ییف، ییف ییف، ییف. این صدایی که شنیدید، صدای بالا کشیدن دماغ من بود! شبیه صدای هندل است به گمانم، البته قدری قویتر و حالبههمزنتر! خودم هم میدانم که صدای خوب و دلنشینی نیست، اما به هر حال بخشی از ماهیت وجودی من در این لحظه است… [ییف ییف]
همیشه سرماخوردگیهای من همینطورند. خیلی کم پیش میآید که دست و پایم را باز کنم و رو به قبله دراز بکشم. همهاش خلاصه میشود در همین صدا و فوقش دو سه تا عطسهی زپرتی. اساساً جوری مریض نمیشوم که بیفتم گوشهی خانه. راستش دلیل تمام غیبتهای دوران مدرسهام هم این بوده که حوصلهی ریخت و قیافهی معلمم را نداشتم یا مشق ننوشته بودم یا درس نخوانده بودم. یعنی اگر یکی پیدا شود که روزهای غیبتم را بررسی کند به این نتیجه خواهد رسید که به شکل اتفاقی در همهی آن روزها امتحانی برگزار میشده یا بهدلیل نامعلومی با آقای آبامگر کلاس داشتم!
حالا رگ گردنتان ورم نکند که چرا داری در مورد معلمت اینطوری صحبت میکنی و معلمی شغل انبیاست و این حرفها. خودم همهی اینها را حفظم، تازه پدر خودم هم یک دورهای معلمم بوده. پس گیر الکی ندهید! [ییف] در ضمن این معلم عزیزی که اسمش را آوردم بعدتر فامیلیاش را عوض کرد. دلیلش هم این بود که آدم نمیفهمید اسمش آبامگر است یا آبانگر یا آبامگرد. (شاید باورتان نشود اما من هم آبامگر را از بین اسمهای ممکن، بهشکل اتفاقی انتخاب کردم!)
سرتان را درد نیاورم… خلاصه در چنین روزهایی نمیرفتم مدرسه. عوضش میخوابیدم و هر از گاهی برای اینکه پدر و مادرم مشکوک نشوند، نالهی بلندی میکردم و میرفتم زیر پتو و میخندیدم. بچه بودم دیگر، عقل درست و درمان که نداشتم!
[ییف ییف شدید] بحث آقای آبامگر آمد و تمام مقدمهچینیهایم را به فنا داد. تا اسمش آمد، یکجورهایی جریان مطلب از بیخ و بُن تغییر کرد. میخواستم از حرفهای اولم نتیجهگیری کنم که از وقتی یادم میآید با این سیستم احمقانهی بدنم دست به گریبان بودهام. نه مریض شدنم مثل آدم بوده، نه خوب شدنم، [ییف] نه هیچ چیز دیگرم… فوری نگویید این را که خودمان میدانستیم. خواستم هم تأکید بیشتری کرده باشم، هم شما را در این مریضیام شریک کنم. نمیشود که فقط موقع خوشی سر و کلهتان پیدا شود و در نظرات وبلاگ شخصی من، هرهر و کرکر راه بیندازید! پایهی حال زار و نزارم هم باشید خب. یک کاری میکنید که نمیشود اندازهی یک استامینوفن هم رویتان حساب کرد… والله!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۱۷۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۶ آبان ۱۳۸۸ | ساعت ۰۸:۵۷
این همسایه بالاییمان یک فروند جغله دارد که بر اثر ورجه وورجهاش کل ساختمان شروع به لرزیدن میکند. ماشاالله همهی حرکاتش هم صدادار است! نمیدانم این همه آلودگی صوتی را از کجایش در میآورد. دو تا آدم بالغ در بیناموسیترین وضعیت هم نمیتوانند چنین سر و صدایی ایجاد کنند!
امروز عصر، پاک خانه را گذاشته بود روی سرش. آنقدر همه جا را تکان داد که ناخودآگاه یاد زلزله افتادم! به دلیل نامعلومی حس کردم همین امروز و فرداست که زلزلهی درست و درمانی بیاید. کانون و ریشتر و اینهایش را نمیدانم ولی از آنهاییست که همه جا را با خاک یکسان میکند. این فکر و خیالش به درک، پشتبندش همینجوری توهم است که دارد میآید!
دستم روی مبل بود، یکدفعه شروع کرد به لرزیدن! بعد لوستر بالای سرم یک مقادیری خچ خچ کرد … نمیدانم واقعاً لوسترمان موقع زلزله چنین صدای خچ خچی میدهد یا نه، ولی خداییش من یک صدایی توی همین مایهها شنیدم که ازش بیرون آمد! سرتان را درد نیاورم، از در و دیوار خانه داشت صدا میآمد. خب من هم آدمم دیگر، حالا درست است که کمالاتم زیاد است اما ترس که کاری به ریخت و قیافه و شخصیت آدم ندارد!
پریدم توی اتاق که اگر فیلم مستهجنی، بادکنکی چیزی توی وسایلم هست فوراً معدوم کنم! خب یک وقت میبینی زلزله میآید من را میکـُشد، بعد وسایلم را از زیر آوار میکشند بیرون و به این چیزها میرسند، بد میشود! در نهایت چیز دندانگیری پیدا نکردم که بعدها مایهی آبروریزیام باشد، جز دو سه تا عکس آدامس پولا مربوط به سالها پیش و یک خروار پوست نارنگی که چند روز پیش حوصله نداشتم بریزم توی سطل آشغال، ریخته بودمشان توی کشو! همه را بردم دور ریختم و آمدم به انتظار مرگ نشستم توی اتاقم…
به جان شما نباشد به جان خودم، خودکارهایم هم بالا پایین میپریدند. انگار کن قیامت شده باشد و اینها منتظر باشند که سر نوبتشان بروند علیه من حرف بزنند! یکدفعه توی همین گیر و دار مادرم شروع کرد به حرف زدن در مورد همسایهی بالایی. یادم افتاد که اینها توهم نیست، زیر سر همان بچه است! بگذریم…
کجا بودیم؟ آهان! حس میکنم زلزله میآید. سیستم زلزله هم اینطور نیست که بلرزاند، بعد لباست را بپوشی و از خانه یا محل کارت خارج شوی. نه عزیز من، این سوسولبازیها را ندارد! اولش سقف را روی سرت خراب میکند، بعد اگر خیلی خوششانس باشی و بتوانی از جایت بلند شوی، یک آجری بلوکی چیزی از جای نامعلومی میآید و میخورد توی فرق سرت و تمام!
القصه افتادهام توی فکر مرگ و بر جای نهادن نام نیک از خود. وقتی به مرگ فکر میکنم ناخودآگاه یک قدری آدم میشوم، حداقل تا چند روز! میخواهم از فردا جواب تلفنهای دوستانم را بدهم، به چند تایشان سر بزنم و دو سه تا کار نیمهتمام هم دارم که باید هر چه سریعتر انجامشان بدهم. البته آرش هم یکی از فیلمهای جسیکا آلبایم را پیچانده که باید بروم از حلقومش بکشم بیرون!
آقا جان! این حرفها را سرسری نگیرید، دارم میگویم که بروید در موردشان فکر کنید. اینقدر نچسبید به خانه و زندگی و ماشین و دم و دستگاه اطرافتان. گور پدر مال دنیا. بلند شوید به چهار نفر بگویید دوستت دارم! بالاخره یک پدری، مادری، دوست پسری، دوست دختری، همسری، بچهای، برادری، خواهری، کسی هست که دوستش داشته باشید… یک خرده بهشان محبت کنید، بغلشان کنید، ببوسیدشان، با هم لاو بترکانید. حالا جوری نباشد که به بهانهی این پست هر کاری که دلتان خواست بکنید اما به هر حال هر جوری که میشود محبتتان را ابراز کنید! بالاخره فردا نباشد، دوفردای دیگر همهمان را میکنند توی یک متر جا…
خلاصه یک حرکت احساسی از خودتان نشان بدهید که مثلاً معلوم شود با خرس قطبی فرق دارید. تازه آن خرس قطبی هم یک وقتهایی به زن و بچهاش محبت میکند! نمیگویم غذا خوردن و پول درآوردن و شطرنج بازی کردن بد است، خیلی هم خوب است، هر کس هم غیر از این گفت دیوانه است… اما اینها همهی زندگی نیستند. آدم باشید، خلایق را دوست داشته باشید.
حیف که خوابم میآید و حوصله ندارم بیشتر برایتان حرف بزنم وگرنه خیلی حرفهای دیگر هم داشتم… علیالحساب این را از من داشته باشید که محبت کردن خوب است و از محبت خارها گل میشود. ماشالله سنی ازتان گذشته، اینها را که دیگر من نباید به شما بگویم!
پینوشت:
خیلی خوابم میآمد اما هر چقدر که زور زدم خوابم نبرد. گفتم بلند شوم این پست را بنویسم بلکه مغزم یک قدری خسته شود و راحتتر خوابم ببرد. ذرهای به مغزم فشارم نیامد هیچ، نوشتهام هم شبیه هذیان شد. راستش حوصله ندارم بذارمش برای بعد، میخواهم همین الآن پابلیشش کنم! آدم همیشه که نمیتواند فوقالعاده باشد، سطح انتظاراتتان را پایین بیاورید رفقا!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۲۰۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۸ آبان ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۰۸
دیروز بعد از مدتها سوار مترو شدم. نمای کوچکی از زندگیمان بدجوری توی ایستگاه مترو جریان داشت! نمیدانم تا حالا سوار متروی تهران شدهاید یا نه. یک سری از مسافرانش نیم ساعت کنار سکو سر پا میمانند تا مترو برسد، آن وقت خودشان را از روی آدمهای دیگر پرت میکنند توی مترو. اغراق نمیکنمها، واقعاً همینطورند! شروع میکنند به هل دادن و دعوا کردن و عربده زدن تا آخرش چهار تایشان روی صندلی بنشینند.
آنهایی که نشستهاند ـ به خیال اینکه برندهی جنگ بودهاند ـ سعی میکنند لبخندشان را پنهان کنند و سرمست از پیروزی میخوابند. حتی یک لحظه هم به ذهنشان خطور نمیکند که نیم ساعت سر پا مانده بودند تا فقط بیست دقیقه بنشینند! این دقیقاً همان چیزیست که اگر اسمش خریت نباشد، در بهترین حالت، حماقت است!
همین زور زدن فاجعهبار و احمقانه حکایت تلاش بعضیهاست برای رسیدن به جایگاههای بهتر در جامعهی امروز ما. حکایت آنهایی که دست به هر کاری میزنند تا در جای مورد نظرشان بنشینند. آن همه ژانگولربازیها و حرکات محیرالعقولشان فقط یک معنی میتواند داشته باشد: «تشنگی برای قدرت». و اگر هزار بار هم بخواهند لبخند رضایتشان از این پیروزی احمقانه را پنهان کنند، هیچکس فکر نمیکند که شیفتگان خدمت باشند!
شباهتشان با آدمهای توی مترو آنجایی بیشتر به چشم میآید که به محض رسیدن به کرسی مورد نظر چشمشان را به روی دنیای اطرافشان میبندند و چند قدم آنطرفتر را نمیبینند. آنجا کسی ایستاده که برای نشستن مستحقتر است.
و اما تو! برایت دردناک است که بعد از این همه دست و پا زدن بازنده باشی ولی تا حالا فکر کردهای که اگر جایت را مثل یک انسان به دیگری بدهی که استحقاق بیشتری دارد، دو سه تایی لبخند برای خودت میخری و چند تایی هم دعای خیر؟ حداقلش این است که نفرینت نمیکنند. حالا که این چیزها به فکرت نرسیده و جایت را به دیگران نمیدهی حداقل جایشان را به زور نگیر! میدانم دوست داری مثل دیروز باز هم بنشینی، میدانم لم دادن روی صندلی خیلی میچسبد، میدانم… اما همهی اینها آنقدر ارزش ندارد که کسی را از جایش بلند کنی. خودت هم میدانی که او باید بنشیند و بالاخره هم خواهد نشست… یکی از روزهایی که در پیش است، شاید همین فردا!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه
۱۴۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ آبان ۱۳۸۸ | ساعت ۰۵:۲۸