داستان مهراد و دختر خوشگل شرکت!
چند هفته پیش فارغ از تمام ژستهای روشنفکری که توی وبلاگم میگیرم سریال ننگین «همسایهها» را از کانال سخیف «فارسی وان» نگاه میکردم که زنگ خانه را زدند. یک جوانک کج و کولهای پشت در بود با چهرهی ماتمزده. گفتم یحتمل میخواهد سیاهمان کند و ماهیانه بگیرد. قیافهی مفلوکش هم مزید بر علت شد که اینطور فکر کنم. نه که ماهی چهار پنج بار هم زنگ خانهمان را برای گرفتن ماهیانه میزنند دیگر عادت کردهایم و خام حرفهایشان نمیشویم…
البته آن اوایل مادرم اصرار داشت که هر دفعه به اینها پول بدهد. ما هم هر چقدر گلو و بقیهی جاهایمان را جر میدادیم که لااقل ماهی یکبار بهشان پول بده به خرجش نمیرفت، تنها منطقش هم این بود که زحمت میکشند و گناه دارند. بعد از یک مدت دید که از این خبرها هم نیست، یعنی صبح به صبح که پایمان را از خانه بیرون میگذاشتیم کیسههای پارهشدهی آشغال را میدیدیم که چهار تا گربه طاقباز رویشان دراز کشیدند و از شدت سیری دارند شکمشان را میمالند! لابد توی همان عالم گربهگی (!) به ریش نداشتهمان هم میخندیدند. اصلاً جوری شده بود که بعد از یک مدتی حتی اگر آشغال هم نمیگذاشتیم، اینها یک راه دوری را با شکم گشنه میکوبیدند میآمدند صرفاً بهاینخاطر که بتوانند دستمان بندازند! بعدها که مادرم فهمید چه کلاهی سرش میرفته دیگر ماهیانه نداد، برای ما هم به بهانهی حلال نکردن شیر و اینجور چیزها ممنوع کرد که به کسی ماهیانه بدهیم!
حالا کاری نداریم… تا آیفون را برداشتم آن جوان کج و کولهای که ذکرش شد یهو شروع کرد به وراجی. وسط صحبتهایش فهمیدم که مهراد است. توی مدرسه چند سالی همکلاسی بودیم و یک زمانی رفیق فابریکم بود اما بعدش آدم محترمی مثل من را پیچاند و مطمئن بودم لابد بعد از قرنی کارش گیری کرده که سراغم را گرفته. خلاصه با هر کلکی که بود من را کشید جلوی در، خودش هم در را پشت سرم بست و اصرار پشت اصرار که بیا یک قدمی با هم بزنیم. از شکل و شمایلش معلوم بود که دلش برایم تنگ نشده، قیافهی من هم که داد میزد حوصلهاش را ندارم ولی بالاخره درست نبود که نپرسیده و ندانسته ولش کنم به امان خدا…
شروع کردیم به راه رفتن و حرف زدن. کاشف به عمل آمد که یکی از همکارهایش دختر خانوادهدار و تحصیلکرده و خوشگلیست. خب مسجل بود که بعد از این همه سال نمیخواهد به من پیشنهادش کند، فقط دلم میخواست زودتر بفهمم چه کاری از من برمیآید تا با این دختر باکمالات انجام بدهم! همینجوری آب از لب و لوچهام آویزان بود که دیدم نهخیر، خودش برای دختره نقشه کشیده و من هم در این قضیه بیشتر از یک نقش مشورتی ندارم، بهزبان سادهتر یکچیزی در حد آلت دست که راهنماییاش کنم از چه طریقی وارد شود تا جواب مثبت بگیرد. حالا چی شد که بعد از این همه سال صاف سراغ من آمد داستانش مفصل است. یادم بندازید اگر حوصله داشتم بعداً در موردش بنویسم.
عرضم به حضور شما که درست یا غلط، اعتقادم همیشه این بوده که وقتی از یکی خوشت آمد باید از درِ شوخیهای کلاسیک وارد شوی. منظورم شوخیهای کَت و کلفت نیست بلکه فقط در حدی که باعث لبخندهای پیاپی طرف مقابل شود و تو را بذلهگو و جذاب و دلربا نشان دهد. بنا به تجربهی شخصی من، اینطوری هم تکلیفت زودتر روشن میشود و هم احتمال مؤفقیت برای رسیدن به فرد مورد نظر بهشکل تصاعدی بالا میرود.
ولی خب انتظار ندارید این روش فوقالعاده را به کسی بگویم که چند سالی گم و گور شده و حالا که آمده فقط میخواهد شیرهی اطلاعاتم را بکشد و برود؟ نباید هم انتظار داشته باشید! در واقع من راه دیگری پیش پایش گذاشتم که بدترین راه ممکن بود. گفتم ببین مهراد جان! همین فردا توی راه خانه یا شرکت پیدایش کن و بگو که قصد ازدواج داری منتها میخواهی قبل از هر چیز با خودش حرف بزنی. توی صحبتهایش گفته بود که گویا دختره ازش متنفر است و توی محل کار حتی با اکراه جواب سلامش را میدهد. خب دیگر نیازی به توضیح نیست که اگر چنین خبطی میکرد هنوز جملهی اول را تمام نکرده و به دومی نرسیده، دختره آب پاکی را میریخت روی دستش که برو پدر جان خدا روزیات را یک جای دیگر بدهد!
راستش خود مهراد هم میترسید که دختره بدجوری ضایعش کند. برایش کلی روضه خواندم اگر دوستش داری باید بجنبی مبادا دیر برسی و یکی دیگر برود کار را یکسره کند…! زجرها کشیدم تا بالاخره راضی شد به حرکتی که ترتیب داده بودم تن بدهد. با خوشحالی برایش آرزوی مؤفقیت کردم و موقع رفتنش بهگمانم آنقدر جوگیر شده بودم که یکی دو تا ضربهی آرام هم پشت شانهاش زدم!
دردسرتان ندهم. این قضیه گذشت و من تقریباً یادم رفته بود تا اینکه چند ساعت پیش زنگ زد و با خوشحالی گفت که دختره قبول کرده و اصلاً از همان اول هم از مهراد خوشش میآمده منتها نمیخواسته که پیشقدم شود و همیشه منتظر چنین اتفاقی بوده. اینکه جواب سلامش را هم با فیس و افاده میداده بهگفتهی خود مهراد گویا برای این بوده که سرسنگین نشان بدهد.
حالا همهی اینها به کنار. آخرش کلی تشکر کرد و گفت که میدانسته در هر حالی میتواند روی من بهعنوان یکی از دوستهای خوبش حساب کند. میخواستم بهش بگویم که مردهشور ریختت را ببرد که اینطور با احساساتم بازی کردی اما به دلایلی منصرف شدم! تازه از سر ناچاری همهی حرفهایش را تأیید کردم و حتی بهشکل فاجعهآمیزی خواهش کردم که هر کار دیگری دارد به من بگوید تا بهشخصه در خدمتش باشم!
خلاصه که تیرم به سنگ خورد و آنقدر سرشکسته شدم که رو آوردم به نوشتن، گفتم چه بسا قدری از درد مصیبت وارده کم کند! الآن هم چند ساعت است همینطوری لاینقطع دارم حرفهای رکیکی در موردش میزنم… البته لازم نیست نگران وبلاگنویس مردمی و محبوبتان باشید، بالاخره انتقامم را ازش میگیرم… پسرهی یکلاقبای جُعلق!
پینوشت:
۱ـ نمیدانم هنوز چیزی از نسل سایتهای مستهـ.ﺠﻨﻰ که داستانهای هجده پلاس میگذاشتند باقی مانده یا نه اما آن موقعها عنوان داستانهایشان یک چیزی شبیه عنوان همین پست بود، خواستم از این طریق ادای دینی کرده باشم!
۲ـ اینجا حرفهایی در نقد وبلاگ من نوشته شده که به شما ارتباط چندانی ندارد و در اولین فرصت خودم جواب دندانشکنی بهشان خواهم داد! منتها قسمتی که به شما ارتباط پیدا میکند این است که در بخش نظراتش محملی فراهم شده تا انتقادات و پیشنهادات دیگران را هم ببینم و در حد توانم پاسخشان را بدهم. اگر حس و حالش را داشته باشید بدم نمیآید که دست بهکار شوید و نظرات و عقاید خودتان را بنویسید.
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
موسیو گلابی | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۱۵




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. روشنک در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۳۲
این مهرداد کجا و مهرداد شب گیر ما کجا :)
حالا موسیو ناخواسته بانی خیر شدی دیگه بد نشده که. اینم اجر تماشا کردن سریاله فارسی وان بوده
ده بار تا حالا رفتم انتقاد پیشنهاد بدم اونجا اما نمیدونم چرا ننوشتم هیچی
————————-
اصلاح میکنم: این «مهراد» کجا و «مهرداد» شبگیر ما کجا!
2. مرد جوان در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۳۶
موسیوی عزیز با مطالعه ی عمیق مطلب فوقتان، پی به این راز مهم و اساسی بردم که کلاً وجودتان گره گشاست، پس لطفا دستی هم برای ما بالا بزنید!
البته خدمات پس از انجامش(حرفهای رکیک) را انصافا بیخیال بشوید!
3. رها در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۳۷
سلام اقای گلابی این پستتان چنان منو به وجد اورد که دیدم باید حتما احساسم را بگه .ا خ من از خباثت خوشم میاد..ترفند قشنگی بود .سبک مهمه نه نتیجه
4. بابالنگدراز پنج فوتی در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۴۰
ببینم؟؟؟
یعنی میخوای بگی گربههای شما از گربههای محل ما خفنتر شدند؟
عارضم که با سیاست همت مضاعف و گشادی مضاعف کارگران شهرداری…این گربههای محل ما خودشون علاوه بر اینکه یه دل سیر آشغال میخورند.سهمیهی فرداشونم که ذخیره میکنن هیچ…واسه خانم والده هم سوغاتیشونو از همین آشغالا میبرن.
بعد اینکه بهت نمیاد اینقدر بدجنس باشی.
یهو یه هیولای خفنو تجسم کردم.یه چیزی تو مایههای اویل،یا ونهلسینگ!
5. مسعود در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۴۱
خوب شد گفتی. آدم دور و برش رو بشناسه بد نیست. کارم بهت بیفته بدونم با چطو آدمی طرفم. :دی
6. بابالنگدراز پنج فوتی در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۴۲
راستی من دیگه رسما اینترنتم چلاق شد و قادر به خونن بقیهی کامنای پست میثم نیستم.با اون وبلاگ سنگینش.میمونه مثل تریلی هجدهچرخ.شما فعلا بکوبین تو سر و کلهی هم تا ببینیم چی پیش میاد…آخ آخ جای شبگیر واسه نقد تو خالیه.آخ آخ.وای وای :))
هنوزم عکس اون گلابی له شده که شبگیر گذاشت تو وبش تو ذهنمه!
7. حمید در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۰۲
هر جور دارم فکر می کنم که دوستت با کدوم عقل اومده پیش تو به جایی نمی رسم
ولی الان که دارم فکر می کنم….
ببخشید من یک مشاوره می خواستم.باید کیو ببینم؟
————————-
منو؟!
8. مـژده(جمع دخترونه) در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۳۸
موسیو جان خودتو آماده کن ! همین روزاس که بری و حموم دومادی ببریش :دی
9. حیاط خلوت در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۴۳
پاشویه رو همون روز اولی که نقد رو گذاشت خوندم از ریدر اما باید می رفتم و نشد همون موقع چیزی بنویسم
بعد هم به کل یادم رفت چون توی گودر مارک از رید شده بود
الان دوباره رفتم اما هر کاری کردم قسمت نظرات باز نشد که چیزی بنویسم
پس می ذارمش اینجا خواستید خودتون از طرف من البته لطفاً،زحمت انتقالشو بکشید اگه نه همینجا هست
***
خب شخصاً همیشه قدرت طنزبرداری موسیو گلابی برام قابل تحسین بود. به خصوص اولین روزی که وبشو دیدم و بیشتر آرشیوش رو خوندم. قمش علاوه بر سادگی ( که به نظرم از پیچیده ترین سبکای نوشتنه) و شیطنتی که داشت، توجه ش به جزئیات و از طرفی کشیدنشون به طنز انقدر جذاب بود که متنای طولانی رو با جون و دل می خوندی و آخ نمی گفتی یا پشیمون نمی شدی. به قولی “اعتماد” می کنی به موسو گلابی و اینکه همیشه می تونه چیزی برای اضافه کردن به تو یا احساست داشته باشه.
همیشه از دید کسایی که از یه موضوع به ظاهر ساده و پیش پا افتاده می تونن یه موضوع آنتیک قابل بحث بسازن و به بهانه اون خیلی حرف ها رو بزنن به خصوص ازونایی که تو وقت خوندن می گی “ا ا ا منم همینو می خواستم بگم” یا ” آفرین” ،خوشم می آد. موسیو هم ازین تیپآدماست
اما این اواخر احساس می کنم جدا ازینکه که کمتر می نویسه،دل نمی ده بهش . یعنی اون جوهر و شور قبل رو نداره. یه جوری که انگار به اندازه قبل نوشته رو نمی پزه یا کالبدشکافی نمی کنه ،نه اینکه بگم افت کرده بلکه حس می کنم مثل قبل برای وبش فرصت نداره یا اینکه گاهی چیزایی رو می نویسه که وبلاگ بپسنده نه دل خودش . این صرفاً احساس منه ،و البته همون احساس بهم می گه مسیو گلابی این روزا کم پیداست. هست اما در واقع اینجا نیست…. خب همیشه عملکرد خوب و قوی انتظار همه رو از آدم بالا می بره و این می تونه دست و پاگیر و خسته کننده باشه انقدر که یا کم بنویسی یا چیزیو بنویسی که دوست دارن بخونن. شاید هم دلیل دیگه ای داشته باشه
شخصاً قلم موسیو گلابی رو خیلی می پسندم و خیلی جاها با خوندنش آموزش دیدم .
————————-
اشارهی درستی کردی، این روزا یه مقدار فرصت کمتری دارم. بههرحال مرسی از لطفت…
10. حیاط خلوت در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۴۶
راستی بابت نظرت روی پست آخر نمی دونم چی می تونم بگم جز یک ممنون عمیق
خیلی هیجان زده ام کردی و خیلی با دیده اغماض دیدی وشته رو
ارادت داریم خلاصه مسیو
11. RS232 در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۴۸
من هم تقریبا الآن یک همچین مشکلی را دارم و طرف به محض اینکه فهمیده است که کمی به او علاقه دارم طاقچه بالا میگذارد و جواب سلامم را هم به زور می دهد. حالا میگی چیکار کنم؟
12. undrill در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۳:۰۰
اسمایلی هیولای گشاد :دی
13. زیرپوش در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۳:۰۱
سلام
عالی بود موسیو
میتونم بگم بعد از انتخابات همچین شکفتن ادبی ای ازت ندیده بودم مگر در استخفاف احمد خاتمی!
ما هم به یکی از رفقامون همین پیشنهادو کردیم
ولی نتیجه عکس بود
حالا از سر خیر خواهی هم بود
به قولی:
الاعمال بالنیات
ما نیتمون خیر بود و شما شر هر دو بر عکس شد D:
14. SDF در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۳:۴۲
خب راستش من تیترو که دیدم!فک کردم حتمن باز برای شبگیر (پاپوش؟) پست نوشتی!! :دی
خداوند شما را نکُشاد موسیو که نصفه شبی انقده خندیدیم! البته امیدواریم به زودی انتقامتو بگیری
15. میثم اللهداد در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۴:۰۰
یادت باشه بعدها برامون تعریف کنی که چرا صاف اومد سراغ تو. به نظرم میآد که داستانش باید جذاب باشه.
16. دروغگوی خوش حافظه در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۵:۳۵
خوب کاریش کردی!
یعنی چوب تو … اووهوووم اووهووووم..ِت کرده
تو هم چوب کردی
یعنی خوب کردی
یعنی کار توپ کردی
17. سپیده در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۴۱
وای!!!!!!!!!!!!!!
یه پست کاملا گلابیانه بود!!!!!!
مرسی،کیف کردم
18. عاطفه در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۵۴
اولین بار است که نظر می گذارم
همین
حوصله نقد هم ندارم
19. ali در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۰۳
HENDI movie…isn,t that?
20. لیلی در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۰۶
:))))
21. امیرعلی در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۱۲
ها ها ، پس تو هم یه خورده بدجنسی مستتر تو وجودت داری .
22. س در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۲۷
مادام گلابی هم این پستو می خونن
23. Memorialist در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۲۸
:))) خیلی بد ضایع شدی خداییش ! اگه راه خودت رو می گفتی شاید بهتر بود !
24. پریا در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۳۸
این شماره مادام گلابی رو بده من یه صوبتایی باهاش دارم :|
25. حامد اویسی در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۳۹
خودت هم میدونستی راهی که بهش پیشنهاد دادی مسلماً از بذله گویی و این حرفا بهتر بود!
————————-
بذلهگویی تأثیر شگرفی داره برادر یعنی اگه بتونی درست انجامش بدی فوقالعادهست!
26. فرناز در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۲۹
ایول به اون دختر خانوم با کمالات حالا که اینهمه سر سنگینی نشون داد ه بود چرا یهویی همون دقیقه اول همه چیز رو لو داد؟ من اگه بودم یه کار دیگه می کردم انقده می پیچوندمش بیا و ببین :D
یه دوستی داشتم که وقتی کار فوق العاده ای انجام می داد همیشه به من زنگ می زد تا تعریف کنه یعنی فکر کن سالی دوبار زنگ می زد همون دوبار هم صد درصد می خواست افتخاراتشو بگه ، وقتی اس ام اس می زد حالم رو بپرسه مطمئن بودم پشتش یه درخواستی ، یه کتابی ، یه جزوه ای می خواست خیلی وقت پیش در حدود چند سال پیش کاتش کردم چون از این نوع آدم ها خوشم نمیاد و در روابط دوستیم صریحم .
اصل قضیه رو نگفتین ، اصل قضیه این بود که چرا حالا این دوستتون بعد اینهمه سال برای مشاوره اومده پیش شما ، این از همه مهمتر بود که نگفتید .
سبک نوشتتون اینبار خسته ست انگار نویسنده کمی بی حوصله ست.
27. seed در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۴۰
سلام
فقط میتونم بگم دستت درد نکنه که گره از کار مسلمانی گشودی .این اتفاق فقط این جمله رو یادم اورد:
عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد .چقدر برای دوستت خوشحالم .امروز احتمالا به دلیل این اتفاق میمون همه خانواده رو مهمون میکنم
28. ferfere در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۴۰
ye bar tu ye weblog khundam age mikhain amare bazdidetunbere bala va esm dar konid! behtarin rah ine ke ye bar golabio tu webetun naghd konid hala azizam age kasi naghdet kad mituni behesh bgi ke kalakesho fahmidi!
29. یونس در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۴۹
داداش اگه دنبال راه خوب برای انتقام می گردی حتما خبرم کن
کاری به سرش می اریم که تو اره هفت بنویسن یعنی بسازن
30. لیلی در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۵۱
:)))))
31. سعید در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۴۴
:)) خیلی وقت بود این قد نخندیده بودم این جا! خدا شانس بده!
32. بهنام در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۴۶
کل مطلب یه طرف
عنوان مطلب یه طرف دیگه. یاد خاطرات افتادیم :D
l تشکر بابت طنزهایت
33. zebelkhanum در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۰۷
بدویییییییییییییییییییییییییییید
تولده….نیایید کیک تموم شده……………………………..
کادو یادتون نره…از ورود افراد دست خالی وبدون هدیه معذوریم..حتی شما دوست عزیز…
وسیله ایاب وذهاب برای برگشت آماده است…وانت ابی قصاب محلمون رو کرایه کردیم..یه کم بوی گوسفندواینا میده ولی خوب قابل تحمله..این در حد توانمون بود….البته هرکس نخواست ازاده..اینجا ازادیه کامله…دم در نفری یه بلیط اتوبوس شرکت واحد بهش میدیم راحت واسوده به منزل برسه….
انچه شما خواسته اید…
فقط با سرعت سیر نور بدوید که اخرشه…..
34. zebelkhanum در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۲۳
بدبخت مادرایی که شیرخشک به بچشون دادن..دیگه بهونه ای برای قسم دادن ندارن…خوبه واقعا مادرا این حربه رو دارن…
حتما خیلی پولدارید که چندبار میان ماهیانه بگیرن…!!!
بابا متد دلربایی…..بابا باتجربه..خداییش زدید تو خال..
واااااااااای..لالان فردا میگه کارای عقدشون وعروسیشونم شما بکنید….
فحش رکیک..خوب میگفتید تو که اینقدر سلیقت خوبه یکی هم واسه شما پیدا کنه…
35. ؟ در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۲۶
عجب !!!
36. تـــــرانه در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۳۴
موسیو تیترت من و به یاد ِ داستان های بی ناموسی نیانداخت .. بلکه فکر کردم حالا که دیدی روی جناب شبگیر خان از سنگ پای قزوین هم چیز تر!! است و وقتی دیدی ایشون با این حرف ها از سوراخشون نمیان بیرون .. می خوای انتقام بگیری و موضوع ازدواجش و چگونگی آشنایی با دختر خوشگله شرکت نفت عسلویه رو علنی کنی !!باخودم فک کردم اینجوری هم روشو کم می کنی هم انتقام میگیری دیگه !! ولی وقتی گفتی همکلاسیت بوده دیدم نه عجب اشتباه خبطی کردم من و تصمیم گرفتم از این به بعد اصلا فک نکنم!! :دی
————————-
این مهراد بود، اون مهرداده! نتیجتاً با قسمت آخر کامنتت خیلی موافقم!
37. یاسی در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۵۷
خوشمان آمد!
تا شما باشی با جوان مردم و احساسات پاکش بازی نکنی
راستی یادم باشد یکی را می شناسم که البته فکر می کنم می خواهد حرف بزند ولی خر است و نمی زند شاید هم نمی خواهد ولی من می خواهم حرف بزند حتی اگر خودش نخواهد که حرف بزند حالا بگذریم یادم باشد بفرستمش سراغ شما یکی از همین نسخه ها بپیچی بلکم باز هم تیرت به سنگ خورد و کار خیری راه انداختی
قبلا از همکاری شما کمال و جمال تشکر را دارم
————————-
از اونجا که احتمالاً فرد مورد نظرتون وبلاگ من رو نمیخونه جسارتاً پیشنهاد میکنم که خودتون پیشقدم بشین. بهنظرم این نگاه که پسرها باید پیشقدم بشن و دخترها باید تأیید یا رد کنن مربوط به این دور و زمونه نیست.
38. ماندا در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۰۱
اگه مشغول تماشای مونس و مونس بودی ! حتمن پیشنهاد بهتری ارائه میدادی موسیو !
39. بت در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۵۲
اوه اوه
یعنی واقعا یه نفری چقدر میتونی کامنت جواب بدی؟ کف کردم، اصلا نتونستم همه اش رو بخونم. همون دو سه تای اول هم به نظرم مثل جنگ های صلیبی جدی اومد پس خوندم نیامد.
این پسره بیچاره هم که معلوم نشد بعد از قرنی با چه معیاری تورو از بین جمعیت دوستاش(از نظر خودش البته) برای راهنمایی گرفتن انتخاب کرد. دوران مدرسه match maker بودی یا چند بار در حال درخواست ازدواج دادن رویت شده بودی؟
راستی شبگیر یه خرده وبلاگ نوشتنش با بقیه فرق داشت و زمان پرداختن به وبلاگ که میگی نیم ساعت بیشتر وقت نمی بره واسه اون باید چند ساعتی بشه. چون به “همه” کامنت ها با دقت جواب میداد و تک تک خواننده هاش رو بخصوص اهالی وبلاگ نوشتن رو میشناخت.
40. فاطمه گ در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۲۹
این پست بد آموزی داره موسیو !! D:
بی مرامی نتیجش همینه !!!! کاش از این ماجرا یه درس اخلاقی می گرفتین …
جملات آخر پست ناامیدم کرد…در مورد انتقام اینا…
این پست برای من از مصادیق جمله ی ” ادب از که اموختی از ….. ”
D:
پ.ن : به جای انتقام باید شکر گزار باشی که ناخواسته واسطه ی خیر شدی !!! ( ;
41. المیرا در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۵۶
خب تو اولا خیلی زود به زود آپ میکردی اینکه واقعا مشغولی و وقتت پره یا هرچیز دیگه رو من خودم به شخصه کاملا باور دارم..خوش باور که نیستم احیانن؟ :)) ولی فک نمیکنی اینا یه جور تفکر اینکه میخوایی کلاس بذاری یا چون از وقتی وبلاگت معروف شده دیر به دیر هم آپ میکنی؟
به هرحال ما طرفدارتیم..
چاکریم آقا :)
42. المیرا در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۵۹
راستی واقعا حوصله ی رفتن ” اونجا ” رو نداشتم و ضمنن عجله دارم ببخشید که همین جا نوشتم
43. تلخک در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۲۱
حس خوبی نمی داد نوشتت!
44. shima در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۰۸
ها ها ها…
خوشم اومد!
45. سین سین در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۳۰
آره راست گفتی ها. الان که دارم به آقایان جوان اطرافم فکر می کنم، می بینم اونایی که با نمک و بذله گو هستند، دایره ای به شعاع n به قسمی که n به سمت بی نهایت میل می کند، دورشان است که سطح این دایره را خانم های جوان پوشاندند.
ولی اونایی که زیادی می خندند و بلند می خندند و حس می کنند خیلی حرف ها و حرکات شان خنده دار است، شدیدا رو اعصاب آدم اسکی می کنند.
————————-
آهان، شاهد از غیب رسید… دیدید گفتم اصولاً روش من جواب میده؟!
46. باز باران... در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۵۹
سلام گلابی جان
خب اینقدر بد مردم مخصوصاً دوستانت رو نخواه! معلومه آدم خوش شانسی نیستی انتظار داشتی تو این قحطی شانس و شوهر! نتیجه ی عکس بده و حال یارو گرفته بشه؟! حال خودت گرفته شد خب!!
نکن بچه جون، اینقدر خلق ا… رو اذیت نکن…
47. آنارام در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۰۱
پس بگو چطوری این مادام ناناز ما رو تور کردی :دی
موسیو شنیدم کتابشو قاپوندی و داری از خجالتی و کم رو بودنش سوء استفاده میکنی
راستی اون سایتا هنوزم پا برجان ولی ….
48. دیبا در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۱۷
وبلاگ خوشرنگ و رویی داری. من تازه این درخت گلابی رو پیدا کردم و از نوشته هات خوشم اومد.
در مورد گربه ها بی انصافی کردی اونا که همیشه گرسنه و بی پناهن
چطور دلت میاد اونا رو سیر و بی غم نشون بدی ؟
از یه گلابی خوش منظری مثل شما بعیده !
با این توصیفی که از دوستت کردی ترجیح نمی دادی پشت آیفن یه گربه بود
که تو رو برای قدم زدن دعوت می کرد ؟
49. یاسی در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۰۰
سلام علیکم برادر
جوابیه تان را خوانیدیم
خوشمان آمد
پس با این حساب آن آقای مورد نظر همین امروز و فرداست که حرفش را بزند چون شما گفتی که نزند و دور و زمانه اش گذشته است از آنجایی که حرفهایتان درست در می آید این اللهم شما هم خواهد گرفت یادم باشد گرفتاری چیزی برایم پیش آمد من بعد فقط به دواخانه شما مراجعه نمایم
اللهم احفظ گلابینا!
50. رویا(یادداشتهای یک ذهن مشنگ) در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۵۳
عنوانش با حال بود…دقیقا من و یاد همون داستانا انداخت:دی
51. یک شیرفروش در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۰۸
عجب دختر . .. . . ای :دی
52. ---- در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۲۰
تشریف ببر بخون! نقدتونم کردیم (;
53. غزل در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۰۴
سلام
موسیو یه سوال بی ربط بپرسم
البته با اجازه
شما آبجی هم داری؟
به نظر میاد نداری ولی اگه داری خدا حفظش کنه
دوست داشتم تو یه پست طولانی نظرمو میدادم راجع به وبلاگت ولی دیگه حس نوشتن نیست
فقط این رو از ما بپذیر موفق باشی
————————-
بله دارم… البته خواستم جواب بیربطی داشته باشم چون در واقع ندارم!
54. یار دبستانی در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۰۰
شما که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره
55. عصرونه در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۲۴
حالا چرا اینهمه خصومت ؟
56. روشنک در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۵۶
از بابت اصلاحیه مرسی. چقدر یک «دال» ناقابل آدمهارو از هم متفاوت میکنه :)
57. مترسک تنها در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۷:۵۶
حقته، چرا یارو رو اسکول کردی؟؟
بنده خدا.
راستی یه ایده ی توپ برا آپ بعدیت دارم.
می تونی تعریف کنی که چرا اومده پیش تو (دو نقطه دی)
58. مینا در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۵۷
خوب گلابی خان چی کار کنیم که شما پسرا هر کاری هم بکنین اخرش پسرین !
راستی منم از این فوت و فنای باحال شما رو میخام :دی البته فک کنم بهتر باشه از یه بانو بگیرم این مشورتو : دی
59. اراکده در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۰۵
محض رضای خدا به من بگو بی وفا
بعد یه عمر آشنایی چرا گشتی جدا…
سلام
با آرزوی سلامتی و نور افشانی
60. لوکی در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۳۲
بیخیال بابا! این از خر شانسیش بوده! معمولا آدمایی رو که ازشون متنفریم مثل خر تو زندگیشون شانس میارن!
61. sara در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۲۰
kheili bahal bood!!
alan age in dostet biad injaro bkhone che fekri mikone??
62. مادام در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۲۳
دوتا کبوتر را خوشبخت کردی دمت گرم. هم پسره هم دختره برن گم شن (فحش رکیک نمیدی). من هم تصمیم گرفتم ازاین ماه بیام در خونتون ماهیانه بگیرم” مادام پیشولی” هستم.
نقدی برگلابی: باتوجه به ترکیب فضایی ۴۰ درصد ازخودراضی بودن و ۳۰درصد فهمیده بودن و منصف بودن و۳۰ درصد مخاطب مداری این حجم فضایی موفق تشخیص داده شده و جواب درست بدست اومده. اما این هیچ ربطی به تولید نوشته ها در آینده ندارد ! چه بسا درگذشته بخاطر انتخابات نوشته ها جذاب تر بود اما برای نوشته های بعدی…………………….. فقط بشین و بنویس
63. فاطمه در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۳۶
منم یه سوال بی ربط دارم که البته نشون میده نقد وبلاگ میثم و بعضی نظراتش رو خوندم. اونجا نتونستم کامنت بذارم
جریانِ این به قول شما «ن بدل از تنوین» چیه؟ چند وقته سوال شده واسه من. مثلاً یه جور مبارزه با زبان عربیه؟ یادمه یه بار تو دانشگاه یه دانشجوی دکتری تو نامه اش نوشته بود «لطفن»، آقا ما کلی بهش خندیدیم میگم نکنه تریپه جدیده فرهنگستانه؟
————————-
تریپ جدید و قدیمش رو نمیدونم اما بههرحال توصیه شده که اینطوری نوشته شه، هرچند که ما گوشمون به این حرفها بدهکار نیست و همچنان کار خودمون رو میکنیم!
64. فرناز(زلال) در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۳۸
موسیو جانم من هنوزم میخوام بدونم چی شده اومده سراغ تو؟
————————-
حالا اگه یه بار حرفش افتاد میگم!
65. فرناز(زلال) در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۴۷
موسیو جان اون فرناز که نقدت کرده بود من نبودما.
66. نیلوفر در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۰۸
مرگ بر هرچی گربه ی نر و ماده که توی این شهر ول میچرخه.
موقع رانندگی هم ولمون نمیکنن فلان فلان شده ها.
67. baby jon در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۴۵
چه کارا بلدییییییی!!!!!
بابا خواهش میکنم بیشتر از این مشاوره ها بدههه ! شاید طرف ما به پستت خورد:-))))))
68. شمیم در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۰۵
بگو چرا اومده سراغت ها.یادت نره.دوما که اون سایت صدساله فیلتر شده. محض اطلاع گفتم.
69. به رسم خنده در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۳۹
[...]
70. دلتنگی های خیابان شانزدهم در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۵۶
از اینکه با خودت رودربایستی نداری خیلی خوشم میاد. هر کس دیگه بود، کلی به خودش می بالید که بدون چشم داشت به دوستی که رفته بوده و پشت سرشو نگاه نکرده بود، کمک کرده. اما شما رسمی می گی که قصدت کمک نبوده بلکه به هم زدن کل ماجرا بوده. بابت این نوع نگاه به بی رودربایستی به خودت تبریک می گم. اما از بدجنسی بکاه و بر همدلی بیفزای، موسیو گلابی!
71. اردیبهشتی در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۰۹
این نشون میده قسمت اون پسر همین بوده من شرط می بندم اگه بهش می گفتی برو تف بنداز تو روی دختره و اون هم این کارو می کرد باز جواب میداد پس زیاد حرص نخور!
72. ژول در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۱۷
سلام موسیو
خوبی؟ والا چی بگم… خدا به داد مشورت شوندگان برسد!
من در اولین فرصت اینجا! یی رو که گفتی میخونم و انشالله اگر مغزم یاری کرد و نظری درش ظهور کرد، می نویسمش. پیشاپیش بابت تاخیر شرمنده ام چون دسترسی به نت ندارم الانم دقیقا بدو بدو باید برم ولی دیدم نمیشه هیچی نگم بعد از خوندن پستت!
ارادتمند همیشگی
73. ساناز در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۲۵
کلی خوشم اومد از این داستانت. ولی منتظرم حقشو بذبری کف دستش ها
74. پرند در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۳۰
گلابی؟ خوبی؟
تیرت به سنگ خورد!
75. الهام در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۵۷
سلام ببخشید یه سوال
میشه به من یه ف.ل.ت.ر. ش.ک.ن خوب معرفی کنی؟؟؟؟؟؟
من فیس بوک و توییترو نمیتونم ببینم اگه راهنماییم کنی ممنون میشم
————————-
نرمافزار یورفریدام خوبه اما تازگیها دچار یه سری مشکلات عجیب و غریب شده!
76. elahe در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۱۲
jaleb bud…mashallla az in dokhtara alan kam nis…!
77. .... در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۴۴
چرا جواب منو نمیدی؟!!!
————————-
اگه لطف کنین و اسمتون رو بگین شاید بتونم کمکی بهتون بکنم.
78. مینا در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۵۴
راستش اولای متن و که می خوندم تصمیم گرفتم بیام بگم خییییییییییییلی بدجنسی اما به آخرش که رسیدم یه ذره دلم واست سوخت که چقد بدشانسی!!
حالا بدجنس و بدشانسش خیلی با هم فرقی نداره مهم اینه که کلا بدی!!! :دی
79. عادل در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۴۷
موسیو حسب وظیفه اخلاقی و اشتیاق ابراز علاقه به جنابعالی به آدرس داده شده رفتیم و اعلام نظر کردیم؛ البته بگذریم که تکراری بود … چون خودت همش رو میدونستی … در ضمن در مورد اون سایتهای ضاله درست فرمودید ….!!!!
در ضمن ثانی … بنده با این علامت تعجبهات کلی حال می کنم!
80. تارا میرکا در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۴۹
راستش به نظرم این وبلاگ مربوطه نقدش خیلی چرت بود و منم اگر انتقادی داشته باشم میام به خودت میگم لطفا بیشتر از این اصرار نکن!
پ.ن: مهرداد بهم گفته بود همسایه ها رو نگاه می کنی پس گویا حقیقت داشته!! پس بزن قدش داداش!! D:
81. من در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۰۵
(من اینو برا همون وبلاگ پاشویه نوشته بودم اما نمیدونم چرا کامنت دونیش اصلا برا من کامل وا نمیشه. :( اجبار میذارمش اینجا جناب گلابی)
سلام
راستش من نظرات (به جز چندتای اول) رو نخوندم و علاوه بر اینکه نمیدونم چیزی که میخوام بگم تکراری هست یا نه، از نوع واکنشهای خود موسیو هم اطلاع چندانی ندارم. هرچند با شناختی که از موسیو دارم، چنین واکنشی رو ازش نخواهیم دید. و اونم اینه که جدیدا مد شده تا به یه وبلاگی انتقاد وارد میکنند، سریع نویسندهش جبهه میگیره که اینجا ملک شخصیه منه و از عقایدم، هرجوری که بخوام مینویسم و دوست نداری نخون و اون ضربدر گوشهی صفحه رو بزن و قس علی هذا!!
البته من تا الآن با وبلاگهای زیادی برخورد کردم که ایرادات زیادی رو بهشون وارد میدونم، اما چون دلم نمیخواد با واکنشهای کوبندهی نویسندهها و خوانندههای گاها بیشمارشون روبرو بشم، نه چیزی براشون نوشتم و نه اصلا برام اهمیتی داشته که این کارو بکنم. اما چه کنیم که این بار پای موسیوی محبوب در میونه!
با این مقدمهی طولانی، حداقل متوجه شدید که من ارادت زیادی به موسیو دارم و تقریبا از اولای شروع کار وبلاگ نویسیش دنبالش میکنم. چه روزهایی بوده که تند و تند به وبلاگش سر میزدم تا خدای نکرده هیچ پستش رو تو همون ساعتای اولیهی انتشار از دست ندم و به قول نویسندهی محترم، لبخند ملیحی رو که به لبامون مینشوند رو بزنم و برم.
من هم در ابتدا جذب نوع نگارش روان و جذابِ آمیخته با طنز موسیو گلابی شدم و بعد دیدگاههای سیاسی (حداقل اون اولا خیلی) مشابهی که داشتیم. یه عامل واقعا مهم دیگه هم اخلاق بود. و خوب، خوشحال شدم که خود موسیو هم تو جواب یکی از اولین کامنتها به این موضع و اهمیتش تو لینک کردن دوستان اشاره کرده.
کلا یادداشتهای یک گلابی دیوانه از محبوبترین وبلاگهایی بود که دنبالش میکردم و الآن…
خوب، میرسیم به بخش انتقادات.
مدتیه (شاید مدت زیادی) که اونقدرام پیگیر وبلاگ موسیو نیستم هرچند باز هم تقریبا همهی پستهاشو با تاخیر میخونم. الآن که فکر میکنم شاید دلیلش چیزیه که میتونم اسمشو بذارم نزول. به نظر من وبلاگ گلابی خیلی از دوران اوجش فاصله گرفته و اینجا جاییه که موسیو میتونه مثل خیلی از هم سلفاش بگه که اینا تراوشات ذهن من و منتشر شده در وبلاگ خصوصی من هستند و من پول نمیگیرم که مطلب جذاب براتون بنویسم (و حتی مثل یکی از وبلاگ نویسهای خیلی معروف که چنین کامنتی از من رو اصلا تایید نکرد) کلا اهمیتی هم به این حرف نده، اما این نظر منه!
من البته در تعریف پستهای عالی یا دوران اوج هم خیلی تابع نظر اکثریت نیستم که حتی در گذشتههای پرفروغ موسیو پستهایی بودند که خیلی پرطرفدار شدند (از رو نظراتاشون میگم) اما دوستشون نداشتم.
یا حتی همین الآنم بخش نظرات وبلاگ همیشه پر و پیمونه.
شاید بعد این همه پرحرفی بهتره یه کم عینی تر بنویسم و مثلا بگم که به نظرم خیلی درخور بلاگری در حد موسیو گلابی (اون اوایل من تقریبا حتم داشتم که موسیو میتونه آیندهی درخشانی در مطبوعات داشته باشه) نیست که موضوع یه پستش فرضا صدای ملچ مولوچ موقع غذا خوردن باشه، هرچهقدرم که با اون نگارش جذابش ( و واقعا جذاب) خوندنیش کنه!
به نظر من هم موسیو میتونه حالا که چنین ابزاری (سبک نوشتاری خوب) رو در اختیار داره، خیلی موثرتر از اینی که هست قلم بزنه و هر روز بیشتر رشد کنه و بباله! علاوه بر اینکه من هم فکر میکنم موسیو گلابی جدا آدم باهوشیه!
در کنار این چیزهای کلی یه سری برداشتهای نه چندان مثبت هست که من جدیدا به شخصیتِ (به قول اون دوستمون) تحت وب موسیو پیدا کردم.
یکیش غروره که خوب، دیگه راجع بهش حرف نمیزنم و احتمالا من اشتباه کردم. و یکی دیگه همون قید رعایت اخلاقه که به نظرم رسیده موسیو هم تحت تاثیر غالب عناصر ذکور معروف وبلاگستان (اصلا اصلا قصد جبهه گیری و زنا اینور، مردا اونور ندارم!) هر از گاهی برای اضافه کردن چاشنی طنز به نوشته هاش از کنایههای مثبت هجده استفاده کنه. (البته من مشکلی با مطالب مفید هجده پلاس ندارم و مثلا خودم مشتری دائمی وبلاگ فهیمم کما اینکه قدیمها موسیو گریزهای بیشتری به سانفرانسیسکو و جسیکا آلبا و … داشت، اما من همیشه اون رو یه وبلاگ نویس اخلاقی میدونستم و هنوزم میدونم.)
راستی، فقط اینم بگم که با همهی اینا این حرف موسیو که جدیدا بیشتر از اینکه پست منتشر کنه، به پیش نویسهاش اضافه میکنه تا حدودی نظرم رو دربارهی افت با کناره گرفتنش از نوشتن، عوض کرد. اما کماکان ترجیح میدم در آیندهی نزدیک موسیو گلابی در اوج رو بخونم و تحسین کنم.
خیلی طولانی شد، شرمنده!
————————-
اول از همه ممنون که زحمت کشیدی و در مورد وبلاگم نوشتی…
اما بعد… در مورد دوران نزول باهات همعقیدهام. از کامنتت بر میاد که نظرات وبلاگ پاشویه رو خوندی، در نتیجه نمیخوام با گفتن دوبارهی دلایلش سرت رو درد بیارم اما در مجموع درست میگی و خودم هم موافقم. در مورد پستهای پرطرفدار هم باهات موافقم. جالبه که خودم هم با بخش بزرگی از پستهای پرطرفدارم مشکل دارم و بهنظرم سرسری میان، همونقدر که در نقطهی مقابل پستهای خوبی نوشتم که مورد استقبال قرار نگرفتن.
و در مورد غرور باید بگم که جزو معدود ویژگیهای خوبم اینه که مغرور نیستم، ضمن اینکه خدا هم کمک کرده و چیز افتخارآمیزی بهم نداده که بهخاطرش غره باشم! البته امیدوارم خود همین جملهای که گفتم حمل بر غرور نشه…
82. تارا میرکا در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۰۷
واسه من تو سایت این کسی که نقدت کرده قسمتی که میشه نظر بدی باز نمیشه! یعنی جایی واسه نظر دادن نداره! پلیز هلپ می!
————————-
کامنتدونیش سنگین شده و خیلی طول میکشه تا آخر صفحه باز بشه، بیشتر مواقع هم کلاً وسط راه گیر میکنه و نصفه باز میشه! با توجه به اینکه فرم ارسال نظراتش هم آخر صفحه هست عجیب نیست که نمیتونی ببینیش…
بعداً اضافه شد: کامنتدونی رو صفحهبندی کرد و فکر میکنم دیگه مشکل حل شده باشه!
83. یک گیلاس عاقل در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۳۴
سلام .
از قدیم و ندیم ها شنیده ایم که چاه نکن بهر کسی
یه موقع خودت درگیرش می شوی !
حال بسیار خرسند گشتیم که دو عدد نو گل شکفته ی
باغ زندگی به هم پیوسته گشتند .
در مورد پول آن بنده خداها هم هر چقدر کار کنند ،
آش می خورند ! حالا شما هم خواستید
دست و دل بازی کنید ( باز هم ) ایرادی ندارد آخر
تو نیکی می کن و در اقیانوس اطلس انداز که خداوندگار
بسیار مهربان است و لنگ کفشی در بیابان نعمت .
راستی بنده تازه وبلاگ تاسیس کرده ام اگر همراهمان
باشید و دستگیر ما هم دست به دست هم می دهیم
به آبان و آذر و دی و …. وبلاگ ها را آباد می سازیم .
چقد خود شیرین شدم من !!!
قـربانت : گیـلاس عـاقل !!!
84. امین در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۳۹
موسیو چه طوری؟ من هم رفتم یه چیزی نوشتم. ولی نه در مورد تو! در مورد اون آقای نقاد!
85. yalda omidi در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۳۵
سلام
شما خوبی؟؟؟!!!!!!
86. الهام در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۳۸
این نرمافزار یورفریدام رو از کجا میتونم گیر بیارم ؟؟؟؟؟؟؟؟
میشه توی اینترنت دانلودش کنم آیا؟؟؟؟؟؟
————————-
میتونی از اینجا دانلودش کنی ولی احتمالاً خود سایتش هم فیلتره و برای باز کردنش نیاز به فیلترشکن داری!
و ضمناً خواهش میکنم برای سؤالاتی که مربوط به پستهام نیستن از فرم تماس استفاده کنین.
87. علیرضا در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۳۴
از تو بعییده !!!!!
نظر ۶۹ چیه ؟ !!!
————————-
من متنش رو پاک کرده بودم اما انگار به همون شکل قبلی تأیید شده بود… بههرحال خوب شد که دوباره تذکر دادی، ممنون.
88. قاصدک در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۰۸
ما که همه جوره میخونیمت چه سطحی بنویسی چه عمقی…
89. دافی نگار در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۵۶
جوابهایی که داده بودی رو خوندم… جالب بودن…. باعث می شه بیشتر بخونمت گلابی عزیز…. تو هنوز وقایع اتفاقیه اردیبهشت رو به من بدهکاری…
90. messi در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۱۷
سلام…وبتون باحاله اگه با تبادل لینک موافقید منو با نام وبم همه چی بلینکید و بعد هم بگید با چه اسمی بلینکمتون!!!!!!!!!!!!!![بوسه][قلب]
من میلمو دادم لطفا اگه صلاح دونستید میلتونو بدین!!!!!!!![بوسه][قلب][خونسرد]
91. هایدی در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۱۷
منم یه بار از این کارا کردم و نتیجه اش همین شد !
92. دختر شاه پریون در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۴۵
سلام. راستش یه چند وقتی هست نوشته هاتون رو می خونم – دلم نیومد این دفعه هم نظر نذارم!
یه جورایی قلم ساده و روونه و به دل می شینه!
شاد و سرزنده باشید.
93. هستی در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۴۸
سلام گلابی. علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا بازداشت شد. وبلاگ شما بازدیدکننده زیادی داره. برای ابراز همدردی و حمایت خود و خواننده هاتون اینجا رو برای مدتی لینک کنید.
http://hami-shirazi.blogfa.com/
94. ساناز در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۱۳
موسیو جان وبت خیلی کمرنگه. به جان خودم تو این ۳ یا ۴ باری که اومدم کم کم دارم بیناییم رو از دست میدم
————————-
نوشتههاش کمرنگه یا چیزهای دور و برش؟!
95. یکنفر در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۱۵
سلام
نفهمیدم چرا می خواستی حالشو این قدر ناجور بگیری! مطمئنی کاری کرده بود که برای تلافی مستحق از دست دادن عشقش بود؟؟
در کل نثر جالبی داشت
96. پیاز وبگرد در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۰۴
در عالم میوه جات لطف کرده هم خودتان به ما بپیوندید هم اطلاع رسانی کنید!
میوه آن لاین منتظر شماست!
97. بی کران در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۴۲
سلام موسیو شما از انتقاد بدتون میاد؟!
اگه صادقانه احساسی و که داشتید به دوستت می گفتید الان انقدر با خودتون درگیر نبودید…
98. دست نوشته های یک دیوانه در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۱۲
سلام.
من از تو دیوونه ترم.
میگی نه.بیا ببین
البته من زیاد میل ندارم کسی رو دستم بلند شه.
ولی از اونجایی که :
دیوانه چو دیوانه ببیند.خوشش آید.جهنمو ضرر
راستی.
من ندیده هر چی دیوونس لینک میکنم.
الان لینکی
99. سارا در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۳۹
خبر دستگیری علیرضا شیرازی،مدیر بلاگفا
100. گوجه سبز در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۴۸
سلام.
۱- با مسئله شوخی های کلاسیک و جواب دادنش در موارد آن چنانی ! صد در صد موافقم.
۲- بدجنسی کاملاً به جایی بود، حیف که جواب نداد.
۳- در مورد نقد: اصولاً آدم نظر بده ای (!) نیستم، ولی چون نظر خواستید می گم. به نظر من نقاط قوتی که تو این نقد برشمرده شده (نثر زیبا و روان و زبان طنز و …) تو بیشتر نوشته هاتون به چشم می خوره و رعایت نکات ویرایشی و علامت گذاری که در تمام نوشته هاتون هست، به نظرم نشون دهنده ی احترام نویسنده به شعور مخاطبه. مسئله ی روزمرگی که تو این نقد بهش اشاره شده به نظرم تا حدودی در مورد پست های وقایع اتفاقیه (؟) صدق می کنه که هرچند گاهی خیلی بامزه هستن اما مثلاً من ترجیح می دم نخونمشون. شاید به این دلیل که به اندازه ی کافی در طول ماه تو جاهای مختلف راجع به اون وقایع خوندیم و وقتی اونارو اینجا می خونیم که دیگه مدتی ازشون گذشته و جذابیت اولیه رو ندارن. در مورد حرکت از سطح به عمق و غیره نظری ندارم. به نظرم مهم اینه که یه حرفی “قشنگ” زده شده باشه، چه سطحی،چه عمقی. اینجا که کلاس درس نیست و قرار نیست ما چیزی یاد بگیریم. به کار گرفتن علامت تعجب به نظرم ایراد نیست، چون احساس نویسنده رو (که لزوماً تعجب نیست) موقع نوشتن اون کلمه یا عبارت منتقل می کنه و نوعی ارتباط فراتر از سطح واژگان با مخاطب برقرار می کنه و کار خوبیه به نظرم.
و تمام اینها چیزی از ارزش نوشته های قشنگی که بیشتر مواقع خوندنشون باعث فراغ خاطر میشه کم نمی کنه.
————————-
ممنون از لطفت!
101. خرنامه در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۰۷
عاشق اون ادای دین کردنتم گلابی جان
آخ آخ…کاش تونسته بودی انتقامتو بگیری
با اون فرضیه ات در مورد جلب نظر دخترها اعتقاد کامل دارم…
راستی این شبگیر انگاری دم به تله ی دعوتنامه هم نداد.اگه دیدیش سلام منو حسابی بهش برسون که خیلی دلم برای نوشته هاش تنگ شده
102. ندای سکوت در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۳۷
چون خواستید قدم رنجه کردم نظر بدما!!!!!
والا من یکی که در این موارد هیچ وقت نتونستم یک مشاوره درست حسابی بدم انگار هیچ قانون کلی نیست که بشه بهش اعتماد کرد حالا چه با نیت خیر چه با نیت پلیدی مثل مال شما!
امیدوارم این دوستتون خوشبخت شه تازه مطمئنن به خاط مادام گلابی بود که نقشتون نگرفت وگرنه آهش گریبان گیر بود!
103. باران در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۵۴
‘گلابی جان.بگو برای خانمها در چنین وضعیتی چه توصیه ای میکنی؟وقتی با یک جوان خوش قیافه و تحصیل کرده وجذاب بر میخوریم ایا شوخ طبعی بهتره یا مثل مورد فوق سر سنگینی؟یا راه سوم دیگه ای داری؟
————————-
تلفیق هر دو روش رو پیشنهاد میکنم، اصطلاحاً بهش میگن پس زدن با دست و پیش کشیدن با پا!
104. مداد در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۵۵
چه معنی میده دختر سر سنگینیشو اینجوری نشون بده…اه….
اصلا ولشون کن … لیا قت ندارن… اصلا ایرانیها…
تریپ ادمای شاکیو خوب اومدم؟؟؟!!
خودت خوبی؟خودت خوبی.
105. شفته در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۳۳
حاجی به خودت نیگاه نکن هر کسی که نمی تونه با بذله گویی دلبری کنه…بعضیا میخوان با مزه بشن آدم دلپیچه میگیره…..
106. Helen در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۴۱
۳-۴ تا پست هایتان را خواندیم. (می بینید چقدر بیکاریم؟!) خوشمان آمد. باحال می نویسید.
=> لینک دادیم به شما.
107. بهاره در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۵۵
این که چیزی نیست.من یک جا خوندم که گفته بود این موسیو گلابی که الان داره می نویسه موسیو گلابی واقعی نیستش و موسیو گلابی واقعی ،در جریان تظاهرات خرداد ۸۸ دستگیر شد و زیر شکنجه مرد.چقدر جالب…
108. نسیم در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۲۹
سلام گلابی. عجب ماجرایی بوده. راستی میدونستی مدیر بلاگفا دستگیر شده.
http://hami-shirazi.blogfa.com
حتما یه سری به اینجا بزن و واسه حمایت ایشون سعی کن لینکش کنی. ویولت و بانو هم اینکارو کردن.
————————-
یعنی هنوزم عجیبه که یه قاضی در کشورمون از خواب بیدار شه و برای خودش حکم بیربط و غیرمنطقی صادر کنه؟ ترجیح میدم به حکمهایی اعتراض کنم که منجر به تجاوز و اعدام و اینجور چیزها میشه…
109. مریم در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۱۸
سلام
خوندم یاد نوشته های جمال زاده افتادم
به یاد قدیم ها چند روز یست داستان های ایم مردک خدا بیامرز را می خوانم
قلمت خوب است
من هم وبلاگکی راه انداختیم
بیایی بد نیست رویا های نیمه تمام
110. Helen در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۳۴
راستی. اون پست که راجع به وبلاگ نویس ها و چهره های خوبی که از خودشون نشون می دن رو خوندم.
چطوره یه بازی وبلاگی راه بندازید و مثلا بگید که ۳تا عادت مثبت و ۳تا عادت منفی رو بگیم.
111. یکی مثل من در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۳۵
سلام بر حاجی گلابی عزیز !
آقا ما رو هم یه راهنمایی میکنی ؟!!
به مولا پیر شدیم عزب موندیم !!!
112. نیکو در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۴۲
من اگه جای تو بودم از همه اینایی که سوال تکنیکی(!) ازت پرسیدن، حق المشاوره می گرفتم! موسیو جان . وا الله!
به مادام سلام برسان.
113. sahar در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۳۴
ajaaaaaaaabbbb:)))))))), bad nist shomareye mehrado too weblogetam mizashti shayad bacheha kari dashte bashan bahashaaa ;)))))))
114. محمد آسیابانی در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۵۵
نشید الاناشید
به روزم. با یک معرفی مختصر از عقل افسرده.
و یک عکس از نمایشگاه کتاب که کلی حرف دارد، و دارم
با احترام محمد آسیابانی
115. روشنا در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۲۲
ای استاد بزرگ شطرنج
حقته!
کسی که به وب من سر نزنه از این بدتر سرش میاد
امیدوارم از عقد دعوت بشی تا مجبور شی کادو هم بدی
آیکون یک موجود رذل!!!!!!!!!!!!!!
116. میلاد در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۵۸
موسیو همه پست یه طرف؛ این پانوشت اول یه طرف. خیلی خوب بود آقا. خیلی.
حالا نگفتی چرا میخواستی اون بدبخت به “دختر خوشگل شرکت” نرسه؟ خصومت شخصی داشتی باهاش؟
————————-
خصومت شخصی «هم» داشتم!
117. اوین در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۳۱
سلام
می خونمتون ولی نظر نمیدم…
فقط یه چیزی هر۴-۵تا کامنت نصفه میشه چرا؟؟؟؟؟
————————-
احتمالاً از نسخههای قدیمی مرورگر IE استفاده میکنین، توصیه میکنم به بخش دانلودستان وبلاگم سر بزنین و مرورگرتون رو بهروز کنین.
118. سینا در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۳۶
فقط تو همین صفحه اول ۴۳ تا علامت (!) شمردم.
119. زن ذلیل در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۳۶
من دلیل این همه بد و بیراه گفتن به خودتو نفهمیدم. میزارم به حساب دیوانگی! (شما یا خودم، بماند).
اما واقعا میدونم چه لذتی رو تجربه کردی. مشاوره در امر مخ زنی وقتی موفقیت آمیز هم باشه خیلی حس اعتماد به نفس نابی میده به آدم.
120. بابالنگدراز پنج فوتی در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۰۸
مرسی برادر:)
121. حالا در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۱۴
اسپایدرمرد کو گلابی؟
————————-
چیش کو؟ میشه دقیقاً بگی مشکل چیه؟
122. اول شخص مفرد در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۴۶
حکایت شما هم حکایت همون بنده خدایی بود که میگفت : ” از ماست که بر ماست!! ” :-) !
یکی از آروز هام اینه که یه روز بتونم مثه شما بنویسم موسیو گلابی ِ عزیز ;-)!!
123. فراز در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۵۷
سلام….
به پاراگراف دوم که رسیدم فکر کردم موضوع رو فراموش کردی! بعدش که اومدم پایین تر امیدوار شدم. :دی
جالب بود…فکر کنم خود شما بیشتر از همه باید به این موضوع توجه داشته باشی که بعضی وقتا نقشههایی که برای بقیه میکشیم ، نقش بر آب بشن و نتیجه عکس داشته باشن!
موفق باشی…..
124. روشنا در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۳۴
پرسپولیس سوراخه!!!!
منچستر هم آبکشه!!!!
جسیکا آلبا هم ایکبیریه!!!!!!
راست میگی بیا در خونمون جوابمو بده
125. میلاد طرفی در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۴۴
آقا اجازه هست این پست رو به عنوان قشنگترین بیان طنزی که تا حالا دیدم،توی وبلاگم کپی کنم؟
————————-
اذیتمون نکن مؤمن!
یکی دو روز پیش هم یه توییت شیطنتآمیز در موردم نوشته بودی، فکر نکنی حواسم نیست!
126. میلاد طرفی در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۳:۰۳
یا ابالفرض!
آقا توییت شیطنت آمیز دیگه ننوشته بودم!!!
127. میلاد طرفی در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۳:۱۶
راستی اون توییته!
باورکن جدی گفتم،به بابام گفتم بیاد وبلاگت رو بخونه :))
128. ساناز در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۲۵
سلام آقا گلابی. هم نوشته هاش کمرنگه هم چیزای دوروبرش. ولی نوشته هات کمرنگ ترن
————————-
من روی هر سیستمی که دیدم مشکلی نداشته اما میدم کسانی که توی این کار واردن ترتیبش رو بدن!
129. خانم پرسش در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۱۲
چرا؟؟؟؟؟؟؟
130. درسا تیتان در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۳۳
دشمن سبب خیر شود اگر خدا خواهد، یا یه چیزی تو همین مایه ها!!!
131. حالا در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۴۸
هست دیشب نبود. نه نمیشه بگم!
132. رویا در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۵۰
سلام موسیو. خوبی؟ هنوز هم میخونمت با علاقه ای که اصلا کم نشده !
اونوقت ها گاهی به ما هم سرمی زدی.وقتی اشتباهی داشتم دوستانه گوشزد میکردی.اما حالا دیگه کم پیدایی.هرجا هستی سلامت باشی.
راستی رفتم فرندز رو سفارش دادم فقط به این دلیل که به سلیقه ات اعتماد دارم.خوب بود واقعا.ممنون!
133. سحر در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۳۴
جالب بود !!!ولی این حرکات بس ناجوانمردانه از موسیو گلابی ما بعید بود ها
134. آرام در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۳۹
می گم موسیو حکایت این همزه های روی موفقیت چیه؟مؤفقیت؟؟
————————-
از قدیم و ندیم عادت کردم که بالاشون همزه میذارم تا درست خونده بشن… برای اینکه moaffagh باشن، نه movaffagh!
135. رویا در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۱۶
سلام. گله نبود موسیو. یه دلتنگی دوستانه بود.همین! شاد باشی!
136. میلاد طرفی در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۲۰
پدرم هم وبلاگت رو خونده بود راستی :))
و البته کاملا به خودش مربوطه که از این لحن بیان خوشش بیاد یا نه،که خیلی هم خوشش نیومده بود البته!
به هر حال من کماکان بر این عقیده ام که زیباترین لحن بیانیه که من تا این لحظه دیدم،موفق باشی ;)
137. مارکوپلو دم کشیده در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۵۷
حالا بعد قرنی کارت شده مصداق آیه شریفه عدو شود سبب خیر نباید که خاندان طرفو بهم وصلت بدی بابام جان. البت هنوزم دیر نشده می تونی دس به کار شی و جلو قل قل هیجانات روحیتو بگیری یه گزندی به طرف برسونی.
ولی از من می شنوی زیر زیرکی تو دلت بهش بخند که مرتکب این خریت بزرگ شده و خودش درگیر کرده.
از قدیم گفتن گر صبر کنی حلوا خورون را میفته. تو هم دندون رو جیگر بذار دو روز دیگه میاد واسه پیچوندن طرف ازت نسخه می گیره و تو می تونی تلافی کنی. فقط این دفعه باید حساب شده کار کنی
138. درنین در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۴۵
سلام
خیلی عالی بود.
بهترین ها
139. brego در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۱۵
وای وای وای چه نامرد !
اگه می خوای یه گلابی واقعی باشی باید مهربون تر از اینا باشی ! به قیافه گلابی میاد که نامردی کنه ؟!؟
140. سامان در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۲۸
حتما فکر کردی بعد ار اینکه به مهرداد شما جواب نه داد دو تا میزنی تو سرش و بعدش بهش میگی بزار نشونت بدم جواب بله گرفتن چه جوریه و خودت میری جلو و بله !
چاه نکن بهر کسی اول خودت بعدن کسی!
141. ناشناس در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۳۹
mishe ba hamin onvaan , yek dastan e mostahjan benevisi!? :)
142. پر در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۳۰
ممنون موسیو بابت لینک
143. آوا در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۳۹
خیلی دوس می دارم فرم نوشته هاتو..
آدم یه عالمه می خنده و یه عالمه ام بت فش می ده.. البته نه فش بد.. فشای جالب و قابل توجه!!
144. اوالونا در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۳۹
به سلامتی مثل اینکه دستتون شفاست..دو سه تا آروم پشت این طفلکی طرف ما هم بزنید بلکه این یکی افاقه کرد والا!! موهام داره سفید میشه!
راستی وبلاگ جدیدی افتتاح نمودیم..خوشحال میشیم تشریف بیارین..ترک اعتیاد شخته موسیو جان!
145. محمود دهقانی در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۴۴
سلام وبلاگ زیبایی داری
داستانتان هم با احساس و تردید ناپذیر و زیباست
من هم بروزم البته اگه وقت کردی با چند رباعی ناقابل و یک غزل بروزم
تا روز و شبم به فتنه آمیخته است
در سبزی من کلاغ پرریخته است
فردا که سحر دوباره پر باز کند
تاریکی شب به میخ آویخته است
146. باران در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۲۲
سلام دقیقا! من وقتی سرتیتر مطلب رو دیدم به خیالم اومد که اشتباهی به یه سایت چیز میزی اومدم همین که می خواستم برگردم گلابیای وبلاگ نمایان شد و دونستم که یه موسیو گلابی اینجا هست و ادرس رو اشتباه نیومدم
خدا عمرت بده یه روشی هم نشون ما بده بریم مخ چند تا از این خواهرا رو بزنیم.
147. آزاده در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۲۷
سلام وبلاگ زیبایی دارید خوشحال میشم به کلبه حقیر منم سر بزنید.[گل]
148. پسر قمی در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۴۷
سلام
یه زوج مناسب برات پیدا کردم….
حتما یه سری بزن.
http://dasteneh.persianblog.ir/
149. default در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۲۲
سلام
لطفا همین الان بیا وبلاگ من
برای سلامتی دیوونه ی عزیز یه ختم قرآن گذاشتم
به هرکی هم می تونی بگو بیاد تا امروز تموم شه
لطفا بیا
حالش اصلا خوب نیست
150. عمو بهرام در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۳۴
سلام عمو
صرفن به این علت مطلبت رو خوندم که فهمیدم مثل خودم اندکی کرم داری که باید تخلیه کنی!
خوشمان امد
یا خدایی که در این نزدیکیست
151. ریحانه در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۲۳
شما خودشو ناراحت نکن. هرکس هرچی دوست داره میگه ونظر همه محترمه. چون نظره! اگه قانون بشه …بله! جای اعنراض داره!
حالا پاشو بیا یک سر به فندق بزن!!!!!!!!!!
152. azamusic در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۵۸
اول اینکه سلام
دوم اینکه چطوری اولین نظر دهنده اولین وبلاگ تعطیل شده من!
سوم اینکه یادته گفتی که اولین نظر دهنده هستی و فراموشت نکنم؟ من هنوز یادت هستم!
چهارم اینکه خوشحالم که به سایت اختصاصی رفتی. خیلی عالیه.
153. لیلا در ۱ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۱۴
واقعا که گلابی هستی!
154. آنی(دختر ترشیده) در ۱ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۷:۲۱
حالا تو چرا این قدر بدجنس بودی و ما نمی دونستیم؟!!
155. مونا در ۲ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۰۸
به جمله کلیشه ای: تازه با ویتون آشنا شدم ( البته تازه تازه هم نه! یعنی تا الان خواننده خاموش بودم ) خیلی وب خوبی دارین و از این حرفا…..خوب دیگه کلیشه ای نشتن بسه
خیلی نثر باحالی داری فکر کنم مشتری شدم