مطالب منتشر شده در «بهمن ۱۳۸۸»
مادر من یکی از وسواسیترین آدمهای دنیاست. هر روز صبح سراغ یک جای خانه میرود و دو سه ساعت همانجا را ضدعفونی میکند. متأسفانه از این کار بهشکل عجیب و غریبی هم خوشش میآید! تا جایی که من میدانم شصت درصد از ذهنش همیشه درگیر نظافت جاهای مختلف خانه است، حالا شاید یکی دو درصد کمتر یا بیشتر… احتمالاً بیشتر!
نزدیکیهای عید که میشود با انواع و اقسام پاککنندهها بهجان جاهای مختلف میافتد و در این راه به هیچکس و هیچ چیز رحم نمیکند، اگر لازم ببیند ما را هم پرت میکند توی سطل آشغال! البته این نزدیکیها عید را که گفتم شما حوالی آبان و آذر در نظر بگیرید؛ چون وارد اسفند که میشویم هر روز غر میزند که عید شد و هیچ کاری نکردم! داخل پرانتز یک چیزی بگویم. چند سال قبل فکر میکردم شاید در مورد عیدی صحبت میکند که توی اسفندماه است و ربطی به عید نوروز ندارد. بعداً رفتم و در مورد تمام عیدهای اسفندماه در فرهنگهای مختلف تحقیق کردم و دیدم در این فاصله توی جزایر کولونیا و پانتابینوتا هم عیدی نداریم! بگذریم…
نمیدانم توی عمرتان آدم وسواسی دیدهاید یا نه. اینجور آدمها معمولاً کار هیچکس غیر از خودشان را قبول ندارند، خب مادر من هم یکی از همینها. هر بار که با اصرار و خواهش قبول کرده کارگر بگیریم آنقدر «ایش ایش» کرده که کارگر بیچاره رفته و پشت سرش را هم نگاه نکرده… البته بیچارهتر از آن کارگر ماییم که بعد از رفتنش مجبوریم سخنرانی مبسوطش در مورد تمیزی را گوش کنیم و جایی هم نداریم که برویم و پشت سرمان را نگاه نکنیم!
بههرحال خوب یا بد مادرم چنین آدمیست، همه هم میدانند… تا اینکه امسال اوضاع یکقدری تغییر کرد. مادرم یک شب خوابید و وقتی بیدار شد پیشنهاد کرد که چند تا از فرشهایمان را بهقول خودش دست قالیشوییهای کلاهبردار بدهیم. پیشنهاد حسابی و بهجایی بود که تمام خانواده از آن استقبال کردند.
یکسری کارهای دیگر هم کرد که حالا نمیخواهم زیاد وارد جزئیاتشان بشوم. نه حوصلهاش را ندارم و نه اصولاً به شما ربطی پیدا میکند! اما مهمترین کارش ـکه به شما ارتباط داردـ این بود که در یک تحول ناگهانی اعلام کرد کار کردن منرا قبول دارد و امسال چند تا از کارهای خانه را من باید انجام بدهم. کارهای مورد نظرش را که گفت آسانترینش یک چیزی در حد شکستن رکورد دوضرب حسین رضازاده بود، دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید!
خب از شما چه پنهان، توی این سالها همهش کارهای فکری کردهام و عادت به کارهای یدی ندارم. حالا در این روزها که عین ژان والژان با بلند کردن وسایل سنگین و کارهای انساندوستانه میگذرد بهشدت احساس مظلومیت میکنم و حس میکنم که کوزتی بیش نیستم. درست است که کوزت دختر بوده اما با این وسایل سنگینی که من بلند میکنم تا یکی دو سال دیگر عملاً کارایی خودم را از دست میدهم و خود کوزت میشوم! البته خودِ خودِ کوزت هم که نه، یک چیز خاصی میشوم که میشود اسمش را گذاشت کوزت دُمدار! هرچند باید نیمهی پر لیوان را هم دید، فکر میکنم نژاد من بهتر باشد!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۱۶۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۰۰
نمیدانم یادتان هست یا نه. چند وقت پیش نوشته بودم که تهِ تهِ مریضیهایم میشود چند تا عطسهی زپرتی… خدا که دید اینطوری حرف میزنم خودش وارد عمل شد و توی هوا دو بار تابم داد و با مغز کوبید زمین! تقریباً تمام امروز را توی رختخواب بودم و برای اینکه زخم بستر نگیرم مجبور شدم هزار بار مثل کتلت بچرخم. اگر دو قطره روغن روی تخت میریخت رسماً میشدم خود کتلت!
تمام مدتی که پهن شده بودم به اولین سال مدرسهام فکر کردم. مدرسهی جهانینسب، نزدیکیهای برق آلستوم. با آن حیاط درندشت و دیوارهای بلندش بیشتر شبیه پادگان بود تا مدرسه. البته آن وقتها پادگان ندیده بودم و فکر میکردم همهی مدرسهها همینشکلیاند… یادم هست که دیوار بهدیوار یک مدرسهی دخترانه بود. دیوار که چه عرض کنم، با یک در (اگر اشتباه نکنم درش هم سبز بود) بههم راه داشتند و خب لازم نیست بگویم که درش همیشه قفل بود! آنهایی که بزرگتر بودند میرفتند آنجا بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند یا از این طرف آشغال پرت میکردند. ماها هم که صاف و ساده بودیم و هنوز جسیکا آلبایی وارد زندگیمان نشده بود فکر میکردیم اینها دیوانهاند که چنین کارهایی میکنند. چه میدانستیم که این بندگان خدا از طریق پرت کردن آشغال، نیازهای جنسیشان را ارضا میکنند!
یک آقایی به اسم آقای کلانترزاده ناظم مدرسهمان بود که همیشه سعی میکرد اطراف آن در را خلوت کند. گفتم ناظم اما شاید هم مدیرمان بود. راستش مسئولیتش را دقیق یادم نیست ولی درست خاطرم هست که همین آدم چند بار کتکم زد و انصافاً بدجوری هم زد. یکبار توی ضلع جنوب غربی مدرسه پرتم کرد روی زمین و تا ضلع شمال شرقی همانطور روی زمین کشید. درست شبیه فیلمهای تگزاسی که یکی را میبندند به دم اسب و چند کیلومتر روی زمین میکشند. آنقدر ناجوانمردانه میکشید که وقتی رسیدم به دفتر مدرسه، از شلوارم فقط چند تا نخ مانده بود! چقدر آنروز گریه کردم، هنوز ششسالم هم نشده بود.
هی خاطره توی خاطره میآید و بحث منحرف میشود. داشتم میگفتم که مدرسهمان خیلی بزرگ بود، با تعداد معتنابهی دانشآموز. فکر کنم دو سه هزارتایی بودیم. تازه این شیفت صبحش بود.
روز اول مدرسه پیراهن سفید و شلوار پاکو پوشیده بودم. پایم را که توی مدرسه گذاشتم گفتند بیا پشت میکروفن شعر بخوان. این مراسم شعرخوانی سر صف هم از آن حرکات مسخرهای بود که مدرسهها انجام میدادند تا ادعا کنند که بچهها را در همهی امور مشارکت میدهند و بهقول خودشان استعدادها را شکوفا میکنند… برای روز اول احتیاج به یک بچهی کلاس اولی داشتند که بامزه و ریزه میزه باشد و یککمی هم سواد داشته باشد. این بود که منرا بهعنوان غنچه انتخاب کردند تا شکوفا کنند… تازه من لپهایم هم موقع خنده چال میافتاد و خلاصه خوب چیزی بودم!
دردسرتان ندهم. شعرم را خواندم و آخرش بهعنوان جایزه یک عکس دادند بهاندازهی کف دست که زیرش نوشته بود تصویر پیامبر اکرم در سن ۱۸ سالگی. بین خودمان بماند، من تا مدتها فکر میکردم که فقط یکی از این عکسها در جهان هست که آنرا هم بهخاطر اینکه خوب شعر خواندهام به من دادهاند! شاید یکی از اولین ضربههای روحی را زمانی خوردم که فهمیدم اینطور نیست. (یکی دو سال پیش یکجایی خواندم که این تصویر معتبر نیست و اصلاً سند تاریخی درست و حسابی هم ندارد، الله اعلم).
بگذریم… چه همکلاسیهایی داشتم. اسم بغل دستیام «مرتضی الفیده» بود، با موهای چتری و یک چمدان صورتی فسقلی که دفتر و مدادهایش را توی آن میگذاشت و همیشه همراهش بود. چند وقت پیش که عکس دستهجمعی بچههای کلاسمان را نگاه میکردم دیدم آن چمدان را جوری با افتخار بغل کرده که انگار میخواهد پزش را به عکاس هم بدهد! با موهای صاف و خوشحالتی که آن موقع داشت حدس میزنم الآن برای خودش جوان خوشتیپ و دخترکُشی شده باشد. دوست دارم یک روز با تمام چهل پنجاه نفری که توی عکس کلاس اولم هستند یکجا جمع بشویم و خاطرات آن روزها را مرور کنیم. اوووف، نوستالوژی همینطور دارد پشت سر هم هجوم میآورد و نوستالوژی اصلی هنوز مانده!
دلم برای معلم کلاس اولم بهشدت تنگ شده: خانم وصالپور. هماسم مادرم بود و بههمینخاطر اسمش کاملاً یادم مانده، خانم پروین وصالپور. حتماً تا الآن بازنشسته شده. چند سالی بود که حالش را نپرسیده بودم، امسال عید رفتم سراغ دفتر تلفن خانوادگی تا حداقل با یک تبریک خشک و خالی خوشحالش کنم. هرچه گشتم شماره تلفن خانهشان را پیدا نکردم. اگر پیدا نشد میروم همان مدرسه و شمارهاش را از زیر سنگ هم که شده پیدا میکنم. اصرار داشت که من باهوشترین دانشآموز تاریخ تدریسش هستم و من اعتراف میکنم که بهترین و مهربانترین معلم کلاس اولیست که یک نفر میتواند داشته باشد.
دلم برای آن سالها خیلی تنگ شده، برای همان وقتهایی که الکی میخندیدم. هر بار که عکسهای خودم را بین آن همه بچهی بازیگوش میبینم پر از خاطرههای خوب میشوم. یادم باشد از بچهام و همکلاسیهایش در تمام سالهایی که درس میخواند عکس بگیرم. حتماً بعدها خوشش خواهد آمد. در ضمن بههیچ قیمتی نمیگذارم سر صف شعر بخواند، این حرکت ضایع نباید در نسلهای بعدی من رواج پیدا کند!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۲۷۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۱۰
داماد سر خانه بودن هم خوب است، هم بد. از طرفی مفت و مجانی بودنش یکجورهایی لذتبخش است، از طرف دیگر آدم مدام باید به ساز خانوادهی زنش برقصد… وبلاگنویسی هم یک چیزی توی همین مایههاست. نوشتن توی فضای رایگان خوب است، پرشینبلاگ و بلاگفا و وردپرسش هم فرقی ندارد. منتها نوشتن در اینها یک اشکال اساسی دارد: آدم حتی باید تبلیغات جومونگ کنار وبلاگش را هم تحمل کند!
راستش شبگیر چند هفته پیش زنگ زد و گفت که میخواهد برای تولدم یک خانهی مجازی درست و حسابی بخرد، با تمام مخلفاتش! (ضمناً تولدم فرداست و پیشاپیش از همه تشکر میکنم!) موقعی که اینرا گفت از شدت ذوقزدگی یادم رفت بگویم که چقدر با این کارش خجالتزدهام میکند اما حالا اعتراف میکنم آن لحظه از معدود لحظاتی بود که یک آدم کچل را در زندگیام دوست داشتم!
بگذریم، بقیهی حرفها را بعداً به خودش میگویم. فقط خواستم اطلاع بدهم که از امروز بار و بندیلم را جمع کردهام و آمدهام اینجا، سر خانه و زندگی خودم…
پینوشت:
۱ـ اگر به وبلاگم لینک دادهاید و از این کارتان پشیمان نیستید میتوانید آدرس جدید را جایگزین کنید و از این بهبعد نوشتههایم را در یک جای باکلاستر بخوانید!
۲ـ درآمدن وبلاگ بهشکل و شمایل فعلی حاصل زحمات چندتا از دوستهای خوبم است که بارها و بارها مزاحمشان شدم. اول از همه امین عزیز که هاست و دامین و بقیهی مقدمات کار را در زودترین زمان ممکن آماده کرد. مرتضی، دوست قدیمی دوران دانشگاه، که راهنماییهایش تأثیر زیادی در بهتر شدن قالب وبلاگ داشت. شروین جان فتحی و مهرداد عزیز که غرغرهایم در مورد قالب را تحمل و تا جایی که میتوانستند کمکم کردند. وب ۳ که زمینهی انتقال آرشیو وبلاگهای قبلی به اینجا را فراهم کرد و از همه مهمتر مادام گلابی که صد بار سربرگ وبلاگ و آیکون فیدم را تغییر داد تا آنطوری بشود که دوست داشتم… یکبار دیگر از همهشان تشکر میکنم.
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان
۳۷۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۷ بهمن ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۵۳