مطالب منتشر شده در «آذر ۱۳۸۸»


فصل‌الخطاب!

یک‌وقت‌هایی فکر می‌کنم (بله، گاهی از این‌جور کارها هم می‌کنم!) بعضی از خوانندگان وبلاگم انتظار دارند فقط برایشان طنزهای سیاسی ناز و نارنگی و جینگول و قشنگی بنویسم که از خنده پاره شوند… بعدش هم همان‌جا کنار کامپیوترشان بیفتند و آن‌قدر بخندند و دست و پا بزنند که بی‌هوش شوند تا پست بعدی!

نتیجه‌ی این فکر همین می‌شود که تا یک پست نسبتاً شخصی می‌نویسم فوری ناراحت می‌شوند (دارم در مورد همان بعضی‌ها صحبت می‌کنم) و شروع می‌کنند به انتقاد کردن که چی شده؟ تب داری؟ با مادام گلابی دعوا کردی؟ چرا به خودت استراحت نمی‌دهی؟

مگر دارید ستون طنز روزنامه را می‌خوانید که انتظار دارید برایتان مسائل جامعه را به‌رشته‌ی نقد در بیاورم؟ اصلاً به من می‌آید که کار دهان‌پرکنی مثل رشته‌ی نقد را انجام بدهم؟! جدی جدی پیش خودتان فکر کرده‌اید که یک گل‌آقا این طرف مانیتور نشسته و دارد طنز می‌نویسد؟ خب اشتباه فکر کردید، من حتی رحیم مشایی هم نیستم!

یک زمانی به‌شوخی گفته بودم روزی می‌رسد که چند میلیون نفر وبلاگم را می‌خوانند و پست‌هایم به چندین و چند زبان زنده‌ی دنیا ترجمه می‌شود… در این لحظه‌ی روحانی اعلام می‌کنم که غلط کردم. شوخی کرده بودم تا یک قدری دور هم بخندیم. فکر نمی‌کردم این‌قدر بی‌جنبه باشید و انتظارتان از وبلاگم این‌قدر بالا برود!

راستش تازگی‌ها وقتی بعضی از کامنت‌هایم را می‌خوانم، احساس می‌کنم که یک‌جایی گیر افتاده‌ام و همه دارند رسماً به‌من تجاوز می‌کنند. بعد هم قاه قاه می‌خندند و دور می‌شوند… توی دلشان هم می‌گویند حقش بود.

خواهر من، برادر من! این‌جا هم یک وبلاگ است مثل بقیه‌ی وبلاگ‌ها که گاهی بعضی از پست‌هایش از بد حادثه یک‌قدری بامزه می‌شود، فقط همین! جوابم هم به آن‌ها که می‌خواهند برای نوع نوشته‌های وبلاگم تصمیم‌گیری کنند این است که من شاید هر چند وقت یک‌بار هوس کنم که توی خانه‌ی خودم شلوارم را پایین بکشم. این قانون من است و به کسی اجازه نمی‌دهم برای من قانون تعیین کند. شورای نگهبانش هم خودم هستم، مجمع تشخیص مصلحت هم ایضاً… و از همه مهم‌تر این‌که فصل‌الخطابش هم خودمم. والسلام!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان


۱۸۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۴ آذر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۷:۵۵

نصیحت پدرانه!

من می‌گویم کاربرد بعضی چیزها مشخص است. شما به‌فرض یک گونی را در نظر بگیر. نمی‌توانی انتظار داشته باشی که این گونی دست و پایت را بمالد یا به‌جایت وضو بگیرد. ذات گونی جوری‌ست که باید داخلش برنج و لوبیا بریزی یا بکشی روی سر یک بنده خدایی… هیچ کار خارق‌العاده‌ی دیگری هم انجام نمی‌دهد! تا این‌جا را داشته باشید، می‌خواهم یک قضیه‌ای را برایتان تعریف کنم.

راستش این برادر ما (پویا) یک مدتی دلش می‌خواست گیتار بزند. بدون شک تمام هدفش هم دلبری کردن از دخترها در مسافرت‌های دسته‌جمعی و تورها بود. نوع گیتار هم برایش فرقی نمی‌کرد و فقط می‌خواست یک چیزی باشد که وقتی می‌زند، هم‌زمان بتواند «یه دیواره یه دیواره» را بخواند… خب باید بپذیریم که این آدم نمی‌توانست دنبال یک هدف درست و حسابی باشد!

اوایل ازدواجش نشسته بودیم به مرور خاطرات قدیمی. در حقیقت من داشتم مرور می‌کردم و آبرویش را می‌بردم؛ خانمش هم نشسته بود و یک‌جور عجیب و غریبی نگاه می‌کرد. من این قضیه‌ی گیتار را با آب و تاب تعریف کردم و یک‌مقدار هم جو دادم. خلاصه هر چیزی که در چنته داشتم، رو کردم! پویا هم می‌خندید و به دوردست‌ها نگاه می‌کرد. البته گهگداری هم سرش را پایین می‌انداخت و گل‌های قالی را می‌شمرد! بعدش هم یکی دو تا آس دیگر رو کردم که هرچند نمی‌شود این‌جا گفت اما اطمینان داشته باشید که چیزهای قابل توجهی بودند و قابلیت فروپاشانی (!) یک زندگی را داشتند.

در نهایت وقتی دیدم کار به جاهای باریک نکشید فهمیدم که قبلاً خود پویا به بیشتر روحیات مزخرفش اعتراف کرده و خانمش کاملاً می‌دانسته که برادرم هیچ‌وقت یک چهره‌ی شاخص فرهنگی نبوده؛ بعدش هم با علم به تمام این مسائل، حاضر به ازدواج شده.

این حرکت از معدود حرکات مثبت برادرم در طول زندگی‌اش بوده! به نظر من هم آدم باید همانی باشد که هست، با تمام بدی‌ها و خوبی‌هایش. این‌جوری نیازی به فیلم بازی کردن هم ندارد… حالا ممکن است یکی ادعا کند که من از این ماشین‌های چندکاره‌ام که نه‌تنها سبزی پاک می‌کنم، بلکه زمین را هم تمیز می‌کنم و تازه می‌شود سوارم هم شد. قبول دارم که این‌جوری ملت بیشتر خوششان می‌آید و حتی از ازدواج با آن آدم هم استقبال می‌کنند اما فکر می‌کنم نباید در این زمینه‌ها کوچک‌ترین اغراقی کرد.

به‌هرحال آدم وقتی با همسرش آشنا می‌شود یک‌سری انتظاراتی دارد که دوست دارد اگرنه صددرصد، حداقل پنجاه درصدش عملی شود، یا لااقل سی درصدش. اصلاً تو بگو دو درصدش! خب چه اشکالی دارد که یک نفر از همان اولش اعلام کند که انتظارت از من در حد یک گونی سالم باشد؟ خیلی هم خوب است!

پی‌نوشت:
اجازه بدهید به‌رسم برادری این را هم اضافه کنم که حالا آن پویا با مختصاتی که در مورد قبل از ازدواجش گفتم دارد آبروداری می‌کند و برای این‌که بخشی از انتظارات ازدست‌رفته را برآورده کند و بگوید که ما هم آره، توی خانه سه‌تار و دف می‌زند و آهنگ‌های شجریان را زمزمه می‌کند! خلاصه دارد دست و پا می‌زند که شخصیت فرهیخته‌ای از خودش نشان دهد. خدا حفظش کند، از عجیب‌ترین برادرهای دنیاست!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۱۷۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۷ آذر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۶:۴۶

آری، این‌چنین است برادر!

بعضی وقت‌ها آدم خیلی الکی شاد و شنگول است، یک چیزی شبیه همین حسی که الآن دارم. از آن‌جا که توی این مملکت آدم معمولاً حالش خراب است و دلش می‌خواهد با مخ برود توی دیوار، این‌جور موقع‌ها حس می‌کنم تبدیل به یک آدم اروپایی شده‌ام. بعد هفت جد و آبادم هم متولد پاریس می‌شوند. پدربزرگ مرحومم با آن میل‌هایی که کنار اتاقش خاک می‌خورد و با پدرسگ گفتن‌هایش، می‌شود فک و فامیل ناپلئون! خودم هم شبیه این آدم‌های مرفه بی‌دردی می‌شوم که شیک و پیک دارند توی شانزه‌لیزه قدم می‌زنند. حتی گاهی یک سگ پاکوتاه هم دنبالم می‌آید!

از شما چه پنهان، بعضی وقت‌ها آن‌قدر درگیر همین فکر و خیال‌های خارجکی می‌شوم که موهایم کم‌کم طلایی می‌شود، چشم‌هایم آبی می‌شود… دردسرتان ندهم، برای خودم یک‌پا داف می‌شوم! حالا گیرم که مردها داف نشوند اما من می‌شوم… تازه از آن‌هایی که برد پیت و باندراس رسماً باید بروند جلو بوق بزنند!

توی همین گیر و دار است که خصوصیت‌های ایرانی‌ام بالا می‌زند. یعنی اگر واقعاً هم شکل و شمایل اروپایی پیدا کنم و تمام عالم و آدم هم «موسیو» صدایم کنند فرقی ندارد، به‌هرحال معلوم است که یک جای کار دارد می‌لنگد! کجای کار؟ آن‌جایی که در چنین مواقعی شهرام شب‌پره گوش می‌کنم و اخبار سیاسی می‌خوانم.

خب به نظر من اگر آدم واقعاً اروپایی باشد دست دوست‌دخترش را می‌گیرد و زیر باران پاریس قدم می‌زند، تازه وقتی‌که پسره به قول خودمان ببو باشد! اگر یک مقدار سر و گوشش بجنبد که هیچی، باید سراغش را مست و لایعقل گوشه‌ی دیسکو گرفت در حالتی که «یک دست جام باده و یک دست زلف یار»!

نمی‌خواهم غرغر کنم اما خداییش آدم این‌جا کپک می‌زند. مثلاً منی که الآن حالم خوب است و دلم می‌خواهد شادتر باشم، باید چه خاکی به سرم بریزم؟ نه من، همه‌مان. چهار تا تفریح درست و حسابی نیست که دلمان را خوش کنیم.

چند روز پیش با یک بنده خدایی حرف همین تفریحات جوان‌ها شد. گفت این همه تفریح: پارک، سینما، رستوران، خیابان… یعنی یارو رستوران و خیابان را هم تفریح حساب می‌کرد!

به‌قول کروبی آخه برادر من، این‌طور که نمی‌شود! این جوان‌ها به‌خاطر کمبود امکانات است که صبح تا شب دارند جردن و سعادت‌آباد و میرداماد را بالا پایین می‌کنند. بدبختانه خیلی از پدر و مادرها هم فکر می‌کنند که این‌ها خیلی دارند خوش می‌گذرانند و اسمشان را می‌گذارند سوسول، بی‌کار، جاهل، خام و هزار تا چیز دیگر هم در باب بد بودنشان می‌گویند.

نمی‌شود که هر چیزی دلت خواست درباره‌ی این جوان‌های فلک‌زده بگویی. رستوران رفتن هم شد تفریح؟ هر آدم عاقلی می‌داند که غذا خوردن توی رستوران اسمش تفریح نیست. خوشی‌اش هم که به‌خاطر پیتزا و محیط قشنگ رستوران نیست، یحتمل به‌خاطر آن دوست‌دختر یا دوست‌پسر یا نامزد یا همسر یا هر چیز دیگری‌ست که کنار آدم نشسته… تو نان و پنیر را هم که کنارش بخوری می‌شود خفن‌ترین دنده‌کباب، می‌شود غذای ایتالیایی مخصوص سرآشپز!

اصلاً موضوع رستوران را فراموش کن! سیرک درست و درمان داریم یا موزه‌ی پر و پیمان؟ تئاتر داریم؟ کتاب‌خانه‌ی خوب داریم؟ خب اگر داریم بگو! نداریم دیگر… چه چیزمان مثل آدمیزاد است که فکر می‌کنی جوان‌هایمان دارند عشق دنیا را می‌کنند؟ تازه این‌ها به کنار. بزرگ‌ترین تفریح مرد، کار است. این را هم من نمی‌گویم، حدیث است! خب کار کجا پیدا می‌شود؟ طرف حتی رأیش را هم نمی‌تواند پس بگیرد، آن‎وقت برود کار کند؟!

همین می‌شود که آدم توی اوج شادی برای وبلاگش پست می‌نویسد. تازه من آدم فرهنگی‌ای هستم که نمی‌روم معتاد شوم و بیفتم توی جوب! واقعاً فکر می‌کنید اگر این‌جا یک گروه موسیقی خیابانی بود که می‌رقصیدند و آهنگ اجرا می‌کردند من می‌آمدم برایتان پست بنویسم؟ خب نه!

همیشه همین‌طور است. آن مرد موطلایی با کت بینگولی و پاپیون چندصد دلاری‌اش توی سه ثانیه دود می‌شود و می‌رود هوا! آخرش خودم می‌مانم و لحظه‌هایی که بی هیچ اتفاق خاصی می‌گذرد. باز همان آهنگ گوش کردن بهتر است. حداقل آدم یک نعره‌ای همراه خواننده می‌زند و گهگداری هم احساس خوش‌صدایی می‌کند!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۲۲۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۶ آذر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۴۳

  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • «


فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گودر توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه