تحولات مامانی، شرایط بحرانی!

مادر من یکی از وسواسی‌ترین آدم‌های دنیاست. هر روز صبح سراغ یک جای خانه می‌رود و دو سه ساعت همان‌جا را ضدعفونی می‌کند. متأسفانه از این کار به‌شکل عجیب و غریبی هم خوشش می‌آید! تا جایی که من می‌دانم شصت درصد از ذهنش همیشه درگیر نظافت جاهای مختلف خانه است، حالا شاید یکی دو درصد کم‌تر یا بیشتر… احتمالاً بیشتر!

نزدیکی‌های عید که می‌شود با انواع و اقسام پاک‌کننده‌ها به‎جان جاهای مختلف می‌افتد و در این راه به هیچ‌کس و هیچ چیز رحم نمی‌کند، اگر لازم ببیند ما را هم پرت می‌کند توی سطل آشغال! البته این نزدیکی‌ها عید را که گفتم شما حوالی آبان و آذر در نظر بگیرید؛ چون وارد اسفند که می‌شویم هر روز غر می‌زند که عید شد و هیچ کاری نکردم! داخل پرانتز یک چیزی بگویم. چند سال قبل فکر می‌کردم شاید در مورد عیدی صحبت می‌کند که توی اسفندماه است و ربطی به عید نوروز ندارد. بعداً رفتم و در مورد تمام عیدهای اسفندماه در فرهنگ‌های مختلف تحقیق کردم و دیدم در این فاصله توی جزایر کولونیا و پانتابینوتا هم عیدی نداریم! بگذریم…

نمی‌دانم توی عمرتان آدم وسواسی دیده‌اید یا نه. این‌جور آدم‌ها معمولاً کار هیچ‌کس غیر از خودشان را قبول ندارند، خب مادر من هم یکی از همین‌ها. هر بار که با اصرار و خواهش قبول کرده کارگر بگیریم آن‌قدر «ایش ایش» کرده که کارگر بیچاره رفته و پشت سرش را هم نگاه نکرده… البته بیچاره‌تر از آن کارگر ماییم که بعد از رفتنش مجبوریم سخنرانی مبسوطش در مورد تمیزی را گوش کنیم و جایی هم نداریم که برویم و پشت سرمان را نگاه نکنیم!

به‌هرحال خوب یا بد مادرم چنین آدمی‌ست، همه هم می‌دانند… تا این‌که امسال اوضاع یک‌قدری تغییر کرد. مادرم یک شب خوابید و وقتی بیدار شد پیشنهاد کرد که چند تا از فرش‌هایمان را به‌قول خودش دست قالی‌شویی‌های کلاهبردار بدهیم. پیشنهاد حسابی و به‌جایی بود که تمام خانواده از آن استقبال کردند.

یک‌سری کارهای دیگر هم کرد که حالا نمی‌خواهم زیاد وارد جزئیاتشان بشوم. نه حوصله‌اش را ندارم و نه اصولاً به شما ربطی پیدا می‌کند! اما مهم‌ترین کارش ـ‌که به شما ارتباط دارد‌ـ این بود که در یک تحول ناگهانی اعلام کرد کار کردن من‌را قبول دارد و امسال چند تا از کارهای خانه را من باید انجام بدهم. کارهای مورد نظرش را که گفت آسان‌ترینش یک چیزی در حد شکستن رکورد دوضرب حسین رضازاده بود، دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید!

خب از شما چه پنهان، توی این سال‌ها همه‌ش کارهای فکری کرده‌ام و عادت به کارهای یدی ندارم. حالا در این روزها که عین ژان والژان با بلند کردن وسایل سنگین و کارهای انسان‌دوستانه می‌گذرد به‌شدت احساس مظلومیت می‌کنم و حس می‌کنم که کوزتی بیش نیستم. درست است که کوزت دختر بوده اما با این وسایل سنگینی که من بلند می‌کنم تا یکی دو سال دیگر عملاً کارایی خودم را از دست می‌دهم و خود کوزت می‌شوم! البته خودِ خودِ کوزت هم که نه، یک چیز خاصی می‌شوم که می‌شود اسمش را گذاشت کوزت دُم‌دار! هرچند باید نیمه‎ی پر لیوان را هم دید، فکر می‎کنم نژاد من بهتر باشد!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


موسیو گلابی | ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۰۰

دیدگاهتان را بنویسید

بازتاب این پست  |  اشتراک دیدگاه‌های این پست از طریق فید



  • 1. پناه در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۳

    خب خدا رو شکر با اینکه مامان من هم مثل مامان تواِ ولی گوش شیطون کر هنوز کار کردن منو قبول نداره D: پس هنوز جای شکرش باقیه :)
    کوزت دم دار D: البته ناگفته نمونه که نژاد کوزت خیلی بهتره P:

    ————————-
    نه، نفرمایید تو رو خدا!

  • 2. SDF در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۸

    آها این جور مواقع است که آدم دلش می خواد خودشو از یه جایی پرت کنه.. موقعی که مامان آدم رسمن اعلام می کنه که من کار کردن تو رو قبول دارم… چه می کشی موسیو! خدا صبرت بده+ قدرت

  • 3. ناشناس در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۹

    you are the one !

    That was perfect : kozete dom daar

  • 4. SDF در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۹

    آها این جور مواقع است که آدم دلش می خواد خودشو از یه جایی پرت کنه.. موقعی که مامان آدم رسمن اعلام می کنه که من کار کردن تو رو قبول دارم… چه می کشی موسیو! خدا صبرت بده+ قدرت

    این چرا میگه دیدگاه تکراری شناخته شد.. تهش یه * می ذارم..عمرا دیگه تکراری باشه یه ۲۰۱۰_ هم برای محکم کاری

  • 5. Miel در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۰

    واااااااااااااااااای مامان وسواسی خیلی سخته. ما هم یه نمونه اش رو در نزدیکیمون داریم.
    درکت میکنم خیلی.
    خدا صبرت بده کوزت جون :دی

  • 6. بانوی نقره ای در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۳

    :)))))))))

  • 7. ماه مون در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۷

    اوخی مواظب باش کمر درد نگیری موسیو یه تحقیقی بکن ببین وسایل سنگین رو چه جوری بلند می کنن.

  • 8. شهرزاد در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۷

    چشممان روشن!! اقا گلابی خان(بر وزن اقا محمد خان) کزت شدی؟!!!!!

    باید از مامانت بپرسم ببینم کارت چطوره؟اگر خوب کار می کنی ،شب عیدی نونت در روغن خواهد بود! :))))

  • 9. مهرداد در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۹

    جالب بود والا این ننه بای بای ما خیلی رومون کار کردن تا مثه شما بشیم کوزت ولی نشدیم خدا را شکر :))
    خدا قسمت کنه ایشالا برا مادم گلابی خونه تکونی کنی :دی

  • 10. مینو در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۱

    سلام

    آقای کوزت خسته نباشید:دی

  • 11. دیلماج در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۰

    خسته نباشی کوزت خان. خدا قوت

  • 12. لیلی در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۲

    هنوز اسفند نیومده ببین چیکار کردی با ما .

    غصه دار شدیم.

    از خونه تکونی دم عید متنفرم.مخصوصا پاک کردن شیشه ها.:(

    اصطلاح کوزت دم دار خیلی با نمک بود.

  • 13. مادام بی نام در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۳

    ۲ روزه نشستم از اول تا اخر این گلابی دیوانه را دارم نگاه می کنم ! نه ..خدا مرگم بده.. منظورم نوشته هاشه …
    دارم خر کیف میشم بلا نسبت ِ خر !

  • 14. زودیاک در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۸

    کارهای یدی رو خوب اومدی!!:)
    البته این کوزتی که دم داره منظورت از جلو دیگه؟؟!!!:دی

    ————————-
    خودت چی فکر می‎کنی؟!

  • 15. Mrs.ZigZag در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۸

    نه حوصله‌اش را ندارم و نه اصولاً به شما ربطی پیدا نمی‌کند! این نمی‌کند باید بشه می‌کند موسیو D:

    ————————-
    مرسی، اصلاح شد :)

  • 16. Mrs.ZigZag در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۹

    اون کوزت دم‌دار عالی بود ((:

  • 17. علی در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۸

    salam
    qashang bood

  • 18. پریا در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۴

    آدم مگه زیر بار وسایل سنگین کارایی شو از دست میده؟! :D
    اینجوری باشه که همه ی وزنه بردارا رو طلاق میدن :D:D

    ————————-
    فکر می‎کنین چرا رضازاده بدو بدو رفت عروسی کرد؟!

  • 19. نسرین در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۴

    خب عوض همه جا بوی آب و تمیزی میده ! مادرتون از اون پوست نارنگی هایی که درون کشوت جا خوش میکنه خبر داره آیا ؟ اگر نه من برم خبر بدما ! D:

    ————————-
    از اتاق من یه مقدار ناامید شده راستش!

  • 20. صفورا در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۷

    پس جلو جلو واقعا خسته نباشی!. البته طوری نیست یه ورزشیم برات میشه بسه ورزش فکری یه کمیم ورزش به قول خودت یدی یه کمکیم به مادرت کردی گلابی جان.(:

  • 21. نگین در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۹

    موسیو کوزت دم دار !

    خیلی باحالی … هر دفعه که اینجا میام چشمم میخوره به یه قسمتی از نوشتت و تا مدت ها باعث خندیدنم میشه !!

  • 22. بهار(سلام تنهایی) در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۵

    من که از کارهای کلفتی خانه اصلا خوشم نمی آید ..ولی چاره ایی نیست که با هر جان کندنی است انجام می دهم ….همین وسواسی بودن مامان جانت بوده که شما تا این سن کمکی بهش نکردین و حالا امسال که چهارتا وسیله رو اینور و اونور کردی فکر می کنی کزت شدی و اینا …
    من که از همین الان گردگیری و کارای مربوط به اتاق سپهر را به خودش واگذار می کنم …فکر کنم سپهر آرزو داشته باشه مامانش وسواسی باشه و کاری نکنه!!!!

  • 23. aram در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۵

    منم دلم میخواد کارای عیدم رو شروع کنم!!!

  • 24. تنها در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۱

    آخ گفتی. مامان منم همیشه خدا داره خونه رو تمیز میکنه باز هم میگه تمیز نیست. سالی چندبار خونه تکونی میکنیم. کار کارگر هم قبول نداره. یعنی بعد از کارگر ما بیچاره ها کارمون شروع میشه.
    جا داره از همینجا فرا رسیدن ایام خونه تکونی آخر سال را به خودمون تسلیت بگم.

  • 25. تلخک در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۵

    موسیو انقد مظلوم نمایی نکن! پاشو پاشو جمع کن!

  • 26. یک شیرفروش در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۶

    دست مادر شما درد نکنه که باعث شد چشم ما به پست موسیو روشن بشه :دی

  • 27. آنارام در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۹

    با این حساب تویه بیلبوردا جای رضا زاده باید عکس یه گلابی قوی هیکلو بذارن که هوایجوری داره آب میره

  • 28. کلبه دنج در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۸

    ببخشید شما دم عید از جاهای دیگه هم کار قبول می کنید؟
    D:

    مامان من کار منو قبول نداره، ولی گفتم شاید شما کارتون خفن باشه، قبول کنن.

  • 29. یه پسر جوون در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۴

    سلام موسیو جان . منتظر پست وقایع اتفاقیه بهمن بودم
    این دوستت رو که فراموش نکردی ؟!
    کوزت دم دار ! :دی

  • 30. پناه در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۸

    راستی منظورت از کارهای فکری همون بازیه شطرنج و ایناست خدای نکرده؟ :)

    ————————-
    شطرنج چه ربطی به فکر داره آخه؟!

  • 31. نونوش در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۱

    ثلام! پس سرگرمه خونه تکونی هستی که آپ نمی کنی!راستش منتظر بودم فردا آپ کنی!دیگه عادت کردیم!
    مامان من !کارگر میگیره!خودش دوبرابر کارگر کار میکنه!تازه قبلن ترها که ظرف می شستم!بعد از من یواشکی می رفت دوباره ظرفا رو آب میکشید! هرروزم تی(طی)! دستشه تو آشپزخونه!حالا خوب شده!البته نمیشه نقش دولت و فرهنگ سازی و اینا رو نادیده گرفت!همینجوری!!!!!!!!!!!!

  • 32. لاغر در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۱

    با حال بود

  • 33. دختر پرتقالی در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۳

    طفلی. حالا بشین و غصه اون روزایی رو بخور ه مامانت کار کردن ات رو قبول نداشت. ببین چه خوب بودن

  • 34. مربم در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۴

    جالب نبود

  • 35. manil khanoomi در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۱

    با نمک بود

  • 36. dhsd در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۶

    ای داد!!!!
    که شما حتی اگر کوزت هم بشوید باز هم دست از ن‍ژاد پرستیتان بر نمی دارید
    خوب بنا بر این حقتان است
    ایول به مادرتان

  • 37. amir در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۸

    اصلا آقا کزت یه توطئه تاریخی بوده و ظاهرش دخترونه بوده اون موقع ها،وگرنه همه کزت ها مذکرن.خیلی هم منحصر به فرد نیستی.کزت دم دار زیاده!!

  • 38. رویا(یادداشتهای یک ذهن مشنگ) در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۳

    خب خدارو شکر که من یه چاییه درست درمونم بلد نیستم بریزم وگرنه به سرنوشت تو دچار میشدم چون مامانه منم دقیقا همین جوریه ،البته خب چون کاره منو قبول نداره منم خود به خود هیچ کاری بلد نیستم

  • 39. ایده در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۱

    غر نزن
    کمک کن

  • 40. بازباران... در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۸

    سلام
    اصلاً یاد عید و گردگیری نبودم!!! خدا به دادمون برسه با مادر جان و این همه کار!
    باید راهی برای در رفتن از این اوضاع پیدا کرد…

  • 41. لیلا در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۱

    خدا رو شکر مامان من اهل این حرفا نیست و به خاطر کارمند بودنش زیاد در بند بشور و بساب نیست هرچند اونم از بهمن اعلام میکنه عید شد هیچ کاری نکردم!

  • 42. نیلوفر در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۰

    کوزت دم دار :))

  • 43. عالیه در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۵

    قبلا انقده ناشکری کردی که حالا مامانت کار کردن تو رو قبول داره! :))

  • 44. پناه در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۲

    دلم واسه روزی که گفته بودی وبلاگ رو می بندی تنگ شده بود رفتم آرشیو مهرماه. می خواستم نظرات اون پست رو هم بخونم ولی نبود چرا؟ فقط نظرات اون پست نبود! :(
    از اونجایی که تو دو تا پست بعدیش گفتی امیدواری کامنت های مربوط به اون پست خداحافظی به پست های بعدی نرسه این کامنت رو خصوصی کن ولی آخه منی که می خواستم تجدید خاطره کنم با اون “روز بد” و “کامنت های دل آب کن” حالا چیکار کنم موسیو؟ :((

    ————————-
    چون حق با توئه خصوصیش نمی‎کنم!
    درست می‎گی، فقط کامنت‎های اون پست رو موقع انتقال آرشیوم نتونسته بودم منتقل کنم. البته مشکلش حل شده و ایشالا ظرف روزهای آینده هم کامنت‎های اون پست رو میارم و هم آرشیو پرشین‎بلاگم رو!

  • 45. کیمیا در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۲

    این مامانا همشون عین همند! تا جزیی ترین جای خونه که حتی دیده نمی شه را هم می خواند تمیز کنند!
    سخت نگیرید ،برای آیندتون خوبه که کمی کار کردن بلد باشید!

  • 46. رها در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۳

    خیلی بد است که خانمهای ما هنوز نمی دانند که یک کار سنگین یدی! امکان دارد در جا یک ژان والژان را با تمام یال و کوپال به کوزت تبدیل کند! تازه موسیو تو در نهایت به قول خودت به نوع دم دار کوزت تبدیل می شوی ولی چندی پیش از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان که در باشگاهی داشتیم با انواع هالتر و میله گفتمان می کردیم! یکی از عزیزان تازه کار نمیدانم برای قپی بود یا هر چیز دیگری یک ضرب رفت زیر ۱۲۰ کیلوگرم ناقابل اسکات پا! حالا تا اینجایش را خوب آمد چرا که به سختی تمام هالتر را از جا کند ولی وقتی رفت پایین دیگر رفت پایین! یعنی بالا نیامد! (شاید گیر کرد!)
    کارشناسان اعلام کردند که فشار مذکور! نامبرده را یک ضرب به کوزت خالص (بدون دم) تبدیل کرد!

  • 47. zizi در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۴

    khoob shod mamane man vasvasi nist

  • 48. مجتبی در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۵

    خدا بهت رحم کنه نه به خاطر کوزت شدنت بلکه به خاطر مامانت :D

  • 49. تامینا در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۸

    خب شکر خدا مشکل کارای عید به صورت کاتوره ای رشد میکنه،به هر حال خدا قوت کوزت جان!

  • 50. spthebelljar در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۲

    :)))
    وسواسی خانوم ِ عموی منِ که وقتی داره لباس مشوره و کسی زنگ درِ خونشو بزنه…تمام لباسا رو بر میگردونه تو لباسشویی و مجددا روز از نو روزی از نو …ما این خانوم را از راه دور تماشایش می کنیم فقط!!!!

  • 51. ناشناس در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۳

    Az khune tekunie eid khosham miad. Albate agar faghat nezaregar basham, dar gheire in surat motenaferam azash!

  • 52. باران در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۴

    درکت میکنم موسیو جان
    ما هم نزدیک عید با این معضل بزرگ مواجهیم

  • 53. متی در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۰۴

    وای خدا من از تمیزی عید متنفرم ! البته از بعدش که خانه تمیز و خوشگل میشه که متنفر نیستم ! فقط از کار کردنه متنفرم !
    کوزت دم دار . جالب بود . من کوزت بی دم رو ترجیح میدم !

    راستی خسته نباشید . :)

  • 54. فرناز(زلال) در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۲۵

    oخوب می دانی موسیو جان اگر بخواهی می شود اینکه جوری عمل کنی که مادرت از نظر خودش برگردد! اما از معرفت به دور است و تو هم آخر معرفتی! ضمن آنکه می شوی یک گلابی ورزیده باحال و دیگر هیچی برای داف کشی (به ضم کاف)کم نداری!
    بله….و البته که تمرین برای کمک به میسیز گلابی هم خواهد بود جانم!

  • 55. کور هفتم در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۲

    خدا صبرتون بده!!!!

  • 56. آنی(دختر ترشیده) در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۲

    خجالت بکش. بالاخره تا پارسال همین کارها رو خود مامانت می کرد دیگه. چه مردی بود کز زنی کم بود!؟

  • 57. هدی در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۸

    خدا قوت…
    امان از این بتکون بتکون های شب عید…

  • 58. رز در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۱

    تبریک به شما می گم که همیچین مادر فهیمی دارید که داره از الان کار خونه رو به پسرش یاد می ده تا در اینده به مشکل بر نخوره

  • 59. محمد در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۴

    تشکر ازتمام مادرها
    خدایی تا میتونیم باید کمکشون کنیم

  • 60. مریم در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۲

    سلام موسیوی عزیزم
    کار خوبیه که به مامانت کمک میکنی به دو دلیل مهم:

    ۱- آخه خیلی بی انصافیه اگه مامان گلابی ۲۵سال زحمتتو بکشه بعد مادام از راه برسه و حالتو ببره ، خوبه که یه وقتایی هم یه حال حسابی به خونوادئت و بالاخص مامان جونت بدی ….
    ۲- این یه تمرینه برای وقتی که مادام عزیز آزمون خونه تکونی دم عید واست میذاره سربلند بیرون بیای تا مامان گلابی هم از نیش کنایه های احتمالی عروس آیندش در امان بمونه ( به ازائ هر اشتباه از شوهر یه تیر بغض آلود به سمت مادر شوهر نشونه میره که چرا خوب تعلیمت نداده…..!!!)

  • 61. ژول در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۲

    :))
    سلام موسیو
    آخ آخ چقدر سخت! واقعا زبان قاصره برای دلداری دادن!

  • 62. اراکده در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۳

    راستی من یادم رفت بهت تسلیت بگم نهایت همدردی منو پذیرا باش این کش وارن نامرد کر خودشو کرد بالاخره :
    http://l.yimg.com/a/i/us/omg/assets/images/omg-spacer-1.0.0.gif

    جد دن خیلی واست قصه خوردم گلابی جان.. این جسیکای نامرد خیلی بی وفاست!
    عیبی نداره محکم باش!

  • 63. حامد اویسی در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۴

    این که خوبه مادر آدم وسواسی باشی و کارها رو دست هر کسی نده..!

  • 64. جودی ابوت در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۹

    سلام

    خوب من دیروز مبلهای اتاق خودم رو شستم .
    یه نفری هم جابجاشون فرمودم .
    چون به خاطر تکبر بیش از حدم همه توی خونه تحریمم کردن و باهام حرف نمی زنند.

  • 65. توپول غاز در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۷

    خیلی وقت بود واست کامنت نذاشته بودم ولی دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم!
    آخه مامانت چجوری کار تورو قبول داره؟! اگه قرار باشه تو برای عید تمیز کنی کل کارهای خونه رو هم جمع میشه میوفته واسه ۲۹ اسفند که اون موقع هم چند نفر مجبورن بیان اون کارارو انجام بدن چون تو انجام نمیدی!
    آخه تنبل لا اقل اینو واسه آشناها نگو، لا اقل واسه کسایی که باهات مسافرت اومدن نگو. یه ظرف قرار میشه بشوری، ما دیگه تا آخر مسافرت ظرف نداریم!!!!!!!!!!!!
    حالا چجوری باور کنم مامانت قبولت داره نمیدونم!!!!!!!!!!!

    ————————-
    خب کارم که تمیزه، فقط مشکل تنبلی دارم که اونم مامانم بلده چطوری درمون کنه!

  • 66. سمیه در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۲

    کاش مامان من هم اینجوری بود! ولی متاسفانه فقط کار کردن من رو قبول داره یعنی کار کردن خودشو قبول نداره :((

    دوست داشتی با تو هم همچین برخوردی می شد؟ یادمه چون از اون عنفوان جوانی این حالت وجود داشت اولین آیدیم somayehkozet بود که هک شد البته :دی

  • 67. غزل در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۳

    کوزت دم دار یه جورایی آدم و یاد نوزاد قورباغه می ندازه! البته دور از جون شوما!

    اولین باره به بلاگ شما سر می زنم و خیلی لذت بردم!

  • 68. نازخاتون در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۳

    خدا عمرشان بدهد و سایه شان همیشه بالای سر شما و بقیه بچه ها. همین کارهاست که مادرها را دوست داشتنی می کند. من البته از این تشبیه آخر اصلا خوشم نیومد!

  • 69. خانم در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۵

    اگه با بلند کردن و جابه جا کردن چند تا تکه اسباب اثاثیه شما آقایون تبدیل به کزت دم دار می شوید پس لطفا تصور کنید که ما خانوما با این همه کار تبدیل به چی می شیم؟

    یه جورایی باوسواس و تمیزی کیف می کنم

  • 70. یک محمد در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۸

    سر کوزت دم دار خندیدم. خیر بیبینی جووون!

  • 71. عسل در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۶

    آره عزیزم نژادت بهتره برای اینکه کلا نژادت مخصوص همین کارا آفریده شده
    اون کوزتم کوزت شد چون نژادش واسه این جور کارا نبود واسه همین همه دلشون براش می سوخت!!

  • 72. سلدا در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۸

    واااااااااااااااااااای کارای دم عید چقد سخته
    خدا صبرمان دهد از نوع جمیل و صدالبته جزیل( جزیل این جوریه دیگه !درست نوشتم؟؟؟؟)
    آمینش باشما

  • 73. راحیل در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۳

    البته این میل به سابیدن خونه کمی تا قسمتی تو همه ی مامان ها هست!! در مقادیر مختلف…

  • 74. راحیل در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۴

    یادم رفت بگم برات آرزوی نوروزی بی کمر درد دارم! D:

  • 75. مینا در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۸

    کوزت چرا؟؟؟
    شما به مادرتون بگین که می خواهین تنها کار کنین و ایشونو بفرستین خونه فامیلاتون .
    بعد از این جسیکا آلباها و امثالهم کمک بخواهین ، با چند تا وعده وعید ، یه روز شاد و به یاد ماندنی خواهید داشت . تازه مامانتون هم خوشحال میشن.
    فقط خواهشن خونه رو یادتون نره تمیز کنین.

  • 76. هیوا در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۵

    کوزت به خود نپوشید این خرقه ی می آلود!!!

  • 77. ساژیه در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۶

    سلام.کاش یه روز یاد بگیرم هم نیمه ی پر دیدن هم کارای یدی :)

  • 78. صدف کدر ( همسایه دریا ) در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۹

    بر عکس مامان من! خدا بدادتون برسه واقعا. مامان شلخته یا بی نظم ( مامان خودمو نمیگم ) بهتر از مامان وسواسیه! اونوقت فوقش شما هر وقت دلتون خواست پشت سرش راه میرین تمیز میکنین و یا دلتون نخواست نمی کنین!
    ببین تو هم مواظب خودت باش. چیزیت نشه طلاقت بدن.

  • 79. ماندانا در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۰

    قربونه کوزت برم من :-)

  • 80. یک عدد جوجه در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۳

    خیلی کم تشریف فرما می شوید قربان.دلمان برای پست های قشنگتان تنگ شده.موفق باشی

  • 81. کوچه نادری در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۰

    منم خیلی تمیز می کردم. زیاد. کمرم که درد گرفت یواش یواش خانه را گرد و خاک برداشت و برد. حالا دعا دعا می کنم کسی بیاید و کمکم کند. هل من ناصر ینصرونی؟

  • 82. فاطمه در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۹

    سلام !
    پس بگو چرا خیلی دیر به روز شدی . پا به دوران جدیدی از زندگی خودتون گذاشتید و دارید به مرحله کوزت شدن نزدیک میشید. حالا ما باید شما رو به چه اسمی صدا کنیم؟
    موسیو گلابی؟
    موسیو کوزت؟!
    کوزت گلابی؟
    گلابی دم دار؟
    کوزت دم دار؟
    موسیو دم دار؟
    کوزتی که قبلا موسیو گلابی بود؟
    موسیو گلابی که دمشو قیچی کرد و کوزت شد؟؟؟
    تکلیف ما رو روشن کن.
    زود! تند! سریع! تا بیش از این قاطی نکردم.

    ————————-
    شما هر کدومو که بگین اشکالی نداره، خودم می‎فهمم که دارین در مورد من صحبت می‎کنین!

  • 83. گمنام مفقودالاثر در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۰

    ایشالا که کوزت نمی شوید ! فوقش دیگه بشی تناریده ببخشید تناردیه !

  • 84. غریبه در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۶

    ببخشید موسیو

    جیگرت و خام خام بخورم یا بپزمش اول ؟

  • 85. طنز اسپرسو در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۷

    این شمیران بار هست! پهلوون داره یخچال ساید بای ساید رو با یه دست میبره طبقه ۳۷ ام…برو یه روز وردست اینا D:

  • 86. استوانه در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۹

    واقعا زندگی با یک انسان وسواسی یعنی شیرجه در دریای اضطراب البته به استثنای مادر آدم.

  • 87. بانوی نقره ای در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۷

    اِ چه باحال!
    کامنتها شماره داره!
    اینطوری می تونم بیام بگم، آخخخخخخخخخخخ جووون… ۲۱۴۵۶۴۱۵۴۳۵۶۸۵۷۳۵اُمم!!!

  • 88. نشاط در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۵

    یک جورایی دلم از خوندن نوشتت شکست…خیلی بی انصافانه نوشته بودی…امیدوارم سایه مادرت همیشه بالای سرت باشه…کاش داخل پرانتز چندتا از خوبیهای مادرتو رو هم مینوشتی ادم این قدر دلش نشکنه…

    ————————-
    هر کس روحیات منو بشناسه می‎دونه که مادر من جزو باارزش‎ترین چیزهایی که توی دنیا دارم، فکر می‎کنم قبلاً هم در مورد خوبی‎هاش نوشتم…

  • 89. Maede در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۴

    واقعیت اینکه کلی گشتم تا ببینم کجا نظر بدم:D !!!! وبلاگتو تازه دیدم..کلی خوب و مناسب بود!!!!

  • 90. سینیور زامبی در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۳

    پاراگراف آخر احتمالن “بدنی” صحیح میباشد نه “بدی”

    ————————-
    یه بار دیگه با دقت بخونین، نوشتم یـدی!

  • 91. مینا در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۵

    والا کوزتو بقیه چیزاش به کنار ولی عجب پدری در میاد از دستای ادم با این شوینده ها به خصوص اگه اتک باشه! و چه حالی میده وقتی اتکمون تموم میشه و مامان میگه فقط اتک بقیه چیزا نه! اون موقع هست که میگی خدا پدر این کاظم سوپری رو بیامرزه با بقیه سوپرا که اتک تموم کردن!

  • 92. شاغلام بازیافت شده در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۵

    خوبه !!!
    همه چی آرومه/ما چقدر خوشبختیم
    مملکت امن و امانه.یه کمی هم به دغدغه های خونه مونه هامون برسیم.نه؟
    وایس مردیم از خوشی
    اووووووووووووووووووووووووف

  • 93. ماندا در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۲

    هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بالاخره موفق شدم این کامندونیه لامصبو وا کنم!!

  • 94. ماندا در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۳

    ۱
    ۲
    ۳
    امتحان میشه

  • 95. ماندا در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۴

    آره !اینه ! من میتونم!
    یافتم ! تونستن ! من میتونم!

  • 96. ماندا در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۴

    لالالالالا لی لی یلی
    ها هاهاها هی هی یهو ها هی ههیی
    دام دارارارارارام
    لا لی لا لا
    (صدای سوت)

  • 97. ماندا در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۵

    صدای پا در حال قدم زدن و فضولی در سایت !
    (تق توق تیق ) هااا
    هااااااااا به ای میگن کادوی تولد!

  • 98. لیلا در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۰

    خب چرا نمیری جزایر کولونیا و پانتابینوتا که پشت سرتو نگاه نکنی!!!

  • 99. سارا در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۵

    من تا به حال فکر می کردم کوزت دم دار دمش پشتش قرار می گیره….

    ————————-
    متأسفانه اکثراً همین فکر رو می‎کنن!

  • 100. امیر س در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۳۱

    فکر کن ۴ روز دیگه مامان مادام گلابی هم بگه داماد جانش یه کمکی بهش بکنه..چه شود!؟!
    موسیو بیا و از خدمات و تجربیاتی که در حال حاضر داری به مادران گرامی ارائه میدی استفاده کن و یه بیزنسی راه بندار.
    من نمیدونم شما مهندسین گلابی چی یاد میگیرین پس؟؟؟

  • 101. آنالی اکبری در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۱

    دیگه وقتشه با دستمال و شیشه پاکن و پودر معجزه گر تیم تشکیل بدی!

  • 102. likemoon در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۲

    واااااااای ما رو یاد بدبختیامون انداختی از چند روز دیگه مامانمون مجبورمون میکنه از در ودیوار بریم بالا
    :((

  • 103. آنه در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۰

    سلام آقای گلابی
    خندیدم همی
    یک جورائی شبیه مامان من . اونم اصلا کارائی هیچ
    کی رو قبول نداره و همش همین جور که شما می فرمائید

  • 104. سارا آرامش در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۳

    تو هنوز به قوت خویش گلابی مانده ایی؟

  • 105. ماریا در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۴

    سلام
    منم یه مامانم ولی خدا رو شکر اصلا وسواسی نیستم ، ولی این روزا خیلی دلم میخواد اهل منزل تنهام نزارن و بهم کمک کنن ، جوون خوبی هستی ، نگران نباش هرگز با زدن دوتا وزنه کوزت نمیشی
    :))

  • 106. تارا میرکا در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۲

    کجایی تو پسر مظلوم؟
    همچنان مشغول ِ از خودگذشتگی؟؟!

  • 107. نارسیس در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۵

    اِ ؟ اینجا از این ایکونا که قهقهه می زنن نداره ؟
    حیف شد !
    باشه ! خودم آیکونش رو می نویسم !
    قهقهه !
    آره دیگه ! یه عمر خوردی خوابییدی ، امسال شب عید باید جبران کنی جناب !
    خوش بگذره ! مراتب تسلیت و همدردی ما را پذیرا بوده ، ضمنا به اطلاع می رساند حضرتمان ، حضرتتان را لینک نموده و از آشنایی با شما مراتب خوشحالی خود را عارض شده و ضمن خداحافظی، توجه شما را به شماره ۱۲۳ ( کودک آزاری ! ) جلب می نماید !
    ( نذار مامانت استثمارت کنه ! )
    بازم آیکون قهقهه !

  • 108. maryam در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۹

    فکر می کنم حالا قدر وسواس مادرتون را بدانی چون این گونه آدم ها اگر بخواهند متحول شوند دیگران را کوزت می کنند! البته من هم یک چیزی را داخل پرانتز بگم که خودم هم از این دسته آدم ها هستم!
    می دانی بد نیست ولی خوب هم نیست.

    خلاصه که خسته نباشید و خدا قوت موسیو گرامی.
    موفق باشید.

  • 109. niusha در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۵

    salam golabi jan
    age nazaret darbareye tabadole link mosbate hatman ye sar bezan

  • 110. شهرزاد در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۴

    من پیشنهاد میکنم جهت رهایی از این باربرداریهای سنگین ازدواج کنید . خیلی بهتان خوش خواهد گذشت. آقای خودتان هستید دیگر!

  • 111. مونایی در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۸

    آخ داغ دلم رو تازه کردی گلابی جان!
    این کامنتدونیت چرا این ریختیه؟!؟! ایش!! درستش کن تو رو جون مادام!! :دی (مجبور بودم چنین قسمی بدم که تنبلی نکنی دیگه!!:)) )

    ————————-
    من دقیقاً نمی‎فهمم کجاش مشکل داره؟ آخه من این چیزی رو که شما بهش اعتراض دارین توی مرورگرم نمی‎بینم، اگه توضیح بدین ممنون می‎شم!

  • 112. مونایی در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۱

    اوه راستی آقای کوزت!! ورودتان را به جمع قرزندان به کوزت تبدیل شده و درحال تبدیل شده و بعدن تبدیل شده تبریک میگووییم!!!!:دی

  • 113. Memorialist در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۶

    خدا سایه پدر و دانشگاه رو از سر ما کم نکنه ! چون ما که دانشگاهیم بنابراین پدر می شود کوزت دم دار !
    انشالله شما هم از این آزمون سر بلند بیرون بیاید !

  • 114. زاغچه در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۳

    شاهد کوزت هم دمبشه!:دی

  • 115. انسان در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۶

    مادر گله بلبله سنبله ماهه و دوست داشتنی……………حتی اگه وسواسی باشه………..

  • 116. kiana در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۸

    خوشحال میشم از وبلاگ گروهی ما دیدن کنید

  • 117. مهدی نامور در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۹

    حالا باز خوبست که با کنترل مادر گرامیتان، یک کاری به دستتان سپرده شده است.
    ما یک بار آمدیم ماشین پدر را بشوییم، سگک کمربندمان چند خط ناقابل بر روی ماشین صفر کیلومتر پدر وارد فرمود، از آن زمان تاکنون، دیگر هیچ مسئولیت مهمی را بر من محول نمی فرمایند !

  • 118. marjan در ۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۸

    مامان منم یکی چیزی توی همین مایه هاس
    و من فوق العاده شلخته

  • 119. فاطمه در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۰۸

    کوزت عزیز امیدوارم عمو ژان وال ژانت پیدا بشه+صبر ایوب
    :)

  • 120. umma در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۴۶

    البته فکر کنم این دفعه همین کارهای بدنی فکر شما رو برای به روز کردن این وبلاگ یاری کرد. مدتی ود که سر می زدیم . خبری نبود.
    این نژاد برتر در خانه تکانی عید برتری دارند یا کلا برترند؟

    ————————-
    کلاً… البته شما هم زیاد جدی نگیرین کلاً!

  • 121. بابالنگدراز پنج فوتی در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۱۰

    سلام.همین فعلا.نظر خاصی ندارم جز اینکه این کوزت دم دار رو خوب اومدی.البته دعا کن کارت به کهریزک نکشه و گنره کمیشی کوزن دم دار از پشت

  • 122. بهار مهرگان در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۰

    داری وظیفتو انجام میدی پسر ! پس الکی غر نزن !!

  • 123. هانیه !! در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۰

    کوزتِ دم داررررررررررر ؟؟؟ :D
    ما هم توو خونه موون بوی عید میاد و وایتکس …. همین موقه ا !

  • 124. ته تغاری در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۵

    من همونی ام که ندید ه عاشق چال روی لپت سر صف که شعر میخوندی شدم ……..حالا وبلاگ باز کردم بیا تو هم ندیده عاشق یک جای ما شو ،من چاله چوله ندارم خودت به کرم خودت یک جایی واسه عاشقی پیدا کن………….(اون کرمه نه کرم یک وقت کرم نریزی عاشق جاهای بد شی) ………

  • 125. رویا در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۰

    سلام .احوال شما؟
    مثل مامان من! از اول اسفند میگه وای !! عید شد و من کارام مونده!
    خسته نباشی !!

  • 126. صنم در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۲

    نخیرم چرا فقط ما دخترا کارکنیم بابامون دربیاد
    نترس نمیشی کوزت دمدار مگه ژان والژان شد خانم ژان والژان

  • 127. پرند در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۷

    وقایع بهمن؟!

  • 128. یک عدد وکیل نیمه دیوانه در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۸

    به جز واژه ی ” کوزت دم دار” جذابیت خاص دیگه ای تو این نوشته یافت نشد
    هه هه

  • 129. نادر در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۷

    چه جالب !! عجیبه که مادر من هم از بس وسواسیه بچه هاش رو، تو حموم خونه زائید که نجس نشه. الآن شما موسیو دم دارید یا مادام بی دم؟

    ————————-
    شما یه چیزی شبیه مایه‎های مادام دُم‎دار فرض کن!

  • 130. خانم صورتی در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۶

    خسته نباشی مستر کوزت!

  • 131. یونس در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۰

    ای خدا مادرتو این پستتو ببینه چقدر خوب میشه
    یقینا حقتو می ذاره کف دستت یا شاید تو چشمت
    دلم ما هم خنک میشه

  • 132. هونیا در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۵

    برادر کجاشو دیدی ؟! این اولشه :)
    چرا ملت انقد دوس دارن از شما ایراد نوشتاری بگیرن ؟!

    ————————-
    چون نوشته‎هام پر از ایرادهای نوشتاریه!

  • 133. Armin در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۱

    مگه ژان والژان کارهای انسان دوستانه می کرد !!!؟ احتمالا” نسخه تقلبیشو خوندی …سلام

  • 134. Armin در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۴

    راستی گلابی جان ، نگفتی خوشه ی چندی ؟

  • 135. رامونا در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۸

    من که عاشق خانومای وسواسی هستم …
    !!!!!!!!!!!!!

  • 136. :) در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۲

    :)

  • 137. صاحب نظر در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۴

    طنزش قوی بود اما یک هوا محتوا کم داشت
    در ضمن عمو گلابی مگر تو شعور نداری که وقتی برایت نظر می گذارند بیای تو وبلاگشون و متقابلا نظر بگذاری
    منتظرم

  • 138. مونایی در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۷

    ببین گلابی جان مشکل دقیقن اینجاست که کامنت های افراد زیر هم قرار نمیگیره! و کامنت هر کامنت گذارنده ای!! میاد پایین سمت چپ کامنت قبلی (عین مصرع های شعر ها در بعضی کتاب ها)
    مثلن اینطوری:

    توانا بود هر که دانا بود
    ز دانش دل پیر برنا بود!!:دی

    و این باعث میشه اون کامنتی که سمت چپ هست کامل دیده نشه!! دقیقن الان دو تا کامنتی که من گذاشتم اومده این قسمت و نه کامنتم نه جوابی که بهش دادی کامل معلوم نیستش!!و من فقط دیدم شما نوشتی :

    من دقیقاً نمی‎فهمم کجاش مشکل داره؟…و…تو مرور گر نمیبین!!
    بعد من اومدم کپی کردم اون قسمت رو رفتم تو ورد پیست کردم کامل خوندم جوابت رو…

    اوووووووف..خیلی کامل و واضح توضیح دادم دیگه!!

    ————————-
    متوجه مشکلی که گفتین شدم، دلیلش اینه که شما احتمالاً از ورژن قدیمی اینترنت اکسپلولر یا یه چیزی شبیه به این استفاده می‎کنین!

  • 139. مونایی در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۹

    ای ول…….اون مثالی که زدم (مثلن اینطوری:

    توانا بود هر که دانا بود
    ز دانش دل پیر برنا بود!!:دی
    )
    نشون نمیده چطوری رو گفتم!! بیخیال خودت بگیر دیگه!

  • 140. مونایی در ۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۱

    راستی وقایع اتفاقیه بهمن رو نمینویسی؟!

  • 141. میثم الله‌داد در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۵

    معلومه که سخت در حال کمک کردن هستی. مرد حسابی چهارم شده و تو هنوز وقایع اتفاقیه بهمن ماه رو ننوشتی.
    البته من این تأخیر رو به خاطر کمک‌هایی که بهم کردی می‌تونم ببخشم. ولی من حرف مردم رو می‌زنم. مردم انتظار دارند. مردم ما بیدار هستند. مردم ما آگاه هستند. بصیرت دارند. اتحاد دارند.
    از آن طرف هم که دشمن در کمین است. دشمن را دست کم نگیر. دشمن خیلی مهم است. بنویس وقایع رو تا دشمن ننوشته است.

  • 142. ملکه یخی در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۳

    اقای کوزت امتحان کردی دیدی کاراییت کم شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:))

  • 143. رها در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۵

    چه عجب شما اپ کردید الهی شکر مامان ما این جوری نیست(خودم هم می دونم جز استثنااته اما تا باشه از این استثناات) تازه مگه مجبورید چیزای سنگین حمل کنید که خدایی ناکرده دچار …. بشید مثه مرد البته اگه تا الان …. رودر روی مادر گرامی بایستید وبگید مامان عزیز اگه دوست ندارید تا ابد به عنوان یه پسر پیره کنار دلت بشینم بی خیال وزنه برداری من شو حتما جواب می گیرید خدا به داد دل مادام برسه

  • 144. نسیم در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۶

    به نظرم تنها تنها چیزی که الان می تونم بگم اینه که از دستاوردهای مهم دولت فخیمه در این دوره اختراع ورژن جدید و مستقلی از کوزت (آنهم از نوع دم دار) در ایران می باشد. این دستاورد پر افتخار رو به همه نخبگان تبریک عرض می کنم. باشد که چشم سارکوزی و کوشنر کور شود و فکر نکنند کوزت فقط در کشور ایشان تولید شده است. متشکر می باشم.

  • 145. سانتا در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۳

    پست وقایع اتفاقیه بهمن را بی صبرانه به انتظار نشسته ایم!

  • 146. مستفا در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۲

    مادرتان را نشان دهید.
    به یک روانشناس یا یک روانشناس مادرشناس…

  • 147. یونس در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۶

    سلام گلابی عزیز
    چی شد هنوز والده محترمه پست رو ندیدن ؟
    می خوام شما رو به یک بازی وبلاگی دعوت کنم.
    خیلی سادست اگه الان بهت بگن فقط حق داری یه پست دیگه تو وبلاگت بزاری چی می نویسی؟

  • 148. بی کران در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۵

    موسیو گلابی عزیز مامانتون پیر شدن این تحولاتی هست که مادر شما و من دچارش شدن، پیر شدن…

  • 149. ava در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۰۸

    kheili ba namak bood!!!

  • 150. فرناز در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۴

    ehein :D
    in avalin bare ke mikham to bloget cm bezaram golabi jan

    پس
    به نام خدا
    :D

  • 151. فرناز در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۸

    می دونی ، من نمی فهمم چرا این مامانا این ماه آخری می خوان همه جای خونه و تمیز کنن ، خب آقا جون در طول سال همه جای خونه رو تمیز می کنیم دیگه ، حالا چی میشه میز کامپیوتر مثلا دم سال تحویل تمیز نشده باشه ، پدر آدم رو در میارن
    خدا رو شکر که من دخملم و تا به حال نه فرش شستم و نه وسائل جابجا کردم
    اما کارای دیگه کردم که اصلنشم خوشایند نیستن

  • 152. مورچه در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۰

    من یه دوستی داشتم که شما باید اونو میدیدی تا قدر مامانتو بدونی. لامصب صب به صب همه ی کابینت هاشو می ریخت بیرون و دوباره وایتکس مالی میکرد و وسایلشو میذاشت سر جاش ! ذلیل مرده کمد لباساش انگار قفسه های فروشگاه گپ بود! یه میلیمتر اگه لباسا بلا پایین می شدند همه شونو میریخت بیرون دوباره از نو! ملافه کشیده بود رو مبلاش به قدری با و سواس و حساب شده که روم به دیوار زبونم لال نا غافل اگه یه کاری می کردی! اون از ریخت ملافه ها می فهمید!!بعدشم هر جا می شست می گفت من با بقیه زنها فرق دارم؟!! من تمیزم !!! الان ۵ سالی میشه که باهاش قطع رابطه کردم اما هنوزم کابوس می بینم که رفتم خونه شون و نشستم رو اون مبل ها!!! فک کن!

    به هر حال درکت می کنم … حتما میدونی وسواس بشدت هم مسریه ! البته اگه ژنش رو نداشته باشی….

  • 153. بانوی نیمه شب در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۴

    درود
    خب اینجور مشکلات رو خیلی ها دارند مخصوصا خانواده های مذهبی که با بحرنهایی بدتر از کثیفی و تمیزی یعنی طهارت و نجاست دست به یخه هستند!

  • 154. دوشیزه (متولد اسفند) در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۵

    اجرت با مرتضی علی ;)

  • 155. هرا در ۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۷

    دلم برات میسوزه گلابی بیچاره !!!!!‌ و عمیقاً باهات احساس همدردی میکنم موسیو کوزت!

  • 156. مری در ۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۰۲

    سلام چرا ماه گذشته وقایع اتفاقیه نداشتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  • 157. نسرین در ۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۸

    پاراگراف اخر رو خیلی عسل نوشته بودی

  • 158. مادام در ۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۳

    سرچ شمادرمورد عید درجاهای مختلف کافی نبوده همین چند وقت پیش سال نوی چینی بود توی مملکت خودمون هم یک روز عزا ویک روز عیده! اینکه کار یک نفر رو قبول داشته باشند برا بلندکردن وجابجا کردن وسایل بکار نمیره بلکه بیشتر برای اونهایی که تمیزکاری میکنند ویا نکات ظریف خونه آرایی رو رعایت میکنند بکار میره بیشتر هم برا دخترا !

  • 159. م.پارسا-4ساله از تهران در ۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۱

    روز مهندس بر شما و آن مهندس آشنا و سید مظلوم مبارک باد سبز باشید[گل]

  • 160. سیاه چاله در ۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۲

    سلام
    اینکه کارت مورد قبول مامانته ناراحت کننده اس تا حدی:)
    خدا به دادت برسه

  • 161. بغل دستی در ۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۹

    خوشبختانه اگر چه مامان محترم، کار کردن بنده را قبول دارند، ولی به داشتن کارگر هفتگی رضایت می دهند و وسواسی نیستند. البته تا موقعی که وجه پرداختی از جیب من باشد. می ارزد اما.

  • 162. قاصدک در ۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۴

    خسته نباشی کوزت جان !!

  • 163. ساغر... در ۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۵

    اسم نظافت همه جوره این موقع سال ادم و به وحشت می ندازه
    خوش به حال اونایی که دوست دارن

  • 164. سحر (درنگ) در ۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۷

    خدا قوت
    ما هم آدم وسواسی دیدم. حالا کمی وسواس بیشتر یا کمتر

  • 165. selina در ۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۸

    خانوادهء مامان منم همین جورین و البته درجاتی بدتر !
    مامانم اینا تو سال ۴ بار خونه تکونی دارن که این آخریه از همه بدتره !
    کار هیچ کسو قبول ندارن جز خودشون !
    من که خیلی وقته کوزتم !
    کاش ژان والژان زنده بود !

  • 166. Mahshid در ۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۳

    چی بگم آخه ….. حتما کارای ذهنی ت جواب نداده ، حالا خدا داره استعداد یدیتو می سنجه!

  • 167. امین در ۶ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۰

    مسئله ای ست
    این دم!
    و البته این مامان ها و عید و اینا

  • 168. متین در ۹ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۲

    :)))
    الکی یه کنکوری چیزی واسه خودت دست و پا کن از زیرش درو!



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه