آن‌چه در این روزها بر من گذشت!

بعد از سه چهار روز دوری از اینترنت، بالاخره دیشب صفحه‌ی مدیریت وبلاگم را باز کردم. چند نفر نگران حالم شده بودند که دمشان گرم! دیدن کامنت‌های محبت‌آمیز بعد از چند شب بی‌خوابی توی زندان و بازجویی پس دادن، حس خوبی به آدم می‌دهد… نمی‌خواهم حوصله‌تان را سر ببرم. فقط همین‌قدر بدانید که همه‌ی بلاهایی که توی این چند روز سرم آمد، حاصل یک بی‌احتیاطی بود. پریدن از وسط گازهای اشک‌آور و سنگ زدن به آن‌طرفی‌ها کمترین مجازاتش چند شب زندان است. توی روز عاشورا وقتی دیدم جمعیت زیاد است، یک لحظه از خودم بی‌خود شدم و پریدم که حداقل چند نفر را زخمی کنم. نفهمیدم یک‌دفعه چی شد که چند تا از نیروهای گارد ویژه بین آن همه جمعیت صاف آمدند طرف گُل جمع و یقه‌اش را گرفتند. بالاخره خوشگلی این دردسرها را هم دارد دیگر!

می‌دانم الآن چشمتان گرد شده. حق دارید، چشم‌های خودم هم گرد شده! این‌ها را الکی گفتم که تحت تأثیر قرار بگیرید… راستش یک سفر چهار روز رفته بودم شمال. هوا عالی بود ولی پایمان را از خانه بیرون نگذاشتیم. البته دروغ چرا، خود من دو بار بیرون رفتم. یک‌بار کیسه‌ی آشغال را برداشتم و گذاشتم توی سطل آشغال جلوی خانه که کل این قضیه حدود دو ثانیه طول کشید. بار دوم هم می‌خواستیم برگردیم تهران که مسیر خانه تا ماشین را طی کردیم. آن هم باید حدود یک ثانیه طول می‌کشید که بچه‌ها هوس آب‌بازی کردند و درگیری پیش آمد و حدود یک ساعت طول کشید تا سوار شویم!

سرجمع همین یک ساعت و دو ثانیه را بیرون بودم. بقیه‌اش را هم اگر خدا قبول کند فقط توی خانه بودم و تفریحات سالم کردم. بیرون هم کلاً خبری از آدمیزاد نبود. آدمیزاد که چه عرض کنم، مارمولک هم توی خیابان نبود!

البته توی خانه هم تمام کسانی که آمده بودند به‌شکل عجیب و غریبی نجابت به‌خرج می‌دادند و سراغ حرکات ناسالم نمی‌رفتند. فقط شب دوم از دستمان در رفت و یک لحظه اشتباهی زدیم یکی از این کانال‌های Fashion و دیگر دلمان نیامد عوضش کنیم! زمانش از دستم در رفته اما فکر کنم دو سه ساعت این مدل‌های لباس همان‌طور آمدند و رفتند. (حتماً خودتان در جریانید که بچه‌ها به تنها چیزی که نگاه نمی‌کردند لباسشان بود!) آخرش هم ما کانال را عوض نکردیم، خودشان خسته شدند که دیگر نیامدند. ما هم از سر اجبار یا از سر لج یا از سر هر چیز دیگری که بود خاموشش کردیم!

خلاصه مسافرت خوبی بود، جای همه خالی… بگذریم. قرار نیست جریان مسافرتم را تعریف کنم. فقط آمدم تا از تمام کسانی که به یادم بودند و توی وبلاگ و فیس‌بوک و توییتر و بقیه‌ی سوراخ سنبه‌های اینترنت حالم را پرسیدند و اظهار نگرانی کردند، تشکر کنم. امیدوارم همین پیگیری را برای دعوت از من در مراسم عروسی خودتان یا بچه‌تان هم نشان دهید! ارادتمند و مخلصم رفقا، در ضمن عجالتاً زنده هم هستم!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


موسیو گلابی | ۱۲ دی ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۵۹

دیدگاهتان را بنویسید

بازتاب این پست  |  اشتراک دیدگاه‌های این پست از طریق فید



  • 1. دخترک افغان در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۷

    ایشالله هم کشور ما به خواسته ش برسه اگه بعضی ها بذارن هم کشور شما!
    خوشحال میشم سری بم بزنی

  • 2. کدوتنبل در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۸

    سلام دوست من…
    پاراگراف اول که واقعا چشممان گرد شد…. و اینجوری
    گفتی شمال من و بد جوری به تکاپو انداختی که یه سری بزنم….
    راستی کجا رفتی (منظورم کدوم شهر…؟؟؟؟)
    در کل از اینکه بهت خوش گذشته خوشحالم….
    امید وارم که همیشه شاد باشی رفیق…
    راستی آشغال و ساعت ۹ گذاشتی بیرون دیگه؟؟؟؟
    کدوتنبل.

  • 3. رها در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۳

    سلام خوبی؟
    اولین بارم که اینجا میام وبلاگ قشنگی داری بهت تبریک می گم پیش منم بیای خوشحالم میکنی(البته جایزه اول شدنم هستشاااا)

  • 4. فضایی در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۳

    یه ساعت و دو ثانیه رو خوب اومدی!

  • 5. م.پارسا(4ساله از تهران) در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۵

    خب الحمدلله
    ولی ما اصلا نگران نشدیم تازه کامنت نگران شونده هم نذاشتیم.چون می دونستیم که یا نگرفتنت که در اینصورت جای نگرانی نیست و یا گرفتنت که دیگه بازگشتی نیست پس چه لزومی داشت کامنت بذاریم.ولی باید اقرار کنیم که یه کوچولو دلمان برای طنزهای وبلاگت تنگ شد.

  • 6. وینستون عقابی در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۷

    زنده بودن خبر خوبی نیست
    باید مُرد.
    باید نماند . . .
    البته خوشحالم که زنده ای

    ولی اشک آور هم چیز خوبی است. باید گاهی اوقات زوری گریه کرد. پیش میاد دیگه . . .

  • 7. هوروتات در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۷

    aaaaaaaaaaaaaaaaaaa! I’ll killl u! u r dead!!!
    این پاراگراف اول چی بود؟؟؟ سکته کردم!
    لوس!

  • 8. آقای دال در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۸

    موسیو جان شما هم خوب به خودت می رسی ها!

  • 9. سیرترشی متاهل در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۳

    بچه آزار داری مگه تو؟

    الکی گفتم چیه؟ ترسیدم.

    نمیگی این جا بیمار قلبی و افراد پا به سن گذاشته رد میشن؟

  • 10. زودیاک در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۰

    بعد از سه چهار روز دوری از دوستان اینترنتی، بالاخره دیشب صفحه ی مدیرت وبلاگ را باز کرده ای. چند نفر نگران حالت شده اند که دمشان گرم! و حالا مرد حسابی این جای تشکر است که این دوستان را می بری لب چشمه شهادت و شربت را بهشان نمی دهی! خب برای عرض عجالتی زنده بودنت این همه دروغ و شوکه کردن نیاز نبود. اگر قرار بود هیچ ماجرایی شرح نشود. خب مثل بچه ی آدم میامدی می نوشتی ” من زنده ام ” و سپس اصل مطلب را که همانا همیشه به درد من و امثال من و غیر امثال من می خورد می نوشتی!

  • 11. الهام در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۶

    واییییییییی چیزای بد بد

  • 12. نارسیس در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۷


    به خدا حرف نداری…مردم از خنده…اولش واقعا چشام از گردی نزدیک بود از حدقه در بیاد…

  • 13. روزهای تکراری در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۳

    من تازه شمارو لینک کردم.اصل اتازه یه وبلاگ درست کردم..دیدم همه دارن میبندن گفتم من بیام باز کنم!!!!
    اگه بگم لینکم کن که..
    ولی اگه دوست داشتی خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی و اگه شد نظری هم بدی.
    نوشته هات خیییییییییییلی باحاله..(حرف خیلی تکراری بود.نه؟؟)

  • 14. مهشید در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۵

    همون چهار کلمه آخر رو اول می گفتی بهتر بود موسیو

  • 15. کمال خوشحالی در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۷

    شاید ندونین اما من همیشه اینجا رو از طریق گوگل دنبال میکنم و مدتی بود به این فکر میکردم که چرا دیگه خبری ازتون نیست، امروز وقتی دیدم اینجا آپ شده یه جورایی در پوست خودم نگنجیدم و خواستم این حس خوشحالیمو یه جورایی نشون بدم. شاید با این کامنت، نمیدونم! به هرحال خیلی خوشحالم الآن

    ولی توی یکی از همین قاعدتا یه ثانیه‌ای‌ها یکی از دوستان ما همین که کیسه‌ی آشغال رو گذاشت توی سطل سر کوچه، چنان ضربه‌ای به سرش خورد که پیشونیش بخیه خورد! حالا همین بنده خدا خانومش میره دم در ببینه سرویس پسرش اومده یا نه؟! که نمیدونم این با یه باتوم(باطوم؟؟!) اصابت میکنه یا یه باتوم باهاش، به هرحال همین که احتیاجی به پلاتین نیست، به گفته‌ی آقای دکتر خودش خیلیه! حالا چرا و به چه اغتشاشی؟! اینکه خونه‌ش نزدیک پل چوبیه!
    بله آقا! این روزها از اووو بالا کفتر(!!) می آیه!

  • 16. جودی ابوت در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۵

    سلام

    مردم ایران بت پرستند
    و متاسفانه این بت جاندار جای امام زمان نشسته
    این بت جاندار رگ مردم دستشه
    این بت جاندار صدا و سیما داره

    نمی دونم چی بگم
    از اینکه سلامتید خدا رو شکر
    سلامتید ؟

  • 17. جودی ابوت در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۸

    من فکر کردم……..

    بازم خوبه که سالمید

  • 18. تبسم در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۴

    نه!واقعا موسیو من الان این شکلی ام:ا
    و موندم که چرا با احساسات من بازی شده!!!
    اینقدر منتشر شنیدن خبر بد بودم و هستم که حرفای بعدی و شمال رو باور نمیکنم:دی!

  • 19. تبسم در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۵

    اینو یادم رفت بگم :
    چقدر بی معرفتم من یکی دیگه! ا ع ت ر ا ف میکنم من جویای احوالت نشدم ببخشید!

  • 20. جاسم در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۷

    سلام……………
    خسته نباشی !!!

  • 21. ضعیفه ای که فمنیست شد در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۸

    پارگراف اولو که خوندم داشتم سکتههههههههه می کردمممممممممممممممم
    چرا با قلبه ضعیفه ما بازی میکنی آخه برادر

  • 22. اراکده در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۶

    اجالتن دمتان گرم…

  • 23. شب نویس در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۳

    ای بابا! یک لحظه پشیمون شدم که چرا اون روز از دست گاردا در میرفتم ها! گفتم اینا که موسیو گلابی رو آزاد کردن به این راحتی من رو که حتما زودتر و راحت تر آزاد می کردن! دیگه در رفتن نداشت!

    سفر هم کاملا مشخصه خوش گذشته! همیشه به خوشی و سفر

  • 24. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۵

    سلام
    راستش اون دو روز اول که سروکلت پیدا نبود گفتم حتما داری به درسات میرسی!
    و تیریپ خرخونی برداشتی!
    یه نظر خصوصی هم برات گذاشتم و دیدم باز پیدات نشد.گفتم به جان خودم این کامنتهای خفن(!) من بالاخره موسیو رو هم بیچاره کرد. و گرفتنش
    خیلی نگرانت شده بودم رفیق.
    مدام یه گلابی رو توی ذهنم تجسم میکردم که دارند با شیشه نوشابه به خدمتش میرسند.
    گاهی اوقاتم به یاد اون عکس مشروح اعترافات گلابی که شبگیر گذاشته بود تو وبلاگش میفتادم و میگفتم احیانا الان موسیو این شکلی شده.
    اما خب ذکر این نکته ضروری به نظر میرسد که بادمجان بم آفت ندارد

  • 25. رامونا در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۲

    ای خدا
    موسیو
    از دست تو

  • 26. ghanari در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۶

    eyval manam shomal mikham kho
    vsli khob ishala nagiranet huch vaght che ghad bade bebini ke migiran baro bacho

  • 27. مهرنوش در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۸

    خدا لعنتت نکنه…
    دیوونه!

  • 28. پناه در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۴

    دیوانه ای به خدا … چرا اولشو اونجوری شروع کردی؟؟؟ ترسیدم!
    من تو دلم چه فکرا که نمی کردم! یکیش این بود که درگیره درس و پروژه های آخر ترمشه که نمی نویسه … نگو رفتن شمال!
    امیدوارم خوش گذشته باشه.

  • 29. مولکول هوا در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۸

    دعوت به همکاری

  • 30. وارش در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۱

    راستش کم کم داشتم تصور میکردم که وای چه بلایی سرت اوردن بعدش خوشحال شدم !!! کشتی منو بابا جان شوخی نکن دلمون ضعیفه

  • 31. نغمه در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۲

    در کل سر کار گذاشتن امر لذت بخشی است
    .
    .
    .
    بازم خوبه که اتفاقی براتون نیفتاده بود

  • 32. rohollah در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۵

    سلام
    موسیوجان تو که من رو زهره ترک کردی
    گفتم حتما از اوین آپ می کنی
    تو دلم به نیروهای ویجه فحش میدادم که بی بته ها ازین ریزه میزه تر پیدا نکردین!…
    البته منظورم سنتون هست والا میدونم قدوبالات با ملت چی کرده شاخ شمشاد…

  • 33. happy در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۷

    گلابی جان باور کن ترسیدم. وقتی گفتی چشمام گرد شد یه لحظه فکرم رفت به سمت شیشه نوشابه و ……! می دونی که چی میگم؟ مسلمان نشنود کافر نبیند.

  • 34. کلاس اولی در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۵

    داشتم بهت امیدوار می شدم…!

  • 35. عرعری در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۸

    خدا را شکر که زنده ای! مرد حسابی، این تفریحات سالم را در همان خانه خودت هم میتوانستی انجام دهی! نکند محله تان سپور ندارد و فقط به عشق بردن آشغال دم در این همه راه را تا شمال طی کردی؟!!

  • 36. خانم در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۹

    منم اگه تا ۲۴ ساعت دیگه ازت خبری نمی شد نگرانت می شدم

    ولی اگه واقعا گیر افتادی خوب بود حداقلش برای ما یه عالمه خاطره داشتی

    این که از آغاز هر پاراگراف فاصله می اندازی نشون دهنده ی خیلی چیزاست .

    یه چیزیه تو مایه های ارائه بلیط نشان دهنده ی شخصیت شماست

  • 37. خانم یاپ در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۰

    :)) ! :))

    نمیدونم چرا یاد اون روزی افتادم که با دوستات رفته بودی مسافرت و ماشین خراب شده بود و کلا خیلی مفرح بود همه چی :))

    خوش به حالتان !
    آخر خانم های فشن تلویزیون ما خستگی ناپذیرند و می آیند ومی آیند و می آیند !:))

  • 38. بی کران در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۹

    گلابی یه لحظه فکر کردم بخار ازت بلند شده
    خوشحالم حالتون خوبه دوست عزیز

  • 39. بهداد در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۶

    نکند شمال هم یکی از مسیر های تعیین شده ی روز عاشورا بوده…!

  • 40. بانو در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۹

    عجب….

  • 41. هیوا در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۳

    خب پس خدا رو شکر که سلامتید!
    تا باشه دور هم جمع شدن و بگو بخند، ولی خدا وکیلی این روزا دل شوره امان نمی ده.

  • 42. متین در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۳




    کلا خواستم برم سرمو بزنم به تیفال که پاراگراف دوم نجاتم داد .

  • 43. تِهوت در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۴

    درود گلابی!(شرمنده که میگم گلابی! ولله نمیدونم چی باید بگم.)
    خوب خدا رو سپاس که خوبید.
    خیلی سر زدم و دیدم آپ نکردید اما امروز شانسم خورد و اولین نفر شدم.
    واقعاً عروسی دعوتت کنیم، میای؟

  • 44. دختر پرتقالی در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۶

    ای بابا گفتم گرفتن ات یه کم معروف شدی. تف به این زندگی

  • 45. بهار (سلام تنهایی) در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۲

    سلام خوبه که بهت خوش گذشته ..عروسی سپهر از همین الان برای سی سال دیگه دعوتت می کنم
    اون چند خط اول رو که نوشتی رفتی و چند نفر رو زخمی کردی تو دلم گفتم نه بابا موسیو هم بلده بپره تو آغوش خطر یعنی ؟؟هی داشتم از خودم سوال می کردم و هی باور نمی کردم تا اینکه خودت به سفرت اعتراف کردی …
    خوش باشی همیشه …

  • 46. معترض در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۲

    وای موسیو!!!
    کلی داشت حالم بد می شد! “گفتم که تحت تأثیر قرار بگیرید”و خوندم انصافاً خیلی دلم می خواست یه ضربه ی درد آور بهتون بزنم!

  • 47. هیچکس در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۸

    سلام.رسیدن به خیر.
    خدا را بسی شکر!که ما بی گلابی نماندیم.

  • 48. زاغچه در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۹

    اول آیا؟
    سرکاری خبیثانه ای بود!

  • 49. دلا در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۶

  • 50. امین در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۶

    خوبه که زنده ای!

  • 51. ح.ف. در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۰۱

    این پستت اونقدرتاثیرگذار بود که همین حالا برای عروسی خودم و بچه هایم دعوتی!

  • 52. پرتوی مهر در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۱

    سلام موسیواون پاراگراف اول چشمانمان داشت از حدقه در می آمد

  • 53. الهه در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۴

  • 54. عالیه در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۷

    آوووووووو! دل ما را بوردی که برار!! آمدی شومال؟؟؟

  • 55. لوکی در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۱

    نکن این کارا رو آقاجان! نکن!
    اون پاراگراف اول رو خوندیم یک شوکی بهمون وارد شد! البته نگران تو نشدیم! گفتیم شاید دهن لقی کردی و اسم ما رو هم گفتی!

  • 56. سوری در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۲

    من نگرانتون شدم اما مطمئن بودم که زندانی چیزی نیستید اخه شما فقط خوب تشویق می کنید .

  • 57. دختر مستقل در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۳

    گلابی جان حالا این فشن خانم ها همش می آمدند بعدش به کجا می رفتند؟ نفهمیدید؟


    می‎رفتند توی همون سوراخی که ازش بیرون اومده بودند!

  • 58. احسان در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۳

    ااا … کجا بودی … نگرانت شدم!!! خوب شد یادم انداختی!
    در ضمن خیلی باهات حال می‌کنم.

  • 59. نشاط در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۷

    سلام.اگه از زیگزاگ خبری داری, یه جوری یه سیگنالی بفرست.


    خبر خاصی ازشون ندارم…

  • 60. MJ در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۵

    سلام جناب!
    ای بابا! اولاش خیلی هیجان انگیز بود! حیف که یهو خورد تو ذوقم!
    شما احیانا با اون دونده ی دوی سرعت نسبتی نداری؟ ۲ثانیه آشغال، ۱ثانیه سوار ماشین شدن! (البته به جز اون یه ساعت معطلی)

  • 61. محیا در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۷

    چشمام رسما” از جاشون دراومدن افتادن رو کیبورد!

    فکر کنم چون هوا خوب بود خواستید ضایع ش کنید اصلا” بیرون نرفتید ؟

  • 62. لیلا در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۰

  • 63. نسرین در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۰

    با اجازه ی همگی و پوزش از مادام گلابی : کووووووفت برای آن پاراگراف اول ! ترسیدیم یک لحظه !

  • 64. SDF در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۲

    رفیق نمی خوام خشانت به خرج بدم اما.. تو این موقعیت رفتی مسافرت.. به مای خواننده به چه مربوطه .. یه سری به این وبلاگ نزدی ..هیچ! چـــــــــــرااااا پاراگراف اول ما رو می ترکونی؟؟ نمی گی این قلب بچه ها باتری ایه! اونم باتری نور خورده بهش! [آیکون کندن موی سر و جیغ جیغ کردن]
    راستش از شما چه پنهون که از اون جایی که بنده خیلی خیلی شجاع تشریف دارم..گفتم تو کامنتای خودت بنویسم دردسر میشه ..چون با این غیبت کبری گفتم بلاشک (زبونم زیر چرخ تریلی)پسورد وبلاگتو دوستان دارن بعد میان ما رو خفت میکنن رفتیم و تو وبلاگ فرندهات ازت سراغ گرفتیم اما خوشحالیم که سالمی موسیو گلابی!

  • 65. هیلاری در ۱۲ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۵

    من که از خطٍ اول فهمیدم سرٍ کاریه … تو چند تا پست های قبلی هم از این بساطا داشتیم !!!!

    ولی جداً قوه تخیلت خیلی قویه ها …

  • 66. SDF در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۲

    کامنت بابا لنگ دراز و پست شب گیر و کلی خنده

  • 67. قلم فرانسه در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۱

    مسافرت کلن برای سلامتی خوب است! من هم بچه بودم زیاد مسافرت رفته ام! اما نمی دانم چرا خاطره ای ندارم!

  • 68. شهره در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۸

    یکم بیشتر واسه خودت نوشابه باز می کردی

    نکبت فک کرده کیه

  • 69. seda در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۳

    خیلی با مزه مینویسی خیلی خوشم اومد از پستات دمت گرم

  • 70. vahiti در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۶

    خیلی دلم میخواد ببینمت چه شکلی هستی؟شبیه گلابی؟

  • 71. سلماز در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۵

    کلی خندیدم.
    خدا رو شکر واقعی نبود

  • 72. پرند در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۶

    لوس !

  • 73. ... در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۱

  • 74. سمیه در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۸

    بچه آزار داری مگه تو؟

    الکی گفتم چیه؟ ترسیدم.

    نمیگی این جا بیمار قلبی و افراد پا به سن گذاشته رد میشن؟

    فکر نکنی از رو دست سیرترشی نوشتمااااا کامنت اون آیکون عصبانی داشت ولی واسه من نداره

  • 75. رویا در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۹

    سلام و شکر خدای متعال که گلابی عزیز سلامتند و مثل همیشه مایه شادی ما در این روزهای سیاه!!

  • 76. مریم در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۲

    خدا به زمین گرم بکوبدت! چایی پرید تو گلوم هیچ….نصفه اول وبلاگ رو خوندم داد زدم به همکارام گفتم:”یه وبلاگ نویس رو گرفتند و آزادش کردند”….بعد هم ضایع شدم در حد بنز…..

  • 77. آقای صفر و نیم در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۱

    شوما که نیومدی
    ۹۰ بانوان رو بخونی
    لاجرم بیا

    نوستالژی
    http://10101010100.blogfa.com/post-323.aspx

    رو بخون و تصاویر کتابهای دبستان دهه ۷۰ رو ببین

  • 78. پدرام در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۴

    پس خوش گذشته. آخه خبری، اهنی اوهونی! نگران شدیم گفتیم نوشته هات کار دستت داد. به هرحال خوچحالیم و منتظر نوشته های آبدارت!

    موفق باشی.

  • 79. رند خلوت نشین در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۵

    وای اگر موسیو حکم جهادم دهد….
    ما اهل کوفه نیستیم موسیو تنها بماند….

  • 80. یاس در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۲


    واقعا فکر کردم گرفتنتا بعد دیدم ای بابا تو ما رو گرفتی .
    ولی واقعا خوشحالم که گرفتار نشدی و سالم و زنده ای

  • 81. قاصدک در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۱

    من مدتهاست وبلاگتو میخونم اما هیچوقت نظر ندادم ، چون نظرم در راستای نظر بقیه بوده و جدید نبوده…..اما این سری….زهرمااااارررر….کوفت بگیری با این پاراگراف اولت…


    البته این دفعه هم نظرت در راستای نظر بقیه بوده!

  • 82. فاطمه در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۰

    سلام چه عجب اپ شدی دیگه داشتم ازت قطع امید میکردم

  • 83. داریوش آزاد زاد در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۰

    پس مدل های لباس رو هم از رو بردید !
    بابا شما خیلی پاستوریزه تشریف دارین . fashio tv همین !!!

  • 84. داریوش آزاد زاد در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۳

    گفتم حالا ما که تا اینجا اومدیم ، به روش خودمون مطلب آخر رو تبلیغ کرده باشیم .

    در خطاب پروفسور مولانا :
    شما در حقیقت ” ملانا ” هستید ، نه ” مولانا ” !!!امیدوارم صرفا دهانتان مشغول لقلقه ی جمیع حسن ها و نیکویی های جمهوری اسلامی باشه و لجن پراکنی نسبت به ” ایالات متحده ی دموکراسی ” و در کشتار مردم نقشی نداشته باشین و دکترینی صادر نکرده باشین !

    سالیانی دراز با ” مرگ ” فاصله ندارید و اینگونه فاحش ، دروغ میگید . براتون متاسفم . برای ایالات متحده متاسفم !

    واقعا متاسفم ” التفات دارین ” !!!

  • 85. پارسیاتیدا در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۷

    اولشو که خوندم فکر کردم تو هم از اون خالی بندایی. آخه دیدم امکان نداره فقط سه چهار روز نگهت دارن.نهایتش اعدامه.

    مطلبت خیلی قشنگ بود.برا اونایی که گرفتنشون دعا کن موسیو جان.

  • 86. تخته شاسی در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۵

    آقا من اصلن کاری با این پستت ندارم. همینجوری داشتم گشت میزدم توی وبلاگت، یه مطلبی خوندم در رابطه با مهرداد خان نیویورک.
    آقا خیلی غیر منصفانه نوشتی آقا. نمیدونی ما یه دوره ای با این بابا زندگی کردیم. یعنی با آهنگاش حال کردیم.
    راستش یه زمانی ما به زور توی یه جای خیلی ضایع و درپیت که حتا همین پارک و اینها هم نداشت (توی یکی از پست های دیگه نوشته بودی) گیر افتاده بودیم. اگه این آلبوم «خوشگلها» رو اتفاقی پیدا نمیکردیم باور کن روانی میشدیم اونجا.
    حاجی مزخرف گفتن هم بالاخره استعداد میخواد. اگه میگی نه، دو خط مثل اون شعر رو بنویس.

  • 87. آقای دال در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۴

    گلابی جان ، خوبی پسرم ؟
    سراغی از ما نمی گیری!
    باور بفرمایید ما هم مثل شما هر از گاهی به روز می کنیم!!!

  • 88. یک عدد وکیل نیمه دیوانه! در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۰

    عجیبه!
    اینکه تو گرفته شدی توسط بروبچه ها نه!
    این حس ۶ من عجیبه!
    چندی پیش مشغول فکر کردن با خودم گفتم : بالاخره روزی گیر میفته! همینطوری! اینو گفتم و صفحه ی بلاگتو بستم!
    خوشم میاد!
    از خودم!
    و از تو که …
    دارم فکر میکنم!
    روزی لینکت کنم!
    هرچی هستی….دیوانه ای!

  • 89. Kharmags در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۵

    وبلاگ خبری خرمگس بعد از سه ماه تعطیلی باز گشایی شد.
    منتظرتان هستیم.

  • 90. رضا 206 در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۱

    خیلی لوسی موسیو…جدی جدی پاراگراف اول رو باور کرده بودم ها!!آخه بهتون هم میاد که از این کارا بکنید

  • 91. نقش ونگار در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۵

    سلام موسیو گلابی عزیزم.
    ما هم اینترنت نداشتیم. مثلا می زدی یاهو بیاید تا برنج دم بکشد و سفره را بندازی بلاخره می امد.
    امید وارم که بهت خوش گذشته باشد. به مادام سلام برسان

  • 92. آس خاج در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۲

    باور کن داشتم شاخ در می آوردم
    اغشتــــــــــــــــــــشاش و گلابی !!!!!!!!!!

    در ضمن یه روشن گری بکن یعنی چی خبری از آدمیزاد نبود
    ناسلامتی بنده هم آنجا حضور داشتم

  • 93. سها در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۲

    ای بابا تو که هر تو تهران شلوغ میشه شمالی.
    مثل نماز جمعه ی هاشمی و همین جریان اخیر
    البته اون سری که هاشمی نماز جمعه خوند ما هم شمال بودیم.
    در هر صورت فکر نکنم اینها اتفاقی باشند.
    سرکاریم نه؟

  • 94. شیما در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۵

    خدا رو شکر که هم زنده ای و هم سالم

  • 95. رز در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۱

    خوب سرکارمون می ذاری هااااااااااااااااا
    یک لحظه باور کردم.گفتم چه زود آزادش کردند.
    حالا اگر گرفتند یک ندایی به ما بده تو دانشگاه برات کاغذ . پرچم این جور تشکیلات نصب کنیم
    موسیو گلابی را آزاد کنید

  • 96. یاسمن (چند قدم نزدیکتر به خدا) در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۸

    خدا رو شکر که سالمی. اینجور پستها رو بنویس چهل سال به بالاها که ما باشیم با یه قرص زیر زبونی بخونیم!!!

  • 97. مهربان در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۳

    میشه اسم کسایی که اظهار نگرانی یا به بیانی پاچه خواری کرده بودند رو علنی کنید. قرار بود همه چیز شفاف باشه عینهو حلزون

  • 98. تِهوت در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۰

    your freedom رو فیلتر کردن!

  • 99. مونـــــــــــایــــــی در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۴

    ولی بهت میاد اغتشاشگر باشی هاا :دی
    اصنم چشام گرد نشد…اصن :دی

  • 100. منیژه در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۱

    سلام دوست عزیز
    زیبا و جالب می نویسید.

  • 101. بت در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۱

    سلام آقای گلابی
    جالبه که توی نوشته هات همیشه روی زنده بودن تاکید میکنی
    منظور چیزی در مایه های جمله ی :
    stop existing and start living
    است؟

    دیگه همین.
    سلامت باشید!

  • 102. little girl در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۳

    ای بابا ! تازه فهمیدم من چقدر ساده ام! چقدر قشنگ پاراگراف اولتو باور کردم هر یه خطشو که می خوندم با خودم می گفتم : عجب انسان شجاعی ، عجب انسان آزاده ای ، مرحبا ، آفرین ! همینجوری اشک تو چشام حلقه زده بود که رسیدم به پاراگراف دوم … خب … شمالم خوبه … زندانم اگه می رفتی به گفته ی دوستان صدا سیمایی یه چیزی تو مایه های همون شمال بود دیگه! مهم نیته ! ببینم این بچه هایی که می گی خدای نکرده چند سالشونه؟ بالای هیجده هستن دیگه ان شاء الله؟

  • 103. oOKii|-|$ در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۱

    kheyl khandidam
    aali bud
    un ke gofti gereftanet

  • 104. سحر در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۱

    سلام من مدت کوتاهیه که با وبلاگت آشنا شدم
    مغرور نشی ها اما میتونم بگم حتما اینجا سر میزنم (لابد الان تو دلت میگی بی معرفت چرا نظر نمیذاره؟) در ضمن واقعا هر روز مشتاقانه میام ببینم مطلبی نوشتی یا نه
    چشم… از این به بعد نظر هم میذارم … غر نزن دیگه
    از نوشته هات خیلی خوشم میاددددددددددددد

  • 105. قباد در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۳

  • 106. روشنتر از ستاره در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۷

    سلام گلابی جان حال و احوال شما! آقا مدتی بود ما ذکر خیر شما را در بلاگهای مختلف می خواندیم و اینها و در به در دنبال یکی بودیم که شما رو لینکیده باشه بیاییم بتون سر بزنیم. ولی جای درستی اومدم ها خیلی خوب می نویسین شما. با اجازه لینکیدم همیشه بیام دیگه ازین به بعد!
    قربان شما!

  • 107. مجتبی درویشی در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۰

    ای خدا عقلت بده داشتم شاخ در می آوردم

  • 108. به همین سادگی در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۰

    اون اتفاق که دور از انتظار نبود اما امیدوارم دور از حقیقت بمونه

  • 109. ´Òòº°¤.¸.·´Binam`·.¸.¤°ºóÓ` در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۸

    بنده هم چشام شد!

  • 110. سین سین در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۵

    خوب برنامه را ضبط میکردید، که تا ابد داشته باشینش. با گذر زمان، لباس ها دمده می شوند، ولی شما که متوجه نمی شین.

  • 111. سمیه در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۱

    موسیو لوک ات دیس :

    http://golabi-aut88.blogfa.com/

  • 112. olinda در ۱۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۲

    تازه داشتم بخاطر آزاد شدنت قربونی نذر می کردم که متوجه اصل قضیه شدم !
    موسیو جان مطمئن باش برا عروسی دخترم و پسرم با خانواده دعوتین!!

  • 113. اسمان در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۶

    من برای اولین بار به وبت امدم. قشنگ مینویسی . دوست دارم تو هم یه سر به وبه من بزنی . هر چند تازه کارم ولی فک کنم بد نباشه.

  • 114. رهام صاب طویله! در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۸

    آقا این چه شمالی بود که رفتی شما؟؟؟ البته بستگی داره به اینکه داخل چه کردی؟ بعضیا میرن داخل حال میکنن! ما میایم بیرون حال میکنیم! شمال هم بیرونش حال مید! بری یکیو پیدا کنی بری داخل! بعد توی داخل! ۱۰۰ بار بری داخل و بیای بیرووون

  • 115. مریم در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۲

    خب خدا رو شکر که زنده ای!!! این روزها زنده بودن، عجیب جای تشکر دارد…..

  • 116. مریم در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۶

    خدا رو شکر که زنده ای!!!

  • 117. قلاچ در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۹

    داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم که چه جوریه اگه این رو گرفتن وبلاگش رو تخته نکردن؟ چه جوری فقط بعد از ۴ روز ولش کردن؟! مفسد فی الارض و ضد ولایت فقیه!!!! (انگ جایگزین ضد انقلاب. چون ضد انقلاب دیگه کار نمیکرد. تاریخ مصرفش گذشته بود و تولید جدیدش هم که …) خلاصه جرم یه همچین مفسدی مرگه اون هم با اعمال شاقه یعنی اول هزار تا کار شاقه باهات میکنن بعد هم ایقدر با همون شیشه میزنن تو سرت تا به دلیل شدت جراحات وارده و اصابت جسم شنگین به سر به خاطر بیماری عفونی که قبل از انتخابات داشتی بمیری!

  • 118. میثم معتمدنیا در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۶

    سلام دوست عزیز
    با مطلب ((سخنی برای این روزها)) به روز هستم.
    خوشحال میشم بعد از خوندن ،من رو هم از نظرتون بی نصیب نذارید.
    ممنون میشم در نظر سنجی وبلاگ هم شرکت کنید.

  • 119. بهار در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۷

    از اسمتون
    گلللاااااااااابیییییییی
    خوشم اومده
    کاش یه گاز می گرفتم تا دیگه …
    از مرداب آمدم
    هنوز هیچ از وبلاگتون نمی دونم

    اگه حال سکوت داشتی و خواستی بوی نیلوفر به مشامت بخوره
    بیا به مرداب خوشحال می شم

  • 120. هانیه!! در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۱

    ن میدوونستم خالی بندیه . اما فکر نمیکردم دیگه شمال رفته باشی !!!
    به به ! خیلی هم خووبه . فقط یک ساعت و دو ثانیه بیرون بودین !!! بقیه شم که تفریحاتِ سالم .
    خدا قبول کنه ..

  • 121. فنچ بانو در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۲

    موسو عزیز خوب همون اول می گفتی چشماتون گرد کنین به خدا بدون چون و چرا گوش میکردیم لازم بود سکته ناقص کنیم حالا هزینه دوا درمونو کی میده؟

  • 122. گوگرد در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۰

    من عمراً گولتو نخوردم هااا چون تو اگه می رفتی زیر دست بازجو الان تک تک خواننده های وبلاگتو لو داده بودی اینجام ف ی ل تر میشد و الان همگی دور هم داشتیم توی یه جای با صفا باهم اختلاط می کردیم!!
    ولی درکل دلم واست تنگ شده بود، راست میگم خدایی!(خودتو هم انقد لوس نکن!)

  • 123. فرناز(زلال) در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۰

    از دست تو

  • 124. رویا در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۵

    با شرکت در برنامه نود و انتخاب اخرین گزینه اتحاد میلیونی سبزها را اعلام میکنیم(۲شنبه ساعت ۱۱ شب).

  • 125. محبوب در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۶

    خوش حالم سالمید .مامان محبوب

  • 126. فائقه در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۷

    همه فحش دادن.من دیگه دلم نمیاد چیزی بگم.
    فقط خدا رو شکر که زنده ای!

  • 127. آروغ بی صدا در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۷

    خوشحالم که زنده ای

    ما که می دونیم رفتی حسابی بارون خوردی
    آخه مرد حسابی سگ سر سیاه زمستون میره شمال؟

  • 128. فاطمه در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۴

    سلام موسیو باور کن زهره ترک شدم .
    گفتم نکنه شما رو به جای ابطحی گرفتند
    اما در کل فکر می کردم به خاطر کلاس کارتون هست که آپ نمی کنید
    ولی خوبه زنده ای

  • 129. دوست در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۶

    سلام. اینو ببین

    http://bia2funny.ir/505-shhshshhshshhsh-shshhshshhshh-shsh.html

  • 130. کازیمودو در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۳

    سلام
    اگر خودت هم اعتراف نمی کردی ما می‌فهمیدیم خبر بازداشتت سرکاری چون اگه زندان بودی می‌تونستی آپ کنی (جای که نوشابه مجانی می‌دهند اینترنت هم هست) و به جای موسیو گلابی می‌شدی موسیو خیار .
    این ها هم به خاطر سرکار گذاشتن ملت بهت می‌گم (یه کم هم به خاطرات کودکی مربوط می‌شه)
    گلابی گلابی تو ضد انقلابی
    گلابی حیا کن سرکاری رو رها کن

  • 131. حدیث در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۶

    از اولش مشخص بود سرکاریه…

  • 132. MAT در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۵

    خیلی باحال بود

  • 133. بهار در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۰

    حقته بیان بگیرنت تا دیگه ملتو نذاری سرکار

    تازشم جیگررررره من حال مییااااد

  • 134. روشنتر از ستاره در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۸

    آقا چن تا پست پایین تر نوشتی شاید بخوای وسط خونت شلوارتو در بیاری؟؟؟؟
    تو خونت عیبی نداره برادر ولی اگه خواستی وسط وبلاگ بکشی پایین حتما زیرشلواری (پیرژامه اس پیژامه اس؟) یا شورت مامان دوزی چیزی بپوشی جان من!

  • 135. سیما در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۳

    ما با شهادت زنده ایم
    تا زنده ایم رزمنده ایم!
    نمیدونم چرا یاد این جمله افتادم

  • 136. روزبه در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۹

    واقعا که …
    خوبه همه مردم گلابی نیستن و لا اقل یه خیاری گوجه ای کدو تنبلی چیزی هم توشون هست!

  • 137. Miel در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۵

    سلام موسیو جان. به زودی عروسی داریم خواستم دعوتت کنم :دی

  • 138. پرستو در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۷

    سلام گلابی وبلاگ جالبی داری جشن تولد دعوت کنم میای البته نه تهران شیراز

  • 139. فاطمه در ۱۴ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۵

    سلام
    صد و بیست سال زنده باشی اونم تو این مملکت!
    ولی یه سوال من خودم متولد شمال هستم و توی همین شمال زندگی میکنم نفهمیدم این ملت میان شمال واسه چی میان؟ ولی امروز که این پست شما رو خوندم بالاخره فهمیدم هنوز کسانی هستند که بیان شمال کار مفید انجام بدن. دستتون درد نکنه که این چند روز توی خونه نشستید و حرکت نکردید.

  • 140. دختری به نام..خانومی.. در ۱۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۶

    فکر میکنم این بار دومی است که برایتان کامنت فشانی میکنیم..آن هم مایی که این روزها کمتر این حس فشاندنمان میآید!!!بار اول را نادیده میگیرم ولی بار دوم اگر بیجواب بماند دیگر نمیشود نادیده گرفت بنابر این شاید چند صباحی بعد برای بار سوم کامنت فشانی نمودیم!!!گلابی جان قلمت را دوست میداریم گرچه زیاد حوالی دیار شما آفتابی نشده ایم اما اگر صاحبخانه خوش رو باشد و کلا مهمان نواز خدا را چه دیدی شاید آمدیم همین وسط پوست تخت پهن نمودیم!!به جان خودمان راست میگوییم ها.جدی بگیرید مارا!

  • 141. آس خاج در ۱۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۲

    گلابی جان نظر قبلی من برای یادگاری نبود که برداشتی تائیدش کردی
    بدون هیچ روشن گری


    شما رو اون‎جا ندیدم، شرمنده!

  • 142. نازخاتون در ۱۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۴

    حالا که اینطوری شروع کردی لازم به گفتنه که شما چه جوری دلت اومد ملت دارن خون می دن و جون می دن شما بری شمال بگردی؟!!!

  • 143. صدف کدر ( همسایه دریا ) در ۱۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۲

    من اصلا از پاراگراف اولت تعجب نکردم متوجه شدم سر کاریه
    یعنی تو و دوستات اینقدر پاستوریزه هستین؟ اگه نه ای شیطون! اگه اره بابا امیدوارم شدیم چندتا تا جوون مثبت داریم تو مملکت.
    به هر حال شاد باشی.

  • 144. siah mashgh در ۱۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۵

    shadid ba webet haal kardam ba ejaze link shodi

  • 145. آیدین در ۱۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۰

    این سوت و کوری شمال را خوب آمدی ! حداقل اینجایی که ما هستیم شب هایش مثل کره شمالیه ! انگار حکومت نظامیه ! مردم خودشون رعایت می کنن دیگه … !!

  • 146. مهدی نامور در ۱۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۹

    موسیو جان! ما که دورادور احوال شما را پرس و جو میکردیم(از کجا؟ از قلبمان). درضمن این مهم نیست که شما کجا و در چه وضعیتی باشید ! مهم اینست که در هر صورت، مواضعتان را تغییر ندهید !

  • 147. یاسی در ۱۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۵

    سلام
    ایشالا همیشه خوش بگذره
    مادام گلابی هم در جریان جراین فشن هستند دیگه ایشالا!

    می دونم نمیایید اما به ما هم سری بزنید

  • 148. سجاد در ۱۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۶

    مردم آزار چرا مردومو می ترسونی
    مگه خودت وجدان نداری؟
    :)

  • 149. و.د در ۱۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۴

    گلابیه دیوانه…….
    اعدام باید گردد…….

  • 150. بهار مهرگان در ۱۶ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۸

    سلام موسیو . راجع به دعوت در مراسم عروسی خواستم بگم : اونی که نیاد!!

  • 151. آوا در ۱۶ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۵

    سلام.نمیدونم امروز چرا به هرجا سرمیزنم از خواننده های خاموش شاکین!این شد که عجالتاو اجباراو بدلیل جلوگیری از هرگونه اتهام و سو’تعبیر خودم را لو دادم.باشد که مورد مرحمت صاحبان وبلاگهای خواننده خاموش دوست ندار قرار بگیرد.
    حالا چی عوض شد؟

  • 152. ماندا در ۱۶ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۶

    موسیو قلیون میوه ای هم کشیدید ؟! بسیار مایلم بدونم !


    یکی از دوستان ما هست که داخل تهران هم همیشه قلیونش زیر بغلشه… فکر کن با خودش نیاره شمال!

  • 153. خاطرات یک بچه مفیدی در ۱۶ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۱

    دو سه تا از تفریحات سالمتو بگو ما هم بدونیم

  • 154. نازنین در ۱۶ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۴

    پس حسابی خوشی گذراندید جناب گلابی….
    ایشا…..همیشه زنده باشید

  • 155. الهام در ۱۶ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۷

    گلابی جان! راستش پاراگراف اول رو که خوندم کلی ترسیدم ولی تا وسطاش دیگه داشتم فکر می کردم اگر این پست را نوشتی حتمن آزاد شدی پس ازت بپرسم باهاتون چه کار کردن! چون یکی از دوستای عزیزم رو توی عاشورا گرفتن و تا حالا آزاد نشده!
    ولی در کل دمت گرم دیگه! کارت درسته

  • 156. سیب در ۱۶ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۵

    ا موسیو بیا به داد برس که این آقاهه! شایدم خانومه که سمیه اون بالا تو کامنتا گذاشته عسکتو گذاشته…اونم چـــــــــــــــــــــــــــی؟ امیرکبیر! ای دَدَم وای! اولش یه حال خوبی میده کلی از مهندسا تعریف و بعد میگه سر همشون مهندس صنایع… اما میری تو دیگه فاز نمیده….بپر عکستو پس بگیر بچه ها پشتتن! به جان خودم من یه کم پام درد میکنه وگرنه منم میومدم برای حمایت!

  • 157. رضا در ۱۶ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۹

    سلام دوست عزیز خسته نباشید.
    اگر تا یازده اسفند/ دادگاه جنتی تشکیل شود/ از خودم در برابر اتهامات دفاع می کنم. مصطفی تاجزاده

    محمد دادکان /گل جنبش را دقیقه ۹۰ وارد دروازه صداوسیما کرد!

    کنسول سفارت ایران در نروژ به اعتراض سر کوب وکشتار مردم ایران از مقام خود استعفاء داد.

  • 158. هرا در ۱۶ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۷

    از امین آباد مزاحم میشم.. خواستم بدونی که بالاخره یکی بزرگواری کرد منو بستری کرد، خیالت راحت باشه.

  • 159. ریحانه در ۱۶ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۱

    من همیشه ازاخرنوشته هامی خونم دیوونم دیگه.انشاالله هیچ وقت اتفاقی واست نیفته به منم سربزن

  • 160. عماد در ۱۷ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۷

    گلابی دیوونه!!!!

  • 161. پریسا در ۱۷ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۹

    الان میخواستی بگی ته ته خلافتون شبکه فشن تی ویه ؟!! بابا !

  • 162. سامانی در ۱۸ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۴

    در کل خیلی لوسی..
    فلان فلان شده!

  • 163. یوتاب در ۲۱ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۰

    موسیو جدا فکر کردم زندان بودی

  • 164. mahsa در ۱۴ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۵

    =))))))))))))))))))))))))):D kheili bahale



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه