چند وقت پیش تصادف کردم. از همان موقع دارم به بخت بدم لعنت میفرستم. نه به خاطر اینکه درِ عقب ماشین احتیاج به صافکاری دارد، اتفاقاً آن قسمتش فدای سرم! راستش چنین تصادفی برایم افت داشت!
از شما چه پنهان، توی این چند سالی که گواهینامه گرفتم هیچوقت تصادف نکرده بودم. البته خیلی وقتها تا مرز شاخ به شاخ شدن با ماشین جلو هم پیش میرفتم اما در لحظهی آخر به خیر و خوشی از کنارش رد میشدم و احیاناً دستی هم برایش تکان میدادم! یک عمر رانندگی این و آن را مسخره کرده بودم. به هر کس که میرسیدم میگفتم خانمها هیچکدامشان رانندگی بلد نیستند. خب این هم عاقبتش…
داشتم از پارکینگ یک پاساژی در میآمدم که بغل ماشین فرتی خورد به ستون، آنهم در شرایطی که هیچ ماشینی دور و برم نبود، هیچ عجلهای هم نبود، ناراحتی خاصی هم نداشتم که بخواهم این اتفاق را گردنش بیندازم! از همه بدتر اینکه مادام گلابی هم کنارم نشسته بود. با این حرکتی که انجام دادم، تمام آبرویی را که ذره ذره پیشش جمع کرده بودم به فنا دادم!
دلم میخواست اولین تصادفم باکلاستر باشد. مثلاً آنقدر سریع بروم که از پشت بزنم به یک ماشین در حال حرکت یا بپیچم جلوی یک موتورسوار و پرتش کنم توی جوی آب. حداقلش به یک چیزی بخورم که در حال حرکت باشد، نه به یک چیز ثابت! واقعاً تصادف مضحکی بود، یک آبروریزی به معنای واقعی کلمه!
از آن موقع تا حالا هی به خودم میگویم که کاش توی یکی از همان شاخ به شاخ شدنها اولین تصادفم را تجربه میکردم. اصلاً کاش میمردم و این روز را نمیدیدم. یاد آن خانم رانندهای میافتم که داشت میآمد توی پارکینگ و صدای کوبیده شدن ماشین به ستون را که شنید به دلیل نامعلومی لبخند زد! شاید داشت با همان لبخند میگفت که خیلی اسکلی، شاید هم گاگول، حتی ازگل… هر چه بود، معنی خوبی نداشت! حالا میتواند همه جا با افتخار بگوید رانندگی خانمها آنقدرها هم که میگویند بد نیست. مخصوصاً این قسمت آخرش تا آن بیناموسیترین اعضای بدنم را هم میسوزاند!
حالا صافکاری و آبروریزی و لبخند خانم راننده و سوزش فلان عضو و اینها به کنار… این تجربه به من ثابت کرد که مسخره کردن دیگران کار خوبی نیست. نکنید آقا جان، نکنید! آخرش سر خودتان میآید و شرمنده میشوید. این را هم فقط من نمیگویم، یک حرف مشترک بین تمام آدم حسابیهای دنیاست!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۲۰۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۸ آبان ۱۳۸۸ | ساعت ۰۸:۱۱
۱ مهر: رئیس جمهور دولت نهم در نیویورک سخنرانی میکند و اینبار هم معجزهی دیگری اتفاق میافتد. کاغذش رو که روی میز سخنرانی میگذارد بیشتر حضار غیب میشوند! تعدادی بالغ بر دو نفر توی سالن ماندهاند که نه تنها پلک نمیزنند بلکه بعد از پایان سخنرانی هم برای ایشان دست نمیزنند… البته افراد باقیمانده تعدادی صندلی هستند که اساساً دست ندارند، دسته دارند!
۲ مهر: یک مقادیری تأسیسات هستهای در قم پیدا میشود اما چون «میتوانیم» و باید بزنیم کشورهای خوار و خفیف استکباری را بترکانیم، در کمال افتخار و انسجام اعلام میکنیم که خیلی چیزهای دیگر هم در قم داریم. مثلاً در این شهر علاوه بر کیک زرد، سوهان هم میپزیم، حوزهی علمیه هم داریم و اصلاً همینه که هست!
نمیفهمم چرا از بین این همه دانشمند ایرانی که در طول تاریخ داشتهایم، منطقمان را از مظفرالدین شاه به ارث بردهایم!
۳ مهر: سوریان برای چهارمین بار قهرمان جهان میشود و مدالش را به ریاست جمهوری تقدیم میکند. سؤالی که برایم پیش میآید این است که چرا دفعههای پیش مدالش را به رئیس جمهور نمیداد؟ اصلاً گیرم که میخواسته مدالش را به رئیس جمهور بدهد، چرا رفته پیش آقای احمدینژاد؟ مگر رئیس جمهور واقعیمان… پدرم نمیگذارد بقیهی سؤالم را بپرسم، توی دهانم فلفل میریزد!
۵ مهر: ۵۱ درصد سهام مخابرات به سپاه واگذار میشود. دوستم سعید زنگ میزند و این خبر را به من میدهد. میگویم آن موقع که سهامش را نفروخته بودند تلفنها آنطوری قطع میشد، حالا دیگر خدا به دادمان برسد. یکدفعه سعید صدایش را کلفت میکند و میگوید این حرفها را باید حضوری بزنیم. میخواهم به شوخی جوابش را بدهم که با همان صدای کلفتش داد میزند و فحش میدهد… تلفن را که قطع میکنم یادم میافتد که اصلاً دوستی به اسم سعید ندارم. خب پس این همه وقت داشتم با کی حرف میزدم؟!
۷ مهر: فروشندگان لباس موظف میشوند از مانکنهایی استفاده کنند که برجستگی و فرورفتگی نداشته باشند. قرار است مانکنها سر هم نداشته باشند. گویا بعضی از دوستان با دیدن سرش هم تحریک میشوند! خب اینها اشکالی ندارد، فقط دیگر بهش نگویند مانکن … از بچگی به ما یاد دادهاند که چنین چیزی اسمش مکعب مستطیل است!
۹ مهر: مذاکرات هستهای بین ایران و کشورهای جهانخوار آغاز میشود. طبق معمول یکی دو تا مشت توی چشم و چالشان زدیم، دو تا لگد در ماتحتشان زدیم و فلان جایمان را هم نشانشان دادیم ولی آخرش مشخص نشد به چه نتیجهای رسیدیم! البته مذاکره کردنمان هم مثل فوتبال بازی کردنمان است… حمله را خوب آغاز میکنیم، ولی آخرش گل به خودی میزنیم!
۱۴ مهر: چند روز است که اتفاق خاصی نمیافتد. نه غلامحسین الهام شغل جدیدی به دست آورده، نه رحیم مشایی کار خاصی کرده و نه حتی فاطمه رجبی حرف بامزهای زده! به هر حال این هم در نوع خودش واقعهی مهمیست. خوب است آدم در جریان اینجور چیزها قرار بگیرد!
۱۷ مهر: جایزهی صلح نوبل به باراک اوباما داده میشود. ماها فکر میکنیم که کارهای خارجیها روی حساب و کتاب است اما آنها هم مثل خودمان عمل میکنند، فقط انگلیسی حرف میزنند! نمیفهمم چرا جایزه را به او دادهاند. اگر قرار باشد با حرف زدن خشک و خالی به کسی جایزه بدهند گزینههای بهتری هم بوده. مثلاً میتوانستند جایزه را به شجریان بدهند که آهنگ «تفنگت را زمین بگذار» را خوانده، تازه از اوباما هم خوشصداتر است! والله!
۲۵ مهر: فشار جهانی برای حل اختلاف بین نامزدهای انتخابات افغانستان زیاد میشود و در نهایت انتخابات به دور دوم کشیده میشود. چند ماه پیش به ایران هم فشار آوردند منتها فشارشان یکجوری بود که هر چه بیشتر میشد، دوستان بیشتر خوششان میآمد! آخرش هم معلوم نشد این فشار چند پاسکال بود و داشت به کجا میآمد که اعتراف ابطحی را در آورد!
۲۷ مهر: رتبهبندی کشورها در زمینهی آزادی مطبوعات اعلام میشود. ایران در مقام ۱۷۲ بین ۱۷۵ کشور قرار میگیرد. نمیدانم آن سه کشور که بعد از ما هستند چه کار میکنند اما این را میدانم که کار خیلی سختی کردهاند که بعد از ایران قرار گرفتهاند! یحتمل یا روزنامههایشان را سفید چاپ میکنند، یا سیاه چاپ میکنند، یا از دم چاپ نمیکنند!
۲۸ مهر: جایزهی گفتگوی جهانی به محمد خاتمی رسید. میگویم کار خارجیها حساب و کتاب ندارد باورتان نمیشود، خاتمی حتی توی کشور خودمان هم نمیتواند گفتگو کند. باز اگر جایزه را به احمد خاتمی میدادند یک چیزی!
اصلاً این جایزه را باید میدادند به آقای احمدینژاد که به مهارتی دست پیدا کرده که با در و دیوار سازمانهای جهانی هم میتواند گفتگو کند. بعد هم ایشان جایزهاش را باید بدهد به حمید سوریان که با زبان خوش و در یک گفتگوی دوستانه مدالش را به او تقدیم کرده است!
۳۰ مهر: ایران بزرگترین مصرف کنندهی مواد مخدر در جهان است. مدتها بود تا نزدیکیهای قلهی رفیع افتخار میرسیدیم اما نمیتوانستیم آن را فتح کنیم. حالا دیگر خیالم راحت شد! پس کماکان اینجا ایران است، صدای من را از تهران میشنوید!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه
۱۵۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۲ آبان ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۱۱