مطالب منتشر شده در «دی ۱۳۸۸»


بازی آبروریزی!

تعدادی از دوستان به یک بازی جدید دعوتم کردند. البته نوع دعوت‌ها یک‌قدری متفاوت بوده: بعضی‌ها گفته‌اند که پنج تا از خصلت‌های منفی‌ام را بنویسم و چندتایشان خواسته‌اند چیزهایی را بنویسم که خوانندگان وبلاگم در موردم نمی‌دانند. به‌هرحال همیشه آدم‌های مازوخیستی پیدا می‌شوند که می‌خواهند آبروی خودشان را در دنیای مجازی ببرند و دیگران را هم به این کار تشویق می‌کنند! در نهایت خضوع سعی کردم پنج مورد بنویسم که پاسخگوی هر دو دسته باشد، این شما و این بازی من!

۱ـ آدم لجبازی هستم. فکر نکنید این لجبازی توی این مایه‌هاست که اگر اتفاق خاصی نیفتد همین‌طوری پایم را زمین بکوبم و آخرش هم خودم را توی اتاق حبس کنم… نه، یک چیزی فراتر از این‌هاست! اگر پایش بیفتد و بخواهم یک کاری انجام شود حتی اگر جسیکا آلبا را در دست راستم قرار دهند و هیلاری داف را هم در دست چپم (یا هر جای دیگری که فکرش را بکنید) باز هم دست از تصمیمم بر نمی‌دارم. این موضوع را از پدرم به‌ارث برده‌ام با این تفاوت که احتمالاً او در زمان خودش آدم‌هایی مثل مریلین مونرو را قربانی کرده است!

۲ـ تنبلی آفت زندگی‌ست. شاید شبیه این جمله را توی اتوبان‌ها یا مثلاً روی در و دیوار مدرسه‌ها دیده باشید اما قطعاً اینی نیست که من گفتم. این را فقط مادرم می‌گوید و به‌دلیل نامعلومی اصرار دارد که موقع گفتن جمله‌اش به من نگاه کند! قبول دارم که بخش بزرگی از کارهایم را در دقیقه‌ی ۹۰ انجام می‌دهم و گهگداری روی وقت اضافه هم حساب می‌کنم. قبول دارم که وقتی دراز بکشم، نصف دوست‌هایم تا چند ساعت روی بلند شدنم حساب نمی‌کنند. قبول دارم که اتاقم را تا وقتی بشود داخلش تردد کرد (گیرم که فقط از کنار بشود!) تمیز نمی‌کنم. اما با همه‌ی این حرف‌ها قبول ندارم… خب انگار نمی‌شود زیرش زد، قبول دارم که تنبلم. آره آقا جان، تنبلم! حالا قرار نیست که شما هم این موضوع را هی بکوبید توی سرم!

۳ـ این یکی را نمی‌دانم می‌شود جزو خصوصیات منفی حساب کرد یا نه، اما احتمالاً برای اطرافیانم ناخوشایند است که یک‌قدری بیش از حد دارای حالت جان‌سگی هستم! یعنی از آن‌دسته آدم‌هایی هستم که برای سربه‌نیست کردنم، مثلاً اعدام خشک و خالی جواب نمی‌دهد. باید هم‌زمان سرم را هم بکنند زیر آب، ده نفر مسلسل به‌دست به‌سمتم تیراندازی کنند، یک تانک هم از رویم رد شود. البته شاید همین‌ها کفایت کند اما بهتر است محض اطمینان، تمام این کارها توی یک اتاق گاز انجام شود! بعــله، تقریباً چنین آدمی هستم!

۴ـ این دخترها را توی کلیپ‌های خارجکی دیده‌اید یا نه؟ معمولاً موهای بلوند دارند و روی مبل ولو شده‌اند. پاهایشان را بلند کرده‌اند و گذاشته‌اند روی میز جلویی، پای راستشان را هم این‌طوری انداخته‌اند روی پای چپشان (این‌طوری را که می‌گویم فوری خودتان بهترین حالت ممکن را تصور می‌کنید، ماشالله این‌جور چیزها را سریع می‌گیرید!)… کجا بودم؟ آهان! پاهایشان هم آن‌طوری، چند تار از موهایشان را دارند می‌پیچند دور یکی از انگشت‌های دست چپشان، ناخن انگشت اشاره‌ی دست راستشان را هم تا نصفه گذاشته‌اند بین دندان‌هایشان و دارند لبخند می‌زنند. از لباس پوشیدنشان هم بگذریم، هرچند چیز خاصی هم نپوشیده‌اند که بخواهیم در موردش صحبت کنیم! خب، چنین آدم‌هایی را تصور کردید؟ متأسفانه ترجیح می‌دهم بروم توی اتاق بغلی و در موردشان غیبت کنم. خلاصه غیبت را دوست دارم و باز هم متأسفانه این چیزها دست خود آدم نیست!

۵ـ حافظه‌ام به‌شدت در حال ضعیف شدن است. یک وقت‌هایی حس می‌کنم مغزم با سرعت سرسام‌آوری در حال پیر شدن است. البته باز جای شکرش باقی‌ست که خصلت‌های پیری دارند تأثیراتشان را از بالای بدنم شروع می‌کنند. علی‌الحساب و تا موقعی که در قسمت بالاتنه مشغولند، می‌شود یک‌جوری با این موضوع کنار آمد!

پی‌نوشت:
برای انجام این بازی دعوت می‌کنم از آنی دالتون که هم خودش نوشتن را دوست دارد و هم دیگران نوشته‌هایش را دوست دارند؛ با این‌حال وبلاگش را به‌خاطر یک خواب زمستانی از وسط پاییز تعطیل کرده! چنین آدمی باید در این بازی ـ که مازوخیسم و سادیسم را یک‌جا دارد ـ شرکت کند چون مطمئنم که حرف‌های زیادی برای گفتن خواهد داشت! تمام خوانندگان دیگر وبلاگ را هم دعوت می‌کنم که اگر دلشان خواست بازی کنند.

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۱۵۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۸ دی ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۴۲

ترین‌های سال ۲۰۰۹ از نگاه خوانندگان محبوب شما!

غم دنیا رو بی‌خیال، غصه‌ی فردا رو بی‌خیال‌ترین دولتمرد سال: مرحوم علی کردان به‌خاطر این‌که دنیا محل گذر است و در ادامه‌ی «کلاس ملاس‌و بی‌خیال، لیسانس میسانس‌و بی‌خیال» که قبلاً سر داده بود!

یواش یواش شدم عاشق چشاش‌ترین سیاستمدار سال: مهدی کروبی به‌خاطر حضور در اغتشاشات و رونمایی تدریجی از ننه جون خودش تا ننه جون دیگران!

من و این همه خوشبختی محاله‌ترین کشور سال: ونزوئلا به‌خاطر گرفتن ماهی از آب گل‌آلود و پر کردن تمام گوشه و کنار بدنش و حتی نافش از پول‌های ایران!

صحنه صحنه باز منو صدا کردترین خدمتگزار سال: ضمن تشکر از تلاش شبانه‌روزی غلام‌حسین الهام، سعید مرتضوی به‌خاطر نشان دادن شوق شدید به خدمت و بازگشت سریع به صحنه!

ما همونیم که می‌تونیم کف اقیانوس‌و با رنگین‌کمون کاشی کنیم‌ترین جماعت سال: گروه خس و خاشاک به‌خاطر این‌که همیشه بیست نفرشان به خیابان می‌آیند اما یک ماشین را می‌دزدند، ده نفر را می‌کشند، صد جا را آتش می‌زنند و یک میلیون نفر از مردم همیشه در صحنه را به تظاهرات بعدی می‌آورند!

تو که عروسکی تو که ملوسکی دیوونه‌ی اون چشاتم‌ترین بانوی سال: فاطمه رجبی به‌خاطر این‌که انتخابش با غلام‌حسین الهام بوده، و البته یحتمل خودش هم دلیل این انتخاب را نمی‌داند!

حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمی‌گیرم‌ترین سیاستمدار سال: محسن رضایی به‌خاطر نداشتن حالت عادی در شرایط مختلف و این‌که انگار مجبورش کرده‌اند موضع‌گیری کند!

تپلی ریزه میزه انقده بلا نمی‌شه‌ترین مرد سال: علی‌رغم تمام تلاش‌ها و رشادت‌های محمدعلی ابطحی، سرلشگر فیروزآبادی به‌خاطر تلاش‌ها و رشادت‌های بیشترش!

بخوای نخوای فقط تو، بیای نیای فقط توترین شبکه‌ی ماهواره‌ای سال: بی‌بی‌سی فارسی به‌خاطر پوشش تمام اتفاقات ریز و درشت… گیرم که گهگداری نگیرد، گیرم که رسانه‌ی استکباری باشد و اصلاً گیرم که رقیبش هم صدای آمریکا باشد!

همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم‌ترین رادان سال: احمدرضای رادان به‌خاطر بارش سنگ از آسمان و آب نشدن ایشان و فرو نرفتنشان در زمین و بلند بودن دیوار حاشا و اینا!

کوچه لره سو سپ میشم، یار گلنده توز اولماسون‌ترین «تو ماه آسمونی در شب تارم» سال: میرحسین موسوی به‌خاطر این‌که هم یار خوبی‌ست و هم ترکی بلد است!

حالا بیا این‌جا بیا این‌جا، اون‌جا نه‌ترین پادرهوای سال: علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی به‌خاطر فکرهای خوبی که گاهی از خودش بروز می‎دهد و حیف است که آن‌طرف باشد!

پیرهن صورتی دل منو بردی‌ترین جسیکا آلبای سال: آن خانمی که چند روز پیش توی تظاهرات بود به‌خاطر این‌که هی از دولت حمایت می‌کرد و هی آدم دلش می‌خواست همین‌طوری الکی به حمایتش برود! پشت سر هم و هی هی!

وقتشه وقتشه رفتن وقتشه‌ترین رفتنی سال: … (گویا این مورد را آن‌قدر گفته‌اند و خوانده‌اند که پاک شده!)

پی‌نوشت:
دوستان گرامی می‌توانند با رعایت فاصله‌ی مجاز نسبت به چیزهایی که می‌دانند انتخاب‌های دیگر خودشان را هم در قسمت نظرات انجام دهند!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات


۲۷۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۷ دی ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۱۰

آن‌چه در این روزها بر من گذشت!

بعد از سه چهار روز دوری از اینترنت، بالاخره دیشب صفحه‌ی مدیریت وبلاگم را باز کردم. چند نفر نگران حالم شده بودند که دمشان گرم! دیدن کامنت‌های محبت‌آمیز بعد از چند شب بی‌خوابی توی زندان و بازجویی پس دادن، حس خوبی به آدم می‌دهد… نمی‌خواهم حوصله‌تان را سر ببرم. فقط همین‌قدر بدانید که همه‌ی بلاهایی که توی این چند روز سرم آمد، حاصل یک بی‌احتیاطی بود. پریدن از وسط گازهای اشک‌آور و سنگ زدن به آن‌طرفی‌ها کمترین مجازاتش چند شب زندان است. توی روز عاشورا وقتی دیدم جمعیت زیاد است، یک لحظه از خودم بی‌خود شدم و پریدم که حداقل چند نفر را زخمی کنم. نفهمیدم یک‌دفعه چی شد که چند تا از نیروهای گارد ویژه بین آن همه جمعیت صاف آمدند طرف گُل جمع و یقه‌اش را گرفتند. بالاخره خوشگلی این دردسرها را هم دارد دیگر!

می‌دانم الآن چشمتان گرد شده. حق دارید، چشم‌های خودم هم گرد شده! این‌ها را الکی گفتم که تحت تأثیر قرار بگیرید… راستش یک سفر چهار روز رفته بودم شمال. هوا عالی بود ولی پایمان را از خانه بیرون نگذاشتیم. البته دروغ چرا، خود من دو بار بیرون رفتم. یک‌بار کیسه‌ی آشغال را برداشتم و گذاشتم توی سطل آشغال جلوی خانه که کل این قضیه حدود دو ثانیه طول کشید. بار دوم هم می‌خواستیم برگردیم تهران که مسیر خانه تا ماشین را طی کردیم. آن هم باید حدود یک ثانیه طول می‌کشید که بچه‌ها هوس آب‌بازی کردند و درگیری پیش آمد و حدود یک ساعت طول کشید تا سوار شویم!

سرجمع همین یک ساعت و دو ثانیه را بیرون بودم. بقیه‌اش را هم اگر خدا قبول کند فقط توی خانه بودم و تفریحات سالم کردم. بیرون هم کلاً خبری از آدمیزاد نبود. آدمیزاد که چه عرض کنم، مارمولک هم توی خیابان نبود!

البته توی خانه هم تمام کسانی که آمده بودند به‌شکل عجیب و غریبی نجابت به‌خرج می‌دادند و سراغ حرکات ناسالم نمی‌رفتند. فقط شب دوم از دستمان در رفت و یک لحظه اشتباهی زدیم یکی از این کانال‌های Fashion و دیگر دلمان نیامد عوضش کنیم! زمانش از دستم در رفته اما فکر کنم دو سه ساعت این مدل‌های لباس همان‌طور آمدند و رفتند. (حتماً خودتان در جریانید که بچه‌ها به تنها چیزی که نگاه نمی‌کردند لباسشان بود!) آخرش هم ما کانال را عوض نکردیم، خودشان خسته شدند که دیگر نیامدند. ما هم از سر اجبار یا از سر لج یا از سر هر چیز دیگری که بود خاموشش کردیم!

خلاصه مسافرت خوبی بود، جای همه خالی… بگذریم. قرار نیست جریان مسافرتم را تعریف کنم. فقط آمدم تا از تمام کسانی که به یادم بودند و توی وبلاگ و فیس‌بوک و توییتر و بقیه‌ی سوراخ سنبه‌های اینترنت حالم را پرسیدند و اظهار نگرانی کردند، تشکر کنم. امیدوارم همین پیگیری را برای دعوت از من در مراسم عروسی خودتان یا بچه‌تان هم نشان دهید! ارادتمند و مخلصم رفقا، در ضمن عجالتاً زنده هم هستم!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۱۶۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۲ دی ۱۳۸۸ | ساعت ۱۵:۵۹

  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • «


فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گودر توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه