محمد ورشوچی، تقلب و باقی قضایا!

این عقب افتادن امتحانات دانشگاه هم بدجوری ما را به فـ… داد. (شما فکر کنید منظورم فنا بوده، راه دوری نمی‌رود!) داشتیم نان و ماستمان را می‌خوردیم و قرار بود از ۲۵ خرداد مثل بچه‌ی آدم برویم دانشگاه امتحانمان را بدهیم اما نگذاشتند! آن‌قدر خرداد را پرحادثه کردند که ما با تمام عادتی که به خرداد پر از حادثه داشتیم، کم آوردیم و افتادیم به این حال و روز که نه چیزی از درس‌ها توی مغزمان مانده و نه چیز جدیدی توی مغزمان می‌رود. یعنی دریغ از باقی ماندن یک ذره موضوعات علمی توی این مغز لامصب؛ همه‌اش به فـ… رفته! (شما هم‌چنان فکر کنید منظورم فناست!) یادش به خیر… آن قدیم‌ها ما را در هوش و استعداد و توانایی‌هایی ذهنی، با «جنیفر لوپز» در زیبایی (یا چیزهای بی‌ناموسی‌اش!) مقایسه می‌کردند اما از آن جنیفر لوپز سابق، حالا یک «محمد ورشوچی» مانده که یک پایش می‌لنگد، عقیم هم شده! به هر حال ترجیح می‎دادم آن هم باقی نمانَد!

البته راستش را بخواهید دو ماه پیش هم چیز علمی قابل توجهی برای ارائه دادن نداشتیم اما حداقلش آن موقع می‌شد استادها را گول بزنیم و قربانشان برویم و یک جوری خودمان را از افتادن نجات دهیم. حالا از شانس بد ما همه‌ی استادهای این ترممان هم یک‌جورهایی راه پاچه‌خواریشان بسته شده و به هیچ صراطی مستقیم نیستند.

مثلاً یکی از استادهایمان را بعد از انتخابات به جرم معاونت پارلمانی در زمان خاتمی گرفته‌اند و برده‌اند یک مقداری نصیحتش کرده‌اند، منتها آن‌قدر نصیحتش کرده‌اند که چند جای بدنش زخمی شده! چند تا از زخم‌هایش را خودمان دیدیم و چند تای دیگر را هم لابد رویش نشده نشانمان بدهد! حالا دیگر چیزی از این بدبخت نمانده که بخواهیم قربانش برویم و باید دنبال راه‌های دیگری بگردیم…

به همین مناسبت، در این چند روز کلی کتاب‌های علمی و این‌جور چیزهای به‌دردنخور را ورق زده‌ام و چند کلاسور کاغذهای درسی و خرت و پرت جمع کرده‌ام که مجموعه‌ای از سواد من در این روزهاست و وقتی آن‌ها را از دستم بگیرند هیچ حرفی برای گفتن ندارم! البته گهگداری برای روحیه دادن به خودم می‌گویم که امام محمد غزالی هم مثل من بوده ولی خودم هم می‌دانم که دارم به شکل مفتضحانه‌ای به خودم روحیه می‌دهم و رسماً چرت می‌گویم! تازه قضیه‌ی امام محمد غزالی را هم تا همین چند ساعت پیش یادم نبود، یک دفعه یادم افتاد!

حالا مشکل این‌جاست که تا قبل از امتحان، سوادم را در کنارم دارم اما وقتی که باید به کارم بیاید دیگر من مانده‌ام و محمد ورشوچی که معرف حضورتان هست! کم‌کم دارند مجبورم می‌کنند که تمام سوادم را هم یواشکی با خودم ببرم سر امتحان و با هر جان کندنی که شده این چند واحد باقی‌مانده را هم پاس کنم و خلاص. آخر شما که نمی‌دانید. تقلب کردن خیلی کیف دارد، تا تجربه‌اش نکنید لذتش را نمی‌فهمید! باور کنید لذتی که در تقلب هست در هیچ چیز دیگری نیست، حتی در بخشش هم نیست!

البته هنوز چند روز دیگر تا امتحانات باقی مانده و تا آن موقع خدا بزرگ است. هنوز تصمیم قطعی نگرفته‌ام اما به احتمال زیاد از همین حربه‌ی تقلب استفاده می‌کنم. شاید هم تقلب را به عنوان رمز آشوب استفاده کنم و با ژانگولر دیگری به دنبال پاس کردن درس‌هایم باشم. تنها چیزی که در حال حاضر کاملاً مطمئنم این است که درس خواندن در این مملکت به هیچ دردی نمی‌خورد، احتمال مؤفقیت با تقلب بیشتر است!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


موسیو گلابی | ۹ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۰۳



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه