از این شاخ به آن شاخ می‌پریم!

۱ـ جمعه‌ها در حالت عادی هم اعصاب آدم را خرد می‌کنند چه برسد به وقت‌هایی که بخواهی درس بخوانی، هوا هم گرم باشد، تلویزیون هم فرت و فرت رئیس جمهور را نشان بدهد!

۲ـ یاد نشریه‌ی دوران دانشجویی افتادم که اسمش «گلابی» بود. یک‌دفعه دلم برایش تنگ شد. قدیم‌ها دست می‌کردم توی کمد و می‌آوردمشان بیرون و صفحاتش را ورق می‌زدم. یادم هست که تقریباً تمام مطالب یکی از شماره‌هایش را خودم نوشتم و هیچ‌کس هم متوجه این موضوع نشد. اولش فکر می‌کردم آن‌قدر متفاوت نوشته‌ام که کسی متوجه نشده اما بعدش فهمیدم که خوانندگان نشریه‌مان کرکره‌ها را رسماً کشیده‌اند پایین و این قضیه هیچ ارتباطی با من ندارد!

۳ـ بعضی از کسانی که نوشته‌های آن موقعم را می‌خواندند هرهر می‌خندیدند اما واقعیت این است که تا حالا نشده از خواندن نوشته‌های خودم حتی لبخند بزنم. کلاً خنداندن من با طنز نوشتاری کار سختی‌ست. یکی از کسانی که نوشته‌هایش من را وادار به خندیدن می‌کرد یک پسری بود که توی چلچراغ می‌نوشت. جنبه‌ی هجو نوشته‌هایش بر جنبه‌ی طنزشان می‌چربید و ستونی به اسم «یادداشت‌های یک دانشجوی ترم چندمی» داشت. مطمئن نیستم اسم ستونش همین بوده باشد اما به هر حال یک چنین چیزی بود. اسم خودش را هم یادم نیست، فکر کنم مرتضی بود. در حقیقت چیز زیادی از این آدم یادم نیست جز این‌که نوشته‌های بامزه‌ای داشت که به شکل عجیب و غریبی دوستشان داشتم!

۴ـ دو سه سال پیش یک آقایی با اصرار زیاد، تمام شماره‌های موجود «گلابی» را از من گرفت. ادعا می‌کرد می‌خواهد این‌ها را بدهد به سردبیر بی‌بی‌سی فارسی یا کسی در همین مایه‌ها. ما هم اعتماد کردیم و دادیم دستش! «گلابی»هایمان رفت که رفت. هر دفعه هم که می‌پرسم چه بلایی سر خاطره‌هایم آوردی می‌خندد. هیچ وقت هم نفهمیدم خنده‌اش از خجالت است یا دارد به ریش من می‌خندد. حدس می‌زنم دومی باشد چون تا به حال نشده از انجام کاری خجالت بکشد. از آن آدم‌های کمیاب است که اگر پنج تومان بگذاری کف دستش، شلوارش را وسط خیابان پایین می‌کشد. با یک بستنی قیفی، مابقی ماجرا را هم پایین می‌آورد و تمام! خلاصه یک چنین آدمی‌ست!

۵ـ یک وقت‌هایی آدم چیزی می‌نویسد که دلیل نوشته شدنش را نمی‌داند. مثل من که این پست را نوشتم و با دل خوش شماره‌گذاری هم کردم! هر چه فکر می‌کنم می‌بینم که خواندن این نوشته‌ی پراکنده، هیچ نتیجه‌ای برای خواننده نمی‌تواند داشته باشد. حتی برای آن آقای بند چهار ـ که الآن دارد این‌جا را می‌خواند ـ فایده‌ای ندارد چون همان‌طور که گفتم خجالت نمی‌کشد!

حالا برای این‌که خیلی هم دست خالی و بی‌نتیجه نروید می‌توانم یک نتیجه‌ی تلخ هم از این پست برایتان بگیرم… یادتان باشد که چنین نوشته‌هایی برای فاطی تنبان نمی‌شود و بهتر است آدم بنشیند پای درس‌هایش و آن‌قدر چهره‌ی رئیس جمهور را در تلویزیون ببیند تا به دیدنش عادت کند!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


موسیو گلابی | ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۱۶:۱۹



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه