سیزده آبان و چند خطی برای او!

دیروز بعد از مدت‌ها سوار مترو شدم. نمای کوچکی از زندگی‌مان بدجوری توی ایستگاه مترو جریان داشت! نمی‌دانم تا حالا سوار متروی تهران شده‌اید یا نه. یک سری از مسافرانش نیم ساعت کنار سکو سر پا می‌مانند تا مترو برسد، آن وقت خودشان را از روی آدم‌های دیگر پرت می‌کنند توی مترو. اغراق نمی‌کنم‌ها، واقعاً همین‌طورند! شروع می‌کنند به هل دادن و دعوا کردن و عربده زدن تا آخرش چهار تایشان روی صندلی بنشینند.

آن‌هایی که نشسته‌اند ـ به خیال این‌که برنده‌ی جنگ بوده‌اند ـ سعی می‌کنند لبخندشان را پنهان کنند و سرمست از پیروزی می‌خوابند. حتی یک لحظه هم به ذهنشان خطور نمی‌کند که نیم ساعت سر پا مانده بودند تا فقط بیست دقیقه بنشینند! این دقیقاً همان چیزی‌ست که اگر اسمش خریت نباشد، در بهترین حالت، حماقت است!

همین زور زدن فاجعه‌بار و احمقانه حکایت تلاش بعضی‌هاست برای رسیدن به جایگاه‌های بهتر در جامعه‌ی امروز ما. حکایت آن‌هایی که دست به هر کاری می‌زنند تا در جای مورد نظرشان بنشینند. آن همه ژانگولربازی‌ها و حرکات محیرالعقولشان فقط یک معنی می‌تواند داشته باشد: «تشنگی برای قدرت». و اگر هزار بار هم بخواهند لبخند رضایتشان از این پیروزی احمقانه را پنهان کنند، هیچ‌کس فکر نمی‌کند که شیفتگان خدمت باشند!

شباهتشان با آدم‌های توی مترو آن‌جایی بیشتر به چشم می‌آید که به محض رسیدن به کرسی مورد نظر چشمشان را به روی دنیای اطرافشان می‌بندند و چند قدم آن‌طرف‌تر را نمی‌بینند. آن‌جا کسی ایستاده که برای نشستن مستحق‌تر است.

و اما تو! برایت دردناک است که بعد از این همه دست و پا زدن بازنده باشی ولی تا حالا فکر کرده‌ای که اگر جایت را مثل یک انسان به دیگری بدهی که استحقاق بیشتری دارد، دو سه تایی لبخند برای خودت می‌خری و چند تایی هم دعای خیر؟ حداقلش این است که نفرینت نمی‌کنند. حالا که این چیزها به فکرت نرسیده و جایت را به دیگران نمی‎دهی حداقل جایشان را به زور نگیر! می‌دانم دوست داری مثل دیروز باز هم بنشینی، می‌دانم لم دادن روی صندلی خیلی می‌چسبد، می‌دانم… اما همه‌ی این‌ها آن‌قدر ارزش ندارد که کسی را از جایش بلند کنی. خودت هم می‌دانی که او باید بنشیند و بالاخره هم خواهد نشست… یکی از روزهایی که در پیش است، شاید همین فردا!

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


موسیو گلابی | ۱۴ آبان ۱۳۸۸ | ساعت ۰۵:۲۸

دیدگاهتان را بنویسید

بازتاب این پست  |  اشتراک دیدگاه‌های این پست از طریق فید



  • 1. مهشید در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۶

    اول ؟

  • 2. مهشید در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۸

    ۱٫بنده هر وقت سوار شدم ، کله صبح بوده در این حدی که شما میگی شلوغ نبوده
    ۲٫واقعا خیلی عالی همه چیزو بهم ربط می دی …عالی بود

  • 3. zizo در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۰

    ای ول چه تمثیل قشتگی برای تشنگان قدرت..(این صنعت ادبیات اسمش تمثیل بود دیگه!یادم رفته)

  • 4. مهرنوش در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۲

    حرفتون درست.مثال قشنگی ام زدین.ولی میشه بگین از کدوم ایستگاه سوار مترو شدین که این قدر فاجعه اس؟!!

  • 5. یک خاک بر سر در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۳

    من بعضی وختا سوار مترو می شم. محض رضای خدا هیچ وخ هم بهم صندلی نمی رسه. مگه اینکه ایستگاه علم و صنعت. که باید پیاده شم. یعنی میشه اینجوری نتیجه گرف که من بالاخره به قدرت می رسم ولی اون موقع اجلم رسیده.

  • 6. میتل در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۷

    نشستن بر روی هر کرسی ،حتی اگر تک صندلی توی اتاق انتظار هم باشد حس قدرت به آدمی می دهد.

  • 7. ردپا در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۰

    این نوشتتون یه جوری بود!

  • 8. جودی ابوت در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۲

    سلام

    این ۳ روز تهران بودم

    مترو ه تا دلتون بخواد باهاش اینور و اونور رفتم .

    تغییر قشر و همه چی رو میشه با تغییر ایستگاهها حس کرد.

    و قسمت جالب سفرم به تهران حضور توی میدون انقلاب بود و دیدن قساوت یه عده از خدا بیخبر !

  • 9. رامونا در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۳


    وای راس می گی … چه ملت اسگلی هستیم به خدا …. منم هر وقت سوار مترو می شم بعد می تونم بشینم ناخوداگاه می خدم … سه ساعت …. وای

  • 10. آقای زیپ در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۱

    یه حسی به من میگه که عاشقتم ها…
    واسه همین نوشته هاته دیگه!
    مترو و صندلی های قدرت!
    عالی بود. خیلی عالی بود.

  • 11. لیلی در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۶

    موسیو سلام
    سیاست همینه .هر کس دیگه ای هم بیاد بعد چند صباحی اوضاع همینه که می بینی.فقط شاید شکل و شمایلش عوض بشه.یعنی خ… همونه فقط پ…. عوض شده.
    و این داستان همچنان ادامه دارد………..

  • 12. خانم یاپ در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۸

    شاید همین فـردا ….. !

  • 13. دختر حاجی در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۸

    از رو کله ی ملت رفتی جلو، باشه !
    نشستی مبارکت باشه !
    چشماتو بستی ، به جهنم !

    ولی شک نکن موقع پیاده شدنت چنان وشکونی(همان نیشگون) ازت بگیریم که تا عمر داری جاش بمونه !

  • 14. زری در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۲

    من این صحنه رو زیاد توی مترو دیدم و همیشه به حالشون تاسف خوردم.حتی بعضی از این افراد دوتا ایستگاه بعد پیاده میشن ولی برای این مدت کوتاه آن چنان تلاشی برای نشستن میکنن که نگو.در جامعه از این افراد که جای دیگران رو به زور میگیرن انهم برای یه مدت خیلی کوتاه کم ندارین نمونه بارزش همین… .

  • 15. الهام - روح پرتابل در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۶

    یه وجه دیگه ی سرپا موندن روی سکو برای نشستن توی مترو، اینه که گاهی قطار خیلی بدجور حرکت می کنه و یهو ترمز می زنه، همینطور فشار و تجمع بیش از حدی توی واگن ها هست که ایستادن رو با در نظر گرفتن اون همه بوهای مختلف از بدن های مختلف سخت می کنه.
    منم برای پیاده شدن مجبورم از هل دادن استفاده کنم، اما سعی می کنم موقع سوار شدن این کارو نکنم، منم همیشه روی سکو قدم می زنم چون نمی تونم ثابت باایستم یا اصولاً توی ایستگاه ها بشینم. همه مون سعی می کنیم خوب باشیم، حتی اگه شده یه کمی. جز یه عده ی معدودی که حسابشون کلاً جداست.

  • 16. یاردان قلی و خاندان توهم ...از توهم کده! در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۸

    یاد این جمله افتادم:
    تقریبا همه میتوانند در برابر فلاکت و بدبختی مقاومت کنند. اگر میخواهی فردی را امتحان کنی, به او قدرت بده…

    راستی مترو شما هم هفت تیر نگه نداشت

  • 17. سیما در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۴

    می فهمم

  • 18. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۴

    سلام موسیوی عزیزمتاسفانه این رسم تاریخه و از زمانی که بشر به روی زمین آمد همیشه عده ای کثیر به چیزی که
    بوند راضی نبودند.جالبش هم اینجاست که همیشه سعی داشتند از راه تقلب و حق این و آن را خوردن به جایی
    که مد نظرشونه برسند.کیدونی کجای کار دردناکه.اونجایی که اگه یه نفر به زور صندلی رو بچسبه حداقل دلمون خوش
    باشه که استحقاقشو داره هر چند به زور گرفته.مثلا همین رضا شاه خودمون که با حقه بازی شاه ایران شد ولی خب لیاقتش بیشتر
    از پادشاهان قاجاو احمد شاه بود.اما یه وقتی یه احمق میخواد به تخت کوروش و فریدون تکیه بزنه.
    و یه احمقتر از خودش هم اونو حمایت میکنه. و دوتایی دارند مملکت رو به گند میکشند.موسیو من مصرانه بر این نظریه ی دکارت عقیده
    دارم که میگه مردم لایق حکومتیند که دارند.شاید بگی نه اینطور نیست.اما شما توجه کن که این ما ایرانیا هستیم که همیشه به یه عده احمق رو میدیم
    و قهرمانشون میکنیم و بعدم دشمنشون میشیم اما دیگه کاری از دستمون نمیاد.

  • 19. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۵

    از زمانی که اسلام به ایران وارد شد و این ملاها خودشونو در امور مملکت دخالت دادند زندگی ما ایرانیا به میمنت اسلام روز به روز گندتر و مزخرفتر
    شد.و چه زیبا میگه دکتر شریعتی:یک زعیم مذهبی چون روحانی است فکر میکند جانشین خدا بر روی زمین است و هر فرمانی که دهد و هر دستوری که میدهد
    میپندارد که امر و فرمان خداست و چون اینگونه فکر میکند از هیچ جنایتی سر باز نمیزند و خودش را صاحب جان و مال و ناموس مردم میداند
    به نظرت … چقدر به این نظریه ی دکتر شریعتی نزدیکند
    من معتقدم زمانی ایران میتونه به جایگاهش برسه که بساط خرافات و فضولی در دین مردم و یکی را خدا دانستن از این مملکت برداشته بشه
    اما تا موقعی که معصومین تو کشور ما حکم خدا رو دارند و ملاها نیز حکم پیامرسانهای اونا و جانشینان خدا رو دارند و تا رمانی
    که یه عده از مردم احمق اونا رو حمایت میکنند وضعیت همینه که هست.به نظر من این همه بدبختی مردم از اونجایی ناشی میشه که عقلشونو دادند دست یه عده زعیم مذهبی
    البته نه اینکه من ضد مذهب باشم.اصلا اینطوری نیست اما هر وقت دین به مردم حکومت کرده.بساط همین بوده و خواهد بود و خودت که مطالعت بالاست اینو بهتر از من میدونی
    روده درازی کردم(شرمنده)

  • 20. تنها در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۶

    موسیو گلابی عزیز میتونم بگم یکی از بهترین پستهایی که نوشتی این بوده. بدون اغراق میگم خیلی جالب تونستی مثال خوبی برای رفتار بعضیها بزنی.
    امیدوارم اون فردایی که همه ما منتظرشیم زودتر برسه و فرد لایق روی اون صندلی بشینه.

  • 21. بابالنگدراز پنج فوتی در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۸

    راستی یه چیز دیگه اگه قرار باشه جنبش سبز یه انقلاب جدید به وجود بیاره و مردم بازم مثل سی سال پیش بخوان قهرمان بازی دربیارن و یه عده رو در حد خدایی بالا ببرند.به نظرم بازم وضع بدتر میشه که بهتر نمیشه
    البته مهندس موسوی در بیانیه ی سیزدهمش این مسئله رو خیلی خوب تشریح کرد که هدف قهرمان سازی نیست بکه هدف راه سبز آزادیست و همین طرز تفکر بالاشه که من دوستش دارم

  • 22. مهندس هویج در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۱

    همه عالم نیرزد که دلی بیازاری
    .
    این قدرت بد چیزیه کلا.البته متوجه هستی که خوشبختانه فعلا دور عدالت محورانه شیفته ی خفن خدمت به جمیع مسلمین و مسلمات در اقصی نقاط عالم از سودان تا یمن و از افغانستان تا چاد.
    کسانیکه هر چند تیپ پرزیدنتی ندارن و به قول خودشون نوکری مردم رو می کنن و همواره و از تمامی جهات اصلی و فرعی درب های دنیا رو به روی ما باز می کنن فقط مشکل اینه ما مردم و نیازهامون از لای این درها رد نمی شه که اون هم ملالی نیست جز رنگ سبز. رنگ سبزی که همه جا داره برای این نوظهورانه عشق خدمت مشکل تراشی می کنه.
    رنگ سبز مصادره نخواهد شد.

  • 23. مهسا در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۳

    belakhare nafare avval shodam.jaleb bood.ta hala injoori behesh negah nakarde boodam

  • 24. رز در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۳


    انگار فقط خون می بینم

  • 25. توهمات یک آمیب 45 کروموزومی در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۵

    مترو آیینه تمام نمای فرهنگ ماست!
    البته برخی از واقع هم کسی که میخواد بشینه نه هول میده نه فحش میده بلکه صندلی رو براش میارن تا ایشان راحت بشینه!!!


    بدبختی اینه که بعضی از اونا هل می‎دن و فحش می‎دن … و با صندلیشون هم پز می‎دن!

  • 26. لیلی در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۹

    اینجا آیکون آه کشیدن با سوز دل نداره!

  • 27. بانوی نقره ای در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۲

    اتفاقاً همین دیروز تو ترمینال نیم ساعت چل و پنج دقیقه ای تو صف(مینی بوس!!:() بودم! بعدِ این همه معطل بودن یهو حدودِ ده تا دختر که ظاهر خیلی شیک و تر و تمیزیم داشتن نمی دونم از کجا مثه عجل معلق پیداشون شد و چنان هول زدن تو صف و خودشون رو تو مینی جا دادن که شرحش مثنوی هفتاد من کاغذ میشه(!) از حماقتشون یه پسر بچه ی سه چار ساله ام نزدیک بود از رو پله ها بیفته که یکی اون وسط بچه رو قاپید!
    خلاصه که من که وسطای صف بودم و هیچجوره نتونستم سوار شم، اما خیلیای دیگه ام جلوم بودن که اونا هم نتونستن سوار شن و فقط لعن و نفرینش موند واسه اون دخترای محترم!
    مینی که راه افتاد چنان لبخنده گشادی از پشتِ شیشه میزدن، آخرش این شد که من و سه نفر دیگه همونوقت رفتیم و سوارِ یکی از این سمندا شدیم! (تر و تمیز و راحت و سریع تازه از اول تا آخرم شجریان و…)
    می خواستم بگم فک کنم ما که ظاهراً تو اون صف بمون ظلم شد خیلی راحتتر و سریعتر از اونا و بدونِ اینکه کلی فحش بخوریم و لعن و نفرین ملت پشتِ سرمون باشه به مقصد رسیدیم، هر چند شاید بیشتر، از خودمون مایه گذاشتیم، اما ارزشش رو داشت!
    (نکته ی اخلاقیشم همین دو سه تا خطِ آخر بود!)
    :)

  • 28. لوکی در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۸

    تا فردا راهی سخت و طولانی در پیش است…
    که شاید خون های زیادی هم ربخته شود…
    که شاید تجربه تلخ دیگری باشد از نیرنگ ها…
    که شاید هم حکایت از چاله به چاه افتادن باشد!

  • 29. عالیه در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۶

    نشستن او در نهایت حماقت یعنی کندن گور خویش!!!

  • 30. فاریا در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۵

    شعار هم دادی ؟

  • 31. ماه مون در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۹

    اصلا اسم مترو می یاد حالم بد میشه

  • 32. هویج در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۴

    خوب بود موسیو بیشتر از خوب. بیشتر

  • 33. دختر طلاق در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۸

    موسیو تشبیهت خیلی فوق العاده بود … کاش یادش بمونه که فقط برای یه ایستگاه، نشستن رو صندلی ارزش نداره و میتونه با بخشیدن جاش ( البته از نظر من جا متعلق به اون نیست) لااقل یه ثوابی ببره

    موسیو چرا بی فرهنگ ها همه کاره ی مملکتن ؟؟ دیدی voa نشون داد مردم از رو پوستر رهبری رد میشدن و روش پا میذاشتن و عین خیالشون هم نبود ؟؟ این چیزا یعنی واسه اون آدم مهم نیس؟؟ آخر عمری نباید چار تا دعا خون جمع کنه برای سر قبرش؟

  • 34. علی (ذهن ِ آشفته) در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۰

    خیلی دلم می خواد این متن امیدوارانه ات رو با امید بخونم. چه کنم که ذاتن نا امیدم…

  • 35. محمد در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۰

  • 36. نسرین در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۱

    کاش میفهمیدند … وقتی حماقت پایان گرفت یعنی آنارشیسم نخواهی دید! ( یک لحظه جو گرفت منو . پوزش میطلبیم از محضر حضار )

  • 37. aram در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۹

    dar hade bi nahayat delneshin bood

  • 38. دینا در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۸

    سلام. چه خوب که درباره مترو نوشتی. من چهار سال به خاطر دانشگاه و ترافیک وحشتناک همت مجبورم که با مترو برم و بیام :)
    از خودکشی در مترو تا بزن بزن و دزدی و… دیدم! فشار قبر به راحتی اونجا احساس کردم!
    جالب اینجاست که ایستگاهی که من میخوام سوار بشم برای برگشت دقیقا رو به روی مجلس هستش و این در حالی هست که ماشین های حاضر و آماده منتظر از ما بهترونن که برسوننشون دم خونه!!! واین یعنی عدالت مطلق!

  • 39. papary در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۸

    من فقط در مورد “معنی” مترو نظرم رو میگم و بس.
    اون یکسالی که پام تو گچ بود و مجبور بودم از ایستگاه امام حسین تا وردآورد رو با گچ و دوتا عصا و کلی کوله و بند و بساط برم دانشگاه، یک نفر نبود که پاشه و جاش رو به من بده. هر روز با این وضع میرفتم تا دانشگاه و می اومدم
    همین آدمایی که توصیفشون کردی پای منو شکوندن تو مترو

  • 40. بهار در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۷

    دمت گرم موسیو. کاش “او” هم اینجا را بخواند. کاش چیزی بخورد توی سرش و همین طوری ییهوی به خودش بیاید و بلند شود جا را به صاحبش پس دهد. کاش یکی از همین روزها این اتفاق بیفتد، کاش همین فردا

  • 41. مهندس پنگول جونی در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۸

    تو بلاگفا این قدر نوشتن هم جرات می خواد .
    بعد از مدت ها این پستت به دلم نشست.

  • 42. تهمتن در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۹

    سلام عمو گلابی
    مطمئن باش اگه همین فردا اون اتفاقیکه می خوای بیفته رخ بده،اون هم یه بدبختیه مثل همین یکی. اون هم بازیه. اون هم توطئه است.

  • 43. خانمی در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۷

    بدبختی و بی فرهنگی ما حتی از زیر زمین و تونل مترو ها هم معلومه..واقعا که..!اینه چیزی که انقلاب برامون ارمغان اورده..۳۰ ساله..:|

  • 44. می خواهم بنویسم در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۰

    وای محشر بود موسیو …
    همیشه این برخورد عجیب مردم تو مترو برام جای سوال داشت …
    اینکه همدیگرو له می کنن تا بشینن … ولی خدایی خوشحالم تاحالا حتی به اینکه تو این دسته باشم فکر هم نکردم …
    خوشحالم که حداقل یکبار جام رو به دیگری بخشیدم و خودم خوشحال شدم …

    خیلی نکته سنجی و خوب مسائل رو به هم ربط می دی ….
    واقعا لذت بردم .
    موفق و سلامت باشی .

  • 45. محیا در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۰

    دقیقا”! خیلی تشبیه خوبی بود!

  • 46. کلاغ در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۵

    مقایسه ی این ۲ تا با هم عالی بود!
    بالاخره تو یه ایستگاهی بلند میشه یا بلندش می کنند و می کنیم تا صاحب به حق صندلی بشینه!

  • 47. مریم در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۳

    فوق محشر بود
    البته جا داره بگم مترو تهران جلوی سرویسای دانشگاه ما لنگ میندازه.ما تلفاتم داشتیم (znu)

  • 48. مانیل(خانومی) در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۰

    تمثیلت عالی بود… مرسی… واقعا لذت بردم… چشام خیس شد

  • 49. ستاره آبی در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۰

    نه!خداییش تشبیه جالبی بود
    ولی با آخرش بیشتر حال کردم.

  • 50. شیوا در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۲

    از ترسشان همین بس که چند روز است ایمیل ها را نمیتوان دید.

  • 51. مهدی نامور در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۰

    گلابی جان! هوا بس ناجوانمردانه سرد است…تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

  • 52. نهال در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۳

    غیر طنز ترین و متاثر کننده ترین مطلبتان بود

  • 53. متین در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۰

  • 54. شادمهر در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۲

    من که هروقت سوار مترو می شم زود می رم بالا که جا مو نگه دارم بدم به مستحق تا برام دعا کنه!
    آخه این بزرگواران ( پدر و مادرهای پیر ) به اندازه کافی برامون ” دعای خیر ” کردن و ماهم تو چگونگی جبرانش موندیم و …

    مسیر جدید مترو ما از طاق بستان میره به فردوسی

  • 55. تلخک در ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۸

    ورود خوبی بود.
    ربط خوبی.
    و نتیجه گیری فوق العاده ای!
    منتظر نباش که صندلی رو خالی کنن!
    باید خالیش کرد!

  • 56. بهار در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۵

    غیر مستقیم!!!!

  • 57. آرفت در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۹

    خیلی خسته ام ولی با دیدن این نوشته ها و دیدن ویدیو های دلیران ایرونی خستگی از تنم در میره
    قشنگ بود موسیو جون
    رسما ۱۳ آبان ثابت کردیم کودتاچیا و سرکردشون همیشه غاز ما جوونا هستن و خواهند بود
    ;-)
    پیروزی نزدیکه
    V

  • 58. سارای در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۰

    تشابه بود یا تمثیل؟!..شاید هم دیدن از دری دیگر بود!

  • 59. علی (ذهن ِ آشفته) در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۴

    او: گلابی جان. تو که نمی‌دانی چه کیفی دارد تلویزیون هی آدم را نشان بدهد. چرا به من انتقاد می‌کنی؟ این‌که مترو جای صندلی ندارد برای نشستن در زمان متروهای قبلی هم بوده. ما تازه واگن‌ها را زیاد کرده ایم. این دروغ است؟
    متاسفانه به شما اطلاعات غلط داده‌اند. من خودم بارها شده که جایم را داده‌ام به بچه‌های ۳،۴ ساله. تصاویرش هم در دوربین مدار بسته‌ی مترو موجود است.
    صندلی مترو متعلق به مردم ایران است، و شما الآن دارید به تمام مردم توهین می‌کنید. من از صندلی خودم می‌گذرم، ولی از صندلی مردم نمی‌توانم بگذرم.
    ضمن این‌که شما در غیاب من به من انتقاد وارد کرده‌اید که بنده از حق قانونی‌ام استفاده کرده و ۴۵ دقیقه مجانی مترو سواری می‌کنم. هان!

  • 60. آنارام در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۶

    مرسی بابته نکته سنجیت . آقا من بخدا آدمه بیملاحظه و بی مسئولیتی نیستما ! سرعته اینترنت افتضاحه . وارده صفحه میل هم نمیشه هیچی مسنجر رو هم باز نمیکنه . به دوستم بگو من هر وقت کانکت میشم تلاش میکنم واسش میل بزنم . ببخشه بابته این تاخیر
    آنارام باشی


    قابل توجه دوست آنارام!

  • 61. پرستو مهاجر در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۶

    برای اولین باره که وبلاگتونو می خونم . بسیار جالب می نویسید. خوشحال می شم به من هم سری بزنید…

  • 62. ع.س.ل در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۹

    موسیو عزیز واقعا مثل جالبی زدی…دعوا بر سر پستی که حقشون نیست و با زور اونم واسه دو سه روزی بدستش میارن اما هیچکس تا ابد رو صندلیش نمیشینه بالاخره باید پیاده بشی ….اون زور و فحشی هم که به واسطه اون صاحب کرسی میشن شده دین….حالا جرئت داری حرف بزن ….از همون مترو در حال حرکت همچین پرتت میکنن که………….

  • 63. بی تا در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۲۲

    دلم میخواد یکی فحشم بده بگه مگه مرض داشتی شب قبلش که چه عرض کنم صبح چهارشنبه انقدر دیر بخوابی که خبر مرگت نتونی بیای
    من تا آخر عمر به خاطر بی معرفتیم و رفیق نیمه راهیم شرمنده بچه هاییم که رفتن
    شرمنده دخترا و پسراییم که باتوم خوردن
    دو روز از عذاب وجدان دارم میمیرم وای به حال اون سگایی که تو خیابون هی پاچه میگرفتن اونا چه ط.ری با وجدانشون کنار میان
    بچه هایی که رفتین بگید بخشیدینم…
    قول میدم از این به بعد همیشه باشم… باشم تا پیروزی! همون طور که تا الان بودم

  • 64. پــ.ــوریــ.ــا مــ.ــنــ.ــزه در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۲۰

    زنده باشه گلابی و البته “او”.

  • 65. محمد عباسپور در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۲۹

    کاش اونی که باید این حقایق رو بخونه و بشنوه کر نبود.

  • 66. سینا در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۴۹

    تمثیل جالبی بود

    آخرشم همه از مترو پیاده میشن و اون صندلی ها رو ترک میکنن و اون صندلی ها هیچ وقت تا ابد برای کسی نمونده.

  • 67. من دماغم میسوزد پس هستم ! در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۱۹

    بابا تو دیگه کی هستی !؟
    ایول ایول
    آقا گلابی رو ایول ایول ! ….. (۷ , ۸ بار تکرار کنید ! )

  • 68. دروغگوی خوش حافظه در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۶

    من دخالت نمی کنم

  • 69. حوا در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۵

    سلام
    اصولا سوار شدن به مترو خودش یک معجزه است توی اون جمعیت و شلوغی اگر بتونی سوار شی شاهکار کردی ولی من نمی دونم چطوری می شه صندلی ها رو دید که واسه نشستن روشون نقشه کشید ؟؟
    دفعه ی اخر اون قدر شلوغ بود که اصلا نشد سوار شم اومدم بالا ماشین گرفتم

  • 70. المیرا در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۸

    والا تو مترو هم بعضی دیگه اینقدر پر رو نیستن که وقتی تمام دور واطرافشون دارن میگن جای کسی نشستین و لطفا بلند بشین باز بگن شما ادمهای بدی هستین و به شما چه و ایناااااا

  • 71. فرهاد در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۸

    درور بر تو

  • 72. خودم در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۸

    ما که رفتیم آسیا…

  • 73. حامد(دانشجوی ایرانی) در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۷

    اول درباره مترو!
    خودم یکبار دقیقا کانر خط قرمز اولین نفر بودم و ازشانسمم دقیقا در مترو جلوی من باز شد! وقتی فقط خواستم پام رو از خط قرمز بزارم تو مترو دیدم همه صندلیا به طرز عجیبی پر شدن!!(میتونی حرکت رو تصور کنی؟!)
    البته اصلا منظورت تو این پست مترو نبود!
    منظور فقط حرفهایی که باید زده میشد و شد! و آینده ای که به قول تو شاید فردا باشه و شاید نسل من و تو نتونه ببینتش!
    شاید ایندفعه اینترنت را باید کسی بیاید و بگوید مجانی میکنیم!!!!!!

  • 74. kale در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۸

    سلام آقا گلابی
    خوبین؟
    آخه پسر خوب گلابی ام شد اسم؟؟؟؟
    ولی راستش اولین چیزی که منو شیفته ی وبت کرد همین اسمش بود
    واقعا اسم باحالیه!!!
    جدا تمام این اتفاقا برات پیش میاد؟؟؟

  • 75. علی در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۰

    گلابی جان اندکی صبر سحر نزدیک است

  • 76. یکتا در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۸

    دم تورو رو کدوم اجاق گذاشتن که انخده گرمه؟

  • 77. لیلا در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۹

    من هر وقت تو مترو یا اتوبوس می شینم عذاب وجدان می گیرم و همش اینور اونورو نگاه می کنم مبادا خانوم مسنی زن حامله ای ایستاده باشه :(

  • 78. حامد (تک نوشت) در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۷

    واقعاً مثال قشنگی زدی.

  • 79. شاهدمجلس در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۷

    اونایی که متوهم زده همیشه خودشونو اول صف می دونستن و می رفتن می نشستن و گاها” فقط به چاپلوسیها و تعارف لمپنسیم گونه اطرافیان خود لبخند احمقانه می زدند، بدون اینکه به درد مردم و یا مشکلات انها هم گوش دهند; بهتر است حالا سرپا وایسن و یا در بیرون، تا خط بعدی صبر کنند تا بدانند که مشکلات و درد مردم یعنی چه و اغفال شدن در دام شعارهای یک عده غربزده بی دغدغه یعنی چه؟! شاید برای “او” این فرصت تلنگری باشد که بداند این معضلات در بیشتر شهرهای ایران جریان دارد و نیز در گیرودار این جمعیت درک کند که ایران فقط تهران نیست و تهران هم فقط شمران نیست!…

  • 80. دختر نارنج و ترنج در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۲

    سلام موسیو
    لذت بردم…. جدی جدی لذت بردم!
    عاشق اینم که هر بار میام پست جدیدی از تو می بینم مطمئنم که یه نوشته ی عالی روی صفحه مونیتور منتظر خونده شدنه!
    شاد باشی عزیز… تا ابد!

  • 81. امیر سالار در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۹

    خواستم بنویسم “چقدر فرق داشت”، (که نوشتم!) بعد دیدم بی معنیه. لزوما نباید مثه همیشه باشه. این جور “نگاه کردن” رو همه ندارن.

  • 82. گلنوش در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۴

    البته بعد از کمی تلاش ،کشف شد که ریپلای توی لب تاپ من نمایان نمیشده…..ولی توی کامپیوتر هست…..پس یافتم،باید اسمم را توی لیست مخترعین ثبت کنند

  • 83. ثلج در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۸

    در مورد اونایی که نباید می نشستن جایی که الان نشستن ، حافظ خیلی قشنگ میگه:

    ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست

    عرض خود می بری و زحمت ما می داری

  • 84. الهام در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۹

    کوتاه مختصر عالی

  • 85. مادام گلابی در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۲

    گلابی جان بدجوری حرفهای سیاسی از خودت تولید میکنیاااااا…
    من که نمیتونم بیام وثیقه بذارم از اوین آزادت کنم……….


    قایم شدن پشت اسم دیگران اصلاً کار قشنگی نیست مادام گلابی جعلی!

  • 86. هدی در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۸

    واقعا واقعا واقعا قشنگ نوشته بودی

    یعنی دلم نیومد نگم که چقد مطلبت قشنگ بود

    تعارف الکی نمی کنم واقعا قشنگ می نویسی

  • 87. آرایه در ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۲

    یعضی وقتها باید صندلی رو آتیش زد تا فرد مورد نظر که جزئی از وجود اون شده کنار بره…

  • 88. هاD در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۸

    کسی که فعلآً نشسته استحقاق نداره ، کسی هم که ادعای استحقاق داره چندان لایق به نظر نمی‌رسه . بدبخت مردم .

  • 89. شهرزاد در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۸

    امیدوارم فردا خیلی زود فرا برسد. به امید فردا این روزهای سخت رو میگذرانیم.

  • 90. مریم در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۵۳

    مرسی. جالب بود

  • 91. گلپونه در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۶

    لبخندی احمقانه برای پیروزی احمقانه
    من فقط یاد یک نفر می افتم

  • 92. مریم در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۶

    موسیوی عزیزم سلام
    قلم طنزتون رو به سوژه جدیدی نشونه گرفتی که بازهم تلنگری باشه برای خفتگان
    اما بدون اغراق میگم موسیوی عزیزم
    همه ما آدمها در ضمیر ناخودآگاهمون طالب قدرت و شوکتیم ، فقط فرق یک عده مون با عده دیگه ، رعایت انصاف و اعتدال در زمان به قدرت رسیدنه…..
    نمیشه برای همه صاحبان قدرت یک نسخه مشترک پیچید مگه نه ؟؟

  • 93. شیوا.ن در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۲۶

    گاهی چقدر این فردا ها دیر می آیند !!!

  • 94. عادل در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۰

    موسیو ممنون؛ اما برخی از دوستان برای همین یک ایستگاه نشستن حاضرند بزنند سر و صورت جوونهای مملکت رو خونین و مالین کنند …

  • 95. از نسل سوختگان در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۳

    حرفهایی میزنی ها! تا هواپیمای شخصی با محراب! وجود دارد تو بودی سوار مترو می شدی! تا صندلی چرمین هست به صندلی پلاستیکی قرمز و آبی بسنده می کنی؟ با این همه مشغله کاری، دعای غفیله! نماز شب! مفاتیح الجنان با ویرایش جدید! راز و نیاز با معبود ! کی(!) وقت داره بیاد خزعبلات تو رو بخونه تا پند بگیره؟ فراموش نکن کسی که از تاریخ که بزرگترین معلم (!) هست یاد نگیره میاد از وبلاگ تو که ممکنه امروز باشه ولی فردا نباشه، یاد بگیره؟ حرفهایی میزنی ها؟

    “یادشون رفته همون شاه که به صد مهره نمی باخت
    تاج و از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت”

  • 96. عماد در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۲

    واقعا. ببین طرف رای نیاورده. گفته تقلب گسترده شده که هیچ. حالا هی شاخ و شونه هم می کشه. یه عده چه عرض کنم هم میان بیرون میگن دولت سبز ملی! یکی نیست بگه اگه میخوای ۲۰ دقیقه بشینی باید نیم ساعت قبلش وایسی. طرف ۲۰ سال معلوم نیست کجا بوده حالا نیومده می خواد بشه رییس جمهور!

  • 97. پرند در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۱

    آنجا کسی ایستاده که برای نشستن مستحق‌تر است…. دقیقن

  • 98. محمدعلی در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۷

    من دارم میرم بعنوان مدعی‌العوم ازت شکایت کنم. به جرم توهین و نشر اکاذیب

  • 99. عرعری در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۹

    این آقاهه که الان رو جاش نشسته، از اوناست که وقتی میبینه یه بزرگتر اومده، خودشو می زنه به اون راه. از اونا که خودشو زده به خواب تا مستحق تر از خودشو نبینه. باس به زور بلندش کرد.

  • 100. فاطمه در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۸

    سلام موسیو جان
    تشبیه قشنگی بود .این آقا هم بالاخره توی یه ایستگاه پیاده میشه شاید هم پیادش کنیم

  • 101. سمیه در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۶

    براوو

    تو اگه ماهی یکبار هم آپ کنی می ارزه که آدم منتظر بمونه

  • 102. شاپرک در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۰

    خیلی خوب گفتی .خدا رو شکر که بالاخره یکی به روی خودش اورد که ۱۳ آبان بوده.

  • 103. لیلا در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۷

    سلام.خوب اگه کسی نمیتونه وایسه سوارنشه.ازنقاشیهای من دیدن کنید

  • 104. سمانه در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۴

    دمت گرم تعبیرت بی نظیر بود!

  • 105. ملکه یخی در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۷

    مسیوی عزیز

    همنطور که میبینی خیلی از خوانندگان صادقانه تایید کردن که اونها هم چنین میکنند

    و اونهایی که سوز دل سر دادن , از باب مزمت شما بود یا حداقل دوست دارن اینجوری نباشن!!

    و به قول امیب۴۵ مترو ایینه تمام نمای فرهنگ ماست

    پس این ژن(gene) ایرانیست

    بعضی دوستان که ترجیح میدن حتی برای صندلی مذکور با رقیب خشن در نیفتند

    بلکه دیگران را شیر کنند تا سپر بلا شوند ….و با لبخند دست تکان دهند

  • 106. رضا 206 در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۲

    آخ الهی من قربون شما بشم با مثال زدنتون!!!الهی خیر ببینی موسیو ..خیلی با حالی

  • 107. خانم صورتی در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۵

    پاراگراف دوم و آخر جیگرمو حال آورد!!(به جیگرم حال داد/جیگرم حال کرد!)

  • 108. م.پارسا(4ساله از تهران) در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۵

    بدبختی اونجاس که خیلی از آدمها که دارن این ناحقی رو می بینن هیچ اعتراضی نمی کنن.همه منتظر می مونن یکی دیگه اعتراض کن.

  • 109. سولماز در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۱

    خیییییییلییییییییییییییی دوستش داشتم ، این پستتو می گم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱۱۱

  • 110. بهار مهرگان در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۵

    اگر خداوند به من قدرت میداد آن دسته مسافران را از پنجره مترو به زیر متروی بغلی پرتاب میکردم تا له شوند !!

    چهارشنبه چند تا فیلم خشن بروسلی دیده ام و خشن شده ام ، ببخشید !!

  • 111. سعیده در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۶

    ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

    و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

    اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید

  • 112. مهرداد در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۵

    ۱۳آبان ، مترو ، هفت تیر و دیگر هیچ !!!

    من شما رو لینک کردم اگه دوست داشتی لینکم کن

  • 113. جودی ابوت در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۵

    منت خدای را عز و جل و عادل

    دورود و هزاران سد بدرود

    چون عزم خرید کتاب بر ذهنمان جولان همی دادی راهی همی شدیم به آن شیر اندر شیر شهر و بگشتیم اندر پی کتاب و چون شباهنگام همی شدی ، عزم خانه بنومودی به نیم خریده و نیمی دگر باقی همی ماندی به فردا روز به ۱۳ آبان ماه جلالی !
    القصه ! صبحگاهان ندا همی دادیم که ای همشیره گاه گشتن همی بودی ، برخیز و عزم جوالی دانشگاه همی نوما که خورشید در آسمان همی گردد درخشنده و این فالیست نیکو!
    القصه تر چون به آوردگاه آن جاسوس خانه (گورباچوف ) همی رسیدی ، جمعیتی انبوه بدیدی سواره نظام آهنین که ایشان قصد قتل عام مردم همی داشتی بدین زره و جز این نبودی!و هر چه بر آن ردیاب شخصی فشار آوردی هیچ آنتن نه بدادی که آگه همی شدی کان فال نیکو نه همی بودی!
    چون به انقلاب همی رسیدی از برای خرید کتاب، آن بوکستور ها را بسته بدیدی و مردم در تلاتم همی بودی و آن زره پوشان آهنین در تلاتم تر!
    نیک به یاد داریم که آن امیر مومنان علی علیه سلام ندا همی دادی: ای مسلمان باشد که چون ندای کمک از زنی حتی بیگانه بشنیدی بر تو باشد که از ناموس ایشان دفاع کنی و چون اینگونه نباشد حق آنست کزین درد مردن همی کنی!
    این روایت کمابیش زان بهر همی گفتی که به چشمان خویشتن همی دیدم که ایشان که ادعای ناموس پرستی همی کنند چگونه بر فرق دختران شیعه ی ایرانی تبار همی زنند و چون مردی در بین این چونین نامردان پیدا همی بشد زبهر دفاع ایشان را با باتوم بر زمین زدندی و چونان فرق ایشان بشکافتی که خون زان فواره همی زدی بی هیچ گناه و
    ایشان که تعصب چشمانشان را کور و گوشهاشان را لال همی کردی چوگونه رکیک ترین و آپ دیت ترین فحشهای ناموسی و بی ناموسی بر زبان راندی و
    هنوز خون بیگناه آن جوانک ذهنمان را آشفته همی گردانیدی و
    و…

    امام علی عزیز میدونم دلت از این خوارج صفتهای متعصب خونه!

    شاید درج نشه اما من خالی شدم.
    دیشب باز هم به خاطرشون گریه کردم

  • 114. رند خلوت نشین در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۹

    عالی و زیرکانه بود…
    سایه حضرت عالی مستدام…
    صندلیتان پابرجا….

  • 115. ژول در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۰

    سلام
    طنز تلخی بود موسیو.اگر توی محل کارم نبودم بغضم رو به زور قورت نمیدادم و میگرستم به خاطر کسانی که در مسیر اونها بودند!ولت و پار شدند تا اونها به صندلی مورد نظر برسند…

  • 116. لیتیوم در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۹

    موسیو حرفت وقتی مصداق داره که با انسانها طرف باشی و نه حکامی از دنیای ۱۹۸۴

  • 117. شیما در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۱

    لاله جون خواهر کوچیکه مه!دست آموز خودمه!

  • 118. SDF در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۵

    براووو! عالی بود! و فوق العاده رفیق

  • 119. بهار (سلام تنهایی) در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۴

    فردا همیشه منتظر بهترین نتیجه ست …
    فردا روزیست که می آید و حق را به حق دار می بخشد ..
    زیاد راهی نمونده همه می دانیم …
    همچنان امیدواریم ..

  • 120. ایرمان در ۱۶ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۳

    مثال باحالی بود…

  • 121. نجما در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۱

    سلام موسیو جان
    ما که آب از سرمون گذشته و این هایی که مینویسیم ومیخونیم و میگیم روضه سر منبره که آیا گوش شنونده ی عامل (منظور کسی که گوش شنوا داشته باشه و به نصیحت عمل کنه) ای براش پیدا بشود و آیا نشود!!
    اما راست گفته اون کسی که گفته بد بخت و فلک زده مردم عادی اند که نونشون گرو جماعت صاحب زرو زورِِِِِ است.حالا چه با گرایش چپ چه راست چه شاهدوست و چه ملا پرست …چه بورژوا و چه دموکرات……..همه اشون سر و ته یه کرباس اند.اینو این چند وقته همه مون با تمام وجود لمس کردیم

    اما درمورد مترو…توی شهر ما که هنوز متروئی در کار نیست با اینکه تمام شهرو با اون همه آثار تاریخی و اون همه خیابون و درخت های قشنگ ….ه زدن رفتتتتتتتتتتت.راستی چند روزیه که توی زاینده رود آب اومده!!

    طی ۵۰۰ سال آینده اگه عمری باقی بود و ما هم دیدیم که چطور مردم از سرو کول هم بالا میرن تا سوار مترو بشن!!!اونوقت درمورد تجربه ام براتون میام کامنت میذارم!!!(اینم یه معضل.معظل.معزل.معذل!بزرگ شده برای مردم شهر ما که مجبورن مثل ما از خیابونهای اصلی بیشتر رفت و امد کنن……………..شما بذار به حساب درد و دل!)
    سلام مخصوص خدمت مادام گلابی و دوستان

    اینم یه کامنت بعد هزار سال!

  • 122. لاله در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۰

    دیر رسیدم اما سلام

  • 123. خورشید در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۸

    من به چشم های بی قرار تو / قول می دهم/ ریشه های ما به آب/ شاخه های ما به آفتاب می رسد/ ما دوباره سبز می شویم
    ما منتظر آن روزیم
    به روزم اگر خواستید سر بزنید.
    همین

  • 124. معترض در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۹

    ببخشید که مربوط به پست نیست ولی دوست داشتم ببینید…
    http://neatorama.cachefly.net/notes-left-behind.htm

  • 125. ... در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۱۵

    من کاملا با نظر بابا لنگ دراز موافقم . همه چی رو گفت و کامل هم گفته .

  • 126. شایان در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۷

    “خودت هم می‌دانی که او باید بنشیند و بالاخره هم خواهد نشست”

    موسیو جان
    یعنی بعد از گذشت ۶ ماه هنوز هم خودت رو فریب میدی ؟
    او هیچوقت پیروز انتخابات نبود -آن هم با ۳۰ میلیون رای- که حالا یک روز بیاید و حقش را بگیرد. چشمانت رو باز کن…

    ایران فقط تهران نیست موسیو…
    ایران فقط ساکنان این دنیای مجازی نیستند
    ایران فقط جوانان پر شور و فانتزی سبز پوش نیستند

    ایران ۷۰ میلیون جمعیت است
    که ۳۰% روستایی نشینند و ۳۳%دیگرشان هم داخل شهرهای کوچک
    که نه از اینترنت سردر میاورند و نه دوربینهای خبری مدام بالای سرشان پرسه میزنند.

    (چون میدانم از طرح بحثهای سیاسی راضی نیستی این کامنت رو عمومی نکن)


    من با منطق حرف‎هاتون از اساس مشکل دارم، از همون‎جایی که فرمودید با ۳۰ میلیون رأی، چون یادم نمیاد که کسی چنین ادعایی کرده باشه! به هر حال نظرتون محترمه و عمومی بودنش از نظر من اشکالی نداره! وقتی هم کامنتتون رو خصوصی نذاشتید یعنی خواستید که دیده بشه، غیر از اینه؟

  • 127. رویا در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۶

    سلام .
    بی نهایت واقعی و ملموس .
    ازهمه زیباتر پایان خوشش!
    امیدوارم اون روز زودتر بیاد.

  • 128. کرم‌کتاب‌خور در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۸

    دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره پیرمرد….

  • 129. صدف کدر ( همسایه دریا) در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۶

    میدونی موسیو گلابی جان.بعضی وقتها آن کسی که آنطرف ایستاده و برای نشستن مستحق تر است هم باید یه کاری بکنه . نباید سر جاش وایسه و خود خوری کنه یا فحش بده باید با این مدل ادمها مثل خوشون رفتار کرد جرثقیل ببرن از رو صندلی برشون دارن مثلا!

  • 130. yamin در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۹

    سلام
    بعد از ۲ماه امدم یه یر کوچولو زدم
    خوب بود،دلم لک زده بود واسه موسیو نوشته.
    شاد باشی

  • 131. جیرجیرک در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۶

    عجب تفسیر قشنگی:
    سرمست از پیروزی می‌خوابند : چشمشان را به روی دنیای اطرافشان می‌بندند و چند قدم آن‌طرف‌تر را نمی‌بینند

  • 132. شب نویس در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۶

    والا بعضیا حتی سعی نمی کنند ذوق زدگی و لبخندشونو ( لبخند که چه عرض کنم قهقهشونو ) پنهان کنن! همونایی منظورمه که تو پالاگراف آخر گفتی!

  • 133. شیما در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۱

    با سلام خدمت مهمانان و حضار محترم!توجه !توجه!!جمعه اتان را به ما بسپارید!!قرار است دست یک جفت دختر و پسر را در دست هم بفشاریم!!تشریف می بریم خواستگاری برای حمیدمان!خودش هم نیامد اهمیتی ندارد!اینجانب که در صدر بزرگان مجلس قرار دارم(!)برای اولین دختر”صهبا”را پیشنهاد می کنم.شما دوستان لیست اسامی دارای صلاحیت را هر چه زودتر به بنده تسلیم نمایید تا هماهنگی های لازم به عمل آید!
    جمعه را با ما باشید !یکبار امتحان کنید و برای همیشه جمعه ها برویم خواستگاری!
    تذکر مهم!:شام خانه ی عروس چتر خواهیم بود!

  • 134. لاغر در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۶

    دمت گرم، خیلی تمیز بود.
    بابا اون یارو متروییه سرشو میندازه پایین که خجالت کمتر بکشه.
    این یارو با وقاحت تحام هر روز میاد تو روی ما نگاه میکنه و دروغ میگه و حال میکنه.
    خداییش دنیا ندیده مثل اینو.

  • 135. نقش ونگار در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۵

    سلام موسیو گلابی
    این پست را خودت نوشتی؟
    چقدر عصبانی! ولی خوب حقیقتیست وضع قسمت خانمها به این بدی نیست من روزنامه می برم زیرم پهن میکنم می شینم زمین این قسمت اصلا شوخی نبود تازه خرید هم می کنیم .! می توانید از مادام بپرسید چه اقلامی برای خرید در مترو موجود است!
    شاید همین فردا انشاالله انشاالله
    به مادام سلام برسانید . لطفا عصبانی سلام را نرسانید.

  • 136. لیلی در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۵

    موسیو سلام
    الان در چه حالی؟؟؟
    همیشه آبی سرور قرمزه حتی اونوره آب
    زنده باد چلسی

  • 137. رویا در ۱۷ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۴

    به شدت زیبا

  • 138. نگار در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۸

    فوق العاده مینویسی میدونستی؟

  • 139. ARAM در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۴۳

    تمثیل زیبایی بود
    زنده باد

  • 140. شاهد مجلس در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۴

    گلابی جان بجای اونهمه کتاب خوندن سعی کن کمی هم فکر کنی.

    تو مشکلت با شایان اینه که” دکمه خصوصی رو چرا نزدی و برام نوشته ای؟ و یا بجای ۲۴ چرا ۳۰ گذاشته ای”
    اوکی .مشکلت با شایان حل می شه اگه بگیم ۲۴ در مقابل ۱۳ ؟

    یا بازم فکر می کنم مشکل پیدا کنی که ۱۳ از ۲۴ بزرگتره؟…


    حالت خوبه؟ من اصلاً با شایان مشکلی ندارم ولی با این ادبیات شما مشکل دارم! بحث خصوصی و عمومی بودن کامنتش نیست. حرف عدد و رقم هم نیست، مگه تا حالا کسی ادعای عددی کرده برادر یا خواهر من؟! در ضمن اینجا میزگرد آسیب‎شناسی انتخابات هم نیست که بخوایم شرایط رو بررسی کنیم، یه وبلاگ شخصیه …
    من نظرم رو گفتم، ایشون هم نظرش رو گفته، کسی هم بی‎احترامی نکرده … هر جا هم نیازی به مفسر داشتم خبرت می‎کنم، فقط حیف که آدرس وبلاگ یا ایمیل ازت ندارم!

    پی‎نوشت: تا حالا نشده بود جواب خواننده‎هام رو این‎طوری بدم اما حس می‎کنم بعضی وقت‎ها لازمه … ساعت چهار و ربع صبح هم هست و اعصاب درست و حسابی ندارم!

  • 141. شاهد مجلس در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۸

    [....]


    من آدم بی‎منطقی هستم، خودت رو خسته نکن!

  • 142. شاهد مجلس! در ۱۸ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۶

    می بینم که نظرات رو وقتی برات چاپلوسانه باشه می ذاری

    گفتم که بجای کتاب خوندن کمی هم فکر کن.!بغیر از بی منطقی حتی جرات نداشتی که اصل نظرات رو بذاری

    بی سواد

  • 143. میثم الله‌داد در ۲۳ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۴

    من چشم به راه فردا هستم هنوز.

  • 144. بهار در ۲۳ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۶

    شباهت این دو مسئله با هم موضوع بکری بود

  • 145. مهتاب در ۲۵ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۱

    کاش اون فردا زودتر بیاد …. .

  • 146. دوشیزه (متولد اسفند) در ۱۳ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۴

    تبریک میگم موسیو

    به خاطر ترجمه ی این پست در اون سایت خارجی

    چه حسی داری ؟!


    والله هیچی!



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه