مطالب منتشر شده در «تیر ۱۳۸۹»


بدون دخترم هرگز!

پست قبلی را که می‌نوشتم احساس زنی را داشتم که از دست شوهرش خسته شده و جانش را به لبش رسیده. یک شب تصمیم می‌گیرد بچه و خانه‌اش را بگذارد و برود زندگی خودش را بکند. لباس‌هایش را جمع می‌کند، بچه‌اش را می‌بوسد و می‌رود خانه‌ی پدر و مادرش. وبلاگم را تعطیل کردم، به دلایل زیادی که در پست قبل نگفتم و باز هم قرار نیست بگویم.

از فردایش کل فامیل شروع می‌کنند به نصیحت که برو با شوهرت زندگی کن و فکر بچه‌ات باش و مدام توی گوشش می‌خوانند که این بچه مادر می‌خواهد و حق نداری همین‌طور به امان خدا ولش کنی. گفتند برگرد، من هم برگشتم. آمده‌ام این بچه‌ی فسقلی را تر و خشکش کنم.

زن قصه فقط یک امیدواری دارد. فکر می‌کند حالا که یک‌بار رفته و برش گردانده‌اند شاید شوهرش آدم شود؛ البته شاید هم نشود. به‌هرحال آمدم. ببینیم چه می‌شود. زن بیچاره را اذیت نکنید، شما که از اتفاقات خانه‌اش خبر ندارید. نپرسید که چرا وبلاگت را بستی و چی شد که دوباره برگشتی. چیزی ندارم که قابل گفتن باشد. بچه‌ی کوچولوی داستان خوابیده. نمی‌خواهم حرفی بزنم و بیدارش کنم.

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه، سخنی با خوانندگان


۵۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۵ تیر ۱۳۸۹ | ساعت ۲۳:۱۳

پایان

فکر می‌کنم بهتر است مختصر و مفید بنویسم و مستقیم بروم سر اصل مطلب… این وبلاگ تعطیل است، به دلایل متعددی که برای خودم کافی‌ست. ممنون که در این مدت تحملش کردید و ببخشید که این‌طور ناگهانی تمام شد. همین چند جمله‌ی خشک و خالی را به‌عنوان خداحافظی عجیب و غریب نویسنده قبول کنید، مثل بقیه‌ی کارهایی که تا حالا کرده.

ارادتمند همگی
پرهام (موسیو گلابی)

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان


۴۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۳ تیر ۱۳۸۹ | ساعت ۱۹:۰۷

این آلمانی‌های دوست‌نداشتنی!

خیلی در جریان شجره‌نامه‌ی خانوادگی‌مان نیستم، فکر هم نمی‌کنم چنین چیزی توی خرت و پرت‌هایمان داشته باشیم، یا اگر هم بوده من تا حالا ندیدم. به‌هرحال تا جایی که من خبر دارم پدرِ پدربزرگم بساط کشاورزی تپلی داشته، بعد از فوتش هم یک ارث آبداری برای بچه‌هایش باقی گذاشته که پدربزرگ مرحومم از این ارث و میراث در راستای یک کودتای محلی و خان و خان‌بازی و زورگویی به رعیتش استفاده کرده. انگار چند سال بعدتر قضیه‌ی اصلاحات ارضی پیش آمده و این‌ها به رشت مهاجرت کرده‌اند و چند سال بعدتر هم به تهران و حکایت پدرم و ازدواجش و به‌دنیا آمدن ما و… حالا هم که من به عنوان یکی از نمایندگانشان در خدمت شما هستم!

اینها بخشی از زندگی خاندان ماست که از بچگی توی گوش ما خوانده‌اند. آنها خیلی روی این موضوع مانور نمی‌دهند و ما هم اصرار چندانی به شنیدنشان نداریم، یک توافق نانوشته‌ی دوطرفه به این دلیل که همه‌مان می‌دانیم چیز قابل افتخاری وسط این حکایت‌ها پیدا نمی‌شود.

حالا چی شد که این‌ها را دارم برای شما می‌گویم. راستش چند سالی می‌شود که حس می‌کنم یک رگ انگلیسی در وجود من وول وول می‌کند و گاهی حتی بر رگ‌های وطنی غلبه می‌کند، معلوم هم نیست که از کجا آمده! به همین خاطر است که از انگلیسی‌ها و تمام متعلقاتشان خوشم می‌آید، مثلاً از تیم ملی فوتبالشان، برایم هم مهم نیست که در همان مراحل ابتدایی حذف می‌شوند، برای من حفظ رگ و ریشه‌ی لندنی‌ام از همه چیز مهم‌تر است. (حالا گیر ندهید که تو چه لندنی‌ای هستی که طرفدار منچستری، فکر کنید که یک لندنی خاصم!)

اما به‌هرحال فوتبال به‌خاطر کُری خواندن‌هایش زنده است دیگر. این را ده پانزده سال پیش نمی‌دانستم اما از یک جایی به بعد فهمیدم. یک آن به خودم آمدم و دیدم همیشه این من هستم که با طرفداری از انگلیس در این کل‌کل‌ها تحقیر می‌شوم. این شد که با حفظ هویت انگلیسی، از تیم اسپانیا به‌عنوان تیم دوم حمایت کردم، مخصوصاً از وقتی دُم درآوردند و یکی دو جا هم قهرمان شدند. البته قبلش هم دوستشان داشتم، از همان زمانی که به عشق زوبی‌زارتا وسط آسفالت کوچه شیرجه می‌زدم و دروازه‌بانی می‌کردم، اما خب نتوانسته بودند استعداد و توانایی‌شان را در این حد به من ثابت کنند.

حالا این‌ها به‌کنار، از آلمان هم به‌شدت متنفرم. دلیلش را هیچ‌وقت نفهمیدم اما می‌دانم که در هیچ مقطعی از زندگی‌ام طرفداراشان نبودم، حتی برای یک بازی! حالا هم آن گلی که انگلیس بهشان زد و داور ندید و بُرد مسخره‌شان جلوی انگلیس مزید بر علت شده تا حالم ازشان به هم بخورد. از این مردک کلوزه‌نام که همیشه گل می‌زند متنفرم. از پودولسکی هم بدم می‌آید، خیلی محکم شوت می‌زند! شواین‌اشتایگر هم همین‌طور. دروازه‌بانشان هم آدم چندشی‌ست به نظرم، مثل مربی‌شان با آن تی‌شرتی که زیر کت می‌پوشد.

اصلاً جوری نیستند که آدم طرفداری‌شان را بکند. همیشه به ضرب و زور قرعه‌ی خوب و پنالتی و بیل و کلنگ خودشان را بالا می‌کشیدند، امسال تغییر رویه داده‌اند و دست به دامن پیش‌بینی اختاپوس معلوم‌الحال و ناداوری و آن بازیکن چشم‌درشتشان شده‌اند، مسعود اوزیل! یادم رفت اسمش را بالاتر بنویسم، از او هم خوشم نمی‌آید. اصلاً آلمانی‌ای که اسمش مسعود باشد تکلیفش معلوم است، چشم بسته می‌شود فهمید که یک جای کارش می‌لنگد. خلاصه از این هم بدم می‌آید، مثل محمود…!

آقا خیلی پنبه‌ی این آلمان مادر مُرده را زدم. به‌نظرم لازم بود. باید می‌فهمیدید که نظر بنده به کدام تیم نزدیک‌تر است. فکر کنم تا این ماتادورهای من آلمان را لت و پار نکنند آرام و قرار نمی‌گیرم. اگر هم خدای نکرده نتوانند مجبورم تا فینال منتظر بمانم که هلند (یا شاید هم اروگوئه) کارشان را یکسره کند. آنها هم که ترتیبش را بدهند انگار اسپانیا ترتیبش را داده، اصلاً انگار خودم ترتیب همه‌شان را داده‌ام! به به، چه شب باشکوهی بشود!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


۳۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۵ تیر ۱۳۸۹ | ساعت ۱۴:۴۵

  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • «


فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گودر توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه