مطالب منتشر شده در «خرداد ۱۳۸۹»
نمیدانم چرا تازگیها میل به افشاگریام زیاد شده. امروز داشتم با خودم فکر میکردم تا از این حال و وضع خارج نشدهام بگردم یکی را پیدا کنم که هم سرش به تنش بیارزد و هم خوانندگان از شنیدن حرفهای خالهزنکی در موردش استقبال کنند، بعدش کاسه و کوزهی این آدم را بریزم وسط وبلاگ و دور همی به ریشش بخندیم… البته این کار آنقدرها هم ساده نبود. راستش پیدا کردن آدمهایی که همزمان هر دوی این ویژگیها را داشته باشد یک مقداری مشکلتر از قبل شده و نتیجه اینکه جز خودم کسی را پیدا نکردم که مناسب این کار باشد!
ویژگی اول را که به وفور دارم، فکر میکنم اصلاً بحثی در موردش نیست. هر کسی هم که بحثی داشته باشد از دو حال خارج نیست: یا معاند و منحرف و یاوهگو و بدحجاب و مفسد فیالارض است که حسابش معلوم است؛ یا سر و تنم را ندیده و با هم مقایسه نکرده که خودم برای تطبیق و استفادههای احتمالی در آینده نشانش میدهم!
میماند ویژگی دوم و استقبال از افشاگری در مورد خودم که فکر میکنم از این نظر هم مشکلی نباشد، هیچکس هم حق ندارد خلافش را بگوید… خداییش نصفتان توی این مدت کچلم کردید که اسم و رسم و ال و بلت را بگو. بعضیهایتان به همین هم بسنده نکردید و خواستار جزئیترین مسائل مربوط به آناتومی بندهی حقیر شدید! البته خدا را شکر من از آدمها نیستم که با چند بار اصرار ساده وا بدهم و مشخصات دقیق بدهم. در نهایت هم آنقدر در مقابل اصرارها مقاومت کردم که کم مانده بود یک عده خواص بیبصیرت بیایند آناتومی خودشان را بفرستند تا توی خلوت مقایسه کنم و مثلاً بگویم چشمم فلانقدر درشتتر است و گردنم بیسار قدر درازتر و همینطور الی آخر!
حالا کاری به این چیزها ندارم. فقط خواستم حق بدهید که با اعتراضها برخورد کنم و اگر کسی گفت این حرفها برایش جذابیت ندارد گوشش را بکشم، مخصوصاً حالا که کک افشاگری هم به تنبانم افتاده…
خب برسیم به اصل ماجرا. در این وبلاگ تا حالا همیشه با اسم «موسیو گلابی» نوشتهام. بخش اعظمتان که از همان اول فهمیدید با چه بلاگر جنتلمنی طرف هستید و از «موسیو» برای صدا زدنم استفاده کردید. یک عدهی قلیلی هم اولش از اسم «گلابی» استفاده کردند و بعدها به حقیقت ماجرا پی بردند، ایرادی هم ندارد، مهم نتیجهی نهایی بود که بحمدلله حاصل شد. حالا چند تا خس و خاشاک هم این گوشه و کنارها اصرار دارند همچنان از همان گلابی استفاده کنند که در جریان آب زلال موسیوگویان غرق میشوند و کاری از پیش نمیبرند!
اما اسم واقعی من… برایتان چه فرقی دارد؟ واقعاً فرقی میکند که میثم باشد یا خسرو یا فرید یا آرش یا مثلاً جواد یساری؟ بعدش گیرم که من گفته باشم قرار است افشاگری کنم، یعنی شما هنوز من را نشناختهاید؟ نفهمیدهاید یک وقتهایی فقط حرف مفت میزنم تا عکسالعمل شما را ببینم؟
جان؟! این رفتارهای عجیب و غریب و افشاگریها و معاند گفتنها شما را یاد شخص خاصی میاندازد؟ خب من هم همین را میخواستم. نه پس، فکر کردید انقدر سستعنصرم که به همین راحتیها میآیم و جیک و پیکم را توی یک وبلاگ فیلترشدهی فکسنی لو میدهم؟ به چه زبانی بگویم فوری خام حرفهای قشنگ نشوید، تا حالا این همه وعدهی توخالی شنیدهاید، خب درس بگیرید دیگر!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، طنزیحات
۴۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۹ خرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۳۷
پست قبلی را که نوشتم بعد از یکی دو روز بلند شدم رفتم مسافرت، وقتی که برگشتم اول از همه یک نگاهی به تعداد لایکهایش انداختم. هزار مرحبا، حدوداً چهارصد تا بود. «ما بیشماریم» و «استادهام چو شمع مترسان ز آتشم» و «هر شهروند یک رسانه» را برداشتید گذاشتید روی انگشت شستتان و همه را در قالب یک پکیج استثنایی نشانشان دادید! دست مریزاد، مشت محکمی به صورتشان زدید، خوبشان شد. تا اینها باشند که نوشتههای من را زیر سؤال نبرند.
نه اینکه فکر کنید با همین چندرغاز لایک دُم درآوردهام و خدا را بنده نیستم، نه به حضرت عباس! این چیزها برای من از آب بینی بز کمارزشتر است. الآنم را نگاه نکنید که این از خدا بیخبرها فیلترم کردند و پر و بالم را چیدند، قبلترها ظرف یک روز دویست تا کامنت توی وبلاگم میگذاشتند. آن موقعها شما اسمم را که میآوردی، نصف جماعت مجازی تمامقد جلوی کامپیوترهایشان بلند میشدند… بههرحال دست تقدیر از آستین فیلترینگ بیرون آمد و زد پس کلهی ما، از آن به بعد هم دلخوشی ما شد همین لایکهای محبتآمیز رفقا!
بگذریم… چه خبر از گوشه و کنار ایران؟ شنیدم توی نماز جمعه بلوا شده و «مرگ بر موسوی» گفتهاند. بهخدا اگر من جای سیدحسن بودم میزدم زیر خنده، میپرسیدم شما چطور همه چیز را به هم ربط میدهید! تازه اینهایی که توی نماز جمعه میبینید آدم حسابیهای طرف مقابلند، چهار کلاس سواد دارند، پلاکارد را برعکس دستشان نمیگیرند! چماقدارهایشان زمین تا آسمان با اینها فرق دارند، من از نزدیک باهاشان برخورد داشتهام. بعضیهایشان از اساس نمیتوانند چماق را درست توی دستشان بگیرند، یعنی بیشتر از اینکه ضربههایشان به طرف مقابل بخورد میرود توی چشم و چال خودشان؛ یک بخش دیگرشان هم کلاً چماق را برمیدارند میبرند خانه و جای وردنه استفاده میکنند! لابد میپرسید پس اینها که چماق را درست وسط صورت معترضان میزنند کی هستند؟ خب اینها همانهایی هستند که توی نماز جمعه شعار میدهند. اصلاً یکی از مهمترین ضعفهای طرف مقابل این است که نیروهای متخصص کافی ندارد، چماق بهدست ماهر و شعاردهنده و بازجوی حرفهای و نویسندهاش یک نفر است! حالا اگر یک وقت فرصت شد در مورد دار و دستهشان بیشتر مینویسم…
گفتم مینویسم یاد یک چیزی افتادم. تصمیم دارم علیالحساب و برای دستگرمی از این ماه دوباره وقایع اتفاقیه را بنویسم، یک ایدههایی هم برایش دارم. نمیدانم نسبت به قبل چقدر بهترش میکند اما حال و هوایش را تا حدودی عوض میکند. شما پیشنهادی چیزی ندارید؟ پیشنهاد درست و حسابیها، یک چیز اجرایی که سرم را بالای دار نبرد!
البته همزمان با مطرح کردن ایدههایتان میتوانید تجمع مسالمتآمیز هم انجام بدهید، خبررسانی هم بکنید، فیلترشکن هم باشید. باور کنید اگر این چند روز از حجم فعالیتهای زیرشکمیتان هم کم بشود راه دوری نمیرود. اینطور هم نباشد که فقط پای کامپیوتر بنشینید و برای هم لایک بزنید، بهجایش یک سر به کتابفروشیهای انقلاب بزنید و همانطور پیاده بروید تا میدان آزادی و کنارش عکس یادگاری بگیرید، آخر خرداد بهترین وقت برای این کارهاست… خلاصه که من روی نیروهای متخصص طرف خودمان حساب کردهام!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، طنزیحات
۷۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۲۲
نمیدانم کدام شیرپاک خوردهای برای اولین بار فیلتر شدن وبلاگها در ایران را به شتری تشبیه کرد که دیر یا زود درِ خانهی هر بلاگری میخوابد. خیلی هم اهمیتی ندارد که کی بود و چرا گفت، قسمت مهمش این است که شتر مذکور آمد و زرتی خوابید روی وبلاگ من، الآن هم دارد خر و پف میکند. لابد توی خواب دست یک شتر دیگر را هم گرفته و آورده پیش خودش! شترند دیگر. نه گشت ارشادی، نه کوفت و زهر ماری، نه فیلترینگی. هر غلطی بخواهند میکنند. خدا قوتشان بدهد همیشه هم لختند! حالا کاری به این کارها ندارم، گناهش را هم نمیخواهم بشورم… فقط فکر کردم حالا که خوابیده و حواسش نیست بیایم چهار کلمه در مورد این اتفاق با شما حرف بزنم!
باور کنید در تمام مدت وبلاگنویسیام سعی کردم از خط قرمزهای نانوشتهی وبلاگنویسی در ایران عبور نکنم، نمیخواستم به تریج قبای آقایان بربخورد. فکر میکردم در شأن بلاگر آبروداری مثل من نیست که وبلاگش را بهضرب و زور آلت قبیحهای به اسم فیلترشکن باز کنند! کار به آنجا رسید که برای گفتن چهار تا حرف شکم به پایین توی وبلاگم مجبور شدم هزار تا استعاره و کنایه توی حرفهایم بچپانم، شما شاهدید که هیچوقت وارد جزئیات قضیه هم نشدم! تعارف که نداریم، هم من میتوانستم دقیقتر به موضوع بپردازم و همه شما تشنهی شنیدن جزئیات بیشتر بودید! ولی بههر کلکی که بود مطالب را فیصله میدادم مبادا همین را بهانه کنند و نگذارند حرف همدیگر را بشنویم… درست یا غلط تمام تلاشم را کردم که وبلاگم به تیر غیب فیلتر دچار نشود و همه جوره هم کوتاه آمدم اما آخرش نشد، یعنی نگذاشتند که بشود. سرم توی لاک خودم بود که آمدند یقهی این وبلاگ بدبخت را گرفتند.
البته من هم بیکار ننشستم. درجا یک ایمیل شدیداللحن برای کمیتهی فیلترینگ فرستادم که وقتی خواندند خودشان فهمیدند با چه بلاگر گردنکلفتی در افتادهاند. بعداً که متن ارسالیام را دوباره خواندم خودم هم یکجورهایی کرک و پرم ریخت. اگر آنطرف قضیه بودم و کسی اینطوری در ایمیلش به من میتاخت نهتنها وبلاگش را رفع فیلتر میکردم، چه بسا خودم را بهش عرضه هم میکردم! فقط همینقدر بگویم که بعد از سلام و احوالپرسی و خسته نباشید و چاق سلامتیهای معمول، فوری رفتم سر اصل مطلب و گفتم که یا وبلاگم را از فیلتر خارج کنید یا بفرمایید چه خاکی به سرم بریزم که مشکلش برطرف شود! البته اینقدرها هم باقدرت نگفتم… یکمقدار در لفافهتر و سربستهتر! خب راستش آن بندهخدایی که آنطرف نشسته و دارد حرفهایم را میخواند خودش که کارهای نیست، کارش فقط در همین حد است که ایمیلها را بخواند و برایشان جواب بفرستد، درست نبود برخوردم سفت و سختتر از این باشد. بههرحال همین آدم باید شب برود توی روی زن و بچهاش نگاه کند، نمیخواستم سرافکندهاش کنم! ای بابا… این حرفها را نباید توی وبلاگ نوشت، ریا میشود.
خلاصه در جوابم نوشتند که اول برو پستهای بودارت را حذف کن. این بودار را آنها نگفتندها، خودم گفتم. حرف آنها این بود که برو بند فلان از مادهی بهمان قانون جرایم رایانهای را مطالعه کن. فکر میکنم بند مربوط به هجو مسئولان دولتی و حکومتی را به من نسبت دادهاند که همهتان شاهدید چنین خبط و خطایی از من سر نزده. توی وبلاگم سرجمع چهار بار حرفهای مطرح شده در نماز جمعه را برایتان نقل کردم که حالا برداشتهاند همان را پیراهن عثمان کردهاند. والله همین حرفها را آنجا میزنند، سه میلیون نفر الله اکبر میگویند! حالا اینش به کنار، اسم و آدرس دقیق پستی و تلفن ثابت و همراهم را هم خواستهاند. خواستم بگویم این کارها قباحت دارد، نگفتم. اما اینجا میگویم. شما اسم «موسیو گلابی» را روی سنگ هم بگذاری آب میشود ولی اینها کارشان به جایی رسیده که در روز روشن اسم و تلفنش را میخواهند. آزادی نزدیک به مطلق را رعایت نکردند بماند، طرح مبارزه با مزاحمین نوامیس را هم به هیچ جایشان حساب نکردند!
سرتان را درد نیاورم، با دزد هم اینطوری برخورد نمیکنند که اینها با من کردند. تازه هزاری هم که دوندگی کنم و وبلاگم را از زیر کفل این شتر زباننفهم بیرون بکشم باز هم فایدهای ندارد، بعدش سانسورها و بدبختیهای جدیدی شروع میشود که حقیقتاً حوصلهشان را ندارم. خلاصه که بیخیال پیگیری قضیه شدهام و ترجیح میدهم همینطور فیلتر بمانم. بههرحال اتفاقیست که افتاده، فدای سر همهمان!
یک بیانیهی چندخطی هم دربارهی این ماجرا نوشتهام که بهعنوان حُسن ختام ماجرا تقدیمتان میکنم:
برادران و خواهران! مطمئن باشید که بنده تسلیم این صحنهآرایی خطرناک نخواهم شد. تا الآن فقط پیراهن و شلوار طرف را در وبلاگم در میآوردم تا همه به ریشش بخندیم، از این بهبعد شورتش را هم برایتان پایین میکشم! چیزی که زیاد است فیلترشکن خوب، تازه گوگلریدر هم هست. همانجا میتوانید برای مطالبم لایک بزنید و پشتیبانیتان را اعلام کنید، برای شروع کار روی حدود دویست لایک برای این پست حساب کردهام! به اینها بفهمانید که شتر فقط روی وبلاگ گلابی کبیر خوابیده، روی خودش نخوابیده!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، طنزیحات
۱۴۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۹ خرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۳۲