دست بالای دست!
جای شما خالی دیشب افتادیم بهجان آجیل عید و به طرﻓﺔالعینی همه را بلعیدیم. آخرش فقط چندتایی تخمه ماند که دیگر میلی به خوردنش نداشتیم. دروغ چرا، آن اولش هم که تخمهها را میخوردیم بهخاطر این بود که قاطی پستهها و بادام هندیها بیرون میآمدند. یکجورهایی توی رودربایستی میماندیم!
اوضاع قاراشمیشی بود. از یک طرف دندانهایم داشتند بهفنا میرفتند، از طرف دیگر کنترلی روی خودم نداشتم و نمیتوانستم دست از خوردن بکشم. حتی آن دانههای آخر هم مدام چشمک میزدند و رسماً میگفتند «بیا منو بخور»… خب تعارف که نداریم. تمام آن بادامهای هندی کج و کولهی فرفری احمق با دلبریهایشان بهچشم من صاف و صوف میآمدند، قدشان بلند بود و ناخنهایشان را هم مانیکور کرده بودند! حملهور نشدن به این دافها چیزی توی مایههای تقوای الهی میخواست که نداشتم!
تنها چیزی که باعث میشد یک وقتهایی سرعت خوردنم کم شود صدای خرچ خرچی بود که پدرم تولید میکرد… از موقعی که یادم هست با صدای غذا خوردن آدمها (و بهخصوص پدرم) مشکل داشتم. آنموقع که عقلم کمتر میرسید از سر میز بلند میشدم، همانطوری گشنه و تشنه. بزرگتر که شدم فهمیدم نباید خودم را قربانی کنم، بهجایش شروع کردم به غرغرهای زیر لب… چقدر هم به غرغرهایم توجه میشد!
قبول دارم، اوایلش زیادی حساس بودم و انتظار داشتم که خوردن خیار هم بیصدا باشد اما الآن چیز زیادی از پدرم نمیخواهم. بهخدا هورت کشیدن غذاها را هم تحمل میکنم، همینکه از سیبزمینی پخته و پرتقال صدا در نیاورد راضیام میکند!
البته غرغرهایم هیچوقت تأثیری در بهبود شرایط نداشته چون هنوز هم با صدای غذا خوردن اکثر آدمهایی که میشناسم مشکل دارم… اما اتفاق بامزهای که تازگیها افتاده این است که بعد از این همه سال استقامت در راه اعتراض به صدای غذا خوردن دیگران، یکی روی دستم بلند شده و به خودم هم اعتراض میکند… راستش چند وقتیست که مادام گلابی صدای آدامس خوردنم را تبدیل کرده به یک چوب محکم که در مواقع لازم توی سر و صورتم بکوبد. صداهایی که از آدامس من میشنود حتی خودم هم نمیتوانم بشنوم!
اصلاً بگذارید یک اعترافی بکنم… من لُنگ انداختهام. اینطور که پیش میرود توی زندگی متأهلی باید یک گوشهای کز کنم و کشمش و توت خشک بخورم تا سر و صدا بلند نشود!
پینوشت:
ول کنید شعارهای نظام مردسالار بیخاصیتی که خانمها را ضعیفه میداند. قبلاً هم گفتهام که ضعیفه بودن آدمها هیچ ربطی به کت و کول و پشت بازو ندارد… این اتفاقات روزمره است که ضعیفه بودن آدمها را تعیین میکند!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
موسیو گلابی | ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ | ساعت ۱۱:۰۳




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. مرتضی در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۴
بگو پس نبودی امروز داشتی مینوشتی
2. زهرا در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۰
آی گفتی!منم خیلی حرصم می گیره از این صداها!
3. *¤•●ღ.نگار.ღ●•¤* در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۱
منم به شدت رو صدای خوردن حساسممممممم
4. بشقاب اسپاگتی در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۸
خونه جدیدت مبارک موسیو !
5. سمیه در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۸
موسیو این مدت که از مادام ننوشته بودی وبت چیزی کم داشت!
convey my regards to her :x
6. سلدا در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۰
آدامس؟؟؟؟؟؟؟؟
آدم مگه آدامس میجووه؟ زشته بابا بنداز دور اون لعنتی رو.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی آجیل و تنقلات :) نمیشه نخورد ولی با این جوش ها چکار کنم :( .
ما به ندای شیطانی آنها گوش میدهیم و می خوریم بذار هربلایی خواست سر صورت بیچارمون بیاره ناااااااااااااااااامرد. (با این تنقلات بودم فکرای بد نکنینا)
7. aram در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۲
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید: تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
8. عسل بانو در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۱
سلام
9. عسل بانو در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۲
اول شدم?
10. دوشیزه (متولد اسفند) در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۹
پیشنهاد میکنم در زندگی متاهلی بیشتر از مایعات استفاده کنید البته اگه فورت نمی کشید!!!
11. علی در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۳
آخرش یکی پیدا شد. …. عیال بدو بیا اینو بخون. ببین فقط من تنها نیستم.
12. محمد در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۷
حالا ما چیکار کنیم.خداییش اینم پست بود گذاشتی.من یه بار گفتم کاش یه وبلاگ نویس مثل تو بودم که الان رسما میگم غلط کردم.
13. Aida در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۵
loved it
14. سارا در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۹
آخی، چه گلابی ِ خوب و با شخصیتی :دی
به بابا گلابی هم انقدر گیر نده هاااااااا
15. لیلی در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۵
من خواهرم مثل توئه!!!جرات نداریم پیشش چیزی بخوریم!!!
ضمنن من از کشته شدن میگ میگ خیلی ناراحت شدم.یعنی چی؟تو این سال ۸۸ فقط همینو کم داشتیم!!!:((
16. آنارام در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۹
الان باید منو شطرنجی کنی
وای . واقعا ممنونم . خیلی خیلی خیلی خیلی غافلگیر شدم . اصلن انتظار نداشتم .
آقا واقعا شرمنده
17. یک محمد در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۲
دقیقا من هم همیشه با پدر مکرم و مادر مکرمه همین مشکل را دارم! البته با مادرجان رفیقم و در صحن علنی منزل همیشه برایش غر غر می کنم! ولی پدرجان را نمی شود کاریش کرد انصافا! یعنی خودش هم میداند قضیه را ولی کلا سعی می کند بیشتر لج کند!
راستش به نظرم…این قضیه هم بسته به میزان سوسولیت افراد دارد. تا به حال کسانی هم بوده اند که به خود من در این زمینه گیر داده اند که من همیشه سوسول خطابشان می کردم. حالا می فهمم که چرا پدرم همیشه من را ” این پسره ی سوسول!” خطاب می کند!
18. مرد جوان در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۱
به هر حال، به هر چیزی فشار بیاوری صدایش در می آید، حالا می خواهد این چیز یک انسان باشد و یا یک آدامس(و یا تقلا برای خوردن آجیل و متعلقات همراهش) !
مهم اینست که این فشار آوردن ها را کسی خبردار نشود !
19. safoora در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۱
(: che jaleb.
20. رها در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۴
موسیو نمی خوای تو عید خیز(!) برداری واسه شروع زندگی متاهلی با مادام؟ آستین بالا بزن دیگه گلابی جان!
21. اینه در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۰۸
مثل من اصلا نمیتونم ابن شکنجه رو تحمل کنم فکر کنم
برای اعتراف گرفتن از ما جویدن یه ادامس کافی باشه.
22. Armin در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۹
گلابی جان آجیل شب عید رو شب عید می خورن ! عید شما از ۱۰ روز جلو تره ؟
23. تامینا در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۲
پس شاید این از ویژگی های بالذات پدر بودن است.صدای تولید شده توسط پدر محترم عجیب روی اعصابم دو استقامتی می رود و هر بار پدر جان به راحت به من لیبل حال عصب داشتن می زند.(یک فروند جوان سر خورده!)
24. شب نویس در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۳
وااااااااااااااااااای! یکی پیدا شد که منو درک کنه! D:
یادمه تو پروفایل اورکاتم جزو اولین موردهای تنفرجات نوشته بودم: ” صداهای مختلف موقع غذا خوردن از جمله ملچ مولوچ!”
من اینجور وقتا با نهایت سرعت غذامو می خورم و منطقه رو ترک می کنم!
احتمالا” مادام گلابی شدت تنفرش مثل منه که حتی از شنیدن صدای ریز ریز ترکیدن آدامس زیر دندون بدم میاد!
25. نسترن بانو در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۳
اولا امیدوارم نظرم مثل سایر نظره هایم اینور وبلاگت نیافتد .
ثانیا این صدا را که گفتی من از خیلی ها می شنوم و به قولی این آلودگی صوتی را خیلی ها دارند ولی حیف جریمه ندارد.
ثالثا موسیو گرچه همه نوشته هایت شامل این جمله ی کلیشه ای چقدر خوب می نویسی می شود ولی بعضی وقت ها چقدر خوب نمی نویسی من نوشته های اجتماعی مایل به سیاسی ات را بیشتر دوست دارم پس این طوری بنویس لازم به ذکر است بنده مکت دیکتاتوریسم را پیروی می کنم.
چهارم یا رابعا میدونی که سیب زمینی خوره رو فیلتر کردن نامردا ولی من می خوام یک وبلاگ خوب که تازه پیداش کردم بهت معرفی کنم طنز نوشته های جالبی داره وقت کردی بخون مخصوصا این اخرین مطلبش رو گرچه گاهی از مکتب من دور میشه ولی درکل وبلاگ خوبیه (www.e-sib.blogfa.com) شاید یکم درد سیب زمینی خورها رو تسکین داد راستی آدرس جدید سیب زمینی خورها رو داشتی به ما هم بده .
————————-
در مورد درست دیدن کامنتا پیشنهادم اینه که از بخش دانلودستان وبلاگ، آخرین ورژن مرورگرت رو بگیری تا مشکلت برطرف بشه… در مورد ایوانف هم چشم، حتماً اگه خبری ازش شد میگم… وبلاگی رو هم که معرفی کردی میخونم در اولین فرصت، مرسی!
26. SDF در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۵
:)) آقا پرتقال صدا داره مخصوصن اگه خیلی آبدار باشه :دی
یه سوال اینجا برام پیش اومد: مامانتونم بودن اون زمانی که آجیل های عید(تاکید می کنم..آجیلِ عید) رو می خوردین؟
اوه الان کامنتا رو خوندم دیدم چقدر همه به این مسئله حساسن!اوه اوه
——————–
بود اما کاری از دستش بر نمیومد!
27. قاصدک در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۱۷
سلاااام… پس بگو چند روز نبودی پی افزایش وزنت بودی….
اهوم این مشکل همیشگیه منه…. صدا و بو… من بوهایی رو حس میکنم که خودشونم از وجود خودشون بی خبرن … بعضی وقتها فکر میکنم برم نیروی انتظامی جای این چیزها ( نمیبخشمت اگه فکر کنی منظورم سگ بوده ) کار کنم p:
28. آرام در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۳۹
کلاً یکسری حرکاتی باید به طور جمعی در منزل صورت بگیرد!!مثلاً خوردن ته دیگ یا همین آجیل و خیار!!وگرنه خدایی من که هنوزم مثل بچگی های شما ترجیح می دم قربانی بشم!!
29. هری هالر در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۳۹
عموی ما، چای را توی نعلبکی می کند، لبش را چند سانتی از نعلبکی دور نگه می دارد و چای را از همین فاصله به قدرت هورت می کشد توی دهانش، ابوی ما، گوشه لپ را به رسمیت نمی شناسد؛ یعنی وقت جویدن غذا که بخواهد خاطرات کودکی را تعریف کند، غذا را به گوشه کنارهای دهان هدایت نمی کند؛ تا به حال که در گفتارش خللی حاصل نکرده. اخوی ما، اصوات ته گلویی خود را سر سفره به پرفرمنس می گذارد، بعد با همه این احوال، اینها هی می روند، هی می آیند می گویند: تو چرا لاغر شدی؟ نمی دانند همین که آدم نمی میرد خب خیلی پوست کلفتی کرده!
30. گلکو در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۳۲
این صداهه رو مخ منم میره اساسی!اما وقتی اعتراض میکنم کسی آدم حسابم نمیکنه:(
عکس العمل مادرتون چی بود؟تو کل پست منتظر بودم یه جا بگین مامانتون با جارو افتاد دنبالتون…
————————-
نه، رفت منبع لایزال آجیل رو آورد و دوباره پرش کرد!
31. سین سین در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۰۶
راه مبارزه با ملچ مولوچ های با فرکانس بالا، تولید ملچ مولوچ های با فرکانس ان است، به قسمی که ان، به سمت بی نهایت میل می کند
32. یک دانشجوی پزشکی در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۴۰
برای من هم این صدای غذاخوردن تحملش سخته.اصطلاحا مارچ مورچ!
33. هانیه !! در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۲۹
صداها مشکله خیلیاس . منم نمیتونم تحمل کنم.
از دافا چه خبر ؟ همه رو تموم کردی ؟
البته بادوم هندی که داف نیس . یه جورایی شاه دافه !
34. هدی در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۶
منم با صدای چای خوردن بابام مشکل دارم مخصوصا وقتی میخواد قند رو بجو ِ… تمام سرم صوت میزنه….
زود حمله کردین به آجیلا….
35. مهسا در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۵
:)
36. Miss.MarY!! در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۹
مگــه اینکه مادام گلابــی از پس ِ شمــا بر بیاد موسیـو !
37. بی کران در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۸
سلام موسیو گلابی عزیز
انقدر خوشم میاد از این مادام خیلی باحاله ،خیلی دوست داشتم باهاشون آشنا بشم ،وبلاگ ندارن مادام؟
————————-
وبلاگ مادام گلابی؟ نه، چنین چیزی نداریم!
38. صدفی در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۳
وای موسیو گلابی نمیدونی چقدر از خوندن ۳ تا پست آخرت خوشحال شدم. از اینکه حرف دل خودت و خیلی ها رو زدی خوشم اومد. راستی در مورد صدای غذا خوردن هم هزار درصد باهات موافقم . برای من یعنی یکی روی مخم هاکی بازی کنه… ولی چه کنم که داداش کوچیکه ی دوست داشتنی ام همینطووور با صدا غذا میخوره و همسر م هم غذاهای آبکی رو صدا دار میخوره دیگه اونقدر رو اعصاب بود که جدیدا هر وقت اینطور میشه بهش میگم چرا مثل جارو برقی غذا میخوری!!!!!!!!!!!!!!!
39. هیچکس در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۶
کاملا موافقم،خانوم ها تحت لقب عوام فریبانه “ضعیفه” پس از کلی کودتای رنگی منگی ،رسما حکومت می کنند .ولی کسی که در معرض و تیر رس انتقادات است ، همانا آقایان ظاهران ” قوی” هستند.
40. سحر در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۵
سلام
هرچند آخراش یه جورهایی با ما خانم ها طرف شدین ولی پست جالبی بود .
موفق باشین و شاد
41. نسرین در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۲
یکی از شکنجه های کار ساز در مورد من همین صدای غذا خوردنه. تا حالا چندین بار سرم و کوبیدم تو دیوار سر دیگران و کوبیدم تو دیوار ولی فایده ای نداره
42. یاس در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۳
مادام گلابی آدامس جویدن مادربزرگ منو ببینه ، دیگه بهت گیر نمی ده . فک کن مادربزرگم با دندون مصنوعی آدامس می خوره ، بعد هر ثانیه این آدامسه می چسبه به دندونش و گاهی وقتها دندونشم می جوه.
حالا به اینا اضافه کن طرف گوشاشم سنگینه .
خلاصه اینکه مادربزرگم هوس آدامس کنه ما باید کلاً از شهر خارج شیم.
من برای حل مشکل صداها همیشه صدای تلویزیونو زیاد می کنم . مخصوصا موقع غذا خوردن که دیگه تلویزیون حتما باید روشن باشه
43. عالیه در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۴
بابای منم غذا خوردنش با سرو صدائه!!
وحشتناکه آقا وحشتناااک!!!!!
44. دکتر نفیس در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۴
موسیو جان ! کشمش صدای ملچ ملچ داره . توت خشک هم به نوبه خودش خرت خرت می کنه.
شما فقط برو هواخوری!
45. عماد در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۶
تو از الان وادادی بعدا که برید زیر یه سقف بعید می دونم حتی توت خشک هم نوش جان کنی ها. پسر! مرد باش!
46. جواد در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۵
بازم مثل همیشه عالی موسیو جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
47. حیاط خلوت در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۰
صدای خش خش یا هورت خوبه که . کسی تا به حال موز رو با دهن باز درست روبروت خورده ؟ که شکنجه صوتی و تصویری باشه؟
48. حیاط خلوت در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۴
یک چیز دیگه
ممنون از نظری که برای پست آخر گذاشتین. به نظر خودمم نوشته ها آیینه خود آدمن و گرنه شاید دلیلی برای نوشتن نیست .
البته اینم اضافه کنم که از دیدنتون توی وبم خیلی کف کردم نمی دونم برحسب تعقیبات لینکی بود یا اینکه مطالب رو هر از گاه می خوندین اما هر جوری که بود خوشحال شدم که وب پر خواننده ای که خودم همیشه مطالبشو می خونم به خودمم سر زده اونم درست جایی که نیاز به راهنمایی داشتم
ممنون :-)
49. روزبه در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۳
در واقع تولید صدا هنگام جویدن غذا کار بسیار پسندیده ای است که بزرگان ما بسیار به آن توصیه نموده اند
هرچه ملچ مولوچ بیشتر، لذت غذا بیشتر (برعکس هم صادق است)
50. پروانه در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۹
چی بگم؟
51. Miel در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۴
خب راست میگه بنده خدا. این چه طرز آدامس جویدنه؟؟؟؟؟؟؟؟
52. سحر (درنگ) در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۲
سلام
وای منم همیشه با صدای غذا خوردن دیگران مشکل داشتم. اوووووووووووف
اتفاقا پست امروزم هم در همین رابطه است.
خیلی غیر قابل تحمله.
من حتی کسانی را دیدم که نون پنیر خوردنشونم صدا میده :(
53. ناشناس در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۴
چرا اسمی که کامنت میذاریم میمونه.
اگه نخواهیم مشخصات ذخیره بشند کجا میشه تیکش را برادشت. چرا اینجا تیک نداره.
مادام گلابی از تو هم حساس تر. شاید در حد من
————————-
تیک نداره، میمونه مگه اینکه خودت دستی پاکش کنی!
54. ستاره بانو در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۵
جانا سخن از زبان ما میگویی!
حالا جالبی قصه من اینه که باباهه به صدای دهن همه مردم دنیا گیر میده و هیشکی نمی تونه به خودش بگه
55. شاهزاده خانم سیارک 378-1 در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۴
فکر کن تو مملکتی که تو اتوبوس هاش صریحا نوشته سیگار کشیدن و خوردن و آشامیدن ممنوعه، تف انداختن ممنوعه (این یکی رو تائید هم کردن که راننده ها دیگه DNA kit دارن و در صورت تف انداختن می تونن طرف رو شناسایی کنن) ، یه شهرهاییش اونطور که شنیدم وراجی و بلند حرف زدن ممنوعه (!!! یه چیزی تو این مایه ها)… نمیدونم چرا تلق تلوق آدامس جویدن بعضی از این دانشجوهای چشم ریز خاور دور – ببخشید کمی نژاد پرستانه شد – چرا ممنوع نیست؟ صداش بد جور رو اعصابه مخصوصا روزهایی که حال و حوصله هم نداشته باشی.
56. حمیده در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۶
به به! سایت دار شدنتون مبارک!!!! (البته می دونم مال خیلی وقته!)
اکثر اوقات وبلاگ ها یا سایت های پر طرفدار رو فقط می خونم!! می گم به اندازه ی کافی براشون نظر گذاشتن!!!
اما هر وقت نوشته های شما رو می خونم و می خندم و بدون نظر می ذارم می رم احساس قدر ناشناسی بهم دست می ده!
قرچ قروچ موقع خوردن که طبیعیه! هیچی بدتر از صدای هورت کشیدن نیست!!!
————————-
یک مرسی بزرگ در جواب تکتک خطهایی که نوشتی!
57. عرعری در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۷
کمی زود نیست داداش؟!! هنوز یک هفته ای به عید مانده! به فکر سلامتی بودن هم بد نیست!… یعنی زبانم لال به این طریق تا سیزده دوام می آوری؟
58. ایده در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۴
سلام
به درد شما مبتلا هستم شدید
نمی تونم تحمل کنم صدا رو
اخه یکی نیست بگه پلو هم هورت کشیدن داره ؟
ولی این مطالب شما انقدر شسته و رفته است که ادم هوس می کند یک خاطره نیز بگوید
بگذارید بگم
یک بار مادربزرگم(مادری) یک طرفم و پدر بزرگم (پدری)طرف دیگرم بودند و چنان هورت می کشیدند که می گفتیم جارو برقی ۲۰۰ وات است ،اخر کمی قاشق را به دهان نزدیک کنید هم می توانید بخورید،خلاصه می گفتم دیدم گشنم است و نمی تونم فرار رو بر قرار ترجیح بدم ،راه حلی به ذهنم رسید قاشق رو تنظیم کردم با بردن قاشق به سمت دهانشان،به محض حرکت انها من هم دست به کار شدم ، صدای هورت وحشتناکی در می اوردم تا نشنوم صدای هورتشان رو
بازار خنده ای به راه شده بود که نگویید و نپرسید .
ولی خیلی چسبید .
راستش را بخواهید موضوع سن است بالا که می رود ،انسان مبتلا می شود . ازخدا که پنهان نیست از شما چه پنهان گاهی من (خدای اعتراض به صدای دهان)مورد اعتراض قرار می گیرم
————————-
منم این روش رو چند بار امتحان کردم، یه وقتایی جواب میده!
59. میلاد در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۴
شیوه بلاگ نویسیت عین این ترن های هوایی توی شهر بازیه. یه جورایی دورت میده و میبره بالا و میاره پایین که نمیفهمی چی شد. فقط آخرش میفهمی که خیلی حال کردی.
60. رویا(یادداشتهای یک ذهن مشنگ) در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۴
افرین بابای منم همین جوریه ولی تا بهش میگیم گوش میکنه و دیگه صدا در نمیاره تازه یه کمم خجالت میکشه:دی مامانمم تو ادامس خوردن دست فرگوسن رو از پشت بسته هر موقع که میخواد ادامس بخوره ما تنهاش میذاریم!از بس صدا میده.در ضمن جا کامنتیتونم همچنان خرابه و یه سریا نصفه دیده میشه
————————-
در تلاشم که درستش کنم اما همچنان میگم که از دانلودستان بالای وبلاگم برین و آخرین ورژن مرورگرتون رو دانلود کنین تا کامنتدونی رو درست ببینین!
61. ندا در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۰
سلام
چقدر ساده و جذاب می نویسید…خواندنی بود…
باز کن نغمه ی جانسوزی از آن ساز امشب
تا کنی عقده ی اشک از دل من باز امشب
دوست داشتی به وب من هم سر بزن.خوشحال می شم اجازه بدی لینکت کنم
62. نیلوفر در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۶
اوهوم. دقیقاً.
63. مینا در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۱
آخ گفتی گلابی یه بابا دارم خدا !من رسما کچل شدم و لی دست بردار نیست که نیست منم کلا بیخیال قضیه شدم چون همین طور ادامه بدم باید رسما از زندگی استعفا بدم دیگه بدجور به صدا حساسم یه کاری که میکنم صدا رو نشنوم صدای تلویزیون یا ضبط وهرچی رو زیادمیکنم سر غذا خوردن امتحان کن شاید جواب داد صدای خیار رو خوب اومدی چون دقییییقا خودم هم همین فکر رو میکردم اونقد حساس شده بودم به خوردن خیار خودمم که همیشه خوردش میکردم وقتی می خوردمش اونقدر دقت میکردم که صداش در نیاد که ولی یه مدت بعد خودم خسته شدم و راحت کردم خودم رو.
64. maryam در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۴
صدای خوردن. خرچ خرچ و …. اه!
واقعا بده.
به نظر من این صداها از صدای کشیده شدن گچ روی تخته سیاه هم بیشتر روی نروه آدم می ره!
خدا همه رو صبر بده.
موفق باشید.
65. حوا در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۶
آخ آخ که منم با پدرم سر این مسأله مشکل دارم.آی گفتی،آی گفتی…یعنی اون لحظه روانی می شم و فقط آرزو می کنم که کاااااااااااااااااااااش کر بودم!
66. نونوش در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۹
انگار دقیقا خودخود منو وصف کرده بودی!تازه فکرشو بکن تو محیطی قرار بگیری که نه بتونی جمعو ترک کنی نه حرفی بزنی…
نفرت باره
این پستت خیلی قشنگ بود!انتظار هرچیزی رو داشتم به جز این!
67. قباد در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۰
سلام
دست مریزاد
روان نوشتی
تا نزدیکای خط پایان هم خودتو از سیاسی نوشتن نگهداشتی! اما دیگه نتونستی خودتو کنترل کنی
پایدار باشی
68. احمد در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۸
با سلام و درود
حالا به حرف های قدیمت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
مطلبت جالب بود برایت بهترین ها را آرزو میکنم.
69. مدیر رستوران ساحلی شمال در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۰
یه بار من همین گیرو به بابام دادم. جلو فامیل زد تو دهنم. دیگه چند سالی هست خوشم اومده از ملچ مولوووچچ!
70. حیاط خلوت در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۴
wow!
همینکه وقت می ذاری می خونی دلگرم کننده س کامنت فقط یک بخشیشه خود منم با اینکه همیشه خیلی از وبا رو می خونم اما گاهی حرفی دارم که بزنم
برای همه ش ممنون ! ارادتمندم دوبل و سوبل
:-)
71. ساسان در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۳
ملوچ مولوچ به کنار..موقع غذا خوردن این تق و توق زدن قاشق و چنگال به بشقاب..
تق..توق ..تق.. توق.. تق.. توق..
چایی هرت کشیدن بعضی ها..
میخوام بزنم تو سر خودم..بعد حالا من مادرم هم خیلی حساس هست رو این موضوع..بعد یه جایی بودیم طرف رسما کنسرت گذاشته بود..مادر ما هم هی تحمل کرد ولی آخرش دیگه تاب نیاورد به یارو گفت ماشالا شما چقدر سر و صدا میکنید…اینی که گفت با رعایت احترام بودا..طرف هر صدایی با قاشق و چنگال و دهنش در آورد..اگه با یه خودی بود که هیچی غذا رو بر میداشت میریخت دور که طرف اینقدر سر و صدا نکنه.
72. فاطمه در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۸
سلام موسیو جان
پیشاپیش اولش سال نو رو بهت تبریک میگم
دومش هم راستش ما هم انقدر قبل از عیدی آجیل خوردیم چیزی واسه مهمونا نزاشتیم (جهنم)
سومش هم لابد مادام گلابی راست میگه در آدامس خوردنتون تغییرات ایجاد کنید.
چهارم یک پستی نوشتم در مورد ذخیره خوراکی توی عید احتمالا خیلی به درد شخص شما میخوره. (آیکون نیشخند)
ای بابا چرا ایکون نداری برو ناصر خسرو یه چند تایی بخر…
والا
73. اراکده در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۴
ممنون …
:})
74. شر و ور نویس در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۰
یه نگاهی به وبلاگ شر و ور نویس بنداز لطفاً .
75. رفیق اکثر موقع های همیشگیت ! در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۸
میشه یه جور دیگه به این قضیه نگاه کرد اونم اینه که فکر کنیم که که هرچقدر که ما احساس می کنیم دیگران بدند ، خودمون هم به همون نسبت بدیم ولی نباید تو این بدیا خودمونو قربانی کنیم و غر غر کنیم !
باید هم دیگه رو تحمل کنیم !
ولی فک نکنم منظورت موقع نوشتن همین بوده باشه مهندس جان !
76. بهنام در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۵
آقا من موندم که دیگه خوردن برنج هم مگه هورت کشیدن داره؟؟!! حالا این پدر گرانقدر من که پلو رو هم هورت میکشه
77. مادام در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۸
خوبه باز شما میتونی زیر لب غرولندکنی آخه بعضیها با خشانت (خشونت) برخورد میکنند. چرا مادام گلابی به پدرمحترم گیر نمیدن؟
78. متین در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۳
آخه تو چرا اینقدر مادام رو اذیت میکنی، مرد!:)
79. م.پارسا-4ساله از تهران در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۱
خب شاید بابایی هم بادام زمینی ها را دافی چیزی دیده بوده که صدای مالاچ مولوچشون در آمده.
80. نسیم در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۳
خوش به حالت به بابات می تونی غرغر کنی .من با رئیسم چه کنم؟!!!
81. پرند در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۷
ببند دهنت رو لنگه کفش که نمیخوری!؟
82. رویا در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۰
سلام .چقدر زود آجیلهاتون رو خوردین.پس مهمونا چی ؟
83. علی مساوات در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۳
عاشق بابامم اما وقتی میاد میشینه بغلت و یه ظرف آجیلم می ذاره بغلش رو خرچ خرچ می جوه دوست دارم سرش رو بزنم
این آجیل هوش و حواس رو از آدم می گیره
84. maryam در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۷
اییییییییییییییییییییییییییییییییییییی وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای! شما از الان رفتین پیشواز؟
من هیچی نمیگم چون خودمم با این مسئله مشکل دارم اما خدا رو شکر نه در خونه خودمون! مهمونی رو هم تحمل میکنیم تا جایی که اعصاب بذاره. نذاره بلند میشیم میریم
85. مجید در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۸
موسیو چندوقته کارات خیلی قوی شده.با اینکه اصلا از تعریف کردن خوشم نمیاد.ولی چندتا از پستا اخیرت خیلی بهم چسبید.
اینهمه از گودرم کندم بیام اینجا که بابت مطالب اخیرت ازت تشکر کنم و بهت تبریک بگم.فکر کن
مهم اومدن تا ابنجا بود که اومدم،پس جهنم و ضرر:سال نوتم مبارک باشه
86. علیرضا در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۷
سلام…شش ماهه وبت رو میخونم…میتونم بپرسم چند سالتونه و دانشجو هستین یا فارغ؟اگه دانشجو چی میخونید؟ممنون
————————-
آقا دوربین مخفیه؟! بیست و چهار سالهام… لیسانسم مهندسی صنایعه و الآن هم دانشجوی فوق لیسانس مدیریت صنعتی هستم، در خدمت شما!
87. پری در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۵
سلام.من یکی از طرفدارای پر و پا قرص وبلاگ شما هستم.مطالبتون رو خیلی دوست دارم.خیلی.امیدوارم بیشتر ازپیش موفق باشید…راستی پیشاپیش عیدتونم مبارک.
88. ژول در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۸
سلام
عجب! من خیلی کم پیش میاد صدای خوراکی خوردن کسی توجهم رو جلب کنه!مگه خیلی دیگه مثلا ملچ و ملوچ کنه! ولی وقتی اینطوری میشه دیگه میره روی اعصابم!
مدتیه به این نتیجه رسیدم که زندگی متاهلی خیلی کار سختیه! اینم یک تایید دیگه!
به نظر من مردسالاری یا هر …سالاری دیگه ای یک جور بیماریه!
89. مریم در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۴
جناب گلابی!
اولاً با اینکه من گلابی دوست ندارم اما با دیدن این نصفه گلابی دلم خواست!
دوماً رنگ کلابی مذکور خیلی خوش رنگه!
سوماً این با صدا غذا خوردن چوب اسکی خوبیه برای اسکی کردن رو اعصاب بقیه، که ظاهراً این روزها همه اسکی برو شدن!
چهارماً پست سوم این صفحه ات خوب بود، خیلی.
پنجماً شاد شدیم از پیدا کردنتون!
ششماً، خواستم فارسیو پاس بدارم که ثانیاً و ثالثاً و… پشت هم ردیف نکردم.
هفتماً اگه بازم میام.
هشتماً شما که آجیلاتونو خوردید پس عیدتون مبارک.
نهماً، ادامه داره!
دهماً :)))
یازدهماً اااااا لنگه کفش تو بود اومد تو مانیتور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاد زی.
90. قطعه ناتمام در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۴
یادمون باشه امسال واسه آجیل عید فقط پسته و بادوم هندی بخریم که وقت مهمونامون سر جدا کردنش تلف نشه!
91. قطعه ناتمام در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۴
سرخی تو از من ، زردی من از تو
آخرین ۳شنبه سال همین که اولین بوته خار،
از صدای دهل ها و دم سرناها گر بگیرد و
جرقه هایش مثل بچه ستاره های بازیگوش و کوچولو،
در نسیم به دنبال هم بدوند؛
از نو کودک خواهم شد.
چهارشنبه سوری مبارک…
92. Purple Girl در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۳
:))
93. شنگول بانو در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۱
خوش بحالت که میتونی آجیلها را بخوری … مامان ما نمی ذاره تا لحظه سال تحویل دستشون بزنیم
راستی گلابی جان … شما را دعوت می کنم به وبلاگم … طنز نوشت شخصی ما … دلم میخواهد گاهی راه گم کنی … در کل از حضورتان مسرور می شویم . باشد که پذیرایتان باشیم.
94. بارانی در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۵
سلام
عیدتون نرسیده مبارک
این آخرای پست چی شد!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
ها!!!!!!
95. shokoofe در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۷
bebinam be nazaret man khodamam aya?!
96. خاک توی سر میسو گلابی در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۸
گلابی دو تا نقطه بهت میگم
۱ـ خاک تو اون سرت کنم.
۲ـ [...]
97. هرا در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۴
سلام موسیو… الان با این تعریفی که ازم کردی من یه بادکنکم که رفته هوا پایین هم نمیاد….. خدایی از امشب دیگه محل خودم هم نمیذارم!!!!
و اینکه میخوام بدونی من اگه نخوام بگم ۱۰۰% باید بگم نسبت به ۹۹% نوشته هات دقیقاً همین حس رو دارم…
—
در ضمن بنده به شدت روی ماه مادام گلابی را میبوسم و نفرتم را از صدای تق تق آدامس اعلام میکنم!!
98. خواهر مادام گلابی در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۵
خیلی بامزه بود.دست گذاشتی رو دل من و مادام
99. بهار(سلام تنهایی) در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۷
پی نوشت را هستم ناجور …
یه چیزی هم بگم و برم سپهرگاهی که با غذا خوردن باباش مشکل داره ظرف غذاش رو برمی داره میبره تو اتاقش با خیال راحت غذا می خوره .چون میدونه که غرغراش ثمری نداره جز خسته کردن خودش …
به منم ربطی نداره که هر چی می نویسی من یاد سپهر خودم می افتم …:-D
100. moonsa در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۱
خیلی عالیه که تو فقط به صدای خوردن حساسیت داری
من کلا به صدای دهن حساسیت دارم حتی وقتی کسی ذکر میگه صدای چلپ چلپ دهنش میره روی اعصابم
101. niloo در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۱
یه سوال: شما چیپس رو هم بی صدا می خورین؟ مگه میشه آخه!
102. طوبی در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۶
سلام. ببخشیدا من یه سوال فینگیلی برام پیش اومده. چرا توی هر وبلاگی که میرم حالا مال هر سیاره ای که میخواد باشه فرقی نمی کنه، توی لینکدونیش شما هستی؟ یه نمه کنجکاو شدم بدونم…بازم ببخشیدا
————————-
دیگه اینجوریا هم که شما میگین نیست!
103. جودی ابوت در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۳
منت خدای را عز و جل که چون آتش آفرید از بهر خوشی ایرانیان ، چندی آخوند بدیدندی که ملت زیادی خوش بودندی .
ایشان دست تفکر بر چانه ی ریشو بردندی و سخت بیاندیشیدی که چه همی کناد و همی نه کناد !
که چاره را در نادانان ده بدیدندی که شمار این جاهلان بسی فزون بودی و بر ایشان بخواندند که آتش در تفکر ایران باستان نه همی بودی و برسم عمری چونین و چنان بکردی و دوش پدرمان این چونین بر فکر ما بر کوفتی که عمریان آتش بپا همی کنند و شاخهایمان از سر تا پا برون همی زدی زین دروغ بافی های آخوندی !
القصه آتش بساختی و گرد همی بیامدی و شبی خوش بداشتی !
باشد که هر وقت گاو بازی و گوجه بازی اروپائیان (همه اش زیر سر ایشان است! ) بدیدی ، حسرت نه همی خوری که ایرانیان نیز خوش گذران بودی پیش از شما !
****
مرغ و خروس و اردک
عید شما مبارک
نتونستم نگم !
104. ستاره در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۹
سلام گلابی جون شرمنده میشه به این سوالم جواب بدی امروز هرکاری کردم نتونستم برم گفت وچایی شما چطور مرسی
————————-
متأسفانه اطلاعات من هم در حد همین چند خطیه که فهیم به عنوان وصیتنامهی مجازیش نوشته، اگه اطلاعات بیشتری بهدست آوردم همینجا مینویسم…
105. سمیرا جوووووووووون در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۴
منم پدرم تقریبا اینجوریباست با این تفاوت که آجیل دوست نداره!!!
خیاری باشه.. هویجی باشه … سیبی باشه… چه میدونم کاهویی باشه بدش نمیاد همچین
همچین خوش انتخابو خوش اشتها هم هست!
106. آندیا در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۲
سلام
چند هفته پیش اتفاقی اینجارو پیدا کردم.از نوشتنت خوشم میاد .همیشه سر میزنم
فقط نمیدونم چرا احساس میکنم حیلی آدم از خودراضی هستی!!
————————-
بهجان خودم شما اولین نفری نیستین که این احساس رو در مورد من دارین… ولی آخه چرا؟!
107. جودی ابوت در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۵
سلام
ضمن تبریک سال نو خواستم بگم ۷ فروردین یادتون نره
یادتونم باشه من ۷ فروردین یادم بوده (آیکون دختری که تولد مادام گلابی رو به خاطر سپرد)
یا علی
————————-
معلومه که یادم نمیره!
108. پرتقال بانو در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۹
من هر وقت میخوام هویج بخورم میرم واسه اونایی که کنارم هستن هم هویج میارم اونوقت با خیال راحت و بدون داشتن عذاب وجدان هویج میخورم.دیگه کسی متوجه صدای هویج خوردن اون یکی نمیشه.
109. وجیهه در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۲
هی…….
یادش یخیر چه روزای داشتیم یاد “گلابی” افتادم!
واقعا یادش بخیر حیف شد که دیگه نمیبنیمش الان که فکر میکنم چه قدر واقعا زود گذشت
ببخشید که این دیدگاه! هیچ ربطی به پستتون نداشت
110. دختر نارنج و ترنج در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۴
سلام موسیوی عزیز
اول ممنونم به خاطر لطفت… من بداخلاق هستم؟! نه توی این چشمای من از پشت مانیتور نگاه کن بگو ببینم من بداخلاقم؟؟؟؟ من؟؟؟ من؟؟؟… ای…!!!!!!!!! (حرف بد نبودا! بقیه جمله م رو خوردم.)
شوخی رو که بگذاریم کنار ممنونم به خاطر همه لطفی که همیشه به من داری… راست و حسینیش اینه که من توقعم از تک تک خواننده های وبلاگم بالاست.. نمی تونم بگم از کی بیشتر؟ چون همه شون برام عزیزن و چون همونطور که گفتی وبلاگم رو دوست دارم…
بازم ممنونم که آمدی و نوشتی و خوشحالم کردی…
خدمتتان عرض شود که: همون! به قول خودت دست بالای دست بسیاره…
من هم به صدای آدامس جویدن خیلی حساسم.. بعضی وقتا با هورت کشیدن اونقدر مشکل ندارم که با آدامس و ترق توروقش…
111. نارسیس در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۶
کوزت جان دیدی اون همه غر زدی و اون دوره سخت خونه تکانی هم تموم شد و هنوز هم سر و سالمی ؟
ما تازه با شما آشنا شده و بسی از این اشنایی مشعوف بوده و هستیم !
برای همین هم شما را به یک بازی در وبلاگ خودمان دعوت می نماییم !
سال نو را هم تبریک گفته و کاسه آجیل هایی پر فندق در ایام عید برایتان آرزومندیم !
N1m.persianblog.ir
112. 1900 در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۶
“…”
دقیقا آدم باید یه جفت خـ… داشته باشه تا ضعیف نباشه !! وگرنه ضعیف بودن جثه دلیلی بر نداشتننش نیست (!) :ی
113. باز باران... در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۲
بوی عیدی، بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
سلام
پیشاپیش نوروز مبارک و سال خوبی رو برای همه ی ایرانیان آرزو می کنم…
114. یکی دیگه در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۶
سلام فکر می کنم لحن نوشته هات یه مدتیه عوض شده.خیلی خنده دار نیست.اول که اومدم انقدر جالب بود که تقریبا هر چی پست نوشته بودی رو خوندم(البته نمی گم هر چی نوشتیو هرکاری که
گفتی انجام دادی رو قبول دارم منم که کاره ای نیستم ، ولی با حال بود ).حالا احساس می کنم یه جوری شدی دیر به دیر پست می ذاری وقتی هم می ذاری خوب نمی نویسی یه مدتی بود دیگه به این خاطر نمی اومدم حالا اومدم گفتم اینو بگم ،فکر نمی کنی قلمت افت کرده؟
————————-
اصلاً هر چی شما بگین! فقط تو رو خدا یه اسمی رو خودتون بذارین که بشه صداتون کرد!
115. ستاره در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۷
مرسی موسیو خیلی ناراحت شدم شما یه وقت از این کارها نکنین والا ما هم یه پا معتادیم یهو ما رو دجار سندرم قطع مصرف نکنید
116. خورشید در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۳
امیدوارم تا آخر همینطور زن ذلیل بمانید و تا وقتی که خرتان از پل رد نشده نباشد … ادامه بدهید اینطور خوب است…
117. مهدی در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۲
هوس ناک بود..کلی هوس گلابی، آجیل، خیار، و آدامس خرسی کردم… جای ماها رو هم که اونوریم تو عید خالی کنید…
118. مریم در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۷
سلام موسیوی عزیزم
حلول سال جدید رو به خودت ، مادام عزیزت و خونواده محترمت تبریک میگم
انشالله سال ۸۹ پر از اتفاقات خوب و موثر برای شروع موفقیت های بیشتر باشه…
خودت و نوشته هاتو دوست دارم و آرزوی بهترینها رو برات دارم
شاد و سلامت باشی در کنار همه کسانی که دوستت دارن و دوستشون داری.
119. بی کران در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۸
سلام موسیو گلابی عزیزم
خواهش می کنم سر سفره هفت سین برای مامان بی کران دعا کنید.
سال خوبی رو برای شما و خانواده اتون ارزو می کنم.
سال نو مبارک
————————-
امیدوارم مادرتون هر چه سریعتر سلامتیشون رو بهدست بیارن…
120. خرنامه در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۵
همین ضعیفه ها یه قدرتی دارن،نگفتنی…اصلا گاهی وقتا با همین قدرتشون آدمو کلا از خوردن ساقط می کنن…
121. Hamid Reza در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۸
Kheili Ziba Moosio…kolli khandidam….
122. مهران در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۷
آقای عید بی آجیلتون مبارک خوش باشید
123. rahgozar در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۷
باز نوروز سعید
مژده ی سال جدید
عیدی و خنده و گل
آرزوهای سپید …
باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب …
باز زیبایی عید
قصه ی مهر و امید
باد و باران بهار
عشق و مجنونی بید …
باز بلبل نغمه خوان
آسمان رنگین کمان
دشت سرشار از غرور
قلب تابشگاه نور …
باز رقص دود عود
شادی و جشن و سرود
بوی اسفند و گلاب
یاد سوداهای ناب …
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست …
سال نو بر شما مبارک باد، روزهایتان رنگارنگ …
124. Nox در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۶
درود موسیو!
این جانب با تمامی وجود از مادام حمایت می نمایم زیرا یک عدد فمنیست می باشم!B-)
علی ای حال ما نیز از این صدا ها متنفر می باشیم!B-)
کاش در ادامه از این پسته های سر بسته ی حرص در ار نیز یادی می نمودید:D
125. samir در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۴
درود موسیو…خیلی ارادت داریم تیمسار…
126. تارا میرکا در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۴
کی به تو اجازه داد یادگاری ننویسی واسه من؟؟؟
127. psk در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۱
من که نمیفهمم
128. افسانه در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۰
سلام جناب موسیو گلابی عزیز
بابت لحظات شادی که با نوشته هاتون به من دادید یه دنیا ممنون
سال نو بر موسیو و مادام عزیز مبارک
129. سحر در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۶
نمیدونم اگه طنازهایی مثل شما نبودند به چه انگیزه ای میومدم نت
واقعا دمتون گرم
انشااله همیشه سالم و سربلند باشید
130. کاف در ۲۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۴
بهار را به انتظار می نشینیم که سبز بودنش جرم نیست![گل]
131. بنفشه در ۲۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۸
سلام
والله دیدم زشته آدم ۱۰ بار بیاد یه مطلبو ببینه و کامنت نذاره براش! (اشاره ی زیر پوستی به سرعت بالای آپ کردن جنابعالی و البته قهر بودن بنده با تکنولوژی هایی نظیر گودر!)
عرضم به حضورتون که من هم دقیقا حساسیت شما رو دارم (دقیقا از نظر شدت و کیفیتش) با این تفاوت که تا حالا کسی رو ندیدم رو دستم بلند شده باشه!
عیدتونم هم پیشاپیش مبارک :)
132. Memorialist در ۲۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۷
بالاخره دیگه ! از این به بعد حس پدرتون رو وقتی بهش غر می زدید رو درک می کنید !
133. قاصدک در به در در ۲۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۶
سلام
خیلی شیرین و بامزه مینویسین پس چه طور توی توبه نامه نوشتین نمیتونید بیان کنید؟
اتفاقا فوق العاده قدرت بیان خوبی دارین!!!!!
نشون دادی همسر گوش حرف کن و خوبی هستی
سال نوتون مبارک از الان
شاد باشید
134. علی در ۲۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۰
موسیو از اول بخت ما رو با ذغال نوشتن بچه که بودیم پدر سالاری مد بود زن گرفتیم زن سالاری مد شد بچه دار که شدیم فرزند سالاری مد شد شانس نداریم که
135. خانم صورتی در ۲۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۷
موسیو سال نوی تو و مادام مبارک!سال خوبی داشته باشین.:)
136. مینا در ۲۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۳
نوش جان : دی !
سال نو مبارک
137. متخیل در ۲۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۸
کاملا درک کردم چون تقریبا همین قضیه هم برای خودم اتفاق افتاد!
در سایه ایزد تبارک×××عید همه گی بود مبارک
سال خوبی داشته باشی.
138. neda در ۲۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۴
▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒███▒▒▒▒██
▒▒▒▒▒▒█▓▓█▒██▓▓▓██▒█▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▒▒▓█▓▓▓▓▓▓▓█▓▒▒▓█
▒▒▒▒▒█▓▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓█▓▓▓▓▓▓█▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓██▓▓▓▓▓██▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒█▓█▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒███▒▒▓▒▒▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒▒█▒▒▒▓▒▒▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓███▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒█▓▓▓█▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓█▓▓▓█
▒▒██▓▓▓█▓▒▒▒██▒██▒▒▒▓█▓▓▓██
▒█▓▓▓▓█▓▓▒▒█▓▓█▓▓█▒▒▓▓█▓▓▓▓█
█▓██▓▓█▓▒▒▒█▓▓▓▓▓█▒▒▒▓█▓▓██▓█
█▓▓▓▓█▓▓▒▒▒▒█▓▓▓█▒▒▒▒▓▓█▓▓▓▓█
▒█▓▓▓█▓▓▒▒▒▒▒█▓█▒▒▒▒▒▓▓█▓▓▓█
▒▒████▓▓▒▒▒▒▒▒█▒▒▒▒▒▒▓▓████
▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒L♥VE ME▒▒▒▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓█▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒████▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓████
▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█
139. گلناز در ۲۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۲
تقدیم با عشق!
پردردترین بهار تقدیم تو باد
نامردترین بهار تقدیم تو باد!
هنگام حلول سال مجری میگفت
سرزردترین(!) بهار تقدیم تو باد…
***
تورم، فقر، بیکاری، ترافیک…
عوض میشه مگه این وضع آنتیک؟!
ولش کن! گور بابای سیاست
همینکه سال عوض شد داره تبریک!
شعری از مهدی استاد احمد
140. زاغچه در ۴ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۴۲
من یه استعداد الهی دارم که حتی می تونم موقع خیار خوردن هم مثل یه بولدوزر زنگ زده دهه ۳۰ سر و صدا کنم.
141. شیرین در ۱۰ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۰۹
khodam computet konam lool shokhi kardam salamto sarfaraz bashi golai nazani be madam salam beresan sale 20 barat arezoo mikonam ghati mivehaye dige bederakhshi.dar panahe hagh’