مطالب منتشر شده در «فروردین ۱۳۸۹»
کل سریالهایی که تا دو ماه پیش دیده بودم فوقش یک لیست ده پانزدهتایی میشد، بخش اعظمشان هم مربوط به سالهایی بودند که کار خاصی برای پر کردن اوقات فراغتم نداشتم. پدرسالار، در پناه تو، همسران، در قلب من، خانهی سبز، امام علی، مسافری از هند، سفر سبز و احتمالاً سه چهار تا سریال مناسبتی تمام چیزی بود که از سریالهای تلویزیونی توی چنته داشتم!
خلاصه تماشای سریال از جمله کارهایی بود که هیچوقت نمیپسندیدم، فرقی هم نداشت که لاست و پریزن برک باشد یا سریالی که دهنمکی کارگردانی میکند. از نظر من هدف تهیهکنندگان تمام سریالها این بود که به وقت باارزش عدهای از مردم تجاوز کنند. متأسفانه همیشه آدمهای بیکاری هم پیدا میشدند که خودشان را در اختیار آنها قرار میدادند و از این موضوع لذت میبردند!
لابد میپرسید چرا از افعال گذشته استفاده میکنم! چون تمام عقاید قبلیام در این مورد چرند محض بوده و به لعنت خدا هم نمیارزد… درست از لحظهای که تماشای Friends را شروع کردم نظرم بهشکل عجیب و غریبی در مورد مقولهی سریال و سریالسازی تغییر کرد. موضوعات جذاب، سرعت خوب، ترکیب فوقالعادهی کمدی موقعیت با کمدی کلامی، بازیهای درخشان و… دیگر چه چیزی را میشود از یک مجموعهی کمدی انتظار داشت؟ هر چیزی که فکرش را بکنید جمع کردهاند و ریختهاند داخل این سریال، بهقول خارجکیها یک پکیج استثنایی!
سر جدتان اگر امکانش را دارید در اسرع وقت مجموعهی Friends را تهیه کنید، روی مبل لم بدهید و از تماشایش لذت ببرید. میدانم که بازاریاب خوبی نیستم اما میخواهم یک چیزی بگویم که عمق احساسم را در مورد این سریال نشان میدهد… اگر قرار باشد سریالی پیدا شود که تهیهکنندههایش اینطوری بهمن تجاوز کنند از این قضیه استقبال میکنم، نوش جانشان، بهجان خودم حاضرم بابت این کارشان پول هم بدهم!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها
۱۷۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۷ فروردین ۱۳۸۹ | ساعت ۰۵:۱۷
یک دسته از آدمهایی که هیچوقت نتوانستم درکشان کنم شوهرهای تشنهی شب جمعهاند. یک لحظه امان بدهید، فوری چوب برندارید که سیاه و کبودم کنید، باور کنید من هم تشنهی این شبهای جمعهام، گیرم که شوهر کسی نباشم! منظورم از این شوهرهای تشنه آنهایی هستند که فقط آخر هفتهها احساس شوهر بودن بهشان دست میدهد، همانهایی که از ارتباط جنـ.ﺴﻰ فقط در همین حد میدانند که نمیشود اینجور کارها را با لباس انجام داد! این جماعت فکر میکنند که اگر این کارها بالفرض سهشنبه انجام بشود یا ساعتش تغییر کند، یک صاعقهای از آسمان میآید و فرتی میخورد وسط نقطهی تقاطع دو نفر بهنحویکه تمام دار و ندارشان را نابود میکند! اسمشان را میگذارم «شوهرهای سنتی»… باز که چوبتان را بالا بردید! بابا جان منظورم نگاه سنتی به این قبیل چیزهاست، هیچ ربطی به سن و سال و قدمت شوهرها ندارد!
چیزی که من در مورد شوهرهای سنتی میدانم این است که درستبشو نیستند. خیلی که زور بزنند قبل از شروع کارشان به چهار تا پوزیشن جدید فکر میکنند اما باز هم نتیجهی کارشان تفاوت قابلتوجهی ندارد! نهایت ماجرا باز هم همان زمان از پیش تعیینشده است و چراغهای خاموش و پریدن زیر پتو. نه لبخندی، نه حرف و حدیثی، نه مقدمهچینی و بند و بساطی. یکسره میروند سراغ آخر کار و چهار تا پت پت میکنند و تمام!
ببین برادر من! شما شطرنج هم که بازی میکنی اولش سرباز را چهار تا خانه جلو میبری، بعد فیل را از پشتش در میآوری و تهدید میکنی، اسبت را حرکت میدهی، وزیر را میگذاری توی جای مناسبش و آخرش در یک لحظهی مناسب همه را اطراف طعمهات ـکه همان شاه باشدـ جمع میکنی و کیش و مات و به به… تبریکات صمیمانهی منرا بپذیرید، بازیکن خوبی هستید، آدم دلش میخواهد با شما بازی کند!
نمیخواهم وارد جزئیات قضیه بشوم اما حکایت شوهرهای سنتی هم همین است. دورت بگردم، نمیشود که فقط توی یک زمان خاص و با یک روش خاص شطرنج بازی کنی. برای زندگیات برنامهی مشخصی داری قبول، در طول هفته وقت نداری که شطرنج بازی کنی خب این هم قبول (که البته قبول نیست!) ولی نمیشود که همان اول بازی تا مهرهها را چیدی وزیر را برداری بکوبی وسط فرق سر شاه و بعدش هم بساطت را جمع کنی و از زمین بیرون بروی! یک کاری کن که آدم رغبت کند باز هم بیاید کنارت بنشیند و بازی کند! خلاقیت به خرج بده، ابتکار جدیدت چیزی بیشتر از تغییر پوزیشن باشد. این کار درست مثل این است که همان اول بازی بهجای وزیر بروی با فیل بکوبی توی سر شاه، قبول کنی که فرقی با هم ندارند!
ببین پستم به کجا رسید… باور کنید میخواستم در مورد تعطیلات نوروز بنویسم، پاراگراف اول هم قرار بود مقدمهی نوشتهام باشد. دروغ چرا، تمام که شد احساس کردم حق مطلب ادا نشده! چانهام گرم شد، گوش مفت هم پیدا کردم، این شد که بحث به اینجاها کشید. فعلاً بگذریم، یادم باشد یک روزی ادامهاش را بنویسم!
و اما در مورد عید… چه عیدی عزیز من؟! این همه در بد بودن شوهرهای سنتی نوشتم اما خودم درست عین همانها عمل کردم. از قبل کلی برای لحظه لحظهی عید نقشه کشیده بودم. چه غلطها که قرار بود بکنم. در نهایت هیچ غلطی نکردم و امسال هم هیچ فرقی با سالهای قبل نداشت. در یک کلام مزخرف بود، حتی فرا مزخرف!
همینجا در حضور شما رسماً اعتراف میکنم که هیچ کدام از برنامههایم عملی نشد. تمام وقتم بهدیدن چند تا فیلم و سریال گذشت، یکی دو تا کتاب خواندم و مقادیر زیادی هم توی اینترنت چرخیدم… آهان! سریال «زن بابا» را هم بهخاطر «علی صادقی» نگاه کردم… و واقعاً نفهمیدم که این روزها چطور بههمین سادگی تمام شد. تنها تأثیری که این تعطیلات داشت تغییر ساعت خوابم بود جوریکه این وقت صبح از زور بیخوابی وبلاگنویسی میکنم! خدا این روزها را به خیر بگذراند، پاک دیوانه شدهام. برای سلامتیام دعا کنید، آخرین شانسم همین دعاهای شماست!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۱۶۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۷ فروردین ۱۳۸۹ | ساعت ۰۵:۳۸
۱ اسفند: ضرغامی میگوید که صدا و سیما در رقابت با شبکههای ماهوارهای توفیق بالایی داشته است. این خبر را در حالی میخوانم که مادرم ویکتوریا تماشا میکند، پدرم میخواهد هرجوری که شده بیبیسی فارسی را بدون پارازیت بگیرد، من هم کشیک میدهم که بروند بخوابند تا کانال خودم را ببینم! انشاءالله خدا همینجوری به صدا و سیما توفیق بدهد، ضرغامی سخنرانیاش را بکند و من هم این کانالهای خانمانبرانداز را هی کشف و ضبط کنم!
۲ اسفند: فرماندهی ناجا اعلام میکند که بهموقع به حساب همکاران رسانههای خارجی خواهیم رسید. تازگیها بعضی از دوستانمان حتی موقع تهدید هم پای منطق و حساب را پیش میکشند، جوریکه برای آدم سؤال ایجاد میشود که اینها که همیشه سرشان توی حساب و کتاب است چطور چند ماه پیش با خودشان فکر نکرده بودند یه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد! البته سؤال چرندی هم هست، فکر؟!
۴ اسفند: عبدالمالک ریگی دستگیری میشود. امام جمعهی موقت مشهد میگوید که امام زمان فرکانسهای هوایی را پاک کرده تا ریگی با مؤفقیت دستگیر شود. خدا به ایشان عمر باعزت بدهد که روشنگری میکنند اما یکی هم من را روشن کند که آیا امام جمعههای «موقت» فقط در زمان مرگشان تغییر میکنند یا بر اساس تأثیر حرفهایشان هم ممکن است تغییر کنند؟! یکی دیگر هم بگردد و هاشمی رفسنجانی و پرتقالفروش را پیدا کند!
۸ اسفند: کروبی دولت فعلی را غیرشرعی و غیرقانونی میداند. از وقتی که یادم هست دارد همین حرف را میزند و دوستان عدالتمحورمان ـکه از قضا طرفدار دولت هستندـ در جوابش میروند و تا جایی که میتوانند کتکش میزنند. خب وقتی کتک زدن در ایران هم شرعیست و هم قانونی، معلوم نیست کروبی چه اصراری دارد که باز هم حرفش را تکرار کند… انگار دلش کتک میخواهد!
۱۰ اسفند: روزنامهی اعتماد توقیف و مجلهی ایراندخت لغو امتیاز میشود. دوستم میگوید پس چرا گفته بودند که در ایران آزادی نزدیک به مطلق داریم؟ میگویم آزادی مطلق هست، منتها فقط در هیأت نظارت بر مطبوعات! دو نفری شروع به خندیدن میکنیم، چند نفر سر میرسند و تذکر میدهند که خیابان جای خندیدن نیست!
۱۵ اسفند: «یازده سپتامبر یک دروغ بزرگ است». اینرا رئیس جمهور دولت نهم گفته که از قضا دارد همچنان برای خودش رئیس جمهوری میکند! پدرم با عصبانیت میگوید به ما چه که یازده سپتامبر دروغ بوده یا نبوده، بهجایش بگو ۲۲ خرداد هم دروغه؟ دوستمان که انگار همیشه مشغول شنود صداهای خانهی ماست جواب میدهد که بله، ۲۲ خرداد هم دروغه. مادرم میخندد و میگوید این یکی را که خودمان هم میدانستیم!
۱۸ اسفند: رییس سازمان جوانان اعلام میکند که دامادها قبل از رفتن به خواستگاری باید گواهینامهی تخصصی ازدواج دریافت کنند. معلوم نیست چه چیزهایی را توی کلاسهایشان یاد میدهند که افراد را برای ازدواج متخصص کنند اما محض اطلاع هم که شده آدم هوس میکند برود توی امتحان عملیشان شرکت کند… و خب بین خودمان بماند، تنها جاییست که آدم دوست دارد پشت سر هم رد شود و دوباره شرکت کند!
۲۲ اسفند: امام جمعهی موقت (!) تهران در بخشی از خطبهاش تأکید میکند که بخشی از وظیفهی ما حفظ بـ.یضـ.ـهی اسلام است! بهخدا از نظر من مشکلی نیست که آدم این حرفها را در نماز جمعه بزند ولی میخواهم بدانم بر چه اساسی به آهنگهای ساسی مانکن مجوز نمیدهند؟ الآن که دیگر چشم و گوشمان هم باز شده فکر نمیکنم مشکل خاصی داشته باشد!
۲۹ اسفند: بالاخره خدا هم دلش به حالمان میسوزد و با همت و کار مضاعف برایمان برف و باران میفرستد، حالا فقط خودمانیم که باید صبر و استقامت داشته باشیم. آخ آخ، چه بهار سبزی بشود!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه
۱۱۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۷ فروردین ۱۳۸۹ | ساعت ۱۱:۳۲