مطالب منتشر شده در «اسفند ۱۳۸۸»
این روزها تمام وبلاگنویسها میآیند توی وبلاگشان و سال نو را بههر نحوی که شده توی چشم و چال خوانندگانشان فرو میکنند… خواستم خلاف جریان آب شنا کنم و اصلاً بهروی خودم نیاورم که داریم وارد سال جدید میشویم، آخرش هم نشد که نشد. یعنی توی همین چند روز آنقدر پیام تبریک و قربانت بروم و ماچ و بغل نثارم شد که فکر کردم بهتر است خودم هم یک پستی به مناسبت شروع سال جدید توی وبلاگم بگذارم. هم برای تبریک متقابل به آنها که لطف داشتند و آدم حسابم کردند و تحویلم گرفتند؛ هم برای تبریک به آنهایی که اصلاً بهروی مبارکشان نیاوردند که روزی رفاقتی با ما داشتند. ذات خبیثم خواست از این طریق یکقدری هم آنها را شرمنده کرده باشد! بگذریم…
چند روز پیش یادداشت کوتاه داریوش مهرجویی را خواندم که اینطور نوشته بود:
این روزها خیلی حال و حوصله ندارم که بخواهم فکر کنم چه باید کرد. خیلی خلاصه و مختصر میگویم:
به اهداف من کار نداشته باشید. شما ناامید نشوید. بهتر است صبحها کمی زودتر از خواب بیدار شوید و به خورشید کمجان بهار نگاه کنید که با ولع میتابد. بیخیالِ آنچه گذشت به فردایی فکر کنید که باید ساخت و روزهایی که باید رقم زد. کتاب بخوانید، درس بخوانید، نگذارید این ذهن بیچاره گوشهی تنتان خاک بخورد. همین که یاد بگیرید و همین که بفهمید همه چیز عوض میشود. حتی اگر خورشید کمجان باشد، حتی اگر نتابد، حتی اگر حالتان خوش نباشد، همین که میفهمید یعنی اینکه برندهاید. ما هم مبارزه میکنیم که برنده باشیم…
باور کنید که داریوش جان (مهرجویی را عرض میکنم!) حرف دل من را زده و چیزی نمانده که بخواهم به حرفهایش اضافه کنم، منتها با شناختی که از شما دارم مطمئنم که دارید توی دلتان میگویید چه آدم تنبل و تنپروری. آره، بعضیهایتان از کلمهی دیگری استفاده میکنید، این را هم میدانم! بههرحال هیچکس فحش خوردن را دوست ندارد، پس این هم چند خطی از طرف خودم!
پیشاپیش سال نو مبارک. صبور باشید و شادی کنید. بهترین آرزوها را برایتان دارم.
خدا جان! تو هم اگر خودت کلاهت را قاضی کنی میبینی حال و روزمان خوش نیست. بههرحال نمیخواهم قربان صدقهات بروم، مستقیم میروم سر اصل مطلب… بیزحمت «حول حالنا الی احسن الحال»!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان
۱۲۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۸ اسفند ۱۳۸۸ | ساعت ۲۲:۰۹
جای شما خالی دیشب افتادیم بهجان آجیل عید و به طرﻓﺔالعینی همه را بلعیدیم. آخرش فقط چندتایی تخمه ماند که دیگر میلی به خوردنش نداشتیم. دروغ چرا، آن اولش هم که تخمهها را میخوردیم بهخاطر این بود که قاطی پستهها و بادام هندیها بیرون میآمدند. یکجورهایی توی رودربایستی میماندیم!
اوضاع قاراشمیشی بود. از یک طرف دندانهایم داشتند بهفنا میرفتند، از طرف دیگر کنترلی روی خودم نداشتم و نمیتوانستم دست از خوردن بکشم. حتی آن دانههای آخر هم مدام چشمک میزدند و رسماً میگفتند «بیا منو بخور»… خب تعارف که نداریم. تمام آن بادامهای هندی کج و کولهی فرفری احمق با دلبریهایشان بهچشم من صاف و صوف میآمدند، قدشان بلند بود و ناخنهایشان را هم مانیکور کرده بودند! حملهور نشدن به این دافها چیزی توی مایههای تقوای الهی میخواست که نداشتم!
تنها چیزی که باعث میشد یک وقتهایی سرعت خوردنم کم شود صدای خرچ خرچی بود که پدرم تولید میکرد… از موقعی که یادم هست با صدای غذا خوردن آدمها (و بهخصوص پدرم) مشکل داشتم. آنموقع که عقلم کمتر میرسید از سر میز بلند میشدم، همانطوری گشنه و تشنه. بزرگتر که شدم فهمیدم نباید خودم را قربانی کنم، بهجایش شروع کردم به غرغرهای زیر لب… چقدر هم به غرغرهایم توجه میشد!
قبول دارم، اوایلش زیادی حساس بودم و انتظار داشتم که خوردن خیار هم بیصدا باشد اما الآن چیز زیادی از پدرم نمیخواهم. بهخدا هورت کشیدن غذاها را هم تحمل میکنم، همینکه از سیبزمینی پخته و پرتقال صدا در نیاورد راضیام میکند!
البته غرغرهایم هیچوقت تأثیری در بهبود شرایط نداشته چون هنوز هم با صدای غذا خوردن اکثر آدمهایی که میشناسم مشکل دارم… اما اتفاق بامزهای که تازگیها افتاده این است که بعد از این همه سال استقامت در راه اعتراض به صدای غذا خوردن دیگران، یکی روی دستم بلند شده و به خودم هم اعتراض میکند… راستش چند وقتیست که مادام گلابی صدای آدامس خوردنم را تبدیل کرده به یک چوب محکم که در مواقع لازم توی سر و صورتم بکوبد. صداهایی که از آدامس من میشنود حتی خودم هم نمیتوانم بشنوم!
اصلاً بگذارید یک اعترافی بکنم… من لُنگ انداختهام. اینطور که پیش میرود توی زندگی متأهلی باید یک گوشهای کز کنم و کشمش و توت خشک بخورم تا سر و صدا بلند نشود!
پینوشت:
ول کنید شعارهای نظام مردسالار بیخاصیتی که خانمها را ضعیفه میداند. قبلاً هم گفتهام که ضعیفه بودن آدمها هیچ ربطی به کت و کول و پشت بازو ندارد… این اتفاقات روزمره است که ضعیفه بودن آدمها را تعیین میکند!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۱۴۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ | ساعت ۲۳:۰۳
من دیروز یک خبطی کردم و خواستم خیر سرم چهار کلمه حرف حساب بیغرض و مرض بزنم. اولش خوب بود. کامنتها را که میخواندم خوش خوشانم شده بود. هر کسی داشت نظرش را میگفت. حالا مخالف یا موافق بالاخره گپ میزدیم و حال میکردیم… اما کمکم سوء تفاهمها شروع شد. از یکجایی بهبعد بعضیها آمدند و حرفهایم را به تمام وبلاگنویسهایی که لینکشان در کنار وبلاگم نیست تعمیم دادند.
نمیدانم اینکه بنویسم «پشیمانم» حق مطلب را ادا میکند یا نه. شاید یکی دلش بخواهد «غلط کردم» را از دهان من بشنود و یکی دیگر به این هم راضی نشود! البته پشیمانیام بهخاطر نوشتن پست قبل نیست چون هنوز هم روی مواضعم هستم. پشیمانم چون وقتی نمیتوانم کلمات را جوری بهکار ببرم که حق مطلب ادا بشود اصلاً غلط میکنم که دست به نوشتن چنین چیزهایی میزنم!
خیلیها چپ و راستم کردند که چرا از «کوچک» و «بزرگ» برای آدمها استفاده کردم. یکجوری گفتند که انگار من آدمها را از نظر قدی یا جایگاه اجتماعی با هم مقایسه کردهام، والله اینجوری نبود! از نظر من تمام آدمهایی که جرأت اعتراف به اشتباهاتشان را دارند میتوانند آدمهای بزرگی باشند، ربطی هم بهشغل و قد و وزن و اینجور مسائلشان ندارد! از طرف دیگر منظورم از بلاگرهای بزرگ آنهایی بودند که روزانه چندهزار نفر وبلاگشان را پیگیری میکنند و روزشان بدون خواندن آنها شب نمیشود… از واژهی «بزرگ» در مورد این وبلاگها استفاده کردم چون دایرهی لغاتم آنقدر وسیع نبود که بخواهم بگردم و چیزی پیدا کنم که چنین مفهومی را برای خواننده تداعی کند…
تمام حرفم این بود که خیلی از آدمهای بزرگ، وبلاگ کوچکی دارند و برعکس. میخواستم آخرش به اینجا برسم که آدمهای بزرگ ارزش بیشتری از بلاگرهای بزرگ دارند. نه قرار بود فرد خاصی را متهم به دروغگویی کنم و نه قرار بود لینکهایم را بهعنوان پیامبران دنیای مجازی به خوردتان بدهم! بدون شک هزاران وبلاگنویس دیگر هستند که اسمشان در کنار وبلاگم نیامده اما آدمهایی بزرگ و قابل احترامند. این چند نفر را هم بهعنوان مثال گفته بودم و بهقول معروف فقط مشتی بودند نمونهی خروار… همین و همین!
الآن هم برای حُسن ختام ماجرا لطف کنید و صمیمانهترین «غلط کردم»های منرا بپذیرید! پشت دستم را داغ کردم که دیگر از چنین موضوعاتی ننویسم. از این بهبعد سراغ چیزهای کم دردسرتر میروم… اصلاً خجالت را میگذارم کنار و توی وبلاگم در مورد لنگ و پاچهی جسیکا آلبا حرف میزنم، گهگداری هم پای جورج کلونی و جانی دپ را وسط میکشم که مخاطبم عامتر شود، به لطف خدا و کمک شما ظرف یکی دو ماه مخ هر سه تا را هم برایتان میزنم!
پینوشت:
روزبه در فیسبوک کامنتی برای پست قبلیام نوشته: «آدمها معمولاً خیلی خوب نیستند. قرار هم نیست که باشند. منم گاهی لجم میگیرد از آدمهایی که ژست معصومانهای بهخودشان میگیرند، آدمی که انگار تا حالا هیچ احساس آنچنانی نداشته و از صبح تا شب توی احساسات عمیق فلسفی دست و پا میزند و یا بهاندازهی یک بچه گربه ساده است. آدمها را همانقدر که بد هستند بیشتر دوست دارم.» و این دقیقاً همهی آن چیزی بود که خودم را خفه کردم تا توی دو تا پست بنویسم، آخرش هم نتوانستم!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه
۲۰۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۲ اسفند ۱۳۸۸ | ساعت ۲۳:۵۶