف. یارو هم جواب می‌دهد: «نه جیگر، فقط از اون طرف!» اگر هم سازمان‌یافته بودند یک شیشه نوشابه دستش می‌دهند و با باتوم می‌فرستندش آخر صف، این‌طرف و آن‌طرفش را هم یکی می‌کنند!

مشخص می‌شود که مدرک دکترای معاون اول دولت جعلی‌ست، کسی هم تعجب نمی‌کند. چند ساعت بعد پرسپولیس قهرمان جام حذفی می‌شود و البته باز هم کسی تعجب نمی‌کند. تحلیل‌گران که اصولاً مدت‌هاست از هیچ اتفاقی در ایران شگفت‌زده نمی‌شوند چند ساعت بعدتر بالاخره کم می‌آورند و به‌شدت تعجب می‌کنند. قضیه از این قرار است که مردم به حضور رئیس جمهور دولت نهم در خرمشهر اعتراض می‌کنند. خیلی‌ها معتقدند تعجب ناظران به‌خاطر اعتراضات مردمی بوده اما خود ناظران اعتقاد دارند یک آدم باید خیلی رو داشته باشد که با این حجم از اعتراضات باز هم پایش را از خانه بیرون بگذارد و اعتراف می‌کنند که از دیدن آدمی با این وسعت از رو رسماً کف کرده‌اند!

حیدر مصلحی، وزیر محترم اطلاعات است و خب حداقل انتظار از آدمی که این حجم از اسم و رسم را یدک می‌کشد، این است که حیدر و مصلح و وزیر و دارای اطلاعات باشد، حالا محترم نبود هم نبود! پدرم وزیر بودنش را تأیید می‌کند، برادرم می‌گوید که اطلاعات هم دارد اما مادرم پایش را توی یک کفش کرده که وقتی کسی در این دوره و زمانه وزیر می‌شود قطعاً نمی‌تواند آن سه تا خاصیت دیگر را داشته باشد. همان‌طور که اینها مشغول بحثند جناب مصلحی به آمریکا پیشنهاد می‌کند تا سه کوهنورد گروگان گرفته‌شده‌اش را با ایرانی‌های زندانی در آمریکا مبادله کند. برای اینکه بامزگی کرده باشم پیشنهاد می‌کنم حالا که امکان تبادل وجود دارد یکی از این دخترخاله‌های پیر و پاتالمان را بدهیم و به‌جایش یک دانه آنجلینا جولی تر و فرز تحویل بگیریم. برادرم در حالی که به من چشم‌غره می‌رود از مادرم عذرخواهی می‌کند و تلاش دارد پایش را به‌زور توی همان کفش مادرم فرو کند!

در حالی که ناظران دارند به کف کردنشان ادامه می‌دهند، احمدی‌نژاد هم همچنان سخنان خود را ادامه می‌دهد و می‌گوید: من اگر رئیس جمهور روسیه بودم درباره‌ی ایران با تأمل بیشتر عمل می‌کردم. پدرم که اصولاً واضح‌ترین حرف‌ها را هم در لفافه می‌زند می‌گوید اگر رئیس جمهور ایران بودی چه‌کار می‌کردی؟! مادربزرگم سرش را پایین انداخته و از اینکه در انتخابات به احمدی‌نژاد رأی داده خجالت می‌کشد.
راستی حالا که بحث انتخابات شد جا دارد توجه شما را به خبر مرتبطی جلب کنم که از قضا همزمان با صحبت‌های رئیس جمهور دولت نهم در خانه‌مان منتشر شد: طبق آخرین بررسی‌ها ۶۳ درصد از زنان متأهل، خوابیدن یا کتاب خواندن را به سکس با همسرانشان ترجیح می‌دهند. مادربزرگم باز هم سرش را پایین انداخته و خجالت می‌کشد!

ایران از نظر سرعت اینترنت در رده‌ی ۱۴۴ دنیا قرار می‌گیرد و مشت محکمی بر دهان هائیتی و السالوادور و گواتمالا و زیمباوه می‌زند. مقارن با انتشار این گزارش، کمیته‌ی فیلترینگ بعد از یکی دو ماه استراحت دوباره بلند می‌شود و این‌بار به همین راحتی‌ها سر جایش نمی‌نشیند جوری‌که در این راه حتی به گوگل و بلاگفا و پرشین‌بلاگ هم رحم نمی‌کند. در همین‌حال وبلاگ من که هیچ ارتباطی با این سرویس‌های معلوم‌الحال ندارد فیلتر می‌شود و میرحسین موسوی که معلوم است صبرش سر آمده اعلام می‌کند اینها تحمل یک وبلاگ معمولی را هم ندارند. این خبر را با خوشحالی به خانواده می‌دهم. پدرم یک نگاه عاقل اندر سفیه به من می‌کند و مادرم غر می‌زند که معلوم نیست مغز کوچولوی این پسر به کی رفته؟ مادربزرگم می‌گوید نه پسرم، وبلاگ تو که معمولی نیست… مادرم با خوشحالی می‌گوید بالاخره جواب سؤالم را پیدا کردم!

یکی از استادهای دانشگاه پیشنهاد می‌دهد که خانه‌های ۱۰ تا ۳۰ متری برای تخلیه‌ی جنسی ساخته شود. من اعتقاد دارم ایشان باید توضیح می داده که قرار است چه جنسی در این خانه‌ها تخلیه شود و این اجناس از کجا تهیه شوند و این متراژ را بر اساس سایز و اندازه‌ی چه چیزی محاسبه کرده ولی یکی از دوست‌های بیخود و به‌دردنخورم می‌گوید خب بهتر از این است که آدم جنسش را کنار حمام خانه دپو کند! البته با این دوستم زیاد صمیمی نیستم، حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم آن‌قدرها هم دوستم نیست، اصلاً شاید هم یک رهگذری بود که این حرف را زد و رفت، به‌هرحال قول می‌دهم دیگر باهاش هم‌صحبت نشوم!

در شرایطی که هر کس از هر راهی می‌رسد یک حرف مفتی می‌زند قرار می‌شود نوه‌ی امام که از راه امام آمده بعد از مدت‌ها در سالگرد ارتحال پدربزرگش چهار تا حرف بهتر بزند. قبل از او احمدی‌نژاد طبق معمول از راه می‌رسد و مشغول سخنرانی می‌شود، انصافاً روند قبلی درباره‌ی حرف زدن را خوب حفظ می‌کند! بعد از اتمام سخنرانی ایشان و با شروع سخنرانی سیدحسن، مردم به‌شکل خودجوش و همه با هم شروع به شعار دادن علیه موسوی و کروبی می‌کنند و یک دفعه‌ای هر کدامشان یک پلاکارد هم دستشان می‌گیرند. مادرم حوصله‌ی ناهار درست کردن ندارد و زیر لب حرف‌های بدی در مورد بعضی آدم‌های مهم می‌زند، پدرم هم روی قابلمه‌ی خالی ضرب گرفته و می‌خواند: «طاقت بیار رفیق، ما هر دو بی‌کسیم / طاقت بیار رفیق، داریم می‌رسیم» معلوم نیست در مورد غذا حرف می‌زند یا در مورد نوه‌ی امام یا چی!

توی تلویزیون یک خانمی را با افتخار نشان می‌دهند که دارد بالا و پایین می‌پرد، دامن کوتاه پوشیده و کفشای سفید پاشه. مادر بزرگم می‌گوید تلویزیون دارد سوسن خانم را نشان می‌دهد. از اتاق بیرون می‌پرم و کلی دپرس می‌شوم از اینکه ارغوان رضایی را با سوسن خانم اشتباه گرفته! وقتی می‌فهمد اشتباه کرده با ناراحتی می‌پرسد پس سوسن خانم چی شد؟ می‌گویم چون لاک زده بود و عینک دودی‌اش را روی سرش گذاشته بود و چند تا کار تحریک‌آمیز دیگر هم کرده بود جریمه‌اش کرده‌اند و خانه‌نشین شده. تسبیح‌زنان می‌گوید معلوم نیست بچه‌های نسل شما چی می‌خورند که این‌طوری می‌شوند، تحریک شدنتان هم مثل آدم نیست شماها!

همان‌طور که روزهای خرداد پرحادثه را پشت سر می‌گذاریم، شورای امنیت سازمان ملل تحریم‌های جدیدی را علیه ایران تصویب می‌کند. آقای احمدی‌نژاد که عادت دارد نسبت به هر چیزی واکنش نشان بدهد فوری بساط میکروفن و آب معدنی را آماده می‌کند و قطعنامه‌ی تصویب‌شده را مثل دستمال مصرف‌شده‌ای می‌داند که باید در زباله‌دان انداخته شود. ناظران تصمیم گرفته‌اند دیگر تعجب کردن را کنار بگذارند چون اگر بخواهند با شنیدن هر حرفی این‌طوری بشوند فرصت نمی‌کنند کار نظارتشان را انجام بدهند. گفته می‌شود یکی از ناظران که تمرینات بسیار خوبی را پشت سر گذاشته توانسته در مقابل این حرف احمدی‌نژاد که «در یک سال اخیر صدها پله رشد کرده‌ایم» سکوت کند و جلوی خنده‌اش را بگیرد. برادرزاده‌ی دو ساله‌ام هم در واکنشی عجیب عروسکش را یک گوشه انداخته و به‌جایش دارد کشورهای جهان را از روی اطلس جغرافیایی می‌شمرد!

در حالی که رئیس جمهور هم‌چنان به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد وزارت کشور اجازه‌ی راهپیمایی در سالروز آخرین انتخابات ریاست جمهوری را به معترضان نمی‌دهد. یکی از دلایل عدم صدور مجوز این بوده که مقرر شده راهپیمایان در طول مسیر سکوت کنند در حالی که به‌گفته‌ی مسئولان، شعارهای راهپیمایی باید از قبل مشخص باشد. برادرم حرفم را باور نمی‌کند و همزمان با بستن دستبند سبز، چهار تا شعار آبدار و کاف‌دار را به‌عنوان شعار اعلام می‌کند. پدرم سر می‌رسد و می‌گوید این حرف‌ها قباحت دارد پسر، موسوی و کروبی حرف درستی زده‌اند، جواب رفقایمان خاموشی‌ست!

در آخرین روزهای خرداد، دوستان خودجوش (که به دلیل خودجوشانه‌ای همه‌شان ریش دارند!) یک‌دفعه‌ای کیسه‌ی باتوم و ساندیسشان را برمی‌دارند و بدون هیچ‌گونه هماهنگی قبلی به بیت آیت‌الله صانعی و آیت‌الله منتظری حمله می‌کنند. مادربزرگم بی‌خبر از همه جا شیشه‌های خردشده و درهای شکسته را می‌بیند و می‌گوید اینجا آمازون است یا برره؟! می‌گویم نه، اینجا قم است، خرداد سال ۱۳۸۹، ضمناً رئیس جمهور هم در حال حرف زدن است!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه


موسیو گلابی | ۴ تیر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۴۱

دیدگاهتان را بنویسید

بازتاب این پست  |  اشتراک دیدگاه‌های این پست از طریق فید



  • 1. SDF در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۵۲

    خوشحالی برای راه اندازی قسمت خبری
    (هرچند از وقایع اتفاقیه به دنیای خبرها در خانه ما-یعنی شما تعییر کرده باشه)

    ای بابا!ما فکر کردیم در راستای طرح تبادل جسیکا تحویل می گیرن!هعیی روزگار غریبی شده!هعیی!

  • 2. احسان در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۰۲

    این چیزا رو هم می‌گفتی. همین فحشُ فحش‌کاری توی مجلس که کلی حال داد بهم!

    ————————-
    اشکال از منه که همیشه این نوشته‎ها رو با چند روز تأخیر می‎نویسم، واسه همینه که یه سری اتفاقات که در ماه جدید افتادن به حساب ماه قبلی گذاشته می‎شن!

  • 3. لیمونویس در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۰۹

    خدا خیرت بده، فک کنم اگه نمینوشتی کلامون میرفت تو هم!
    با این که تاخیر داشت ولی بازم دستت مرسی! :)

  • 4. - در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۲۴

    !like

  • 5. پوریا در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۳:۲۲

    در کشوری زندگی میکنم که گاهی اوقات توانایی تمیز دادن خبرای واقعی را از خبرهای طنز ندارم.
    متن شیوایی بود.
    پایدار باشید

  • 6. ---- در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۴۷

    >-:

  • 7. caligula در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۵۸

    تلخ بود ! قرار بود شیرین باشه
    اما مهارت شما در طنز نویسی هم از تلخیش کم نکرد
    ا.ن همچنان در حال حرف زدنه!!

  • 8. بهاره در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۳۴

    مطمئنا در محیط مجازی با فیلترینگ به جان مردم می افتند و در محیط واقعی با باتوم و ساندیس در حالی که پوتین پوشیده اند مردم را زجر میدهند.مملکت زیبایی داریم.آخوند گوشه ی خانه مانند دختر کور نشسته و دارد دستورالعمل کار را میدهد.احمدی نژاد هم یک مزیتی که دارد این است که شبها رو به روی آینه می ایستد و حرفایش را حفظ میکند…

  • 9. ژول در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۲۹

    و رئیس جمهور همچنان داره حرف میزنه…
    مرسی موسیو برای وقایع اتفاقیه جدید

  • 10. یه پسر بالغ در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۳۶

    آره منم ارغوان رضایی رو دیدم ، خیلی خندیدم ، خیلی خیــــــــــــلی

  • 11. sara در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۴۲

    kheili khob bud golabi junamm,dari behtar mishi

  • 12. مریم در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۴۶

    نمیدونم چرا همه ی مامان بزرگا به احمدی رای دادن.مامان بزرگ من موقع انتخابات مچبند سبز بسته بود میگفت واسه ی احمدی نزاد بستم

    ————————-
    هر دو تا مادربزرگ من فوت کردن و نمی‎دونم اگه قرار بود رأی بدن کی رو انتخاب می‎کردن. این مادربزرگی هم که توی پستم بود یه تیپ بود که در عالم واقع می‎تونه مشابهش وجود داشته باشه، مثل پدر و مادر و بقیه‎ی اعضای خانواده‎ای که گفتم!

  • 13. روشنک در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۵۷

    سلام و خسته نباشید. مثل همیشه بی نهایت زیبا بود.

  • 14. میثم الله‌داد در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۵۲

    خب خوشحالم که فیلتر شدنت، یه جورایی دست و پات رو آزاد کرد.

  • 15. آوا در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۵۳

    دهنم بسته شده….
    بابا اینکاره!

  • 16. بارون خانوم در ۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۲۸

    ابراهیم رها یه جایی توی شب نشینی در جهنم میگه،وقایع سیاسی ایران را اگر به طنز هم ننویسی خودش طنزه(تقریباً یه چیزی تو این مایه ها گفته)
    کاری که دقیقاً شما انجام دادی،نمک زیادی چاشنیش نکردی اما نیازی هم نداره چون به خودی خود طنز هست،گرچه این روزها طنز هم تلخِ
    در ضمن وقایع الاتفاقیه را بیشتر دوست داشتم،کوتاهتر بود و شیرین تر

  • 17. من در ۵ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۱۴

    قشنگ می نویسی….. ممنون

  • 18. نازگل در ۵ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۳۱

    اول اینکه خیلی خوشحال شدم آپوندی .
    دوم اینکه من نمیدونم این عزیزان و برادران و سربازان گمنام امام زمان با چه وسیله و ابزاری کشف کردن عینک بالای سرو لاک و قس علی هذا موجبات تحریک و خدای نکرده به گناه افتادن جوانان عزب و پاک این مرزو بوم میشود ؟!! لابد یکی یکی نشستن نظرات شخصیشون رو اعلام کردن و گفتن که چی حالشون رو بد میکنه !
    و احتمالا نسوان مرتبط به این عناصر هم نشستن و طی بررسیهای بسیار به این نتیجه رسیدن که زیر ابرو و تی شرت تنگ و کوتاه و مدل مو و ایضا عینک بالای سر ! موجبات تجریک بانوان پاکدامن این سرزمین را فراهم میکند ؟!!

    این حماقت به کجا خواهد رفت ؟!

    رسانه ها و کلا خبر پردازان این مرز و بوم هم تحت تاثیر خلقیات رییس جمهور همیشه در صحنه و فعالشان یاد گرفته اند مثل ایشان همه چیز را حواله به جای دیگرشان دهند !!

    اما خدایی این ا.ن به جای همه چیز از خدا ” رو ” گرفته ! احتمالا آخر دوره تندیس بلورین ” رو و اعتماد به نفس ” به ایشان به پاس ۸ سال پر رویی بی دریغ به ایشان اعطا خواهد شد !

  • 19. شفنه در ۵ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۲۱

    جدیدا” خیلی سیاسی مینویسیا…..!!!! :دی

  • 20. نوشین در ۵ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۰۲

    گلابی. می میرم برا نوشته هات

  • 21. ستاره در ۵ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۳۲

    ببین عالی نوشتی! عالی!
    یعنی در حدی که مجبورم کردی بعد قرنی(!) خاموش بودن به حرف بیام!
    مرسی…

  • 22. مصطفا در ۵ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۵۵

    فرم جالبه
    با قلم خوب
    موفق باشی

  • 23. غزاله در ۶ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۱۰

    آدم میمونه چی بگه!
    نوشته هاتونو خیلی دوست دارم.

  • 24. بهاره در ۶ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۴۲

    موسیو نمیخوای آدرس سایتت را عوض کنی؟یا میخوای همین جوری تو فیلتر بنویسی؟ولی حیفه نوشته ها به این خوبی از چشم مردم دور بمونه.راستی از دختر نارنج و ترنج هیچ خبری نداری؟

    ————————-
    منم مثل شما بی‎خبرم…

  • 25. فلانی در ۶ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۲۰

    ای ول

  • 26. توکا در ۶ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۴۷

    از این تریپی نوشتنت خیلی خوشم میاد،البت در قالب وقایع التفاقیه یه چی دیگه بود;)

  • 27. غزل در ۸ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۰۹

    عالی بود موسیو! بعد از مدتها یه پست خوب

  • 28. روشنک در ۸ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۴۲

    موسیو جان از راه اندازی سری جدید بخش خبری موتوشکریممممم. یکی از بخشای دوست داشتنی وبلاگت بود. تا کور شود آنکه گلابی بلاگ را فیلتر کرد :)

  • 29. شیما در ۸ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۱۸

    موسیو گلابی …جونه داداچ خسته نباشین..شما محشرین ! :)
    از طرف یه خواننده که همیشه چراغش خاموش بوده !

  • 30. elahe در ۹ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۱۶

    با فیلتر شکن اومدم.
    خیلی باحال بود.

  • 31. رویا در ۹ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۱۰

    مثل همیشه عالی! ارادتمندم!

    ————————-
    مثل همیشه خواهش می‎کنم و مخلصم!

  • 32. کچل مو فرفری در ۹ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۲۴

    واقعا نابغه ای در طنز نویسی

  • 33. فیلسوف13 در ۱۰ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۱۵

    خیلی خوب بود
    شاید “برادرزاده دوساله” بخواد به جای خلبان و دکتر، رئیس‌جمهور بشه.

  • 34. م.ایلنان در ۱۲ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۳:۲۳

    باید رابطه ی جالب و معنا داری بین خودجوش و ریش دار برقرار باشد. دقیقا به دلیل همین رابطه است که شما هم تعجب کرده اید. اساسا در این شلوغ بازار نهار زده اتفاقات جالب و معنا دار بسیاری اتفاق می افتد. دوستی می گفت اونقده ای روزا اتفاقای جورباجور افتاده که برا آینده گان بسه که بخونن و به سعادت دنیا و آخرت برسن . تاریخ همین یه ساله بسه و بقیه اش بی خیال … و باقی بقا.

  • 35. ali در ۱۲ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۰۶

    جواب رفقا خاموشی است؟ زبل

    ————————-
    جان؟!

  • 36. بهاره در ۱۳ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۳۲

    میگم فکر کنم دیگه واقعا درست و حسابی وارد تیرماه شدیم.نمیخوای آپ جدید بکنی؟

  • 37. رویا در ۱۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۴۷

    سلام. حال و احوال شما خوبه؟

    ————————-
    نه چندان، اما به‎هرحال خدا رو شکر!

  • 38. ناشناس در ۱۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۱۹

    آخ که من مرده ی این مامان بزرگتم به خدا موسیو ! D:
    همچنان فیض میبریم.ادامه بده.

  • 39. مهسا یعنی مثل ماه در ۱۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۲۱

    آخ که من مرده ی این مامان بزرگتم به خدا موسیو !
    همچنان فیض میبریم.ادامه بده

  • 40. دختر طلاق در ۱۵ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۵۱

    موسیو وبلاگت رو یه چک بکن ببین هنوز فیلتره یا نه … آخه الان برای من بدون فیلتر شکن باز شد و جای تعجب بود.

    ————————-
    برای من که هنوز فیلتره!

  • 41. نگین در ۱۶ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۱۵

    بسییییار زیاد like



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه