توبه‌نامه!

من دیروز یک خبطی کردم و خواستم خیر سرم چهار کلمه حرف حساب بی‌غرض و مرض بزنم. اولش خوب بود. کامنت‌ها را که می‌خواندم خوش خوشانم شده بود. هر کسی داشت نظرش را می‌گفت. حالا مخالف یا موافق بالاخره گپ می‌زدیم و حال می‌کردیم… اما کم‌کم سوء تفاهم‌ها شروع شد. از یک‌جایی به‌بعد بعضی‌ها آمدند و حرف‌هایم را به تمام وبلاگ‌نویس‌هایی که لینکشان در کنار وبلاگم نیست تعمیم دادند.

نمی‌دانم این‌که بنویسم «پشیمانم» حق مطلب را ادا می‌کند یا نه. شاید یکی دلش بخواهد «غلط کردم» را از دهان من بشنود و یکی دیگر به این هم راضی نشود! البته پشیمانی‌ام به‌خاطر نوشتن پست قبل نیست چون هنوز هم روی مواضعم هستم. پشیمانم چون وقتی نمی‌توانم کلمات را جوری به‌کار ببرم که حق مطلب ادا بشود اصلاً غلط می‌کنم که دست به نوشتن چنین چیزهایی می‌زنم!

خیلی‌ها چپ و راستم کردند که چرا از «کوچک» و «بزرگ» برای آدم‌ها استفاده کردم. یک‌جوری گفتند که انگار من آدم‌ها را از نظر قدی یا جایگاه اجتماعی با هم مقایسه کرده‌ام، والله این‌جوری نبود! از نظر من تمام آدم‌هایی که جرأت اعتراف به اشتباهاتشان را دارند می‌توانند آدم‌های بزرگی باشند، ربطی هم به‌شغل و قد و وزن و این‌جور مسائلشان ندارد! از طرف دیگر منظورم از بلاگرهای بزرگ آن‌هایی بودند که روزانه چندهزار نفر وبلاگشان را پیگیری می‌کنند و روزشان بدون خواندن آن‌ها شب نمی‌شود… از واژه‌ی «بزرگ» در مورد این وبلاگ‌ها استفاده کردم چون دایره‌ی لغاتم آن‌قدر وسیع نبود که بخواهم بگردم و چیزی پیدا کنم که چنین مفهومی را برای خواننده تداعی کند…

تمام حرفم این بود که خیلی از آدم‌های بزرگ، وبلاگ کوچکی دارند و برعکس. می‌خواستم آخرش به این‌جا برسم که آدم‌های بزرگ ارزش بیشتری از بلاگرهای بزرگ دارند. نه قرار بود فرد خاصی را متهم به دروغ‌گویی کنم و نه قرار بود لینک‌هایم را به‌عنوان پیامبران دنیای مجازی به خوردتان بدهم! بدون شک هزاران وبلاگ‌نویس دیگر هستند که اسمشان در کنار وبلاگم نیامده اما آدم‌هایی بزرگ و قابل احترامند. این چند نفر را هم به‌عنوان مثال گفته بودم و به‌قول معروف فقط مشتی بودند نمونه‌ی خروار… همین و همین!

الآن هم برای حُسن ختام ماجرا لطف کنید و صمیمانه‌ترین «غلط کردم»های من‌را بپذیرید! پشت دستم را داغ کردم که دیگر از چنین موضوعاتی ننویسم. از این به‌بعد سراغ چیزهای کم دردسرتر می‌روم… اصلاً خجالت را می‌گذارم کنار و توی وبلاگم در مورد لنگ و پاچه‌ی جسیکا آلبا حرف می‌زنم، گهگداری هم پای جورج کلونی و جانی دپ را وسط می‌کشم که مخاطبم عام‌تر شود، به لطف خدا و کمک شما ظرف یکی دو ماه مخ هر سه تا را هم برایتان می‌زنم!

پی‌نوشت:
روزبه در فیس‌بوک کامنتی برای پست قبلی‌ام نوشته: «آدم‌ها معمولاً خیلی خوب نیستند. قرار هم نیست که باشند. منم گاهی لجم می‌گیرد از آدم‌هایی که ژست معصومانه‌ای به‌خودشان می‌گیرند، آدمی که انگار تا حالا هیچ احساس آن‌چنانی نداشته و از صبح تا شب توی احساسات عمیق فلسفی دست و پا می‌زند و یا به‌اندازه‌ی یک بچه گربه ساده است. آدم‌ها را همان‌قدر که بد هستند بیشتر دوست دارم.» و این دقیقاً همه‌ی آن چیزی بود که خودم را خفه کردم تا توی دو تا پست بنویسم، آخرش هم نتوانستم!

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


موسیو گلابی | ۱۲ اسفند ۱۳۸۸ | ساعت ۱۲:۰۰

دیدگاهتان را بنویسید

بازتاب این پست  |  اشتراک دیدگاه‌های این پست از طریق فید



  • 1. Aida در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۲

    Ey baba :(

  • 2. بت در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۴

    من کلا به موقع سر می زنم
    کامنت قبلی من در مورد “گلاب” در راستای اشکال تراشی برای خانه جدید بود.

    تو داری توبه میکنی که وقتی با وثیقه آزادت کردن بری بیرون به همون کارای قبلی ادامه بدی… ببخشید این جمله مال یه موضوع دیگه بود.
    چرا از آنچه که هستی توبه میکنی ای گلابی؟ اگه واقعا نتونستی حرفت رو بگی که خوب این هم اثبات حرفت بوده که همه کامل نیستن یعنی ممکن نیست که باشند. و اگه فقط میخوای ملت رو راضی کنی که دلخور نباشن باز هم رجوع به نظریه خودت می کنم و میگم شاید اون وبلاگ نویسهای پیغمبر هم میخواستن همه ازشون راضی باشن که آخرش پیغمبر و اینا شدن….
    شما میدونی من چی گفتم؟

    ————————-
    فهمیدنش سخت بود اما بهت این مژده رو می‎دم که فهمیدم!

  • 3. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۶

    موسیو جان عزیز دل برادر چرا عصبانی هستی اخه.غلط کردم واسه چی آخه؟ چرا تو و فهیم افتادین رو دنده ی قاط زدن؟
    عزیز من شما نظرتو گفتی.قرار نیست که اینجا همیشه طنز باشه.لینکهای کنار وبتم حالا شاید پیامبران بزرگی نباشند اما دو سه نفریشون امام خوبی هستند(البته به زعم خودشان}.

  • 4. صدف در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۷

    سلام….می شه فیلـ.تر شکن فیس بوک برام بزاری لطفا؟؟؟پلیز خیلی نیازه…مرسیییییییییی

    ————————-
    والله من برنامه‎ای دارم به‎اسم «یور فریدام» و از اون برای عبور از فیلـ.تر استفاده می‎کنم!

  • 5. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۲

    خلاصه اینکه خودتو ناراحت نکن.منم یه بلاگر بزرگ به نام بابالنگدراز میشناسم که البته آدم بزرگی هم هست:دی اینجا آیکون نیشخند نداره؟ شوخی کردم.ما از هفت دولت کوچیکیم.
    ضمنا من یه موقعهایی فکرم به سمت ویولت رفت.احیانا منظورت که اون نبود؟آخه مگه ما چند تا وبلاگ با آمار بازدید بالای هزار تا داریم؟!

    ————————-
    دلم نمی‎خواد وارد مصادیق بشم… وبلاگ‎های با آمار بالای هزار هم خیلی داریم، فقط بیست سی تاش رو خودم می‎شناسم!

  • 6. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۶

    یه چیز دیگه هم بگم و تا با اردنگی ننداختیم بیرون برم.{این دنیای مجازی ارزش این همه غلط کردم و غلط کردی و اینا رو نداره.الان یه لحظه حس کردم رو منبرم} از نظر من هر کی فکرش خوب باشه.دروغ نگه.حرفای خاله زنکی تو وبش ننویسه.آمار براش مهم نباشه.خودشو نگیره.بلاگر بزرگیه.تموم شد رفت

  • 7. فاطمه در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۶

    موسیو و بی کامنتی…..!!!!

  • 8. مرد جوان در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۷

    موفق و موید باشی، رفیق
    با تمامی این تفاسیر، همه ی ما آگاهیم که قصدت از نوشتن پست قبل، ارتقای سطح تفکر و تغییر دیدگاه عامیانه ی برخی وبلاگ نویسان بود.

    ————————-
    و البته بعضی وبلاگ‎خون‎ها!

  • 9. د.ت در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۳

    ” آدم‌ها را همان‌قدر که بد هستند بیشتر دوست دارم.”
    دارم فکر می کنم منم ادما رو این جوری خیلی بیشتر دوست دارم !!

  • 10. SDF در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۸

    الان توی سرم دو تا جسم کوچیک هست که جوانه های دو تا شاخن! اون لحظه ای که دیدم آپ کردین یهو در اومدن.. گفتم جل الخالق موسیو تندی وبلاگشو بروز کرده..نگو قضیه این بوده پس! :D
    آقا متشکر که به فکر تمام اقشار جامعه هستین و از جانی و اینا هم مطلبی می نویسین :)) من همیشه گفتم وبلاگ شما یکی از مردمی ترین وبلاگ های دنیاست!

  • 11. پوریا در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۶

    اوه اوه… چه حاشیه هایی دارین شما…

  • 12. مــژده(جمع دخترونه) در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۷

    دلم میخواست ازت انتقاد بکنم و آخرشم با بعضی از حرفات موافق باشم ولی بهتر دوسنتم تا کشش ندم :-) موسیو این همیشه آویزه ی گوشم بوده ! از همون وقتی که وارد دنیای مجازی شدم .. از سه سال پیش !

    به حریم افراد تجاوز نکنیم تا به حریممون تجاوز نکنن ! شاید بعضی حرفها حق باشه ولی تلخه ! حرف تلخ هم هیچ وقت خریدار نداره !

    نمیخوام بگم وبلاگ نویسها ی معروف همشون بُت هستند و قابل ستایش ولی اگه منکرش هم ثابت بشه من ِ نوعی حق توهین بهشون رو ندارم !

    طرز تفکر ها خیلی با هم فرق دارن ! …

  • 13. طلبه. بی پایان. در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۶

    بیخیال برادر..اگر بخواهی دانه دانه برداشت های دیگران را تصحیح کنی که زندگی نمیماند برایت..

  • 14. بهار(سلام تنهایی) در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۰۴

    من که فهمیدم چه می خواستی بگی و گفتی دیگه…. هر چند که کمی تند و تیز گفته بودی ..
    اینجا آیکون نداره نصف حس آدم بر فنا میره …
    فکری به حال آیکون نمیشه کرد؟؟

    ————————-
    اونم چشم!

  • 15. کاف در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۲

    با پی نوشت شدیدا موافقم!!!!

  • 16. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۰

    حالا چرا میزنی؟ میگم اعصاب نداری

  • 17. اسپریچو در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۲۶

    سلام، اصلا کلا باهات موافقم!

    می خوستم در جواب به این دوستانی که درخواست اسمایلی کرده بودند، بگم که اگه اینجا با پشتیبانی وردپرس باشه، وردپرس از این جینگولک بازیا نداره متاسفانه (البته اگه نظر منو بخوای بدونی، خوشبختانه)

    این قسمت درباره من رو کی آپ می کنی؟ مُردم از فضولی

    ————————-
    ایشالا به‎زودی!

  • 18. یک دانشجوی پزشکی در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۴۵

    سلام.این پست رو که دیدم کنجکاو شدم پست قبلی رو بخونم.نوشته تون همراه توهین بود آقای موسیو.من هم نمی دونم چرا بعضی وبلاگنویس ها بعد از یک مدت غرور جلوی چشمهاشون رو میگیره!خودتون نوشته بودین همه همه مثل این رفقای کنار وبلاگم نمی‌شوند!خوب این رو برای ما معنی کنین؟!
    بگذریم!به نظرم دنیای وبلاگنویسی حق هر کسی هست که دوست داره وبلاگ بنویسه.من تو دنیای وبلاگنویسی نه آدم بزرگ می بینم نه کوچیک همه مون تو یک سطحیم.فقط بعضی هامون بواسطه تلاشمون نوشته هامون بیشتر به دل خواننده ها می شینه بعضی ها هنوز جای کار دارن.در مورد راست ودروغ شاید اگر طور دیگه ای می نوشتین……..من نمی گم باید دروغ گفت ولی با نظر شما هم موافق نیستم اینکه کسی بیاد از خلافهاش بنویسه مثلا!افتخار نیست!اینکه قبح یک کاری رو بشکنی!ما مسئول تاثیر پذیری خوانند هامون از وبلاگمون هم هستیم.مسئول تک تک کلماتمون.اگر دقت کنین می بینین اون وبلاگهایی که از نظر اخلاقی خوب نمی نویسن بازدید کننده کمتری دارن.خیلی از خوانند های مجازی به اخلاق پابیندند ودوست دارن چیزی رو بخونن که پس فردا اگر کسی گفت تو این وبلاگ رو می خونی شرمنده نشن.در هر حال درسته تظاهر بد هست هیچ کس نمی گه تظاهر خوبه ولی فکر کردین علت این تظاهر اینه که خیلی ها تو دنیای مجازی خب از نظر اخلاقی می نویسن وبقیه هم نمی خوان تو چنین جمعی صفات نامناسب خودشون رو بگن؟!ولی در اینکه باید با خواننده صادق بود باهاتون موافقم.امیدوارم این تظاهری هم که می گین یکروزی به صداقت تبدیل شه.موفق باشین

    ————————-
    حس می‎کنم مطلب من رو هرجور که خودت خواستی برداشت کردی! من گفتم نوشتن هر کس از خلاف‎هاش باعث افتخاره؟ من گفتم خوبه که قبح یک کاری رو بشکنی؟ من گفتم که مسئول تأثیرپذیری خواننده‎هامون نیستیم؟ همین‎جوری این سؤالات رو بگیر و برو الی آخر… من فقط گفتم این‎که یکی از خلاف‎هاش بنویسه شرافتمندانه‎تر از اینه که یکی خلافی کنه و به‎قول شما برای افزایش بازدیدکننده از انجام اون خلاف انتقاد کنه! من با اون دسته‎ای که خلافشون رو به زبون نمیارن مشکل چندانی ندارم، مشکلم با اون‎هاییه که واقعیت خودشون رو تحریف می‎کنن!

  • 19. یک دانشجوی پزشکی در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۵۱

    یک موضوعی رو هم اضافه کنم تظاهر چیزی نیست که نشه تشخیص داد.به هر حال خواننده هر وبلاگی اصلا نه تو دنیای واقعی کسایی که باهاشون برخورد دارین اگر بدونن کارهای ما از تظاهر هست ازمون دور می شین.می دونین ما باید مراقب عملکردمون باشیم خود من فقط بخاطر یکی دو تا عملکرد غیر منطقی که دیدم از بعضی ها دیگه نشد وبلاگشون رو مثل قبل بخونم.(منظورم شما نیستینا!)خوب به هر حال نوشتن این طور پستها همیشه با ابهام همراه می شه.من که به خاموش خوندن وبلاگها رو آودم!

  • 20. سمانه. در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۷

    موسیو میای شهرو به هم میریزی بعد توبه می کنی؟!:d

  • 21. یک شیرفروش در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۴

    بفرما !!!
    خوشحال شدیم که موسیو حرف حساب میزنه ! چه زود پشیمون شدی بابا
    ادامه بده موسیو من پشتتم :دی

  • 22. پرتقال در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۴

    پی نوشت خوب بود..اما پستِ قبل هم حق مطلب رو ادا می کرد اگه بی طرف می خوندیمش..یعنی اگه خودمون رو جای هیچ کدوم نمی ذاشتیم.. معمولن آدم ها وقتی از یه حرفی ناراحت می شن که خودشون رو می ذارن جای شخصیت های اون.. در هر صورت من توی این یه سال که اینجا می نویسم کم کم متوجه این حقیقت شدم که عنوانش کردید..

  • 23. رز در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۸

    کاش از این حرف و حدیث ها در بین بلاگرها کمتر بشه. اصل بجشبید چرا انقدر به فرعیات گیر می دید

  • 24. خانم در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۰

    گاهی بد نیست آدم حرف دل خودش را بنویسه و مسئول فهم درک بقیه هم نباشه…

    ————————-
    خوب گفتی به‎خدا!

  • 25. افشین سلحشور در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۷

    مطلب قبلی را هم خواندیم . حق با شماست.
    ارادت داریم خدمت مسیو گلابی عزیز مان.

  • 26. مِستر افشین در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۷

    سلام .
    نمیدونم مگه چند تا وبلاگ با آمارهای بالا داریم موسیو ؟
    خب همشون به جز سه چهارتا که توی لینکهای خودت هستند …

    البته آمار بالا هم داریم که توی لینکدونی تو نیستند مثل ویولت . نقطه . گیلاسی … ولی دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه .
    و البته باید عرض کنم بین آمار بالایی که توی لینکهات هستند به نظرم شبگیر و آقای زیپ و خانم زیگزاگ و دختر نارنج و ترنج و تارا میرکا با معرفت تر و دوست داشتنی تر و وبلاگنویس تر از بقیه شون هستند . البته اینو تجربه من میگه ….

  • 27. تبسمـــ در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۱

    نمی دونم چجوری می شه از پست قبل یه برداشتی جز اینکه گفتی کرد .
    هوم ؟:)

  • 28. مهربان در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۱

    :D
    پس کنترل زد رو گرفتی

  • 29. م ی ل ا د در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۵

    موسیوی عزیز،همون شب تا پستت رو تو گودر خوندم برداشتم برچسب لایک و ستاره و شر رو بهش چسبوندم،صد بارم گفتم اکثریت مون وبلاگ زده شدیم یعنی از این ویلاگ واسه خودمون یه نقاب درست کردیم و از اونی که هستیم دور شدیم،اون اقلیت هم که این طور نشدن شما خوب در وصفشون نوشتی!در کل من نمیدونم چرا باید از یه حرف منطقی این همه جتجال از توش بیرون بیاد واسه همین موسیو جان به جای کوتاه اومدن بر مواضعت پافشاری کن که حرف حق جواب نداره

    ————————-
    من روی مواضعم هستم برادر و ذره‎ای شک در مورد حرف‎های پست قبلی ندارم!

  • 30. تنها در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۰

    به نظرم شما هیچ حرف نا بجایی نزدی که الان معذرت خواهی و توبه کنی. حرف حق زدی. منتهی خیلیها جنبه شنیدن حرف حق ندارن

  • 31. ... در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۱

    هر کی به فراخور حال خودش برداشتش رو کرد از پست قبل ، اگر کم فهمید یا بد فهمید یا اصلا نفهمید لازم نیست بیای غلط کردم بگی که عزیزم .
    چیپ بودن جزئی از بودنه ، نمیتونیم انکارش کنم ، حتی توی فهمیدن هم مصداق داره .
    ارادتمند شما

  • 32. مرد جوان در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۷

    یادمان باشد حرفی را نزنیم که به کسی بربخورد.
    نگاهی نکنیم که دل پاک کسی بلرزد
    خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را
    یادمان باشد که روز و روزگار خوش است
    وتنها که، دل ما دل نیست…

    بدرود

  • 33. نونوش در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۲

    اولا که این “معمولا” رو باید بولد می کردیییییییییییییین!
    دوما برادر من چرا حرفی میزنی که به “غلط کردم “بیفتی!؟
    یه چیز دیگه هم می خواستم بگم بی خیال شدم!

  • 34. ذهن ِ آشفته در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۶

    نه دیگه
    کاش این پست رو نمی‌نوشتی

    از چی می‌ترسی موسیو؟
    از اینکه خواننده از دست بدی؟ یا از اینکه کسی رو ناراحت کرده باشی؟

    منصفانه پیش خودت فکر کن اگه دلیل اول رو داری خیلی کار اشتباهی کردی به نظر من برای این توبه نامه.
    حتا اگه دلیل دوم رو داری باز میگم اشتباه کردی.

    دلیلی نداره من خواننده همه‌ی مطالبت رو دوست داشته باشم، یا با همه‌اش موافق باشم.

    تا کی ما باید به خاطر نقدپذیر نبودن جامعه، منتقد رو فدا کنیم؟

    چرا این پست رو نوشتی موسیو؟
    گند خورد به هرچی حس خوب از پست قبلی گرفته بودم

    ————————-
    ناراحت شدن دیگران از حقیقت چیزی نیست که منو ناراحت کنه، از طرف دیگه هیچ‌وقت برای خوب نشون دادن خودم جلوی مخاطب چیزی ننوشتم. بذار صادقانه بگم… همیشه برای خوشحالی خودم نوشتم اما این‌که بعضی‌ها بخوان در راستای منافع خودشون اسم دیگران رو توی کامنت‌دونی بیارن و در مورد یه فرد غایب حرف بزنن چیزی نیست که خوشحالم کنه… اگه همه‌ی اون آدمایی که اسمشون اومد حضور داشتن و حرفشون رو می‌زدن موضوع رو ادامه می‌دادم ولی حالا که نیستن حس می‌کنم فضا داره به‌سمت بی‌اخلاقی می‌ره… به‌هرحال همون‌طور که توی پستم گفتم هنوز هم روی مواضع پست قبلی هستم، حتی خیلی بیشتر از قبل!

  • 35. 777 در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۹

    سلام
    خیلی وقت ها آدم ها تو حرف زدن معمولی با کلی حرکت دست و چشم و ابرو نمی تونن منظورشون رو اونجوری که «” دلشون می خواد “» برسونن! چه برسه با نوشتن! بنابراین پشیمونی نداره که اعتقادت رو با وجود کم توانی تو توضیحش نوشتی!
    من حس می کنم شما در حین نوشتن این پست داشتی از عصبانیت منفجر می شدی! و می خواستم بگم اگه احیانا من ناراحتتون کردم به شدت ببخشید!
    به قول یکی: ناز قلمت مشتی! (با صدای ته لوطی بخونین!)
    راستی عیدتون هم مبارک!

    ————————-
    نه که بخوام الآن خودمو الکی ریلکس نشون بدم اما واقعاً خیلی وقته که از اتفاقات وبلاگم عصبانی و ناراحت نشدم و حتی دارم باهاشون حال می‎کنم، اینو جدی می‎گم… شما هم فقط نظرت رو گفتی. از اولش هم قرار نبود که همه با من موافق یا مخالف باشن! خلاصه چیزی نشده که بخوام بابتش شما رو ببخشم. تمام این‎ها به‎کنار، عید شما هم مبارک!

  • 36. سلدا در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۸

    سلام

    موافقم باهات کلی!! “آدم‌های بزرگ ارزش بیشتری از بلاگرهای بزرگ دارند”

  • 37. پانیذ در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۴

    منم با نظر شما موافقم! خیلی! از نظر من آدم ها همیشه ارزششون به همونیه که هستن! نه شخصیت مجازی! یعنی نه که شخصیته مجازی ارزشی نداره! نه! اصلاً! آدم باید به همون چیزی که هست افتخار کنه! نشون بده آدمه شجاعیه و به اشتباهات ِ خودش اعتراف کنه. آدم باید زندکی کنه! عمل کنه! فقط شعار نده! کسی که قبول میکنه کیه و چیه برا من ارزشش خیلی بیشتر ازون کسیه که از خودش بدش میاد و با خودش درگیره! یعنی اون آدم به اون درجه رسیده که بفهمه “باید” حقیقت رو باور کرد و از زدنگی “لذت برد”! خیلی حرفها هس! اما خب… این جور جاها جای من ِ جوجه نیـــــسسس :دی

  • 38. خاله آذر در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۲

    به گفته برتراند راسل:همه آدمها و یا حداقل بیشتر آدمها رذل هسند!!
    من جزو حداقل بیشترشون هستم!!!

  • 39. طوطی در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۷

    ای بابا موسیو از تو بعید بود! به نظر من تو هر چی گفته بودی مفهوم بود و هیچ حرف نادرستی نزدی که بخوای معذرت خواهی کنی یا بگی “غلط کردم” ولی متاسفانه ماها همش عقب میکشیم چون میخواهیم هیچ کس بهش برنخوره در حالی که همه میدونن حقیقت تلخ است. نه رفیق کم نیار بحث رو ادامه بده شاید خدا خواست و اثر کرد در ما.

  • 40. گلکو در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۳

    ببین من پست قبلیتو که خوندم خیلی خوشم اومد از اینکه کسی که خودش وبلاگنویس خوبیه میاد ایراد وبلاگنویسای مثه خودشو میگه.

    اما وقتی که کلمه ی غلط کردم تو پستت به چشم خورد یه جورایی عصبانیم.

    شما که هنوز رو مواضع قبلیت هستی دیگه این پست برای چی بود؟!

    نظر من که مهم نیس اما به هر حال نباید میگفتی غلط کردم.اوکی؟؟

    ————————-
    برای این‎که هرکسی قرار بود بفهمه تا حالا فهمیده، من عادت ندارم حرف رو به‎زور توی کله‎ی کسی فرو کنم. البته شاید هم دلیلش اینه که زورم نمی‎رسه!

  • 41. yalda omidi در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۹

    این پست شما مصداق این بیت شعر شهریار است:
    توِ سنگدل که لب لعلِ بذله گو داری
    به خنده خنده دلم خون کنی چه رو داری……
    اینکه وب شما علاقمندان زیادی داره بخاطر قلم و فصاحت و بلاغت در نوشته های شماست………..

  • 42. مِستر افشین در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۴

    برادر من ، موسیو گلابی جان
    من فکر منافع نیستم که بخوام به خاطرش اسم دیگران رو توی کامنت دونی بیارم . فقط به خاطر اینکه دل خوشی از ویولت و آنی دالتون و فهیم و گلامور(در گذشته!!) و …. نداشتم اومدم اینا رو گفتم ، خواستم به جای اشاره به جنبه منفی قضیه اسمی از مثبت هاش آورده باشم .
    توی پست قبل گفته بودی که همه مثل لینکدونی خودم نمیشن ! که منتها این حرف به مذاق من خوش نیامد . توی کامنت قبلی هم میخواستم بگم که توی لینکدونی خودت هم بی معرفت خیلی هست که به جای اشاره به بی معرفتها از با معرفتهایش گفتم .
    نمیدونم چرا فرهنگ ما هنوز اینقدر بالا نرفته و تا هر کس هر غلطی میکنه میزارن به حساب اینکه میخواد منافعی داشته باشه ، یا اینکه میخواد خودشو خوب نشون بده . خب یعنی چی ؟ دوست من خیلی خوبه که اسم ببریم ، وبلاگستان یک رسانه باز هستش که نباید مثل تلویزیونی باشه که تبلیغ توی مثلا فلان برنامه اش ممنوع باشه یا اسم نیاریم یا وارد ریز مسائل بشیم .
    باید با خودمون راحت باشیم و هر حرفی داریم توی روی هم بزنیم .
    نمیدونم چه منافعی توی یه وبلاگ کوفتی هست که هر کاری باید گذاشته بشه به حساب منافع . مگه میخوان بهمون مدال افتخار بدن یا روی دوششون بذارن و ببرن یا قهرمان ملی بشیم که اینقدر جدی گرفتیم و روی این مسائل مانور میایم ؟
    یه سری آدم میان و مطلبی رو میخونن و میرن . نه قراره همدیگر رو ببین و نه چیزی قراره اتفاق بیفته که اینقدر خودمون رو درگیر کنیم !

    توضیح : این کامنت ربطی به پستت نداشت ، مربوط به جواب کامنتی که به “ذهن اشفته” داده بودی ، توی جوابش نوشته بودی که “….اما این‌که بعضی‌ها بخوان در راستای منافع خودشون اسم دیگران رو توی کامنت‌دونی بیارن…”
    خب من هم اسم دیگران رو آورده بودم ولی برای منافع خودم نبود و انگار این جواب یک تو دهنی به من بود .
    ضمنا خواهش میکنم و ممنون میشم اگر کامنت قبلی منو پاک کنی ، نمیخوام کسی تصور کنه منافعی میخوام ! با تشکر . این کامنت هم خصوصی نیست ، تاییدش کنید .
    پاینده باشی .

    ————————-
    خدا رو شکر برای اولین بار یادم بود و توی جمله‎ای که بهش اشاره کردی اون قید «بعضی» رو آوردم… حالا چه اصراری بوده که شما به خودت بگیری والله نمی‎دونم!
    و در ضمن اگه کسی نگه خصوصی یعنی این‎که حرفش رو عمومی زده، پس نیازی به تأکید دوباره نیست!

  • 43. ویکی در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۱

    این زندگیه…همیشه سوتفاهم پیش میاد…
    ادم که نبیاد به خاطر ناراحت نشدن یا برداشت بقیه خودشا سانسور کنه یا بعدا بیاد بگه حرفم این بود..
    هی مستر گلابی سخت نگیر.

  • 44. مادام در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۹

    اصل مطلب آدمهایی هستند که باید سکه شون (کارتشون) بیفته و با نوشته شما نمیفته ودست ازکارشون برنمیدارن (چون کلا ذات شون مشکل داره) و البته تلنگری باشه(پست شما) برای اونهای دیگه این کارا ذاتی نشه و رنگ خود خود آدمیت از روی وبلاگستان(که همچین پتانسیل راستی ودرستی را هم نداره)نپره و محل نقش بازی نشه. “آدمهایی که ژست معصومانه میگیرند” به نظر من اینها جزو دسته بدها هستند واصلا هم دوستشون ندارم برخلاف شما. خوب شد دست از این کلمه “بلاگر بززززرگ” (آدم به یاد مجسمه میفته) دربرابر بلاگر کوچک برداشتی.

    ————————-
    عرضم به حضورت که یادم نمیاد جایی از متنم نوشته باشم که آدم‎هایی رو که ژست معصومانه می‎گیرند دوست دارم.

  • 45. اشغال در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۸

    سلام موسیو گلابی -خوبی-یه چند مدتی وبلاگ و سایتتو میخونم-ولی نمیدونم چرا؟ به نظر من وبلاگت تلخه یا برداشت من اینه البته نمیخوام کلی جواب بهم بدی که این تلخی مال دهن خودته-خوب یه مطلب بگم- من افغانی ام -حدود بیست سال ایرانم- لیسانسم دارم -میخوام یه مطلب بدی در مورد افغانی ها -من با وقایع اتفاقیه خیلی حال میکنم -خوشحال شدم-بای

  • 46. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۹

    موسیو در جواب یه نفر گفته بودی{این‌که بعضی‌ها بخوان در راستای منافع خودشون اسم دیگران رو توی کامنت‌دونی بیارن و در مورد یه فرد غایب حرف بزنن چیزی نیست که خوشحالم کنه}
    خب من تو کامنتم گفتم منظورت از بزگان یکیشون فقط یکیشون ویولت نبوده احیانا؟
    ببین من چه منافعی داشتم که از بقیه اسم ببرم.متعجب شدم و صدالبته ناراحت

    ————————-
    من هم تعجب می‎کنم که شما به قید «بعضی» دقت نمی‎کنی و بعدش ناراحت می‎شی!

  • 47. مینا در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۶

    گلابی جان نمی دونم اما فکر می کنم که دلت از یه جاهایی خیلی پر بود به هر حال من که با حرفات موافق بودم به نظرم لحنت اونقداهم تند نبود فقط یه چیز رو نفهمیدم غلط کردنت برا چی بود خب یه چیزی نوشتی بقیه هم نظرشون رو دادن دیگه چرا سخت میگیری ؟اگه قرارباشه که با یه تشر از میدون دربری میشی عین فیلم سازای ماکه هرچی باب دل بیننده بیاد وهمه بگن خوبه رو میسازن .می خوای اینکار و بکنی ؟آخه چرا ؟آگه کسی نخواست قبول کنه حرفاتو می خوای حداقل ازفکر کردن هم محرومش کنی حالا نه تو تنها همه رومی گم می دونم منظورت چی بود ه ببین میدونم این آدمها مریضن که خود بزرگ بینهاشون رو واقعیت می دونن ومیدونم اینجام کلینیک روانپزشکی نیست اما طرد کردن چه فایده البته تو حق داری که نخوایی این جور آدمها رو تحمل کنی .راستش من فقط نظرم رو گفتم همین نمی خواستم بحث رو خیلی ادامش بدم . اگه سرت رو درد آورد معذرت می خوام منتظر نوشتهای غیر طنزت هم هستم…..

    ————————-
    مرسی از نظرت. عارضم خدمتت که «غلط کردم» رو به‎شوخی نوشتم، صرفاً برای عوض شدن فضا و شیرین‎تر کردن ماجرا! اصلِ قضیه ابراز پشیمونی بود از این‎که عاملی برای بعضی سوءتفاهم‎ها شدم…

  • 48. آدمک در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۰

    hello mosyo
    خیلی حال کردم انصافا راست نوشتی !به نظر من آدمها همیشه چیزهایی رو که خودشون نیستن دوست دارن تو وبلاگشون بنویسن که ادعا کنن ما هم آره
    و آمار وب و تصاعدی ببرن بالا عجب دنیاییه به هیچ کس دیگه نمیشه گفت بابا آمار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    بهشون بر می خوره نگو:))))

  • 49. فائزه در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۱

    ازت ناراحتم واسه پست قبلیت دیگه اونجورا نزن

  • 50. فاطمه در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۲

    سلام بر آقای گلابی
    انقدر طنز نوشته بودید که تعجب کردم دو تا مطلب جدی ازتون دیدم.
    نمی دونم چرا بعضی ها اعتراض کردند فکر نمیکنم نوشتن واقعیت انقدر ناراحت کننده باشه.
    حالا چرا انقدر به اشتباه کردن افتادی. به نظر من که پست قبلیتون خیلی خوب بود . البته شما استاد هستید در نوشتن ولی به نظر من البته جسارتاً اگر از بعضی کلمات جایگزین استفاده میکردی یا یه جورایی انشای پست قبلتو یه کم تغییر میدادی مجبور نبودی بیای این یکی پستو بنویسی.
    در کل عالی بود و به عنوان یک خواهر کوچیک همیشه محکم رو حرفت وایسا و کوتاه نیا.
    موفق و پیروز باشید.

  • 51. ناشناس در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۰

    سلام برادر موسیو
    در کل حقیقت تلخه خوب بعضیا خود مجازیشونو بیشتر دوس دارن
    حالا این حرفا رو بیخیال یکی به داد من برسه{گریه}
    اقا من یه راهنمایی میخام

    ————————-
    اگه فکر می‎کنی می‎تونم کمکی بهت بکنم از بخش تماس وبلاگ استفاده کن، خیالت راحت باشه که همه‎ی تماس‎ها رو بررسی می‎کنم!

  • 52. سینیور اخوانیه در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۳

    موسیو گلابی عزیز
    وقتی حرفی رو می زنیم که حق هست اما مخاطب عمومش کم است، همین می شود که طرف را مجبور می کنند به غلط کردن!
    به حرفهای پست قبلت ایمان کامل دارم و خرسندم که هنوز در میان وبلاگ نویس های فارسی، جوان فعال و نکته بین پیدا می شود.
    امیدوار بودم این پست را نمی نوشتی، چرا که حرفت مصداق های فراوانی داشت و واقعا حیف شد که گفتی غلط کردم.
    در حال حاضر مصداق گالیله را پس از رفتن به دادگاه پیدا کرده ای!

  • 53. MAT بی بخار در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۲

    سلام برادر موسیو
    در کل حقیقت تلخ است
    ولی جالب نوشته بودی پست قبلی رو خوشم اومد

  • 54. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۳

    خب تا جایی که کامنتا رو خوندم فقط یکی من گفتم ویولت.یه نفر دیگه هم گفت فهیم که گفتی نه.بعد میگی تعجب میکنم که چرا به قید بعضی دقت نمیکنی!

  • 55. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۴

    ولی خب حرفتو قبول کردم.یا حق

  • 56. ذهن ِ آشفته در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۹

    خب من کامنتای اونجا رو کامل نخوندم.
    هنوز هم نخوندم، یعنی زیاده حوصله ندارم راستش.

    اگه همینه که میگی و حتمن همینه، من عذر می‌خوام. حق داری. یعنی قبلش هم حق داشتی ولی حالا ذهن منم قانع شده.

  • 57. ali در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۶

    سلام
    باید بفهمی که قرن بیست و یکم جای غریبی است برای تو. از همین خاطر اگر برخی جاها را کوتاه تر می ساختی ما قرن بیستمی ها را خوش تر می ساختی. البته که یک نظر غیر کارشناسانه و مخلانه بود

  • 58. مِستر افشین در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۲

    سلام . خب شاید من دقت نکردم ولی خب چون کسی جز من کسی چنین چیزی نگفته بود فکر کردم منظورت منم !
    معذرت میخوام اگر اشتباه کردم !
    ضمنا در کامنتم در خط سوم باید مینوشتم “دل خوشی نداشتم” که اشتباها نوشتم “دل خوشی داشتم” و ممنون میشم تصحیحش کنی .
    شرمنده که اشتباهات من ٰ زحمتت انداخت .
    پاینده باشی .

  • 59. ماندا در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۷

    من همه جوره باهات موافقم پستت هم عین حقیقت بود .همینجوریه که تو گفتی

  • 60. سانتا در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۴

    ای بابا! خیلی واضح بود منظورت گلابی جان! آنقدر گل گفته بودی که ناخودآگاه هی مینوشتم “گل آبی” جای گلابی :) … از این واضح تر و بی غرض تر؟ مبرهن بود معنای واژه ی بزرگ هم! …
    دوستان یا کم لطفی کرده اند یا خودشان را زده اند به آن راه! دقیقن آن راه! حتمن همین است باور کن! تو واضح بود منظورت… خودشان را زده اند به آن راه …

    البته منظورت از غلط کردم را هم میدانیم اما در عالم وبلاگی خوش نداریم به خاطر سوء تعبیر دیگران شما را در حال گفتن این عبارت ببینیم…

  • 61. سمیه در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۵

    موسیو جان سلام

    تو الان اینجا بلا نسبت همین غلط کردم رو هم بنویسی میان صدتا ایراد میگیرن
    اتفاقا پست قبلیت خیلی با جذبه و جنم دار بود! خوشمان آمد
    حرف حق زده بودی و هرکس درک نکرده مشکل از خودشه
    احتیاج به توضیح اضافه نداشت که!

    یه سوال بیربط: کتاب چسب زخم ابراهیم رها رو خوندی؟

    ————————-
    نه، ولی ستونش با همین اسم یادمه… چطور؟!

  • 62. آرام در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۱

    یک وقتهایی واقعاً دلم برات می سوزه موسیو که به خاطر ۲ کلام حرف حساب توی وبلاگت مجبوری انقدر توضیح بدی…خدا به شما صبر بده!

  • 63. فهیم در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۱۲

    مستر افشین…
    آقا چرا شما دل خوشی از ما ندارید؟ جان من دلیل کدورت رو بگو که تا دیر نشده از دل مبارک در بیاریم… دو صباح دیگه یک خودکشی مجازی چیزی میکنیم و دوست نداریم که کسی دل چرکین باشه ازمون…

    موسیو …شرمنده که کامنت دونی شما رو کردیم باب الحوائج

  • 64. بابک در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۵

    کاملاً درکت می کنم … خیلی از این دوستان هستند که وبلاگشون بعد یک مدتی واقعاً زیر دلت می زنه … همچین می شینند برای زندگی بقیه و دنیا نسخه می پیجند که رسماً می خوای بالا بیاری … و خوب مشکل به قول تو از خواننده ها هم هست … وقتی یه مشت آدم بیکار برای هر مطلب چرتی فارغ از محتوا شونصدتا قربونت برم و فدات شم بذارند خوب چه انتظاری از اون وبلاگنویس هست. سر حرفت باش برادر که بر حقی در این قضیه

  • 65. حامد در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۱

    به به
    موسیوی عزیز
    دات نت شدی
    من یه مدت نبودم چه تغییراتی ایجاد شده!
    مبارک باشه و دلت شاد
    یرم که مطالبی رو که نخوندم بخونم!
    راستی
    من بعد از مدتها که غیبم زده بود الان اول از همه سراغ شما اومدم! اونم از لینک فیس بوک

  • 66. اینجوری در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۲

    سلام موسیو
    اولا اینکه بلا نسبت شما. شما کاملا حرف درستی زدی . من خودم تجربه چندین وبلاگ رو دارم. اوایل که ناشناس بودم هر چی دلم میخواست می نوشتم و خواننده هام مرتب بیشتر شد. از روزانه ها و تجارب روزانه خودم می نوشتم و نظر می دادم و … .بعد که چند نفری منو شناختن مجبور شدم دست به عصا راه برم. مسلما دوست نداشتم مثلا فلان همکارم بدونه در مورد فلان نفر چه دیدی دارم یا چه کار خفنی کردم یا … واین بندها و محدودیت ها باعث شد برم ناشناس بنویسم. جایی که فقط می خوام بنویسم و فقط ۱۰-۱۵ تا خواننده دارم ولی راحتم. من خودم هم روزگاری جهت سوء استفاده و روزگاری هم به دلیل اجبار همون مدلی بودم که شما نوشتی. یعنی یک مقدس نما .پس به نظر من “غلط کردم” رو کلا از پستت حذف کن. چون حقیقت همینه و هیچ وقت از گفتن حقیقت نترس. کسی که نمی تونه حقیقت رو بفهمه همون بهتر که اینورا نیاد.
    موفق باشی و ممنون

  • 67. حاج آرمین در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۳

    مشکل این آدما اینه که فکر می کنن بلاگر موفقی بودن لزوما به معنی پر خواننده بودنه، به نظر من کسی که برای دلش می نویسه نباید دنبال خواننده باشه، کسی هم که برای دیگران می نویسه مشکل داره !!!

  • 68. مادام در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۳

    گلابی جان! تاکیدومنظور من در کامنت قبلی ام روی دسته بدها(آدمهای بد)بود. یه آدم بد یعنی یه دزد یه کیف قاپ قابل دوست داشتن هست ولی قابل احترام نیست( یعنی با همین روندی که داره نمیتونه بمونه) اما یه آدمی که دوستی گفت چیت بودن لازمه بودنه یعنی چی؟! حتی توجیه خوبی هم نیست . به نظر من اینها آدم رو خر فرض کردند!(حکم قاطع بید) اینها قابل احترامند به این معنی که میتونند باشند ولی قابل دوست داشتن نیستند واین دلیلی نمیشه که بخاطر فرار از دست این آدمها بگیم دزد بهتره کیف قاپ بهتره . میتونیم بگیم شان و جایگاه (حالا اجتماعیشون)ازدزد وکیف قاپ کمتره . ببخشید زیاد گفتم.

  • 69. ندای سکوت در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۴

    سلام
    من تمام پستهای شما را خوندم و می خونم بی کم و کاست ! اما اغلب نظر نمی ذارم به جز در مواقع ضروری (مثلاً وقتهایی که تو دردسر می افتید آنهم جهت نجات !)
    شاید آدمارو به خاطر این با بدیاشون بیشتر دوست داریم که حسودیمون می شه به خوب مطلق شایدم چون بدمون میاد از دروغ و دورویی خلاصه این تو ذات همست!
    ولی خب نمیشه که همه وبلاگا بیان و از خاطرات روزانشون بگن مگه آن طوری چه قدر جذابیت خواهد داشت ؟ساده گفتن خوبه ولی بعضی وقتا حقیقت را می شه با یک شعر صادقانه هم گفت تا این طوری خواننده هم یک کم فرهنگ ادب فارسیش بالا بره هم یک کوچولو هم که شده به فکر فرو بره!!

  • 70. آرزو در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۵

    خیلی جالب است ها! تازگی مد(!) شده وبلاگ نویس ها یک چیزی می نویسند بعد بلافاصله پشت بندش یک توبه نامه، غلط کردم نامه، ببخشیدم نامه می گذارند و ببخشید و حرفمان را پس گرفتیم و الخ…
    بی خیال بابا! یک وبلاگ نویس باید پای حرفش قرص و محکم بایستد. مگر اینکه خیلی درمانده خوانندگانش یا تاییدشان باشد که دیگر لازم نیست کلا چیزی خلاف میلشان به زبان بیاورد.

    ————————-
    چرا به‎جای نوشتن از الخ و اینا یک‎بار متن پست رو با دقت نمی‎خونین؟! این‎جوری من هم مجبور نمی‎شم برای بار هزارم توضیح بدم که چیزی به‎اسم پس گرفتن حرفم در میان نبوده!

  • 71. 777 در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۳

    خب خدا رو شکر!
    راستی من هنوز منتظر اون ۴۰ پنچاه خط هستم ها!!!

  • 72. man khodam hasam در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۳

    b nazaram poste ghabli behtarin postet bod !
    chon aksare adama mikhan on tikeye ro k nisan to jae k kasi nemishnasadeshon broz bedan
    v harcheghadr vagheiateshon badtar bashe
    weblogeshon behtare

  • 73. نوشین در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۴

    از بین همه ی این بلاگر های بزرگ، برای من فقط شما باقی موندید که از خوندن نوشته هاتون خسته نشدم …
    کاملا با حرفاتون توی این دو پست هم موافقم …
    براتون آرزوی موفقیت و سلامتی دارم .
    پایدار باشید.

  • 74. سمیه در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۹

    تعریف کتاب چسب زخم رو آخرین شماره مرحوم ایراندخت خوندم! خواستم ببینم از کجا می تونم بگیرم و اینکه آیا کتابش بیرون هست یا نه
    موسیو جان دیدم بعضی خواننده ها مثل من!! از اشکال کامنتینگت میگن ولی توضیح کامل نبوده! من ورژن اینترنت اکسپلوررم ۷ ولی ببین کامنتمو چه جوری نشون داده! مجبورم کپی کنم تو ورد تا ببینم . ببین این عکسشه اپلود کردم:

    http://newlifecomesup.persiangig.com/image/Golabi.JPG

    می بخشی وقتتو گرفتم خواستم وبت هم مثل خودت حرف نداشته باشه !

    ————————-
    یک. کتابش بیرون هست و نشر حوض نقره چاپش کرده. البته خودش هم این متن رو چند روز پیش درباره‌ی کتابش نوشته!
    دو. پیشنهاد می‌کنم به بخش دانلودستان وبلاگم سر بزنی و اینترنت اکسپلوررت رو آپدیت کنی. در همین فاصله منم مزاحم دوستان می‌شم که این مشکل رو در مرورگرهای قدیمی یک‌جوری بررسی و حل کنن. ممنون از عکسی که برای تفهیم بهتر قضیه فرستادی!

  • 75. سیر ترشی متاهل در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۴

    وبلاگ خودته و نظر خودت رو نوشتی حالا اینکه کی چه تعبییری میکنه

    مشکل خودشه.

  • 76. یک فروند دانشجوی ایرانی در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۸

    همیشه باید تلاش کرد که دیگران رو کمی درک کرد!
    شاید خیلی از خواننده های پست قبلت نتونستن مطلب رو اونطوری که تو میخوای درک کنن! اما این دلیل نمیشه که تو مقصر باشی! کمی تقصیر از تو و کمی از طرف خوانندست!
    شاید کلماتت رو نتونستی خوب ادا کنی و شاید هم طرف مقابل کلمات رو خوب درک نکرده!

  • 77. سینا در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۳

    سینا-یکی از خواننده های خاموشی که روشن شد.
    پس کل ایده های(ت) پیامبری دوستانت بر فنا که با اینهمه عرض و عروض یک جایی برای “توکا نیستانی” که حقیقت و چیک و پوکش را وارد وبلاگش میکند، کنار نگذاشته ای. بد نیست از آن مشت هایی که هر از چند گاهی در نوشته هایت بر سر و دهان این و آن میکوبی یکی هم بکوبانی بر آن سر گلابی ات که پخش زمین شوی و مادرت بیاید با کارتک و کلی از آن مواد ضدعفونی کننده اش از زمین جدایت کن. ای دیوانه!
    در ضمن فکر نکنی که آدم بزرگی هستم.

  • 78. سها در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۲

    سلام مسیو خان
    حال شما؟؟؟؟؟
    راستش من بیشتر مطالبتون رو می خوندم تا بخوام نظر بدم ولی با حرفاتون کاملا موافقم
    من تا حالا بیشتر وبلاگایی رو که لینکشو گذاشتی رو خوندم…… آنی رو هم می خوندم….. اما نوشته ها و یادداشت های تو یه چیز دیگه ست. اون رفیقمون راست میگه حیف که اینجا نمیشه برات گل بذارم ولی خیلی گلی….
    در ضمن میشه وقتی از جسیکا آلبا میذاری از کاکا و فوتبالم بنویسی؟؟؟؟؟؟
    یه سوالی رو هم می خواستم بپرسم
    اون :D یا :دی چیه که بروبچ تو کامنتاشون میذارن چیه؟؟؟؟؟؟

    ————————-
    این :دی همون آیکونیه که طرف نیشش بازه و تمام دندوناش معلومه!

  • 79. asiyeh در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۷

    اتفاقا پست قبلیت کلیم منطقی بود
    بسوزه چشم کسی که نمیتونه ببینه تو دو کلام حرف حساب می زنی

  • 80. BānØØЎê ĢĦām در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۸

    گاهی وقتا اونقدر ما آدم ها از هم دوریم که حرفای هم رو یه جور دیگه معنا می کنیم و نهایتش به دلخوری و دلگیر شدن می انجامد

    اما فقط کافی بود یه کم بیشتر همدیگر و می فهمیدیم

  • 81. مری در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۸

    تو پست قبل کامنت گذاشتم (شماره ۵۸)

    می خواستم بپرسم چرا فکر می کنی که همه حتما خیالبافی هاشونو جدی می گیرن؟!
    و اصلا جدی گرفتن خیالبافی از بیخ و بن بد محسوب می شه؟
    کلا من این پست رو هم که خووندم بازم قانع نشدم!!!!! :دی
    این توبه نامه ت شبیه فحش و ناسزاست به مخالفان نظرت.
    عین اینکه یکی یه کاری کنه و تو بگی بده و اون بپرسه چرا؟ و تو بگی : ولش!!!
    (یعنی به درک اگه بده بگذار به کار بدش ادامه بده و سرش بخوره به سنگ)

  • 82. سرو بیدار در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۳

    طنز سیاسی
    بزودی :
    خبر ها ی جهان خبر تکنولوژی و clip of the day

  • 83. صاحب نظر در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۵

    درسته زور زدی و گفتی حتی از قول روزبه فیس بوکی اما من حتی این را هم قبول ندارم
    اگر کسی باید صبح تا شب در احساسات عمیق فلسفی باشد و از نظر توی گلابی و باقی گلابی ها خوب باشد همان بهتر که بد به نظر برسد. این سخن همانقدر احمقانه است که گفتن اینکه من آدمها همانقدر که بد هستند همانقدر دوستشان دارم که با مازوخیست و سادیست پهلو می زند.
    تو می خواستی دو کلام بگویی ملت آنچه می نویسند با آنچه هستند متفاوت است و بعضا و حتما بعضا گاهی کلفت تر از آنچه هستند جلوه می کنند و بعد که می بینیشان متوجه می شوی یک آدم معمولی اند. خب قربون لپهای آویزونت اینکه چشم بسته غیب گفتن است. حتی درباره آدمهای صاحب اندیشه و صاحب اثر نه امثال ما جوجه بلاگرها هم این مطلب عمومیت دارد که فاصله ایست بین آنچه می گویند و می نویسند با آنچه هستند. نمونه تناقض آلبر کامو, سارتر, داستایوسکی و بسیاری دیگر با آثار و اندیشه هایشان.
    من فکر می کنم قضیه را گنده کردی بی خود. بگذریم که بسیاری از همین وبلاگهایشان معلوم است که آدمهای معمولی ای هستند. آن خانم وبلاگ نویس پرخواننده که چند وقتی است کرکره را پایین کشیده وقتی در مقابل کوچکترین انتقادی اسپند روی آتش می شد چطور می توانستیم باور کنیم حتی اگر پرخواننده ترین وبلاگ را دارد آدم بزرگی است. حضرت عالی که بسیار زیبا هم می نویسید و بسیار مودب و مهربان با مخاطب اما چه انتظار بی جایی در من خواننده باید باشد که حتما آدم بزرگی باشید. خب چند تا کد از خودتان داده اید کمی هم نوشته هایتان برای ما دلپذیر است. دیگر قرار نیست که آپولو هوا کنید.

  • 84. رامونا در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۳

    موسیو خوشحالم که چیزی که خیلی وقته می خواستم بنویسم تو وبت خوندم
    خوشحالم که دیدم آدم صادقی هستی

    منم همیشه این حرف تو گلوم مونده که همه ی این وبلاگ نویس های خوشگل و باهوش و با فرهنگ و تحصیلکرده که همه بدون استثنا روابط موفقی هم دارن و ده ساله که با هم دوستن و طرف هم پولدار و قد بلند هست ، کجان پس ؟

    پس چرا من تو دنیای واقعی نمی بینمشون؟

  • 85. سارا (صدگل) در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۹

    خیلی ببخشیدها … من خواننده ات نبوده ام نمی دانم جریان وبلاگت را . برداشتهات را یا کلا دیدت به اوضاع را . ولی اصلا خوشم نیامد از این پستی که برای به قول خودت غلط کردن نوشتی.
    مگر وقتی مطلب قبل را می نوشتی جو گیر شده بودی یا به عقیده خودت شک داری؟
    همیشه یک سری آدم بیکار نشته اند اعتراض کنند.
    از پستت دفاع کن . نمی گویم دفاعیه بنویس. ولی پشیمانیه هم ننویس.
    چیز بدی نگفتی که . گفتی؟
    خب پس .

  • 86. Purple Girl در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۱

    سلام موسیو جان.
    خوبی؟:)
    اون کیف قاپ که گفتی واقا” یه وبلاگه؟؟؟
    خیلی کنجکاو شدم وبشو بخونم!!!
    اگه واقعا” هست لطف میکنی آدرسشو بهم بدی؟؟؟:)
    ممنون میشم ازت

    ————————-
    فکر نکنم واقعاً باشه!

  • 87. سپیده در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۱

    گلابی جون غصه نداره که. تو نظر تو گفتی حالا دیگه اینکه مخاطب خاص داشت یا نداشت بماند. و اینکه این وسط یه عده ام تعمیمش دادن به لینک وبلاگ هایی که دیگه این گوشه سمت راننده نیست اونم بماند. حالا اینارو ولش کن اصل حالت چطوره؟

    ————————-
    خدا رو شکر، خوبم!

  • 88. سیاه چاله در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۵

    سلام
    واسه رفع تنوع داشتم وبگردی می کردم مدل لباس واستون پیدا کردم
    http://www.dukht.com/article.asp?id=331

    نحوی پوشیدن لباس واسه افراد گلابی اندامه :)

  • 89. فاطمه در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۴

    http://parstools.com/site/?url=http://khaneh-mod.mihanblog.com/post/168

    :دی
    عکس جسیکا آلبا با دخترش :دی

  • 90. نوشته هایی که بوی هرزگی نمیداد در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۳

    ول کن بابا…چرا انقدر سعی میکنی واسه آدمها توضیح بدی که منظورت چی بوده…بگو وبلاگمه دوسسسسسسس دارم اینو بنویسم:)))

  • 91. فریبا در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۱

    اره بابا خداوکیلی این چیزا رو ول کن
    از جسیکا البا مادام گلابی و اینا بگی بهتره!

  • 92. گمنام مفقودالاثر در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۷

    آقا چرا خودتو ناراحت می کنی !!؟ ولش کن ! گلاب بپاش بر روی سو تفاهمات !

  • 93. شیوا در ۱۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۸

    سلام
    انسانها همیشه دنبال این بودند که اسطوره باشند تو اون وبلاگها هم دروغ نمیگن بلکه آرزوهاشون رو میگن نسبت به خودشون و این آرزوها را باور میکنند !!!
    من اما در وبلاگ یک چیزهایی را صادقانه گفتم اما خیلی از بچه های دانشکده ………….. بگذریم !!! الان یک جا تازه مینویسم که هنوز توش راحت نیستم !!!!

  • 94. شادی در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۰۷

    تو این مدتی که وبلاگ های مختلف رو می خونم کمتر دیدم خوانندگان یه وبلاگ تحمل شنیدن همه ی حقایق رو داشته باشن و اکثر مواقع با ظهار نظر های تند و تیز باعث پشیمانی نویسنده یا گاهی کنار کشیدن نویسنده از ویلاگ نویسی شدن. بهتر نیست حتی اگه نظر مخالفی هم داریم طوری ابراز کنیم که طرف مقابل با خوندنش احساس بدی پیدا نکنه ؟ نمی دونم چرا گاهی تا با تبر درخت رو از ریشه قطع نکنیم دلمون خنک نمیشه !

  • 95. نیکا در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۶

    سلام موسیو گلابی جان:
    یادداشتهای ۲ پست آخر شمارا خوانده و بسی بسیار با نظر شما (البته نه آنجا که دور از جون ابراز غلط کردن کردید)بلکه آنجا که درمورد آدمها و نوشته هاشون نوشته اید موافقم و به نظرم آدمهایی که در دنیای مجازی هم شجاعت صادقانه نوشتن و مهارت ساده نوشتن ندارند همون بهتر که متاسف و متالم ومعترض و م …. بمونند.
    و با توجه به اینکه بنده تازه با این کنج مجازی شما آشنا شده ام و سری هم نسبتا سریع به یادداشتهای پیشین زده ام لذا خواهشمندم در پستهای پسین بی خیال آرتیست های اجنبی بشین و همچنان مثل گذشته بنویسید چرا که از اون فضا ها و بحث ها و قلمها در دنیای واقعی و مجازی کم نیست و…
    و البته در تایید حرف شما؛
    من پستهای با غلط املایی و ساده اما صادقانه خواهرزاده کوچیکم رو به بحث های مصنوعی و روشنفکر زده بعضی بزرگها ترجیح میدم.
    ما آدمها خیلی عادت داریم که سریع دچار توهم خود بزرگ بینی بشیم.

  • 96. بهار مهرگان در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۹

    آهان ! حالا ماه شدی …

  • 97. رها در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۵

    سلام
    من اولین بار بوداومدم اینجا …
    خوب اگه فکر می کنید اشتباه بود توبه نامه هم جالبه …
    جاری باشید

  • 98. بی تا در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۶

    چرا از رو راست بودن خودت ناراحت شدی و چرا فکر می کنی به خاطر ناراحت شدن دیگران باید به خاطر پست قبلیت عذر خواهی کنی
    این ها حرف حقی بود که هر کسی بنا به جنبه ی خودش می تونه اون رو بپذیره یا در مقابلش موضع بگیره و مهم تر اینه که به خاطر دیگران سعی نکنی به چیزی تبدیل بشی که خودت داری نفیش میکنی
    مهم اینه که آدم بتونه خودش بمونه حتی اگه اون خود بدترین خود موجود باشه

  • 99. نیست(خواننده خاموش) در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۳

    سلام) به نظرمن که به نکته خیلی خوبی اشاره کرده بودی علت برداشت های اشتباه هم شاید به خاطراین باشه که تازه نوشته هاتو خوندن مرسی

  • 100. هانیه !! در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۷

    بنظره شخصیه من پست قبلیت اصلاً هم به شخص خاصی اشاره نمیکرد . یه موضوع کلی بود و حقیقت داشت .
    فکر میکنم همه ی آدمایی که توو این مورد نگاهِ منو دارن . عقیده شون این باشه که نیازی به توضیح و عذر خواهی نبود .
    اما همین که بخاطره گروه دوم که ممکنه از نوشته ت برداشته دیگه ای کرده باشن اومدی و یه پست توضیحی نوشتی خیلی خیلی قابل احترامه . ای وووول به دو تا چیز ! هم شعورت هم شهامتت .

  • 101. مریم در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۵

    با اینکه خودت نویسنده توانمندی هستی ولی کامنت دوستت عالی بود و من عاشق جمله آخرش هستم:”آدمها رو همان قدر که بد هستند دوست دارم” ….

  • 102. شیطان در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۷

    .,…شیطان هم به شما سر زد…….

  • 103. آزاده فیروز در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۳

    با این حرفت موافقم که آدمهای خوب با ارزشتر از وبلاگهای خوب هستند
    این حرف انقدر واضحه که اصلا گفتن نداره
    ضمن اینکه وبلاگنویس های خوب لزوما آدمای خوبی نیستن و بنا به پست قبل خودت
    خیلی ها هم جو گیر می شن حسابی

    البته
    جو گیرها هیچوقت نمی تون با یک ریتم ثابت به نوشتن ادامه بدن
    یک جایی می برن
    چون خودشون نیستن
    خود واقعیشون با خود وبلاگیشون توفیر داره
    از زمین تا آسمون

    حالا گلابی جون
    تو خواهشا همون گلابی بمون و گلابی وار ادامه بده

  • 104. پرند در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۶

    ای بابا …

  • 105. الهه(lady) در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۲

    اتفاقا مطلب جالبی بود
    موضوع جالبی هم بود
    ولی جایی جالب تر میشه که آدم خودش رو هم در نظر بگیره
    بی کم و کاست
    یعنی فقط چشمش دیگرانو نبینه
    یک نیم نگاه هم به خودش داشته باشه…

    البته یک وقت براتون سوء تفاوت(تفاهم) نشه.

    در کل این ۲ تا پست جالب بود.

  • 106. وهید در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۸

    سلام گلابی جان!

    هیشکی نمیاد که بدیاشو جار بزنه ،اونم کسایی که اسم و مشخصات دارن و دیگران می شناسنشون…معمولا اگه یه با وجدانی پیدا بشه که در خدمت و حق و حقیقت باشه علاوه بر وبلاگ شناخته شده ش یه وبلاگ ناشناس میزنه و توش دروغ نمیگه…مثل اینجانب !

  • 107. هدی در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۹

    بابا یه صلوات بفرستین…
    شما هم همون منظورتو بنویس لازم نیس زیاد به جمله بندی و فعل و فاعلش فک کنی….

  • 108. عاطفه در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۲

    با سارا صد در صد موافقم …

  • 109. پروانه در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۸

    پیش میاد. شاید هم نوبت بعدی نوبت ما باشه که درباره حرفا دیگران برداشت غلط داشته باشیم.

  • 110. khalekhanbaji در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۵

    عجب دسته گلی آب دادی مسیو ببوگلابی!
    بی خیالی طی کن بابا
    هر چه می خواهد دل تنگت بریز بشکن بپاش فقط یواش!
    جدی گرفتی قضایارو؟ همه چی خاکستریه نسبیه مشروطه معلقه
    باورکن برادر من
    خودت باش و نترس از یاوه سرایی های وبلاگی
    ننه خودم هواته درم

  • 111. پرستوک در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۱

    خودتو ناراحت نکن. هرچیز دیگه ای هم مینوشتی بعضیها یه چیزی ازش در می آوردند. به نظرم نوشته ات درست و منطقی بود و حرفی را که میخواستی بزنی به خوبی رسونده بودی. موفق باشی.

  • 112. توییتی در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۹

    این یه حقیقته که این دنیای مجازی تحت تاثیر آدم های حقیقی اند که همونطورکه شما میگید و درباره ی نحوه ی بلاگر شدنشون نوشتین شاید دنیای واقعی رو با این خصیصه های ذاتی اشون دستخوش تغییرات نامطلوب کردند..
    منظورم اینه که منم موافقم با شما تا اونجاش که بلاگر تخیلی زیاده اما با تفکیک دنیای مجاز و واقعیت مخالف…اینها تحت تاثیر هم اند!

  • 113. حامد اویسی در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۸

    یک پست خوب، پستیه که آدم رو به فکر کردن وادار کنه و قابل بحث کردن باشه. در مورد لنگ و پاچه جسیکا آلبا مطلب زیاد هست!

  • 114. سکوت در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۷

    سلام
    من از خوانندگان پر و پا قرص وب شما هستم اما فکر نمیکنم تا الان براتون کامنتی گذاشته باشم چون فکر میکنم وقتی یه نفر وبش تعداد نظراتش بالاست وقت سر کشیدن و یا جواب دادن به همه رو نداره. منتهی این پست های اخیر منو ترغیب کرد که ازتون دعوت کنم که به وبلاگ من هم سری بزنید. البته نه برای مشخص کردن کوچیک بودن یا بزرگ بودن من بلکه دوست دارم بدونم نظرتون در مورد وبلاگم چیه. خوشحال میشم اونجا ببینمتون.

  • 115. روزبه در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۲

    لطفا در مورد لنگ و پاچه ی کیس های داخلی هم بنویسید ( کانون حمایت از نشریات زرد و قهواه ای)

  • 116. MAT بی بخار در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۵

    سلام برادر موسیو
    ممنون از راهنماییتون

  • 117. مراد در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۲

    سلام
    دارم تازه تازه میفهمم که شما چه طور میشه که میریزد و ما ها جایگزینتون می شیم.
    مثلا یه گلابی میاد و یه …. میرنه و بعدش با دو تا تشر داد میزنه که پشیمونم
    یعنی خااااااااااااااک بر اون سرت.
    من تو دوره آشخوریم و شما دارید کشش نداشتنتونو می کوبید تو سر ما ….. جدیدیا.
    لینکم کن تا ثابت بشه بهت که میتونی از توکا هم بهتر باشی که همه فک میکنن اگه نباشه بلاگفا می خوابه.بابا اون فقط یه هنرمند کاریکاتوریسته همین.هر کیو میبینی داره مجیزشو میگه که اصلا معنی نداره
    از شعار داددوری کن و لینک کن فقط برای یک هفته.امتحانی
    قبوله؟

  • 118. عماد در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۵

    صمیمانه ترین غلط کردنهایتان را پذیرفتیم.

  • 119. Purple Girl در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۰

    اوه!
    من فکر کردم واقعا” هست و شما وبشو دنبال میکنید!!!
    حالا دوزاریم افتاد!D:
    فکر نمیکنم یه کیف قاپ بیاد خودشو اینجوری تابلو کنه!
    میکنه؟؟؟
    در هر صورت ممنون:)

  • 120. ژول در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۶

    ای بابا
    از حرف هایی که زدی برداشت دیگه ای نمیشد کرد آخه!
    لزومی داره قضیه انقدر بغرنج بشه؟!

  • 121. گلدونه در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۵

    موسیو حرف های بقیه رو بخون ولی خیلی بهشون بها نده!!
    خودت باش!!
    سعی نکن چیزی که بقیه می خوان باشی.
    اینارو همینطوری گفتما منظور خاصی نداشتم.
    همه مردم هر جا هر نظری که میدن بر اساس ذهنیتیه که از جاهای مختلف دارن دلیلی نداره نظرشون راجع به ما درست باشه
    //
    من نوشته هات رو همیشه می خونم
    سالی یکبار!! هم نظر میدم که فکر کنم اونم ندم بهتر باشه چون دری وری میگم معمولا!
    به هر حال براتون آرزوی موفقیت دارم

  • 122. صبا در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۶

    با اجازه لینکتان کردم
    پیشاپیش ممنون

  • 123. یک عدد جوجه در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۴

    ما که خیلی خوشمان آمد.نیس آدم بزرگی هستیم و وبلاگمان کوچک ! از اون لحاظ گفتم

  • 124. یک عدد جوجه در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۷

    وا این چی بود دیگه.قبول شد یا نه؟حالا ما دوتا نظر می خوایم بذاریم.بخیلی؟
    میگم دیدن وبلاگ من این بغل چشم بصیرت می خواد که ندارند بعضی وگرنه هستیم ما

  • 125. داریوش معمار در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۷

    سلام
    با چند شعر تازه به روزم
    لطفان سر بزنید نظر بدهید.
    اگر ممکن است لینک مرا هم اضافه کنید.
    با مهر

  • 126. یک نویسنده کوچک در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۱

    مــن یه نویسنــده هستم !

    همین …

  • 127. آنالی اکبری در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۲

    اینجا دنیای مجازیست، آدم های غیر واقعی با اسم های دروغین، در قالب های دروغین دروغ می گویند و فریاد می زنند: «یوووهووو منو ببین. من یه شخصیت مجازیم، من اونیم که نیستم. من رویای لعنتی خودم هستم»
    اینجا اکثراً برای خریدن خواننده در حال تحریک دیگرانند. بعضی ها با محبت و ضمیمه کردن بوس و گل در آخر کامنت، بعضی ها با فحش و دری وری و بعضی مستقیم سر اصل مطلب می روند و عربده کشان می گویند «به من هم سر بزن»
    اینجا هیچکس کارت شناسایی ندارد. اثر انگشت هیچکس روی یقه ی دیگری باقی نمی ماند. اینجا دنیای مجازیست.

  • 128. نونوش در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۴

    انسان تنها موجودی ست که نمی خواهد همان باشد که هست!

  • 129. سینیور زامبی در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۰

    گلابی عزیز من کمی دیر به این بحث رسیدم و شاید اصلن تمام شده. به هر حال در مورد انتقادی که از بعضی از بلاگرها کردی باید بگویم همه ی ما گاهی دچار این حالت و توهم میشویم حتا خود تو که مثلن اعلام میکنی که بدترین خصوصیات اخلاقی ات شامل سگ جانی و کم حافظگی و این چیزهاست و به نظر میرسد خودت هم در دسته ی معصومین قرار میگیری. برای روشن شدن موضوع لطفن پست “بازی آبروریزی “ات را با این مقایسه کن:
    http://alizedgol.blogfa.com/post-24.aspx

  • 130. مدیر رستوران ساحلی شمال در ۱۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۸

    شما هر جور بگی خوبه اقا……

  • 131. نسرین در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۰

    وا!!! من گوگل ریدر اون پست قبلی رو خوندم و مثلا بعد از مدتها دوری از کامنت گزاری و وبخوانی خواستم از اینجا شروع کنم که دیدم پست جدید اومده روش!! پس کل حرف در مورد دو پست:
    گاهی دلم برای دو سال پیش که مدام راحت مینوشتم عاری از هر ملاحظه ای تنگ میشود. گاهی که دلم تنگ میشود سری به آرشیوم میزنم و با دیدن اینهمه تفاوت در پس نوشته ها متعجب میشوم! شاید اگر آدرس وبلاگم بین همسایه ها بر اثر یک اتفاق لو نمیرفت باز هم همانطور راحت مینوشتم و دیگر پشیمان نبودم از نوشتن نام واقعی خودم که حالا فکر کنم بزرگترین اشتباه در وبلاگ نویسی همین نوشتن با نام واقعیست! کاش خوانندگانم همان قدر کم باقی میماندند تا بهترین دوست وبلاگی ام که همیشه حرفهایش را رک و به زبانی شیرین میگوید حتی اگر تلخ باشد؛ مهر سکوت بر لب بزند تا جلوگیری کند از ایستادن من در مقابل دیگران و بقیه ای که ممکن است حرفی به مذاقشان خوش نیاید. برای همینه که بیشتر وبلاگ هایی که هنوز شناخته نشده اند ولی آرامش و نشاطتشون واقعیه رو گذاشتم تو لینکدونیم. چون یادم می یارن که بزرگ ها همیشه معروف نیستند و کوچک ها همیشه گمنام نیستند … از همین وبلاگ های ناشناخته گوهرهایی رو پیدا کرده ام که شاید تعداد بازدید کننده هاشون در روز به بیست نفر هم نرسه اما دنیاشون اونقدر واقعی و زیباست که منو از سمت دنیای مجازی به دنیای واقعیشون کشونده و به خاطر پیدا کردنشون همیشه شاکر خدام. اینا رو گفتم که بگم موافقم با حرفت. میخواستم چیزی بگم که دیدم در همین پست در موردش حرف زده ای! وقتی تعداد بازدیدکننده ها زیاد میشه آدم مجبور میشه مدام احتیاط کنه و جوری حرف بزنه که نه سیخ بسوزه و نه کباب … وقتی هم که شناخته میشه مجبور میشه پرسوناشو ( به عقیده ی یونگ روانشناس این پرسونا خود نمایشی ما در اجتماعست که با خود واقعی و بی نقابمون فرق داره ) حتی تو دنیای مجازی نشون بده.
    واقعا از پست قبلت لذت بردم! بیشتر از تمام طنز نوشته هات. دوست دارم نوشته هایی که از دل بر می آیند. اتفاقا آخرین پست خود من هم اونقدر خود واقعیم بود در حین عصبانیت که نزدیک به سی تا کامنت خصوصی پر از تعجب دارم که چرا اینقدر خشن شده ای تو؟! والا آدمم دیگه! آدم هم عصبانی میشه هم میخنده! قرار نیست که همیشه طنز نوشته بشه یا از گلو بلبل و جسیکا آلبا سخن به میون بیاد!

  • 132. نسرین در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۱

    من کامنتایی که اینجا میذارم رو نمیبینم چون یه وری میشن! فایر فاکس هم ندارم متاسفانه! پس اگه جواب بدی هم نمیتونم ببینم! به به واقعا!

  • 133. بنفشه در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۳

    هوالخبیر

    سلام آقای گلابی !!
    والله من این پست رو خیلی وقت پیش خونده بودم؛ اما اون موقع نظر نذاشتم براش.
    چون من اصولا نه دیگه جزء وبلاگ‌نویس‌ها هستم (کوچک و بزرگش که بماند!) نه حتی وبلاگ‌خون‌ها! (بیشتر که فکر می‌کنم این یکی‌رو چرا، هنوز تا حدودی هستم)
    اما الآن اومدم که بگم چند شب پیش خوابتو دیدم موسیو. تو خوابِ من مثل این‌که یه پیشگوی بزرگ بودی با لهجه‌ی به شدت مازندرانی! ما هم با کل فامیل پا شدیم، اومدیم پیشت که یه موضوع مهم رو برامون پیشگویی کنی. یادمم نیست چه موضوعی بود. تعبیرشم با خودت! وظیفه‌ی ما اطلاع رسانی بود که انجامش دادیم.

    ماموریت انجام شد!!

    ————————-
    این‎جوری که شما گفتی تعبیرش به فامیلای خودتون ارتباط داره… مبارک باشه خلاصه، ایشالا به پای هم پیر شن!

  • 134. انتظار هیچ در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۶

    بیشتر به خاطر عنوان وبتون اومدم

    کلا آدم عجیبی هستید

    بهتره بگم متفاوتین

    اما……………

    منم مثل شما؟؟؟؟؟؟

  • 135. (وبلاگ آبی تیره) در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۰۴

    هر دو مطلب شما را خواندم و لذت بردم. موفق باشید.

  • 136. بی کران در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۵

    سلام موسیو گلابی عزیز
    چرا توبه ؟
    توبه به خاطر اینکه دیگه افکارتون انقدر راحت در اختیار دیگرون نذارین؟
    یا توبه به خاطر گفتن حقیقت؟
    موسیو شما خیلی راحت وبی شیله پیله اومدین حرف دلتون و زدین، غیر از اینه دوست من؟ حالا یه سری ادم(ببخشید باید راحت بگم) بی جنبه تحمل حرف راست و ندارن شما توبه می کنین؟! وقتی ادمی مثل شما که طرفدار زیاد داره تو دنیای مجازی انقدر صادقانه حرف میزنه و عیب و ایرادی را که توی این دنیا وجو داره رو میگه که نباید توبه کنه ! باید سرتون و بالا بگیرین، من به شما افتخار می کنم.

  • 137. باران در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۱

    سلام موسیو
    همیشه وبلاگتون رو می خوانم ولی به علت تعداد نظر دهندگان زیاد هیچ وقت نظر نمی گذارم ولی اینبار احساس کردم که باید نظر بگذارم.
    موسیو به نظر من شما گل گفتید و حرف حساب زدید
    من همیشه فکر می کنم که چرا در دنیای وبلاگ نویسها همه چیز گل و بلبل هست. همه زندگی ها عاشقانه هست و همه کارها درست پیش می رود . و همیشه فکر می کنم که پس چرا در زندگی ما این چنین نیست . چرا ما اینهمه مشکلات داریم . چرا در زندگی شخصی ما با اینکه عاشق هم هستیم ولی باز اینمه دعوا باهم داریم . چرا در محیط کار اینمه مشکل داریم . سرت را درد نیاورم در کل چرا پس ما در زندگی واقعی ما اینمه مشکل داریم و از همه مهمتر همه آنها آدمان بسیار خوب و بدون مشکل هستند و من فکر می کنم پس چرا من از لحاظ اعتقادی ، فکری و شخصیتی اینمهمه به مشکل بر می خورم و جالب تر اینجاست که من تمام این مشکلات رو می نویسم . مشکلات زندگی و مشکلات شخصی ( البته من روزانه نویس نیستم و قلم خوبی ندارم و بازدید کننده زیادی ندارم جز روی ۵ یا ۶ نفر. برای خودم می نویسم تا آینده یادم باشد که چه بودم و چه شدم) . نه اینکه فکر کنید من همیشه از مشکلات می نویسم، نه اصلاً ولی وقتی که حرفی برای زدن داشته باشم می نویسم و باورتان نمی شود که نمی پسندند و از من ایراد می گیرند که چرا از خودت ایراد می گیری یا چرا همه چیز گل و بلبل نیست و اینقدر مشکلات داری یا غیره!!
    بگذریم سرتان را درد آوردم . خواستم بگویم که به نظر من شما پست زیبا نوشتید و نیازی به گفتن غلط کردن نیست و دهان آقای روزبه رو می بوسم که همچین حرف زیبائی زده.
    یک پرانتز بازکنم که هیچ ربطی به حرفهای بالا نداشت: من عاشق وقایع اتفاقیه اتون هستم .
    همیشه پایدار باشید

  • 138. رویا در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۷

    سلام . روز جهانی زن به مادامتون مبارک! خوبی شما؟

    ————————-
    مرسی، مرسی!

  • 139. یک عدد جوجه در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۲

    من انقذه جو گیر شدم رفتم دنبال اون کیف قاپه

  • 140. pardis در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۶

    من کاملا با پست قبلی شما موافقم و به نظر من احتیاجی هم به عذرخواهی نیست من که شخصا منظور شما را فهمیدم خیلی هم خوب و قابل فهم بود!

  • 141. بوی خوش زن در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۷

    کاملا موافقم….منهم خیلی وقته به این موضوع فکر می کنم

  • 142. بوی خوش زن در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۱

    درود بر شما

  • 143. میثم الله‌داد در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۸

    سلام. من نتونستم همه‌ی کامنت‌ها رو بخونم. ولی متن قبلت مقداری با عصبانیت نوشته شده بود که به خودت هم گفتم. ولی دلیل نمی‌شه هر متنی که با عصبانیت نوشته شده باشه، منطقی توش نباشه. اتفاقاً بعضی از حرف‌ها تا به درجه‌ی عصبانیت نرسند و جوش نیآن تأثیرگذار نیستن. خودت می‌دونی، بقیه هم می‌دونن که حرف‌ها اثری که باید می‌ذاشت رو گذاشت. حالا تو اگه صد بار دیگه هم بگی غلط کردم، باز گربه‌دزده وقتی می‌خواد بنویسه پیش خودش دو تا تلنگر به وجدانش می‌زنه که آیا داره از بالا به قضیه نگاه می‌کنه یا نه؟
    در هر صورت این پستت به نظرم اضافی بود!

  • 144. شین استوک در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۸

    اتفاقا کشفیات مندرج در پست قبلیت بسیار مو شکافانه بود.
    دست مریزاد

  • 145. دستفروش در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۴

    توبه‌نامه!!!!!!!

  • 146. خورشید در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۶

    مواظب باش تو هم مثل آن وبلاگ نویس ها نشوی… همان وبلاگ نویسهایی که گفتی ازشان خوشت نمی آید… تو هم کم و بیش معروفی گلابی جان

  • 147. سارا/. در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۸

    بی ربط:
    به نظرت یه وبلاگ خون حرفه ای میتونه یه وبلاگ نویسه معمولی هم بشه؟

    ————————-
    فکر نمی‎کنم این دو تا کلاً خیلی به هم ربطی داشته باشن… می‎تونه یه وبلاگ‎نویس خیلی عالی بشه، همون‎قدر که احتمال داره نشه!

  • 148. moonsa در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۹

    خداییش من از ادمی خوشم میاد که توی راهی که داره می ره از تمام توانش استفاده کنه حالا چه خوب چه بد
    با ادمهای دو رو و ادمهایی که نمی دونند چی کاره اند زیاد حال نمی کنم
    موفق هستی موفق تر هم باشی

  • 149. sima در ۱۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۴

    درود بر شما
    قلمتونو دوست دارم و گاهی فکر میکنم یعنی این گلابی دیوانه کیه؟پیروز باشید.

  • 150. پرتقال در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۷

    بیاین وبلاگ من جوک و لطیفه های باحال و قشنگ بخونید
    بدو بدو که تموم شد
    جوک مجانیییییی
    بیا که تموم شششششد
    به به عجب جوکاییییییی[زبان]

  • 151. سارا آرامش در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۴

    سلام تو هنوز گلابی موندی؟…

    ————————-
    بله، البته اگه خدا قبول کنه!

  • 152. 666 در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۹

    فقط میتونم بگم حرف نداری

  • 153. سوده در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۳

    خیلی وقته نوشته هاتو می خونم و خیلی وقت بود به کامنتدونیت سر نزده بودم. یه نمه شوکه شدم الان. تو خیلی بزرگ شدی. می دونستی؟ این -بزرگ-البته ربطی به نوشته اخیرت نداره. منظورم پختگیه

  • 154. هونیا در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۲

    مانده نباشی موسیو جان

    تقریبا همه سوالها و دوگانگی های درباره پست قبلت که داشتم رو تو این کامنتینگ جواب دادی .
    بعضیا چه گیری دادن به این کلمه بعضیا ها … ملت اعصاب ندارنا … ( ما خودمونو ناراحت نکنیم ) .

    ولی خیلی جالبه ، ملت خودشونو تو این کامنتینگ محکوم کردن … بعد دفاعیه دادن بدتر شد … آخه ما کی بزرگ میشیم !

  • 155. شیوا.ن در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۳

    داستان وبلاگ نویسان (برخی از آنها ) شبیه شخصیت مثبت های سریال هامونه که نه اشتباه می کنن نه حرف بدی می زنن نه فکر بدی تو سرشونه اصلا استغفرالله خدان !!! که وسط یه مشت آدم منفی (بقیه مردم) گیر کردن و ….. اخرشم خوش و خرم تموم میشه و همه بد ها به سزای اعمالشون میرسن و ….
    از پست قبلیت چیزی شبیه اون چیزی که به خاطرش به غلط کردن افتادی استنباط نمی شه ! پس اشکال از قلم و طرز نوشتنت نیست !

  • 156. محمد در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۸

    سلام.من نازه وبلاگ خون شدم.استعداد نوشتن هم ندارم.مطلب قشنگ زیاد خونم.ولی مطلی صادقانه نه.اما این دو تا پست رم که خوندم دلم خواست یه وبلاگ نویس مثل شما باشم.

  • 157. خانم صورتی در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۱

    ینی من عااااچق این پستایی هستم که جدی و منطقی مینویسی و حرفات حرف خیلیاس!مرسی که زبون همه مونی!:*

  • 158. نرگس در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۶

    سلام و خسته نباشید. از اونجایی که رشته شما صنایع هست سوالی داشتم از حضورتون: آیا روش دیگری برای حداقل سازی مجموع وزنی قدر مطلقها به غیر از قرار دادن دو متغیر داریم؟ خواهشا اگر می تونید تا آخر شب امروز جواب بدید. بی نهایت ممنون.
    در ضمن خیلی هم عذر میخوام که سوالم بی ربط بود ولی من از خوانندگان قدیمی شما هستم.

    ————————-
    من این چیزا یادم نمیاد دیگه، شرمنده!

  • 159. کرگدن در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۰

    جایزه’ سالانه’ آکادمی وبلاگ کرگدن !
    وبلاگ شما ام جزو منتخبین امساله !

    ————————-
    آقا چه رأی‎گیری و تشریفاتی تو وبلاگت راه انداختی، شنیدم جایزه هم می‎دی، آدم خوشش میاد… البته بدیش اینه که هیچ‎کس به من رأی نمی‎ده!

  • 160. farzaneh در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۵

    bebin man migam toam ke mesle man zabone sorkh dari ramze weblogeto be yeki dgeam bede ke age gereftanet oun biad ap kone maam sabz beposhim biaym tajamoe eteraz amiz vese azadit chetore??

  • 161. مجتبی در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۶

    خیلی تو در تو نوشتی
    حالا یا شما خیلی تو در تو نوشتی یا من خیلی دیر فهممم(مودبانه)
    در هر شکل به قول خودت سعی کردم بفهمم ولیی در کل باهات موافققم…!
    موفق باشی

  • 162. farzaneh در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۳

    bebin bazam salam mikhastam beporsam in mehrdad zahed kiye?

    ————————-
    نویسنده‎ی وبلاگ شب‎گیر هستن ایشون، می‎شه بگین باز چی‎کار کردن؟!

  • 163. farzaneh در ۱۸ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۴

    hichi natars nagereftanesh faghat to yeki az postat bod manam chon taze ba webet ashna shodam emroz kor shodam vali hameye postato makhsosan male (khordado tiro khondam) esmesh onja bod….hamin hala chera ghati mikoni adam mitarse!!!!!!

    ————————-
    من کجا قاطی کردم؟ با لحنی که نوشتم بخونینش!

  • 164. به رسم خنده در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۲۴

    سلام عسلم تو هم باید بفهمی که قرن بیست و یکم جای غریبی است برای تو. از همین خاطر اگر برخی جاها را کوتاه تر می ساختی ما قرن بیستمی ها را خوش تر می ساختی. البته که یک نظر غیر کارشناسانه و مخلانه بود

  • 165. سین سین در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۷

    سلام. من اگر جای شما بودم، توبه نمی کردم. آدم وقتی توبه می کند که اشتباهی کرده باشد. ظاهرا هنوز سر موضعت هستی، پس چرا به خاطر عده قلیلی که از بد روزگار، نمی گویم نمی فهمند، بد می فهمند، توبه می کنی تا باز هم بد بفهمند که: دیدی اشتباه می گفت، دیدی متوجهش کردیم”
    فکر کنم دوباره یک توبه هم باید واسه این توبه ت بکنی :)))))))))))))
    ………………………. توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم
    (مصراع اولش نامربوطه و ممکن است مشمول سانسورات نیز گردد)

  • 166. مرگ مغزی در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۱

    !!! دور از جون
    به نظر نمیاد نتونی کلمات رو جوری به کار ببری که حق مطلب ادا بشه

  • 167. قطعه ناتمام در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۸

    به بعضی آدما بعضی چیزا رو نباید گفت،
    به بعضی آدما هیچی نباید گفت
    از کنار بعضیا باس سریع رد شد،
    پیش بعضیا ساعت ها نشست
    حال بعضیا رو باید گرفت،
    ناز بعضیا رو باید کشید،
    هوای بعضیا رو داشت،
    خدمت بعضیا هم رسید

  • 168. قطعه ناتمام در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۶

    حق با شماست گلابی جان

  • 169. تلخک در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۸

    موسیو خدا همه ی امواتت بیامرزه!
    بالاخره این IE8 و دانلود کردم. حل شد.
    الان همه چیز درسته!
    باز هم ممنون.

  • 170. ع در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۵

    زیاد حرص نخورید.دست آخرش اینه که اصلن چه معنی داره آدم واسه هر یک کلمه حرفی انقدر توضیح و تفسیر نثار کنه؟

  • 171. dr در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۹

    ye sari br blog ma bezanin lotfan aghaye golabi dost daram bedonam nazare shoma chiye rajebe postam

  • 172. عصرونه در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۲

    روز به عالی گفته . حلالت اون شیری که خوردی پسر.

  • 173. بنفش در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۴

    یه اپسیلون از این مخ کلونی رو که زدید برای منم پست کنید پیلیــــــز( صد پلک بر هم زدنه عشوه‌ناک در ثانیه)

  • 174. زی زی در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۴

    آدم های اینجا دو دسته ن
    بعضی ها نقاب میزنن و بعضی ها نقابشون و بر میدارن
    اون هایی که نقاب میزنن سخت با اونی که دوست دارن باشن فاصله دارن و اینجا رو فرصتی واسه ی اون شکلی بودن، حتا مجازی و دروغیش میدونن
    و اون هایی که نقابشون و برمیدارن … دوست داشتنی ترن!

    مهم اینه که هر کدوم از این دو دسته هستیم آدم باشیم. فکر کنم منظورت این بوده!

    ولی ایرانی جماعت اصل و با حاشیه اشتباه نگیره کجاییه؟!

  • 175. موش کور در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۵

    اون روزی که می نوشتی نمی دونستی که همچین روزی هم می رسه؟ نه، جان من نمی دونستی؟ اینطوریاس دیگه. مردم بعضی وقتها بهم عشق می ورزن بعضی وقتها به هم عنایت می کنن، آدم اگه بخواد دو کلوم حرف حساب هم بزنه باید اول استعلام کنه از صد نفر بعد هم وقتی بهش حمله شد استشهاد جمع کنه از صد نفر. فک کردی الکی ِ؟ بیای بگی بعد بری؟ بابابزرگ من اگه زنده بود برات دو صفحه پشت و رو در این مورد داستان و ضرب المثل تعریف می کرد.
    هم مدرسه ای ِ عزیز!

  • 176. هرا در ۱۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۳

    عزیزم این دو خط آخر پی نوشتت رو از اول مینوشتی دیگه نیازی به دو پست مفصل نبود!!!

  • 177. Memorialist در ۲۰ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۰

    عجب !

  • 178. نرگس در ۲۰ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۲

    با حرفهای پست قبلت خیلی موافقم.
    منم توئ این هفت هشت سال روابط وبلاگی خیلی چیزا دیدم.وبلاگ نویسای معروف و بزرگ هم کم ندیدم ها.خیلی تو جمع های وبلاگی فعال بودم.وبلاگ خودمم خواننده هاش متسط بودند .لینک گذار یه وبلاگ خبری بودم که جایزشو (لینگ گذار منتخب فعال)از دانمارک برام فرستادند .یعنی میخوام بگم خیلی اسیر این وبلاگستان بودم و روابط زیادی داشتم.شغلمو از طریق وبلاگستان پیدا کردم و تا پای ازدواج هم بارها پیش رفتم که البته به لطف خدا نشد(از نظر همین حرفای تو).ولی ادمای عجیبی دیدم.مثلا کسی بود که وقتی خیلی دپرس بودم (یه آقای متاهل) برام از کانادا چند بار بسته های پستی میفرستاد تا حالمو بهتر کنه.مطلب در مورد افسردگی برام ترجمه میکرد و…. فقط هم با من اینگونه نبود ها ولی هیچوقت صداشو در نمی اورد.ادمی که همیشه تو وبلاگ از عشق به هم میهناش میگفت .
    ولی همین بچه های اینجا که خیلی ادعاشون میشد تو وبلاگاشون فقط وقتی روبراه بودم سراغمو میگرفتند.ادمایی که فقط میخواستند اون لحظه ها شاد باشند.ببین من خیلی چیزا دیدم .و واقعا این حرف ترو لمس کردم.آدمهای بزرگ هم البته دیدم.

    ولی یه چیزی از تجربه ی شخصی خودم داشتم.اونم اینکه خیلی هم نمیشه خرده گرفت.خودم وقتی از ایرادهام حرف میزدم حس میکردم لخت توی یه خیابون ایستادم.خیلی احساس اسیب پذیری میکردم.و برخوردها گاهی اوقات اصلا خوب نبود .یه مواقعی مخصوصا وقتی اشتباهی کردی و اونو تو وبلاگت ثبت میکنی قضاوتها ازارت میده.البته من بازم مینوشتم.یادمه وقتی نوشتم رفتم پیش روانپزشک و دارم قرص میخورم برخوردا ی بعضیا عوض شد دیگه وقتی یه مطلب در مورد مثبت اندیشی مینوشتم کسی از من اونو قبول نمیکرد.حالا من اصلا یه ادم روانی نمیشه کتاب بخونم و مطالعه کنم و سعی کنم حالمو بهتر کنم؟!حتی چند تا از دوستانم سرزنشم کردند که چرا نوشتم…متاسفانه در دنیای واقعی ما هم همینطوره .احترام ما به ادمهایی که کاملتر به نظر میرسند بیشتره حالا چقدرش واقعی باشه مهم نیست.این تمایل ادمها به خوب بودن و کامل بودنه.
    ولی جنبه های دیگه داره مخصوصا تو ایران.برای همینه که خیلی از کتابای روانشناسی غربی تو ایران کاربرد نداره چون فرهنگها مثل هم نیست.تو فامیل یه مردی مثلا بیست سال پیش تو دوران جوونیش یه کاری کرده هنوز اونو میگن.هنوز وقتی اسمشو میارن اون کار مثل یه تیتر بالای اسمشه.ما خیلی تو قضاوت بی رحمیم.به خودمونم تو تنهایی رحم نمیکنیم.برای همینه که خیلی از ادمها خودشونو به اندازه ی کافی دوست ندارند.
    من با حرفت شدیدا موافقم.
    من وبلاگ کسیو میخوندم که اصلا فکرشم نمیکردم که این میخواد یه مرد متاهلو مال خودش بکنه اونم با اختلاف سنی بالا .وقتی با هم چت کردیم گفت تو اولین کسی هستی که دارم بهش میگم این نوشته های عاشقانه مال چه جور ادمیه.بهش گفتم بخودت مربوطه ولی نوشته هات هنوزم برام قشنگند.
    جریان مثل شجریانه که بعضی عشاق سینه چاک وقتی دیدند رفتند زن دوم گرفت و باجناق پسرش شد دیگه اهنگهاشم گوش نمیکنند.بابا هر ادمی تشکیل شده از خیلی تیکه های اخلاقی .خوب و بد از نظر ما و خوب و بد متفاوت از نظر دیگرون.
    من یه بار تو وبلاگم نوشتم که به ادمهایی که میشناسیمشون و میدونیم مثل وبلاگشون خوب نیستند این فرصتو بدیم که خوب بودنو هم تجربه کنند .از یه جایی شروع میشه دیگه.البته بازم بما ربطی نداره ها ولی قضاوت کمتر خودمونو هم راحت تر میکنه.اینجوری وقتی یه رفتار واقعی از کسی ببینیم انقدر تو ذوقمون نمیخوره.
    مگه خودمون کم عیب داریم که بخواهیم شخصیت کسی عین وبلاگش باشه یا نه ؟فقط در صورتیکه بخواهیم روابط نزدیکتری داشته باشیم که باید توجه بیشتری کرد و مطالعه روی اون رابطه.
    یکی که پاش مشکل داره یا کج کج راه میره و یا نابیناست ما میفهمیم که چه نقصی داره تکلیفمون باهاش معلومه و لی امان از نقصهای روحی(بی معرفتی …غیبت …دروغگویی…نامردی …و…..) کی میبینه کی میفهمه؟

    من در مورد این حرفای تو خیلی درد دل دارم. و البته تا حدودی تجربه.مطمئن باش خیلی از اونایی که بهت چیز گفتند کسانی هستند که یا تجربه نکردند یا تازه وبلاگ نویسیو شروع کردند و البته شب دراز است و قلندر بیدار:)

    ————————-
    تشکر ویژه به‎خاطر وقت و حوصله‎ای که گذاشتی… و دوباره هم ممنون!

  • 179. فرشته در ۲۰ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۰

    سلام. من که تو دنیای وبلاگ خیلی خیلی صفر کیلومترم..ولی تو همین مدت کم این چیزایی که میگی رو دیدم. چقدر بده که همه چی غیر قابل اعتماد شده.
    در ضمن حرفی که زدی درست بود اینجا ارزش اینهمه عذر خواهی نداره..هر کی مشکل داره نخونه خب..والا…

  • 180. جزیره در کهکشان در ۲۰ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۲

    سلام
    جان من
    دفعه اول دارم میخونمت گلابی خیلی باحالی ها …خبط و غلط و مرض ….دیروز لینکدونیم رو تکون دادم اما به زودی میلینکونمت و دیونه بازی هات رو میخونم . دمت گرم .
    خواستی تو هم منو بخون . بدآموزی ندارهب ه خدا .

    میس شانزه لیزه

  • 181. mrs hawij در ۲۰ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۰

    موسیو گلابی
    من پست قبل رو خوندم و کاملا متوجه حرف شما شدم. اصلا و ابدا احتیاجی به پشیمونی نیست. چون حرف هاتون کاملا واضح بوده. اما اینکه چرا یه عده اونطوری برداشت کردن ازش و شما رو مجبور کردن توبه نامه بنویسید فقط به خاطر اینه که :هرکسی از ظن حود شد یار من
    خواستم بگم که قلم شما گویا هست به اندازه ی کافی که حتی کسی مثل منم دقیق متوجه منظورتون میشه.
    به دل نگیرید و ادامه بدید

  • 182. امیر علی در ۲۰ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۷

    بابا گلابی ، بابا کار درست ، بابا نادم .

  • 183. تارا و طنین در ۲۰ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۲

    سلام دوست عزیز مطالب جالب و قشنگت را خواندم موفق باشی

    لطفا به کلبه تنهایی من هم سری بزنید و حرفهایم را بخوانید و پندی نصیحتی سخنی

    بگویید که در ادامه راه زندگی کمکم باشد منتظر شما بزرگوار هستم

    اگر مایل به تبادل لینک بودید مرا با نام تارا و طنین لینک کنید و بگویید شما را با چه

    نامی لینک کنم ممنون و سپاسگزارم

  • 184. ارغوان در ۲۰ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۶

    این وبلاگ واقعا خوردنیه!!حتما توی اکادمی کرگدن اگر اول نشوید ۲وم میشوید!

  • 185. یک عدد وکیل نیمه دیوانه در ۲۰ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۲

    نگا کن تروخدا گلابی
    چطور ۱۰ ها خط و دو پست ارزشمند رو هدر دادی…
    چطور دلت اومد به این مسله ی پوچ و تهی بردازی و هی بشینی از این و اون و از کامنت این و از عقیده ی اون یکی و از وبلاگ این و از کیف قاپی اون و از حرف روزبه بگی
    بشین عین آدم نه ببخشید عین گلابی حرفه خودتو بزن
    وایه کی حرص میخوره
    به ما چه تو چند تا وبلاگ میخونی چند تا نمیخونی
    به ما چه که یارو داره دروغ میگه یا راست
    بااب محیط محیط خودشه
    چیکارش داری
    حرفای گلابی وار خودتو ادامه بده
    آره از لنگ و پاچه ی جسیکا بگو
    به والله بهتره

  • 186. یک عدد وکیل نیمه دیوانه در ۲۰ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۳

    اگه میبینی من غلط املایی دارم چون اینجا کامپیوتر کتابخونه ی یونیه و همه واسه سرچ پایان نامه اومدن
    غلط دارم که دارم تو به عمق مطلبم توجه کن

  • 187. متخیل در ۲۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۸

    این وبلاگ «روزنوشت‌های یک کیف‌قاپ» در پست قبلیتون رو نتونستم پیدا کنم. میشه لینکش رو بهم بگین؟

    ————————-
    فکر نکنم واقعاً چنین وبلاگی وجود داشته باشه، منم نگفتم چنین چیزی هست که!

  • 188. sharare در ۲۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۸

    kheili tulani minevisi, adam nemikeshe ta tahesh bekhune

  • 189. بهار در ۲۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۸

    امیدوارم لااقل توهینی نشنیده باشید که تصمیم گرفتید این پست رو بنویسید.
    من که گفتم موضوع همون بت هست، میخواستید یک بتی رو بشکنید، اعصاب خودتان هم شکسته شد. سخت نگیرید.

  • 190. کاسنی! در ۲۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۰۶

    آقا اولی برازنده ی شما و گفت و چای عزیزه. من به اون پست لینک داده بودم و شما نداده بودین وگرنه الان من تو جای سوم بودم. دم شما گرم :-)

  • 191. سمیه در ۲۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۵

    موسیو نمی دونم این رو شنیدی یا نه
    ولی راجع به این لینک کشته شدن رادرانر من خونده بودم که پسر دیوید بکهام عاشق این کارتون و کایوت بوده و خیلی از این موضوع دپسرده شده بوده که همش کایوت میترکه! واسه همین باباش به کمپانی سفارش این قسمت رو داده که کایوت برنده شه!!!!! فک کن!!!!!!!!!!!!!! :دی

    ————————-
    همین‎طوره که گفتی… دو دقیقه‎ی آخر یکی از قسمت‎ها رو تغییر دادند که این‎جوری بشه و البته اون قسمتی که تغییرش دادند هم موجوده!

  • 192. ساناز در ۲۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۵

    آقای گلابی
    فکر کنم کوچکی و بزرگی آدمها نسبیه و به رفتارشون با ما بستگی داره.چون من تو لیست شما هم آدمهایی رو می شناسم که از نظر من آدمهای کوچیکی هستن .

  • 193. ویرجینا ولف در ۲۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۷

    این سیخه که تو عکس گلابیه چوبشه ساقشه چیه؟
    این جهت داره. چشمو میبره به سمتی که هیچ اتفاقی نیفتاده و لازمه که میرور بشه ینی تو آینه دیده بشه.
    بازم عاقلان دانند…

  • 194. باز باران... در ۲۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۰

    سلام
    اینقدر تلاش نکنید، همون اول کاری معذرت خواهیتون رو قبول کردیم!!!
    راستی باید بگم این روزا و با این وضع زندگی هر روز چندین بار به غلط کردن می افتیم، زیاد ناراحت نباش…

  • 195. آذین در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۵

    گلابی لینک سیب زمینی خورا رو حذف کردی؟یهو چی شد؟وبلاگشم که حذف شده!

    ————————-
    متأسفانه خبری ازش ندارم، در حقیقت به‎خاطر همون حذف وبلاگ بود که مجبور شدم لینکش رو حذف کنم…

  • 196. خانوم میم در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۸

    گاهی بعضی حرف ها … جملات … یا چیزهایی که فکرش راهم نمیکنی دل میبرند به سادگی …
    و برای باز کردن چیزهایی که گاهی هیچ نیست انگار و هست و نمیتوانیش بگویی اش دست . پا میزنی … و این هست و بارها و بارها هم به وقت وقوع نظاره می کنی اش ! …
    گاهی میخواندمت … به سکوت … دوست داشتم این پست را … بی پردگی اش را … و واقعیت درونش را هم …
    همین

  • 197. یاسمین در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۲

    سلام سایت فرارو به مطلب پست قبلی شما لینک داده،پست قشنگی بود.

  • 198. حمید در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۰

    سلام ، اگه یکی خواست واست خصوصی پیام بذاره چیکار باید بکنه ؟

    ————————-
    یا از فرم تماس استفاده کنین یا همین‎جا کامنت بذارین و اولش بنویسین «خصوصی»!

  • 199. ساده در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۳

    خیلی وقته که میام مطالبت رو میخونم. میدونی از کی ؟(به کسر کاف ) اوووووووووووووه! از خیلی وقت پیش !
    نظر ندادنم هم اتفاقا بر میگرده به پست قبلیت که من وقتی بهش سر زدم هنوز به افتخار نظر صدمین نفر ناءل(ناعل؟ نایل ؟امان از تایپ زبان شیربن فارسی ) نشده بود.
    دلیل نظر ندادنم هم این بود که :‌ بابا !این موسیو انقده سرش شلوغه که ما رو داخل وب حساب نمیکنه که! اما تو دلم کلی دری ری ری راه انداختم …ادامه مطلب در کامنت بعدی …

  • 200. ساده در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۹

    و حالا اومدم بی رو در واسی بگم موسیو :کدوم وری هستی ؟
    از اونا که حرف خودشونو میزنن…یا اونا که حرف دیگرانو میزنن ؟
    یا اونا که به خاطر خوش امد دیگران حرف میرنن؟
    چند حالت داره :
    اگه حرف خودتو نوشتی به قول یارو گفتنی خیر و برکت !
    اگه خرف دیگرانو نوشتی …خوب شاید کار خوبی کردی .چون اصولا آدمها گاهی حرف خودشونو نمیزنن چون نا بلدن
    اما آگه به خاطر خوش آمد دیگران گفتی ( که این پستت با عرض شرمندگی اینو میگه -اما اون موسیو که من میشناسم کجا و این سیبل خوشگل آماج حرفا کجا ؟)باید بگم بر عکس پست قبلت عمل کردی…نمیدونم ….بدت که نیومد؟هاااااان؟

    ————————-
    نه، بدم نیومد… از اونا هستم که سعی می‎کنن حرف خودشون رو بزنن. حقیقت اینه که خوشامد دیگران خیلی برام اهمیت چندانی نداره و حقیقت بعدی اینه که حوصله ندارم دلایل نوشتن این پستم را خیلی باز کنم!

  • 201. ramin در ۲۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۱

    kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii harfat be delame man hamin alaan linket kardam toham…………aakhe mikham ba ham iran ro beparastim

  • 202. جاناتان لوینگستون در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۵

    آقا ما آمدیم و از این نوشته ذوق مرگ شدیم و سر درد دلمان باز شد و شروع کردیم به سخنرانی و یادمان هم رفت اسممان را قید بفرماییم با وجودی که خودمان منتقد کسانی هستیم که بی نام و نشان مطلب می نویسند اما موقع ارسال به نظر میرسد که نا پدید شد….. یا به شما ارسال شد و شما تایید می فرمایید؟ به هر حال ایام به کام! فعلا که بدجوری در ذوق اینجانب …. پدید آمد!

  • 203. جاناتان لوینگستون در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۶

    نمی دونم که توی دویسسسسسسسست و یک نظر؛ نظر ما دیگه به سمع کسی میرسه یا نه!! اما به هر حال ما هم افاضه می کنیم!!
    موسیو گلابی جان!! زیاد جدی نگیر این جماعت رو! دفعه اولی که شروع به وبلاگ نویسی کردم ذوقم این بود که دوستام میان می خونن و نظر میدن. کم کم احساس کردم که یه کمی مشتری برای وبلاگ بد هم نیست. پس رفتم و یه جاهایی نظر انداختم و خداییش اینطور نبود که فقط دنبال تبلیغ باشم ها… نه! خلاصه سرت رو درد نیارم. مدت زیادی نگذشت که دیدم نه ه ه … انگار ماجرا یه جور دیگه است. یه دفعه میدیدم صفحه پر میشه از نظرهای بی نام و نشان که همش دنبال به قول خودشون انتقاد اما در واقع “فحش” دادن های محترمانه ای هستن که من اسمش رو میذارم “قضاوت”. تو یک کلمه می نویسی “اینجا هوا زیاد آلوده نیست و در تهران هوا کمی آلوده بود” میبینی صد نفر نظر دادن که تو “از خود بیگانه” “خود باخته” “غربزده” “فرنگ ندیده” “اضمحلال هویت شده” “توهین کننده”… خلاصه! دهن ما به خدا سرویس شد! گفتیم از شر قضاوت های آدم ها به سرزمین دیگه ای پناه ببریم اما مردمان سرزمینمان هیچ کجا دست از سر اینجانب بر نمی دارند….

    به هر روی… دل پری داشتیم و جایی نمی یافتیم که عقده دل بگشاییم!!

    پایدار باشی

    ————————-
    آقا مگه می‎شه کامنتا رو نخونم؟ بدون خوندن که نمی‎تونم تأیید و ردشون کنم. لازمه‎ی اِعمال دیکتاتوری در بخش نظرات اینه که بخونمشون!

  • 204. سوری در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۰

    حرفهای پست قبلت عالی بود ودرست .



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه