زبان سرخ سر وبلاگ می‌دهد بر باد!

سلام…

می‌دونم انتظار دارید وقتی قراره که موسیو گلابی برگرده، خودش برگشتنش رو اعلام کنه. هرچند شاید خبر مهمی نباشه ولی مادام گلابی می‌خواد بگه که چرا موسیو گلابی رفت و چرا دوباره برمی‌گرده؟

چرا باید مادام گلابی بگه؟ چون ممکنه فکر کنید موسیو گلابی وقتی گفته من دارم میرم و این حرفا می‌خواسته خودشو لوس کنه… به هر حال هر چی بگه ممکنه بعضی‌ها فکر کنند که راست نمی‌گه و باور نکنند. هر چند به نظر من مهم نیست کسی بخواد باور کنه یا نه… چه اهمیتی داره؟

عادت دارم همیشه راستشو بگم حتی اگه باعث بشه در مورد من فکر بدی کنن یا دیگه دوستم نداشته باشن. عادت دارم تا ته تهشو بگم… اگه غریبه باشن که بهتره چون نه من اونو می‌شناسم و نه اون منو، پس می‌تونیم در مورد هم هر فکری بکنیم… می‌دونم کامنت‌های خوبی در انتظارم نیست اما مهم نیست.

خب… اگه موسیو گلابی رو ول می‌کردم چند ماه پیش می‌رفت. خدا رو شکر که تا اینجا دوام آورد!

بله، موسیو بخاطر آزار و اذیت‌های من تصمیم گرفت اینجا رو تعطیل کنه… بذارید ساده‌تر بگم. وقتی موسیو بهم گفت که وبلاگ داره مثل بیشتر خانم‌ها که می‌خوان از کار آقاهه سر در بیارن منم یه جورایی وبلاگش رو با دقت دنبال می‌کردم .. هر جا که برام سؤالی پیش می‌اومد ازش می‌پرسیدم. گاهی گیر دادن‌های زیاد من و جواب‌هایی که از نظر من جواب نبودند و یا سؤال‌هایی که همیشه بی‌جواب می‌موندند باعث به وجود اومدن ناراحتی بین من و موسیو می‌شد. من فکر می‌کردم اشکالی نداره این سؤال پرسیدن‌ها و اون فکر می‌کرد سؤال‌های من از سر بی‌اعتمادیه و یا فکر می‌کنم اون آدم دختربازیه!

قبول دارم من به شدت حساسم و زیادی به جزئیات توجه می‌کنم اما حساسیت من و این‌که احساس می‌کردم موسیو به حرف‌هام کمتر توجه می‌کنه باعث می‌شد هر دفعه که با هم حرف می‌زدیم و یا هر بار که با هم بیرون می‌رفتیم یه تیکه‌ی قشنگ (!) بهش بندازم و اون یهو ناراحت شه و غصه بخوره… و در آخر دوتامون غصه بخوریم.

واقعاً دست خودم نبود. زبونم همیشه کار دستم می‌داد و اوقات خوشمون رو خراب می‌کرد. وسط همین ناراحتی‌ها هم موسیو می‌گفت اصلاً من وبلاگم رو ببندم بهتره! بعد باید کلی خواهش و تمنا می‌کردم که نه… این کارو نکن!

من فقط می‌خواستم موسیو خودش یه چیزایی رو به من بگه نه اینکه خودم ازش بپرسم. فقط همین!

این آخری‌ها خیلی دختر خوبی شده بودم. دیگه به وبلاگش کاری نداشتم و دیگه سؤالی نمی‌پرسیدم که ناراحتش کنه. بار آخر سر چیزی که اصلاً به وبلاگش ربط نداشت با هم بحث کردیم… و انگار این آخرین ضربه بود!

… اوضاع بعد از چند روز خوب شده بود. آخرای شب، موقع خواب، موسیو گفت می‌ره یه پست بنویسه و بعد میاد که شب بخیر بگیم! یه کم حرف زدیم و بعد گفت وبلاگش رو تعطیل کرده و آخرین پستش رو هم نوشته. اصلاً باورم نمی‌شد انقدر که راحت خوابم برد! فردا صبح فهمیدم چه بلایی سرم اومده! موسیو کار خودش رو کرده بود. کارش منطقی نبود. چیزی نشده بود که بخواد این کارو بکنه. خیلی با هم حرف زدیم تا آخر پرسید چرا باید چیزی که باعث ناراحتیمون می‌شه بازم وجود داشته باشه؟

یادداشت‌های یک گلابی دیوانه حتی اگه باعث ناراحتیمون بشه بازم باید باشه. جایی که هر پستش رو با ذوق و شوق می‌نویسی باید همیشه بمونه… می‌دونم چقدر دوسش داری… می‌دونم چقدر دقت می‌کنی که املای همه‌ی کلمه‌ها رو درست بنویسی. می‌دونم چقدر به جمله‌بندی‌های هر پستت توجه می‌کنی… می‌دونم چقدر برای کسایی که وبلاگت رو می‌خونن احترام قائلی… می‌دونم اینجا تنها جاییه که با نوشتن توش آرامش می‌گیری حتی اگه درس داشته باشی و کمتر بنویسی. حتی اگه خوب ننویسی تو برای خودت می‌نویسی گلابی! گلابی جزئی از وجود تو شده… پس بازم باید باشی.

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان


موسیو گلابی | ۱۸ مهر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۰۱

دیدگاهتان را بنویسید

بازتاب این پست  |  اشتراک دیدگاه‌های این پست از طریق فید



  • 1. آقای صفر و نیم در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۱

    یعنی بدجور موضوع ناموسی شده ها

  • 2. برای شادی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۱

    مرسی مادام گلابی
    اون حس هایی که مادام داشت واقعا جز طبیعت روزگاره و طبعا جز طبیعت انسان وطبعا جز طبیعت زن.
    زندگی همیشه ادامه پیدا می کنه چه با ما چه بی ما …
    کاش همو باور داشته باشیم ، وکمی از خود بگزریم هر چند سخته ، من خودم اینو خوب می دونم.

  • 3. مریم در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۱

    :) شما رُ که درک می کنم…
    کاش گلابی الانم لبیک بگه p:

  • 4. اسپایدرمرد در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۲

    یکی از دلایلی که ما معمولا وبلاگ‌مون رو از کسایی که می‌شناسیم پنهان می‌کنیم بخاطر همین سوال‌هاست. خدا اون روز رو نیاره که جمله‌ ساده‌ای بنویسی و برای خیلی‌ها سوال بشه که چرا…
    به هر حال موسیو صاحب اختیار اینجاست و ما هم از برگشتش خوشحال می‌شیم ولی تصمیمش هم برای ما قابل احترامه..

  • 5. Niloofar در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۵

    Duset daram madam.
    Merc ke dark mikoni in neveshtehaye golabimune ke vasamun moheme,hata merc ke yejuraei golabi bekhatere to raft ke hala ke bargashte bishtar ghadresho bedunim.
    Merc ke golabimuno ba neveshtehash bargardundi inja.
    Merc,merc,vaghean merc.
    Khoshhalam shadid …

  • 6. nill در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۰

    موسیو گلابی عزیز
    نمیتونم روزی رو تصور کنم که وبلاگت رو چک نکنم.
    به نظرم حقیقتا حیف ادمی با این شخصیت منحصر به فرد ننویسه.
    چندین ماه هست که نوشته هاتو میخونم و واقعا لذت بردم
    میشه به حرف مادام گلابی گوش کنی لطفا؟
    ( نمیتونی تصور کنی چقدر خوشحال شدم برام کامنت گذاشتی!)

  • 7. علی (ذهن ِ آشفته) در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۵

    سر خداحافظی گفتم شت!

    حالا، یس!

  • 8. من و خودم در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۷

    این شد یه چیزی!!!!!!!!!!! یه هردو تون تبریک میگم!!

  • 9. یه پسر جوون در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۸

    اول و دوم و سوم هزار مرحبا به خودت و با اجازه شما به قربون مادام گلابی عزیز که شما رو مجبور به ادامه کرد
    خیلی خیلی خوشحالم کردی موسیو . نمیدونم از کدومتون تشکر کنم
    دست هر دو تون درد نکنه . سایه هردوتون بر سر هم و بر سر من مستدام باد

  • 10. فابیو در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۴۴

    هی رفیق باورت می شه داشتم درس می خوندم یوهو بهم الهام شد تو الان باید یه پست جدید گذاشته باشی:)

  • 11. فابیو در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۴۶

    آخه شبگیر تو وبلاگش نوشته بود برمیگردی!
    ولکام بک دییر گلابی!
    مرسی مادام گلابی عزیییییییییییییز بابت منطقی بودنت، صداقتت و مهربونیت و البته شهامتت

  • 12. بانوی نقره ای در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۴۶

    برای مادام:
    عزیزم این حساسیتها در وجود همه ی خانمها هست! اصلاً خودت رو سرزنش نکن!
    برای موسیو:
    موسیو جان بیشتر هوای مادام رو داشته باش! یعنی بیشتر تر ها!

    برای هر دو:
    اَی ناقلایان!

  • 13. یه پسر جوون در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۴۹

    موسیو انقدر خوشحالم که میخوای دوباره بنویسی که الان نمیدونم باید چکار کنم

  • 14. یه پسر جوون در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۱

    موسیو گلابی من . اینقدر حال دارم میکنم . هی میخوام از خودم خوشحالی در بکنم بلد نیستم . یعنی نمیدونم چطورکی نشونت بدم که خیلی الان یه جاییم جشن برپاست

  • 15. یه پسر جوون در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۳

    موسیو
    یک کلام ختم کلام : خیلی میخوامت . آخرشی

  • 16. رامین در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۶

    همیشه پای یک زن در میان است حتی در بسته شدن یک وبلاگ……

  • 17. روشنک در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۹

    بزا اول یه ماچت بکنم مادام که اینهمه باصداقت صحبت کردی
    جنس دلخوریهاتونو کاملن درک می‌کنم و همینطور حساسیتهایی که تواین‌جور مواقع پیش می‌یاد شاید ماهای خواننده هم تو ایجاد این حساسیتها دخیل باشیم که حتمن بودیم
    خوشحالم که باز نوشته‌های اینجارو می‌خونم
    ما به سهم خودمون و شما دوتا هم به سهم خودتون نباید بزاریم این وبلاگ باعث ایجاد ناراحتی‌تون بشه.
    پیش به سوی فصل جدیدی از حیات این وبلاگ
    به موسیو گلابی: اینکه نوشته بودم برنگردی می‌ریم جوگیر بودم یه لحظه اما به جون خودم جدی بودا. دیگه از این تصمیما نگیر لطفن.

  • 18. گل ونوشه در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۱۸

  • 19. لیدی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۲۷

    می تو.ونم حالت رو درک کنم مادام گلابی
    باور کن
    همه ی ما زن ها همین اخلاقو داریم

    سرزنشت نمیکنم
    خودم هم عین رفتار تو رو کردم
    هنوز هم میکنم

    موفق باشی عزیزم

  • 20. آیدین علی بیگی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۲۸

    نمیدونم احساسمو چطوری باید بگم ؟!!
    :* :* :* :* :* ( اینا واسه جفتتون بود )

  • 21. احسان هاشمی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۳۰

    زنده باد مادام گلابی من سر این پست اخیر (گزارش دربی) با این وبلاگ آشنا شدم
    خداییش به اون مطلبت حسابی خندیدم.

  • 22. فامزی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۳۳

    ۱٫خب چون نمی دونم کی اون جمله رو نوشته بود که “کامنتای خوبی در انتظارم نیست” نمی دونم باید کامنت غیر خوب رو برای کی بذارم!!
    ۲٫آخ جون موسیو گلابی یعنی دیگه نمیره،نهههه؟؟!!!دددوووسسستتت دارم!
    ۳٫اون قسمت طنز پست رو در مورد غلط املایی های موسیو خیلی دوست داشتمممم!!!
    ۴٫بازم آخجوووونننن!!موسیو می مونههه!!!(ببینم،میمونه دیگه؟)

  • 23. دریا(کافهء زیر دریا) در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۱۸

    همون دقیقه ای که آپ کردی خوندم اما نمیدونستم چی بگم.به نظر من صداقت و شجاعتت قابل تحسینه و خیلی ممنون که این پست رو نوشتی و خیلی ممنون تر که موسیو رو تشویق به دوباره نوشتن میکنی.امیدوارم این بار آخری باشه که اینجا به هر دلیلی بسته میشه.قلب ما مگه چقدر طاقت داره که هی از اینجور شوکها بهش وارد بشه؟
    من به شخصه یکی از دلایلی که انقدر برای موسیو احترام قایلم،عشق پاک و صادقانه ای هست که به تو داره عزیزم.

  • 24. من.. در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۲۹

    ای بابا، زیاد حساس نباشید . یعنی “اوپن مایند” هم باشه دیوونه است دیگه!

    بالاخره مثل شما فکر نمی کنه!به همین راحتی و به همین خوشمزگی!

  • 25. بابابرقی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۰۳

    سلام
    نمی تونم بگم چقدر خوشحالم و نمی تونم بگم چقدر ناراحتم. خوشحالم از اینکه موسیو بازم خواهد نوشت و بازهم خیلی ها جرات نخواهند کرد از ترس موسیو و از ترس اینکه اینجا تابلو بشن هر کاری بکننن تو این مملکت یا اگه هم کردن خیال من راحت خواهد بود که موسیو هست تا روشنگری کنه در حد تیم ملی.
    اما خیلی ناراحتم از اینکه می بینم زندگی شخصی موسیو دچار مشکل شده بخاطر این موضوع. البته مشکل که نه ولی همین که شرایط خیلی خوب نیست هم بده. یعنی کسی که اینقد هلوه(از وزیر قبلی هم بیشتر) و خیلی ها چشم براهشن تو این دنیای مجازی از نظر من حقش نیست که زندگی شخصی اش دچار کوچکترین نوسانی بشه.عشقی که شما گفتی موسیو به وبلاگش داره رو من و همه خواننده ها توی نوشته هاش و دقتش و جواباش حس کردیم.شاید واسه همین بود وقتی موسیو نوشت می خواست دیگه برنگرده از بس قضیه خیلی سنگین بود من یکی که اصلا باورم نشد و حتی کامنت هم باری اون پست نذاشتم.
    کاری از دست ما بر نمیاد . شما هم یه جورایی حق دارین. بالاخره من خودم هم باشم دوست دارم همه چیزو در مورد کسی که دوستش دارم بدونم. اینکه مثلا ایا فلانی رو اقعا می شناسه ایا منظورش دقیقا از اون حرفی که گفته چی بوده و ….این ها همشون طبیعیه.و من الان موندم بین اینکه موسیو رو تشویق کنم که بازم بنویسه یا اینکه بچسبه به زندگی مشترکش. چون هر چقدر هم که نوشتنش رو دوست داشته باشم بازم دلم راضی نمی شه اون مسائلی که شما گفتین براش پیش بیاد.
    ارزوی موفقیت سلامت و خوشبختی برای شما زوج گرامی

  • 26. ستاره نقره‌ای در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۲۳

    بازگشت یک گلابی را به وبلاگستان تبریک می‌گم. جالبه که تو پست خداحافظی احساس کردم عاملی باعث شده که به جبر وبلاگ‌نویسی را ترک کنید ولی اصلا” و ابدا” به مادام گلابی شک نکردم.
    مرسی و ممنون مادام گلابی دوست‌داشتنی که موسیو گلابی را دوباره به وبلاگستان برگردوندنی.

  • 27. میترا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۴۶

    سلام موسیو
    از اونجائیکه بیشتر از دوساله که ید طولایی در حذف کردن و بعد پشیمون شدن و دوباره ساختن و صد البته! رفتن و دوباره برگشتن دارم مطمئن بودم که حتی اگر خودتون هم بخواین دوستها نمیگذارن که برای همیشه برین. بعد از این همه وقت خوندن و کامنت نگذاشتن خواستم این یک بار رو دست از تنبلی بکشم و بگم که نیومدم برای خداحافظی چون منتظر بودم برگردی و بگم خوش برگشتی موسیو و خوشحالمون کردی.
    خدمت مادام خانومی هم سلام عرض میکنم و میگم که عزیزم شما به عنوان یه خانومی که موسیوش رو دوست داره داری نرمال عمل میکنی و من هم درک میکنم و ممنونم که گوش موسیو رو گرفتی و برگردوندی سر وبلاگش که ادامه بده.

    شاد و سلامت و موفق باشین هر دو

  • 28. سانی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۶

    حرفهای موسیو گلابی منطقی بوده. چرا چیزی که باعث ناراحتی دو نفر میشه باید وجود داشته باشه؟! اگر قرار باشه نوشتن توی وبلاگ به جای آرامش جنگ اعصاب بیاره همون بهتر که ننویسه. گرچه این همه “فن” رو رها کنه. چون چیزی که در درجه اول اهمیت قرار داره زندگی شخصی و آرامش اعصاب شخصه.
    به هر حال با این که نوشته های موسیو رو واقعا دوست دارم ولی اگر هم نخواد بنویسه باز هم به تصمیمش احترام می ذارم.
    موفق باشید مادام اند موسیو

  • 29. هاله در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۶

    خیلی چیزا باعث ناراحتیمون می شن بدون اینکه خودمون بدونیم چرا؟؟؟
    البته همیشه جواب رو نمی تونی اینجا پیدا کنی….
    جواب همیشه در اعماق وجود آدمها نهفته ست
    جایی که ضربه می خورن و اون ضربه مثل یه پیچک رشد می کنه و تمام ابعاد زندگی آدم رو در بر می گیره….
    مادام عزیز
    می شه حساسیتت رو درک کرد… می شه فهمید که حرفت چیز دیگه ای بوده…
    الان مهم اینه که گلابی عزیز بر می گرده
    باور کن خیلی خوشحالم و از هر دو تون ممنون

  • 30. مونیکا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۸

    من یکی که نه تنها بهت بد نمی گم بلکه کاملا درکت می کنم.زن بودن یعنی همین

  • 31. مــژده در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۳

    یعـنی الان شمایی که این نوشترو تایپ کردید مادام گلابی هستید آیا !؟
    یعـنی موسیو برگشته و بازم مینویسه آیا ؟
    یعـتی …
    برگشتنتون مبارکـــ …

  • 32. یاسمن در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۸

    وای خدا رو شکر
    مرسی مادام عزیز

  • 33. خانم در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۹

    سلااااااام
    مادام قدر موسیو را بدون که نمی خواد تو ناراحت شی…
    موسیو تو هم سعی بیشتر با مادام صحبت کنی تا کارای دیگه…
    هنوز ما زنا رو نشناختی …!!!

    بعضی وقتا عشق خودشو یه جاهایی که انتظار نداری ثابت می کنه.

    قدر هم دیگه را بدونید

    خیلییییییییییییییییییییییییی خوشحالم

  • 34. ریتون در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۱

    مادام و موسیو شماها گلابی های عاقل و بالغی هستید و من دوستتون دارم

  • 35. فریبا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۴

    واقعا که
    خیلی بیمزه بود
    ولی باز خوبه که هستی

  • 36. هانیه!! در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۷

    سلام.
    خانووم گلابی ! منطق شما خیلی دوست داشتنیه .
    همین قدر که واسه حفظ وبلاگ پست نوشتین خیلی برام قاابل احترامه .
    من امیدوارم موسیو گلابی هم چنان به نوشتن این جا ادامه بدن .
    شما هم همه ی سعی تونو بکنین لطفاَ .

  • 37. امین در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۱

    چه لوس بازیهایی…

  • 38. تنها در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۹

    خوشحالم که موسیو گلابی عزیز برگشتن.
    و از اون بهتر اینکه چنین مادام فهیمی در کنارتون هست. قدر همدیگرو بدونید. همیشه شاد باشید.

  • 39. fati در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۶

    همیشه پای یک زن در میان است

  • 40. از جماعت وبلاگ خوان در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۸

    زنده باد مادام گلابی
    راست می گن همیشه پای یک زن در میان است
    مرسی که مارا در افکار موسیو با خودت شریک می کنی
    هردوتونودوست داریم
    موسیو خوش برگشتی

  • 41. مــــــــــحمود در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۹

    ســــــــــــلام .
    در بن بست هم راه آسمان باز است
    پــــــرواز بیاموزیم !
    همین …

  • 42. دنیا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۷

    من با احترام به حساسیت های مادام گلابی( چون خودم هم از همین جنسم!!!)
    برگشت موسیو گلابی رو تک نفره جشن می گیرم و تبریک می گم به مادام و موسیو گلابی و همه خواننده هاش!!!

    ولی مرض دارم دیگه باید بگم:” ای زن ذلیل”

    در ضمن باید بگم که تمام این یکسال رو خاموش و بی صدا می خوندمت !
    اصولا چون ادم فهیمی بودم این کارو می کردم و گر نه همون یک ماه اول مادام بهت گیر میداد و همون موقع ها اینجا تعطیل میشدمی رفت پی کارش…!!!!.
    دوستون دارم و منتظر دست نوشته های زیبات هستم.

  • 43. احسان جوانمرد در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۹

    من درکتون می کنم.

    هر دوتاتون رو…

    و قانع شدم…

    هیچ چیز حتی وبلاگ دوست داشتنی گلابی دیوانه نباید بین شما دو تا فاصله بندازه…

    فقط اینکه از موسیو می خوام بنویسه…

    یه ایمیل به من بزنین اگه وقت دارین… شاید بتونم مشورت بدم که چجوری از این به بعد موسیو بنویسه اما نه توی وبلاگ…. بنویسه و مرغ خیالش رو توی قفس نکنه…. پیشنهاد خوبیه …. مطمئنم ارزش فکر کردن رو داره….. منتظر ایمیلتون هستم و برای هر دوتون آرزوی موفقیت دارم: ehsan.javanmard@gmail.com

    تنبلی نکنین ها!

    مادام گلابی!

    از موسیو بخواه حتما یه ایمیل بزنه… حتمن

  • 44. مریم عزیز در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۲

    سلام یعنی چییییییییییییییی؟ من هم یک زنم عین شما ولی یه کم به خودمون بیاییم چرا باید بخاطر یه حس عاشقانه قشنگ مرد رو محدود کنیم ؟؟؟ خواهشی که از مادام گلابی دارم اینه که بعد از این اگر نوشت لطفا نه توضیح بخواهید و کنجکاوی بیش از حد بکنید قبلا که نمی دونستید وبلاگ داره هیج وقت احساس نمی کردید نسبت به حرفای شما بی توجه هستش پس لطفا منطقی تر پیش برید نشید مثل اکثر زنهای ایرانی که سد راه بروز ذوق و استعداد مرداشون می شن مردهای زیادی می شناسم که خیلی مغز بودن یا خیلی هنرمند ولی این استعدادها و داشته هاشون بعد از تأهل به صفر رسیده یا کمرنگ شده پس نکنید اینکار رو ببخشید طولانی شد من خودمم از شما بدترم ها ولی نهایت سعیم رو می کنم

  • 45. سولماز در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۳

    من که نفهمیدم که کی به کیه ( یعنی واقعا این پست رو کی نوشته ) اما من به همه مردهای زن ذلیل به شدت رای می دم .

  • 46. ّبهاره در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۸

    به افتخار مادام گلابی یک کف مرتب
    به افتخار موسیو گلابی هیپپ هوراااا
    ….
    من می دونستم همیشه پای یک زن در میونه

  • 47. معمار بیکار در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۰

    ای بابا مادام شما حالا خودت رو زیاد ناراحت نکن…میگم مادام جان شنیدی میگن کمال همنشین در من اثر کرد؟ شده حکایت شما و موسیو حرف زدن ها و نوشته هاتونم داره مثل هم میشه

    انصافا اخلاق هامون هم مثل همه منم عادت دارم با زبونم همه رو آزار بدم عادت خیلی بدیه امکا نتونستم ترکش کنم

    حالا این نظرات رو شما تائید میکنی یا موسیو؟

  • 48. محبوب در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۲

    سلام نازنین خوب کردی .یک جورهایی معذرت خواستی وتاره بدون نه تو شوهر مسن من هم گاه گاهی بعد از سی سال حساسیت نشون می ده .
    ومسیو گلابی گاهی نوشتن تو خون بعضی از ادمها است مادر جان بازم بنویس
    باور کن هیچی عوض نمی شه .منطقی باش وبی موقع نرو سر وبت تا همه چیز بخیر خوشی بگذره .ارزوی تفاهم وخوشی بیشتر برای دو تاتون را دارم .مامان محبوب

  • 49. فهیمه در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۳

    هورا…….. مادام گلابی! اگه بدونی چقدر از اینکه دیگه موسیو گلابی نمی خواد بنویسه ناراحت بودم.ممنون از اینکه نذاشتی این وبلاگ تعطیل بشه.

  • 50. می خواهم بنویسم در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۰

    اینجا خونه موسیو هست و به نظر من هرموقع دلش بخواد ما رو مهمون نوشته هاش می کنه و هر وقت نخواد هم نمی نویسه …

    پس مادام عزیز من یکی با اینکه از رفتن موسیو ناراحت بود ، مسلما اومدنش منو خوشحال خواهد کرد نه دوباره ناراحت … و نمی ذارم به حساب لوس کردن و این برنامه ها … موسیو خواننده هاشو داشت و نیازی به این کارا نداشت … صاحب خونه است ؛ اختیار اینجا رو داره …

    خیلی خوبه که با خواننده هاتون صادق هستید …

    خدارو شکر که شما مادام و موسیو هر دو فهیم هستید ،
    خوشحالم که موسیو دوباره می خواد بنویسه …

    مرسی مادام که موسیو رو راضی کردی و مرسی موسیو که راضی شدی …

  • 51. پرند در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۴

    …جوانی کجایی که یادت بخیر…

  • 52. شهرزاد در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۴

    گلابی خجالت داره،مرد از این کارها نمی کنه.تو پس فردا که زن بگیری تا یه چیزی بهت بگه ،می خوای خونه رو تعطیل کنی با چمدانت برگردی خونه مامان!!!واقعا که!!
    خرسندیم که باز می نویسی

  • 53. میثم الله‌داد در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۵

    چرا ما همه‌امون مثل هم هستیم؟ خانم من هم همینطوریه. منظورم اینه که ما فکر می‌کنیم، خانم‌هامون زیادی روی ما برای دختربازی حساب می‌کنن. یا واقعآ همچین حسابی می‌کنن.
    و البته من هم فضای زیادی از زندگیم رو پاشویه می‌گیره. ضمن اینکه برای کسی که با اینترنت آشنایی داره، وبلاگ احتمالآ آخرین جا برای دختربازیه. مثل صف نانوایی که شاید اصلآ نون بهت نرسه!

  • 54. آزی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۵

    برید بینیم باو جمعش کنید

    خدا همتون رو شفا بده

    بلند بگو امیییییییییییییین

  • 55. هویج در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۲

    به افتخار مادام گلابی سه بار همه با هم:
    هیپ هیپ! هورا

  • 56. کتایون در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۰

    خوشحالم که موسیو بر می گرده.
    شوهر دوستم به خاطر بدگمانی باعث شد که وبلاگ دوست عزیزم تعطیل بشه.
    جالبه که دوستم رو متهم به خیانت کرده و زندگی تلخی برای هر دو ساخته.
    کمی تعقل بد نیست…. چطور می تونیم کسی رو که دوست داریم آزار بدیم وقتی می دونیم با کاری آروم می گیره و راضیه. این آرامش به ما هم منتقل خواهد شد.

  • 57. spiral mind در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۶

    مراتب خوشحالی و شعف خودم رو به خاطر وجود یک موسیو گلابی ِ راستگو و مقید به خانواده و یک مادام گلابی ِ مهربان و قابل ِ احترام ، اعلام میدارم !

  • 58. ناشناس در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۸

    گاهی مرد هاهر چقدر هم استثنایی و خلاق و بزرگ باشند در انتخاب یک زن برای دوست داشتن سراغ ظرفیت کوچک ها می روند. ( و ایضا زنها) . مثل قصر که احتیاج به حیاط خلوت هم دارد لابد برای انباری.
    مقایسه دغدغه های مادام و موسیو گلابی نشون می ده که انگار توی یک ظرف کریستال چک ، آش جو ریختی.
    مادام فکر کنم باید روی خودت کار کنی اساسی. من اصلا در مورد موسیو گلابی ذینفع نیستم. تا حالا هم براش کامنت نگذاشتم. اما می خونمش چون خوب می نویسه و خوب از جدی خنده می سازه. حیفه که تو پایین پله وایسی و برای اینکه اون رو هم قد خودت کنی بالا نری و اون رو به زیر بکشی. از ما گفتن بود. حالا خود دانی. عصبانی هم نشو چون من خوب بلدم آدم های عصبانی رو آروم کنم.

  • 59. ازی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۰

    هاهاهاها مادام راست میگه اصلا چه معنی ای داره یک مرد متاهل اون هم مردای ایراینی که اینقدر بی ظرفیت هستند بیان توی نت اونم با دخترا تبادل نظر کنند

    تو خیلی زودتر از اینها باید این تصمیم رو می گرفتی یا اصلا زن نمی گرفتی

    همین
    خوش باشی بای

  • 60. یاس در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۵

    به به مادام گلابی .
    این مسیو گلابی چقدر شما رو دوست داره که به خاطر شما از وبلاگشو این همه طرفدار دست کشید و رفت. چشم حسود کور .
    به هر حال اون متعلق به شماست اما این مسیو گلابی عالم وبلاگستان متعلق به کلی خواننده و طرفدار پر و پاقرصش هم هست .
    چی بگم ، خوشحال شدم که داره بر میگرده.

  • 61. nill در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۹

    مادام گلابی لطفا خیلی غصه نخور!

  • 62. . در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۷

    ای مادام بدجنس
    ممنونم ازت که گلابی رو برگردوندی
    یه سوال خصوصی؟؟؟؟
    تو حسودیت نمیشه این همه دختر گلابیتو دوس دارن؟؟

  • 63. لیلا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۶

    ممنون مادام، خیلی خیلی ممنون که گلابی ما رو به ما برگردوندی!!! آخه موسیو اگه جای من بودی و بابات هر روز وبلاگتو چک می کرد چیکار میکری مرد؟؟؟؟ در هر صورت خوشحالم که برگشتی!

  • 64. خاتون در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۵

    ما خانمها گاهی وقتا شاخک هایمان اشتباهی کار میکنه و باعث بوجود اومدن کدورت و گاهی وقتا هم واقعا درست کار میکنه – البته من زیاد این مسیو گلابی رو نمی شناسم یعنی فقط نوشته هاش رو میخونم اما به هرحال مردها یه خصوصیت کلی و عمومی دارند که بسته به نوع تربیت و شخصیتشون کمی با هم فرق دارند – همیشه دوست دارند رمز و رازهایی رو در زندگیشان داشته باشند و حتی به اونی که عاشقانه هم دوستش دارند نگند چرا که این یه رازه که دوست دارند برای خودشون داشته باشند مثل اینکه مثلا از بانک براشون اس ام اس میاد اما یه جوری نشون میدن که مثلا جنیفر لوپز براشون اس ام اس داده موضوع اینه که آقایون فطرتا دوست دارند نمایش بدهند و ما زنها هم باید بزاریم نمایششون رو بدهند اما گاهی کنترل از دستمان خارج می شود و کاریش نمیشه کرد

  • 65. ردپا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۱

    هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

    قربون آبجی مادامم بشم

  • 66. zizo در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۰

    سلام
    امیدوارم گلابی حداقل به حرف تو گوش بده
    به حرف این همه خواننده(تا حالا ۳۲۰ )نفر که گوش نمیده
    ارزوی خوشبختی برای مادام و موسیو
    ایشالا یه روز موسیو و تو از ماجراهای ازدواجتون بنویسید
    شاد باشیذ

  • 67. جودی ابوت در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۱

    سلام مادام

    منم اول روی جان اسمیت حساس بودم.
    حتی ازش درباره ی دخترای دانشگاهم سئوال می کردم.

    به هر حال همیشه پایدار باشید و
    شما جناب موسیو !

  • 68. مهشید در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۷

    الان شما موسیو هستین یا مادام ؟

  • 69. سنگدون در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۰

    موسیوی عزیز به درد من گرفتاری دردی که علاج نداره

    ولی مادام با محبت و باگذشت مهربان از موسیو بگذر بذار گاهی با خوندن نوشتهاش
    از شر غمهای دنیا راحت بشیم

  • 70. زندگانی من در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۰

    بلا به دور، مادام؟!!
    دستی دستی داشتی اینجا رو میبستی ااااااااا!
    ولی من بهت حق میدم، خانوما خیلی حساسن و مطمىن باش هر دختر دیگه ای جای تو بود هم همین عکس العمل رو نشون میداد و ممکنه اگه من بودم بدجور گارد بگیرم در برخورد با این مسىله..
    ولی خوبیش میدونی چیه؟ این که الان و بعداز این اتفاق میتونی برخورد بهتری داشته باشی..
    این موسیو رو اذیت نکن خدایی

  • 71. مهدیه در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۱

    Be Successful !

  • 72. عادل در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۵

    سلام به مادام و موسیو گلابی …
    من به شخصه ترجیح میدم که زندگی شخصی و حقیقی و شخصیت خانوادگیم با شخصیت مجازیم تداخل نداشته باشد؛ اما کمی سخت است و کمی در هم تنیدگی به وجود می آید؛ اما کمی شرایط و قواعد را تعریف کردن شاید راه حل مناسبی باشد؛ من یه تیکه کلام دارم که به همسرم پیشنهاد میدهم که ” یک پروتکل امضاء کنیم!”
    به هر طریقی که صلاح میدانید تصمیم بگیرید و موسیو گلابی ما را به ما برگردانید. امیدوارم زندگی دو نفره آرامی داشته باشید و شخصیت وبلاگنویس موسیو آسیبی به این زندگی نرساند.

  • 73. milad در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۳

    جون من نرو. جون این وبلاگ. جون جسیکا البا… جون مادام گلابی.
    نرو….

  • 74. Hamid در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۶

    khod khah,zanhaei mese shoma omre adamo 20sal kam mikonan,adamo degh marg mikonan,khoda behesh rahm kone

  • 75. رها از جزیره در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۶

    ایول هوش خودم!!
    حال کردی حدس منو… دقیقا می دونستم قضیه اینه و تو کامنتم هم گفته بودم. نه اینکه خودمم مثل مادام گلابی حساسم هااااا نهههههههههههه حس شیشمم قویه!

    همیشه پای یک زن در میان است…
    همیشه پای یک زن در میان است…
    همیشه پای یک زن در میان است…
    همیشه پای یک زن در میان است…
    همیشه پای یک زن در میان است…
    همیشه پای یک زن در میان است…
    همیشه پای یک زن در میان است…
    همیشه پای یک زن در میان است…

  • 76. محمد در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۷

  • 77. یک زن در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۸

    خوب مادام حق داره دیگه
    موسیو تو هم یکم حواست به کارات باشه دیگه ……اینجا که جای این کارا نیست……

  • 78. تارا میرکا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۷

    مادام جان ببخشید چاق سلامتی نمی کنم. الان ذهنم هنگ کرده… فقط بگو موسیو قبول کرد صد در صد برگرده؟ بعدا جهت جویای احوال شدن خدمت می رسم…

  • 79. فرزانه در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۴

    سلام
    اقا من به شخصه به مادام حق میدم… اخه همه ی دخترا همین جورین.. جدی می گم… مثال هیو ؟ حیو؟ حاظرش خود من… من همین کارارو با یه نفر انجام دادم البته اون وبشو تعطیل نکرد و سعی کرد منو درست کنه که فکر کنم (!!!!!) درست شدم (!!!!!!) ” البته فقط فکر کنم”
    این یه حس زنانه است… و مطمئناً به خاطر دوست داشتن زیاده
    خوب خوبه که اینجا تعطیل نشد

  • 80. دی دی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۱

    آخه مادام جان آدم میوفته دنباله یه گلابی!!!!!!!! اونم از نوع دیوانش!!!!!!
    حالا شما از بده روزگار مجبور شدی تحمل کنی بقیه که مجبور نیستن……
    خیالت راحت این گلابی جایی برو نیست.

  • 81. بت در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۳

    آفرین موسیو گلابی! خیلی کار قشنگی کردی. یعنی توی عشق بهتر است یا وبلاگ انتخاب قشنگی کردی. یعنی آرامش مادام برات مهم تره دیگه. یعنی دوستش داری دیگه. حالا که خودش راضیه هم که مشکلی نیست. من چقدر خوب واضحات رو توضیح میدم!! همین جا از خودم تشکر میکنم.
    ولی قضیه مثل این فیلم ها شد که آخرش خوشه. بسیار خوشحال شدم.

  • 82. جمعی از دوستان در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۸

    بالاخره میری یا داری برمی گردی- این کارهای که میکنی نگاه ما رو بهت عوض میکنه

    و حرفهات دیگه جذابیت سابق رو نخواهد داشت -این کارهای بیمزه که بگی میرم و ………….

  • 83. پریسا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۸

    چه سورپرایزی….ازخوشحالی اشک توچشام حلقه زده..باورکن..مرسی مادام که باعث شدی موسیودوباره برگرده…مرسی موسیوکه برگشتی

  • 84. م.پارسا(4ساله از تهران) در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۱

    سلام
    یکبار یه مطلبی برای موسیو گلابی نوشتم از آمار باز دیدکنندگانش و جنس و سن و سالشون .ایشون ناراحت شد.غافل از این که بنده این روزها رو می دیدم.به هر حال این دنیا(مجازی) هم واقعیتهایی داره همون اخلاق زنها و مردها در اینجا حاکمه.خیلی باید با احتیاط نوشت تا یک عده سرشون گیج نره.بنده حق رو کاملا به مادام گلابی می دم. ولی به پاک و معصوم بودن موسیو هم اعتقاد کامل دارم.اینو فقط مردها می فهمن مادام.یه بچه پررو مثل موسیو که براش افته پیش خانمها کم بیاره ولی عاشق مادامشه اینجوری می نویسه.پس بذار بنویسه.ممنون
    اینو هرکدومتون که زود تر خوند بده به به اون یکی

  • 85. روتین های مجهول جان در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۶

    چه صداقتی……………..
    بزن اون دست خشگله رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  • 86. نسرین در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۷

    من هم به مادام حق میدم هم به موسیو ! برای همین طبیعی میدونم پیش اومدن چنین بحث هایی رو ! به هر حال خوشحالم که ختم به خیری این ماجرا با این پست قشنگ تر شد .

  • 87. الهام از اصفهان در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۹

    آقا! نفر اول خودم بودم که گفتم پای مادام گلابی در میان است و بس
    میگید نه برید کامنتدونی پست قبلی صفحه سوم رو بخونید
    اما از همه ی اینا گذشته…..” مرگ بر اینترنت” ” مرگ بر این اعتیاد خانمان برانداز”
    حتی در خوش بینانه ترین حالت یعنی همین “وبلاگ نویسی” بازم هزارتا فکر و خیال و گاها” اعمال ناشایست از آدم سر میزنه
    مادام جونم من کاملا” احساستو درک میکنم…فکر هم نکن که درست میشه
    بازم از این افکار میاد سراغت

  • 88. شب نویس در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۶

    مرسی مادام گلابی عزیز به خاطر صداقتت

    و اما موسیو
    من از طرفدارای این وبلاگ هستم گرچه کم کامنت میذارم. اما موسیو قبول کن که کارت لوس بود. البته نه لوس بازی از اون جهتی که مادام گفته دیگران فکر می کنن تو قصد داشتی خودتو لوس کنی. نه! ولی کسی که وبلاگ معروف و مهمی داره خیلی باید برای همچین تصمیمی مطمئن شده باشه تا بیاد اعلامش کنه. و اگر از روی احساس می خواستی همچین کاری کنی باید چند وقت میگذشت تا مطمئن میشدی پشیمون نمیشی. اصلا انتظار نداشتم بفهمم علت تعطیلی وبلاگت این بوده باشه و حالا پشیمون شدی. اتفاقا با تمام علاقه ای که به وبلاگت داشتم دلم نمی خواست تو همین وبلاگ به نوشتن ادامه بدی چون به نظرم یه جور لوس بازی بود که متاسفانه این اتفاق افتاد.
    در هر صورت هر کسی ممکنه اشتباه کنه.
    نه به خاطر این مدل رفتن و برگشتنت ولی به خاطر اینکه نوشته هاتو همچنان می خونیم خوشحالم.

  • 89. گوگرد در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۸

    ای بابا! اگه همدیگرو دوس دارین دیگه چرا به هم گیر میدین؟؟ همین گیر دادن ها کارو خراب میکنه. ولی مرسی از شما که انقدر با صداقت قضیه رو گفتی و این یعنی خیلی دوسش داری. کارتون خیلی خوب بود. واقعا حیفه یه همچین قلمی دست بکشه از نوشتن. کارش خیلی خوبه. تشویقش کنین. باور کنین تو صفحه فیس بوک وقتی دیدم مطلب جدید گذاشته کلی خوشحال شدم.
    ممنون از شما و ممنون از گلابی

  • 90. م در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۱

    ۲۰ امتیاز مثبت واسه مادام گلابی منظور میکنیم!فعلا از موسیو گلابی ۲۰ -۰ جلوست!!!بازگشت موسیو رو مجددا به خودمون تبریک میگیم(اخه یه زمانی نوشته بودم که به خودم تبریک میگم که میخونمتون)

  • 91. ندای سکوت در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۸

    نمی دانم به این جمله که همیشه پشت یک مرد موفق یک خانم موفق تره اعتقاد دارید یا نه؟!
    از قول من یک تشکر ویژه از مادام گلابی بفرمایید!
    خوشحالیم از برگشتنت و ممنون!!!!

  • 92. نقش و نگار در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۴

    سلام گلابی عزیزم
    بابا جان وبلاگ نویسی یک جور اعتیاد است نمی توانی ترکش کنی ! دیدی حالا!!
    حوابیدن و بستری شدن تو بیمارستان اینها هم فایده ندارد برای ترک . خوب شد همین را می نویسی و گرنه معلوم نبود یواشکی بری و تو جوب بیفتی و یک وبلاگ دیکه بنویسی و یک هو ببینی دوباره شدی یک گلابی دیگر با نام مستعار هلوی خوردنی.!!
    شاد سبز باشی بودنت دلگرمی است
    به مادام سلام مخصوص من را برسان

  • 93. روزبه ثنایی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۱

    خوب است که همه حالشان خوب است. فقط چقدر احساس شباهت میکنم بین لحن شما و لحن نوشتن یکی از دوستانم. خوب این شباهت هم خوب است.

  • 94. خانمی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۸

    خوش به حال تو که انقدر براش عزیزی که به خاطر تو از چیزی که انقدر بهش علاقه داره میگذره..
    قدرش رو بدون

  • 95. کامیار در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۱

    مرسی مادام
    مرسی از تصمیمی که گرفتی

  • 96. آلما در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۶

    فقط می خواستم بگم می فهمم چقدر برات مهم بوده و حق هم داری مادام جان.
    الانم داری خیلی به نظرم فداکاری می کنی و این قابل تقدیره.
    این یعنی عشق واقعی که تو فقط شادی موسیوتو می خوای.

  • 97. رضا 206 در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۷

    مادام گلابی عزیز…من برای شما احترام زیادی قایل هستم….البته فقط به این خاطر که موسیو گلابی براتون احترام زیادی قایل هست..ولی شما باید این قدر خودخواه نباشید و بقیه رو هم در نظر بگیرید.کسانی که امیدشون این وبلاگه که چند روز یک بار یک پست زیبا بخونن و خستگی از تنشون در بره…من به شخصه میگم هنگام خوندن پست های جناب موسیو دیوانه وار می خندم…از ته دل..واقعا نوشته های ایشون بهم می چسبه..در نظر هم داشته باشید ایشون دیگه متعلق به خودشون نیستند!!!متعلق به تمامی این چند صد مخاطبیه که با علاقه به ایشون سر میزنند ..به هر حال خوشحالم که میخواد دوباره برگرده

  • 98. ارغنون در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۰

  • 99. لیلی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۴

    سلام مادام گلابی عزیز
    شاید باورت نشه ولی وقتی داشتم پستت رو میخوندم نزدیک بود اشکم سرازیر شه!(راستش برام خیلی عزیزی که بخاطر این موضوع چیزی بهت نمیگم چون من در مورد آدمایی که باعث گریه ام بشن خیلی بی رحم هستم!!!)…
    عزیزم درکت میکنم…ولی این رو بدون که موسیو خیلی پسر خوبیه…اگه خوب نبود که دل مادام به این گلی رو به دست نمی آورد
    ضمنا” موسیوی عزیز از مادام انتظار نداشته باش که بر خلاف طبیعت زنانه خودش رفتار کنه…این چیزهایی که مادام میگه جز لاینفک وجود یه خانوم ه…
    هر دوی شما رو دوست دارم…امیدوارم خوشبخت و سالم باشین همیشه]

  • 100. مهرنوش در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۵

    آخی چه عشقولانه!
    چه مادام گلابی مهربونی!
    منم مثه تو ام مادام گلابی…همیشه پرحرفیم کار دستم میده:D

  • 101. سیب در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۷

    خیلی خوشحالم که الان که اومدم یه پست جدید دیدم…حس شما رو هم همه درک می کنن مادام گلابی جان! موسیو باید قدرتونو بدونه خفففففففففففففن!! به به به به! دست هر جفتتون درد نکنه …

  • 102. منن در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۴

    نبنتب

  • 103. سها در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۱

    وای چه خانومی گل و با منطقی هستی.الحق که انتخواب عمو گلابی رو دست نداره.موفق باشید(جفتتون با هم).این گلاهم تقدیم به شما

  • 104. هلی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۴

    یعنی رسما مادام موسیو مردمو اُس کردینا!!!!

  • 105. سمیرا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۴

    وقتی بعضی ار کامنتها را می خوانم تازه می فهمم بعضی ها اصلا پست ها را نمی خونند و همین جوری کامنت می گذارند . بعضی ها حتی نفهمیدند که موسیو گلابی این پست را ننوشته!!!!!

  • 106. شیوا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۹

    گفتما،قدم من همچینام سنگین نبود!
    welcome back به هر حال:)

  • 107. مودیبا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۱

    باید به موسیو گلابی تبریک گفت که یکی رو داره مثل مادام!!!
    … مثل اینکه آدم با فهم و کمالاتی گیرش اومده
    خیلی هم از اینکه موسیو بر میگرده و دوباره مینویسه و ما روده بر میشیم پشت کامپیوترمون ، خوش به حالم شده
    … خلاصه: خیلی خوشحالم که موسیو بر میگرده!!!

  • 108. آرام در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۳

    به نظر من که احساسات شما کاملاً طبیعیه مادام عزیز!
    کسایی که اینجا کامنت می گذارن بهتره که این مسائل رو در نظر بگیرن!
    بهتره فکر کنیم که در محیط حقیقی نه مجازی با آدم متاهل و محترمی مثل موسیو در ارتباطیم.
    اینطور حرفی نمی مونه.البته خیلی ها منظوری ندارند!اما خانواده رد می شه از اینجا دیگه!

  • 109. ghanari koochooloo در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۹

    من اپم

  • 110. بهار (سلام تنهایی) در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۲

    مادام عزیز خیلی خوب و صادقانه نوشتی …
    خیلی هم خوبه که موسیو به خاطرت اینجا رو تعطیل کرده بود و آخرین پستش رو گذاشت …..ولی تمامه زندگی درک متقابل از علایق و سلیقه های همدیگه هست ..
    یادمون باشه همدیگر رو بفهمیم ..درک کنیم نه این که بخواهیم تغییر بدیم …
    بهت احترام میذارم و با نهایت احترام عرض میکنم عزیزم خودتم به دنیای مجازی وارد شو.. هستی ولی وبلاگ بنویس و تو این کار هم همراهش بشو …
    براتون روزای خوبی رو آرزو میکنم …
    به موسیو : دیگه خودت رو هم لوس نکن پلیز ..

  • 111. سمیه در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۹

    موسیو مادام خیلی صادقانه و شجاعانه حرفشو زد! خیلی کم پیدا می شه کسی اینجوری باشه! می دونم قدرشو می دونی

    تو پست قبل گفتم تنها دلیلی که اجازه داری به خاطرش وبلاگ رو ببندی حرف مادامه و حالا هم می گم خوشحالم که هستید و هر دو راضی

  • 112. زهرا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۰

    شما همینکه مرام گذاشتی و به موسیو گفتی برگرده خیلی باحالی!
    دمتم گر مادام گلابی

  • 113. مسافر تنها در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۶

    کاملا درک میکنم
    چون همین اتفاق بین ما هم افتاد

  • 114. گلبرگ در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۷

    هه ،‌ چه جالب ، چه عجیب ، چه خوب

  • 115. لیمونویس در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۶

    ممنون مادام گلابی!

  • 116. کلاغ در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۴

    مرسی.مرسی ماداممرسی موسیو
    مرسیییییییی

  • 117. qq'un pas comme les autres در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۶

    Ba arze Bonjour
    Masroor mibashim ! khoda sayeye Madame Golabi ra az sare Monsieur va ahalie weblogestan kam nafarmayad ! Elahiii aminnnnnnnnnnn.

  • 118. پرستوک در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۰

    خدارو شکر که خیلی زیبا و منطقی با این قضیه برخرود کردی .این همون تفاوت های مردان مریخی و زنان ونوسیه که کار دستمون میده. امیدواریم دوباره بنویسه و شما هم در کنار هم به خوشی زندگی کنید.آمین

  • 119. نوشین در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۵

    مادام جون منم بودم همین کارو می کردم انقدر می رفتم با حرفام روی اعصاب طرف !!! خوب دست ِ خود ِ آدم نیست که! آدم یهو حساس میشه …
    اما این اهمیت داره که انقدر برای موسیو مهم بودی که حاضر شده از بلاگش دست بکشه!
    خوش حالم که برگشتین … هر دو تون …

  • 120. آنارام در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۶

    واییی
    نمیدونید وقتی تویه سایت دانشگاه وب رو باز کردم و دیدم پست جدید تویه این وب نوشته شده چقدر خر ذوق شدم
    انقدر که صدایه عر عرم همه حضار رو متوجه کرد و نشد نظر بذارم و مجبور شدم تا همین الان که رسیده ام خونه بیام و نظرمو بگم
    نگران نباش. موسیو اگه خودش هم بیدلیل میومد و میگفت نظرش عوض شده کسی فکره بدی نمیکرد .
    فکر میکنم حامیاش و خوانندگان پرو پا قرص این وب انقدر هستن که همین بتونه توجیه خوبی برایه تغییر عقیده باشه .
    مادام جان تو هم حق داری . کنجکاویه دیگه . حساسیت هم درکار نباشه همین کنجکاوی ما ونوسی ها برایه مریخیا قابل درک نیست و گاهی باعث بوجود اومدن همچین موضوعاتی میشه .
    ممنون که پست گذاشتی . امیدوارم موسیو جان واقعا نظرش عوض شده باشه و برگرده
    آنارام باشی

  • 121. من! در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۰

    سلام گلابی
    الان تو برای ما احترام قائلی؟
    به منم سریدی سریدی نسریدی سریدی

  • 122. سعید در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۵

    به! می گم حالا موسیو نیای همین فردا پست بذاریا! یه چار پنج روزی صبر کن جوهرش خشک شه لااقل!

  • 123. sitora در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۵

    viva madam

  • 124. آرش در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۰۹

    تبریک

  • 125. ستاره در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۳

    مرسی مادام!

  • 126. خواننده’ یادداشت های یک گلابی در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۹

    زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد
    کار هر دوی شما قابل فهم و ستایشه
    مرسی مادام مهربان
    مرسی موسیو

  • 127. شازده در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۳

    مادام کار خوبی کردی که منصرفش کردی و من فکر می کنم اگه دلیل تعطیل کردن وبلاک این بوده خیلی منطقی نبوده! همون بهتر که برگشت!

  • 128. رامونا در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۵

    من خودم دخترم و حساسیت های مادامو خیلی خوب درک کردم …. ولی خوشحالم که همه چی با مذاکره حل شد …. به هر حال بعضی صفات دخترونه رو نمی شه کاریش کرد دیگه!

  • 129. فرزانه ر در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۴

    گلابی عزیز

    خیلی خوشحالم که تصمیمت بر ادامه دادن شد.

    زودتر یه پست عمومی بده دیگه، این آخریا همش راجع به چی بنویسم و چی کار کنم نوشتین. هر چند اینا هم به دل می شینن.

  • 130. هاD در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۵

    مشخصه که حرکت پست خداحافظی وبلاگ و اطلاع ندادن به مادام اشتباه موسیو بوده . خدا مشورت رو برای همچین روزهایی آفریده . که موسیو پست خداحافظی نزنه و فرداش پستش رو پس بگیره .

  • 131. شمع سحر در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۴

    اخه چرا انقدر این مادامو هرس میدی تو!. راست میگه دیگه بنده خدا چرا می خواستی کلا تعطیل کنی؟ آخع نمیگی ما خواننده های قدیمیت پس چی میشیم؟ اما خوشحالم که هنوز هستی.

  • 132. حامد (تک نوشت) در ۱۹ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۰

    خوشحال می شویم

  • 133. فائقه در ۲۰ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۹

    مرسی مادام

  • 134. گل پامچال در ۲۰ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۵

    زنده باد مادام… مرسی موسیو

  • 135. سارا در ۲۰ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۹

    یه روزی منم همین کارو کردم وقتی دوست پسرم از پست ها و بعضا کامنتها ناراحت میشد کل وبلاگم رو حذف کردم. البته الان مث س… پشیمونم!

  • 136. راحیل در ۲۱ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۵

    به نظر من تقصیر تو نیست!!! don’t worry about it at all!!

  • 137. مجتبی ( وروره گیــــس ) در ۲۲ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۰

    از اینکه راضیش کردی برگرده خیلی ممنون

  • 138. دختر نارنج و ترنج در ۳۰ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۸

    سلام
    نمی دونم بگم سلام موسیو یا سلام مادام.. به هر شکل سلام
    بابا آدم دو روز نمی تونه این وبلاگستون رو با خیال راحت ول کنه بره یه تعطیلات آخر هفته یا یه تک پا (مثل الان من) بیاد شاهرخ خان رو از نزدیک ببوسه… نه! نه! ببینه و برگرده!!! خدا رو شکر که الان اوضاع آرومه و شهر در امن و امانه و ساعت هم که یک بعد نصفه شبه!!!
    حساسیت های مادام خیلی طبیعیه، اون کار موسیو هم در جای خودش طبیعیه. اماامیدوارم که دیگه اتفاق نیفته.. نه این و نه اون!
    من باز میام و مطالب بعدی رو می خونم. نقدا این آخر شبی گفتم یه دو سه تا جمله بنویسم خیلی لال از دنیا نرم…
    خوشحالم که موسیو گلابی هنوز هست و همیشه هست…..
    از صمیم قلب می گم.



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه