گلدونا رو آب بدین، سلام همسایه رو جواب بدین!
این همسایه بالاییمان یک فروند جغله دارد که بر اثر ورجه وورجهاش کل ساختمان شروع به لرزیدن میکند. ماشاالله همهی حرکاتش هم صدادار است! نمیدانم این همه آلودگی صوتی را از کجایش در میآورد. دو تا آدم بالغ در بیناموسیترین وضعیت هم نمیتوانند چنین سر و صدایی ایجاد کنند!
امروز عصر، پاک خانه را گذاشته بود روی سرش. آنقدر همه جا را تکان داد که ناخودآگاه یاد زلزله افتادم! به دلیل نامعلومی حس کردم همین امروز و فرداست که زلزلهی درست و درمانی بیاید. کانون و ریشتر و اینهایش را نمیدانم ولی از آنهاییست که همه جا را با خاک یکسان میکند. این فکر و خیالش به درک، پشتبندش همینجوری توهم است که دارد میآید!
دستم روی مبل بود، یکدفعه شروع کرد به لرزیدن! بعد لوستر بالای سرم یک مقادیری خچ خچ کرد … نمیدانم واقعاً لوسترمان موقع زلزله چنین صدای خچ خچی میدهد یا نه، ولی خداییش من یک صدایی توی همین مایهها شنیدم که ازش بیرون آمد! سرتان را درد نیاورم، از در و دیوار خانه داشت صدا میآمد. خب من هم آدمم دیگر، حالا درست است که کمالاتم زیاد است اما ترس که کاری به ریخت و قیافه و شخصیت آدم ندارد!
پریدم توی اتاق که اگر فیلم مستهجنی، بادکنکی چیزی توی وسایلم هست فوراً معدوم کنم! خب یک وقت میبینی زلزله میآید من را میکـُشد، بعد وسایلم را از زیر آوار میکشند بیرون و به این چیزها میرسند، بد میشود! در نهایت چیز دندانگیری پیدا نکردم که بعدها مایهی آبروریزیام باشد، جز دو سه تا عکس آدامس پولا مربوط به سالها پیش و یک خروار پوست نارنگی که چند روز پیش حوصله نداشتم بریزم توی سطل آشغال، ریخته بودمشان توی کشو! همه را بردم دور ریختم و آمدم به انتظار مرگ نشستم توی اتاقم…
به جان شما نباشد به جان خودم، خودکارهایم هم بالا پایین میپریدند. انگار کن قیامت شده باشد و اینها منتظر باشند که سر نوبتشان بروند علیه من حرف بزنند! یکدفعه توی همین گیر و دار مادرم شروع کرد به حرف زدن در مورد همسایهی بالایی. یادم افتاد که اینها توهم نیست، زیر سر همان بچه است! بگذریم…
کجا بودیم؟ آهان! حس میکنم زلزله میآید. سیستم زلزله هم اینطور نیست که بلرزاند، بعد لباست را بپوشی و از خانه یا محل کارت خارج شوی. نه عزیز من، این سوسولبازیها را ندارد! اولش سقف را روی سرت خراب میکند، بعد اگر خیلی خوششانس باشی و بتوانی از جایت بلند شوی، یک آجری بلوکی چیزی از جای نامعلومی میآید و میخورد توی فرق سرت و تمام!
القصه افتادهام توی فکر مرگ و بر جای نهادن نام نیک از خود. وقتی به مرگ فکر میکنم ناخودآگاه یک قدری آدم میشوم، حداقل تا چند روز! میخواهم از فردا جواب تلفنهای دوستانم را بدهم، به چند تایشان سر بزنم و دو سه تا کار نیمهتمام هم دارم که باید هر چه سریعتر انجامشان بدهم. البته آرش هم یکی از فیلمهای جسیکا آلبایم را پیچانده که باید بروم از حلقومش بکشم بیرون!
آقا جان! این حرفها را سرسری نگیرید، دارم میگویم که بروید در موردشان فکر کنید. اینقدر نچسبید به خانه و زندگی و ماشین و دم و دستگاه اطرافتان. گور پدر مال دنیا. بلند شوید به چهار نفر بگویید دوستت دارم! بالاخره یک پدری، مادری، دوست پسری، دوست دختری، همسری، بچهای، برادری، خواهری، کسی هست که دوستش داشته باشید… یک خرده بهشان محبت کنید، بغلشان کنید، ببوسیدشان، با هم لاو بترکانید. حالا جوری نباشد که به بهانهی این پست هر کاری که دلتان خواست بکنید اما به هر حال هر جوری که میشود محبتتان را ابراز کنید! بالاخره فردا نباشد، دوفردای دیگر همهمان را میکنند توی یک متر جا…
خلاصه یک حرکت احساسی از خودتان نشان بدهید که مثلاً معلوم شود با خرس قطبی فرق دارید. تازه آن خرس قطبی هم یک وقتهایی به زن و بچهاش محبت میکند! نمیگویم غذا خوردن و پول درآوردن و شطرنج بازی کردن بد است، خیلی هم خوب است، هر کس هم غیر از این گفت دیوانه است… اما اینها همهی زندگی نیستند. آدم باشید، خلایق را دوست داشته باشید.
حیف که خوابم میآید و حوصله ندارم بیشتر برایتان حرف بزنم وگرنه خیلی حرفهای دیگر هم داشتم… علیالحساب این را از من داشته باشید که محبت کردن خوب است و از محبت خارها گل میشود. ماشالله سنی ازتان گذشته، اینها را که دیگر من نباید به شما بگویم!
پینوشت:
خیلی خوابم میآمد اما هر چقدر که زور زدم خوابم نبرد. گفتم بلند شوم این پست را بنویسم بلکه مغزم یک قدری خسته شود و راحتتر خوابم ببرد. ذرهای به مغزم فشارم نیامد هیچ، نوشتهام هم شبیه هذیان شد. راستش حوصله ندارم بذارمش برای بعد، میخواهم همین الآن پابلیشش کنم! آدم همیشه که نمیتواند فوقالعاده باشد، سطح انتظاراتتان را پایین بیاورید رفقا!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
موسیو گلابی | ۱۸ آبان ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۰۸




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. آدم در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۲۳
خدایی آدم باید خیلی حواسش باشد بی هوا نمیرد!
2. ممدرضا حسنزاده کُهرونی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۲۲
نامهی منتشر نشده احمدینژاد به رحیم مشایی
به تو که عزیزترینی!
واژهها ناتوانند. ناتوان در بیان احساس. زبان ابتر هیچگاه یار وفاداری برای قلب پر درد نبوده. ساعتهاست کنار باغچه نشستهام و به ریحانها مینگرم. هنوز تشخیص ریحانها از علف هرز برایم دشوار هست. نشستهام و زیر نور مهتاب به تو فکر میکنم و به جفاها. به دنیای جفاپیشه و ما انسانهای جفاکار. ساعتهاست که بچهها و مادرشان خوابیدهاند، اما چشمهای من یارای خسبیدن را ندارند. خواب بر یار جفاکار حرام است. این را در هیچ شریعتی نگفتهاند جز شریعت عاشقی. قلم در دست من پیش نمیرود، کلمات جاری نمیشوند، چرا که من عاجزم. آری، عاجز از بیان آنچه در دل دردمندم میگذرد. اسفندیار! نام تو گویای همهی آنچه که میگذرد است. تو یک طرف ایستاده بودی و ایران و توران یک طرف. و من … و من طرف تو. من ایستاده بودم پیش تو ای رویین تن! آه… اسفندیار!… اصلا چرا اسفندیار؟ بگذار همانگونه که در خلوت صدایت می کنم، بخوانمت… اسی! اسی من! من با تو چه کردم که اکنون آنگونهام که گویی هزار سال است پشیمان زیستهام. این هفت روز بر من هزار سال گذشت. من ایستاده بودم و قلبم سپر چشمانت؛ تا تیر زهرآگین دشمنان نتوانند حتی گوشه چشمی به تو بیندازند. من حقیر، تنها چشمانت را نگهبان بودم. تنها چشمانت را به من سپرده بودی و خود رویین تنانه در برابر حجوم بی امان دشمنان ایستاده بودی. چشمانت… آه آن چشمان خمار… آن چشمان سیاه… حتی یادش هم چنگ میزند به قلب بند بند من.
3. ممدرضا حسنزاده کُهرونی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۲۳
۲
حتی تصور آنچه در این هفت روز بر من گذشته، مو بر تنم راست میکند. آری راست. تو همیشه “راست” بودی و من در پیشگاه تو خموده. چه روزهایی بود. مراسم عروسی فرزندانمان را به خاطر داری؟ چه روزی بود. من در آسمانها سیر میکردم. از روزی که گفتی میخواهی دخترت را به پسرم بدهی تا بیشتر نزدیکم باشی، من لحظهشماری میکردم برای آن روز. عروسی پسر من و دخترت بود، آری، اما من تو را جای داماد می دیدم و خودم را در لباس … چه بگویم که “سکوت سرشار از نگفتههاست”. آقا فرموده بعضی چیزها را نباید گفت. من هم نمیگویم که آن روز بر من چه گذشت که هرگز دوست نداشتم تمام شود. اما دوران خوشی چه کوتاه بود و عسرت چه شتابان رسید. نامهی آقا که به دستم رسید نخواندمش. نمیتوانستم. اصلا دستم تکان نمیخورد که نامه را از کشو بردارم. تو را معاون اول کردم که پیشم باشی. سایهام باشی. سایهات باشم. اتاقت با اتاقم یک در فاصله داشته باشد که هر گاه خواستم و خواستی بیایم و در را ببندیم و تو “راست” و استوار بایستی و من در پیش پایت زانو بزنم ای معبود من! زانو بزنم و … نه… نگفتنیها بسیار هست. به گمانم این سخن از آیتالله مصباح است که فرموده: “ارزش هر کس به حرف هاییست که برای نگفتن دارد”. این را از خودت شنیدم اولین بار. باری. نامه را نخواندم. خودت میدانی و همه دانستند که چه کار سراسر اشتباهی مرتکب شدم، اما دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود جز تو. از ابتدا هم نبود. از همان لحظهای که آن چشمان خمار را دیدم…
4. ممدرضا حسنزاده کُهرونی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۲۳
۳
وقتی به دفترم آمدی خواستی که برکنارت کنم فهمیدم که در رابطه با تو هیچگاه اشتباه نکرده بودم اسی! تو همانی بودی که همیشه انتظارش را میکشیدم. نیمهی غایب. گمشده من. اما چگونه میتوانستم با دست خود جام شوکران را به دهانت بریزم. دهانت… آن دهان چون … بگذریم. دستم به نوشتن بیشتر از دو خط نرفت. از تک تک واژگان نامهام به آقا، اکراه میبارید. اما چه کنم، من از همه چیز گذشتهام برای تو! چه که خوب میدانم این، حتی ذرهای از بزرگی تو را جبران نمیکند. آه! ای اسفندیار مغموم! بدان که من، محمود احمدینژاد، اگر ماه را بر دست چپ و خورشید را بر دست راستم بگذارند (یا برعکس) هرگز از عهدی که با تو بسته ام پا پس نخواهم گذاشت. عهدی که ما در شب عروسی پسر و دخترمان در همین حیاط با هم بستیم… که تو میدانی و من، و این ریحانها که شاهد ما بودند در آن شب مهتابی فراموش نشدنی.
از ژرفای وجود [...]
محمود تو
5. بیتا در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۵۵
سلام
ما همه جوره شما رو قبول داریم . نوشته هاتون انتظارات ما رو ارضا می کنه.
موفق باشید . از خوانندگان خاموش بلاگتون هستم .
6. اینجوری در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۳۲
من هم لرزه های خفنی رو تا حالا از سر گذروندم.
. دوستی داشتم که توی یکی از این زلزله ها در حالت قضای حاجت بود بنده خدا. می گفت اینقدر التماس خدا کردم که بعد از یک عمر ابروداری توی اون وضعیت بودار و مشمئز کننده نمیرم. اتفاقا اونم به این فکر می کرد وقتی اجر بخوره توی سرش و وقتی زلزله شروع بشه احتمالا فلاش تانک هم خراب خواهد شد و کاسه توالت خواهد شکست و دوست ما در اثار هنری اش غرق خواهد شد. تازه بد ترین جای کار اینه که مثلا بعدا تشخیص بدن که این اقا از زلزله نمرده بلکه از بوی بد گاز متان خفه شده .
همه اینا رو گفتم که بگم دوستان اینقدر پرخوری نکنید و اگه کردید اقلا نشینید یک ساعت توی دستشویی بخواهید مسائل دینامیک مریام رو اونجا حل کنید زودتر بیرون بیائید یک انسان واقعا نیازمند پشت در منتظره.
موسیو جان من هم به طبع شما اخر حرفام نکته اخلاقی هم میذارم.۱- همیشه به فکر نیازمندان پشت در باشید۲- اقا اینقدر پرخوری نکنید.مرگ بدی در انتظارتونه ها
7. حیاط خلوت در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۴۰
چقدر آموزنده ! :))
اینا رو میگیم اما دو روز بعد یادمون میره . تازه فقط نیاز نیست زلزله بیاد ممکنه شب بخوابی صبح بیدار نشی به همین سادگی!
8. بهار (سلام تنهایی) در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۴۵
اتفاقا من هذیان های شبانه ات رو بیشتر دوست دارم از بقیه….
یه جورایی خوندن اون مطالبت برام عادت شده و معمولی ولی اینگونه که نصفه شب از سر بی خوابی هذیان میگی باحاله بالاخره دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید بگذریم ..
الان سر صبحی در حالی که اماده رفتن هستم بر سر کار و زندگیم دارم کامنت می نگارم اینجا پس قدر این کامنت آماده باش به محبت را بدان …
بعدشم شما به دلت این زلزله رو نیار فعلا… می دونی که ما بهمنی ها هر چه به دلمان نازل آید اتفاق میوفتد ..خدا به خیر کند ولی کلا من ترجیح می دهم همون موقع که آجر از سقف اومد پایین یه خدمت بزرگی به من بکنه و بخوره وسط سرم و تمام….
حوصله ی زیر آوار ماندن را ندارم تا کسی بیاد و نجاتم دهد …
از اون بچه های زلزله هم نترس که بلای آسمانیش بر سرت نازل می شود در آینده ..
حالا یه کم جدی بگم فکر کردن به مرگ یه تلنگر کوچولویی برای بهتر آدم بودن …
دوستیها رو کمی جدی بگیریم زندگی خیلی کوتاهه به اندازه ی یه دم و بازدم چند ثانیه ایی …مهربانی کنیم که تنها یاد و خاطره ایی ازمون میمونه و دیگر هیچ ..
روز خوبی داشته باشی …..
9. دروغگوی خوش حافظه در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۵۰
بعله آقا!
زندگی همین ها را هم دارد
راستش ما که فیلم میلم(!!) چیزی نداریم که سر به نیست کنیم
هر از چند گاهی هم هیستوری اینترنت اکسپلوررمان را پاک می کنیم! فکر بد نکنید!
بهرحال!
توی هذیان خواب هم خوب بدون غلط املایی می نویسید ها!
10. دختر طلاق در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۵۱
موسیو نفست از جای گرم بلند میشه دیگه … نیست آقاجان نیست … شطرنج که پیش کش در حد یه بوسیدن ساده هم نیست …. همه که مثل تو نیستن برادر من که کسی رو داشته باشن !! :دی
دلم برای جسیکا آلبای نوشته هات تنگ شده بود :دی
11. صدف کدر ( همسایه دریا ) در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۱
واااااا چرا همش اینها رو میگین؟ الان دوستم اس ام اس فرستاده که: باید که عشق ورزید باید که مهربان بود زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست.
ولی من میدونم خدا دلش نمیاد من ناکام بمیرم یه چند تا دونه آرزو دارم.
شما هم اینقدر به زلزله و مرگ فکر نکن که بعدش بیای یه پست بذاری بگی آمد به سرم از ان چه می ترسیدم و حالا من مردم.( البته زبونم لال اونوقت کی بیاد نصیحتم کنه که خرس قطبی نباشم؟)
خوشم اومد که نوشتی همیشه که نباید فوق العاده باشی .اینجوری آدم راحتتره خوب بعضی وقتها هم کراوات رو باید شل کرد و نفس کشید زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست
12. مریم در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۶
نصف شبی حال خوشی داشتی. البته اگر وقتی بیدار میشی حرفات یادت نره
حالا چرا نصف شب مطلب می نویسی؟
در راستای همین پستت یه میل برات فرستادم. امیدوارم لذت ببری
13. رویا در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۲۲
سلام .
خیلی هم عالی بود.
آیا موسیو خیلی پرمشغله هستند این روزها؟؟
نه چندان زیاد!
14. بهار مهرگان در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۹
تنها گلابی ها ما رو نصیحت نکرده بودند که به لطف خدا آنها هم کردند!!
حالا دیگر میتوانم با خیال راحت سرم را بگذارم زمین و بمیرم . الهی شکر …
15. الهام از اصفهان در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۶
صبح بخیر!


آخه محبت نمودنی که گفتی واسه تهرونیا بود که روی گسل نشستن و نشستین!!
واسه ما نیست که در پناه امن کوه سکنی گزیدیم
هنوز وقتش نرسیده
فقط که زلزله نیست خب!
16. گلی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۹
سلام
وای از این همسایه ها ما هم دوتا شو داریم دلم می خواد این پسر بچه رو تو خیابون تنها ببینمش حسابی رهنمودش کنم!!!!!!!!! وقتی راه می ره انگار یه گله شتر دارن حرکت می کنن!
17. فرزانه ر در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۱
عجب بچه ی همسایه ی مفیدی دارین، نه تنها خود شما را بلکه انبوهی از خوانندگان وبلاگتان و خوانندگان خوانندگان وبلاگتان را به فکر محبت و مرگ و این چیزا انداخت.
18. م.پارسا(4ساله از تهران) در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۲
معلومه خیلی خسته ای
برو بخواب عمو.شب بخیر
19. بهار در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۲
۱- سلام
۲- خرس قطبی رو خوب اومدی
۳- به نظرت چی باعث میشه آدم واسه کسی که هیچ وقت وبلاگشو نمیخونه و کامنت نمیذاره کامنت بذاره؟
20. لیلا در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۷
ای جانم موسیو. تو اگه بری زیر آوار ما چه بکنیم بدون تو!! اصلا دنیای وبلاگستان یتیم میشه!!
(با عرض معذرت کشش لاو ترکوندن بیشتر از این نداشتم)
21. ماه مون در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۷
بابا تشویق .

موسیو خوب شد نرفتی گوش بچه رو نگرفتی بپیچونی البته بهت نمیخوره خشن باشی .
خدا به خیر بگذرونه این شماره کد ۶۶۶ از آب در اومد
22. مهندس پنگول جونی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۴
اگه همیشه همه مون چنین حسی داشته باشیم که دنیا و مال و منال و قدرت همیشگی نیست خیلی از مسائل و مشکلات حل می شد.
……..
بابت پیشنهاد و انتقادت که نشون دهنده ی توجهته تشکر می کنم.
23. تهمتن در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۴
چرا این استادها از زلزله و … نمی ترسن؟
یکی باید بهشون بگه که دو فردای دیگر در یک متر جا می گذارندشان!!
24. مریم در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۵
سلام موسیوی عزیزم


شاید با این کارت به کاهش آمار جرم و جنایتهای شبانه کمک ارزشمندی بکنی نه ؟؟؟؟؟؟؟
قدیم ندیما بچه هایی که بیخوابی میزد به سرشون کتاب میخوندن تا چشاشون خسته شه ، ولی با پیشرفت علم و تکنولوژی حالا دیگه وقتی کسی بیدارخوابی میزنه به سرش واسه جماعتی کتاب مینویسه تا چشماش و دستاش با هم خسته شه ، شاید بتونه یه جماعتی رو هم بخوابونه……
25. سمیه در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۰
موسیو ما که همیشه اینجا گفتیم موسیو رو دوستش داریم و موسیو زنده باد
راستی عنوانت خیلی نوستالژیک بود
26. ثنا در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۱
شاید باورت نشه ولی منم دیشب داشتم خواب زلزله و این حرفا رو می دیدم … صبح که بیدار شدم کلی پکر بودم ….این پست تو رو هم دیدم ….دیگه حال من دیدنیه دیگه

27. قباد در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۴
عالی بود
درود بر شما
مگر شما بتوانید کمی غم را از دل هایمان بکاهید.
28. رامین در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۰
بالاخره زلزله اومد یا نه؟ زنده ای؟ از اون دنیا اپ کردی؟ امکانات اون دنیا خوبه؟ مونیتورش ال سی دیه؟
29. قلاچ در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۵
منم نوشته های تو رو دوست دارم
30. هدی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۹
وااااااااااااا
حالا چرا بمیری… اول جوونی…
چی شده به فکر رفتن افتادی گلابی جان….
بسه دیگه… پاشو خودتو جم و جور کن…!!!!
31. هویج در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۱
گفتم سلامی عرض کرده باشم و چندتا خواننده از اینجا تور کرده باشم.
سلام!
32. پریا در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۲
ما نه همسایه داریم نه گلدون!
33. هاله در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۵
خوب شد که پابلیشش کردی گلابی خان جان
آدم که از فردای خودش خبر نداره!!!!
34. نهال در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۵
خوبه این بچه شما رو اد یه چیزای مفیدی برای بشریت میندازه
بچه همسایه ما فقط ماشینش رو دیوار مشترک حرکت میکنه گویی پیست اتومبیل رانیست
هر وقت هراس زلزله میوفته میگم با روسری بخوابیم که راحت فرار کنیم ولی یه دفعه می بینیم صبح شده
35. عرعری در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۰
از موقعی که گفتی، حسابی به مرگ رهنمون شدم، زود برم یه دست شطرنج بزنم که ناکام از دنیا نرم! فعلن…
36. عماد در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۲
به فوق العاده گی خودمان می بخشیمت!
37. یک روح سرگردان در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۳
چرا شما هر وقت خواب تون نمی بره می شینید بلاگ می نویسید ؟


اصلن مگه می شه آدم از صبح کلی فعالیت داشته باشه و شب خوابش نبره ؟
شاید هم به این خاطره که شما از صبح بی کارید! اصلن آدم باید بیکار باشه که از صدای ورجه وورجه کردن بچه ی همسایه بالایی به وحشت بی افته !
اصلن من فکر کنم شما کلن آدم بیکاری هستید چون فقط کسی می تونه توی اتاق نارنگی بخوره که بیکار باشه ! اصلن اینکه آدم حوصله نداشته باشه بره پوست نارنگی رو بندازه توی سطل آشغال ، یعنی بیکار بوده که کم حوصله شده !
38. مهدیه در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۹
مثل اینکه من اولین نفرم که نظر می دم.
خیلی جالب بود چون من هم دیروز به همین نتیجه رسیده بودم.
39. یونس در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۱
همیشه می خواستم نظر بدهم که می دیدم شونصد نفر ادم نظر دادن اند و بعد فکر می کردم که نظر من بین این ها گم می شود پس بی خیال نظر دادن
اما اینبار دیدم که نوشته نظر دهید گفتم حالا وقتش است شاید بیست سی نفری هم نظر داده باشند که هنوز تایید نشده
حالا نظرم در مورد پست کشورها عالی بود در مورد مسخره کردن هم که ای فرزند بدان که وقتی که کسی را مسخره می کنی یک انگشتت به طرف اوست و سه انگشت دیگر به طرف خودت
در مورد این پست هم رفیق جان اوضاع تهران آنقدر قمر در عقرب است که حتی تنها راه نجات در موقع زلزله آمدن پرواز کردن ات و بس .
راستی اینم به پستت اضافه کن که اگه سقف رو سرت خراب شه و جان سالم به درببری حتی اگه بعدش اون اجر یا بلوک هم پوستتو نکنه وقتی ساختمون خراب شد زمین تهران هم سقوط می کنه چون زیر شهر تهران کاملا پوسیده است رفیق…
مملکت نیست که شتر با بارش گم بشه، وبلاگ موسیو گلابیه!
جدای شوخی ممنون از لطفت. من تمام نظرات رو با دقت میخونم، خیلی هم دوست دارم که به نظر لطف تک تک خوانندههام جواب بدم ولی حیف که امکانش نیست …
40. یه دیوونه در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۷
سلام من اتفاقی سر از وبلاگ شما در اوردم و خیلی هم خوشم اومد
می خواسم اینو بگم که شما هم به وبلاگ تازه افتتاح شده ی من بیایین
41. پیمان در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۱
ای آقا تو این دوره زمونه تا بیای محبت کنی بهت چپ چپ نگاه میکنن همچین که یارو ییکم مشکوک میزنه ناجور… البته ناگفته نماند یکم تحت تاثیر نوشته هات قرار گرفتم برم به چمد نفر از بچه ها یه اسی یه پی امی چیزی بزنم…
لینک میکنیم با اجازه…
42. مریم-آوای زندگی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۰
بالای سر ما دو واحد هستند که هر کدوم دو تا پسر اعجوبه دارند به تریتب سن:۱۶و۱۵و۱۳و ۸ ….فکرش رو بکن ما چه بساطی داریم!
43. نانی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۱
چشم.گلدونها رو اب می دیم سلام زن همسایه رو هم جواب می دیم.حتی اگر چشماش رو سوز دور ماخ کنه.فارسیش رو نمی دونم چی می شه!!!!! .
44. علی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۱
خیلی قشنگ بود کلا هذیون هم بگی قشنگ میگی
45. آنارام در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۴
ما رو چه به انتظار
46. فاطمه در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۰
سلام گلابی جان .تو هم حسابی رفتی توی خط مرگ وزلزله ها.بنده که رسما” دست به کار شدم

و از همین الان محبتم رو نسبت به شما و وبتون اعلام میدارم.
باید سراغ نفرات بعدی هم برم
راستی من آپم.
موفق باشی
47. گوگرد در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۶
اه اه انقد بدم میاد از این بچه های بی تربیت!! آدم دلش می خواد بره در خونشون بچه رو بگیره از پا آویزون کنه تا خشک بشه دیگه صداش در نیاد!
ولی خوشم میاد موقعیت رو درک می کنی هااااااا! سریع چیزای بی ناموسی رو خواستی جمع کنی ولی تیرت به سنگ خورد! عیب نداره، همون از محبت خارها گل می شود رو خیلی خوب اومدی! الان بغض گلوم رو گرفته، اصلا یادم رفت که دیشب سر چی با یه نفر بحث کردم… همین امروز ماچش میکنم از دلش در میارم!
48. یاس در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۲
سلام مسیو
با خوندن این پست یاده همسایه خودمون افتادم. دو تا ادم غول پیکر با یه بچه نیمه چه غول پیکر که وقتی آروم هم راه میرن تو خونه ما زلزله ۵ ریشتری هست چه برسه وقتی که ساعت ۱۲٫۵ شب هوس گرگم به هوا بازی هم بکنن .یعنی رسما چند بار سقف رو سرمون خراب شده . ولی محبت و خوب اومدی . موافقم .
49. پژمان در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۴
first
50. نازلی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۳
موسیو حالا که همه رو به کار نیک دعوت میکنی و رفتی بالای منبر، خودت چند تا کار نیک کردی؟
خوب چون جوابت “هیچی” بود، من مجبورم یک کار خیلی نیک بهت پیشنهاد کنم که مطمئنم ثوابش در حد آزاد کردن هفت تا کنیز زشته. آقا بیا این وبلاگ منو در لیست سایر پیشنهادات در وبلاگت اضافه کن ترجیحا” bold هم بشه.
51. عادل در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۵
گلابی جان چشم! محبت هم به روی چشم؛ نثار می کنیم …. اما شما هم سریعاً این بچه بالایی رو با تهدید و تشویق و تنبیه به راه راست هدایت کن تا کمتر بر روی اعصاب و روانت اثر بگذاره!
52. یاسمن (چند قدم نزدیکتر به خدا) در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۶
یه ان گفتم نکنه این گلابی پسر همسایه پایینی ماست! چون اشکان تقریبا بیشتر اوقات این حس رو به همه میده که مرگ چند قدمی ماست و ممکنه هر لحظه زلزله بیاد!
53. علیرضا در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۷
آقا حرف نداشت
دقیقا همین جمله بالا رو وقتی این فید رو تو گوگل ریدرم شیر میکردم کامنت گذاشتم
شاید تو این همه سال مطلب به این باحالی که به دلم نشسته باشه خیلی کم خونده بودم
54. مهسا در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۳
شما در هر صورت فوق العاده ای
حتی وقتی خیلی خوابتان میاد
55. آقای صفر و نیم در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۹
لاو ترکوندن شیوه رندان بلاکش باشد که ما نه رندیم و نه بلاکش
56. عالیه در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۱
آدم وقت خوابش که می رسه به یاد این چیزها می افته به علاوه ی جن و روح و …

57. رویا در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۱
وا؟گلابی؟خب خجالت بکش اسمتو بگو دیگه حتما باید ۲۰ سوالیش کنیم؟
خب به نیمهی پر لیوان نگاه کن … شاید خجالت میکشم که اسممو نمیگم!
58. مریم در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۲
یکی از هیمن وروجک های زلزله چند سال پیش باعث شد که با وحشت زلزله از خواب بپرم و تا الان که الانه وحشت ِ بس عظیمی از زلزله دارم ! خانوم کوچولو داشتن از کمدشون بالا می رفتن تا عروسکشونو بیارن کمد با همه چی برمی گرده روش ، حالا فکرشو بکن ساعت ۲ نصفه شب بالاسرت همچین اتفاقی بیفته…
59. متین در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۲
لب تابت رو میدی به من ؟
چیز به درد بخوری توش نیست!
60. بابالنگ دراز پنج فوتی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۲
اتفاقا عالی بود موسیو عالی
تو از کوچکترین چیزها هم یه پست خوب میسازی ها
این بچه ی همسایه رو هم بزن تو سرش ادم بشه
61. فرهاد در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۳
بادکنک؟البته اگه بادش کنی شبیه بادکنکه!
62. احسان در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۰
نمیدونم چرا پستات رو میخونم دوست دارم بنویسم منم!
خوشمان میآید!
کیپ ایت آپ مای فرند!
63. بنفش در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۶
سلام موسیو
64. بنفش در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۱
خیلی باحال مینویسین خیییییییییییییییلی!!!



من همیشه مطالبتونو دنبال میکنم!
نظر هم داده بودم ولی با یه اسم دیگه!
ممنون
پیش منم بیاین لطفا”
بابای
65. مرحومه مغفوره در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۴
گلابی عزیز اصولا داشتن یه بچه همساده اینجورکی کمک بزرگیه که کم کم عادت بشه برای بقیه همساده ها!
کاره دیگه! پیش میاد!!!
ضمنا سعی کن پست های خوابالودی بیشتر بنویسی
66. خانم یاپ در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۲
میخواستم بگم چقد این پست رو بی حوصله نوشتی که دیدم خودت توو پی نوشت اعتراف کردی !!
میدونی که ! اعتراف از بار گناهان آدم کم میکنه !! ( آیکون یه خواننده ی پر روو )
67. مازیار در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۷
خودت رو بذار جای کسی که حتی اگه زمانی برسه که بگن ۳۰ دقیقه دیگه میمیری و کسی رو هم نداری که دوس داشته باشی و فقط توی خاطرات یادت هست زمانی دوست داشتن را تجربه کردی!
اونموقع چی؟
68. مانا در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۴
!
69. rexaniar در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۵
سلام موسیو گلابی.وقایع التفاقیت محشره..شماره ی بعدیش کی میاد؟؟
مرسی … ماه به ماهه و توی اولین روزهای هر ماه میذارم تو وبلاگم!
70. سیرترشی متاهل در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۶
خوب کردی نوشتی شاید خدایی نکرده زلزله میومد و …..
71. caligula در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۸
چشم ! چشم
این کارا رو کنیم دنیا خوب بشه و همه چی عالی
:)
راستی
منبر جای خوبیه؟
;)
آره، بدک نیست!
72. zizo در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۲
عکس ادامس پولا ها خیلی باحال بود…کلی نووستالژیکی شدیم..الان هم که دارم تایپ میکنم خواهرم در شرف خفه شدن است..الته از محبت های بی دریغ من و دست انداختن در گردنش از جانب من است..تاثیرات خواندن پست شماست دیگر..
محبت میکنییم..
73. هستی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۹
خیییییییییییییییلی باحالی
کیف میکنم از خوندنت. باور کن
74. جودی ابوت در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۹
منت خدای را عز و جل
دورود و سه سد بدرود
و ای موسیو

ای دوست دار مادام
ای نیکو گلابی !
ای نه تلیده (له نه همی شده)
ای قشنگ بنویس ، نیک همی دانستمی که درد ما نیک همی دانی به همسایه داری!
و چون در اشکوبه ی پایینی خانیمان سوا تر از خویشان خویش زندگی همی کنید ، بوقت شامگاهان یا بوقت ظهرانه ایشان محکم بر زمین زیر پای خویشتن کوفیده که آن زمین سقف سر ما بودی و صدایی مهیب از آن تولید بشدی که این علامت را مورسیان و بومیان اولیه در جزایر کالاهاری(بیابان!؟) و سرخپوستان حوالی رودخانه ی می سی سی پی بکار همی بردی و چون این سمبل خوشایند بودی که گاه خوردنست هیچ شکایت بر آن نه!
و همسایه ای بداریم نکست دور! به دو پسر آوازخوان !
و ایشان فوتبالیست بودی و دیگر هر هنری که پسران همی داشتی در ایشان بیافتی به وفور !
خدای تعالی هدایتشان همی کناد
75. لاغر در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۸
باد کنکُ خیلی تمیز اومدی، دمت گرم.
76. یه دختره!! در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۵
درکت مینم!!!!
منم تو همیچین موقعیتی قرار گرفتم!
عادیه!
77. رامونا در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۶
وااااااااااای آدامس پولا!
78. آیدین در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۷
حالا جالب اینجاست که بیای محبت کنی طرف بگه : چقدر سوسول شده این ! من از اینجور سوسول بازیا خوشم نمی آدا ! مرد باش ! آدم باش !
البته مسواک زدن و شب به خیر گفتن رو یادت رفت ذکر کنید !
حالا بدور از شوخی پستت آموزنده بود ! می شه داد بچه بخونه
آدم که چشمش به ملک الموت بیفته عامل کهریزک هم که باشه اعتراف می کنه !
79. مهشید در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۶
این یکی دو روز زودی بگذره
80. مهدی نامور در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۶
پس علت رد تماسهایمان، دنیاپرستی موسیو گلابی بود؟!
بگذریم…گلابی جان، یادم هست چند مدت پیش نقل فرمودید که یک لیست ۲۰۰ وبگاهی را هر روز مورد مطالعه قرار می دهید، قصد داشتم به عرضتان برسانم که چنانچه مقدور باشد و در نظر همایونیتان ما را رفیق بشمارید، آن لیست را در اختیار بنده قرار داده، درنهایت این بنده ی سرتاپا تقصیر هم کمی مستفیض بشود(آیکون …).
81. فرهمندپور در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۴
اولا مرگ دسته جمعی عروسیست.دوم اینکه با این پست برایم یاد آوری شد که عجب شهریست تهران با سه گسل بر روی آن.قدر مسلم اگر از مرگ طبیعی نیست نشویم به احتمال زیاد با زلزله این اتفاق خواهد افتاد.البته خدا کند زنده به گور و قطع نخاعی و …مرگ عزیزان نباشد.آمین!
82. بانو در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۳
نظرت در مورد پست آخرم واسم مهمه.منتظرم
83. نازنین در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۸
سلام گلابی جون ، چند روز بیشتر نیست کشفت کردم.خیلی بامزه ای.مرسی از اینکه با نوشته هات از تلخی روزهای ما کم میکنی.
84. لیلی در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۶
موسیو جان این حرفهاروباید به اقایون بگید که بلد نیستند محبت کنند و اقلا بگند دوستت دارم .خدایی چیزی ازشون کم میشه؟
85. بانوی غم در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۶
اولا گویا اول شدم :دی
امان از این همسایه ها
اگه از خونتون عکس ِ مادون قرمز بگیرن با این تفاسیر احتمالا خونه ی همسایتون قرمز ِ کبود می افته توی عکس
مطمئنی همسایه بالاییتون از جارو برقی استفاده نمی کرده!؟” اون تبلیغه بود همه چی رو می کشید بالا!؟:وینک
*
پوست ادامساتو ریختی دور یعنی؟!؟! من یه دوست ِ یکمی خل دارم کلکسیون پوست ِ آدامس داره…اگه بفهمه تو ریختیشون دور پاک عصبی می شه
*
منم گاهی به مرگ و اینا فکر می کنم
تنها دغدغه ام اینه که بعد ِ مرگم یه تیم باید بسیج بشن این اتاق ِ محترم بنده رو تمیز کنن!
فکر کنم یه چند هفته ای وقت می گیره!! اتاق ِ مجردیه دیگه :دی
پوست آدامس نبود، عکسش بود! اگه یادت باشه توی آدماسی پولا یه عکسایی بود که حالت حرف برگردون داشتن! نکتهی مشترک بین عکسهاش هم وجود قلب بود!
86. امیر تاجیک در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۱
ایا پوستر تازه مقام معظم رهبری را در وبلاگ [...] دیده اید اگر ندیده اید حتما ببینید جان میدهد برای پرینت کردن وبه در ودیوار همه جا چسباندن
87. [...] در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۲
[...]
88. نسرین در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۶
این پوست های نارنگی که تو کشو بوده و جمع کردیشون خیلی مهم بوده اند !! پا شوم بروم که الان هاله ی نورانی همش دور و برمه و متنبه شدم … پا شوم بروم یه کمی گردگیری کنم این میزم رو که اگه زبونم لال فردا زلزله اومد نگن دختره چه شلخته بوده که گرد و خاک شیشه ی میز تحریرش رو هم نگرفته !
89. سارای در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۳
ما این پست را می گذاریم به حساب نشخوار مغزتان قبل از خواب!
اما می گویم آدم موقع زلزله در هر موقعیتی باشد الا حموم!…حالا در مورد آقایون که ملالی نیس جز اینکه یه گوله مو بپرد بیرون و وحشتت دو چندان شود اما قسمت خانومانه اش…!!!
90. لیلا در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۴
بلند شم که اگه قرار باشه فردا زلزله بیاد خلاف چیزی که شما میگی به خیلیا محبت زیادی کردم. خوبی دادم بدی گرفتم حیفه اینجوری برم باید یک حال اساسی بدم بهشون…
در ضمن جناب موسیو خوب نوشتید… همیشه. شکسته نفسی در جمع رفقا نکنید برادر من.
91. خاموش در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۱
سلام
جالب، بامزه و حقیقت محض بود. از اون “یه دیوونه” که اینجا براتون کامنت گذاشته ممنونم که لینک وبلاگتون رو به من داد.
درمورد ابراز محبت، موافقم باهاتون. درمورد مردن توی توالت هم با “اینجوی”… این مسئله، معضل ذهنی منم هست!
برقرار باشید.
92. راحیل در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۲
وقتی آدم احساس می کنه که مرگ از دوسانتی متری(بلکه هم نزدیک تر!)گوشش رد شده!! از این چیزا زیاد می زنه به کله ش!! چند سال پیش طی یه زلزله(ولی از نوع واقعیش!!) منم دچار همین حالت شده بودم منتها چون وبلاگ نداشتم در اون زمان نتونستم از این اندرزهای مفید به دیگران بدم!
93. ... در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۵
گل کاشتی . این پست ها نیاز جامعه امروز ماست . ممنون بابت پند موثرتون .
راستی دوستت دارم ولی دیگه قرار نیست با خرس قطبی شوخی کنی و بهت چیزی نگم . باهاش درست صحبت کن .
94. علیر ض ض ض ا در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۱
سلام پســـر
چطوری؟
این زمین لرزه تهران هم خیلی دلهره آوره ، آدم بمیره بهتر از اینه که تووی بوی خون و مرگ ، صدای ناله و فریاد و زجه
جسد عزیزانش و از زیر آوار بکشه بیرون
………….
رفیق ، این شطرنج و یه کالبد شکافی کن برای من ، حالا خیلی بی ناموسی هم بود ،حتی شد خصوصی ، لطفا ، ممنون
ا
ورژنی از رفتن به سانفرانسیسکوئه! نمیدونم گرفتی قضیه رو یا نه … اگه نگرفتی، دفعهی دیگه یه کمی واضحتر توضیح میدم!
95. روزانه های یک دوشیزه در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۵
مثل همیشه عالی بود موسیو
خدا نکند آدم در حال شطرنج زدن باشد و زلزه بیاید، شطرنج که کوفت میشود هیچ… بعد از آنجا که بعضی ها شانس ندارند زیر آوار نمیمیرند که ، خلاصه شطرنج توی سرشان بخورد که وقتی از زیر آوار بیرون می آیند اسلام را به خطر می اندازند!
96. روزانه های یک دوشیزه در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۶
با اجازه لینک شدی موسیو
97. نقش ونگار در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۱
موسیو گلابی عزیزم سلام
ترس را انداختی به دلم بچه جان ! همین که نوشتی زلزله سوسول بازی نیست. حالا چه کار کنم ؟ با چادر و مقنعه بخوابم؟ بی ناموسی نشود بعدشکه از زیر آوار بیرون امدم!!
البته که چهار طبقه فرو می روم و سه طبقه هم رویم می اید . پسرم گلابی دستم به دامن مادام من الان چه کار کنم؟
به مادام سلام برسانید.
98. rexaniar در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۴۲
من مشترک فیدت میشم
یاعلی
99. زودیاک در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۱۴
برادر نکته های اخلاقی ات را در قالب یک داستانی داستانکی کوفتی زهرماری به خوردمان بده! این ها را که بابای گرانقدر ما هم روزی صد بار در گوشمان زمزمه می کند و دهانمان را صاف می نمایند ایشان! حالا شما هم غلتک نزنید رویش!!!
100. م.پارسا(4ساله از تهران) در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۲
سلام عمو گلابی
ممنون اومدی.حد شما بالاتر از این حرفهاست.شعور ما در همین حد بود.
101. مهربان در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۱
کار خوبی کردی پابلیش کردی! آخه اگه زلزله هه می یومد ما این مطلب و از دست میدادیم (البته خدای ناکرده)
102. آرفت در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۰
آقا جان چرا به بندگان خدا تهمت میزنید … فردا میرید اون دنیا و باید جوابگو باشیدهاا.
درسته بنده عاشق جسی جون هستم ولی اون فیلم فوق الذکر دست یک موجود بسیار ناتمیز با پاهای زشت است
:دی
قربان یو
103. کلاغ در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۰
ای وبلاگ نویس فوق العاده!!!!!!!ای محبت!ای احساس!ای به یاد مرگ افتاده!ای متحول!ای….
104. سمیه در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۵
موسیو این رو ببین :
http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=90012

105. papary در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۶
با این پستت همه مارو متحولیده کردیا
106. اراکده در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۱
آدمی که رفیقی نداره خیلی وقته مرده…
ما که خیلی وقته مردیم .
107. مهرناز در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۰
مدتهاست خواننده وبلاگتان هستم، ولی هیچ وقت نظری نداشتم که بنویسم، جز اینکه خوب می نویسید.. اما اینبار از تیکه خرس قطبی از ته دل خندیدم.
108. sepideh jo0o0n در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۸
صدمین کامنت رو هم من گذاشتم
فوق العاده قلم دلچسبی داری پست ۱۳ آبانت خیلی بهم چسبید
همه چیو به هم ربط داده بودی
مثالت هم عالی بود
خوشحال میشم به وبلاگ من هم سر بزنی
برات شادی و آرامش آرزو میکنم
خدانگهدارت
109. یاردان قلی و خاندان توهم ...از توهم کده! در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۹
تازه اگه از زلزله جوون سالم به در ببرید!به علت خراب شدن دیوار خانه همه مدارکی که میتواند علیه شما استفاده شود لو میرود و شما را به جرم زلزله مخملی بازداشت میکنند
110. پرند در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۴
آره خب…
111. الهام در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۰
فکر مرگ آدم ها رو به زندگی بر می گردونه!
این و یه جا خوندم کجا یادم نیست… عجیب به پستت می خورد… حالا همه این ها رو داشتیم از شما سعی هم می کنیم سیب زمینی نباشیم و به گفته هات عمل کنیم اما خداییش می خوام بدونم تو ام پوست نارنگی هات و قایم میکنی؟!… البته برای من این پوست می تونه مال هر چیزی باشه!… فکر کنم منم باید برم جمع شون کنم…
112. SDF در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۵
سلام اخوی! به به !خیلی هم خوب! چه پست زیبایی :)
والا بگم بلا به دور ،که، بلا سرتون اومده دیگه! ما هم طبقه بالاییمون پرورش کرگدن داره یه جور خاصی اذیت میشیم به جون خودم رفیق! درکت می کنم تپل!
راستی از فضولی بیجایی که تو کامنت های پست قبل نوشته بودم بازم عذرخواهی میکنیییم! شرمنده! ایشا.. که ناراحت نشده باشی :(
113. SDF در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۷
الان متوجه شدم که به بهانه میل زدن از یک ساعت پیش دارم در یک حرکت فوق انتهاری پست های مورد علاقه ام در پرشین بلاگ رو می خونم…هه هه ! کلی بازم خندیدم رفیق .
ا.. وکیلی دمت اساسی گرم ! :)
میدونی برای اومدن به وبلاگت باید یه بهونه در حد لالیگا واسه به اینترنت وصل شدن پیدا کنم…دیگه مامانان و هزار جنگولک بازی و کنکور :(((((((((((((
بشین درست رو بخون که کنکور قبول شی … خب همین کارا رو میکنی که به جای «انتحاری» مینویسی «انتهاری»! در مورد اون کامنتی هم که گفتی من اصلاً ناراحت نشدم، خیالت راحت باشه!
114. نارسیس در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۵
ای بابا ما این چند وقته به هرکس رسیدیم بهمون گفت خرس قطبی بی احساس و خیلی چیزای دیگه…انگاری همه با من لجن….

115. مورچه در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۳
سلام مسیو جان
مورچه هستم! همون که اسم اصلیش شبیه اسمهای بدلیه!…بهر حال….
از اونجایی که انسان آدمیزاد از هر چی بدش بیاد،سرش میاد!!؟ خداوند متعال این توفیق رو به بنده عنایت کرده که تو یه زلزله شش و نیم ریشتری حضور پر شوری داشته باشم و تو این زمینه هم مثه چیزهای دیگه ای از همین دست! دنیایی از تجربه هستم…..کاملا باهات موافقم که تو زلزله های کشنده هیچ حرکتی نمیشه انجام داد و همون میشه که گفتی و درجا سقف خراب میشه رو سر آدم …من تمام مدت زلزله که البته اون لحظه اصلا نفهمیدم متوجه نبودم که چه بلایی داره به سرم نازل میشه ،به خیال خودم داشتم فرار میکردم منتها وقتی تموم شد و برق اومد،دیدم که حتی یک قدم هم جلو نرفتم!!!!
آهان اینو میخواستم بگم که زلزله های بدرد بخور و خونه خراب کن که وقتی نمیان که این تخم جن همسایه شما بیدار باشه که…اون که سهله حتی اون بدبختیم که از زور دندون درد تا رو صبح اشک ریخته و زمین رو به چنگ کنده رو هم،خواب میکنه اونوقت میاد!!! ترجیحا یه چهار پنج روزیم بارون اومده باشه و پی خونه ها خوب خیس خورده باشه که نور علی نور!…
ولی بهر حال اگه دور از جونت تجربه ای مثه من داشتی، هر روز ،روزی شونصد هزار بارم اگه اون بچه شبه زلزله برات ایجاد میکرد،لنگ بی تمبون تا وسط کوچه میدویدی!!!!!
116. رویا در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۶
اهاااان فهمیدم اسمت چیه چطوری اقا مهدی؟
اسمم مهدی نیست ولی به هر حال خوبم!
117. سمیه در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۷
موسیو می دونم یکم گیج بازیه
ولی از اونجا که شما عادت کردی هر چیزی رو واسه ما صد بار توضیح بدی حتی تو یه کامنت دونی می شه یه بار دیگه بگی تو گوگل ریدر چه جوری می فهمی کیا اددت کردن ؟ تا اون قسمت Browse for stuff اش رو یادمه 
والله من خودمم اینی که شما میخوای رو بلد نیستم! یعنی فکر نمیکنم جایی باشه که بتونی بفهمی کیا توی ریدر ادت کردن!
118. verona در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۴
یک متر جا نه گلابی جاااااااان…۲ متر مادر..۲ متر

حالا اینجارو من زیادی آدمارو دوس دارم هی هم میگما…ولی هیشکی منو دوس ندارهههههههههه
119. خورشید در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۵
هفته پیش سه شنبه تو بندرعباس ساعت ۳ صبح زلزله ای اومد که تا امروز هیچکس خواب راحت نداشته و تمام خونه ها ترک برداشتن یا خراب شدن .اما به دلایلی مقیاس اونو ۴٫۹ ریشتر اعلام کردن در حالی که خیلی بیشتر بود.جالب این جاست که تا دو سه شب بعد بین ساعت های ۲ تا ۴ هی زلزله میومد!هیچکس دیگه تو خونش نبود! شما کافیه یه آشنا یا فامیل تو بندرعباس داشته باشین بهش بگین زلزله …هنوز حرفتون تموم نشده طرف سکته کرده!
120. روشنک در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۴
این توهم زلزله بد دردیه. هنوز ترس پارسال تو وجودمه. از هر نوعش چه طبیعی چه مصنوعی از مراتب بالا.
البته پیشگوییت زیادم بیراه نیست. ایران و تهرانش جزو ۱۰ کشور و شهر زلزله خیزه. خدا نکنه که زلزله بیاد.سیل و زلزله و اتیش ترسناکترین بلایای طبیعیه.
فکر کنم بچه درس خون شدن و اکانت دیلت کردن هم در راستای تفکر معنوی و رسیدگی به امور اون دنیا بوده
121. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۹
راستی موسیو یه چیز جدید کشف کردم
کافیه فیدت رو تو گوگل ریدر وارد کنی و روش کلیک کنی و قسمت detailدر بالای اولین پست فیدت رو بزنی تا یه آمار جامع بهت بده
برای فید ارجینالم میشه اینکارو کرد و باید فید ارجینالو وارد کنی و روش کلیک کنی و detailر بالای صفحه رو بزنی تا آمارت رو بده
نیازی بهbrows و serch هم نیست.فقط بدیش اینه که میشه آمار فیدبرنر دیگران رو هم جاسوسی کرد
122. روزانه های یک دوشیزه در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۹
فید را عوض کردم
انشالله که اجرم با Enrique Iglesias
خدا از بزرگش کمش نکند
123. تنها در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۴
والا منکه خیلی وقته آمادگی رفتن دارم . بدبختانه این عزرائیل برام کلاس میذاره نمیاد دنبالم.
پستت جالب بود ولی به پست قبلیت نمیرسید.
124. ردپا در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۴
نمی دونم چرا این چند روز هرجا میرم از مرگ حرف میزنن!
)
دیروز توی کلاس زبان برای بخش speaking یکی از بچه ها این سوالو مطرح کرد که اگه الان بفهمی فقط ۳ روز دیگه زنده ای چه کار میکنی؟؟؟؟؟ همه به تکاپو افتادن با این سوال.
من گفتم:
-روز اول میرم شنا از صبح تا شب!(آخه چند وقته میخام برم استخر، نیست که آنفولانزای خوکی اومده هیچ کس همراهیم نمیکنه. منم نمیخام تنها برم
-روز دوم صبح میرم مهمترین دوستامو میبینم عصر هم میرم به برو بچ فامیل سر میزنم
-روز سوم هم صرف خانوادم میکنم!
و بالاخره میمیرم!
یعنی کلا نمیدونم چرا زیاد استرس ندارم! با اینکه اصلا آدم خوبی نیستم و میدونم جام آخررررررررررر جهنمه!
شما چی موسیو؟اگه ۳ روز به مردنت مونده باشه چه میکنی؟؟؟
(البته خدا سایه شما رو کم نکنه از سر ما که ملتو میخندونی!همچنین از سر مادام!)
125. دختر نارنج و ترنج در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۱
سلام موسیو جان گلابی!!!!!!!!!!!!
خوبی؟؟؟ انشالله که صد و بیست سال بدون زلزله و هیچگونه پس لرزه ای روزگار به خوشی بگذرانی مادر… ولمون کن ننه دیگه کسی از پیر و پاتال هایی توی سن و سال من از این توقع ها نداره که……….! من بدون زلزله هم به شش ماه نمی کشم…….
اما اگه زودتر می گفتی وقتی ایران بودم حتما می رفتم سراغ آقا خوبه.. دیر گفتی دیگه! به این هندی ها هم خدا شاهده اگه تیکه تیکه م کنی نمی گم آی لاو یو!!! همین……………
126. هاD در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۸
کلک ! به محتویات لپتاپ دست نزدیا . چیا توش داری ؟ :))
127. احسان در ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۲
خوراکمان را عوض کردیم!
حالا چرا میزنی!
اما خُب یه چیزی. لینک این فید رو بگذاری همین تنگ وبلاگت هم بد نیست. یا یک جایی بگذار من الان که نمیبینم ببینم!!!
128. ثلج در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۵
فکر کنم این پسستون بیشتر به خاطر همون ترس بوده و بیشتر به هذیان شبیه تا پست
چگونه اید گلابی جان؟
129. نگار در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۱۸
خداییش مطلبت اول صبحی حسابی چبسید
نیست که امروز هوا خیلی هم دل انگیز است ایشون
خلاصه که دست شما درد نکنه چرا زحمت کشیدید و اینا
130. بهروز در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۰۶
برادر ما این فیدی که لینک داده بودی را به گوگل ریدرمان اضافه کردیم.لطفا بگو درست انجام دادیم یا نه؟
والله من که نمیتونم متوجه شم کدوم یکی از دوستان درست انجام دادن، اما به هر حال اگه اون لینک رو اضافه کردین و همچنان مطالب من رو تو گوگل ریدر میبینین حتماً درسته!
131. ملکه یخی در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۴
گلابی مودب باش جون بابات

میخواستم ادرستو به یه بنده خدایی بدم خوب شد ندادم!!! ابروم رفته بود
بیادبی کردم مگه؟ کجاش آخه؟!
132. کرمکتابخور در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۰
فکر کنم زیاد هم خوابت نمیومده چون مثل همیشه بامزه نوشتی… در ضمن ما هرچی عکس از خرسهای قطبی دیدیم در حال گل و بلبل با همسر محترمشون بودن… یه حیوون دیگه مثال میزدی!
133. (¯`'•گل قاصد•'´¯) در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۳
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم چون سالها به اجبار خواهیم خفت…
قلم جذاب و دلنشینی دارید….
134. زیزیلی در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۷
اوه اوه اوه
گلابی به این اندازه عصبانی تو عمرم ندیده بودم.
چشم. بابا چشم.
کپی پیست کردیم. حالا دیگه چرا میزنی؟
135. کتایون در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۲
حالا چرا سر بچه داد می زنی
اگر ما نخواهیم اجرمون با جی. لو. باشه باید کیو ببینیم؟
136. loooki در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۵
rastesh ma ham parsal yeik hamsaye tabaghe balayi dashtim ke ishoon az dar 2nia 2ta 2okhtar dashtand har kodam shabihe nani ghale hezar ordak va az sob ta shab ba ham koshti migereftand hala khodetan hesab konim digar ke sakhteman che joori milarzad… az ghaza yekishan khande vahshatnaki dasht mesle khande BRONKA to kartone choobin va dam be dam maro za bera mikard… az shoma che penhoon ke chandin bar bande seghte jenin kardam
137. سما در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۶
ای الهی صبح از خواب بیدارشی ببینی واقعا گلابی شدی!!


من هی سعی میکنم زلزله رو از ذهنم دور کنم اونوقت تو بیا یه پست کامل شرح بده زیر آوار چه بلایی میخواد سرمون بیاد!
من که همون اول سکته میکنم راحت میشم!
محبت هم نیازی به یاداوری زلزله نداره من دائم المحبتم
خدا ازت نگذره گلابی
138. تبسم در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۴
این همسایه ی ماهم یه نوه داره هر موقع میاد خونشون من عزا میگیرم از بس شلوغه تازه جالبیش اینکه شبا شیطونیش گل میکنه و کلا دهن مهن مارو اسفالت میکنه
139. الهام از اصفهان در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۰
چیه حالاااااااااااااا! شما هم که مثه بابالنگدراز هی قسم و ایه و التماس و چک و لگد و اینا شدی
شما بگوئید چه کنم؟
خب وقتی میریم وبلاگ همسایه که توی پیوندهاش لینکهای بروزشده ی شما پررنگ شده…یعنی روش کلیک نکنیم؟!!
والله من نفهمیدم چی پرسیدین! کدوم بابا لنگدراز؟ کدوم همسایه؟ من هیچی نفهمیدم!
140. معمار بیکار در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۸
این همسایه بالاسری ماهم همینجوریه،حالا فکرش رو بکن که جز نیروهای جان نثار لباس شخصی هم هست با هیکل اندازه غول و خیلی هم بد دهن!!!هر موقع دعواش میشه با خانومش ما باید در وپنجره هارو ببندیم تا مبادا حرفهای بی ناموسی بشنویم.یه بار هم که با خانومش دعواش شده بود خانومش در رو به روش باز نمیکرد اونم رفت تبر آورد که در رو بشکونه!!!داشت موفق هم میشد که نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای زنگ زد ۱۱۰رسید.
141. ؟ در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۰
سلام خوبی ببخشید شما نمی دونید دختر بندری چی شد؟
نه متأسفانه …
بعداً اضافه شد: ایشون فرمودن که اطلاع دارن: http://hamsayedarya.blogfa.com
142. زهرا در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۱
موسیو من همونیم که گفته بودم خندم نمی گیره با خوندن نوشته های طنز!(اگه یادت باشه) یه چیزی رو کشف کردم! و اون اینکه من وقتی تو خونه دارم تنهایی چیزی می خونم خندم نمی گیره،ولی وقتی تو سایت دانشگاهم و دارم مثلا وبلاگ می خونم به طرز غیرقابل کنترلی(!) خندم می گیره!!یه جوری که بقیه لابد فک میکنن دیوونه شدم که دارم تنهایی می خندم!!(و این یکی از قوانین مورفیه که من کشفش کردم!
)
143. ساسان در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۸
سلام گلابی جونم…


راجبه پستت میام نظر میدم ۱۰۰%
آخه هنوز نخوندمش
http://www.img98.com/images/6zl67e5cn2p53nwk6kh.jpg
اینو ببین لذتشو ببر موسیو…
کاره رفیقم علیرضا هستش…
مادام نبینه یه موقع…!!
میام پستتو میخونم نظر میدم…
———————————-
ساسان
آقا این خیلی قشنگه … من از رو هم نمیتونم اینجوری بکشم! مرسی!
144. المیرا در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۶
من نمیرم بهتره
اخه والا الان خیلی بی موقع میشه
هنوز همه وسالم نو و تمیزه تازه خودمم تازگی ها خیلی رو خودم کار کردم
الان شدیدا بی موقع است واسه مردن
145. راحله در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۰۳
من خیلیییییییی از زلزله میترسم

146. مهاجر در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۵۱
اول اینکه نتیجه گرفتیم این همه آموزش زلزله و پس لرزه پناگاه و زیر میز رفتن و… همه کشکه چون آجره می خوره توی سرت …دوم اینکه اگه منبر بری کلی مشتری برای خودت داری بد نیست امتحان کنی
147. رویا در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۵
اسمت علی نیست؟
کلی فکر کردما اگه این نباشه حتما محمده اگه اینا نباشه خودمو خود کشی میکنم
148. سبحان در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۱
http://ebooks.ketabnak.com/comment.php?dlid=2377&p=90
149. رامونا در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۲
150. صدف کدر ( همسایه دریا ) در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۷
ای علامت سوال که پرسیدی دختر بندری کجاست بیا به ادرسم تا بهت بگم . و چرا ادرسی چیزی نذاشتی؟
151. یابو سوار در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۱
۱۵۱ ام !
152. سارینا در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۵
…..
153. شیما در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۸
ما هم یک عدد همسایه داریم که بغلمان است.نه آن بغل این بغل……
زلزله نداریم اما هر شب تا صبح عروسی داریم.جایتان خالی…..
154. ممم در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۳
بابا تو هم با این متن های چرندت !!!!
ما رفتیم با این دختر همسایه تریپ لاو بریزیم ! چشت روز بد نبینه !!!!!!!!! داداشش قاط زد
155. بانو در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۵
همسایه بغلی ما یه همچین بجه ای داره.
هر روز صبح آرزو میکنم یا من شوهر کنم از اینجا برم یا اون بچه زن بگیره بره!!!
156. SDF در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۵
خاک وچوک!!! انتحاری رو نوشتم انتهاری؟؟؟ شرمنده به مولا! به جون خودم نباشه به جون زیور من از این غلطای املایی ندارم.. تک و توک اونم وقتایی که مامانمو با کفگیر از دور می بینم که داره میاد! بله حتماَ موسیو ..در هر صورت دست راستتون روی سر ما علی کنکوری های بینوا! [آیکون مو کندن]
157. غزلک در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۴
مگه اینکه یه باری یاد مرگ بیافتیم که به هم محبت کنیم!
158. خانوم در ۲۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۰
منم همیشه فکر می کنم اگه یهو خونمون تپ تپ بلرزه و خراب شه روی سرم، اگه شانس بیارمو از اون زیر بکشنم بیرون مجبور می شم تا آخر عمر به خاطر رو شدن پرایوسیم و غیره…عرق شرم بریزم.
159. خاطرات زندگیم در هلند در ۲۲ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۳
عجب بچه ی شیطونی! فرزند سالاری که میشه باید گوش به فرمان این موجودات کوچولو باشیم.
به وبلاگ تازه تاسیس منم سری بزنید لطفا. هم خودتون هم خوانندگانتون.
160. X بانو! در ۲۲ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۹
161. الهام در ۲۲ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۷
« سلام قولا من رب رحیم»
پدر شدن یک پسر بچه ۱۳ ساله در انگلیس
162. آوا در ۲۲ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۷
خدانکنه زلزله بیاد. همیشه از همین زلزله های همسایه بنویسی ایشالا.
163. الهام از اصفهان در ۲۳ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۵
شرمنده موسیو گلابی

یادم رفت در کامنت قبلی یادآوری کنم در مورد پیشنهادتون مبنی بر استفاده از فیدتون دارم افاضه کلام میکنم!!
آخه بابالنگدراز هم همش داره با چوب و لگد و پس گردنی و آه و فغان میگه از فیدریدر بیایین بالا اما ما تا چشممون میوفته به این لینک دوستان و اسم پررنگ شده شما (وقتی بزور بروز میشین!!) دستمون روی کیبورد شل شده و دیگه از طریق لینک فیدتون در favoritesمون نمیایم
امیدوارم شفافسازی شده باشد
بازم شرمنده (آیکون عرق و مرق و چاکریم مخلصیم و اینا)
164. ملکه یخی در ۲۳ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۵
گلابی کاش امشبم خوابت نبره که هذیون بنویسی
دلم تنگ شده
165. روح عاصی در ۲۳ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۲
برای اینکه دعای خیر مردم رو بخری لازم نیست به توصیه های خودت درباره مترو عمل کنی همین که مینویسی و یه ادمی مثل منو که شدیدا دپ زده رو شاد میکنی دعای خیر داره..
تو این روزها به سختی میخندم..
166. لیلیان در ۲۳ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۵
شما چرا انقدر خوب مینویسی که ما پروژه مان را گذاشته ایم کنار و داریم وبلاگ شما را می خوانیم. آنوقت کارهایمان میماند بر روی زمین و آبادانی شکل نمیگیرد. نمیتوانی بگویی خوب برو به کارهایت برس. چون من تازه خوشم آمده و میخواهم آرشیوت رابخوانم
167. بهار در ۲۳ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۴
خدا به دادتون برسه یا حداقل آرامش رو در اون دنیا نصیبتون کنه .
168. سایه در ۲۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۸
خب عزیز من وقتی رو فرم نیستی ننویس!!!!


بی خودی گند نزن به وبلاگ دیگه خواهشا!!!
آخه من عاشق اینجامممممممممممممممم
169. سمیه در ۲۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۶
سلام موسیو
میگم اون پست مترو دعوا سر صندلی مترو رو یادته ؟؟
مصداق عینی اش رو الان داری می بینی که دعواشون سر نشستن رو صندلیه ریاست متروئه؟ نوستر آداموس نیستی احیانا؟
170. فروغ الزمان در ۲۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۱
فکر کنم منظورت صله ارحام (همین جوری می نویسن؟)بود,نه؟
البته نه در این حد، صلهی رحم هم کافیه به نظرم! اما جدای شوخی بله، فکر میکنم منظورم این هم بود!
171. صدف کدر ( همسایه دریا ) در ۲۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۴
خانم سایه که قبل از من کامنت گذاشتی مثل اینکه شما گند زدی تو کامنتدونی عزیزم.
172. م.پارسا(4ساله از تهران) در ۲۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۱
بابا از بس به گلها آب دادیم خشک شد.نمی خوای یه پست جدید بذاری
173. ح.ف. در ۲۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۶
آفرین به بادکنک ها که پیشگیری می کنن!
عالی بود.
174. بابالنگدراز پنج فوتی! در ۲۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۴
ممنون از توضیحت.الان برم ببینم چی میکنم
175. فابیو در ۲۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۲
گلابی جان! سلام الان یه ایمیل به دستم رسید که متنش همون مطلبی بود که تو در مورد زلزله نوشته بودی و عنوان هم زلزله می اید بود متاسفانه هیچ لینکی به وبلاگت توش نبود:(
کاری نمیشه کرد، بعضی اوقات برای خودمم میفرستن!
176. نیلوفر در ۲۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۵
مرده شور پیشنهادهای درپیت گوشه وبتو ببرن
تو فقط یه مذکر لوده احمقی
177. (وبلاگ آبی تیره) در ۲۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۷
فقط یک بار اتفاق می افتد… «آبی تیره»
178. الهام در ۲۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۲۳
« سلام قولا من رب رحیم»
آیا حجاب محدودیت است ؟
179. نازلی در ۲۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۴
مهندس گلدونها که در اثر زیاد آب دادن ما کپک زدن هیچ، ما خودمون هم در اثر کثرت مراجعه و ندیدن پست جدید کپک زدیم.یه حرکتی ،تکونی ، چیزی
180. sepid در ۲۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۴
salam
rozeton bekheyr
kheyli mamnonam ke to safheye spider mard javabamo dadin
soalam in bod ke man che jori esme shoma ro bezaram to flowinge khodam??
man alan ye twitter dorost kardam vali hichi on goshe nist vasam!nemidonam chejori manzoamo beresonam,bebakhshidddddd
masalan goshe twiter shoma ye ghesmat hast bad ziresh ye alame akse bad ziresh neveshte view all!!!!
man chejori esme shoma va baghie ro onja bezaram?
omidvaram toneste basham manzoramo resonde basham
emailam ham dorost vared karde bodam
vali nemidonam chera mige motabar nist
age javabamo bedin mamnon misham
اگه یه تعدادی آدم رو فالو کنین، عکساشون رو هم نشون میده. شما اصلاً مطمئنین که وارد اکانتتون شدین؟ وقتی میگه معتبر نیست یعنی شما وارد اکانتتون نشدین و طبیعتاً نمیتونین کسی رو فالو کنین خب!
181. متین در ۲۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۱
خیلی خوب شد که پابلیشش کردی تا نویسنده های وبلاگت حسرت خواندن این افکار ناب را از دست ندهند.با این اوصافی که تو کردی هر آن احتمال فروریختن سقف خانه تان توسط این زلزله هشتاد ریشتری میرفت و ما محروم از خواندن اینهمه خزعبلات ناب…
وسیع باش و تنها…
182. رژلب .. در ۲۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۶
موسیو
چه خوب که خواب از کله تخیل پردازتان پریده و ما آمدیم وب گردی و به شما برخورد کردیم . از این برخورد برق های چند ولتی دلپزیری پرید و ما مدهوش ماندیم که کدام ناموس گردانی یه جغله به دنیا آورده اند که باعث کدورت مسیو ها شده .
مسیو ؟ حالا چرا گلابی ؟……نشی الهی !
183. ماندا در ۲۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۴
باور کن از “گ ” اولش تا “! ” آخرش بهم چسبید . من نمیخوام یه خرس قطبی خودخواه باشم !
184. هادی(سلی) در ۲۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۰
به به!
زیر این همه نظر دارم میترکم!!!
هیچی نمی نویسم
چون میدونم وقت نمیکنی تا اینجا برسی و بخونیش!!!
185. رویا در ۲۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۳
بسه دیگه استراحت خجالت بکش بیا اپ کن(وجدان خسته موسیو)
186. Niloofar در ۲۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۲
Golabi jan akhe cheghad golduna ro ab bedimo salame hamsaye haro javab?
Ye haftast darim inkaro mikonim dige,post jadideto kei mizari akhe?:(
Zud bash mard …
یه مقدار گرفتارم اما باشه! تا یه خرده دیگه گلدونا رو آب بدین منم میام … همین امروز و فردا!
187. سارا در ۲۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۷
مدت هاست هر وقت می خوام بیام وبلاگت یه اتفاقی می افته که نمی شه
یه روز نمیاد تو وب
یه روز dc می شم
یه روز برق قطع میشه
…
فکر نکنی اغراق میکنما دقیقن همینجوریه. الان که وبت رو زدم گفتم آخرین باره که تلاش میکنم برم اینجا یهو اومد
اگه می دونستم با تهدیدجواب میده که از روزه اول می کردم (تهدید رو می گم بابا )
خلاصه چند تا پست که خوندم پکر شدم . گفتم حیف چقدر باحال می نویسه تا حالا از دست دادم
البته به این مودبی نگفتما…..
188. rexaniar در ۲۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۰۹
سلام دوست عزیز
من یه نظرسنجی گذاشتم دوست داشتی شرکت کن
رئیس جمهور محبوب شما چه کسی است؟
دکتر محمود احمدی نژاد—مهندس میرحسین موسوی—شاهزاده رضا پهلوی—مهدی کروبی
این نظرسنجی تا یک سال هست
http://koolaak.ir
189. سعید( زیر تیغ) در ۲۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۵
خطوط محبت آمیز شما مایه مسرت ما بود موسیوی عزیز
190. I gol در ۲۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۳
hello goOobii
I live in Sweden
Long live your
Long live this post
191. نازنین در ۲۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۲
سلام.وبلاگ جالبی دارید.نشد همه پستاتون رو بخونم.ولی به شدت کنجکاو شدم و حتما در اولین فرصت اینکار رو میکنم
موفق باشید.
وقت کردید به من هم سر بزنید و راهنماییم کنید.شاید همدیگرو لینک کردیم
192. arman در ۲۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۳
با سلام
معرفی سیستم هوشمند افزایش بازدید سایتها و وبلاگها :
سیستم افزایش آمار هوشمند تری باکس به گونه ای هوشمند طراحی شده که قادر است سایت / وبلاگ شما را در معرض نمایش هزاران کاربر و وبمستر آنلاین قرار بگذارد
شما می توانید به ازای هر سایت / وبلاگ خود یک لینک رایگان ثبت نمایید
با استفاده از این سیستم ، رتبه شما در موتور های جستجو افزایش پیدا می کند
شما می توانید در هرزمان لینک های خود را مدیریت کنید
http://www.3box.ir
193. مجید در ۲۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۶
بسیار جالب بود
شادباشی
194. ردپا در ۲۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۱
موسیو جان چرا پست جدید نمیزنید؟؟؟

من روزی ۱۰ بار وبلاگتون رو چک میکنم به امید پست جدید!
195. سانتا در ۲۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۷
این بداهه هات اتفاقن صادقانه ترند
196. آزادبابا در ۱ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۶
خیلییییییییییییییی با حال نوشتین. من که با خوندنش کلی مفتبه(یه چیزی بین متنبه و متفاوت تر از قبل ) شدم. ادامه بدین.
به منم سر بزنید و اونجا هم رنگ شادی بزنید.
197. ر د ک در ۱ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۰
بی خیال، مردن که این همه مسخره بازی نداره.


وقتی مردی تموم شد، دیگه نام نیک و … نداره.
وقتی گذاشتنت توی قبر چن ساعت بعد حشرات میان سراغت، کفنت رو پاره میکنن، بعدش آروم آروم قسمت های بدنت رو جدا میکنن، میبرن به زن و بچه هاشون بدن تا دلی از غذا دربیارن …
نترس اصلا چیزی حس نمیکنی چون اصلا وجود نداری …
یه سوال: حالا خوشمزه ترین و بدمزه ترین قسمت بدنت کجاته؟؟؟
ضمنا مگه شهر هرته که به هرکی از راه رسید بگی دوست دارم و لاو بترکونی و بری تو کار بوس و لب و رخت و خواب و…
زشته عزیزم، چرا جوون مردم رو از راه بدر میکنی …
پ.ن: …
198. ๑۩۞۩๑ جیــــــــگر طلا ๑۩۞۩๑ در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۰
سلام .وب خیلی قشنگی داری.معلومه که خیلی واسش زحمت کشیدی وخیلی روش کار کردی تا اینقدر خوب ساختیش.خسته نباشی
منم ۱ وب دارم نه به خوبیه وب تو ولی بدک نیست .خوشحال میشم بهم سر بزنی .ضرر نمیکنی اگه بهم سر بزنی
اگه مایل به تبادل لینک هستی منو به اسم ( ๑۩۞۩๑ جیــــــــگر طلا ๑۩۞۩๑ ) بلینک بعد بهم خبر بده تا منم شما رو لینک کنم .
ممنون میشم منو از نظراتت بهره مندکنی
منتظرتم
بابای
199. مجتبی ( وروره گیــس ) در ۷ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۰
خدا رو شکر ، خونه ما ویلائیه !
از این آلودگی های صوتی نداریم
ولی زلزله تا دلت بخواد داریم ، به جانه تو نباشه به جانه خودم دیشب داشتم فکرش رو می کردم که امشب زلزله میاد خونه رو سرم خراب می شه !
آخه یه چند وقتیه شهر ما بد زلزله اومد ، کلا توهم زدیم !
200. امیر در ۶ دی ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۸
فقط خواستم نظراتت بشه ۲۰۰!!!

201. الهام در ۷ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۷
سلام
گلابی
سلام گلابیا
دوست دارم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نوشته هاتوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو