دوران جاهلیت من!

نمی‌دانم یادتان هست یا نه. چند وقت پیش نوشته بودم که تهِ تهِ مریضی‌هایم می‌شود چند تا عطسه‌ی زپرتی… خدا که دید این‌طوری حرف می‌زنم خودش وارد عمل شد و توی هوا دو بار تابم داد و با مغز کوبید زمین! تقریباً تمام امروز را توی رختخواب بودم و برای این‌که زخم بستر نگیرم مجبور شدم هزار بار مثل کتلت بچرخم. اگر دو قطره روغن روی تخت می‌ریخت رسماً می‌شدم خود کتلت!

تمام مدتی که پهن شده بودم به اولین سال مدرسه‌ام فکر کردم. مدرسه‌ی جهانی‌نسب، نزدیکی‌های برق آلستوم. با آن حیاط درندشت و دیوارهای بلندش بیشتر شبیه پادگان بود تا مدرسه. البته آن وقت‌ها پادگان ندیده بودم و فکر می‌کردم همه‌ی مدرسه‌ها همین‌شکلی‌اند… یادم هست که دیوار به‌دیوار یک مدرسه‌ی دخترانه بود. دیوار که چه عرض کنم، با یک در (اگر اشتباه نکنم درش هم سبز بود) به‌هم راه داشتند و خب لازم نیست بگویم که درش همیشه قفل بود! آن‌هایی که بزرگ‌تر بودند می‌رفتند آن‌جا بلند بلند حرف می‌زدند و می‌خندیدند یا از این طرف آشغال پرت می‌کردند. ماها هم که صاف و ساده بودیم و هنوز جسیکا آلبایی وارد زندگی‌مان نشده بود فکر می‌کردیم این‌ها دیوانه‌اند که چنین کارهایی می‌کنند. چه می‌دانستیم که این بندگان خدا از طریق پرت کردن آشغال، نیازهای جنسی‌شان را ارضا می‌کنند!

یک آقایی به اسم آقای کلانترزاده ناظم مدرسه‌مان بود که همیشه سعی می‌کرد اطراف آن در را خلوت کند. گفتم ناظم اما شاید هم مدیرمان بود. راستش مسئولیتش را دقیق یادم نیست ولی درست خاطرم هست که همین آدم چند بار کتکم زد و انصافاً بدجوری هم زد. یک‌بار توی ضلع جنوب غربی مدرسه پرتم کرد روی زمین و تا ضلع شمال شرقی همان‌طور روی زمین کشید. درست شبیه فیلم‌های تگزاسی که یکی را می‌بندند به دم اسب و چند کیلومتر روی زمین می‌کشند. آن‌قدر ناجوانمردانه می‌کشید که وقتی رسیدم به دفتر مدرسه، از شلوارم فقط چند تا نخ مانده بود! چقدر آن‌روز گریه کردم، هنوز شش‌سالم هم نشده بود.

هی خاطره توی خاطره می‌آید و بحث منحرف می‌شود. داشتم می‌گفتم که مدرسه‌مان خیلی بزرگ بود، با تعداد معتنابهی دانش‌آموز. فکر کنم دو سه هزارتایی بودیم. تازه این شیفت صبحش بود.

روز اول مدرسه پیراهن سفید و شلوار پاکو پوشیده بودم. پایم را که توی مدرسه گذاشتم گفتند بیا پشت میکروفن شعر بخوان. این مراسم شعرخوانی سر صف هم از آن حرکات مسخره‌ای بود که مدرسه‌ها انجام می‌دادند تا ادعا کنند که بچه‌ها را در همه‌ی امور مشارکت می‌دهند و به‌قول خودشان استعدادها را شکوفا می‌کنند… برای روز اول احتیاج به یک بچه‌‌ی کلاس اولی داشتند که بامزه و ریزه میزه باشد و یک‌کمی هم سواد داشته باشد. این بود که من‌را به‌عنوان غنچه انتخاب کردند تا شکوفا کنند… تازه من لپ‌هایم هم موقع خنده چال می‌افتاد و خلاصه خوب چیزی بودم!

دردسرتان ندهم. شعرم را خواندم و آخرش به‌عنوان جایزه یک عکس دادند به‌اندازه‌ی کف دست که زیرش نوشته بود تصویر پیامبر اکرم در سن ۱۸ سالگی. بین خودمان بماند، من تا مدت‌ها فکر می‌کردم که فقط یکی از این عکس‌ها در جهان هست که آن‌را هم به‌خاطر این‌که خوب شعر خوانده‎ام به من داده‌اند! شاید یکی از اولین ضربه‌های روحی را زمانی خوردم که فهمیدم این‌طور نیست. (یکی دو سال پیش یک‌جایی خواندم که این تصویر معتبر نیست و اصلاً سند تاریخی درست و حسابی هم ندارد، الله اعلم).

بگذریم… چه هم‌کلاسی‌هایی داشتم. اسم بغل دستی‌ام «مرتضی الفیده» بود، با موهای چتری و یک چمدان صورتی فسقلی که دفتر و مدادهایش را توی آن می‌گذاشت و همیشه همراهش بود. چند وقت پیش که عکس دسته‌جمعی بچه‌های کلاسمان را نگاه می‌کردم دیدم آن چمدان را جوری با افتخار بغل کرده که انگار می‌خواهد پزش را به عکاس هم بدهد! با موهای صاف و خوش‌حالتی که آن موقع داشت حدس می‌زنم الآن برای خودش جوان خوش‌تیپ و دخترکُشی شده باشد. دوست دارم یک روز با تمام چهل پنجاه نفری که توی عکس کلاس اولم هستند یک‌جا جمع بشویم و خاطرات آن روزها را مرور کنیم. اوووف، نوستالوژی همین‌طور دارد پشت سر هم هجوم می‌آورد و نوستالوژی اصلی هنوز مانده!

دلم برای معلم کلاس اولم به‌شدت تنگ شده: خانم وصال‌پور. هم‌اسم مادرم بود و به‌همین‌خاطر اسمش کاملاً یادم مانده، خانم پروین وصال‌پور. حتماً تا الآن بازنشسته شده. چند سالی بود که حالش را نپرسیده بودم، امسال عید رفتم سراغ دفتر تلفن خانوادگی تا حداقل با یک تبریک خشک و خالی خوشحالش کنم. هرچه گشتم شماره تلفن خانه‌شان را پیدا نکردم. اگر پیدا نشد می‌روم همان مدرسه و شماره‌اش را از زیر سنگ هم که شده پیدا می‌کنم. اصرار داشت که من باهوش‌ترین دانش‌آموز تاریخ تدریسش هستم و من اعتراف می‌کنم که بهترین و مهربان‌ترین معلم کلاس اولی‌ست که یک نفر می‌تواند داشته باشد.

دلم برای آن سال‌ها خیلی تنگ شده، برای همان وقت‌هایی که الکی می‌خندیدم. هر بار که عکس‌های خودم را بین آن همه بچه‌ی بازیگوش می‌بینم پر از خاطره‌های خوب می‌شوم. یادم باشد از بچه‌ام و همکلاسی‌هایش در تمام سال‌هایی که درس می‌خواند عکس بگیرم. حتماً بعدها خوشش خواهد آمد. در ضمن به‌هیچ قیمتی نمی‌گذارم سر صف شعر بخواند، این حرکت ضایع نباید در نسل‌های بعدی من رواج پیدا کند!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


موسیو گلابی | ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۱۰

دیدگاهتان را بنویسید

بازتاب این پست  |  اشتراک دیدگاه‌های این پست از طریق فید



  • 1. زهرا در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۲۸

    چرا کامنت ها خرابه؟!!
    تا حالا ادای یه گلابی رو درنیاورده بودم!واقعن کارم زشته …می دونم!

  • 2. SDF در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۳۸

    خدا بد نده!ایشا.. زود زود خوب بشی!
    گریـــــــــــــــــــــــــــه میکنیم!!!من یه بار اولین نفر اومدم اینجا!اومدم که نشد کامنت بذارم!!
    به جون هفت بچه هام من اول!!!
    آقا راس میگی لذتی که در دیدن عکس دوران دبستان هست در هیچ چیز دیگری نیست(یه دروغی گفتم دور هم باشیم،درسته لذت ناکه!اما نه در این حد دیگه D:)

  • 3. زهرا در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۲

    پستِ دوست داشتنی ای بود!

  • 4. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۶

    بامزه بود
    پس معلومه بچه‌ی مالی بودی
    خودت گفتی به من چه
    کامنتدونیتم که صحیح و سالمه

  • 5. شب برفی در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۷

    سلام . اگر اولین نظر شما در این صفحه باشم اگر این ساعت شب نبود احتمالت ۳۰۰ ومی بودم!
    باید واقعا به این ظنز شما آفرین گفت ..
    چقدر استعداد .. این جای دنیا فقط همین هم سن و سال هایمان می توانند خوب خوب این را بفهمند..

    گرپه این پست اخری دلگیر بود .. و مرا به یاد معلم کلاس اولم انداخت که آرایشگر بود و وقتی یکبار موهایم را کوتاه کرد دلم می خواست سر همه ی کلاس ها بدون مقنعه بنشینم ..
    دلم برای همه ی خوراکی ها زنگ تفریح و دزدکی نگاه کردن به دفتر مدرسه که ببینم معلم ها چطور چایی می خورند هم تنگ شد ……..
    برای خودم هم !!!

    اگر لطفتان زیادی امد به وب من هم سر بزنید. من تازه کارم و خوب نیست .. اما برای زیادی آمدن لطفتان تفریح خوبی است !! اولین بار بود وب شما را دیدم.

    گلابی سر بزیر و خوبی باشید . تا بعد …

  • 6. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۸

    راستی منم یاد یه خاطره‌ افتادم
    دبیرستان که بودم مدرسه‌ی بغل دستیمون دبیرستان دخترانه بود
    یاد شیطنتای برخی دوستان افتادم با این پستت
    اونم چه شیطنتایی:دی

  • 7. پناه در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۱۴

    گفتی پادگان یادم افتاد که آقا شما واسه دکترا نمی خوای بخونی؟ چون اگه نه باید بری سربازی! بعد اونوقت نکنه ما بی گلابی بشیم تو این اوضاع و احوال … فکر کن، گلابی سرباز D:
    عجب ناظم بی … بی … بی … همون بیشعور بهتره! بچه ی شش ساله؟ اونم گلابی؟
    پس شما از همون اول ریزه میزه بودی، شب گیر حق داشت می گفت اِ لیتل گلابی :)))
    نمیشه همون عکس چهل پنجاه نفریتونو بذاری که حداقل دلمون خوش باشه یکی از اینا موسیوی الآن ماست؟!

    ————————-
    خلاصه آخرش باید سربازی هم رفت دیگه، حالا امسال نرم دو سال دیگه که باید برم!

  • 8. bahar در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۴۵

    salam
    agha valam????
    akhe ma iran nistam,alan be vaghte shoma 4 sobhe!!

  • 9. شب نویس در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۱۱

    حالا شعر که خوبه! من همیشه سر صف قرآن می خوندم. از کلاس اول تا پنجم. تازه عکسشو هم دارم !!! البته حالا که فکر می کنم انگار چند باری هم شعر خوندم!

    ————————-
    من رو هم در همه‎ی این موارد شریک بدون!

  • 10. میترا در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۳۷

    همینطوری گفتم اول باشم
    چی بگم وقتی خوب می نویسید بگم بد بود
    خوب خیلی بد بود اه اه اه

  • 11. گلدونه در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۵

    سلام
    ولی خودمونیم موسیو. . . . . اینجا دیگه نمی تونی حرف های اجتماعی!!!!! بزنیا

  • 12. بانو در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۲۶

    به به ………….
    مدرسه جهانی نسب!!!!
    منم مدرسه خالد استامبولی (اندرزگو) می رفتم همون جایی که درش فقل بود….
    اگه می دونستم…….
    دنیا چقدر کوچیکه!!
    شیرینی فروشی برگ سبز و پاک شاهین و………….
    رفتم به قدیم ندیما..هم محلی!!!

    ————————-
    یه نونوایی بربری هم بود که همون‎طرفا بود که من همیشه ازش بربری می‎خریدم و با دوستام می‎خوردم!

  • 13. ehsan در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۶

    salam matlabe jalebi bud rafigh va albate ali
    http://www.metallenthink.persianblog.ir

  • 14. حنا در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۷

    خیلی خوب نوشتین منم دلم هوای مدرسه مونو کرد .

  • 15. اراکده در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۹

    یاد یه کار ضایع از خودم افتادم.. یادمه منم سر صف سرود( ؟) می خواندم… یه رفیق هم داشتم قرآن می خواند… ( الان پیش بابابزرگم برای ملائکه آهنگهای جاستین تیمبرلیک را می خواند)یادمه آخر های سال بود و من همه شعرهای کتاب دینی رو خونده بودم و چیزی نمونده بود…یه روز با نهایت نو آوری و ساده دلی سر صف پس از خواندن قرآن توسط همون دوستم میکروفن رو برداشتم و ترانه ای از معین خواندم (دلم میخواد به اصفهان برگردم) …. آقای مدیر ( آقای بوکسی) و خانم بهداشت( خانوم خوشبو) و بقیه معلمها کلی برایم دست زدند و تا یک هفته هر آقا معلم و خانوم معلمی که منو توی حیاط می دید لپم را می کشید….
    تا این آخری ها که توی عروسی یه بنده خدایی زدم زیر آواز ( من یه پرنده ام ارزو دارم …) دیگه این کار رو تکرار نکردم…
    سلام و شاد باشی!

    ————————-
    آقا اینو گفتی… منم چند وقته که این آهنگ «من یه پرنده‎م آرزو دارم» افتاده تو دهنم، هی با صدای ایرج آزاد و ایرج می‎خونمش. الآن هم دارم روی اجرای احسان خواجه‎امیریش کار می‎کنم!

  • 16. تنها در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۳

    سلام موسیو.
    امیدوارم زودتر بهتر شی.
    خیلی جالبه که هر چی زمان بگذره هیچ خاطره کلاس اول آدم فراموش نمیشه.

  • 17. مهین در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۶

    موسیو من از نوشته هات خیلی خوشم میاد ولی یه سوالی ذهنم را مشغول کرده: وقتی شما دبستان می رفتید حداکثر سن بجه های دبستان با احتساب مردودی ۱۲ سالگیه . چطور با پرت کردن آشغال نیاز جنسیشون را ارضا میکردند؟!! آخه پسرها معمولا تو این سن هنوز به هیچ نوع بلوغی نرسیدند و فقط یه خرده بیش فعالند که از این کارها میکنند !!!!!

    ————————-
    راستش من اون موقع‎ها شنیده بودم که نمی‎شه بیشتر ار دو سال توی یه پایه متوقف شد اما من قشنگ یادمه که وقتی کلاس چهارم بودم، توی همون مدرسه هم‎کلاسی ۱۶ ساله داشتم!

  • 18. بهار مهرگان در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۹

    چه جالب گلابی !! من هم اولین بار همان تصویر را به عنوان جایزه گرفتم و من هم فکر میکردم فقط یکی از آن وجود دارد چون مال من هم مثل یک عکس بود !! پدرم میخندید و میگفت تمام اینها برای فریب است و این تصویر واقعی نیست اما من باور نمیکردم !!

  • 19. تنها در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۸

    با این نوشته ات چه دلم برای دوران کودکیم تنگ شد. یادش بخیر

  • 20. یاس در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۵

    مسیو گلابی کتلتی
    من فکر می کردم تو ۲۴ سالگی محبوب شدی و البته مشهور. نگو قبلا شکوفا شده بودی .
    حیف که از خودت عکس نمیزاری .

  • 21. somayeh در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۰

    سلام موسیو ! بابا تو که همه ما رو نوستالژی بارون کردی

    من چندتا از دوستای کلاس اولیم رو تو فیس بوک پیدا کردم! فک کن هر کدوم یه ور دنیا :دی

    منم تو مدرسه آمادگی چون بلد بودم بخونم تو مراسم های متفاوت سوژه همه بودم و باید می اومدم پشت بلندگو واسه همه کتاب داستان می خوندم

    بر عکس تو که معلم کلاس اولت خوب بود معلم ما فقط کارش مو کشیدن و پیچوندن گوش بچه ها بود

    ولی معلم کلاس دوم رو هنوز می بینم!

    ————————-
    معلم کلاس دوم من هم خانم خوبی بود، هرچند من کلاس دوم رو جهشی خوندم و زیاد باهاش کلاس نداشتم. معلم کلاس سوم هم خوب بود، چهارم هم همین‎طور… کلاً معلم‎های خوبی داشتم!

  • 22. آنارام در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۷

    البه که مثن بچه تو خیلی دلش بخواد سره صف شعر بخونه و اگه تو جلوشو بگیر بعد ها کلی بابت اینکه شعر نخونده غص بخوره و احتمالن نسل بعد از من تویه وبلاگ بچه گلابی میخونن که
    “خیلی دلم میخواست بابا جان گلابی اجازه بدهد برم سره صف و شعر بخوانم ولی نداد . یادم باشد بعد ها به نوه گلابی بگویم همیشه سر صف آواز بخواند و …..”
    آنارام باشی موسیو جان
    سلام منو به مادام برسون

    ————————-
    مرسی، سلامت باشی!

  • 23. پرتقال در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۰

    خیلی خوب شده ..

  • 24. پرتقال در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۱

    خونه جدید رو می گم..

  • 25. آتروپات در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۱

    سلام گلابی جان

    من که دیگه خواننده دایمیت شدم ولی شما که به ما سر نمیزنی!

    روز اول مدرسه “کلاس اول” هنوز دو دقیقه نشده بود که منو بردن جلو گفتن یه شعر بخون، منم دکتر چه مهربونه رو خوندم

    بعد ازم پرسیدن رییس جمهورمون اسمش چیه؟ “سال ۷۶ بود” منم میدونستم اقای خاتمیه ولی خجالت میکشیدم بگم! اخرشم نگفتم! ولی یه خودکار جایزه دادن

  • 26. لیلی در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۳

    چقدر این نوشته ات به دلم نشست.

    نمی تونم جمله ای واسه توصیفش بیارم.

    یهو پرت شدم به اون زمان

  • 27. نینا در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۴

    فقط کلاس اول به این خوبی در خاطرت هست یا ……..
    به نظرت چی باعث میشه بعضی لحظات خیلی خاص باشن ؟؟؟
    ما انتخابشون میکنیم یا اونا ما رو انتخاب میکنند ؟؟؟؟؟؟

    ————————-
    نمی‎دونم والله… البته من بیشتر لحظه‎ها توی ذهنم می‎مونه و تبدیل به خاطره می‎شه، اصولاً آدم خاطره‎بازی هم هستم!

  • 28. e در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۷

    http://thundafunda.com/desgins/lovely-graphic-illustration-design-gallery/attachment/vector-art-jessica-alba-pictures-1527/

  • 29. هانیه!! در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۸

    ,خاطرات دبستانت خیلی جالب بود . منم برد به دوران بچگیم .
    اما من نفهمیدم چی شد که افتادی توو بستر ! الان خوبی آقای گلابی ؟؟؟

    ————————-
    الآن خوبم، مرسی!

  • 30. میلاد در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۸

    خدا خیرت بده سر صبح رو حال آوردیمون بس که سگ بودم

  • 31. مسی ته تغاری در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۶

    ممنون که منو به دوران خوبی بردی
    نوشته ات حرف نداشت مثل همیشه
    راستی مادرت هم اسم مادر من است

    ————————-
    خدا هر دوتاشون رو حفظ کنه…

  • 32. Masi در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۷

    هنوز همشو نخوندم ولی تا همین پاراگراف اولش که به شدت دلم کتلت خواست!:(

  • 33. پرند در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۸

    عرض ادب موسیو.

  • 34. رویا در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۱

    سلام. من البته گاهی معلم کلاس اولم رو می بینم و از اینکه اون چهره مهربان اینقدر چروکیده شده غصه می خورم!

  • 35. فلانی در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۱

    از دست تو گلابی!!!!!نوشته هات اگه سه صفحه هم باشه بدون کمترین بی حوصلگی و حتی یک کلمه جا انداختن همه رو می خونم .واقعا حرف دل ما رو می زنی.آفرین به این قلم.

  • 36. زهرا در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۶

    یعنی میشه من اول باشم؟!
    لینکتان را تغییر دادیم :)

  • 37. خانم صورتی در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۶

    وای موسیو منو بردی به اون روز اول مدرسه م!چقد جنتلومن بودم که مث بچه های خز و خیل دیگه گریه نکردم!ولی روزی که میخواستن واکسن بزنن خیلی گریه کردم!انقدرم احمق بودم که از کلاس فرار کردم رفتم به ناظم مدرسه پناه بردم!:|

  • 38. هدی در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۹

    خدا بد نده… مگه گلابی ها هم اوف میشن؟؟؟
    ان شالله زود خوب شی…
    من زیاد خاطره ندارم… فقط یادمه روز اول مدرسه تو جو گریه بچه ها منم گریه کردم که مامانم رو میخوام…
    با این که از ۲ ماهگی مهد میرفتم و جدا شدن روزانه یه چیز عادی بود… فک کنم از همون اول جو گیر بودم!

  • 39. اینجا هیچ جا نیست! در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۲

    گلابی جان خیلی نوستالوژیک بود. البته من چون جز خنگ ترین ها بودم علاقه ایی به دوران مدرسه ام ندارم علی الخصوص معلم کلاس اولم که هنوز نیمکت زیر مون گرم نشده بود با یه ترکه اومد تو کلاس و من از اون موقع تصویر بدی دارم.

  • 40. رویا(یادداشتهای یک ذهن مشنگ) در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۲

    این عکسه که زنه.احتمالا خدیجه ای امنه ای اسیه ای چیزیه (اسم زنش چی بود؟:d)

  • 41. آنالی اکبری در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۴

    هورااا تهنیت می گم مکان جدیدرو!

  • 42. رها در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۶

    بی خواب شده بودی موسیو؟! تب هم که داری! چه ربطی داشت زیر تخت ببخشید روی تخت افتادنت با خاطرات دوران مدرسه؟! نکند برای فراموش کردن موقت بیماری حس نوستالوژی خود را تکانی اساسی داده ای؟

  • 43. هاD در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۷

    یه عکس هم از دوران طفولیت‌ت‌ !‌ می‌ذاشتی بهتر میشد .

  • 44. فاطمه در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۴

    سلام
    وای این خاطراتتو گفتی یاد کلاس اول خودم افتادم. یادش بخیر .
    شما مدرسه بغلیتون دخترانه بود عوضش شیفت مخالف ما پسرانه بود. البته اون موقع نمی دونستم اینها چه موجودات و مخلوقاتی هستند و به چشم همبازی!! بهشون نگاه میکردم. الان به چشمهای دیگه به جنس مخالف نگاه میکنم.
    راستی یادم رفت بگم امیدوارم هر چه زودتر حالتون خوب بشه.

  • 45. جودی ابوت در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۱

    منت خدای را عز و جل
    دو رود و سه سد بدرود

    چون خاطرگان درس گرد مغزمان چونان پلنگ صورتی و بازرس همی گردند ، انصاف نه بر آن بودی که یک دوگان آن را بیان نه همی کنیم .

    القصه چون دهه ی زجر همی بگشتی ، ما را وابداشتی تا برنامه ای پر بار تهیه همی نوماییم و چون دگران بدانستندی که طنز مدرسه که بودی ، شتابان بر کوی ما گذر همی بکردی که ای جودی ! ای نیکو نویس ، از طناز ، ای همه چی دان باشد که ما را سرفراز همی گردانی !
    و در روز جشن!
    چونان در طنز خویشتن کارکنان مدرسه را بکوفتی و زیر باد انتقاد بر گرفتی که ایشان اندر صف و اندر پیشگاه نمایندگان شهر هیچ زبهر گفتن نداشتی و دم نه همی زدی !
    دگر روز بیامدی ، و کبری خانم و دست اندرکاران بر کلاس حاضر بگشتی که ای جودی ! کدام پدر کشتگی با ما بداشتی که چونین خوار و خفیفمان بکردی و
    بنده چونان موشی ، حاضر به خرید سوراخی اندر میان میزها همی شدم و هیچ نبیافتمی .

    و تا مدتی سعی بر آن نومودی تا در جلوه گاه مقدس ایشان هیچ گام نه همی زنی ، کایشان مارانی زخمی بر خون ما تشنه همی بودندی .

  • 46. ایده در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۶

    سلام
    شعر خوندتون منو یاد یه خاطره انداخت

    کلاس اول بودم
    کنار ساختمون اصلی مدرسه داشتند یه ساختمون جدید می ساختند
    که نمی ذاشتند کسی اونجا بره و دو تا از دخترای گنده رو هم به عنوان مامور گمارده بودن اونجا
    منم که کنجکاو رفتم ببینم چه خبره که نمی ذارن ما بریم اونجا
    هیچی نمیدونم وسط بحث جدل دوستم با مامورا چشمام سیاهی رفت یهو دیدم دارن بغلم می کنن و میبرن
    بدون این که به مامانم خبر بدن (مدرسه سر کوچمون بود) منو بردن بیمارستان به بالای لبم یه چند تا بخیه زدن

    حالا ایناش گذشت
    بعد که خوب شدم

    یه روز گفتن بیا سر صف و به بچه ها بگو دیگه از این کارا نکنن
    باورتون نمیشه انقدر خجالت کشیدم
    فکر کنم چشمامو بستم و گفتم چون اصلا نگاه بچه ها یادم نمونده

    تازه من کاری هم نکرده بودم فقط تا نزدیک اون ساختمون رفته بودم نخورده بودمش که
    به مامان بابام هم نگفتم
    ولی بعدا خودشون فهمیدنو من دلداری دادن

    این بود ماجرای یک اعتراف یا به عبارتی شکنجه یه دختر کلاس اولی

    ——————–
    چه اتفاقی افتاد؟ آجر پرت شد پایین؟!

  • 47. سحر در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۸

    سلام خیلی قشنگ بود منم دلم برای اون موقع ها تنگ شده ولی کجایند روزهایی که گذشت وخاطره هایی که گم شد!

  • 48. پسر بالغ در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۸

    یه بار دوره راهنمایی سر صف ناظم در مورد جهنم و آتش و شلاق حرف زد ، یکی از بچه ها شب تو خواب جاش رو خیس کرده بود .
    زیاد ربطی به موضوع نداشت ولی گفتم بذار من هم یه خاطره ای گفته باشم .

  • 49. تیردخت در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۹

    بی ربط : تبریک میگم
    قشنگ شده اینجا …

  • 50. sepid در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۳

    سلام
    کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم
    بچگیم با تمام محدودیت هام و با تمام چیزایی که نداشتم برام قشنگ ترین سالهای زندگیمه

  • 51. سانی در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۳

    تعبیر خوابیدن در هنگام مریضی به کتلت خیلی خنده دار بود کلی مشعوف شدم :))

    با خاطرات مدرسه ات من هم خاطراتم رو دوره کردم. ممنون

  • 52. sima در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۱

    من که هر وقت شاگردهامو می بینم کلی ذوق می کنم.پس حتما به دیدن معلمت برو.

  • 53. عرعری در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۵

    :lol: حالا هم مشخص است که چه بچه باهوش و با استعدادی بودید…
    خدا رفته گان همه را بیامرزد، معلم کلاس اول من که من هم خیلی دوستش داشتم و از قضا دوست مادرم هم بود، سه چهارسال بعد، بیماری سختی گرفت و عمرش را داد به شما…

  • 54. ماندانا در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۴

    موسیو جون واقعن لپات چال می افته ؟ چه با نمک ! خوب یه عکس از بچگیت بذارببینیم :)

    ————————-
    اسباب شرمندگیه اما هنوزم چال می‎افته!

  • 55. خانم یاپ در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۸

    برای چند دقیقه بلند بلند خندیدم … ولی نمیدونم در اوج خنده یه چیز غمگینی توو دلم نشست !

    نمیدونم …. ! حتمالا باز مازوخیسمم زد بالا !

    انی وی ، یه نوشته ی عالی بود موسیو !!

    و خوشحالم که معلم کلاس اولت تو رو خووب شناخت !

  • 56. مینا(بهار نیلی) در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۹

    بابا نوستالوژی….
    اما در مورد شعر خوندن سر صف باید اعتراف کنم که تو تنها آدمی نبودی که این حرکت ضایع رو در طی دوران تحصیل انجام دادی و البته اون یک نفر دیگه ای که چنین فضاحتی رو به بار می آورده البته من بودم و همانا در مورد این قضیه بسیار شرمنده و خجالت زده هستم .گو اینکه اون زمان که مرتکب چنین غلط هایی میشدم اصلآ ککم هم نمیگزید بلکه خیلی هم به خودم افتخار میکردم و از این حرفا…

  • 57. فائزه در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۴

    همه ما همچین خاطرات و دوران هایی داریم که با رفتن به اون زمانها کلی احساس خوشبختی در گذشته به حالمون انتقال پیدا میکنه

  • 58. Maryam در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۰

    خاطرات را جالب توصیف کردید. ولی اصولا خود من فلسفه این پرتاب آشغال را نفهمیدم.( یه چیزه دیگه می انداختن.مثلا گل!)

    کاشکی مینوشتید که چه شعری خواندی؟ واقعا خوب اعتماد به نفسی داشتی آن هم روز اول مدرسه!

    بازم عالی عالی عالی بود.
    همیشه موفق باشید.

    ————————-
    آخه بچه مدرسه‎ای گلش کجا بود اون موقع؟! راستش اون شعر رو هم یادم نیست اما به‎نظرم در مورد خوبی‎های پدر و مادر بود!

  • 59. شهرزاد در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۹

    بچه بودی هم مثل الان بلا بودیا!! :)

  • 60. مریم در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۰

    از دست این بلاگت کچل شدم م م م م م م م م .بگو با فیدش چه کار کنم؟

    ————————-
    اگه چند تا چیز اضافه می‎بینی اشکال از فید نبود، از خودم بود!

  • 61. صفیر در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۰

    من کلانتر زاده رو میشناسم!!!
    دست خیلی سنگینی داره!!!الان تو یه دبیرستان تو مرزداران ناظمه فکر کنم!!!!
    کتک خوردم ازش ماورایی!!!!!!

    ————————-
    آره، دستش ماشالله خوب سنگینه!

  • 62. جودی ابوت در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۵

    سلام

    میدونم دوست ندارین بیشتر از یه بار هر نفر براتون پیغام بذاره

    اما نمی تونم نگم

    زنده باد پرسپولیس

  • 63. راحیل در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۷

    یکی از خاطره های کلاس اولی که بدجوری توی ذهن من مونده اینه که هنوز خیلی از شروع سال نگذشته بود که دو تا کلاس پنجمی کیت کت منو به هوای اینکه چیز اخ و بدیه و باید سریع تحویل مربی بهداشت بدن دو در کردن! منم که مظلوم! D:
    ای ول نوستالژی و پست های نوستالژیک favoriteهای منن! فقط من نفهمیدم نوستالژی اصلی چی بود؟ دلتنگی برای معلم کلاس اول؟ دلتنگی برای مدرسه؟
    خب فکر نکنم تو بیشتر از همون یک بار شعر خونده باشی! منو همیشه توی سالای دبستان و راهنمایی دم به دقیقه صدا می کردن و اسه این ژانگولرای احمقانه! نمی دونم منظورم از این همه حرف شنوی چی بوده واقعاً!

    ————————-
    فکر کنم منظورم دل‎تنگی برای معلم کلاس اول بود!

  • 64. مزمز در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۱

    سلام

    امیدوارم که همیشه سالم و موفق باشین
    خوش بحال مادام

  • 65. asiyeh در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۶

    خوب کاری می کنی

  • 66. تک درخت در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۸

    وای یه گلابی که لپاش چال می افته؟! خوش به حال مادام

  • 67. بازباران... در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۶

    سلام
    بهترین خاطرات دوران کودکی من هم مربوط به دوران دبستان. هیچ وقت اون صبح رو یادم نمی ره که از سر بازیگوشی با دمپایی رفتم مدرسه!!!!
    بدون اجازه لینکتون کردم.

  • 68. umma در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۲

    من یه عکس فوق العاده خنده دار دارم ماله روز اول مدرسه با دختر عرب همسایه. مقنعه هامون خیلی خنده داره. وای دلم خواست برم ببینمش.

  • 69. عصرونه در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۶

    اما من چیزی که از کلاس اولی ام یادمه اینه که شب با لباس مدرسه خوابیدم و وقتی رفتم توی مدرسه اینقدر جیغ میزدم و هی نمیدونم چرا در می رفتم احتمالا از دشمن فرضی در میرفتم .

  • 70. نسرین در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۵

    چند تا چال داری رو صورتت ؟ من که دو تا دارم … میگفتم خمپاره خورده که این تو رفتگی در گونه ایجاد شده برای گونه هایمان !
    آخرش هم باید مینوشتی ” برگی از دفتر خاطرات برادر انیشتین ”

    ————————-
    واسه منم دو تاست، اصلاً این یه دونه‎ای‎ها خوب نیست، یه جورایی تقلبیه!

  • 71. متین در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۳

    من روز اول مدرسم رو یادمه . یه گل گلایل صورتی دادن بهمون با یه کیک . کیکه رو نگه داشتم بیام خونه با شیر بخورم که تا رسیدم داییم یه یتا پرنده بهم زد و کیک رو از دستم قاپید! خیلی سخته، میفهمی؟:)
    ولی خداییش اردوهای مدرسه خیلی خوب بود . صفایی میداد ها! یادش بخیر کلاس دوم بودم ما رو برده بودن داراباد . ظهر که شد گفتن نهار بخورید . منم ازین نوشابه پپسی ها برده بودم . گفتم چیکار کنم فضا عوض شه نوشابه رو تکون دادم و یهو درشو باز کردم! ما رو کتک نمیزدن. کلا به دخترا بیشتر احترام میذارن.

    ————————-
    ما رو هم بردن فیلم کلاه‎قرمزی، یه دل سیر گریه کردم آخرش!

  • 72. پناه در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۲

    آره خب، بالاخره باید رفت اما منظورم اینه که تا دو سال دیگه خدای این مملکت بزرگه … الآن یکم یجوریه واسه سربازی و این حرفا!

  • 73. پاییزی در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۴

    توکار بچه ات دخالت نکن اگه مامان بابای تو اینکار رو کرده بودند تو ابن همه خاطره پشت خاطره از نوع نوستالژی نداشتی که

  • 74. لیلا در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۶

    یادش بخیر من عاشق پسر معلم کلاس اولم شده بودم واسه همینم ارادت خاصی به معلمم داشتم. ماجرای عشقی ماهم از اونجایی شروع شد که آن نوجوان ۱۶-۱۷ ساله به من کودک ۷ ساله پیشنهاد داد خریدامو تا خونه برام بیاره (تو یه کوچه زندگی می کردیم) این شد که من عاشق این جوان و بلطبع مادرش شدم. یادش بخیر!!!! چقدر فنچ بودم!!!

  • 75. پوریا در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۸

    من هم کلی لذت بردم از خوندن این خاطرات شما.
    راستش منم یادمه یه بار سرود ای ایران، ای مرز پر گوهر رو سر صف خوندم. کل بچه ها کف بُر شده بودن که این شعر سختو چطور حفظ کرده بودم! خلاصه کلی اصرار که یه بار دیگه یه اجرای خصوصی براشون بذارم! فک کنم قبول نکردم…

  • 76. rexaniar در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۱

    سلام گلابی جان اگه دوست داشتی به وب من سر بزن و نظرتو بگو(تازه راه انداختم)
    کولاک سیاسی با طعم خنده
    انعکاس خبر در آینه ی طنز
    اینوری نیوز:اخبار طرفداران احمدی نژاد
    اونوری نیوز:اخبار طرفداران موسوی
    گلچین اخبار روز از= بی بی سی– فارس نیوز – رادیو فردا – کلمه – تابناک – خبر آنلاین – دویچه له آلمان– العربیه–ایرنا – رجانیوز- پارلمان نیوز
    عکسهای جالب و مطالب طنز و زیبا از سرتاسر اینترنت
    با دوبار بروز رسانی در روز http://koolaak.net

  • 77. آنا در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۲

    یه پسر کوچولوی هفت ساله که لپاش وقتی میخنده چال میفته:چقده نمکدون بودی موسیو(:

  • 78. یک فروند دانشجوی ایرانی در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۴

    من هم در دوران دبستان سمت بهداشتیار داشتم! مراقب بهداشت بچه ها بودم! یکبار هم شعر انقلابی خواندم که یادم میاد اومدم صفحه کاغذ رو برگردونم چون میکروفون تو دستم بود نتونستم اینکارو انجام بدم و صفحه شعر از دستم افتاد و باد بردش!!!! وای که چقدر معلممون رو ضایع کردم با این کار!
    انشاالله سریع تر بهبود پیدا میکنی!
    نتونستم عکس رو ببینم! پرشین گیگ داغون شده بود!
    آقا ما دعوت نامه پارسا اسپیس داریما! خواستی بگو!!

    ————————-
    مرسی… والله می‎شه توی فضای خودم هم آپلود کنم ولی نمی‎خوام، همون پرشین‎گیگ رو ترجیح می‎دم!

  • 79. بهار (سلام تنهایی) در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۴

    هنوزم این رسم بی خود وجود داره ..از خودم گذشت این کارا حالا هر روز سپهر بالا ی سکو میره برای شعر و سرود و قرآن ..دیروزم اومد خونه بهم کلی غر زد که منو روز ۱۲ بهمن بردن بالای سکو گفتن که شعار بده کلی حالش گرفته شده بود بچه م ..
    معلم کلاس اولم رو خیلی دوست داشتم چون تا آخر سال من هی گریه می کردم و جام رو میز خودش بود ..یادش به خیر ..و روحش شاد ..

  • 80. zizo در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۵

    یکم دیگه مریض بودی این پست کماکان ادامه داشت..
    ولی لازمه هر از جندگاهی مریض شی از این خاطرات قدیمی بنویسی..چون عالیه

  • 81. zizo در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۵

    کلا جاهلیت هم خوب اومدی..(((:

  • 82. نونوش در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۴۲

    بابادیدگاه،کلاس بالا شدی!
    ظاهرن از خط سیاست اومدی بیرون!
    خیلی از دوستای کلاس اولمو گم کردم!!!
    یادشون بخیر!
    من اون زمانوجاهل نبودم،حالاشدم!
    تورونمی دونم!
    هنوزم هستی؟؟؟!!!!!!!!!!

    ————————-
    به‎نظرم آره!

  • 83. پرند در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۱

    آقا تبریک عرض میکنیم!

  • 84. مهربان در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۹

    اولا اینکه چرا خود زنی میکنی!! حداقل به خودت رحم کن و خودت رو چشم نزن
    دوما اینکه اگه شعر نخونده بودی و از اون موقع تمرین پاچه خواری نکرده بودی ممکن بود هیچ وقت گلابی نشی گلابی
    سه هم اینکه بیچاره بچه ای که تو باباش باشی
    D:

  • 85. ایده در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۳

    نه ساختمون ساخته شده بود کامل بود
    من چشمام سیاهی رفته بود بالای لبم در اثر برخورد با یه سنگ بزرگ دچار پارگی شده بود

  • 86. تارا میرکا در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۹

    کامنتدونی سالمه که موسیو

    ————————-
    خراب بود، برای درست کردنیش مجبور شدم یکی دو تا پست اضافی بذارم و دوباره حذفشون کنم!

  • 87. وجیهه در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۳

    نوستالژی اصلی کدام بود؟ همان خانم وصال پور؟
    من دلم می خواهد یک روز بروم همان دبستانمان و بنشینم یک دل سیر به حیاط مدرسه نگاه کنم… و بعد هم دست از پا دراز تر برگردم!! فقط همین…

  • 88. selina در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۷

    یادتون هست چه شعری خونده بودید؟

    ————————-
    اگه اشتباه نکنم در مورد خوبی‎های پدر و مادر بود!

  • 89. الهام در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۶

    سلام موسیو

    خدا بد نده .بهتری ایشالا؟؟؟؟

    ای ول به این قلم خیلی خوب خاطراتمو واسم زنده کردی

    منم امسال تاسوعا معلم کلاس اولمو دیدم خیلی خوشحال شدم

    که بعد از ۲۲ سال دیدمش اونم در حالی دیدمش که بچه عمه ام بغلم بود

    بیچاره فکر کرده بود بچه خودمه :D آخه منو چه به بچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    امیدوارم این قلم و صاحب قلم همیشه پاینده باشه.

  • 90. شیرزاد شفیعی در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۵

    لااقل یدونه از عکسای بچگیت رو بزار ببینیم … خدا رو چه دیدی … شاید یکمم بخندیم !

  • 91. مهدیس در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۹

    واقعا معلمای دوران ابتدایی خیلی رو آدم تاثیر میذارن … هیچ وقت تبعیضی که معلم کلاس پنجمم بین ما و خواهر زاده و برادر زادش قائل می شد رو یادم نمیره و اشکی که به خاطر همین حرکت ناجوانمردانش ریختم … یا اون روزی که معلم کلاس چهارم به اون شکل خبیثانه از نقطه ضعفم سوء استفاده کرد :(( حالا که یادش افتادم ، شاید همین روزا دربارش بنویسم D:

  • 92. علی کوچیکه در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۲

    یاد گذشته ها بخیر
    من هم کلی خاطره ریز ودرشت دارم از اون زمونا که هر وقت به یادشون می افتم دیوونم می کنن.

  • 93. 1900 در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۷


    همه هستیه تو بلاگفایی بود که در آن زیستن را به نرمیه تبلیغاتش ترجیح میدادی !!
    این پست هم خوب مثله همیشه !! قدرته تفکر تخیلاتت بیشتر بدرده بخش طنز روزنامه شرق میخوره تا کیهان !! هر چند روزنامه جمهوری اوایل انقلاب از اینا زیاد می نوشت !! :ی

  • 94. فرشته در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۷

    دلم که تنگ بود اومدم اینجا یه چیز بخونم شاد شم یه خرده ولی دلم تنگ تر شد!

  • 95. سودابه در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۶

    گلابی جون کم غصه داریم؟ اشک منو در اووردی با با !انصافا خوب اسمی برا خودت گذاشتی دیوونه. منو یاد اولین عشقم وقتی من کلاس پنجم بودم انداختی. گلابی دیوونه

  • 96. لوکی در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۹

    یادمه دبیرستان که بودیم، مدرسه ما هم مثل مدرسه شما با یک دبیرستان دخترانه دیوار به دیوار بود. این دیوارها مثل اینکه قبلا مربوط به یک ساختمان قدیمی بوده که از اون ساختمون فقط سوارخ های لوله بخاریش مونده بود. برای همین دخترا زنگ های تفریح چادرشون رو می چپوندن توی اون سوراخ ها که هم چشم نامحرم بهشون نیفته موقعی که میان زنگ تفریح و هم از شر چادر خلاص شده باشند. یک روز چند تا از بچه ها چادر ها رو از این ور دیوار از توی سوراخ کشیده بودن بیرون. از اون طرف صاحبان چادر ها هم رفته بودن دفتر مدرسه شون و شکایت کرده بودن و اونا هم زنگ زده بودن دفتر مدرسه ما و به مدیر گفته بودن! مدیر هم که آدم بد دهنی بود، میکروفون رو ورداشت و گفت :
    ” کدوم تخم سگی بوده که رفته دست کرده تو سوراخ دخترا؟! ”
    این مسئله از اون روز دیگه سوژه خنده ماها شده بود. الان که این پستت رو خوندم یاد اون جریان افتادم!

  • 97. خانوم میم! در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۲

    تازه الان که بهش فکر میکنی می بینی چقدر آدم ضایعی بودی اون موقع ها… تازه شما ها از این اداها نداشتین فک کنم، ماها که شعر می خوندیم دستامونم تو هوا یه چرخش می دادیم و حرفامون رو می کشیدیم! چقدر هم بهمون حس خوبی دست میداد… فکر می کردیم ته ِ نقش اولیم! ( چقدر فکر می کردیم اون روزها!!!)

  • 98. لیلا در ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۸

    اینجا رو دوست ندارم. قشنگ نیست…!

  • 99. هیوا در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۸

    بازم با نوشته های شما این نوستالوژی هم به طرف ما هجوم آورد.
    جالب بود.

  • 100. زهره در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۰۵

    بهترین انشاالله؟

    ————————-
    آره، مرسی.

  • 101. مینا در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۷

    آخ گلابی دیوانه اگر تورا پیدا نمی کردم چه می شد !!! اونقدربانوشته هات حال می کنم که نگو گاهی وقتها مامانم رو می شونم کنارم و براش یادداشتهات رو می خونم خلاصه قلمت خیلی شیرینه کلا درمورد دوران جاهلیت هم باید بگم اونقدر از اون دوران بدم می اد که نگو اوقدر بدبختی کشیدم آخه مامانم معلم بود ومن قبل مدرسه رفتنم دائم توی این مدرسه اون مدرسه پلاس بود م اینکه روز اول که رفتم مدرسه ازاین که بچه ها گریه می کردند تعجب می کردم !وکلا مدرسه اونقدر برام تکراری بود که کلا باهاش حال نمی کردم بماند که حوصله سرکلاس نشستن رو هم نداشتم به اینا اضافه کن شیطونی وحشتناک سرکلاس و دررفتن ازمشق وکلی افتخارات دیگه که حوصله ندارم توضیح بدم اما خدایی نوشتت خیلی نوستالژیک بود یه چیزایی یادم انداخت که نگو دمت گرم داداش!

    ————————-
    ممنون از لطفت و امیدوارم حوصله‎ی مامانت رو سر نبری با خوندن نوشته‎های من…

  • 102. کلاس اولی در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۳

    احتمالا شعره این نبود؟
    ای مادر عزیز که جانم فدای توست قربان مهربانی و لطف و صفای تو….؟
    بهتری که؟

    ————————-
    نه، این شعر نبود… خدا رو شکر بهترم!

  • 103. عاشق اس و پاس در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۳

    http://www.skyclick.ir/register.php?ref=reza206
    لینک بالا مال شرکت آسمانه…۵۰۰۰ هزار تومن جایزه عوضیت داره…غیر از اون می تونی از روی آی پی افراد بفهمی که چه کسایی واقعا میان روی تبلیغاتت کلیک می کنند و چه کسایی کلیک نمی کنند

  • 104. سین سین در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۴

    حالا چی شده که یک چرخ توی آسمون زدی؟ تصادف کردی؟
    وقتی کلاس پنجمی هم شدی آشغال پرت نکردی؟

    ————————-
    من وقتی کلاس پنجم بودم کاملاً می‎فهمیدم که آشغال پرت کردن در این مواقع تأثیر مثبت نداره!

  • 105. سین سین در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۰

    راستی من هم یه خاطره از کلاس اولم در و کنم.
    من و دختر همسایه مون رو یک نیمکت می نشستیم و خیلی هم خوشحال بودم که سال اولی یک آشنا باهام هست. اما این خوشی طولی نکشید. یک روز که داشتیم لوحه های کتاب فارسی را می نوشتیم، حس کردم تو یکی از این حوضچه های آب گرم سرعین هستم. توجهی نکردم و یاد سفرمان افتادم و لبخند زدم که دیدم این تصویر ذهنی کم کم داره صوتی میشه چون صدای چک چک آب هم اضافه شد. نگاه کردم به حدیثه ، دیدم سرش را گذاشته روی میز و گریه می کنه. باور کن فکر کردم اشک های اونه که از رو نیمکت می ریزه پایین. ولی چشمت روز بد نبیند. چشمم افتاد به جریان آبی که از سمت ایشان به سمت بنده با دبی بالا و حرارت بالا در حال جریان بود و ما را برده بود تا سرعین و برگردانده بود. شروع کردم به جیغ زدن. چنان جیغ های بنفشی که حدیثه هم سرش را از روی میز برداشت و دهان به عربده گشود. خانم قوامی (معلم مهربون دبستان فردوس، منطقه سه. کسی می شناسه؟) آمد ته کلاس و داد زد چیه چیه؟ من هم یک در میون می گفتم: جیش. یعنی این طوری: جیغ جیش جیغ جیش” حدیثه هم چه عربده هایی کشید اون روز.
    هنوز که هنوز است حدیثه را که می بینم حس بدی بهم دست میده.

    ————————-
    :)) پسرها توی این حالت اینطور عمل می‎کنن «جیش جیغ جیش جیغ»… ولی خانم‎ها طبق یه قانون نانوشته همیشه اول جیغ می‎زنن!

  • 106. شیما در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۱

    عالی بود.
    منم یاد کلاس اولم افتادم. :)

  • 107. me در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۰

    man ham ye zamani to on madrese dokhtarone kenaresh (khaled eslamboli)kelase aval bodam.

  • 108. نازخاتون در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۵

    من هم خیلی سر صف چیزی خوندم، قران و دکلمه و …، اما الان حس خوبی دارم از یادآوری اون موقع ها. معلم اول من خیلی بد بود، یه دختری که درس نخونده بود و کلا قیافه خندونی داشت رو یادمه معلم سرش رو زد به تخته سیاه و بعد خون دماغ کرد. معلم سومم هم با خط کش ۳۰ سانتی به بچه هایی که نمره ریاضی رو بالای ۱۸ گرفته بودن گفت بزنین توی دست اونهایی که کم گرفتن!!!!!!

    ————————-
    احتمالاً معلم‎هاتون خانم بودن اما اسمشون احیاناً حسین شریعتمداری یا یه چیزی تو این مایه‎ها نبوده؟!

  • 109. سارا در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۶

    خونه ی نو مبارک گلابی
    چه حس گرمی زیر پوست آدم می دود وقتی از کودکی ها حرف می زند

  • 110. یاسی در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۳

    واقعا مرور خاطرات گذشته لذت بخشه!
    مخصوصا بچگی ها

    آی یادش به خیر…
    منم یه بار یه مداد قرمز شتری! سر صف جایزه گرفتم
    البته همون موقع هم غرور داشتم و خیلی بهم بر خورد
    به مامان گفتم نمی خوامش!

  • 111. $|-|oOKii در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۰

    نه بابا حرکت ضایع ای نیست….اتفاقا جالبه اگه واسه بچه ات پیش اومد جلوشو نگیری یه موقع…
    خوشمان آمد از خاطراتتون چه حس خوبی داشت…
    ایشالا که زودی خوب شی…وقتی مریضی با احساس تر مینویسی… ;)

    ————————-
    یعنی می‎گی خوب شم و بی‎احساس‎تر بنویسم؟!

  • 112. رها در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۷

    سلام ….
    عجب دورانی داشتید شما حالا چرا جاهلیت؟ راستی این تغییرمکان دلیل خاصی که نداشته؟ البته فقط سواله قصد فضولی ندارم به نظر من وبتون اونقدر به دل میشینه که هر کسیو خواننده مطلباش میکنه داستان هرچه از دل براید لاجرم بر دل نشینده واقعا ذهن پویایی دارید بهتون تبریک میگم به وب احتمالات سر بزنید وب یکی از دوستامه یه جورایی همفکرید خوبه باهاش اشنا شید اونم ادمو سر ذوق میاره

    ————————-
    یک. به‎هرحال جاهل بودیم دیگه اون موقع!
    دو. تغییر مکان هم دلیل خاصی نداشته جز این‎که راحت‎ترم این‎جا و بیشتر شبیه ملک شخصی شده!
    سه. کاش آدرس دوستتون رو هم می‎ذاشتین.

  • 113. معمار بیکار در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۹

    اسم ناظم مدرسه برادر من هم کلانترزاده بود..دقیقا اخلاقش همینجوری بود که گفتی…اما نه تو اون مدرسه

  • 114. اسمان در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۱

    دوست عزیز من بیشتر متن هات رو تو هر دوتا ادرست خوندم و با اجازه لینکت کردم دوست داشتی تو هم یه سر به من بزن

  • 115. Memorialist در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۸

    منم دوران جاهلیت داشتم !و الحق که کاره ضایعی بود انجام می دادیم !!
    از ناظمتون که گفتین یاد معلم دوم دبستانم افتادم . تازه ما دختر بودیم و کتک می خوردیم ! گاهی وقتا فکر می کنم با اون رفتارهایی که ما می دیدیم از درس و مدرسه متنفر نشدیم خیلیه ! بعد الان با بچه ها چطوری تو مدرسه ها رفتار می کنن ( البته مدرسه هایی از نوع غیر انتفاعیش !)
    ولی با همه این حرفا دلم واقعا واسه اون روزا تنگ شده و منم دلم می خواد که یک روز همه دوستام رو یک جا ببینم ( و می دونم که نمی شه !)
    موفق باشید

  • 116. الی در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۸

    سلام ….من خواننده ی پرو پاقرص !وبلاگت هستم…از پارسال….اونوقت که باید میشستم و درس میخونم برا کنکور…به جای کتاب نوشته های تو رو خوندم ….و معجزه کرد!(دانشگاه تهران قبول شدم)تموم پست هات رو از بس که خوندم حفظم….این پستت عالی بود …منو یاد اون دوران انداخت اگرچه من احتیاجی به یاداوری دیگران ندارم….خودم به شدت ادم خاطره بازی هستم….خوشم میاد توو نظام اموزشی ما این شعر خوندن برا همه یه سابقه شده….من نه تنها از اول دبیرستان بلکه تا پارسال که پیش بودم موقع صبحگاه یا شعر میخوندم یا طنز(البته چند بار هم طنز های تو رو به اسم خودم خوندم یه حالییییییییییییییی داد)!اها قران هم یه وفور میخوندم….نامردا همش بهم خودکار جایزه میدادن…ازین خودکار فنری ها که تا دوبار میزنی دکمه ی بالاش رو فنرش میپره چشمات رو از حلقه در میاره!!اها خونه ی جدیدت رو هم تبریک میگم دست عمو شبگیر درد نکنه….مگه هم اون سر و سامونت بده……راستی سلام ما رو هم به مادام عزیز برسون ……….خوش به حالش که همچین عاشق باحال و بانمکی داره!!!!!!!!!!!!

    ————————-
    ممنون!

  • 117. سرکش در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۶

    سلام این رفیق ما “رها”خواسته مثلاً شما رو به وب من دعوت کنی اما از هوش سرشارش آدرس من رو نذاشته طفلی

    من خواننده ی مطالبتون هستم گرچه کمتر کامنت میزارم

    سرکشم

  • 118. مریم در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۵

    سلام
    خوبید؟
    میشه منت بزارید و به وب من هم سر بزنید
    خوشحال میشم از حضورتون
    منتظرتم
    در ضمن وبت عالیه……………….

  • 119. طناز در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۶

    سلام
    آخی خیلی باحال بود
    خدا از این کارا با منم کرده.می گفتم دفترچه ی بیمه ی من خالی خالیه! آخ چشمت روز بد نبینه!
    پر پر پر پر شد!!!
    موفق باشی
    راستی من می لینکمت نگی نگفتی.می خوام تو ذهنم بمونی که باز بیام پیشت.
    بازم میام
    فعلا

  • 120. ندا در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۷

    سلام
    بزرگترین اشتباه زندگی ات را در هنگام نوشتن سطرهای آخر مطلبت انجام دادی؟!!!!
    هیچ وقت به جای بچه ات تصمیم نگیر خصوصا تصمیم هایی که از روی تجارب شخصی زندگی ات گرفته ای.

  • 121. طناز در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۵

    سلام
    آقا من شرمنده که گفتم
    گفتم که عریضه خالی نباشه!!!
    یه حس درونی گفت بگووووو….!!!
    باز من قرصامو نخوردم!
    اما لینکیااا!!! D:

  • 122. ترانه در ۱۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۶

    http://tourjan.com/
    نویسنده تورجان دستگیر شد.

  • 123. yashar در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۶

    با اجازه لینکت کردم.

  • 124. مودیبا در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۲

    مدرسه دخترونه رو خوب اومدی … من هم تو دوران دبستان تقریباً شرایط تو رو دارا بودم …. ولی با این فرق که بین پسرها و دخترها فقط و فقط یه نیمکت فاصله بود ( همکلاسی بودیم با جنس مخالفمون )… حیف . حیف که قدر لحظات را ندانستیم :دی

  • 125. امیر س در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۵

    شریف هستی یا تهران؟

    ————————-
    شریف که منو راه نمی‎دن، همون دومی!

  • 126. شبگرد در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۱۵

    سلام گلابی خوشمزه و جون جونی
    قالب نو هم مبارک
    اما یک سوال
    دیگه نمی دونم این سوال را از کی بپرسم که جواب بده
    لطفا اگه می تونی یا اگه دوستی داری که می تونه راهنمایی کنه ازش بپرس
    یک وبلاگ توی سرویس بلاگر ایجاد کردم و قالبش را هم عوض کردم
    همه چیزش خوبه فقط این خط زیر پست را نمایش نمیده
    هر کاری کردم و هر عنصری را کم و زیاد کردم نشد
    اون خط که نوشته ارسال شده توسط.. در ساعت ….نظر بدهید
    لطفا راهنماییم کن
    با تشکر

    ————————-
    متأسفانه شخص خاصی رو در این زمینه نمی‎شناسم. راستی ممنون می‎شم سؤال‎های این‎طوری رو که ارتباطی با پست ندارن از طریق بخش تماس وبلاگ بفرستین.

  • 127. هری هالر در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۵۶

    ببین چی پس کله اش خورده که مجبور بوده یک بند بیست سال برگردد عقب!
    کتلت جان! این هم یک خاطره مدرسه ای از من (سرو شکل لینکش بدهیبت است ولی راستکی است):
    http://wolfofdesert.persianblog.ir/post/94/

    ————————-
    آقا من اون لینک بدهیبت رو درست کردم! چقدر هم حال کردم وقتی خوندمش.

  • 128. مریم در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۵

    سلام موسیوی عزیزم
    منو با خودت بردی تو رویاهای شیرین خاطرات کلاس اول ، اینقد که یادم رفت تو خط اول پستت نوشته بودی که بشدت مریضی… و حالا با خوندن چند تا کامنتها دوباره یادم اومد که وای گلابی خوب و دوست داشتنی ما مریضه !!!؟
    حتما تا حالا حسابی روبراه شدی که اومدی پشت لپ تابت نشستی و مینویسی…
    اگر هم نه ، انشالله که هر چه زودتر سرپا شی و خلقی رو به تماشای هنرنمایی وجودت که سخت استعدادش رو هم داری بیاسایی.
    ولی موسیوی عزیز ، فکر میکنم کم لطفی باشه اگه سهم آقای کلانتر زاده رو در شکوفایی استعدادت نادیده بگیری …

    ————————-
    ممنون از لطفتون، خیلی بهترم…

  • 129. نگین در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۸

    شیرین نوشته بودی.به دلمان نشست.مثل همیشه.راستی نمیدونید چرا شبگیر نمینویسه ؟حالش خوبه؟؟؟؟

    ————————-
    خوشش میاد نازش رو بکشن. البته شما نگران نباشید، خودم این قضیه رو تقبل می‎کنم!

  • 130. دختری از نسل اریا در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۳

    manam emsal enghadr gashtam ta moaleme kelas 4romamo peyda kardam fekr nemikardam beshnase ama kamelan mano shenakht

  • 131. رها در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۶

    اولا سلام دوما حالا من یه کم حواس پرتی گرفتم که اونم دلایل خاص خودشو داره شما وسرکش هی منو مسخره کنید بابا بچه زدن نداره اون خودشم از خوانندگان شماست حالا بیا خوبی کن اینم ادرس http://ehtemalat.blogfa.com

    ————————-
    والله نیتم مسخره کردن نبود، شوخی بود.

  • 132. درخت بی سایه در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۹

    مبارک باشد…خانه جدید را می گویم نه مریضی را…انشالله خدا شفایتان دهد…بیماری را می گویم نه دیوانگی را….خلاصه ما خیلی دوست داریم دیوانگی را میگویم نه جاهلیت را……و اما دوران جاهلیت…کاش می شد برگشت…

  • 133. موش کور در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۴

    چه دنیای کوچیکی. من هم جهانی نسب خوندم. کلانترزاده مدیر ما بود. البته با توجه به اختلاف سنی ما شاید اول ناظم بوده بعدن مدیر شده.
    یک بار وقتی کلاس اول بودم یک خط کش سی سانتی متری شیشه ای رو توی دستم خرد کرد.
    اون مدرسه دخترانه اندرزگو بود. درش هم کنار آبخوری و اون درخت کج و معوج توت بود.
    یک خونه هم بود که مستخدم توش زندگی می کرد یا یه همچین چیزی.
    دستشویی ها هم بودن. دیوارش که بلند نبود ولی به دیوار مسجد چسبیده بود. و دیوار مسجد یک هزار متری ارتفاع داشت. یادم نیست چرا ولی یادمه بعضی وقتا دزدکی از در توی حیاط می رفتیم توی مسجد و مهر یا کتاب دعا می پیچوندیم.
    معلم سال اول من خانم جعفری بود. پیر بود. دراز بود.چروک بود.

    ————————-
    خوبه که تو هم اینا رو گفتی. بعضی‎ها فکر می‎کنن من الکی می‎گم که اون موقع‎ها این‎جوری کتک می‎خوردم!
    آره، در مورد اون خونه هم درست می‎گی؛ بابای مدرسه و خونواده‎ش اون‎جا زندگی می‎کردن، خوب یادمه!
    بعدشم این‎که درست یادم نیست که اون دیواره واسه مدرسه بود یا واسه مسجد اما هزار متری بودنش رو تأیید می‎کنم… آقا عجب چیز مهیبی بود!

  • 134. موش کور در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۰

    یادش به خیر!
    من سال ۷۲ کلاس اول بودم. شما سال چند کلاس اول بودی؟

    ————————-
    اگه اشتباه نکنم می‎شه سال هفتاد.

  • 135. یک عدد وکیل نیمه دیوانه در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۴

    وای…گلابی خسته شدم انقدر از نوشته ات تعریف دیدم و شنیدم…هومممممم…بنابراین دیگه نمی خوام ازت تعریف و تمجید کنم….کارای تکراری همیشه عق آفرینه واسه من…
    چقدر تو اصرار داری بگی با استعداد و خاص بودی : دی
    خب چه میدانم…حتما بودی دیگه
    پروین وصال پور!!!!!! اگر بدانی که این فرد برای من چقدر آشناست…چقدر!
    هوم!
    همین دیگه! من عاشق تصور کردن مرتضی با اون چمدون صورتی و اون موهای لختشم!

  • 136. بانو در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۸

    در جواب به مهین باید بگم که مدرسه جهانی نسب هم مدرسه دبستان بود هم راهنمایی…
    پس خیلی عجیب نبوده که به طرف مدرسه ما کاغذ پرت بکنن!!

    ————————-
    آره، البته فکر می‎کنم الآن فقط راهنمایی شده.

  • 137. یهدا در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۴

    بنده اولین باریه که آمدم اینجا!
    عجب آمدنی!
    آمدن همانا و رفتن همانا!
    رفتم به اون زمانها
    یه دوستی داشتیم فامیلش بیداری بود ولی همیشه خواب بود!
    طفلی رو چقدر مسخره می کردیم!
    ولی حالا شده یکی از دوستای خوبم

  • 138. سمیه در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۸

    موسیو تو هم همونجای کلاه قرمزی گریه کردی که آقای مجری تو پارک داشت با معتمدآریا حرف می زد و می گفت کاش کلاه قرمزیم بود میومد عروسیمون ؟؟؟ :))))) من داشتم هق هق می زدم که یهو کلاه قرمزی از پشت صندلی دراومد و گفت : هین؟؟ عروسی؟؟؟ :دی

    راستی حالا که فهمیدم لپات چال می افته لپ کشانی تر شدی (با اجازه مادام)

    ————————-
    آره، دقیقاً همین‎جاش بود!

  • 139. هرا در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۲

    سلام.
    از الان به بعد هر سال تولدت خودم هاستت رو تمدید می کنم.
    فکر نکن هرا فقط حرف زده…

    ————————-
    با شماها نمی‎شه یه شوخی هم کرد… حالا من یه چیزی گفتم واسه خودم، شما چرا جدی گرفتین آخه؟!

  • 140. خورشید در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۴

    خودمانیم همان بلاگفا که خیلی بهتر بود. لااقل با این اینترنتهای مافوق سرعتی که ما در کشورمان داریم همان بلاگفا را بیشتر ساپورت نمی کند. حالا شما در این بلبشو آمدی و اسباب کشی کرده ای. حالا همین یکبار می بخشیمتان. بیایید، بعد یک فکری برایتان می کنیم.

  • 141. آفتاب پرست در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۳

    سلام
    از اونجایی که قلم روونی داری ، نوشته هات رو خیلی دوست دارم .
    خوشحال میشم نظرتون رو در مورد پست آخرم بدونم …
    موفق باشی …

  • 142. م.پارسا(4ساله از تهران) در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۳

    اولین چیزی که به معلمای اول دبستان یاد میدن اینکه به تک تک شاگرداش بگه تو باهوشترین دانش آموز تاریخ تدرسیم هستی :)

    ————————-
    و خواهی نخواهی این موضوع در مورد یه سری از اون‎ها حتماً صدق می‎کنه!

  • 143. مهرنوش در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۸

    دبیرستانی هم که من میرفتم با مرکز پسرانه اش دیوار به دیوار بود
    بین دو تا مرکز هم یه در سبز بود ناظم ما هم مسئول همین بود که نذاره کسی بره طرف اون در
    ولی خب پسرا وقتی که برف می اومد واسه ما گلوله برفی پرتاب میکردن!

  • 144. نرگس در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۶

    برام جالب بود که نوشته های کسی مثل منو میخوندی.فکر میکردم سرت بیش از اینا شلوغ باشه:).از لطفت و دلداریت ممنونم.
    امیدوارم خونه جدید برات خوش یمن باشه و طنزای شیرین تر از شیرینی گذشته هات بنویسی.

  • 145. little girl در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۰

    ببخشید یه سوال فنی واسه من پیش اومد ، شما در حالی که هنوز شش سالتون هم نشده بوده توی مدرسه در حال کشیده شدن روی زمین چه می کردید؟ اون موقع که باید تو مهد کودک با بچه ها گرگم به هوا بازی می کردید! منم وقتی کلاس اول بودم بردنم سر صف دعای فرج رو بخونم ، انقدر استرس داشتم و خجالت می کشیدم وسط دعای فرج شروع کردم به سلام نماز دادن ، بعد زدم به دعای زیارت عاشورا ، آخرشم با خوندم سوره حمد تمومش کردم ، کل سال سوژه خنده بودم!

    ————————-
    من یه مقداری زودتر از حالت نرمال رفتم مدرسه!

  • 146. مادام در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۲

    این نوستالوژی که میگند یعنی چی؟البته یه جا معنیشو خوندم ولی نفهمیدم. یادمه کلاس اول از پنجره میپریدیم بیرون خانم مدیر به همراه پسرش که هم سن وسال ما بود منو دید ویکی گذاشت تو گوشم اولین جایی بود که شخصیت دخترونه ام تحقیر شد

    ——————–
    فکر می‎کنم بتونین اطلاعات خوبی از این‎جا بگیرین!

  • 147. امیر س در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۳

    پس تهرانی؟ شنیدم سپهری رفت، آخ که من چقدر با این موجود حال میکردم..دلم واسه کتابخونتون تنگ شده…

  • 148. به همین سادگی در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۸

    ما خیلی با کلاس بودیم همیشه من و دوستم اخر برنامه های صبح گاهی وقتی بچه ها شروع به رفتن کلاس میکردن “یار دبستانی” رو میخوندیم همه ی بچه ها هم زمزمه میکردن

  • 149. هستی در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۳

    سلام گلابی
    خدا بد نده ایشاالله
    دومین بار هست که به گلابی دیوونه سر میزنم
    خوبه – خوشم میاد از حال و هوای نوشتنت و بیشتر از اون حال میکنم با ۱۳۰-۴۰ تا کامنت که واسه هر پستت می بینم و صد البته کلی هم حسودیم گل میکنه
    دیگه ……… ممممممم ! همین
    شاد باشی گلابی خوشمزه ی خوردنی !
    هستی- عسلویه

  • 150. الی در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۴

    راستی شما هنوز خواجه نصیری یا دانشگاه تهران برا ارشد میخونی؟

    ————————-
    تهران برا ارشد می‎خونم!

  • 151. کله پوک در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۹

    اسم وبلاگ از فروتنیت حاکیه!
    تعریف از خود نباشه مث خودم.
    حالا گلابی دلت خواست به ما هم سر بزن.

  • 152. تک درخت در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۳

    لطفا به شبگیر بگو بیاد دیگه ناز نکنه

  • 153. ابهام در ۱۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۷

    جالب بود! از بابت شکست روحیت هم متاسفم!

  • 154. roza در ۱۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۸

    سلام
    خسته نباشید مطالب شما رو خوندم وبلاگتون رو ذخیره کردم و هر روز میام سر میزنم چون نوشته های شما به نظرم جالب میاد. پیش خودم گفتم براتون نظر بدم که خواننده خاموش به حساب نیام(البته به قول بعضی ها).آخه من دو ماهی میشه که تقریبا هر روز میام به وبلاگ شما .بازم میام . براتون آرزوی سعادت و خوشبختی میکنم.

  • 155. نهال در ۱۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۸

    خوشبختانه اصلا” یادم نمی یاد تو هیچ کدوم از دوران ابتدایی،راهنمایی یا دبیرستان رفته باشم اون بالا اعلام وجود کرده باشم..کلا” اون بالا حس خوبی نداشتم حتی وقتی صدام می زدن که بهم جایزه بدن:(
    ولی متاسفانه این بلا تو دانشگاه سرم اومد و تو یه حرکت کاملا” غافلگیرانه مجبور شدم اون بالا یه چرت و پرتهایی بگم تا اون مجری لعنتی برسه..هیچوقت اون روز یادم نمیره..نمی دونم چرا اینقدر از اون بالا ایستادن بدم می اد!
    ولی جدا از اون پستتون حس خوبی بهم داد و نشستم کلی با خودم خاطرات اون دوران رو مرور کردم..گذشته ی من یه جورایی به وضعیت الانم و آینده ام در ارتباطه و اگه بخوام در موردش بنویسم از یه پست و دو پست می گذره باید یه وبلاگ بزنم که فقط توش از دوران ابتدایی و معلمام بگم..هنوز که هنوزه با ۹۰ درصد معلما و همکلاسی های اون موقع ام در ارتباطم:)

  • 156. ? در ۱۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۱

    آقای گلابی من ندیده عاشق چال روی لپت شدم مخصوصا وقتی که ۶ سالت بوده و رفتی سر صف شعر خوندی و از خجالت با لبخند ملیحت چال لپت بیرون اومده بود …….(من جای تو بودم با این کامنت مخم زده میشد و خر میشدم و عاشق این کامنتگذار میشدم و از بستر بیماری می آمدم بیرون که برم پیداش کنم…می گی از کجا پیدام کنی؟از روی دست خطم که برات تایپ کردم…….)عجب ماجرای عشقی خفنی

  • 157. شادافسرده در ۱۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۰

    ای بابا…خفه شدم…پرت شدم تو گذشتم…خفه شدم…

  • 158. ضحی در ۱۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۵

    راستش من اولین باره که نوشته تو می خونم و تازه اینجارو کشف کردم! اگه جای تو بودم بعد از اینکه یه تشکر حسابی از خانم معلمم کردم، آقای کلانترزاده رو هم پیدا می کردم و …

  • 159. سیاه مشق در ۱۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۸

    یه پستی این اخری ها داشتم به اسمه سوتی نامه!!!!خوشحال میشم بخونی و تو بازی مون شریک شی!!

  • 160. رهگذر... در ۱۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۹

    جدا تا به حال از شما همچین حس های نوستالوژیکی ندیده بودیم!این دومین باریه ی که حس های جدیدی در شما می بینیم…از شواهد پیداست که برخلاف اونچه که نشون میدادید دارای قوه ی احساس نیز هستید…تبریک میگم

  • 161. یاس فاطیما در ۱۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۵

    سلام استاد
    محشر مینویسی
    اما اول متن دوباره زدی تو خط دخترا ( مدرسه دخترونه و اینا …)

  • 162. pamela در ۱۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۵

    سلام گلابی جون.چطوری؟
    از نوشته هات خیلی خوشم میاد
    با اجازه ات لینکیدمت و از این به بعد هی سر میزنم بهت.
    راستی…من اولین بارمه که انجا کامنت میذارم
    شکلکهاش کو پس؟

    ————————-
    نذاشتم، نداره… و اگه بتونم استقامت کنم باز هم نمی‎ذارم!

  • 163. المیرا در ۱۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۲

    دوران دبستان شما چقدر دور میزنه
    ما که همین چند سال پیش بود
    معلم مهربون کلاس اول که رویا بود اسمش و واقعا رویایی بود
    خانوم چادریو وبزرگی بود که اصن بهش رویا نمیخورد
    نمیخوام ازین بزرگتر بشم و بیشتر ازین دور بشم ازون بچه گیا و ازین بچه گیا

  • 164. علی در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۵

    سلام
    لطفاً از فونت درشت تر و رنگ های بهتر استفاده کنید.
    اصلا وبلاگتان قابل خواندن نیست و رنگها به شدت بد انتخاب شده و از فونت بسیار ریز استفاده شده است.
    لطفا اصلاح فرمائید

  • 165. سحر در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۴

    حق داشته معلمتان
    واقعا باهوشید و با ذوق آفرین

  • 166. باران در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۹

    همیشه از یادداشت های قشنگت لذت بردم. بضی وقتام در حد تیم ملی خندیدم من تازه وب زدم اگه قدم رنجه کنی و نظر بدی منو بردی به اسمون هفتم چون طرز نوشتنتو خیلی قبول دارم.سبز باشی

  • 167. صدف کدر (همسایه دریا ) در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۱

    این که عکس زن بود که.

  • 168. مریم در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۴

    من هم یاد معلم کلاس اولم افتادم !

  • 169. یه دوست در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۴

    بین شما و ویولت اتفاقی افتاده؟

    ————————-
    نه، مگه قرار بود اتفاقی بیفته؟!

  • 170. فاطمه در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۱

    متاسفانه ما بغل مدرسه مون هم یک مدرسه ی دخترانه بود.شانس که نداشتیمD:
    من هم تو وبلاگم یه خاطراتی رو از مدیر و ..نوشتم
    شما رو هم دعوت میکنم بخونید.

  • 171. گمنام مفقودالاثر در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۱

    نوستالژی چیز خوبی است !‌ بر همه انسان ها اعم از مسلمین و غیرمسلمین واجب است که آن را بر پا دارند . از دوران دبستان چیزی که همیشه شیرین باقی می مونه این ماجرای اجازه دادن یا ندادن معلم به دانش آموز جهت قضای حاجته !

  • 172. یک عدد جوجه در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۲

    به روزم با نوشته ای کوتاه در دفاع از شجریان و خس و خاشاک

  • 173. سها در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۳

    تو سیب سرخ کدامین درخت پرتغالی که هر دانه ی انارت به سرخی گیلاسهای درخت موز است ، ای گلابی من.(جسارت نباشه.اما این اس ام اس الان برام اومد)

  • 174. w در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۶

    mordi ?

  • 175. مدیر مرکز در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۵

    نوستالژی!

  • 176. کافه اسپرسو در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۲

    موقعی که من وارد مدرسه جهانی نسب شدم دیگر کلانتر نبود ولی آن در سبز که بچه های سال بالایی پایش ایستاده بودند هنوز بود

  • 177. زهرا در ۲۱ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۰

    سلام
    گلابی عزیز
    ممنونم که اومدی و امینی بر آزادی برادرم خواندی
    احساس خاصی به ادم دست می ده وقتی می بینه هم وطن هایی با مرام و معرفت داره

    شادیتان و ازادیتان مستدام

  • 178. نادر در ۲۱ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۱

    چه جالب!!
    دوران طفولیتم رو خوب به یاد دارم. روز اول مدرسه با خدم و حشم و سه تا خواهرهام و مادر و پدر و مادربزرگ و پدربزرگم ، اسکورت شدم. چه دورانی بود!!
    مبصر کلاس بودم (شما بخوان : جلاد!!)
    سر صف همیشه قرآن میخوندم و ده جزء حفظ شدم!!
    الآن اشک توی چشمهام جمع شده :)))

  • 179. آنی(دختر ترشیده) در ۲۱ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۵

    هنوز که تو دوران جاهلیتی!! خوشت اومده آپ نمی کنی؟!

  • 180. یه دوست در ۲۱ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۴

    اخه دیدم لینکهاتونو با هم حذف کردین.
    حالا شما خوبی؟

    ————————-
    این کارها و خاله‎زنک‎بازیا از من گذشته و حقیقتش اینه که علاقه‎ای هم به توضیح دادن در موردشون ندارم!

  • 181. band206 در ۲۱ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۷

    منم وقتی اول دبستان بودم،فکر می کردم عکس امام خمینی که اول کتاب بود عکس خداست!
    باورکن!
    کم هوشم نبودم هان،ولی نمی دونم چرا همچین فکری می کردم!

  • 182. narsis در ۲۱ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۵

    ای دوست من!چون خورشید روز تو طلوع کند،تاریکی شب بر من فرا می رسد،با اینحال از پشت حجاب های تاریکم درباره ی پرتوهای طلایی خورشید سخن می گویم، وبلاگ خیلی زیبای و جالبی داری ،به وبلاگ منم سربزن،خوشحال میشم با هم تبادل لینک کنیم،اگر خواستی منو با نام “خلوت نارسیس”لینک کن و بهم خبر بده با چه نامی شما رو لینک کنم……راه من راه تو نیست اما بیا در کنار هم و با هم قدم بزنیم [قلب]

  • 183. تک درخت در ۲۱ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۸

    آخ جون آنی دالتون کامنت گذاشته. وبلاگش که رفته تو خواب زمستانی اما کامنتش نشون داد خودش بیداره

  • 184. نهال در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۴

    از وقتی نقل مکان کردین خیلی تنبل شدین هـــــــــــــــا:D

  • 185. کرگزن تنها در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۵

    من هم خاطره های دبستان و به ویژه کلاس اوّلم خیلی پُر رنگ تو ذهنم هست، یه روز حتمن می نویسمِ شون!
    فعلن می خوام این رو بگم که بچّه های مدرسه ت خیلی مثبت بودن که با پرت کردن آشغال نیاز های جنسی شون رو ارضا می کردن! ما تو دبستانِ مون یه گروه سه نفری داشتیم که این ها با این که هم سنّ ما بودن، وقتی که ما کلاس سوّم بودیم تقریبن به طور کامل مثل یه نو جوون بالغ رفتار می کردن!! یه نمونه از رفتار ها شون این بود که [عذر می خوام بی پرده می گم] همه ش با هم در حال بازی بودن، اون هم در حالی که ما نمی دونستیم این کار ها شون اصلن یعنی چی! این غیر از فحش های به شدّت رکیکی بود که می گفتن. فکرش رو بکُن؛ ما یه مدرسه ی دخترونه بغل مدرسه مون بود و اونا از اون جا دوست دختر داشتن!
    من هم یه بَر و رویی داشتم، ناظم مدرسه مون یه مامانم گفته بود نذاره اونا دور و بَرم بچرخن!!
    یادش به خیر…

  • 186. هرکی در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۶

    با سلام
    مطلبی با عنوان:
    شیطنت سازندگان سریال لاست در سری جدید(فصل ۶) علیه ایران
    در وبلاگ نلبکی منتشر شده .

  • 187. 00 در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۷

    می دونم که یکم دیره…اما خونتون رو تبریک می گم….چون من وبلاگا رو از رو ی موبایلم مرور می کنم واسه همین نمی تونم نظر بذارم،اما همیشه به محض آپ جدید می خونمتون(اونایی رو هم که دیدین فید پرشین بلاگتون رو دنبال می کردنحد اقل یکیش من بودم که می خواستم آرشیو رو خونده باشم و به امید مد شدن شلوار لی مذکور نبودم!)…..

  • 188. تبسم در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۲

    اولا حالا ان شاا.. خوب شدین که دارین مینویسین دیگه؟ :)
    واقعا کارای خدا عجیبه… گا هی فکر می کنم آدمها هستن که پیچیدن ن و این البته عجیب نیست وقتی همچین خدایی اونا رو آفریده. خدایی که وقتی فکر می کنی حرفشو فهمیدی یهو یه کاری می کنه که غافلگیر بشی..

    منم معلم کلاس اولم رو خیلی دوست داشتم. هنوزم گاهی می بینمش اما شاید باورتون نشه اسمش یادم نمی مونه. بابایی البته می شناستشون. آخه بابایی هم معلم ن.

    خلاصه آقا خیلی خوشحالم که مشترک شدم!! اینجوری هر وقت حواسم هم نباشه نوشته هاتونو می خونم. خوبی تکنولوژی… :)
    شاد باشی رفیق

  • 189. گروه TBG در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۷

    با سلام خدمت شما گلابی دیوانه! این روزها همه کاربران اینترنت دنبال فیلترشکن های فعال و قدرتمند هستند. خب ما کار این افراد رو حل کرده ایم. حالا همه می توانند بدون هیچ مشکل و دغدغه ای به هر سایتی که می خواهند بروند و از آنها بازدید کنند. ما واقعا دوست داریم که همه آزاد و راحت باشند. گلابی جان یه لطفی کن و این کامنت رو بذار که همه بخونن و ازش استفاده بکنن.

    لطفا برای دریافت جدیدترین فیلترشکن ها و وب پروکسی های روز جهان به این آدرس مراجعه فرمائید: http://www.Hepta6.Blogfa.com

    گفتنیست که این آدرس هشتمین آدرس این وب می باشد. منتظر حضورت هستیم گلابی جان. وقتی اومدی لااقل یه کامنت واسمون بذار. کار سختیه واست؟!

  • 190. بیتا در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۵

    شما را به بازدید از سایت تخصصی مدل لباس و آرایش دعوت میکنم.

    ..:: http://Www.FaraModel.ir ::..

    زیباترین مدل های لباس

    همه در فرامدل.

  • 191. iimn در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۷

    kheili jalebe ke jenab ali ham golabi hastinaaa!shoma ahyanan sanaye’ nakhoondin?(mohandesine sanye’ ro golabi mikhanand dar daneshgah,bande ra niz ,chon sanaye’iam!),

    ————————-
    به به، به‎سلامتی!

  • 192. الی در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۳

    من هم از خاطرات نوشته ام این بار. نوستالوژی هایی ناب که عین به عین تکرار نخواهند شد.
    راستی
    پسر ۶ ساله چرا باید در مدرسه باشد؟ (آها از اون لحاظ که باهوش بودید؟ باشد.)
    راستی
    ناظم یا مدیر! چرا باید یک پسر درسخوان ریزه میزه را که وقتی می خندد لپش چال می افتد از گوشه جنوب غربی حیاط تا شمال شرقی روی زمین بکشد؟!
    راستی
    نکند شما هم مثل من از درد نفهمی مدیران و ناظمان مدرسه رنج می بردید؟
    گفتم که از خاطرات نوشته ام؟؟
    ها! یادم آمد. گفتم.

  • 193. الی* در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۳

    راستی آن ” یک جایزه” لینک دارتان برای ما که باز نشد!

    پ.ن: دیدم یک نفر دیگر هم به همین نام پست داده لاجرم خودم را ستاره دار می کنم.

  • 194. گرمابه چی در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۱

    یک دسته گل آبی تقدیم به تو

  • 195. Mrs.ZigZag در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۷

    موسیو یادته سر تیک کامنتینگ و گودری شدن لینکا چقد غر زدی به جون من و آقای زیپ؟ دیدی چه زود نوبت خودت شد… همیشه میگن هر که بامش بیش برفش بیشتر ((((:
    ولی جدی من اومدم الان هی به کامنتینگ بهم ریخته ت ایراد بگیرم!!! D:

  • 196. Mrs.ZigZag در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۰

    با وجود ایرادات موجود در کامنتینگ و بهم ریختگیش D: خونه ی جدیدت مبارک باشه. ایشالا به عشق همین خونه ابدیه تا ابد بنویسی… من معذوریت داشتم پس تاخیرم اشکالی نداره با اینکه مشکل داره کامنتینگت!!! (;

  • 197. بی نام در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۳

    jaleb bo0d

  • 198. Niusha در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۰

    hanoozam chaal miofte? :))))))) kheli khoobe ke! sharmandegi nadare! rasti shoma 40cheragh mikhoonid?

    ————————-
    بله!

  • 199. نونوش در ۲۳ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۰۶

    خواستم به این شبگرد بگم من کمکت می کنم!آدرس وبم هست،اگه خواشتی پیغام بده!

  • 200. ژول در ۲۳ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۲

    آخ آخ موسیو این حس نوستالوژی گاهی بدجوری هجوم میاره!
    ولی حافظه خوبی داری هاااا
    من خاطرات دانشگاهم رو به زور یادم میاد!

  • 201. agh hamid در ۲۳ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۹

    بابا اشکمو در آوردی.
    راستی اشکمو در آوردی….

  • 202. lمهدی در ۲۳ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۳

    سلام گلابی جان
    مدتی بود ازت خبر نداشتم. تازه فهمیدم که بازم خونه‌تو عوض کردی. امیدوارم در این خانه همیشه خبر از شادی و سلامتی باشه.

  • 203. aram در ۲۳ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۹

    منزل نو مبارک!

  • 204. گلکو در ۲۳ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۸

    وای ی ی من یه بار برای جشن تکلیفم شده بودم خواننده ی اصلیه گروه.چه ننگی!فیلمشم هس.
    البته فیلمشو گذاشتم تو کشوی پاتختی و هر شب قبله خواب چکش میکنم که ببینم سر جاش هس یا نه!نباید کسی اونو ببینه وگرنه خیلی بده!
    بماند که شایدم بقیه مامانا که اون روز برای جشن تکلیف بچشون اومدن فیلم خوندنمو دارن :دی

  • 205. شب شب در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۳

    بعضی وختا مزخرف می نوسی……البته به خودت ربط داره چون چار دیواری اختیاری…اما انتظار بیشتری ازت می ره…..چون خیلی ها با هزااااااااااار امید و ارزو میان که نوشته هاتو ببینن….

    حالا فکر نکنی خبریه هااااااااااااا!

  • 206. ارام در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۶

    سلام اولین باره که میام اینجا یعنی شاید اولین بار باشه اما از اینکه یاد مدرسه و کلاس اولم انداختین حس خوبی دارم شاد باشین اگه دوست دارین یه سری هم به من بزنین

  • 207. زهره در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۴

    هنوز در دوران جاهلیت به سر می بری که ؟!!!

  • 208. مــژده(جمع دخترونه) در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۸

    از دوران دبستانم متنفرم :) بغیر از کلاس اولم ..
    راستش .. از هر چی معلمه نا امید شدم :)

  • 209. ali در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۸

    سلام آقا….بابا این چه وضع اییه…؟کی‌ میخواهی‌ آپ کنی‌ ؟دو ماه شد…نکست تیم با مأمور می‌آیم در وبلاگت

  • 210. گرمابه چی در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۸

    آقا عذر می خواهم اسگلمون کردی وسط این تعطیلیها خب یک چیزی بنویس دیگه مهندس
    یک جا خوندم چند روزیه رفتی لندن
    اینجا نمی شه خصوصی پیام گذاشت

    ————————-
    آقا این‎که دیگه خصوصی گفتن نداشت. کجا خوندی که من رفتم لندن؟!
    راستی چشم، می‎نویسم!

  • 211. یه دوست در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۵

    سلام
    نخواستم خاله زنک بازی در ارم.از وبلاگت خواستم ویلی رو باز کن دیدم نیست بعد همینطوری گفتم یه نظر بدم هم خاموش نباشم هم…..
    صلا ولش کن به ما نیمود نظر دادن
    ببخخخخخخخخخخخخشید.

    ————————-
    یه دوست جان، من به‎طور کلی گفتم!

  • 212. ساقی در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۷

    salam.be manamsar bezan.bye

  • 213. روجا در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۴

    وای چه بامزه مینویسید
    کلی خندیدم
    ولی خاطرات شیرین مدرسه رو برامون زنده کردید.

  • 214. بهار در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۹

    چرا آپ نمی کنی ؟ خسته شدم از بس سرزدم دیدم آپ نیستی

  • 215. ن گ ا ر ش در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۳

    چه جالب!
    منزل نو مبارک!

    من نمی دونستم که توی اسباب کشی، میشه نظرات رو هم منتقل کرد.
    یعنی ممکنه؟!

    ————————-
    بله، اگه قصد مهاجرت به وردپرس یا بلاگر رو داشته باشین ممکنه!

  • 216. h در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۹

    احتمالن دوران نقاهت را می گذرانی .
    باید مطلب بعدی ات رابخوانم.

  • 217. محسن در ۲۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۱

    مبارک باشه…
    البته من همون اولای اسباب کشی و تولد و کادو و اینا اومدما….لینکتونم عوض کردم…ولی طبق معمول نظر ندادم!! دیگه حالا یه مرتبه یاد قدیما افتادم اومدم نظر بدم تشکر و از ای حرفا…..
    همین دیگه….
    موفق باشین…

  • 218. کسی که وجود خارجی ندارد در ۲۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۱

    خیلی خوشمان آمد از قلمتان. خوب بود.
    مجبورم کامنت بزارم. اینو می فهمی؟!!

  • 219. نسیم در ۲۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۳

    سلام
    من هم دبستان خالداسلامبولی بودم و راهنمایی اندرزگو. یادش به خیر چندبار تو دوران راهنمایی به خاطر جمع شدن بچه ها دور پنجره ها ادای اخراج کردن در می آوردند. بعضی وقتها فکر می کنم چقدر ابله بودیم که باور می کردیم.حالا دبستان دو سه هزار نفری خالد اسلامبولی به خاطر کمبود بچه تعطیل شده. جهانی نسب هم برای بزرگسالان شده. نانوایی بربری هم چند سالی هست که سنگکی شده.تو لوازم تحریر فروشی حدیثو یادت هست؟دلم می خواد یک روز اون نون فانتزی رو دوباره خودم لوازم تحریر فروشیش کنم.

    ————————-
    لوازم‎التحریر فروشی حدیث همونیه که اون طرف خیابون بود؟ همونی که یه آقای نسبتاً مسن هم صاحبش بود؟

  • 220. little girl در ۲۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۸

    ما آپ میخوایم یاالله! یالله! یالله !
    کجایی پس موسیو؟ دق کردیم …

  • 221. گروه TBG در ۲۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۷

    با سلام خدمت شما گلابی دیوانه! این روزها همه کاربران اینترنت دنبال فیلترشکن های فعال و قدرتمند هستند. خب ما کار این افراد رو حل کرده ایم. حالا همه می توانند بدون هیچ مشکل و دغدغه ای به هر سایتی که می خواهند بروند و از آنها بازدید کنند. ما واقعا دوست داریم که همه آزاد و راحت باشند. گلابی جان یه لطفی کن و این کامنت رو بذار که همه بخونن و ازش استفاده بکنن.

    لطفا برای دریافت جدیدترین فیلترشکن ها و وب پروکسی های روز جهان به این آدرس مراجعه فرمائید: http://www.Hepta6.Blogfa.com

    گفتنیست که این آدرس هشتمین آدرس این وب می باشد.

  • 222. شنگول بانو در ۲۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۲

    تو را به خانه ام دعوت می کنم ای گلابی دیوانه

  • 223. mona در ۲۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۲

    manam az axa dashtam
    fek konam shagerd aval shode boodam ke behem ino dadan

  • 224. یادداشتهای همسر یک فوتبالیست در ۲۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۸

    سلام..چرا آپ نمیکنی؟؟

  • 225. sima در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۹

    دلم برای آن سال‌ها خیلی تنگ شده، برای همان وقت‌هایی که الکی می‌خندیدم.من هم دلم تنگ شده واسه اون روزها.یادش به خیر.

  • 226. بچه های آسمان در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۱۲

    پست پایین!
    جهت تجاوز!
    کلی خندیدم….

  • 227. sepid در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۱

    ۱ـ کامنتینگ اینجا افتضاحه
    ۲ـ می تونی اسم وبلاگتو بزاری ” وقایع اتفاقیه یک گلابی دیوانه”یعنی چی که هی صبر می کنی تا اول ماه بشه و بنویسی!؟
    ۳ـ می دونم پر رو تشریف دارم ولی اعصابم خورده !ااااه،بنویس دیگه!!!!!!

  • 228. تهوت در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۹

    درود موسیو!
    آقا ما سر صف صبحا موقع نرمش یک جفنگیاتی میخوندیم اون سرش ناپیدا! که کاش بودی گوش می کردی!
    الان که یادم میاد میگم چه حال به هم زن و بی مزه بودیم خداییش! برات می نویسم ییبن حق دارم اینو بگم یا نه!:
    یک و دو و سه و چار: از خواب غفلت بیدار.
    دو و سه و چار و پنج: حق و باطل را بسنج!
    سه و چار و پنج و شش: کن در راه حق کوشش( تازه یه وقتا گوینده اون شش رو می گفت “شیش” یعد خیلی خیارشور می شدیم در جواب می گفتیم ” کن در راه حق “کوشیش” مثلا آخر حال بودیم دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!)
    چار و پنج و شش و هفت: باید سوی خدا رفت.
    پنج و شش و هفت و هشت: باید دنبال حق گشت.
    شش و هفت و هشت و نه: باید هوشیار باشی تو.
    هفت و هشت و نه و ده: ثمرۀ قرآن به به به!
    خلاصه اینها رو هر روز گفتیم شدیم این! نمی گفتیم شاید بهتر از آب در میومدیم!!!!!!!

    ————————-
    ما هم یه چیزی تو همین مایه‎ها داشتیم و خدا رو شکر هیچ‎وقت موفق به حفظ کردنش نشدم!

  • 229. مینا در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۳

    سلام موسیو بابا کجایی پیدات نیست سالمی نگرانت شدم چرا پست نمی زاری راستی بااجازه لینکوندمت بی اجازه

  • 230. r.m در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۹

    salam!
    rastesh kheili khosham nemiad ghorboon sadagheye kaC beram ya koli hendoone bezaram zire baghalesh,unam inja!amma goftam ino begam shayad khosh hal shin,va albate chon be tavazoetoon khadesheyi vared nemishe (ehtemal midam nashe)migam.man be shakhse alave bar inke khodam postatoono mikhonam,khanevadaram mostafiz mikonam ,jaleb tar inke zangaye tafrih too madrese:D kheilia miran site madrese va daste jami webloge shoma ro mikhoonan va del shad mishan:Dbande be shakhse ham ke dar rahe bargasht be tahlile postatoon va morooresh mipardazam ba doostan va dobare khande be labemoon miad.
    movafagh bashid

    ————————-
    خوشحال‎کننده بود، ممنونم!

  • 231. mostafa در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۶

    سلام گلابی جان. امیدوارم زود زود خوب خوب بشی..

  • 232. مهدی در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۵

    سلام
    لینکتون کردم.
    اگه از نظرتون مشکلی داره بهم خبر بدید.

  • 233. بیگانه در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۱

    چقدر قشنگ
    من اگه جو نوستالژی بگیرتم دیگه نه می تونم حرف بزنم نه بنویسم :(
    دلم می گیره عکسای دبستان رو می بینم. مقنعه های کج و کوله لپ های تپلی آویزون و یه دنیا معصومیت …

  • 234. ردپا در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۸

    موسیو نمیخای پست بزاری؟
    بابا مردیم بس که هی سایتو باز کردیم و همون مطلب قبلو دیدیم.
    یه کمی هم به فکر ما باش
    عجــــــــــــــــــــــــــب!

  • 235. لنکاتور در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۹

    خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی جالب بود.

  • 236. khalekhanbaji در ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۵

    salam

  • 237. شب برفی در ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۶

    آقای گلابی به من سر بزنین من مریضم !!!!!!!

    میشه شما رو لینک کنم ؟

  • 238. استوانه در ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۴

    کتک خوردنها خیلی روی روحیه آدم تاثیر می گذاره.
    من سیلی هایی رو که خوردم هیچوقت یادم نمیره.
    گاهی زننده های سیلی ها رو هم می بینم. راستش اون ته مهای دلم ازشون دلگیرم.

  • 239. تلخک در ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۶

    موسیو! (نگفتم گلابی ها) سر حالی؟ خوبی؟
    چرا نمی نویسی عمو؟

  • 240. فریبا در ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۸

    پس چرا نمی اپی؟؟؟؟؟؟؟؟
    سرت با مادام گلابی گرمه؟

  • 241. نیلوفر در ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۴

    چه اسم جالبی داره این وبلاگ!
    من هم دلم برای معلم سال اول دبستانم تنگ شده. یادش به خیر!

    گر طالب وبلاگ خوبی دوست جان
    بشتاب که راهش هست بسی آسان
    حرف های نارنجی می زنم برایت
    حرف هایت را می شنوم با دل و جان

  • 242. محمد رضا ککوزاده در ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۵

    بسیار زیبا بود.
    اگر مایل باشی تبادل لینک کنیم؟

    من را با نام: کد های جاوا اسکریپت
    یا
    پایا وب

    لینک کن.

    http://www.payaweb.blogfa.com

    البته اگه دوست داشتی.خبرش را بده!
    التماس دعا

  • 243. ادم در ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۶

    سلام من همینطوری اومدم سلام کنم بگم خیلی وقته می خونمتون. همین خب حالا منتمان را گذاشتیم میریم

  • 244. little girl در ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۹

    والله من نمی فهمم ، توی وبلاگایی که پیوندهاش گوگل ریدریه ، انگار که با پستی به نام تست کامنت به روز کردی ولی میام اینجا خبری نیست! جریان چیه؟

    ————————-
    همون‎جوری که از اسمش معلومه اون پست رو برای تست کردن گذاشته بودم، بعد هم پاکش کردم!

  • 245. shanti در ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۴

    salam vaghea webe boali dari :-*
    eyvo0l khosheman aamad

  • 246. ---- در ۲۷ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۲

    O:
    وبلاگ سیب زمینی خورها … فیــــــــــلــــــ.تــــــــــــــر؟؟؟؟؟

    ————————-
    متأسفانه بله، دلیلش رو نمی‎فهمم!

  • 247. محیا . م در ۲۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۱

    آدم وقتی مریض می شود تنها جایش که خیلی خوب کار می کند و گرفتگی ندارد کله اش است !!!!!!!!

  • 248. شیوا در ۲۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۷

    سلام. خیلی عالی بود نوشته تون. اونجا که شما را تنبیه کردن حسابی ناراحت شدم. مهم اینه که بعدا پی به ارزش شما بردن و شعر اول سال رو شما خوندین. زنگ زدن به معلم اول دبستان خیلی فکر خوبیه.
    (بدتون نمیاد اینقدر نوشابه باز میکنم براتون؟)

  • 249. خاله آذر در ۲۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۷

    الان فهمیدم که علت عدم انتخاب من جهت شعرخوانی سر صف،بوجود نیامدن چال گوشه لبم بوده…!!

  • 250. هستی در ۲۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۷

    سلام گلابی دیوونه
    کجائی خبری ازت نیست ۱۴ روز آزگار ِ
    لینکت می کنم جَووون
    ———————————————-
    هستی – شیراز

  • 251. گروه TBG در ۲۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۱

    دوستان عزیزی که به دنبال ف.ی.ل.ت.ر. ش.ک.ن جدید هستند می توانند از طریق آدرس جدید به وب ما تشریف بیارند: http://WWW.HEPTA8.BLOGFA.COM

    هر روز با یک شکن جدید در خدمت شما هستیم.

  • 252. مریم.س در ۲۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۴

    می خواهی یکباره با وقایع اتفاقیه بهمن به روز کنی یا هنوز حالت خوب نشده موسیو؟

  • 253. صاحب نظر در ۲۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۳

    من همیشه از وبلاگ تو می پریدم به سیب زمین خورها
    اما فیلت شده
    خدا را شکر اسپایدر هنوز هست
    البته شایع بود سیب زمینی ها را خودت می نوشتی در واقع مکانی بود برای مینی مالهایت
    به هر حال تسلیت مرا بپذیر

    ————————-
    این شایعات رو که می‎خونم یاد یه آقای وبلاگ‎نویس نسبتاً معروفی می‎افتم به‎اسم «نقطه» که پست‎هاش در اوایل وبلاگ‎نویسی پر از شایعات بود و وقتی چندتا بازدیدکننده از این طریق پیدا می‎کرد پست‎هاش رو پاک می‎کرد! خیلی دوست دارم منبع این شایعات شما رو هم بدونم، نکنه نقطه‎ست؟ البته فکر نمی‎کنم دیگه از این کارها بکنه، تا جایی‎که می‎دونم این روزا از ترفندهای دیگه‎ای استفاده می‎کنه!

  • 254. سین سین در ۲۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۹

    long time no see

  • 255. وارش در ۲۸ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۷

    مبارککککککه

  • 256. manil khanoomi در ۲۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۹

    mobarak bashe makane jadid. taze addresseto avaz kardam chon taze motevajeh shodam ke taghyire makan dadi.

  • 257. پناه در ۲۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۴

    خدایا نه گلابی رو از ما بگیر نه ما رو از گلابی D:
    اینجور که بوش میاد باید یهو منتظر اول دومه اسفند باشیم با وقایع اتفاقیه :|

  • 258. مهربان در ۲۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۲

    بابا مردیم از بس سرزدیم و آپ نبود!! هنوز پاشون رو از بیخ خفت این وبلاگ برنداشتن؟؟؟؟

  • 259. قاصدک در ۲۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۷

    سلام
    مرسی خیلی خوب بود آروم و خاطره انگیز … خیلی خوبه که بعضی وقتها به گذشتمون برگردیم…

  • 260. Miss.MarY!! در ۲۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۵

    مبارک باشــه موسیــو !
    اینجارو کــه دیدم یه مقــداری دلم گرفــت ! از پرشیـن بلاگ که رفتیــد بلاگفا سایــه تان خیلی سنگیــن شــد و تعــداد کامنت ها و دوستانتان هر روز بیشتــر و بهتــر از دیروز !! اینجــا که آمدید لابــد ترکاندیــد دیگــه !! البتـــه نوشتــه هایتان لایــق یک جای اختصاصــی که واســه موسیو محفوظ باشــه کلیه حقوقــش بود واقعــاً !! امــا بدانیــد افتخــار می کنم که خیلی وقته خواننـــده تان هستم … جزو اون ۲۰-۳۰-۴۰ نفری که تو پرشیــن برات کامنت میذاشتن و همیشــه میخوندنت !! رچنــد الانم همیشــه میخونمــت !!
    کامنــت نگذاشتنــم دلیل بر نخواندنــم نیســت … همیشــه خواندنــی هستی !! جوری که نمی شــود نخــواندت :)

    خیلی حرف شــد !! راستــی در مورد چال موقــع خنــده باهــم تفاهــم داریــم !! به نظــرم خیلی زیباست و خوش به حالمــان که از ایــن ها داریم !!!!

  • 261. هرا در ۲۹ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۷

    کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  • 262. رها در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۵

    دلم گرفت اینا رو خوندم فکر کنم منم پیر شدم به قول یه نفر…

  • 263. روشن تر از ستاره در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۷

    “چمدان صورتی فسقلی که دفتر و مدادهایش را توی آن می‌گذاشت و همیشه همراهش بود.”
    انقدر ازین جملهه خوشم اومد!
    آخی!
    الهی بگردم!!!
    نازی!!!!!!!!!!!!!!

  • 264. نیلوفر در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۹

    این وب سایت یا همان وبلاگ سابق یکی از بهترین ها میباشد و امیدوارم این خونه ی جدیدت هم هم چون ان وبلاگ پر رونق و هر روز بهتر از روز قبل به کارش ادامه بده!

  • 265. علیرض ض ضا در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۸

    سلام

    نیستی پسر !!

    وقایع التفاقیه رو امروز فردا میزنی دیگه ؟

    قبلش یه نگاه به این لینک هم بکن بد نیست

  • 266. علیرض ض ضا در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۸

    لینک این بود :

    http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=86319

  • 267. نسرین در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۸

    والا من تازه یادم افتاده شما بعد از دیدن عکس” هویج های عاشق ” در وبلاگ من، درخواست عکس گلابی های عاشق رو داده بودی !! سفارش شما با تاخیر یافت شد .

    http://www.mkono.net/bronzepear211.jpg

  • 268. نسرین در ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۳

    دستم خورد ثبت شد بقیش موند !!

    http://www.mkono.net/mablepears1.jpg

    اینم که آینده س ایشالا http://www.furnituregourmet.com/images/fruit/YellowGreenPearFamilyLg.jpg

    خب دیگه ما بریم به مخشامون برسیم .

  • 269. فرناز(زلال) در ۱ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۰

    موسیو جان خواستم بگم تو آخرین پستم ازت نوشتم اگه بخونی ممنون می شم.

  • 270. ترانه در ۲۶ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۵۱

    چقدر بانمک مینویسی ادم حست را درک میکند

  • 271. خودم در ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۵۲

    خیلی باحال بود ایول دمتون گرم



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه