آری، اینچنین است برادر!
بعضی وقتها آدم خیلی الکی شاد و شنگول است، یک چیزی شبیه همین حسی که الآن دارم. از آنجا که توی این مملکت آدم معمولاً حالش خراب است و دلش میخواهد با مخ برود توی دیوار، اینجور موقعها حس میکنم تبدیل به یک آدم اروپایی شدهام. بعد هفت جد و آبادم هم متولد پاریس میشوند. پدربزرگ مرحومم با آن میلهایی که کنار اتاقش خاک میخورد و با پدرسگ گفتنهایش، میشود فک و فامیل ناپلئون! خودم هم شبیه این آدمهای مرفه بیدردی میشوم که شیک و پیک دارند توی شانزهلیزه قدم میزنند. حتی گاهی یک سگ پاکوتاه هم دنبالم میآید!
از شما چه پنهان، بعضی وقتها آنقدر درگیر همین فکر و خیالهای خارجکی میشوم که موهایم کمکم طلایی میشود، چشمهایم آبی میشود… دردسرتان ندهم، برای خودم یکپا داف میشوم! حالا گیرم که مردها داف نشوند اما من میشوم… تازه از آنهایی که برد پیت و باندراس رسماً باید بروند جلو بوق بزنند!
توی همین گیر و دار است که خصوصیتهای ایرانیام بالا میزند. یعنی اگر واقعاً هم شکل و شمایل اروپایی پیدا کنم و تمام عالم و آدم هم «موسیو» صدایم کنند فرقی ندارد، بههرحال معلوم است که یک جای کار دارد میلنگد! کجای کار؟ آنجایی که در چنین مواقعی شهرام شبپره گوش میکنم و اخبار سیاسی میخوانم.
خب به نظر من اگر آدم واقعاً اروپایی باشد دست دوستدخترش را میگیرد و زیر باران پاریس قدم میزند، تازه وقتیکه پسره به قول خودمان ببو باشد! اگر یک مقدار سر و گوشش بجنبد که هیچی، باید سراغش را مست و لایعقل گوشهی دیسکو گرفت در حالتی که «یک دست جام باده و یک دست زلف یار»!
نمیخواهم غرغر کنم اما خداییش آدم اینجا کپک میزند. مثلاً منی که الآن حالم خوب است و دلم میخواهد شادتر باشم، باید چه خاکی به سرم بریزم؟ نه من، همهمان. چهار تا تفریح درست و حسابی نیست که دلمان را خوش کنیم.
چند روز پیش با یک بنده خدایی حرف همین تفریحات جوانها شد. گفت این همه تفریح: پارک، سینما، رستوران، خیابان… یعنی یارو رستوران و خیابان را هم تفریح حساب میکرد!
بهقول کروبی آخه برادر من، اینطور که نمیشود! این جوانها بهخاطر کمبود امکانات است که صبح تا شب دارند جردن و سعادتآباد و میرداماد را بالا پایین میکنند. بدبختانه خیلی از پدر و مادرها هم فکر میکنند که اینها خیلی دارند خوش میگذرانند و اسمشان را میگذارند سوسول، بیکار، جاهل، خام و هزار تا چیز دیگر هم در باب بد بودنشان میگویند.
نمیشود که هر چیزی دلت خواست دربارهی این جوانهای فلکزده بگویی. رستوران رفتن هم شد تفریح؟ هر آدم عاقلی میداند که غذا خوردن توی رستوران اسمش تفریح نیست. خوشیاش هم که بهخاطر پیتزا و محیط قشنگ رستوران نیست، یحتمل بهخاطر آن دوستدختر یا دوستپسر یا نامزد یا همسر یا هر چیز دیگریست که کنار آدم نشسته… تو نان و پنیر را هم که کنارش بخوری میشود خفنترین دندهکباب، میشود غذای ایتالیایی مخصوص سرآشپز!
اصلاً موضوع رستوران را فراموش کن! سیرک درست و درمان داریم یا موزهی پر و پیمان؟ تئاتر داریم؟ کتابخانهی خوب داریم؟ خب اگر داریم بگو! نداریم دیگر… چه چیزمان مثل آدمیزاد است که فکر میکنی جوانهایمان دارند عشق دنیا را میکنند؟ تازه اینها به کنار. بزرگترین تفریح مرد، کار است. این را هم من نمیگویم، حدیث است! خب کار کجا پیدا میشود؟ طرف حتی رأیش را هم نمیتواند پس بگیرد، آنوقت برود کار کند؟!
همین میشود که آدم توی اوج شادی برای وبلاگش پست مینویسد. تازه من آدم فرهنگیای هستم که نمیروم معتاد شوم و بیفتم توی جوب! واقعاً فکر میکنید اگر اینجا یک گروه موسیقی خیابانی بود که میرقصیدند و آهنگ اجرا میکردند من میآمدم برایتان پست بنویسم؟ خب نه!
همیشه همینطور است. آن مرد موطلایی با کت بینگولی و پاپیون چندصد دلاریاش توی سه ثانیه دود میشود و میرود هوا! آخرش خودم میمانم و لحظههایی که بی هیچ اتفاق خاصی میگذرد. باز همان آهنگ گوش کردن بهتر است. حداقل آدم یک نعرهای همراه خواننده میزند و گهگداری هم احساس خوشصدایی میکند!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
موسیو گلابی | ۶ آذر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۴۳




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. ... در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۴۹
بگو که اولم !؟ نگو که اول نیستم !؟ شاکی میشم .
2. ... در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۵
گلابی جان باورت میشه یکی از تفریحات سالم بنده در سه یا چهار سال اخیر کتاب و وبلاگ خواندن و اندکی ساز ه . البته ای عزیز تر جانم میدانی که از ماست که بر ماست . و باز هم میدانی که خلایق هر چه لایق . و شاید شنیده باشی که از این دست میدی و از اون دست میگیری .
راستی ربط این آخری رو با بقیه خودم هم نفهمیدم . : دی
3. yek dust در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۴
madineh gofti o kerdy kababom!!
4. الهام در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۵
اولم آیا؟
5. الهام در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۷
تا بوده همین بوده و اگه همین جوری پیش بریم همین خواهد بود و همون کپک و میزنیم و می ریم پی کارمون! (چه قد رهمین و همون!!)
6. Miel در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۳۵
آخی گلابی دچار پوچی شدی ها. خوب بیا آنسو دور هم کنسرت جلال همتی داریم :دی
7. میثم اللهداد در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۰
همین بس که من ساعت سه و نیم که دارم یکی از تفریحات مورد علاقهام (سر و کله زدن با اچ.تی.ام.ال بلاگم) را انجام میدهم، باید بیآیم اینجا و متن بخوانم و کامنت بگذارم. نه! خداییش جای من اینجاست؟ آن هم این وقت شب؟
8. کدوتنبل در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۳۰
سلام دوست من…

واقعا حس خوبیه… یه جورایی باعث امید میشه…
کدوتنبل.
9. نسترن در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۳۵
گلابی جان
همین می شود که جوان ها -دور از جون- خر می شوند و می روند ازدواج می کنند و آن وقت آن قدر مشکل روی سرشان تلنبار می شود که دیگر نه حال و نه وقتی برای تفریح دارند. کاش آدم معتاد بشود ولی از این خریت ها نکند… اصلاَ فکر کنم برنامه ی ازدواج های آسان برای همین است که مردم به شیر و اجاره خانه فکر کنند به جای دولت کود حیوانی!
10. rexaniar در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۰۴
عید سعید قربان،جشن تقرب عاشقان،مبارک
ساعات ۱۲ ظهر جمعه با ۱۵ پست جدید به مناسبت عید قربان
توجه:بزودی سایت کولاک بصورت تخصصی در زمینه طنز و اخبار روز ایران راه اندازی خواهد شد
آخر هفته ی خوبی داشته باشید
یاعلی
11. rexaniar در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۰۵
دوست خوشمزه من(من عاشق گلابی هستم) پیشنهاد میکنم بری به وردپرس.این بلاگفا ارزش داشتن وبلاگ های خوبی مثل شما رو نداره
عیدت مبارررررررک
یاعلی
12. saraz در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۳۸
منم دلم مسوزه برای حوونی- نوجوونی- که تو ایران هدر دادیم. برای برادرم و خواهرم و …. .ولی الان میبینم حالا بجز بار و پاپ رفتن بقیه چیزا مثل هم هست. فقط باید آدمش باشی و شرایطشو فراهم کنی.میشه آخر هفته ها ذور هم جمع شد و خوش گذروند. مثل همینجا. بدون اینکه محبور باشی واسه یه دورهمی ساده به فکر تدارکات غذا و بزک دوزک و کت و کروات باشی. همین پات لاکی که اینا میگن. هر کی غذای خودشو برداره بیاره. حرفی حدیثی نوشیدنی و شام و فیلم بعد از شام. با تماشای فوتبال و راگبی یا هر بازی دیگه ای . مهم اینه که آدمای هم فکر خئدتو پیدا کنی. میشه رفت کمپینگ و سفر یه روزه یا ختی سینماتو آخرین سانس. همه اینا میشه اگر اعصاب و فکر و خیال راحت داشته باشی. اگر پا داشته باشی و حالش رو…. .مشکل اینجاست واسه همین دوتا تفریح الکی و پیش و پا افتاده باید بری تو خیابون و بجنگی و جون بدی چه برسه به پاپ و بار یا همین یه گوشه خیابون واستادن و ساز زدن و گوش دادن… .
13. بابالنگدراز پنج فوتی در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۰۵
آی موسیو داغ دلمو تازه کردی به خدا.حالا باز خوبه شما جردنی یا سعادت آبادی چیزی دارین
ما چی؟؟؟این شهری که بنده هستم نه رستوران درست درمان داره نه یه کافی شاپ مشدی میشه توش پیدا کرد.سینماش هم کانه زهر مار همه جای ایران جدیدترین فیلم رو پخش میکنند اینجا فیلم سال بوقو میذاره ضمنا اینجا پارک رفتن جزو تفریحات خفن مردمه.یه آرامگاه پیامبر هم داره که مثلا روزهای جمعه میرن اونجا تفریح و این یعنی اوج بدبختی و بیچارگی مردم این شهر.بگذریم گاهی اوقات فکر میکنم کهکشان به این بزرگی که از این سرش تا اون سرش تلیاردها سال نوری فاصلست چی میشد یه دو سه هزار کیلومتر کوفتی
اونورتر تو اروپا میومدیم دنیا؛،خداییش مملکته که داریم آخه؟
اوج تفریحاتمون شده وبگردی و اینا………….
بازم تهران وضعیتش نسبت به شهرای
دیگه چیزی در حد فوق العادست چیزی در حد برزیل به پای ایران یا مثلا پرسپلیس در مقابل استقلال
.این شهر ما مثل اینه که اومدی قرون وسطی
موسیو یه نگاه به تاریخ بکن ببین قبل از ورود اسلام به ایران شادترین مردمان دنیا
کدوم کشور بودند و بعد از ورود اسلام به ایران بدبختترینشون کدومند.یعنی شب و روزمون شده گریه کردن و عزاداری برای اهل بیت.من نمیدونم آخه این چه بساطیه که راه افتاده.
14. بابالنگدراز پنج فوتی در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۰۵
این سی سال هم که حکومت افتاده دست ملاها و دین اسلام رو دارن به زور به خورد مردم میدن که دیگه واویلا شده.یعنی وحشت و ترس ۱۴۰۰سال قبل به طور دقیق داره تو ایران اجرا میشه
به نظرم ذات دین اسلام بدبختی و گریه کردنه و تا موقعی که این دین در دست حکومته و به زور به خورد مردم میدنش وضعیت همینه که هست.یا باید مسلمون نبود و یا تبعاتشم پذیرفت
اسلام میگه شما حق نداری با نامحرم بری صفاسیتی و اینکه حق نداری مست باشی و عربده بکشی اسلام میگه زن و مرد نباید مختلط باشند و اینکه حجاب اجباری از قوانین اسلامه و سنگسار و خفقان و اعدام و وحشت و هزار چیز دیگه هم از قوانین همین دینه.
و خیلی از مسائل کشورمون به همین دین ربط داره.یعنی اگه چند هزار روشنفکرم بیان نمیتونن کاری کنند که هم دین مردم اسلام باشه و هم مردم خوش بگذرونند و گل و بلبل و اینا…
یکی از دوستان یه لینک آهنگ از انیگما برام گذاشت که خیلی قشنگ و فوق العادست و هر وقت گوشش میدم حس میکنم تو خیابونای پاریس دارم قدم میزنم.و از اینکه ایرانیم دوست دارم با سر برم تو دیوارم
بیا اینم لینکش برادر http://www.mediafire.com/download.php?uz2zu3ygzla
15. ali در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۰۴
agha salam….why do you insulting me?
My best hobby is going to a resturante, what else is better than that?
16. سوری در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۳۰
مسیو یعنی چیزایی گفتی که دارم می گم جانا سخن از زبان ما می گویی .
17. بهانه در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۵۵
اصلا کی گفته شما باید شاد باشی
در حدیٍث آمده :غمگین باش برادرم همیشه
تا فکرت منحرف نشود و به فکر منکرات ومسکرات نیفتی!!!!
…..
ولی به نظر من دست آقایون اندکی بازتر از خانوم ها در این مسئله است
18. فرزانه ر در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۹
دوست عزیز خیلی خوب گفتی. گاهی ما اوقات خوشیمان را فقط با یک رویا یا خاطره باید بگذرانیم. من خودم در حسرت یک زمین ورزش سر باز خانمها، مرکز بولینگ، اجازه ی داشتن برای دوچرخه سواری و چند تا سینما و تئاتر درست حسابی و … دلم پر می زند. بعضی ورزشها و تفریحات هم که فقط مال پولدارهاست…
19. می خواهم بنویسم در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۳
سلام موسیو …
وای حرف دل خیلی از ماها رو گفتی …
منم هزار بار اینجوری دلم خواسته یک تفریح به درد بخوری داشته باشم و از این کسالت هر روزه دور شم …
اما تا یک کم فکر می کنم می بینم جایی نیست … حتی همین سینما هم که تنهایی بری هزارتا حرف می زنن …
همینه خیلی از ماها کسل و بی روح شدیم …
البته خیلی ها همین بی حوصلگی ما رو می خوان … اینجوری براشون راحتتره …
20. samir در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۷
سلام به خوش استیل ترین گلابی!…خوبی داداش…یادم نیست کی بود آخرین بار که اومدی و خونمو به حضورت روشن کردی…گلابی عزیزم در این محیط گل و بلبل همه هم احساسیم…خوشحالم که خوشی…خیلی عالیه…حتی الکی خوش بودن هم در این دیار برای خیلیا شده آرزو..دوست دارم خیلی زیاد!
21. زودیاک در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۰
آدم این را که می خواند تنش می خارد!!! رستورانم شد تفریح آخه !!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من یه تفریح سالم بلدم سعی میکنم به همه یادش بدم!
ابتدا دست چپ خودتان را کاملا صاف به طوری که کف آن به سمت آسمان نگاه کند، قرار دهید سپس در دست راست انگشت اشاره و انگشت وسطی را نگه دارید و بقیه انگشتان را تا کنید! حالا می توانید این دو انگشت را سریعا و مرتبا روی دست چپتان فرود آورید و تولید صدا بکنید و حالش را ببرید!
22. ARAM در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۹
واقعا زیبا نوشتی و حقیقت رو دلنشین بیان کردی
مرسی دوست من
23. ر در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۹
یک سیرک ایتالیایی تازگی ها زدند.
24. خاطرات زندگیم در هلند در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۴
ما باید از هلندیها یاد بگیریم. با وجود مساحت کمش چنان از تمامش برای راحتی و خوشگذرونیشون استفاده کردند که ادم تاسف می خوره تو کشور خودش با وجود این همه جای خالی محلی برای تفریح تقریبا موجود نیست.
25. یاسمن (چند قدم نزدیکتر به خدا) در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۶
اره والله
26. zizo در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۱
گروه رقص خیابانی رو خوب اومدی..
گوشه ی چشمی هم به شهرستانها داشته باشید که این مکانها از سر و رویشان بالا میرود و ما با دوستان برای پیدا کردن پاتوق سر به کو ه و دشت و دمن میزنیم..به به به به
27. سرگیجه در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۱
چقد حالب دقیقن دوشنبه استاد زبان فرانسه ی من تو سفارت داشت راجع به la vie culturel j تو فرانسه صحبت میکرد یعنی هر روز انقد کنسرت و تئاتر و نمایش و … اینا هست که اصلن فکر این که حالا چیکار کنم به سرت نمیزنه
28. بهار (سلام تنهایی) در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۵
ای بابا !!
چند روز پیش خیلی شیک رفتم بازار رضا مثلا خرید کنم که با یک عدد خانم گشت ارشاد برای اولین بار دم در پاساژ مواجه شدم وقتی چپ چپ بهم نگاه کرد منو میگی چپ تر بهش نگاه کردم بعدشم گفتم ببخشید شما هم امروز اومدین خرید ؟؟؟
خلاصه یه خرید هم دارن کم کم ازمون میگیرن ….باید همون آهنگ گوش داد تا به مدد اون شاید یه چند لحظه ایی احساس خوشی کنی و یه پست بنویسی که با خوندنش ملت کمی حالشون خوب بشه و احیانا لبخندی هر چند محو و گذرا بر لب جنبنده ایی نشانده بشه …
ای بابا !!!
29. المیرا در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۸
خب شما خودتون باید استعداد داشته و قدرت خود بالابرده و برای خود تمام تفریحات جانانه را بسازیر
بعد خیلی خوب فکر کنید شما دارای بهترین تفریحات دنیا هستید
نشد هم ندارد
فکر کنید همه دنیا ترجیح میدهند به جای والت دیسنی جردن داشته باشند و به جای لوور اندرزگو
خب جدا چرا ارزو نکنند ؟؟؟
والت دیسنی چند سال زحمت کشید تا ۴ تا تیکه بسازد ؟؟
حالا جوانان غیور ما در عرض نصف روز براتون تیکه میسازند
یا اثار لوور هر چقدر زیبا و اینا اما قدیمی اند
اما اثار شیٌ عُجاب ما در اندرزگو خیلی هم جدید تر هستند و طبق مد روز شانزه لیزه ( البته شانزه لیزه در تهران )
میخوای بازم بگم ؟؟
نه بگم ؟؟؟؟؟ بگم ؟؟؟؟؟
خب حالا اینا همش میشه تفریح
تازه رستوران رفتن خیلی تفریح بزرگ و مفرحی به حساب میاد در برابر تو خیابون قدم زدن و تیکه شنیدن و تیکه انداختن
خلاصه اینکه شما باید دید خودتو عوض کنی
البته در اخر ذکر کنم من خودم خیلی سعی کردم دیدمو عوض کنم اما نشد شما هم سعی بی خود نکن
واسه همین در اوج شادی یا میشینم پای کامپیوتر یا پا میشم واسه خودم در اوج ذوق مرگی میرقصم
30. حامد در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۲
خوب البته تفریحات لذت هایی هستند که شما از آنها غافلی
همه ما به خوبی میدانیم که یکی از لذت های بزرگ خوردن است و دیگری ریــ..دن!
و در جایی دیگر لذت بر دوقسم است شکم و … شکم!
خوب ما با شکم خوارگی و شکم بارگی میتوانیم بهترین لذت های دنیا را ببریم!
تفریح! آها تفریح هم زیاد داریم. مگر نمیبینی گل و بلبل در مملکت ما و در همه کار و بارمان فراوان است. کجای دنیا انقد گل و بلبل دارد؟ این تفریح نیست؟!
به قول شاعر : گل و بلبل و پروانه و سنبل همه جمعند/ تا تو تفریحی بکنی و به غفلت نپری!
بله موسیو جان.
اگر هم از این تفریحات بهره ای نداری مثال فراوان دارم. میتوانی از برنامه های زیبای تلویزیونمان به عنوان تفریح استفاده کنی سریال هایمان انقدر آبکی شده که میشود در بحر عظیمشان شنا کرد.
میتوانی به نمایشگاه مطبوعات بروی و کتک کاری ببینی و یا اینکه بروی رایت را پس بگیری! این هم تفریح
بعد شما بیا و بگو گل و بلبل نداریم.
باغ وحش داریم به این خوبی. یک سر که مترو سوار شوی حال و هوای کوه و بیابان را کامل درک میکنی. ملت بلانسبت مثل گوسفند روی هم انباشته شده اند
اگر تفریحات نوین خواستی بگو تا از متن همین جامعه، کتاب مفصلی از تفریحات برایت بنویسم!
مردم با این تحریری نوشتنم منو چه به این حرفا؟!
31. مجتبی در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۶
ولی موسیو تئاترهامون بد نیستا! جووون تو نباشه، جون خودم! شاید اگه بخوام اغراق کنم، بگم: بعضی هاشون از سرمون هم زیاده! حالا گذشته از شوخی، من بهت پیشنهاد می کنم بری، حتی تو دستگاه فرهنگی ا.ن. هم تئاتر خوب پیدا می شه.
اگه می خوای حسابی بخندی، برو “جن گیر” رو ببین حتما! من که روده بر شدم و بقیه حاضران هم.
ای شیطوون! داشتی رضا یزدانی گوش می دادی که نعره می زدی! آرررره؟!
32. س در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۹
آخ خ خ خ خ چرا دست می ذاری رو دلمون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
33. مهری در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۹
بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم.این رو قبول داری وقتی خوابیم فقط آرامش داریم.تویه بیداری همش نگرانیم یکی مثل من نگران آینده دخترم وهر کسی نگران یه چیزی.بعد میگن جوون های ما چرا اینطوری هستند بابا به خاطر نبود تفریح درست و حسابیه ولی کی هست که گوش کنه.گاهی اوقات به همسر جان میگم من عاشق کشورم هستم ولی آینده دخترم برام خیلی مهمه.اگر بتونیم به خاطر اون از اینجا بریم خوب میشه.ولی هر جا که بریم بهمون بد نگاه میکنند و این باعث ناراحتی همه ما ایرانی ها میشه.چرا باید اینطوری باشه؟

34. خانمی در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۲
همه اینا برای اینه که تو فرهنگ ما تعطیلات و تفریح بد معنی شده..!
تو هیچ فرهنگی نمیگن بریم رستوران..!ما یکی از تفریح های سالم..!که مامان باباها خیلی باهاش موافقن رستورانه..اما وقتی میگی میخوام برم کافی شاپ چپ چپ نگات میکنن..نمیدونم چرا..!
35. لیلی در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۲
موسیو برو خدارو شکر کن اقلامی تونید تو اون تهران درندشت با دوست دختر یا دوست پسرتون یه رستورانی کافی شاپی جایی برید پس ما شهرستانیها چی باید بگیم که دوست پسر که سهل است با دوستان هم جنس خود هم اگر بخواهیم جایی برویم باید کلی رضایت نامه پر کنیم .همین کاری هم که الان داریم دارند ازمان میگیرند باز اونی که کار نداره میگه کار ندارم .
دل من انگار پرتر بود
36. اسرا در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۴
کاملا بات موافقم و دیگر هیچ.خوب پاشو برو نمایشگاه الکامپ
37. آتیش در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۴
38. لیلی در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۵
در ضمن موسیو ادم اگه خواننده ی مورد علاقه نداشته باشه بهتر از اینکه شهرام شب پره خواننده ی مورد علاقه اش باشه نیست؟!!!
اخه اینم شد خواننده؟!!!!!!!!
39. آتیش در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۵
باورم نمیشه
40. کامیار در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۳
برادر من چرا بیخود شلوغش میکنی؟
تفریح میخوای برو مسجد یه نماز جماعت با دوستهات بخون
یه امامزاده ای برو … یه زیارت عاشورایی بخون … برو خونه ی دوستات دعای کمیل بخون ! … این همه تفریح!
(البته اگه خواستی آخری رو انتخاب کنی خانواده رو در جریان بزار چند روزی که نیستی نگرانت نشن !)
41. متین در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۴
من فکر میکنم امید به زندگی توی پیر تر ها بیشتر شده تو جوون تر ها کمتر .
توی همه جای دنیا همچین مشکلاتی هست . حالا ما از اینور پشت بوم افتادیم اجنبی ها از اون ور . فکر کنم این مشکل همه ی جوون ها توی همه جای دنیاست . اگر نه که این همه خودکشی زیاد نبود .
ولی میدونین چیه . وضع ما بهتره از اوناست . چون ما حد اقل با امید رسیدن به این چیزای کوچیک لااقل صبح و شب میکنیم . آرزو به دلمون موند یه بار تیم ملیمون مرد روزای سخت نباشه ! هی خدا ! این امید رو از ما نگیر .
42. روزبه در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۶
می خواستم بگم بازم شما خوبه پارک وسینما و رستوران وسعادت آبادو…دارین!بیچاره ما که توی آخر دنیا زندگی می کنیم یه جایی تو دل کویر که واقعا هیچ دلخوشی یا هیچ تفریحی نداریم واقعا هیچ!غمت نباشه ….
43. الهام - روح پرتابل در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۰
تا حد زیادی باهاتون موافقم
به همین خاطر هم هست که اکثر جوون ها سعی می کنن اون زلف یار رو به هر حال به طریقی داشته باشن تا کارای معمولی کنارشون به کارهای جالب تبدیل بشه.
ایضاً به همین خاطر هم هست که بعضی ها برای بالا بردن کیفیت خوشی هاشون، کمیت زلف یارهاشون رو زیاد می کنن، دوتا، ۳تا، ۵تا…
44. یه پسر جوون در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۲
موسیو درد دل ما جوونا رو گفتی واقعاً !
45. شهرزاد در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۳
حرف دل همه رو تو یکی زدی !واقعا ایول!
تازه گفتی رستوران!حالا شما مردها حداقل می تونید یک پرس غذا بخورید.ما خانمها که رستوران می رویم از ترس چاق شدن نمی تونیم یک پرس غذای کامل بخوریم!حتی این تفریح رو هم کامل نمی تونیم انجام بدیم
46. خانم یاپ در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۰
دفعه ی آخری که به فرنگستان سفر کرده بودم
بیشترین چیزی رو که دوس داشتم و دلم برایش تنگ میشود همین موسیقی و رقص ها خیابانی بود ….
اگر توو فاز غم و غصه هم بودی اون فضا تو رو به هیجان میاورد !!
باهات موافقم !
اینجا آدم کپک میزند …
47. هویج در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۲
من هم یه بار خودم رو همچین دافی تصور کردم متاسفانه تگزاس بودیم و گیر کردم… البته بعدش جسیکا آلبا هم اومدها! ولی دیگه کار از کار گذشته بود!
48. یاس در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۲
سلام برادر مسیو گلابی
راست گفتی تفریح مان کجا بود.
بدبختی مان هم از آنجا پیداست که تفریحمان شده خواندن پست های شما .
پست های عالی مستدام .
49. مهربان در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۳
سلام جناب موسیو
دستت درد نکنه که دست رو دل مون گذاشتی!
من دیشب داشتم از هیجان می مردم هر چی اینور اونور کردم دیدم نه نمی شود کاری کرد. هوا هم سرد بود و چاره ای جز خونه بودن نبود. دوستی هم در دسترس نبود. برا همین تنها تفریح سالم این بود که با یه تشت تخمه نشستم وسط حال و تلیفونم گذاشتم کنار دستم و به برادران مخابرات یه حالی دادم. خلاصه شب بزور خودم و چپوندم زیر لحاف!!
ولی که چی، حالا که صبح شده بازم روز از نو. نشستم پای نت تا بلکه موسیو برامون مطلبی آپ کنه. تازه اگه شانس بیاریم (; در غیر این صورت هم خسته بشم و یه کم آروم تر که دیگه دلم تفریح سالم نخواد.
بازم خوبه ما معتاد نیستیم وگرنه هیجان پس از مصرف شیشه رو چی کار می کردیم!!! قسمت تو جوب حله چون خیابونامون تا دلت بخواد جوب داره
50. عالیه در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۹
خیابون رو که دیگه خوب اومد آقاهه!
بله از یک جهت درسته!!من که تازه
وارد دبیرستان شده بودم و دیگه سرویس رفت و برگشت نداشتم کلی از این که با دوستم می رم خیابون گردی می کنم لذت می بردم!! !!
یکی که از خارج از کشور میاد و این همه جوون علاف رو تو خیابون می بینه کلی متعجب می شه و تازه وقتی تعجبش فروکش می کنه که بفهمه این جوونا واقعا کار دیگه ای واسه خوشگذرونی ندارن بکنن!
تو پیک نیک هم گیر میدن! برادران و خواهران هم که گیر ندن آدمای مسن خیلی هاشون می گن اینا بیکارن و اینا اهل زندگی نیستن و هزار جور حرف مفت دیگه!
تازه واسه همین خیابون رفتن و کافی شاپ رفتن هم مردم مشکل می تراشن!!!
51. به همین سادگی در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۰
در رستورا ن هم اگه دوست دخترت یا … باشه و هم غذاش خوب باشه و هم به قول اینا تفریح باشه، اخرش اگر موارد قبل به خوبی و خوشی گذرونده شده باشه و با دست دخترت دعوا نکرده باشی و غذا هم خوب بوده باشه سر قضیه صورت حساب حالتو میگیرن
تو این مملکت یا چار فساد اخلاقی رو حی روانی جسمی میشی یا مجبور میشی بری دنبال تحصیل و علم(البته به ندرت چون کسی دیگه حالی براش مونده)، تازه اخرشم دپسردگی میگیری که این همه مخ داشتی و کشورهای خارجی ارزوی جواب سلامتو دارن اما تو این مملکت حتی یه کار هم بهت نمیدن
52. به همین سادگی در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۳
کلا که اینجا ایرانه ،زیاد سخت نگیر کی به من و تو نگاه میکنه؟!
اینا موضوع های تازه ای نیست،تفریح نمیخوایم بابا، شرایط تحصیل و کار و مسکن و ازدواج و اعتیادو دزدی و فساد و … رو حل کنن، قضیه تفریح پیشکششون
اما یه خوبی داشته ها اگه تفریح داشتی که دیگه اینجا واسه ما اپ نمیکردی
خدا این بی تفریحی رو از ما نگیره
53. ربولی حسن کور در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۰
سلام
در این مورد کاملا حق با شماست
و مقداری از آن هم تقصیر روسای شما در محل کارتان که دست کم آنها مردم را کمی شاد نمیکنند
راستی از کی باندراس موی طلائی و چشم آبی داره که ما خبر نداریم؟!
من گفتم موهاش طلاییه یا چشماش آبیه؟!
54. فرناز در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۳
از کثیفی اینجا خوشم می آید
وقتی قرار است خودم را قاطی اش کنم!
55. حکمت در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۶
البته اگر به جرم نعره زنی مورد شکایت همسایه ای قرار نگیری که دائماً گوشش روی در خانه است و چشمش داخل جاکفشی .
56. هانیه در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۱
اولین بار است که می آم اینجا…
57. آزاده کاشونی در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۸
اولین باره میام اینجا از راههای پیچیده ای هم به اینجا رسیدم.با حرفهاتون موافقم اما من کلا الکی خوش بودن رو دوست دارم! شایدم چون خوش بودن رو دوست دارم و راهی برای خوش بودن پیدا نمی کنم الکی خوش میشم!
58. s3m در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۱
شاهکار بود
همین
59. چیزچیزی در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۰
سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی داری

اگه وقت کردی یه سری هم به ما بزن ، شاید چشمتو گرفت
60. محیا در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۴
تفریح؟چیه؟جامد یا مایع؟ خوردنی نیست احیانا”؟ احتمالا” خوردنی نیست چون اگر خوردنی بود می دونستم چیه D:
61. سلی (هادی) در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۳
آری اینچنین است برادر
حالا یارو رو ببین که توی تیتر مربوط به مشکلات تو یه مجله نوشته بود: روستای ما بیمارستان ندارد!!!!!!
62. tenkai در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۳
اینایی که فرمودین رو همه میدونن… به جای اینکه همه ش مشکلاتمون رو تکرار کنیم،راه حل منطقی پیدا کنیم واسشون… با تکرار مشکلات که راه حلی پیدا نمیشه، میشه؟
63. rexaniar در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۹
*عید سعید قربان،جشن تقرب عاشقان،مبارک*
ساعات ۱۲ ظهر جمعه با ۱۵ پست جدید به مناسبت عید قربان
توجه:بزودی سایت کولاک بصورت تخصصی در زمینه طنز و اخبار روز ایران راه اندازی خواهد شد
آخر هفته ی خوبی داشته باشید
یاعلی
http://koolaak.ir
64. مانیل(خانومی) در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۸
حرف راست جواب نداره.
65. Abolranj در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۴
اصلا این وبگردی و پست خوانی ما هم از بی تفریحیه!
66. دختر طلاق در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۱
دقیقا … بزرگترین تفریح امروز من همون رستوران رفتن بود که به قول خودت تفریح محسوب نمیشه !!
اگه اینجا ایران نبود یحتمل من الان کنار یه شازده نشسته بودم و حتی اگر شطرنج هم بازی نمیکردیم به جاش کلی کارای فرهنگی دیگه میکردیم :دی ( آیکون یه دختر پررو )
موسیو نمیخوام جو سازی کنم ولی با این وضعیت آدم اینجا به فا… میره !!
من حتی اگه هوس کنم تنهایی یه پیاده روی ساده بکنم اونم به لطف برادران عزیز و زحمت کش اراذل و اوباش غیر ممکن میشه حالا باز خوبه تو پسری !!
67. سارای در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۳
ببینم مگه اروپایی ها هم نعره می زنند!!!
راستی اون سگ پا کوتاه پشم و پیلی هم فرت کردیش رفت هوا؟!…خب پاسش می دادی به این طرف لااقل خسیس خان!!!
68. لاغر در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۷
خوبه شاد و شنگول بودی!
اگه عصبانی و شاکی بودی چی میشد این پسته ؟
69. ستاره سبز در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۹
باز شما پسرها می تونید بروید تو خیابان ها الافی کنید سوار ماشین بشوید و شب ها پنجاه بار خیابانها را گز کنید با دوستانتان مسافرتهای کوتاه و بلند بروید اگه دلتنگ شدید تنهایی سر به کوه و دشت و … بذارید ما دخترها چی بگیم که برای یک ساعت تاخیرمون باید جواب ننه و بابا و برادر و خواهر پس بدیم
از زندگی تو این مملکت کوفتی خسته شدم
70. چی چی در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۹
عالی بود.درد و دل همه مون بود
71. بهروز در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۶
حالا شانس آوردیم که یکی مثل شهرام شب پره هست که برامون دامبولی بیاد و الا که دیگه وا مصیبتا !
پی نوشت : بچه ی خوبی بودم و فیدتان را را از همان جایی که گفته بودید دنبال می کنم !
72. خاطرات زندگیم در هلند در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۰۰
سلام بر باکلاس ترین بلاگر
73. بهار در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۱
موسیو تازه به همه تفریحاتی که داریم این رو اضافه کن که خیلی از این تفریحات بیشماری که جوانان در ایران دارند مخصوص آقا پسرهاست و معمولا دختر خانم های خوب از آن کارها انجام نمی دهند
پس کلا تفریح برای خانم ها منهای آنهایی که گفتم می شود صفر مطلق
74. oOKii|-|$ در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۷
آه !

چی میشه گفت
به جز
آه !
75. papary در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۷
خودم کم بی حوصله بودم این پست تورو هم که خوندم عمق فاجعه رو بیشتر حس کردم. راست گفتی اما بخدا! کدوم سرگرمی رو داریم؟ یا باید بریم معتاد بشیم و آدم عوضی، یا اینکه بشینیم گوشه خونه هامون و یه طوری خودمون رو سرگرم کنیم
76. تنها در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۷
آخ گفتییییییییییییییییییییییی
واقعا ما جوانهای ایرانی چه تفریحی داریم؟! از بس از صبح تا شب نشستم کتاب خوندم دارم کور میشم. تنها سرگرمیم کتاب و اینترنت.
77. ذهن ِآشفته در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۳
پدر، مادر، ما متهمیم!
78. الناز در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۴
در زندان دنیا
بخش آسیا
بند ایران
محکوم ایم به
یک عمر حبس
!!!در سلول دختری
حالا خدارو شکر کن پسری حداقل!!!
79. وارش در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۱
ببین موسیو همین میشه دیگه بعد از یه مدتی بقول مادر بزرگ خدابیامرزم ادم فکری میشه ( یعنی مشکل روانی پیدا میکنه ) از بی تفریحی این الف .ن. هم که دیدی فکری شد هاله نور اختراع کرد حالا تو هم به این مشکل گرفتار نشی ….
خوشحالم که خوشحالی
80. مهدی نامور در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۸
اتفاقا در مورد همین موضوع که به راستی یک دغدغه ی جدیست با یکی از کارشناسان مسائل داخلی به صورت مفصل بحثی داشتیم و سخنان جالبی را می فرمودند که:بیپ بیپ بیپ، سرانه ی تفریح جوانان ایرانی بیپ بیپ بیپ!
81. حباب در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۳
حرف حساب جواب نداره
82. ثلج در ۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۳
حق داری
ولی شما یه تفریح ، یه نعمت ، یه … داری که انگار قدرش رو نمی دونی.
می دونی چی؟
نعمت که زیاد دارم، حالا کدومشون مورد نظرته آخه؟!
83. فیلسوف13 در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۰
سلام بر جناب موسیو گلابی
من چند ماهی هست که وبلاگ شما رو به طور مرتب میخونم و دیشب با کمال تعجب دیدم که مطلب شما درمورد زلزله در کشورهای مختلف توسط ایمیل و بدون ذکر نام نویسنده به اعضای یک سایت ادبی (؟!) ارسال شده. در پاسخ تذکر بنده حقیر درباره لزوم رعایت اصول اخلاقی و این حرفا ارسال کننده ایمیل فرمودند که از کجا معلوم است که شما (یعنی موسیو گلابی) متن اصلی را بدون اجازه ایشان برداشت و به اسم خودتون منتشر نکرده باشید؟ از شنیدن این ادعا چشمهای این وبگرد بیچاره (یعنی من) از حدقه درآمد و درحالی که انگشت حیرت به دندان میگزیدم گفتم : موسیو گلابی و این کارها؟!؟ محال است! این وصله ای است که هرگز به دامان قبای ایشان نمیچسبد و مطالبی که موسیو گلابی محبوب ما (پاچه خواری؟!؟) در وبلاگشون پابلیش میکنند اوریجینال و از تولید به مصرف است.
اما از اونجا که من در بررسی دوباره و چندباره کارهایی که انجام میدم و ایجاد عذاب وجدان برای خودم فوق تخصص دارم از شما جناب موسیو گلابی خواهش میکنم که اگر احیانا زبانم لال خدای ناکرده مطلب مورد نظر رو از جای دیگری برداشت کرده اید یواشکی علامتی به من بدید تا از اون بنده خدا عذرخواهی کنم.
ضمنا توصیه میکنم دست مادام گلابی رو بگیرید و کمی در هوای پردود و خیابونهای پرسروصدا و پیاده روهای کثیف قدم بزنید و خوش بگذرونید چون امثال من همون مادام گلابی رو هم نداریم که بتونیم به اندازه شما خوش بگذرونیم!
پستهای من از تولید به مصرفه… اما اعتراض من که به جایی نمیرسه!
84. نهال در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۰
خدایی اگه ما تو یه کشور دیگه بودیم یعنی چه جوری بودیم
گاهی شکر می کنم که لا اقل تو ایرانم
85. وحید در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۲
طرف ما مرگم تاوون داره….
86. گرگ تهنای مهربون در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۵
اینقدر خوب مینویسی آدم میمونه کامنت چی بذاره که هم سطح نوشته های شما بشه . گفتی و گفتی ولی آخرش اسمی از ۳کس نبردی ؟ حالا واسه شما تهرانیا خیابون هست واسه ما اونم نیست . میرم کتابخونه درس بخونم طرف میاد بهم میگه آقا اینجا خانوم نشسته شما برین بالا درس بخونین بی فرهنگ فک میکنه من به خاطر خانومه نشستم اونجا . میری خیابون تا به یکی نیگا میکنی میگن پسر فلانی با دختر بهمانی آره . داریم میمیریم آقا .
87. آنارام در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۲
تفریحات سالم من:
موزیک گوش دادن
رقصیدن با جفنگیات ساسی مانکن
تویه هوای خنک نشستن رویه لبه بالکن و دید زدن مردم
دیگه خیلی بخام به خودم حال بدم برم با یکی برم سینما
این درحد وسعه منه
همه که یه مادام گلابیه گل کنار خودشون ندارن که بخوان رستوران هم برن
بش فک نکن جانم . پیر میشی
آنارام باشی
88. هامونوشت در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۵
سلام! خیلی به ندرت پیش میآید نوشتهای مرا تا انتهای خویش جذب کند، علتش هر چه میخواهد باشد مهم نیست. مهم اینست که من بر عکس حضرت عالی مدتهاست رنگ خوشی را ندیدهام و اصلن به قول گفتنی تعریف درستی از آن ندارم که حالا بیایم و با بهانهی خوش بودن تفریح کنم و خلاص!
در باب عدم وجود تفریح در این مرز پر گهر با بسیاری از گفتههاتان موافقم اما خب کو چاره؟! افکاری که بنام دین و مذهب و ارزشهای در اذهان برخی حضرات شکم سیر متاسفانه پایبند شده حالا حالاها طول میکشد تا روشن و صاف و پوست کنده شود. امروزی شود و حقیقت را بپذیرد. با این که دین و آیین ما مسلمانها در اصلش بدون دخالت هیچ چیز دیگر پر است از شادی پایدار.
بگذریم… ربع قرن از عمرمان گذشت به بی حاصلی و بوالهوسی بقیهاش را هم خدا بزرگ است. یا حق
89. ورونا در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۷
ما که تو شهرستانیم چی باید بگیم.ما که دختریم چی باید بگیم؟ ما که پیش پا افتاده ترین کارهارو نمی تونیم انجام بدیم چی باید بگیم… دست گذاشتی رو دلم
90. خودم در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۱۷
من اگر بخوام تفریح کنم، می رم تو اتاقم و بیرون نمیام!!!
بعضی وقتا هم میرم تنهایی قدم بزنم.اینا یعنی حالم خیلی خوبه.
91. qq'un pas comme les autres در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۳۹
salam
ya hamoon Bonsoir
be jane Monsieur too in goor be goor shodeye france o vare dele borje Eiffelam hich khabari nist !! baba ina javoonaye khodeshoon ame afsordegi daran engar, ma ke too in 10 roze oomadanemoon harkio dididm too tramway mashghoole nakhoon javidan bood ba halati asabi, akhe pesar dosco raftanam shod kar?? ya goosheye bar ghambad kardano zahremario maze maze kardan. be har koja ke ravi aseman abist !! (alan inja siahe albate, lal sham age doroogh begam) garche nemishe monkere jashna o carnavalha va koli barnameye khafane digeye invaram shod, vali ina koja jaye daste Madamo gereftano too parkaye iran ghadam zadano migire? (va badam too bazdashtgah ab khonak khordan!!!) che midoonam, havaye vatan zade be saram charandiat migam, be har hal Paris mikhay biay alan naya ke bado baroone, bezar tabeston bia too Champs Elysees ghadam bezan ba daro dafe francavi (Madame nakhanad) garche in khiaboone lanati hichhhhhhi nadare, oon borjam eynahoo ye tike halabi ! az ma goftan bood Milado bechasb ke hade aghal too rooz rikhtesh ghabele didane !
92. دختر آبان در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۴۶
موسیو گلابی جان! من نمی دونم مشکل شما با این جوونهای فلک زده چیه. همه با این بیرون رفتنشون مشکل دارن. حالا بعضیا روشنفکرانه نفی می کنن مثل شما بعضیا که میزنن و می کشن و از بیخ و بن باش مشکل دارن. اما یه نقطه ی اشتراک دارین اونم اینه که کلا باش مشکل دارین. من خودم بهترین تفریحام رو ایران داشتم. اصلا هیچ جا ایران نمی شه خوش گذروند. درسته هر کاری نمی شه کرد اما همون خیابون گردیش هم هال و هوای دیگه داره که فقط ایرونیا می دوننش. بعد هم همه ی اونایی که گفتین هست. فقط آره نمی تونین به راحتی دست پارتنرت رو بگیری و بری بیرون من خودم فقط این رو قبول دارم. اما هیچ جا ایران نمیشه. بقیه جاها به قول معروف تف مفت نمیندازن تو دستت. نمی دونم شاید شما راست بگین اما دلم واسه اون موقع های خیابون گردی با دوستام تنگ شده خیلی.
من با بیرون رفتنشون مشکل ندارم، مشکلم با اوناییه که با این قضیه مشکل دارن. توی پستمم همینو گفتم دقیقاً!
93. نجما در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۷
عید تون مبارک موسیو.
انشالله هر چه زودتر از این سرخوشی کاذب بیرون میایی .دوباره میشی همون موسیو گلابی خودمون!!
94. خانم در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۴
والا چی بگم …
95. happy در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۹
خیلی قشنگ نوشتی. همیشه سعی میکردم وقتی کامنت بذارم خودمم یه شوخی ای بکنم . اما ایندفعه فقط خواستم بگم خیلی زیبا نوشتی. جوونهای ایرانی کمبودهاشون رو پشت سرتق بازیاشون پنهان می کنن تا یادشون بره.
96. پدرام در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۴
آره به خدا. هییییییییییییییییچ چیییییییییییییییی نداریم! این آخه چه وضعیه! همشم انگه الافی می زنن بهمون. بقول تو حداقل اومدیم داریم وبلاگ می نویسیم معتاد که نیستیم!!
تنها پناهمونم آهنگه! هیییی خدا ما را رهایی بده بیاییم با اون حورهای بهشت حداقل سرگرم شویم!
97. مریم در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۸
راس میگی بخدا…
حالا شماها که صدبرابر ما تفریح و خوش گذرونی دارین،ما چی بگیم؟!
یک عدد سینما هم نداریم!چه برسه به کافی شاپ و رستوران و داف و …
ما با دوستای همجنسمون نمیتونیم تو شهر قدم بزنیمفیا بریم یه پارک ۲ساعت هوا بخوریم!
شاید همه تفریح من همین کامپیوتر باشه(شاید که نه،حتما همینه)
و شاید یکی از آرزوهام بیدار موندن تا نصف شب پشت همین کامپیوتر!والا اجازشو ندارم!
عرضه وبلاگ نوشتنم ندارم،آخه وقتی میام یه وبلاگ مثل وبلاگ شما رو میخونم خجالت میکشم که بخوام بنویسم…
اگه درس و دانشگاه نبود که باید میرفتم میمردم
مردم از کل ایران پا میشن میان اینجاها تفریح اونوقت ما این روز عیدی پوسیدیم تو خونه
ان شالا که همیشه خوب باشی موسیو
پست طنزت خیلی غم داشت برام
98. بانو در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۰
تفریحات من شده ماشین گردی توی ترافیک
99. آنا در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۶
تازه همون مثلا رستورانیم که با دوست پسرت میری باید یواشکی باشه اونقدر اینور اونورتو باید نگاه کنی که نکنه کسی الان ما رو با هم ببینه چشم آدم در میاد…. خلاصه قید این به قول بعضیا تفریح رو هم بزنیم سنگین تریم…
100. نسیم صبحگاهی در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۲
چه حس و حال جالب بوده خدائیش.سوپر من توهمات فانتزی هم نمی تونست همچین تصوراتی رو داشته باشه. موسیو گلابی تو محشری. هی باید تکرار کنیم؟

101. درد و دل در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۶
salam…man aksare comment haye in postet ra khoondam…albate man khanandeye khamoosham vali in dafe ba tavajoh be mozoo khastam comment bezaram…bebin age bekhaym manteghi sohbat konim hame jaye donya eine hame…masalan ma ke kharej hastim fek mikoni che tafrihi darim? avalan ke inja mizane darso proje va in chiza ke az iran kheili bishtare pas vaghte kmatari dari badesh ham inja tanha tafrihi ke hast va dar iran nist hamin bar va club va in chiza hast, ke bad nist vali age be hadefe tahsil omade bashi in chiza be dardet nemikhore…shoma ke iran hastin fek mikonin masalan ma akhare hafte shanbe 1 shanbe inja chi kar mikonim? hichi vala, aval ke bayad dars bekhoonim, badesh ham be karaye aghab oftade beresim. bebin inja ke miay midooni che ghadr dashtan ye doost ke faghat betooni 4 kalam bahash harf bezani barat ghanimat mishe…vali oonja avalan ke khanevadat hastan, alan shayad khaste beshi az in ke hamishe ba khanevade hasti vali in hasrate ma ahst ke vaghti saate 6 bad az zohr miay madari montazeret bashe va ghazat amade bashi…madari montazeret bashe ke betooni bahash 4 kalame rahat harf bezani va dardo del koni…inja 6 bad az zohr miay khoone…sooto koor…ghadre in chizaro bedooni…inja momkene 1 hafte begzare va to ehsas koni ke 5 kalame ham farsi harf nazadi…inaro midooni vase chi goftam? vase in ke bedooni in var ham khabari nis…in var ham zendegi eine iran hast…bebin vaghean bayad harf haye ghadimi haro ba aab tala nevesht…hame jaye donya asemoon ye range…be khoda in harf doroste…mikhay begam barnameye hafteye ma inja chie? dars, daneshgah, khoone, dars, daneshgah, khoone…..taze ghiemat ha ham inja az iran kheili bishtare…vase har chizi kheili bishtar bayad pool bedi…alan momkene began khob shomaha ke migin oon var khabari nis bargardin…chashm…man khodam be shakhse bad az etmame darsam tasmim daram ke bargardam…
102. درد و دل در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۷
vase edame tahsil khoobe, miay, tajrobe kasb mikoni, ghadr midooni, vali vase zendegi be nazare man iran bad nist…ye moghe eshtebah bardasht nashe, nemigam iran moshkel nadare, chera ziad ham dare vali migam inja ham beheshte barin nist…inja moshkelate khasse khodesho dare…avalish deltangi va tanhayi…alan shayad begi na be har haal kheili behtar az vaziate alan hastesh va in joor chiza…vali vaghti tanha shodi oon vaght mifahmi ke kheili sakhte….
shad bashi…sharmande ke sareto dard ovordam….
inja ke miayn mifahmin ke nemate dar kenare khanevade boodan cheghadr zibas…inja ke miay yad migiri ke khode khode khodet bashi…oon tori ke doos darai raftar koni…man nazaram in hastesh ke mage adam chan sal gharare zendegi kone ke bekhad az khanevadash door bashe
ممنون از توجهت و وقتی که برای کامنت گذاشتن صرف کردی.
شاید بد نباشه که یه توضیح کوچیک در مورد پستم بدم… نمیخواستم بگم که بریم خارج، منظورم این بود که اوضاع برای جوونها قدری مساعدتر بشه و بتونیم بخشی از شرایط خارج رو بیاریم تو همین ایران خودمون! اینجوری دلتنگیها و فارسی حرف نزدنها هم تبدیل به مشکلاتمون نمیشه…
103. م در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۲
الان خود کشی میکنم
منو بگو که فکر میکردم خودم منگلم و نمی تونم از رستوران و کافه حس تفریح بگیرم. درسته پای من تو زندگیم به دیسکو نرسید و دوباری ام که رسید به مزاجم نساخت اما دیگه قدر رفاه فرهنگی اجتماعی عمومیو هم میدونم.
برادران خواهران در این اوضاع حس ناسیونالیستیم هم گل کرده از این خراب شده هم دلم نمیاد برم
از بس هی فکر کردیم کجا بریم و باز رفتیم همون کافه ی کوفتی دلم گرفت. تازه بعضی وقتا پول همونم نداریم.
104. مهرنوش در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۳
مطمئن باش اگه همه ی اون چیزا و تفریحاتی که مورد نظرت بود رو الان داشتی بازم یه چیزی پیدا می کردی که حسرتشو بخوری…
نه فقط شما،هممون همینیم!
105. zizo در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۱
میبینم که بچه دل پری دارند و کامنت هایی بس طویل میزارن..
106. zizo در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۲
تصحیح میکنم:بچه ها
107. حامد (تک نوشت) در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۵
واقعاً موندن تو این مملکت دیگه هیچ فایده ای نداره. ته ِتهِ خوشگذرونی من سر و کله زدن با همکلاسی هام تو محیط دانشگاهه!! کاش مهاجرت کردن این همه دنگ و فنگ نداشت و میشد مثل آب خوردن از این مملکت خراب شده رفت…
108. بهار در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۰
رستوران هم شد تفریح . تفریحی که پدر جیب و درآره که نمیشه تفریح (مخصوصا واسه دانشجویی که همش باید حواسش به جیبش باشه ) . خیابونم که میری خب دو تا چیز میبینی که دلت میخواد بخری . تفریحات ما چیزاییه که با جیب ما سازگاری نداره (مخصوصا واسه دانشجویی که همش باید حواسش به جیبش باشه ) یا همون سینما …… پارکم که بری با یه صدای خنده ات هزار تا نگاه بد روت زوم میشه
دروغ میگم!!!!
109. بلانش دوبوا در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۳
اینم یک جور مسخ شدن از کمبود امکاناتِ
اما مثل اینکه شما وقتی مسخ میشید
فیلسوف هم میشید!!!
110. سیما در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۹
بابا دست مادام گلابی رو بگیر برید تو خیابون هوای پاک استنشاق کنید سوار تاکسی بشید و هی از هم نیشگون بگیرید
هم خاطره اس هم وقت گذرونی!
111. نازنین در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۶
موسیو جان!تو شهرستان که کلا مردم با لفظ کافی شاپ مشکل دارن!تا میگی کافی شاپ میگن با کی؟آخه چرا؟تو هم؟
112. دافی نگار در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۲
همون آهنگ رو گوش کن…
113. little girl در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۴
ای بابا! اینجا چیش درسته که اینش درست باشه؟ من هر وقت بخوام تفریح کنم می شینم با یه دست می زنم پشت سر خودم بعد برمیگردم می گم کی بود؟ بعید نیست یکی دو روز دیگه همین تفریحمونم ازمون بگیرن!
( شما بیای نیای استادی و عزیز ! تحویل بگیری یا نگیری ما شاگردتیم! آش کشک خاله ایم دیگه! )
114. ترانه در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۰
ای آقا !!!! بهش میخندی که به خیابون گفته تفریح
به خدا ما بهترین تفریحمون همین خیابونه ..سوار ماشین میشیم و چهار تا خیابون زژرتی شهرمونو هی دور میزنیم …هی دور میزنیم
تازه الان مشکل بنزین هم داریم …تفریحمون یه ذره با عذاب وجدان همراه میشه
115. قاضی در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۳
پاریس هم بیای موسیو …طعم تفریح رو نمیچشی…سنگفرشهای شانزه لیزه با همه زیباییش….زیر پای ما ها سسته….اینجا اصلا زمین سفت نیست…بوی عطر سفورا و کافه استار باکس رو هم بشنوی…یادت میاد که اینا مال تو نیست…اساسا خدا تفریح و فراغ بالی رو تو کاسه ما نذاشته…نگرد…نیست….
116. درد و دل در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۰
واقعاً موندن تو این مملکت دیگه هیچ فایده ای نداره. ته ِتهِ خوشگذرونی من سر و کله زدن با همکلاسی هام تو محیط دانشگاهه!! کاش مهاجرت کردن این همه دنگ و فنگ نداشت و میشد مثل آب خوردن از این مملکت خراب شده رفت…
در جواب این دوست عزیز بگم که مثلا ما که خارجیم و امروز روز تعطیلی ما هست چه کار کردیم؟ والا از صبح یک کم درس خوندیم…بعد هی اسکولانه از این وب سایت به اون وب سایت که اوضاع بدتر شد..بعد دوباره یک کم درس..بعد در مرز روانی شدن که حوصلم سر رفت…۴ تا فش به خودمون که پا شدیم اومدیم خارج…واقعا اینجا هم هیچ تفریحی نیس..ما میگیم ایران تفریح گرونه اینجا که نفس هم میکشی میبینی بابتش پول دادی…
117. مونـــــــــــایــــــی در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۸
اینو……
http://img4.tinypic.info/files/ad1bhwqhmg1mteu8xy5t.jpg
به مرگ خودم تو ایم اوضاع بی تفریحی…..دیدن این عکس یه نوع تفریحه:دی
میگی نه؟!!!!!!!خود دانی………
118. میزان در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۴
صحیح می فرمایید. چهار تا گروه و کلوپ درست و حسابی و بومی( مسئولین به این کلمه علاقه بسیار دارند !!!) هم نداریم…
119. ژول در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۵
سلام
بابا باز صد رحمت به تهران که نسبت به شهرستانها وفور نعمته یعنی وفور تفریحه!
برای خود من یکی از اساسی ترین تفریحات رفتن به رستوران به همراه دوستان ه.سعی میکنیم هم از غذا لذت ببریم هم از با هم بودن.مهمونی که خوب باید جوانب مختلف امنیتی در نظر گرفته بشه که یک مهمونی برگزار بشه.قدم زدن در پارک ملت اینجا یعنی تنت می خواره بری متلک اونم از نوع آبدار بشنوی مگه از عناصر ذکور همراهیت کنن.ورزش هم من شنا دوست دارم که شیفتهاش با ساعت کاریم جور در نمیاد.یکی هم هست که خیلی دوره تا برسم وسط شیفت رسیده!خلاصه سرت رو به درد نمیارم این معضلی که شما داری رو بنده به صورت بسیار حادتر دارم.
120. صدف کدر ( همسایه دریا ) در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۳
سلام.
من هم به عنوان یه جوان ایرانی جنوبی بندری دهاتی و بلا بلا بلا نظرمو میگم:
ما اینا یه دریا داریم تحفه! ولی سال به سال میریم اگه بخوام چراشو بگم باید قصه زندگیمو بگم پس نمیگم.
ما اینجا یه کوه داریم دلربا! ولی باز سال به سال میریم و همون قصه…
خوب چندتا شو میگم:
۱ – همه صبح تا شب دنبال لقمه نون هستن وقت برا تفریح ندارن!
۲ – هر وقت هم یه ساعت اف پیدا کردن دوستشون آف نیست و تنهایی هم کوه و دریا نمیچسپه !
۳ – یه گروه دختر نمیتونه بدون مرد تنهایی برن کوه!
و
….
121. عادل در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۶
موسیو! فکر نکنم بتونم اختلاف نظرم را با شما در یک نظر خلاصه کنم؛ شاید لازم باشد به یک نوشته کامل و پر و پیمون؛ دارم بهش فکر می کنم تا بتونم کامل به تمام اختلافات و اشتراکهای نظرم با شما بپردازم ….
خوشحال میشم اگه این کار رو بکنی عادل جان…
البته بذار قبلش به یه نکتهای اشاره کنم. برای بعضی از دوستان، این سوء تفاهم پیش اومده که دوست دارم برم خارج در حالی که میخواستم بگم باید زمینههایی برای پر شدن اوقات فراغت جوونا تو همین ایران بهوجود بیاد!
122. جودی ابوت در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۳
منت خدای را عز و جل
و ای موسیو بر تو باد به خودداری
و بدان که هیچ تفریحی بهتر از تماشای تلویزیون ایران نه همی بودی که ایشان از سد ها تفریح بهتر فیلم و سریال پخش همی کردند
تازه اش هم همی این روزها ، دولت نهم از برایتان برف از آسمان فرو همی فرستد و چه نیکوتر بود به اسکی بازی اندر خیابان شانزه لیزه (گمان نام نیکوی آن را ز لیز لیزی خوردن بر خیابان همی گرفته اند) و پس از آن بر تو باد شرکت در راه پیمایی های چندگانه اندر خیابان ، آوکورس ، بر ضد آمریکای جنایت پیشه و آن یا باوفایش!)
و چون نیکو فکر همی کنی ، باتوم خوردن هم خودش صفایی همی دارد ، پس فقط کافیست چند نفری در خیابان تجمع همی نومایید!
دیگر جانم برایتان همی گوید ، خوب که فکر همی نوماییم ، جان اسمیت ما بیشتر شبیه براد پیت است تا جان اسمیت ، اصلا براد پیت نامش را از جان اسمیتان وام بگرفتست!پس نیک آن بودی که زین پس به جای واژه ی غریب و نامانوس جان اسمیت بنویسیم براد پیت!
123. بهار مهرگان در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۲
من راه حل این مشکل رو مدتهاست پیدا کردم. پیدا کردن یک اکیپ دوستای هم سلیقه و مهمانیهای دوره ای در ماه . خیلی هم خوش میگذره .خودمون واسه خودمون دیسکو را میندازیم و شاد میشیم ! فقط مشکل دوستای خوبه که باید اونا رو با وسواس انتخاب کرد همین !!
124. قلاچ در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۷
چی بگم والله اگه دیسکو هم تو این مملکت راه بیفته عدل مصادف میشه با حذف یارانه ها !! و اینقد اینقد ورودیه اش گرون میشه که بازهم جوونا ترجیح میدن برن جردن و بالا پایین کنن.
125. فرهاد در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۸
پشت پرده های حرمسرا
نه عزیزم شما هم یه پا دافی واسه خودت،فقط کافیه فکر کنی که دافی اون موقع میبینی که کم کم داف میشی!
126. مریم در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۹
ما هر ۵ شنبه که می رسه همه اینها رو می گیم ….حیف که در نهایت هم لباس خوشگلامون رو می پوشیم و می ریم یه ساندویچ می زنیم و ساعت ۱۲ برمی گردیم و می خوابیم. تفریح یعنی غذا!!!!
127. پرند در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۹
ای ای …گلابی فرهنگی و خوش صدا…حق با توئه متاسفانه!
128. احسان در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۷
من هر بار که میبینم اینجا شونصد نفر کامنت گذاشتن این حس بهم دست میده که باید از بین شونصد نفر کاغذ نامه رو به دستت برسونم! فکر کنم قبلاً هم گفتم!
در هر حال. این بحث قدیمیه. البته منظورم این نیست که کهنه شده، منظورم اینه که از خیلی قدیم تا الان جریان داشته! به این زودیها هم درست بشو نیست!
منم بارها که با دوستم با ماشین این ور و اون ور میریم این بحث رو با هم میکنیم که توی این خرابشدهی گاددمن، هیچ چیزی نیست برای تفریح.
129. دختری به نام..خانومی.. در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۰
ما را به دنیا راندند
زاده شدیم..
گفتند میتوانید… آزادید…پرواز کنید..
و ما..
سرگرم دلخوشی های آزادیمان بودیم!
و در سر شوق پرواز..
قفس راساختند..
و ما ..
اکنون سالهاست که قفس نشینیم!
و اندیشه پرواز
سالهاست که رویای شیرین شبانه هایمان شده..
و چه معصومانه..
هنوز دلخوشیم
به آزادی ِنداشته مان!
این متن رو چند روز پیش در وبلاگم بعد از شنیدن خبر آزادی آقای زیپ نوشتم.گفتم برات بنویسم موسیو گلابی عزیزی که با اینکه اسمتون رو بارها در لینک دوستان دیده بودم ولی بخت یار نبود و برای اولین بار دارم وبلاگتون رو میخونم و از این آشنایی بسی خرسند شدیم.عزیز دل در این مملکت که درجه و لول آزادی که بیسیکی ترین حق یه آدمه رو برات با کنتور خودشون تنظیم میکنن فکر میکنی فکر به تفریحات سالم و نا سالم !جوون ها در قاموسشون معنی داشته باشه؟؟
130. لوکی در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۳
اول این که خاک تو سر اون بنده خدا بکنن با اون افکارش حالا هر که میخواهد باشد! و دوم این حرفا بیخیال آقا :
دل خوش سیخی چند ؟ …
131. ریاکار در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۶
کتاب خونه هم یه جور تفریح شده واسه ملت.اینقدر آدم دنبال کسب علم جلوی در کتابخونه جمع میشن سر وپای آدم و برانداز میکنن که بابام دیگه رسما نمیذاره پا به این محیط های علمی بذارم
132. یه دختره!! در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۰
میبینم که داری نظرها رو تایید میکنی……….!!!!!!!!!!
آقا اجازه!!! نظر ما هم حسابه؟!
___________
ولی خداییش موسیو……شما واقعا گلابی اید؟!
رو چه حسابی گلابی؟!!(نگویید بگذارم به حساب اینکه مهندسی صنایع خوانده اید که تکراریست!!)تازه ربطش را نمیفهمم با صنایع!!!!!!!!!؟
همون توضیح تکراری!
133. حامد (تک نوشت) در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۴
پاسخ به یه دختره:
این موسیو گلابی با این اسمش آبروی ما صنایع ها رو تو وبلاگستان برده!
134. فروغ الزمان در ۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۷
آخ موسیو …حرف دلمونو زدی…
خسته شدم از بس که این دوستامو تو رستوران و کافی شاپ دیدم…
دفعه ی دیگه قرار گذاشتیم همدیگرو پارک ارم ببینیم ! محض تنوع آبکی…
135. حسن در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۰۷
همین که تو اوین نیستی برو خدا رو شکرکن، قانع باش پسر
136. الهه در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۲
گروه موسیقی خیابانی داریم همشون هم اخرت این کارن
خیابان ولیعصر پارک ملت جلوی اون رستوران باکلاسه
137. آبی در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۵
سلام مسیو من همیشه مطالبتون رو دنبال میکنم ممکنه یه سری به من بزین یه طرح جلد زدم دوست دارم نظرتون رو بدونم ممنون
138. فنچ بانو در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۸
موسیو جان واقعاً دستت درد نکنه با این پستت من چشمم به کلی حقایق باز شد من تا حالا فکر میکردم دارم کلی تفریح میکنم ولی حالا فهمیدم ای بابا چی فکر میکردیم چی شد خلاصه من که دارم میرم معتاد بشم تو هم یه فکری به حال خودت بکن
139. سنگسار در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۵
تا زمانی که میتوان کنار دوستان دور هم نشستو از سیگار گرفته تا. . . مصرف کرد و عربده کشید دیگر چه میخواهیم؟ با انتخابات و آزادی آپم
140. رامونا در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۱
دانشگاه و خواب و سلف و اینام جزء تفریحات مای بدبخته …
141. sara در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۱
صنایع که خیلی خوبه اصلا گلابی نیستاااااا!!
142. حالا در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۴
خیلی ماهی که کامنت همه رو میخونی
143. مهندس باکره در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۹
اکثر کسانی که تو وبلاگها نظر میدن می پرسن اول شدیم . انگار اینم واسه یه عده تفریح شده حالا که چی اصلا اول شدی .
حالا بی خیال من اول شدم.
جواب بده جواب بده … اول شدم .
144. پــ.ــوریــ.ــا مــ.ــنــ.ــزه در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۲
حرف دلمان را زدی !
145. راحله در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۶
اره واقعا که راست میگی…

حرف حساب که جواب نداره
146. سلی(هادی) در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۳
آری اینچنین است برادر
147. لیلا در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۵
ای بابا!!!!!! ما میایم اینجا طنز بخونیم داغ دلمون تازه میشه!!!!
)
طعم تلخی توی طنزاتون زیاته(واج آرایی /ت/
148. آبی در ۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۷
سلام مسیو ممکنه یه سر به من بزنین یه طرحی برای جلد کتاب دارم دوست دارم نظرتون رو بدونم ممنون منتظرما
149. هدی در ۱۰ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۶
ای بابا…
اینا رو که میدونیم…
یه چیزی بگو که یاد بدبختی مون نیافتیم گلابی جان…
150. پیام در ۱۰ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۹
خدائیش تازه وقتی آدم دچار عیال و صبیه و اینا میشه فضای تفریخاتت مفرح تره .
یا باید توی خیابون و بیابون هی به این و اون ثابت کنی که طرف عیال شرعیه . یا مث جاهلا هی به این و اون بپری که بابا وقت کردی جلوی پاتو یک نیگا بنداز نخوری زمین یا اینکه بی خیال غیرت و ایرج قادری بازی و اینا بشیو تمام پوستای لبتو بخوری و دست عیال بنده خدا رو بشکونی .
از طرفی نق و نوق تخم ترکتو که “بابا اینم شد پارک” و ” بابا اون دوچرخه رو می خوام ” ” با اسکیت و اسکوتر و ماشین شارژی و . . . می خوام ”
خلاصه داداش فرحبخش فضائیست تفریحات سالم متاهلی .
151. وبلاگ سریال گاو صندوق در ۱۰ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۷
وبلاگ رسمی سریال گاو صندوق
برای اطلاعات بیشتر به وب سر بزنید
اطلاعات کامل از بازیگران
152. نیستا در ۱۰ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۱
سلام
جالب می نویسی
راستش منم بعضی وقتها زیادی شادم و نمیدونم چه خاکی میشود بر سر ریخت
بعضی وقتا عجیب دلم میخواد بدوم و بخندم
البته خنده مو دیگه نمیتونم جلوشو بگیرم
فوقش میگن دختره دیوونه است… منم چشماشونو از کاسه درمیارم
خوشیاش هم که بهخاطر پیتزا و محیط قشنگ رستوران نیست، یحتمل بهخاطر آن دوستدختر یا دوستپسر یا نامزد یا همسر یا هر چیز دیگریست که کنار آدم نشسته…
خیلی باحال اومدی اینو
153. نیستا در ۱۰ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۳
راستی خوشم اومد از طرز نوشتنت
باحال بود
من از این تیپ نوشتنا خوشم میاد
رک و پوست کنده و راحت
منم اون نوشته ام برای خودم بود مسیو گلابی
اسمتن یه جوراییه
بامزه اس
154. ماندا در ۱۰ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۲
نگاهی که منه شهرستونی به توئه تهرونی دارم عین نگاهیه که توئه تهرونی به خارجیها داری ! ما اینجا یه رستوران درس حسابی که هیچی یه دوس پسر هم نداریم ! نون و پینرش پیش کش!
155. عطیه در ۱۰ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۶
تحلیل بهتر از این در باب تفریحات ندیده بودم…
156. شقایق در ۱۰ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۰
ربطی بهم نداریم دوست خوبم اما وبلاگتو خیلی دوست دارم و با همه ی لین بی ربطی خیلی دوست دارم لینکت متن اگه راضی بودی خبرم کن…حتما..میدونم البته اکه سرت خلوت نیست.
157. فرزانه ر در ۱۰ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۸
سلام
میشه لطفا بگید این تصویر گلابی چطوری کنار آدرستون ظاهر می شه؟
158. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۱ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۰۴
یه دختره جان!
ربط مهندسی صنایع با گلابی برمیگرده به کتاب اندیشه سازان فیزیک
اونجا واسه هر سوالی یه توضیح داده مثلا سوالای سخت بمبند یا رعد برقند و سوالای متوسط ایکون خوراک کنارشونه و سوالای خیلی راحت و آسون آیکون گلابی کنارشونه یعنی مثل خوردن یه گلابی آسونند.
مهندسی صنایع هم که همون گلابی خودمونه از لحاظ سختی:دی
با عرض شرمندگی از محضر گلابی جان بابات این توضیح بی ربط و تشویش اذهان عمومی
159. مجتبی ( وروره گیــس ) در ۱۱ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۰
خیلی هم خووووب !!!
دست مارو هم بیگیر موسیو جون
160. یونس در ۱۱ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۸
من یه تفریح سالم می شناسم که به شما عزیزان هم توصیه می کنم
آسانسور سواری با دوستان
البته یه کم خطر داره که اونم برای هیجانش خوبه
161. محمد در ۱۱ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۰
درد دل همه جوونهای ایرون؟
162. فرزانه ر در ۱۱ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۴
ممنون بابت لینک،
طبق دستوراتش رفتم ولی شکلی رو که می خوام رو نشون نمی ده. این سایز که می گه باید مربعی ۱۰۰ در ۱۰۰ پیکسل باشه مهمه؟
فکر میکنم مهم باشه… یعنی من قبلش ۱۰۰ در ۱۰۰ کردم و درست شد!
163. لیلا در ۱۱ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۹
اوهوم… :(
می خوایم دور هم جمع شیم می گیم خب بچه ها کجا بریم؟ این دفعه هم بریم تپل برگر یا محض تنوع بریم جیک جیک بریون! می خوایم خوش بگذرونیما…
.
منم اما پیشنهاد می کنم جن گیر رو بری ببینی…
قبلش برو پیش خرید کن.. (شنبه ها تعطیله ها!)
164. امیر علی در ۱۱ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۰
سلام موسیو عزیز ، فکر کنم پست آخرم شبیه نوشته های شما شد . با عرض پوزش و کسب رخصت .
165. بهار (سلام تنهایی) در ۱۱ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۷
سلام ..
همین طوری اومدم اینجا کامنتات رو بعد از مدتها با وقت کافی خوندم گفتم سلامی هم عرض کنم خدمت یه دوست مجازی قدیمی ….با اجازه ..
166. Neg در ۱۱ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۶
همون جبر جغرافیای و لنگ در هوایی و صبونه ی سیگار و چایی! :(
تفریح؟!!!ما اینجا حقوق انسانی نداریم تفریح پیشکشمون.نصفه ی شب مسئول خوابگاه میاد در میزنه.در قفله.تا کورمال کورمال پا شم خودش با کلیدش درو وا میکنه در یه کم گیر داره میگیرتش به مشت و لگد!! بعدم عینهو گودزیلا میپره تو با یه ژست مثه گارد ویژه!!آخه شاید من لخت باشم فلان فلان شده! بعد تو میگی تفریح موسیو؟!!!!!
167. zahra در ۱۲ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۰
می خواستم نظر بدم و لی به اسم وبلاگتون نگاه کردم گفتم دیونه رو بی خیال!!خیلی بد می نویسی!
168. بــرگــی از دفــتر زندگــی: مــریــم در ۱۲ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۵
اگه اینجوری باشه که تو میگی پس وضع من از همه خرابتره !
چون تنها تفریحم اینترنته و خوندن وبلاگا !
فک کنم سر بذارم بمیرم بهترین تفریحه !
شاید اونور یه چیزایی به خودمون دیدیم خدا رو چه دیدی ؟!
راستی سلام !
169. حامد(دانشجوی ایرانی) در ۱۲ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۳
خب گلابی جان به محض اینکه دیدی چشمات آبی شدن برو سینما و بازیگر بشو! باور کن جواب میده!
خوشحال میشم مطلبم رو بخونی…!
170. هیلاری در ۱۲ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۵
خواهش می کنم … این چه حرفیه !
171. د.ن در ۱۲ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۳
سلام مطالب خوبی دارید به مانیز سر بزنید.سپاس
172. خانم ورزش در ۱۲ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۴
سلام خیلی خوب بود موسیو گلابی

173. وروجک در ۱۲ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۱
بنجو موسیو گلابی
174. احسان در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۰
سلام
میسیو بدجوری دلت پره
خدا رحمت کنه
175. فاطمه در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۹
سلام گلابی جان
این حرفایی که میزنی کاملا” درسته .یادمه یه بار سر کلاس انگلیسی معلم مون ازمون پرسید شما بیشترین تفریحی که دارید چیه ؟ ما هم همدیگر رو بر و بر نگاه می کردیم و آخرش تنها چیزی که سراغمون اومد آش نذری هایی بود که مادرامون درست می کردند
176. حسین میدری در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۳۸
سلام و درود بی پایان بر شما و قلم شیوایتان..
“یک ساحل پر از شعر” با شش دوبیتی بروزست،
من و امواج خلیج واژه ها، آمدنتان را بی تابانه چشم به تلاقی آبی ها دوخته ایم،
نظرات گرانبهایتان در ذهن لحظه هامان خواهد ماند…
177. سین سین در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۰
سلام. خیلی خوشحال شدم وقتی عدد ۱ شما را دیدم. در حد نمره بیست دینامیک چسبید. البته فکر نکنم مهندسی گلابی دینامیک داشته باشد. مثلا فرض کن بیست کنترل پروژه. یا تحقیق در عملیات.
178. ردپا در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۹
موسیو نمیخاید پست بزنید؟


خسته شدم بس که پست تکراری خوندم
ساعت ۴ کنکور دارم. گفتم بیام اینجا شاید یه پست جدید بخونم کمی استرسم کم شه.
دعام کنید
179. کامبیز در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۲
180. rexaniar در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۸
پیامدهای زلزله در نقاط مختلف دنیا=طنز داغ
عاشقانه ترین عکس جهان!
جغرافیاى آقایان & جغرافیاى خانمها ..!
عکسهای خانوادگی جدید از شاهزاده رضا پهلوی
نامه یک دختر به همسر آینده اش….
احمدی نژاد برنده دومین جایزه صلح نوبل ۲۰۰۹
بشر و رباتها : عکاسی از آینده
.
داغ داغ
هـــی روزگار!
181. آلما در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۹
آخ آخ!!!واقعا دست گذاشته بودین روی جای حساس!!!ای بابا…
182. هیلاری در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۲
اپ نمیکنین ؟!
حفظ شدم از بس این اپ رو خوندم !
183. سپیده در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۸
سلام
گلابی یه وقت پست جدید نزاریا!
184. نیلوفر در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۵
گلابی جان درسته که امروز سالگرد یه اتفاق خاصه که بهمونم نگفتی ولی خب دلیل نمیشه که واسمون چیزی ننویسی.
به هر حال ۱۳ آذرت مبارک.
185. ستاره سبز در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۲
میشی به آنی بگی نره , بهش عادت کرده ام , باهاش زندگی کردم تورو خدا
186. ashkan در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۴
salam dadash kheily doset darim dadash movazebe dafiia bashhhhhhhhhhhhhhhh
187. اشکوت در ۱۴ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۶
ای خوب گفتیااااااااااااااااااااااااااااا.دلم گرفت یک آن برای هممون.
188. :: در ۱۴ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۵
khab didane shoma che mani mide?
ya inke befahmin weblogetono mikhonamo enghad taajob konin?
ya in ke azam ghol begirin az in be bad nazar bedam?
khab didaneton mani khasi mide?
چی میگی بابا؟ دیوونهایا!
189. مهرداد در ۱۴ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۷
خیلی جالب می نویسی گلابی !
فقط مواظب باش زیاد سیاسیش نکنی چون هیف میشه وبلاگت و میان درش رو گل می گیرند !!!
من از همین جا اعلام می کنم به عنوان یک جوان خوش ذوق ! و سر سوزن ادب ! بهترین تفریحم بی تفریحی است !
و گاهی هم از سر بی تفریحی اندکی تفریح می کنم !!! مثلا” خیابون بالا پایین می کنم ! دانشگاه می روم ! و غیره … بیبینید من چه تفریحات توپی دارم ! آدرنالین خونم از هیجان زیاد این تفریحات به اوج می رسد !!!!!!!!!!!!!!!!!
190. Zoha در ۱۴ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۰
سلام موسیو

خیلی باحالی
خداییش حق با شماس
191. قناری کوچولو در ۱۴ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۰
خوب راس میگی هیچ کدوم اینا نیس خوب چی کار کنیم دیگه؟
192. دوشیزه (متولد اسفند) در ۱۵ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۷
من تو این چند روز تعطیلی همش یاد این پست میفتادم
مثلا عید هست…؟!
193. ناهید در ۱۵ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۱
من اینجا رو تازه پیدا کردم یه نظر بهتر از جاهای دیگه میاد
خودم میخوام امتحانش کنم
البته دیر فهمیدم و تعطیلات رو از دست دادم
194. ناهید در ۱۵ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۸
دوستان بیاین راهکار ارائه بدین
هممون میدونیم ایران مشکلات داره اون هم زیاد
ولی لطفا بیاین یه راهکاری پیدا کنیم برای تفریحات یا به قول صدا و سیماییها برای “اوقات فراقت”
195. هنگامه در ۱۵ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۴
این تنها چیزی بود که می تونستم بزن عیدتون مبارک
196. samir در ۱۵ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۰
197. حامد(دانشجوی ایرانی) در ۱۵ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۷
برادر نیستی….سر بزن! بنویس! منتظریم!
198. Miss.MarY!! در ۱۵ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۸
ای بابا …
داغ دل تازه می کنــی موسیـــو … :(
199. یاس در ۱۵ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۲
سلام
عیدتان مبارک مسیو گلابی
کم پیدایی ؟
200. نگار در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۱
داری جدی جدی گلابی میشیااا!! اروپا و امریکا مردم همون یه روز تعطیلو وقت تفریح دارن مثل ایران بخورو بخواب نیست که !! اونجا مردم با مشروبو پارتی خودشونو سروپا نگه میدارن کلا مقایسه ی اینجوری درست نیست جای بحث داره که اینجا جاش نیست البته درسته که امکانات تفریحی ما کمه. ولی در مورد کنسرت شما پول بلیطشم در نظر بگیر همینجوری کشکی نیست که همه بتونن ازین تفریحا داشته باشن.. فک کن اونجا باشی نتونی بری:دی
201. دختر دهاتی! در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۴
سلام


انقد گله نکنید! باور کنید برای من همین خونه نشستن و مهمون نیومدن تفریحه!
یا اصن غذا خوردن… نمی دونید چه لذتی داره غذا خوردن وااااااااااااااااااای
نه این که شخص خاصی همراه ادم باشه نه
فقط خودم باشم که کسی غر نزنه نخوووور نخووور
بعدش تمام غذاها رو سفارش بدم بیاد
بعدش بابام بره پولشو حساب کنه
واقن تفریح زیبایی خواهد شد
انقد ناشکری نکنید تو این مملکت پره از تفریحات!
202. sepid در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۹
سلام
قهری موسیو؟
203. یک سین.حسابدارتمام وقت در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۲
204. فرهاد در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۴
سلام.من به ویولت هم گفتم که حالا که بهم سر میزنی لااقل ازم حمایت کن.چون من اینجا تنهام تو جلفا.اصلا اینجا همه بورژوا هستند.اما اقدامی صورت نگرفت.حالا از شما هم همین خواهش رو دارم.شما که جای استاد مایی یه کم هم به ما برس.این رسمش نیست که شاگرد رو تنها بذارید
205. دلتنگ در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۰
206. طه در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۶
.
.
.
.
.
.
.سلام فاطمه جان……….با من به خواستگاری می آیی؟
.
.
.
.
.
.
207. اینجانب! در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۳
رسما دیگه نمیخوای آپ کنی؟
بابا مردیم، آپ کن دیگه.
208. هانیه!! در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۶
گلابی ! گلابی .. حمایتت میکنیم .
209. م.پارسا(4ساله از تهران) در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۰
سلام عمو گلابی
روزت مبارک.ایشالله همیشه دانش جو باشی.
210. ---- در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۳
گلابی دیوانه! up کن دیگه!
211. جودی ابوت در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۳
سلام
روزتون مبارک !!!!!
212. شهرزاد در ۱۶ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۵
من پست جدید می خوام.
213. نگین 7 در ۱۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۵
زنده ای برادر؟!!!!!!!!!!!!!
214. فاطمه در ۱۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۹
شما چرادیگه نمی نویسی
215. آنا در ۱۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۵
چرا آپ نمیکنید پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
216. نیلوفر در ۱۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۲
اقای گلابی بعد نیس این وب رو اپ نمایید, اخه فکر مخاطبینم بکنید سخت منتظر مطالب نیو شما هستند
217. آزاده در ۱۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۶
اوهو! یعنی شما واقعا این همه کامنت رو می خونی؟
بی خیال!
ها این موقع هاست که آدم خداییش احساس فلاکت می کنه! من عاشق شب گردی شدم! اینم واسه خودش یه جور تفریحه دیگه!
شاید آدم هاش مهم باشن اما خیابان های تاریک شب یه چیز دیگه است خصوصا اگه دختر باشی دیگه محشره واست!
218. رهگذر... در ۱۸ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۹
این پستتان چند روز مشغولم کرد به این که من کجاها فکر می کنم خارجیم!!جالب بود
219. تارا میرکا در ۱۹ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۵۳
آی گفتـــــــــــــــی
با خط به خط که هیچ، با کلمه به کلمه ش موافقم!
220. امیر در ۲۲ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۸
جالب بود،مرسی
221. شیدا در ۲۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۸
کم ناله کن گلم من کم تحملم
222. ال در ۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۳
اسانسور سواری کنید این کشفی بود که بچه های ساختمان ما برای تفریح سالم کردند.
223. من در ۲۷ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۲۷
آفرین هیچیمون به آدمیزاد نرفته
حتی وبلاگ نویسمون