مطالب منتشر شده در «اردیبهشت ۱۳۸۹»
چند هفته پیش فارغ از تمام ژستهای روشنفکری که توی وبلاگم میگیرم سریال ننگین «همسایهها» را از کانال سخیف «فارسی وان» نگاه میکردم که زنگ خانه را زدند. یک جوانک کج و کولهای پشت در بود با چهرهی ماتمزده. گفتم یحتمل میخواهد سیاهمان کند و ماهیانه بگیرد. قیافهی مفلوکش هم مزید بر علت شد که اینطور فکر کنم. نه که ماهی چهار پنج بار هم زنگ خانهمان را برای گرفتن ماهیانه میزنند دیگر عادت کردهایم و خام حرفهایشان نمیشویم…
البته آن اوایل مادرم اصرار داشت که هر دفعه به اینها پول بدهد. ما هم هر چقدر گلو و بقیهی جاهایمان را جر میدادیم که لااقل ماهی یکبار بهشان پول بده به خرجش نمیرفت، تنها منطقش هم این بود که زحمت میکشند و گناه دارند. بعد از یک مدت دید که از این خبرها هم نیست، یعنی صبح به صبح که پایمان را از خانه بیرون میگذاشتیم کیسههای پارهشدهی آشغال را میدیدیم که چهار تا گربه طاقباز رویشان دراز کشیدند و از شدت سیری دارند شکمشان را میمالند! لابد توی همان عالم گربهگی (!) به ریش نداشتهمان هم میخندیدند. اصلاً جوری شده بود که بعد از یک مدتی حتی اگر آشغال هم نمیگذاشتیم، اینها یک راه دوری را با شکم گشنه میکوبیدند میآمدند صرفاً بهاینخاطر که بتوانند دستمان بندازند! بعدها که مادرم فهمید چه کلاهی سرش میرفته دیگر ماهیانه نداد، برای ما هم به بهانهی حلال نکردن شیر و اینجور چیزها ممنوع کرد که به کسی ماهیانه بدهیم!
حالا کاری نداریم… تا آیفون را برداشتم آن جوان کج و کولهای که ذکرش شد یهو شروع کرد به وراجی. وسط صحبتهایش فهمیدم که مهراد است. توی مدرسه چند سالی همکلاسی بودیم و یک زمانی رفیق فابریکم بود اما بعدش آدم محترمی مثل من را پیچاند و مطمئن بودم لابد بعد از قرنی کارش گیری کرده که سراغم را گرفته. خلاصه با هر کلکی که بود من را کشید جلوی در، خودش هم در را پشت سرم بست و اصرار پشت اصرار که بیا یک قدمی با هم بزنیم. از شکل و شمایلش معلوم بود که دلش برایم تنگ نشده، قیافهی من هم که داد میزد حوصلهاش را ندارم ولی بالاخره درست نبود که نپرسیده و ندانسته ولش کنم به امان خدا…
شروع کردیم به راه رفتن و حرف زدن. کاشف به عمل آمد که یکی از همکارهایش دختر خانوادهدار و تحصیلکرده و خوشگلیست. خب مسجل بود که بعد از این همه سال نمیخواهد به من پیشنهادش کند، فقط دلم میخواست زودتر بفهمم چه کاری از من برمیآید تا با این دختر باکمالات انجام بدهم! همینجوری آب از لب و لوچهام آویزان بود که دیدم نهخیر، خودش برای دختره نقشه کشیده و من هم در این قضیه بیشتر از یک نقش مشورتی ندارم، بهزبان سادهتر یکچیزی در حد آلت دست که راهنماییاش کنم از چه طریقی وارد شود تا جواب مثبت بگیرد. حالا چی شد که بعد از این همه سال صاف سراغ من آمد داستانش مفصل است. یادم بندازید اگر حوصله داشتم بعداً در موردش بنویسم.
عرضم به حضور شما که درست یا غلط، اعتقادم همیشه این بوده که وقتی از یکی خوشت آمد باید از درِ شوخیهای کلاسیک وارد شوی. منظورم شوخیهای کَت و کلفت نیست بلکه فقط در حدی که باعث لبخندهای پیاپی طرف مقابل شود و تو را بذلهگو و جذاب و دلربا نشان دهد. بنا به تجربهی شخصی من، اینطوری هم تکلیفت زودتر روشن میشود و هم احتمال مؤفقیت برای رسیدن به فرد مورد نظر بهشکل تصاعدی بالا میرود.
ولی خب انتظار ندارید این روش فوقالعاده را به کسی بگویم که چند سالی گم و گور شده و حالا که آمده فقط میخواهد شیرهی اطلاعاتم را بکشد و برود؟ نباید هم انتظار داشته باشید! در واقع من راه دیگری پیش پایش گذاشتم که بدترین راه ممکن بود. گفتم ببین مهراد جان! همین فردا توی راه خانه یا شرکت پیدایش کن و بگو که قصد ازدواج داری منتها میخواهی قبل از هر چیز با خودش حرف بزنی. توی صحبتهایش گفته بود که گویا دختره ازش متنفر است و توی محل کار حتی با اکراه جواب سلامش را میدهد. خب دیگر نیازی به توضیح نیست که اگر چنین خبطی میکرد هنوز جملهی اول را تمام نکرده و به دومی نرسیده، دختره آب پاکی را میریخت روی دستش که برو پدر جان خدا روزیات را یک جای دیگر بدهد!
راستش خود مهراد هم میترسید که دختره بدجوری ضایعش کند. برایش کلی روضه خواندم اگر دوستش داری باید بجنبی مبادا دیر برسی و یکی دیگر برود کار را یکسره کند…! زجرها کشیدم تا بالاخره راضی شد به حرکتی که ترتیب داده بودم تن بدهد. با خوشحالی برایش آرزوی مؤفقیت کردم و موقع رفتنش بهگمانم آنقدر جوگیر شده بودم که یکی دو تا ضربهی آرام هم پشت شانهاش زدم!
دردسرتان ندهم. این قضیه گذشت و من تقریباً یادم رفته بود تا اینکه چند ساعت پیش زنگ زد و با خوشحالی گفت که دختره قبول کرده و اصلاً از همان اول هم از مهراد خوشش میآمده منتها نمیخواسته که پیشقدم شود و همیشه منتظر چنین اتفاقی بوده. اینکه جواب سلامش را هم با فیس و افاده میداده بهگفتهی خود مهراد گویا برای این بوده که سرسنگین نشان بدهد.
حالا همهی اینها به کنار. آخرش کلی تشکر کرد و گفت که میدانسته در هر حالی میتواند روی من بهعنوان یکی از دوستهای خوبش حساب کند. میخواستم بهش بگویم که مردهشور ریختت را ببرد که اینطور با احساساتم بازی کردی اما به دلایلی منصرف شدم! تازه از سر ناچاری همهی حرفهایش را تأیید کردم و حتی بهشکل فاجعهآمیزی خواهش کردم که هر کار دیگری دارد به من بگوید تا بهشخصه در خدمتش باشم!
خلاصه که تیرم به سنگ خورد و آنقدر سرشکسته شدم که رو آوردم به نوشتن، گفتم چه بسا قدری از درد مصیبت وارده کم کند! الآن هم چند ساعت است همینطوری لاینقطع دارم حرفهای رکیکی در موردش میزنم… البته لازم نیست نگران وبلاگنویس مردمی و محبوبتان باشید، بالاخره انتقامم را ازش میگیرم… پسرهی یکلاقبای جُعلق!
پینوشت:
۱ـ نمیدانم هنوز چیزی از نسل سایتهای مستهـ.ﺠﻨﻰ که داستانهای هجده پلاس میگذاشتند باقی مانده یا نه اما آن موقعها عنوان داستانهایشان یک چیزی شبیه عنوان همین پست بود، خواستم از این طریق ادای دینی کرده باشم!
۲ـ اینجا حرفهایی در نقد وبلاگ من نوشته شده که به شما ارتباط چندانی ندارد و در اولین فرصت خودم جواب دندانشکنی بهشان خواهم داد! منتها قسمتی که به شما ارتباط پیدا میکند این است که در بخش نظراتش محملی فراهم شده تا انتقادات و پیشنهادات دیگران را هم ببینم و در حد توانم پاسخشان را بدهم. اگر حس و حالش را داشته باشید بدم نمیآید که دست بهکار شوید و نظرات و عقاید خودتان را بنویسید.
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۱۵۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۱۵
سلام، خوبی رفیق؟
محض رضای خدا یکبار بعد از شنیدن این سؤال قیافهی آدمهای خسته را به خودت نگیر! لابد آنقدر پاهایت را دراز کردی و توی اینترنت چرخیدی خسته شدی، نه؟ وگرنه توی عسلویه داری چه کار مضاعفی میکنی که بهخاطرش خسته شده باشی؟ خدا را شکر الآن تمام دنیا میدانند که پارس جنوبی سالی یک درصد پیشرفت میکند و تو هم یکی از چندهزار آدمی هستی که آنجا کار میکنند… دیگر ماشینحساب نمیخواهد، هر بچهی چهارساله حتی با انگشتهای یک دست هم میتواند حساب کند تأثیرت در پیشرفت پروژه آنقدر کم است که میشود نادیدهاش گرفت… جان هر کس دوست داری بحث کار تیمی را پیش نکش و خودت با زبان خوش از این هوچیگریها دست بردار!
ببین عزیز من! شاید یکی عاشقت بشود و تمام حرفهایت را باور کند اما من آن آدمی نیستم که قرار است گول حرفهایت را بخورد. خیلی سربسته بگویم از دار دنیا یک سر بیمو داری که خداوکیلی پوئن چندان مثبتی نیست. نه آنقدر بزرگ است که بشود روی سطح صافش پینگپنگ بازی کرد و نه آن قدر کوچک است که توپ پینگپنگ آدم باشد! در نهایت چیز دندانگیری نداری که دل و دینم را برده باشی و فکر میکنم حداقل در این یک مورد توافق داریم که چشمم را نگرفتهای! اگر باز هم شک داری سعی کن دفعهی آخری که همدیگر را دیدیم بهخاطرت بیاوری. همان روزی که ناهار را توی خانهات خوردیم. بعد از ناهار آنهمه اصرار کردی که بیشتر بمانم، فقط کم مانده بود یقهام را بچسبی تا نروم… آخرش چی شد؟ کارهای عقبمانده را بهانه کردم و زیر بار نرفتم. (آقا همین حالا یاد آن همه اصرار افتادم، راستش من از خودم مطمئن بودم اما حساب آن طرف قضیه را نکرده بودم، نکند تو نظری به من داری؟!)
حالا کاری نداریم… این همه صغری کبری چیدم تا برسم به اینجا که عاشق چشم و ابرویت نیستم و بهانههایت را هم باور نمیکنم. فقط دوست دارم اعتراف کنم که دلم برای نوشتههایت تنگ شده، اگر بخواهم صادق باشم باید این را هم اضافه کنم که با نوشتن این پست دارم تمام زورم را میزنم تا دوباره بنویسی و امیدوارم این تلاشم بینتیجه هم نباشد…
کاش حداقل یک چیزی بنویسی که نگرانی خوانندههایت کمتر شود، کچلم کردند بس که سراغت را گرفتند. (از پشت مانیتور لبخند ناخودآگاهت را میبینم، دلیلش را هم میدانم. حتی تصور کچل شدنم هم خوشحالت میکند!) تعارف نکن، اگر مشکلت با نبودن این چند تا مو حل میشود باور کن خودم همین الآن همه را از ته میزنم، پایش بیفتد بزرگتر از اینها را هم بابت رفاقتمان از بیخ و بن قطع میکنم!
کلام آخر هم اینکه میخواستم نظرات این پستم را ببندم تا کمتر شرمندهی کسانی بشوی که وبلاگهایمان را میخوانند اما وقتی یاد لبخند احتمالیات موقع خواندن پاراگراف بالا افتادم بد ندیدم محض انتقام هم که شده این کار را نکنم! میخواهم هر کسی که دلش خواست بیاید و هر چیزی که خواست در موردت بنویسد، اصلاً چرا باید نگرانش باشم؟ بگذار خیال کنم اینطوری بیشتر شرمنده میشوی و احتمال دوباره نوشتنت بیشتر میشود…
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه
۱۰۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ | ساعت ۱۹:۵۴
بالاخره آلودهی بازی شدم، یعنی بهتر بگویم آلودهام کردند. چند تا از عناصر معلومالحال وبلاگنویسی دست به دست هم دادند و به یکی از این بازیهای وبلاگی دعوتم کردند، من هم توی جو مرامبازی و از اینجور اصطلاحاتی که جوانها به هم میگویند بله را گفتم! گفتند بنویس که اگر تبدیل به جنس مخالف شدی دوست داری چه کارهایی بکنی… راستش آنموقع که اوکی را دادم فکر میکردم حرف در موردش زیاد دارم ولی حالا که میخواهم شروع به نوشتن کنم میبینم آنقدرها هم چیز زیادی برای گفتن ندارم. بههرحال…
فقط قبلش یک سؤال داخل پرانتز بپرسم. چرا بعضیهایتان احساس میکنید من دخترم؟ خداییش اگر شواهدی دارید برای بقیه هم رو کنید. این فریبخوردههایی که وبلاگ من را میخوانند روی پسر بودنم حساب کردهاند، مدیونید اگر مدرکی داشته باشید و این بندگان خدا را از اشتباه در نیاورید. جداً چیز خاصی در من دیدید که به این نتیجه رسیدید؟ یا آن چیز خاص را ندیدید؟!
ببخشید، یک لحظه…
. . .
. .
.
نه آقا، باور کنید پسرم! خودم را توی این فاصله بررسی کردم، در حد یک نگاه اجمالی. الحمدلله همه چیز سر جای خودش بود و از این بررسی هم سربلند بیرون آمدم! البته برای اینکه آن بعضیها مطمئن شوند اینکار را کردم وگرنه خودم از قبل هم مطمئن بودم که نتیجهاش آبرومندانه خواهد بود. خدا را شکر هر عیب و علتی که داشته باشم از بابت این یک قلم خیالم راحت است، آن جماعت مغرض هم خیالشان راحت باشد!
بماند… این حرفها آخر و عاقبت درست و حسابی ندارد، میبینی چهار تا بچه توی این وبلاگ چشم و گوششان باز میشود، دو روز دیگر گناهش میافتد گردن ما! بههرحال آنهایی که شک و شبههای در این مورد دارند پایه باشند این سؤال را توی بخش نظرات جواب بدهند که واقعاً چرا؟!
خب کجا بودم؟ آهان، قرار بود بنویسم اگر دختر بودم دوست داشتم چه کارهایی بکنم…
ـ اول از همه با حجاب اجباری مبارزه میکردم، یعنی یک روز برمیداشتم چادر میگذاشتم سرم، یک روز دیگر هوس میکردم که با مایو بروم توی خیابان، به هیچکس هم ربطی نداشت که چی میپوشم! گیرم که به سر کوچه نرسیده گشت ارشاد یقهام را میگرفت و با اردنگی پرتم میکرد داخل مینیبوس، اصلاً گیرم که دارم حرف مفت میزنم اما ناامید نمیشدم و تلاشهایم را در این زمینه ادامه میدادم. اگر کارهایم نتیجهبخش بود در نهایت یک چیزی توی مایههای مینیژوپ را هم بهعنوان لباس ملی معرفی میکردم!
ـ بالاخره مشخص میکردم که مینیژوپ درست است یا مینیژوب؟ بهخدا مردجماعت هنوز توی این قضیه مانده که کدامش را بگوید! هرچند شما اسمش را هر چیزی که بگذاری خوب است… اصلاً بگو «لباس هویداکنندهی پَل و پا»، فکر میکنید مردها ناراحت میشوند؟ نه والله، خیلی هم خوششان میآید!
ـ با مینیژوپ مذکور کنار خیابان دلبری میکردم و وقتی که آب از لب و لوچهی ملت سرازیر میشد فوری رویم را برمیگرداندم طرف دیگر. به جان خودم عقلم را از دست ندادهام، سالمم، فقط برایم جالب است که بفهمم این کار لذتی دارد یا بعضی از دخترها درد و مرض خاصی دارند؟!
ـ میرفتم چند تا فیلم درست و درمان مثبت هجده میگرفتم و با دقت نگاهشان میکردم که فردا شرمندهی مرد خانه نباشم. حالا امروز و فردایش مهم نیست، بههرحال خوب است که آدم این چیزها را بداند! البته این مورد میتواند ارتباط تنگاتنگی هم با مورد قبلی داشته باشد!
ـ و آخر از همه اینکه… مممممممم نه، فقط همین چهار تا توی ذهنم بود. شاید باورتان نشود ولی اینها تمام چیزهایی هستند که دوست دارم در عالَم دختر بودن انجام بدهم…
فقط این را بگویم که اگر دختر بودم مطمئنم برای خودم یکپا داف میشدم، از این مانکنهای اووووف، پسرها هم برایم سر و دست میشکستند ولی با تمام این اوصاف آخرش تغییر جنسیت میدادم و ترجیح میدادم پسر باشم. پسر بودن جزو دوستداشتنیترین چیزهای دنیاست، اگر شک دارید کافیست فقط یک بار امتحانش کنید، دیگر ازش دل نخواهید کند!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۱۹۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ | ساعت ۰۳:۴۹