حکایت شوهر دادن خاله سوسکه!
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
توی یکی از کوچههای شهر، دختری خوشقد و بالا به نام خاله سوسکه زندگی میکرد. تمام پسرهای محل، روزها دنبال این بیچاره راه میافتادند و شبها هم… میخوابیدند! گذشت و گذشت تا او با یکی از موشهای کوچهی بالایی دوست شد. آقا موشه همیشه رأفت اسلامی را رعایت میکرد و خیلی هوای خاله سوسکه را داشت. بین خودمان بماند اما چون این دو نفر خیلی همدیگر را دوست داشتند یک وقتهایی هم دور از چشم پدر و مادرشان، رفت و آمد میکردند!
یکی دو سال که گذشت خاله سوسکه تصمیم گرفت آقا موشه را به پدر و مادرش معرفی کند و برای ازدواج با او اجازه بگیرد. (جهت اطلاعتان بگویم که سوسکها ازدواج نمیکنند بلکه عقد موقت میکنند!) پدر و مادر خاله سوسکه به انتخاب دخترشان احترام گذاشتند و گفتند هر کسی را که تو انتخاب کنی از نظر ما خوب است. از حق نگذریم، آقا موشه هم پسر موقری به نظر میرسید. خلاصه قرار شد این دو جوان عقد کنند و در صورتی که از زندگی با هم راضی بودند زندگی مشترکشان را تمدید کنند.
بعد از چند روز این دو نفر به عقد هم در آمدند و قرار شد آقا موشه به عنوان مهریه، نان خشک به سر سفرهی مشترکشان بیاورد… اما چشمتان روز بد نبیند. بعد از عقد، آقا موشه هر دفعه به یک بهانهای دعوا راه میانداخت و چیزی بر سر سفره نمیآورد. خاله سوسکه هم مینشست گوشهی خانه و تنهایی گریه میکرد چون کار دیگری از دستش بر نمیآمد و مجبور بود تا انتهای مدت عقد تحمل کند!
وقتی زمان عقدشان تمام شد و خاله سوسکه به خانه برگشت تصمیم گرفت گزینههای دیگر ازدواج را هم بررسی کند. به همین خاطر به بخش نیازمندیهای روزنامهی همشهری زنگ زد و گفت که در بخش جویندگان خواستگار، مشخصات او را بنویسند. یک عکس بیحجاب هم از خودش انداخت و برای چاپ در کنار آگهی به دفتر روزنامهی همشهری فکس کرد!
از فردای روزی که آگهی چاپ شد، همه به خانهی آنها زنگ میزنند و تقاضای ازدواج میکردند. مادر خاله سوسکه هم اسم و مشخصات متقاضیان را یادداشت میکرد. ظرف چند روز خیلیها زنگ زدند: از دوست پسر سابق خاله سوسکه بگیر تا دوستان خانوادگی و فامیلهای دور و نزدیک! چند تا غریبه هم زنگ زدند که مادر خاله سوسکه اصلاً اسمشان را ننوشت چون دلش نمیخواست دختر دسته گلش را بعد از سی سال دست غریبه بدهد! آقا موشه نیز درخواست ازدواج مجدد کرد و قرار شد این گزینه هم در کنار سایر گزینهها بررسی بشود.
در نهایت و بعد از بررسیهای زیاد، پدر و مادر خاله سوسکه به او گفتند که از بین چهار نفری که ما تعیین میکنیم باید یکی را به عنوان همسر آیندهات انتخاب کنی: آقا موشه، ماهی کوچولو، شیر مهربون و آقا خرگوشه. از آنجا که خاله سوسکه تحصیلکرده بود تصمیم گرفت در مورد خواستگارهایش تحقیق کند. پس مانتوی تنگ و چسبانش را پوشید و خیلی جینگول و پینگول از خانه بیرون رفت. یک کاغذ هم گذاشت توی جیبش که بعد از دیدار با خواستگارانش، به آنها امتیاز بدهد.
اول رفت پیش آقا موشه و گفت: «آقا موشه! اگه از این به بعد دعوامون بشه منو با چی میزنی؟» آقا موشه که بعد از مدتها خاله سوسکه را با این شمایل جنیفر لوپزی دیده بود ذوق کرد و گفت: «من هیچوقت تو رو نمیزنم عزیز دلم، من خاک پای تو هستم خوشگلم» و از این جور حرفهای دهانپرکن زد که معمولاً همهی پسرها در این مواقع میزنند! خاله سوسکه یک دفعه شروع به داد و هوار کرد که «دروغ نگو! توی این مدت پدرم رو در آوردی و از نون خشکی هم که قولش رو داده بودی و قرار بود بیاری سر سفرهمون هیچ خبری نیست.» آقا موشه جواب داد: «تقصیر من نیست. دوست پسرهای قبلی تو نمیذارن پولم رو پسانداز کنم و هی بهش دستبرد میزنن.» بعد هم دفتر حساب و کتابش را آورد و نشان داد که در طول زندگی مشترکشان هر شب نان خشک خوردهاند. خاله سوسکه از تعجب شاخ در آورد و فهمید که آقا موشه خیلی بدجنس است و میخواهد دوباره گولش بزند. سریع یک چیزهایی در کاغذش نوشت و با او خداحافظی کرد… بعد هم به ماهی کوچولو زنگ زد و با او در یک رستوران قرار گذاشت.
ماهی کوچولو خیلی بامزه بود و همراه صد نفر از دوستانش به رستوران آمده بود. خاله سوسکه جلو رفت و گفت: «این همه آدم با خودت آوردی که چی بشه؟» ماهی جواب داد: «این آقایی که کنارمه در مورد قیافهی تو نظر میده و این یکی آقا هم مسئول بررسی هیکل توئه. آقایی که اون گوشه نشسته سوابق تحصیلی تو رو بررسی میکنه و پشت سریش هم…!» خاله سوسکه وسط حرفش پرید و گفت: «اووووه، چه خبره! به جای این حرفا بهم بگو که اگه دعوامون بشه منو با چی میزنی؟» ماهی گفت: «من نمیدونم تو رو با چی میزنم، بذار از مشاورم در امور زد و خورد بپرسم» و با یکی از دوستانش که از قضا قدری تپل بود و معلوم بود که دستی هم در زد و خورد خواهد داشت (!) یک ساعت مشورت کرد و در نهایت گفت: «از نظر من، زنها حقی برابر با مردها و چه بسا هم بیشتر دارند و این توئی که باید منو بزنی، نه من!» خاله سوسکه خیلی حال کرد و شکلهای قلب و تیر و نارنگی را روی کاغذ کشید. با خوشحالی خداحافظی کرد و رفت تا با شیر مهربان دیدار کند که علیرغم قلب مهربانش، قیافهای اخمو و جدی داشت!
خاله سوسکه به محض اینکه او را دید، در حالی که زبانش بند آمده بود پرسید: «اگه دعـ…دعوامون بـ…بـ…بشه منو با چی می…میزنی؟» شیر مهربون لبخندزنان گفت: «این حرفا چیه خاله سوسکه؟! من با تو برنامهها دارم، میخوام یه کاری کنم که با هم خوش بگذرونیم و حال مبسوطی بکنیم.» خاله سوسکه که یک مقدار ترسش ریخته بود سؤالش را تکرار کرد. شیر مهربون جواب داد: «ایشالا که کار به اون جاها نمیکشه چون من و تو و همه با هم دوست هستیم اما اگه یه روزی خدای نکرده و زبونم لال بخوام بزنمت با این میزنمت» و یک دستگاه تانک از توی کیف سامسونتش در آورد! خاله سوسکه پا به فرار گذاشت و در حال فرار یک چیزهایی هم یادداشت کرد!
وقتی به جای امنی رسید یک نگاهی به کاغذش انداخت. دید که تا حالا بهترین گزینهی موجود، ماهی کوچولو بوده و دلش میخواهد با او عروسی کند. اما هنوز برای تصمیمگیری زود بود و باید یک نفر دیگر را هم میدید: آقا خرگوشه!
با آقا خرگوشه در یک پارک قرار گذاشت. آقا خرگوشه خیلی حجب و حیا و متانت داشت و وقتی متوجه حضور خاله سوسکه شد سرش را پایین انداخت و از خجالت سرخ و سفید شد، البته چند لحظه هم سبز شد! خاله سوسکه هم مات کمالات آقا خرگوشه شد و کنار او روی نیمکت نشست. آقا خرگوشه در حالی که زیرچشمی او را نگاه میکرد گفت: «شما چقدر خوشگلین.» خاله سوسکه هم آرام گفت: «من رو باید چهار سال پیش میدیدی که چی بودم. تازه الآن چروکیده و درب و داغون شدم.» آقا خرگوشه قدری ناراحت شد و گفت: «اگه با من عروسی کنی قول میدم یه کاری کنم که دوباره مثل قدیم شی.» خاله سوسکه کاغذی را که با خودش برداشته بود مچاله کرد و توی سطل آشغال انداخت. بعدش هم به جای پرسیدن آن سؤال معروف و تاریخیاش، همانجا روی نیمکت پارک، خودش را به آقا خرگوشه نزدیک کرد و آره و اینا!
خلاصه بعد از اینکه به خانه برگشت فهمید که یک دل نه، صد دل عاشق آقا خرگوشه شده و این موضوع را به اطلاع پدر و مادرش رساند. آقا خرگوشه هم بعد از یک مکالمهی کوتاه تلفنی با او، خوشحال و خندان کارت عروسیشان را چاپ کرد و ازدواجش با خاله سوسکه را به اطلاع دوستان و آشنایان رساند.
اما درست در شب عروسی آقا موشه آمد و مجلس شادی را خراب کرد و خودش به زور کنار خاله سوسکه نشست. هر چقدر هم خاله سوسکه گفت دلم آقا خرگوشهی خودم رو میخواد هیچکس گوش نکرد. عمه و خاله خانباجی خاله سوسکه هم معترض شدند اما مجلس عروسی برگزار شد! حتی وسط عروسی، دایی و عموی خود آقا موشه هم گفتند اینجوری خیلی ضایعه اما آقا موشه حرف خودش را میزد و میگفت من باید با سوسک عزیز و دلبندم باشم و طاقت دوریاش را ندارم. مادربزرگ خاله سوسکه هم که یکی از بزرگان فامیل بود به نشانهی اعتراض مجلس عروسی را ترک کرد اما انگار نه انگار! در نهایت هم خاله سوسکه را شوهر دادند رفت پی کارش!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات
موسیو گلابی | ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۴۶




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. یه پسر جوون در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۰۳
والله گلابی جان چی بگم؟

تا آخرش خوندم و تو کار روزگار موندم و افکارمو بهم پیچوندم و آخرش همونی که بودم موندم و فرقی نکردم
فقط یه داستان جالب یاد گرفتم
2. لیدی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۱
پس اینه حکایت عقد های موقت ایران خانم
منم یک پست سراغ دارم
از دوست خیلی عزیزم آرمان
اینه
http://www.redpoint7.blogfa.com/post-11.aspx
http://www.redpoint7.blogfa.com/post-12.aspx
و اسمش هست شوهران ایران خانم
به نظرم خیلی مربوط و ملموسه
و نگاه عجیبی داره به کل شوهران ایران خانم در طی قرن ها شاید
3. سیدخندان در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۶
آقا موشه داستان خاله سوسکه حداقل خوش صدا بود…
4. توهمات یک آمیب 45 کروموزومی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۲
خلاصه که اینروزها خاله سوسکه داره به زور تمکین میکنه!!!!!!
5. Slim shady در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۰
man hanooz montazere javabe shomaam.
da morede webloge tt
mer30 ke lotf mikonid.
دو سه روز دیگه جواب همین کامنتت رو چک کن!
6. فانی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۱
پسرم گلابی،سلام!کاش خاله سوسکه بیشتر پا فشاری می کرد تا بفهمه آقا خرگوشه در آینده قصد داره با چی بزندش؟با چیز؟!!
7. Slim shady در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۷
Rasti in behtarin postet bud ke man khundam. print mikonam be dustamam midam.
8. یلدا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۴۹
سلام. فوق العاده بود موسیو!! بسی خوشحالم که امشب بیخوابی به سرم زد و اومدم پست شما رو داغ و داغ خوندم. اون قسمت مشاور تپل که از قضا دستی در زد و خورد هم خواهد داشت!!! که دیگه نگو!!! راستی!!! شیر مهربون توی عروسی خاله سوسکه سرش رو انداخته بود پایین (البته ما تو فیلم عروسی اینجور دیدیم!!!)
شاد باشی
9. علیرضا (مردی از مترو) در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۱
سلام
… و من این بار بیش از پیش مطمئنم که اگر روزی دیدمت لپت رو خواهم کشید

به وبلاگ ما نیومدی ها رفیق

تو پست اولم در موردت نوشته بودم
موفق باشی
10. اطلس در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۲
فعلا که دنیا دسته این آقا موشه س
تازه ؛ می دونی چه طوری انتقام می گیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سر را می بره با پنبه ؛ طوری که اصلا خون نیاد
11. مجله کوچک / کارنامه برده گی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۴
ای ناقلا !
12. مسافر در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۱
خدا بود!
مرسی.
13. حامد در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۵۳
قضیه مهندسی صنایع و گلابی رو اگه میشه بیشتر توضیح بده
چون من هم مهندسی صنایع خوندم
14. میم در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۱۱
دیگر چه گویم؟ دوستانم یک به یک مُردند
در کشوری که گربه اش را موش ها خوردند…
شاعرش خانم اختصاری ه _http://havakesh3.persianblog.ir/_
15. حبیب در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۲۳
چرا موش
چون ترسو
چرا شیر -
چون هیکل گنده داره عینک میزنه!
چرا خرگوش
چون بی سر صدا ست راحت سرشو میبرن
چرا ماهی
چون …………………….
ولی جای
چند نفری خالی بود
چرا موش و چرا خرگوش؟
جواب فراموش نشه!
16. تنها در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۴۱
فوق العاده بود.
17. مهسا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۰۰
طفلی خاله سوسکه!زندگی با نفرت اونم ۴ ساللللللللللل غیر ممکنه!
18. rohollah در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۰۳
حکایت حکایت همون مردیه که احتیاج به wc داشته
و جایی رو پیدا نمی کنه ، میره تو داروخانه و میگه آقا نفت دارین؟!
دکتر میگه نه! میگه شا.شیدم تو این داروخانه ای که نفت نداره
کارش رو میکنه و میره
دو روز بعد دوباره میآد و میگه آقا نفت دارین
دکتر میگه بله! میگه شا.شی.دم تو داروخانه ای که نفت داره!
مجددا قضای حاجت میکنه و میره
چند وقت بعد که میآد و میپرسه آقا نفت دارین؟
دکتره میگه تو بیا بش.اش و برو چیکار داری ما نفت داریم یا نه؟!
بهرحال گذاشتن اون چهارمورد فقط برای دلخوشی بوده
همه میدونستن باید آقا موشه بیآد
و تحقیقات و نظرات همسایه ها و .. همه کشک
چون بهرحال آقا موشه کار خودش رو میکرد
“تحقیق قبل از ازدواج پدیدهی بیخودیست.”
این حرف شما تائید میشه
اما باید اضافه کنم اصولا تحقیق پدیده بیخودییه
بعد ازدواج هم اگه بخوای تحقیق کنی گندش بالا میآد
و کار به باتون و گاز اشک آور میرسه
19. افشین (پاپیون) در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۲
20. دختر پرتقالی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۸
پس کلا سوسکا مال موش ها هستن دیگه نه؟
21. می خواهم بنویسم در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۶
بیچاره خاله سوسکه …

حالا خدارو شکر که عقد موقته … یکدفعه هوس نکنن عقد داعم کنن …
22. at در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۶
آقا موشه دوتا عنصر حماقت و زور گویی داره فقط
البته زورشم از اون عاقده که خودشو زد به اون راه و اینارو عقد کرد داره ها
کاش ایران خانوم زهر بریزه تو غذای آقا موشه
اینم نگفتی که آقا موشه برای اثبات عشقش چه کارا کرد!
23. at در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۰
فچ کنم اشتباه شد
منظورم آقا خرگوشه بود
24. بابا برقی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۹
سلام موسیو
این دفعه از اون پستهایی نوشتی که تا منتهی الیه وجود ادم رو اتیش میزنه.
.
.
تو این فکرم که “ایران جون” زیر بار این موش ۴ سال دیگه چیزی ازش خواهد موند؟؟احتمالا میشه مثل اون بیوه زنهایی که حاضرن زن هر ننه قمری بشن به امید چشیدن خوشبختی از دست رفته سالهای جوانی…
چه دردیست
25. منورالفکر در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۳
چه قدر قضیه رو زیر پوستی مطرح کردی!!
26. مجتبی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۵
عجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب !!!
27. لیلا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۶
اتفاقا مثل اینکه آقا موشه به خاله سوسکه و کل خانواده ش اعلام کرده بهتون خیلیییی علاقه مندم!!!
28. شیوا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۷
تو توضیحات تکمیلی این قسمت پنجمش برای خیلی خنگ ها بود ! من که کمتر خنگم از وسطای قسمت خرگوش متوجه شدم!
البته به قسمت شیر مهربون و اخمو هم شک کردم!
29. شیوا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۸
۵ شنبه چهلم شهید کیانوش آسا در کرمانشاه بود. از چند روز قبل پوسترهای بزرگی از شهید به دیوارهای شهر نصب شده بود.
مراسم بسیار باشکوه برگزار شد. بسیار شلوغ بود و جمعیت زیادی اومده بودند. در اواخر مراسم جوانی بیانیه موسوی رو خوند. موقع خروج از مسجد عده زیادی از مردم پوسترهای بزرگی از تصاویر شهدای حوادث اخیر در دست داشتند و به طرف گورستان حرکت کردند.
مردها جلو و زنها عقب جمعیت بودند.
کسبه و مردم در پیاده روها سینه میزدند.
یک نفر که برای جشن نیمه شعبان مشغول مداحی بود با دیدن جمعیت شروع به نوحه خوانی برای شهید کرد.
همه مردم تحت تاثیر قرار گرفته بودند. (البته نیروهای انتظامی هم بودن و گویا خواستن قبل از شروع مراسم اونو به هم بزنند. )
در باغ فردوس درگیری شدیدی بین مردم و مامورین اتفاق افتاده و متاسفانه عده زیادی دستگیر شدند که دو تا از آشناهای ما هم جز دستگیر شده ها بودند.
در چند جای شهر کرما نشاه درگیری رخ داده…………
برادر بزرگ آ سا در با غ فر دو س به ناچار پنهان میشه تا بتونه بعد از پایان دستگیریها و زد و خورد بیرون بیاد !
گفتم که گفته باشم!
30. بهار (سلام تنهایی) در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۲
ههممون رو به زور شوهر دادند .. .دموکراسی از این بیشتر چی می خوای دیگه !!
31. علیرضا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۱
” بالا اومدیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود، قصهی ما راست بود.”
این یکی رو درست گفتی
32. پروانه هیچستان در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۱
من هرچی خوندم و هرچی فکر کردم هیچ نتیجه ای نگرفتم .. واقعا منظورت چی بود ؟؟؟ من که هنوز اونقدر خنگ نشدم …
ببینم واقعا خاله سوسکه هایی که تو دیده ای انقدر کم عقل و بی اختیار بودن ؟ تضاد در داستانت بیداد می کرد … خاله سوسکه ای که این بلا سرش می اد خاله سوسکه ایه که حق بیرون رفتن و انتخاب میان چهار تا رو نداره … این خاله سوسکه اعمالش با نتیجه ی اعمالش به هم نمی خونه … از نظر من واقعی نبود … از نوشته های دیگرت بسیار بسیار کمتر بود … شاد باشی گلابی جان
درسته، اعمال خاله سوسکه با نتیجهی اعمالش نمیخونه!
33. Miss.Mary ! در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۲
عجب سیاستی داری تـــو موسیو !! خیلی عالی بود !
34. هویج سبز در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۷
اصلا انتظار یه پست اینجوری نداشتم.
35. ماه مون در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۹
چه ظنز تلخی موسیو … فکر کنم تا حدی فهمیدم
36. امید(پراکنده گو) در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۵
سلام
عیدت مبارک
در مورد ابطحی به روزم
نظر هم ندادی نده
ولی بخونی بد نیست
37. ملامتگر در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۵
سلام گلابی جان

از خواندن همیشگی وبلاگت لذت می برم و منم مثل خاله سوسکه تو حالو حوصله زندگی کردن رو ندارم
خاله سوسکه تو بعدا میشه مثل من
مثل من تمام احساساتش کرخت میشه و حالش از این بودن به هم می خوره
تو فکر میکنی کسی می تونه خاله سوسکه تو رو دیگه احیا کنه؟
دیگه کسی به بودن خاله سوسکه توی جمع فامیل اهمیت میده؟می ترسم خاله سوسکه تو با این موش بی منطقش و خاله خانباجیاش مورچه های سر و ته کوچه هم براش دیگه ارزش قایل نشن…
38. تهمتن در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۰
فقط سلام
39. پریا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۴
کاش همون اول توضیح تکمیلی شماره ۵ رو میگفتی که آدم دقیق تر بخونه!
الان من باید برم دوباره بخونم!
40. مینا(بهار نیلی) در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۴
راستی نگفتی عاقب این مشاور تپل ماهی کوچولو چی شد؟هر چند ولش کن .خودم میدونم.رفیقای آقا موشه اومدن به جرم تپلی گرفتنش و یه مدتی بردنش بدنسازی و حسابی ترکیب هیکلشو رو فرم آوردن.
41. رضا 206 در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۴
سلام….در مورد اصغر آقا هم بنویسید ببینیم در چه حاله و داره چی کار می کنیم…سخت نگرانشیم!
42. مهرنوش در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۴
حالا هدفت از نوشتن این پست چی بود؟!!


مخاطب خاص داشت؟
مادام گلابی و اینا دیگه…؟!!!!
43. تی تی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۰
امان از دست این موشا!
44. X در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۲
عجب…
45. نارسیس در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۴
به به سلام گلابی جان.آخی طفلی خاله سوسکه…طفلی مهمونا…طفلی مامان باباش…
آخر قصه رو هم می گفتی که بعدش آقا موشه یه عروسی گرفت به چه مفصلی
46. هاD در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۵
پینوشت آخر رو هم نمینوشتی تابلو بود . دستت درد نکن . قشنگ بود . یه سوال ؟ حالا کی قربون دست و پای بلوری خاله سوسکه میرفت ؟
خاله سوسکه خواهر داشت ؟ حتماً خواهر داشته که بچهدار شده و از اون به بعد به ایشون میگن خاله سوسکه .
هر جوری که حساب کنیم، نباید پینوشت آخر رو مینوشتم؛ ننوشتنش بار طنز مطلب رو هم بیشتر میکرد … اما دلیل نوشته شدنش اینه که میدونم بعضی از کسانی که این وبلاگ رو میخونن کسانی هستن که برای درک موضوع احتیاج به اون تلنگر دارن!
47. فرانی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۷
سلام.
عالی بود موسیو. دلم برای خاله سوسکه خیلی می سوزه. طفلک سالهاست دنبال اینه که قراره با چی کتک بخوره. بیچاره دیگه هیج مشکلی با کتک خوردن ندارد فقط دوست دارد بدونه با چی.
راستی کمی با تمثیل “آقا خرگوشه”ات مشکل داشتم. آخه می دونی معمولا خرگوشها را زرنگ و ناقلا می دونند. و این آقا خرگوشه شما اصلا ناقلا نیست.
48. tenkai در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۸
یکی بود یکی نبود، یه آقا موشه بود که فکر میکرد فقط خودش بود.
ولی خب اشتباه میکرد؛ چون یه روز یه گربه ای پیدا شد و این آقا موشه رو یه لقمه چپش کرد.
49. dudi در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۸
من عاشق روشنفکری آقا شیره شدم
50. پروین در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۶
خاله سوسکه که آخرش دست و پاش و گم کرد و پرید بغل آقا خرگوشه اما اگر هم این کار و نمی کرد همونجوری که خودت گفتی تحقیق قبل از ازدواج بسیار بسیار بیخوده!!!
انشاءالله که آقا موشه این بار آدم شده باشه :))
51. ربولی حسن کور در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۰
سلام
این زیباترین مطلبی بود که تا به حال درمورد ماجراهای اخیر خوندم و برای همین به خودم اجازه دادم بدون اجازه شما لینکتون کنم ببخشید
خواهش میکنم!
52. زهرا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۳
سلام
عجب خوب سیاسی نووشتی کلک
53. علی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۶
سلام
هنوز متنتو نخوندم ولی ان شا الله بع از این کامنت بخونم
گلابی جان خیلی اردتمندتم
نمیدونم چرا اینقدر تو این حال و هوا مرغ سحر می چسبه
راسته میگن شجریان یه آهنگ برا خس و خاشاک خونده؟
چنین آهنگی رو با صدای آقای شجریان نشنیدم اما میدونم آقای ناظری آهنگی به این نام خونده!
54. دایی م خاله سوسکه صدام می کنه!! در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۳
موسیو فال قهوه هم می گیری ؟؟!!
دایی م من رو همیشه خاله سوسکه صدا می کنه!! وقتی بچه بودم آهنگ خاله سوسکه رو برام خرید .وقتی هم خیر سرم بزرگ شدم یه بار هم من رو برد نمایش عروسکی خاله سوسکه!!!!!!!!
موسیو یه فال قهوه بگیر ببین یه وقت دایی م نخواد من رو بندازه به آقا موشه؟!!
یعنی دایی م می تونه آقا موشه رو خـــــَ……………………………ر کنه؟؟!!
راستی اسم روزنامه ش چی بود؟؟ اعتماد ملی نبود؟؟
از هیچ کسی به اندازه ی ماهی کوچولو بدم نیومد….سست عنصر…
راستی موسیو پارسال دو تا از ماهی های ما با هم عروسی کردن ولی نه صیغه ای نه کارتی نه دالامب و دوولومبی نه بیب بیب بیبب بیب!!یکیشون از نژاد
پــَرِِت یکیشون هم از نژاد تگزاز!!جالب این که هر دو تاشون جفت داشتن ولی….. فک
کنم طلاق گرفتن!!حاصل این ازدواج میمون حدود ۲۰۰ تا تخم و به گند کشیدن
آکواریوم بود.یکی شون بزرگ شد ولی اون ۱۹۹ تا رو این ماهی ای وحشی مون
خوردن!!
اسم بچه شون رو گذاشتم پرتگز!! چند وقت پیش مامانشو می زد ولی بعد بوسش
کرد!! راستی بابا ش و زن باباش هم سرطان گرفتن و مردن!
55. سحر در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۵
آخرش سیاسیش کردی
56. ندا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۷
یه هفته و دو هفته / موشه حموم نرفته
مرگ بر آقا موشه / چه شاه باشه چه دکتر
ای موشه ی دروغگو حیا کن / خاله سوسکه رو رها کن
آزادی اندیشه با آقا موشه نمی شه
ای موشه ای موشه این آخرین پیام است / جنبش سبز سوسکه آماده قیام است
…
الله اکبر
الله اکبر
خلاصه کلام: آقا موشه الهی ور بیوفتی
:D:D:D:D
57. غزل در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۶
خیلییییییی باحال بود
58. غزلک در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۶
جالب بود.
ولی خاله سوسکه باید حواسش باشه آقا موشه عقدشو دائم نکنه.
59. ترگل در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۴
پستِ خیلی خیلی جالبی بود
60. papary در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۲
احتمالا بعد از مدتی این خاله سوسکه تبدیل به اولین سوسک سفید دنیا میشه. چون بعد از مدتی زندگی مشترک با آقا موشه قراره همه شاخکاش به رنگ سفید تغییر رنگ بده
پیام اخلاقی: هر کی او این زمونه ازدواج کته خره
61. دختر آبی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۴
چقدر بامزه و واقعی نوشتی
62. مدیکوس در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۵
bebakhshid ha, man ta akharesho khundam,vali in tamsil ziad shebahat nadasht.vali baes shod bberam ye bar dge ghesseye khale sooska ro bekhunam
63. معمار بیکار(نفیسه سابق) در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۹
موندم تو ذهن تو چی میگذره ؟؟؟چه جوری تونستی از یاه داستان خیلی قشنگ یه طنز قشنگ بسازیی؟؟؟
خیلی خوب بود ممنون
64. نیلو در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۴
عالی بود.ما به هوش شما غبطه خوردیم..
65. آن شرلی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۹
سوسک ها هم سوسکا قدیم بیشتر حق انتخاب داشتند.
66. فاطمه در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۹
منم دلم آقا خرگوشه ی خودمووووو میییی خووواااااااااااددددددددددددددد

67. رها در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۰
موش؟؟؟ اون کفتاره …. اون حیوون هزار چهره است اون گودزیلاست.
نفقه ی ایران خانوم رو هم که بالا می کشه اونقدر این سوسکه بیچاره است که باید همش جور این فامیلای بی درو پیکر و دهاتی این موش زشت رو هم تحمل کنه….
اصولا وقتی یه جای می خوایم تنها نباشیم و یه جورایی با اطرافیانمون گرم بگیریم می گیم : چه هوای خوبیه نه؟ یه خورده گرمه؟ چه ترافیکیه؟ بعد با طرف باب صحبت و تعامل رو باز می کنیم همه ی این مقدمه ها رو گفتم تا برسم به اینجا که:……. ا ا ا ا ا چی بگم؟ یعنی چه جوری بگم میشه به وبلاگ نورسیده ی منم سر بزنید نیاز داره کسی چاردست و ژارو یادش بده..
68. بانوی نقره ای در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۶
همچنان
پ.ن: موسیو اگه این پی نوشت آخری رو نمی نوشتی بهتر نبود؟! از اولم مشخص بود منظور.
هر جوری که حساب کنیم، نباید پینوشت آخر رو مینوشتم؛ ننوشتنش بار طنز مطلب رو هم بیشتر میکرد … اما دلیل نوشته شدنش اینه که میدونم بعضی از کسانی که این وبلاگ رو میخونن کسانی هستن که برای درک موضوع احتیاج به اون تلنگر دارن!
69. علی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۹
ایران جون نه، تهران جون
70. افشین (پاپیون) در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۰
یکبار دیگه خوندمش
کارت عالیه موسیو جان
عالی
حرف نداری به خدا
71. پانیذ در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۰
اونجا که خاله سوسکه گفت “دلم آقا خرگوشهی خودم رو میخواد” رو انقدر اشک ریختم!
72. ژاله در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۹
سلام موسیو.خوبی؟ خیلی قشنگ بود. واقعا لذت بردم.

73. خودم در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۱
اتفاقا منم این داستانو دیدم!(از شنیدن گذشته).اما بقیشو ننوشتی!خب من مینویسم:
خاله و عمو و مادر بزرگ و خلاصه فک و فامیل دلسوز خاله سوسکه،برای اعتراضشون هی دم در خونه ی اقا موشه و هر جا که میشد، جمع میشدن و یه چیزایی در مورد اقا موشه و البته بابای عزیزش که تو این قضیه بهش کمک شایانی کرده بود،می گفتن. همشونم خودشونو سبز کرده بودن،فک کنم از اون ور میخواستن برن و بازی تیم ذوب اهن و ببینن!! یه چیزایی هم در مورد اقا خرگوشه میگفتن که معناش این بود که همسر واقعی و قانونی خاله سوسکه تویی. از ماهی کوچولو هم نمیشه گذشت، با این فک و فامیل همکاری کرد. ولی خب اقا موشه که کم نیاورد و از این توپ و تانکهای قوی خرید و با این بیچاره ها مثه حشره برخورد کرد و…
اما این فک و فامیل هنوزم دارن اعتراض می کنن تا شاید اقا موشه دست از سر این خاله سوسکه ی ما برداره و بزاره اقا خرگوشه و خاله سوسکه برن سرزندگیشون…..
پایان این قصه هنوز مشخص نشده،چون ادامه دارد…
74. شکفتن درمه در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۳
پی نوشت ۵ اگه نبود بهتر بود یا اصلن همه ی پی نوشتها
هر جوری که حساب کنیم، نباید پینوشت آخر رو مینوشتم؛ ننوشتنش بار طنز مطلب رو هم بیشتر میکرد … اما دلیل نوشته شدنش اینه که میدونم بعضی از کسانی که این وبلاگ رو میخونن کسانی هستن که برای درک موضوع احتیاج به اون تلنگر دارن!
75. آیلار در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۲
خرگوشه
76. محیا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۶
آخ که این روز ها خاله سوسکه چقدر غصه داره…
77. نسرین در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۱
عالی بود. نوشته هاتون رو واقعا دوست دارم ولی این یکی بی نظیر بود.
78. میترا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۹
عجب ابتکاری داری پسر!!!!
داستانت بی نظیر بود، امیدوارم خودت به سرنوشت بی نظیر دچار نشی فقط!
79. حامد در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۹
خیلی با نوشته هاتون حال می کنم با اجازتون برید…….پیوند؟؟؟؟؟؟
چی؟!
80. قاصدک در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۵
ین بار میترسم آقا موشه یه برگه نشون بده و ادعا کنه که عقد دائم بوده از اول نه موقت !
طفلی آقا خرگوشه
طفلی خاله سوسکه
طفلی من!!
81. رویا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۱
بیچاره خاله سوسکه
82. رامونا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۴
83. مهندس در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۲
آقا سلام
می گن مهندس چو مهندس ببیند خوشش آید !
خب بریم سر اصل مطلب اولا اینکه این داستان رو تحریف کردی !
یه جا پدرش بهش می گه:
سوسکی خانم قشنگم
گل خوش و آب و رنگم
من دیگه خیلی پیرم
همین روزها می میرم
بزرگ شدی شکر خدا
ای دختر ناز بابا
از این حرفها دیگه ، پس تحریف کردی ها؟؟؟!
“ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند” !!!!!
بعد عکس بی حجاب داد به همشهری وا نفسا !!
“”مرگ بر ضد ولایت فقیه”" مرگ بر ضد ولایت فقیه”!!!!
مطمئنی این خرگوشه آفتاب پرست نبوده که رنگش عوض می شده !! بعدشم شده سبززززززززززززززززززززززززززززززز
کو چماق مننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
این خون که در رگ شماست هدیه به چماق ماست!
84. پوریا منزه در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۸
بیچاره خاله سوسک هامون!
85. شهرزاد در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۴
گلابی این وبلاگ تو اینقدر مشتری داره که بعضیوقتها ترافیک نمی زاره کامنت برسه !!
86. اعظم در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۳
حتی می شه با این داستانت گریه کرد … حتی می شه برای خاله سوسکه ( ایران جون ) دل سوزوند حتی می شه …
بی نظیر بود …
87. night-prowler در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۸
هــــــــــــــــه…
جالب تشبیه شده بود…
88. مونایی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۲
دوبار متنو خوندم!!!!!!!!!
اولین بار وسطاش فهمیدم قضیه از چه قراره و دومین بار کلا دیگه میدونستم اما خوندم تا قشنگ بفهمم!!!!!!!!!:دی
معرکه بود توصیفت!!
89. لیلا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۴
کاش توی زندگی همینقدر موش و سوسک و شیر و خرگوش و ماهی بودیم …کاش
90. ARAM در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۹
تلخ اما واقعی…
91. درساااااااااا در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۳
برای سر کار گذاشتنم در این پست این سه نقطه را می گذارم به نشانه ی اینکه غیر قابل نمایش بوده
…
92. سالی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۹
محشر بود …. مثل همیشه…
راستی این وسط نگفتی کی واسه اقا موشه لباس دامادی دوخت…. و کروات شب عروسی شو بست….
93. طه در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۷
قصه گوی مهربون
خواب از سرم پرید …
این بار لالایی بگو
شاید موش قصه ما هم از خواب بیدار شد
………..
از طنز لطیف مطالبتون لذت بردم
دوست دارم عکس گلابی تپل مپل تو وبلاگم باشه
پس با اجازه
اجازهی ما هم دست شماست!
94. سمیه در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۳
موسیو عالی بود مخصوصا اون آقای شیر مهربون چون همین الان تو سایت تابناک بودم خیلی چسبید
میگم من انقده خوشم میاد جواب یه سری کامنتا رو همش تکراری میدی پس واسه همین میگم اگه پی نوشت ۵ رو نمی نوشتی بهتر بود
راستی نون خشک که آقا موشه می آورد داخل نفت هم فرو میکرد ؟؟؟
مشکل کامنتدونی بلاگفا اینه که نمیشه به جواب کامنتهای دیگه لینک داد، اینه که مجبورم جواب تکراری بدم، البته فقط به کسانی که نیت مردمآزاری ندارن!
95. مصطفی در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۳
جالب بود
96. فرشته(آخرین پرواز) در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۲
97. هویج سبز در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۱
خوب پسر خوب اون پی نوشت ۵ رو حذف کن بره پی کارش!
راستی منتظر اون معرفی مهندسی صنایع میباشم همچنان! راستی میشه یه سر به وبلاگ من هم بزنی یه نقد کوچولو از خودت درکنی؟
در مورد پینوشت در جواب کامنتهای دیگه توضیح دادم!
98. ترگل در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۳
موسیو بابت پست «آموزش ژیگول شدن در دنیای مجازی!» خیلی خیلی ممنون، تازه ازش استفاده کردم پست مفیدی بود
99. متین در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۳
چرا طنز هردمبیل موسیو خان ؟
+ خوب اگه ایران جون سوسک باشه ، ما چی هستیم اون وقت ؟ نیم خرگوش ، نیم موش ؟! یا شایدم خرگوش هایی که دوست دارن موش باشن ولی روزگار اجازه نمیده .
100. oOKii|-|$ در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۹
101. shirin در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۹
salam golabijan
khubi?
az shabgir khabari dari?
خوب هستند!
102. دلا در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۹
عاقبتی که خاله سوسکه دچارش میشه اشکمو دراورد! لعنت به هر چی موشه
103. ریحانه در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۳
اشتباه خاله سوسکه این بود که اسیر احساساتش شد و یهو همه خواسته هایی که از شوهر آینده ش داشت یادش رفت …. اون حتی جواب سوالی که از همه گرفته بود رو از آقا خرگوشه نگرفته بود و اونقدر احساساتی شد که نتیجه ی همه ی تحقیقات گذشته ش رو انداخت دور !! …
نچ نچ نچ!!
104. گلناز در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۶
کلاغان سیصد ساله ای که بر بام ما لانه کرده اند ، جز اظهار فضل از “فضولات” کاری ندانند . باشد که کرکسی لاشه ی ما را دندان بگیرد ، که شرف دارد به صد کلاغ دزد . که کرکس زندگان را کاری ندارد . اما کلاغان اند که زندگان و مردگان را به چنگال چرک بسته از مزبله می خراشند و می خراشانند .
105. محیا در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۵
همیشه می خوندم و نظر نمی دادم اما این بار نتونستم بخونمو نظر ندم…
خیلی غیرمنتظره بود موسیو…
لذت بردیم
106. زن پدر 19 ساله در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۰۵
تو روح اون آقا موشه و دوستاش!! خوب بود مخصوصا قسمت عروسی!
اون توضیحات تکمیلی شماره ۵ اصلا خوب نبودا!بی مزه کرد همه چیو!
107. بابا لنگ دراز در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۴
سلام موسیوی عزیز خیلی کلکی ها
تشبیهاتت فوق العاده جالب بود
بله از همه بی عرضه تر آقا شیره بود که در مراسم تحلیف ببخشید عروسی شرکت کرد
زنده باد آقا خرگوشه
راستی گلابی جون با پست شامژو کود صحت منتظرتم
موفق باشی
108. زهرا در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۷
و امروز…
در این ساعت عزیز!!!!!!!
ترکیدم از خنده و گریه !
و به خودم میگم:
زهرا دمت گرن!چه وبلاگای باحالی رو می خونی!
109. عبدل در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۵
مشکل خاله سوسکه دیگه فقط آقا موشه نیست باید حساب والدین نامردش را هم بذاره کف دستشون
110. خانوم مارپل در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۰۳
مطمئنی موش بوده میمون نبوده؟
111. نیلوفر در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۰۸
ببخشید ها
این نظر شخصی منه
موش و خرگوش هر دوشون سر و ته یه کرباسن به واسطه ی مرد بودن و قدرتمند شدن بخوای نخوای بعد یه مدت زورگویی رو شروع میکنن و تا آخر ادامه میدن اخر عقد هم که میرسه یکم مهربون میشن که دل ایران جونو دوباره بدست بیارن ولی ….دوباره روز از نو روزی از نو
ایران جون دیگه اون ایران سابق نمیشه
112. مریم در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۰۱
سلام موسیوی عزیزم
نوشته ات عالی بود. سرنوشت خاله سوسکه خیلی غم انگیزه
کاش هر چه زودتر با همت والای سبز پوشان شهر صیغه طلاق جاری بشه تا این ازدواج نا میمون رو برهم بزند
113. سانی در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۰۸
کولاک کردی موسیو جان. ( تشویق)
114. شهرزاد در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۹
یک اشتباه بزرگ داستانت داشت اونی که شما تو داستانت ازش به نام آقا موشه یاد کردی آقا موشه نبود آقا دیوه است.
115. پرند در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۲۸
محشر بود گلابی… مثل همیشه
116. بهار مهرگان در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۲۸
کاش راجع به سلطان جنگل هم می نوشتی !! شیر را نمیگویما !! سلطان جنگل را می گویم !!
117. FAFA در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۳
باحال بود… یعنی داستانی گفتی که به همه چی میشه ارتباطش داد…
118. لیلا در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۸
عشق خانم سوسکه از اولش هم بچگانه و ساده لوحانه بوده خودتون هم اعتراف کردید حتی اون سوال معروفش رو هم نپرسید و اسیر احساساتش شد
از قدیم گفتند آدم عقلش رو دست بچه که نمی ده
خوب کرد آقا موشه حلالش باشه
119. عسل در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۴
بابا تو دیگه کی هستی
خیلی جالب بود
120. غاز کبیر در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۲
پس برای همین بود که این چند روز داشتی خاله سوسکه گوش می دادی؟
121. صابر در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۹
موسیو خاله سوسکه رو که شوهر دادند آقا خرگوشه چیکار کرد؟ ….. جدی جدی به قول شما ” خاله سوسکه را شوهر دادند رفت پی کارش ” !!!!!!!
122. بانو در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۰
شوهر باید موقت باشه دیگه..
۴ سال خوبه..
من که تحمل یه شوهر بیریختو ندارم.قدشم کوتاه باشه.آه…..زشتم باشه.
وایییی..زبون نفهم. کثیف.
دیر به دیرم بره حموم.
بی چاره ایران جون.
123. ساسان افسری در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۵
دستت مریزاد گلابی ، اون پنجول طلا رو می بوسم
124. fafaaa در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۶
کاش جای آقا موشه میگفتی میمون ..
125. مریم عزیز در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۷
این ورژن جدید قصه خاله سوسکه است که باید برای بچه ها بگیم ؟؟؟
اما من این قصه ارو دوست ندارم
اجازه هست یعنی مادام گلابی اجازه می ده منم لپت رو بکشم
حتما جواب بده چون بلاتکلیفم
126. عادل در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۲
اولش فکر کردم تو این گیر و دار زدی به صحرای کربلا … ولی واقعاً کیف کردم؛ عالی بود ….
شیر مهربون از چشمم افتاد؛ دوستش داشتم ولی برای بار دوم خیانت کرد ….
127. ژول در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۵
عالی بود موسیو … عالی بود
خیلی ذهن خلاقی داری.واقعا تبریک میگم بهت.
چقدر غصه خوردم برای خاله سوسکه
زندگی کردن با کسی که دوستش نداری و انقدر زورگو و دروغگو و بدجنس ه خیلی سخته.
کاش شماره ۲ این داستان رو هم در آینده نزدیک بنویسی … با عاقبتی خوش …
128. مهراوه در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۳
بیچاره خاله سوسکه بیچاره اقا خرگوشه کوفتش بشه آقا موشه
129. زن معمولی در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۰
مدتهاست که وبلاگتو میخونم اما با عرض شرمندگی همیشه تنبلیم میشد نظر بذارم اما نوشته ایندفه ات واقعا دست مریزاد داشت!
130. اِلی در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۰
lتوضیحات تکمیلی مورد ۵ اضافه بود. نبود بار فکری مطلب خیلی سنگین تر می بودندی!
توی همین کامنتدونی نزدیک به ده بار جواب این سؤال رو دادم!
131. باران(شکفتن در مه) در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۴
واقعا بهتون تبریک میگم خیلی عالی می نویسین.این نوشته تون بیشتر از همه به دلم نشست.تحقیق…چه کلمه بی معنی شده این روزا…
132. سرندیپیتی در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۷
پس بگو چرا از قدیم می گفتن: یه روز آقا خرگوشه، رفت دنبال بچه موشه، موشه پرید تو سوراخ، خرگوشه گفت”آخ”!!

الان فهمیدم چرا!
133. ناشناس در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۱
ایشالا مبارکش باد
134. بنفشه در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۱
سلام
انقدر همه ازت تعریف کردند که موندم چی بگم!
خوب بود؛ همین!!
(راستی، جا داره که من پامو فراتر بذارم و بگم میشد پینوشت ۴ رو هم نذاری!!)
135. ana در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۷
سلام.
.
یه جاهاییش سیاسی بود.
البته شایدم نبود.
اجتماعی بود.
شایدم ترکیبی بود .
هرچه بود بهر حال جالب بود.
آدم فک میکنه داره سریال میبینه(البته اشتباها اینبار کارگردان سریال سیروس مقدم نیست).
136. محمد در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۵
آقا خرگوشه اونقدر ذوق زده شده بود که شب قبل از شمارش آرا کارت عروسیشون رو پخش کرد !
137. papary در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۱
میشه یه خبری از شبگیر بدین آیا؟
چه خبری آخه؟
138. شاپرک در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۵
از آدمایی مثه تو خیلی خوشم .البته منظورم نوشتنته.
عالی بود .لذت بردم.
139. محمد(قایق) در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۷
سلام گلابی خان
من شخصا به آقا محمود رای دادم.
اما توی این ۲ ماه خیلی دلایل تقلب رو از توی اینترنت دنبال کردم که مطمئن شم تقلب شده یا نشده. در مجموع ۴۰ دلیل کلیدی وجود داشت. یکیش همین بود که ساعت حدود ۲ از وزارت کشور با آقای موسوی تماس گرفته شده و خبر پیروزی رو بهشون دادن اما همان ساعت نتایج رو دستکاری کردند و نتایج نشان داده شده در تلویزیون چیز دیگه ای نشان داد.
میخواستم بدانم شما در رابطه با این موضوع چقدر میدونید؟
سند این خبر کجاست و آیا در صحبتهای و بیانیه های خوده آقای موسوی این موضوع ذکر شده یا فقط اطرافیان شایعه درست میکنن ؟
ممنون میشم اگر چیزی جایی خوانده اید من رو هم مطلع کنید.
.
.
.
یک موضوع رو هم در رابطه با تقلب باهاتون در میون بگذارم
من فقط از اطلاعاتی که ازشان مطمئن هستم استفاده کردم:
از یکی از کسانی که پای یکی از صندوقهای شهرستان نائین بود این آمار رو گرفتم:
احمدی نژاد ۱۳۰۰ موسوی ۳۵۰ رضایی ۹۵ کروبی ۰
از یکی از دوستان که پای صندوق روستای مورکان بود این آمار رو گرفتم:
احمدی نژاد ۱۲۵۰ موسوی ۲۵۰ رضایی ۳ کروبی ۲
با توجه به گشتی که توی شمال و جنوب شهر اصفهان زدم در بدترین شرایط از هر ۱۰ نفر ۳ نفر طرفدار احمدی نژاد بودن.
طبق جستجوی چند دقیقه ای که در اینترنت داشتم. طبق آماره رسمی کشور ۳۱٫۵% ایرانیان روستا نشین هستند. منابع این خبر زیاد است. به این چند سایت اکتفا کنید:
http://www.shafaf.ir/fa/pages/?cid=5608
http://www.hamvatansalam.com/news58118.html
http://www.koaj.ir/news/show_detail.asp?id=1527
با توجه به اطلاعاتی که گفته شد و محاسبات ریاضی که انجام دادم جدول زیر به دست اومد:
مراکز استاها: ۳۳% جمعیت کشور ۳۱% رای به احمدی نژاد
سایر شهرها: ۳۳% جمعیت کشور ۷۸% رای به احمدی نژاد
روستاها: ۳۳% جمعیت کشور ۸۳% رای به احمدی نژاد
مجموع: ۱۰۰% جمعیت کشور ۶۴% رای به احمدی نژاد
اگر روستای مورکان، شهرستان نائین و شهر اصفهان رو نمونه هایی از کل کشور قرار بدهیم، رای احمدی نژاد کاملا منطقی و عقلانی است.
در این محاسبات هم اگر نکته ای به ذهنتان میرسد من رو هم مطلع کنید.
به امید ایرانی آباد و آزاد
140. ana در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۲
من بازم اومدم و دوباره خوندمت.

سیاسیه.
خیلی قشنگ تر شد برام.
141. زیزیلی در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۳
حیفه که داستان اینجوری تموم بشه : “در نهایت هم خاله سوسکه را شوهر دادند رفت پی کارش!”
من دوست دارم اینطوری تموم بشه که بعد از اینکه خاله سوسکه رو شوهر دادند خاله سوسکه که سخت عاشق آقا خرگوشه بود از عشقش کوتاه نیومد و اینقدر زندگی رو برای آقا موشه تلخ کرد که خود موشه دمش رو گذاشت رو کولش و در رفت و بعد هم بلاخره خاله سوسکه و اقا خرگوشه به هم رسیدند.
خدائیش اینطوری بهتر نیست؟
راستی اینکه بلاخره آقا خرگوشه خدای نکرده خاله سوسکه رو با چی می زنه موضوعیه که زمان بهش جواب میده.
142. بیتا در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۶
مردم از


خیلی باحالین!مـــــــــــــوسیـــــــــــــــــــــــــو!!!!!!!
143. آرش فرهنگ پژوه در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۴
سلام
یک نفر می شناسم که داستانش خیلی شبیه این داستان شماست البته اون سوسک نیست و اهل افریقاست
خیلی سلام خدمت شما می رساند!
اما گذشته از این حرفها این اقا خرگوشه من و یاد باگز بانی خودمون میندازه هیچ شکارچی نمیتونه این اقا خرگوشه رو اسیرکنه علی الخصوص شکارچی تو کارتون!
و حتی اقا اردکه!
بله خوب صحبت در مورد حیوانات بسه بهتره بریم سراغ میوه جات!
گلابی جان خیلی زیبا نوشته بودی شنیده بودم گلابی خوشمزست و حتی خورده بودم اما انگار اینجا گلابی های خوشمزه تری دارند
144. لبـخنـد پـنبـه ای در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۹
بیچاره ایران … بیچاره بچه های ایران ….
145. خرگوش در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۷
شبیه سازی زیبایی بود.
146. سیر ترشی متاهل در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۴
این سوسک همان سوسکی نیست که مادرش قربان صدقه ی دست و پای بلورینش
میرفت؟
یا آن سوسک دیگر ست که قربان صدقه ی دست و پای بلورین فرزندش خواهد رفت؟
147. آقای رگبار در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۱
برام عجیبه که قصه به این با محتوایی رو خواننده های زیادی نگرفتن که اصلا چی می خوای بگی . این از محتوای کامنتهاشون پیداست .
مرسی قشنگ بود
148. کودک دو ساله در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۰
به این میگن اند_ معنا گرایی در هزاره سوم!

شاد باشی!
هام هام!
149. هاD در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۲
موسیو ! وبلاگ مهرداد زاهد رو هک کردن ؟ کی ؟
150. خانم در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۳
نگفتی آقا شیره و موشه و خرگوش و ماهی را تو خونه چی صدا می کنند؟
151. محمد (قایق) در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۹
برادر گلابی !
جواب بنده رو ندادید
152. محمد (قایق) در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۳
برادر گلابی !
جواب بنده رو ندادید
(این بلاگفه داره من رو خل میکنه، معلوم نیست کامنتها رو میذاره یا نمیذاره…)
علاقهای ندارم در مورد تقلب در انتخابات حرف بزنم … این حق طبیعی منه، مگه نه؟!
153. سعید(زیر تیغ) در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۹
مشکوک می زنی گلابی جان
154. دروغگوی خوش حافظه در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۷
خاله سوسکه رو ولش!
موسیو گلابی کدومشون بود؟!!
155. ترگل در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۲
ممنون موسیو، امیدوارم شما هم همیشه برنده باشید
156. علیرضا.م در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۲
همه طنز بودن متن به یه طرف این کامنتا واسه پی نوشت ۵ کلی خنده دار تر بود !

157. شبح خوشحال در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۸
یه عالمه کف مرتب به افتخار ذهن خلاقت
به امید روزی که ایران خانم ازین مصیبت نجات پیدا کنه!!
158. اِلی در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۰
الان رفتم خوندم دیدم چقد با حرص جواب دادی!!
نه خداییش خودت قضاوت کن. یه پست تو می ذاری بعد ۳۰۰ نفر می یان کامنت می ذارن، نمی شه که تو این ۳۰۰ تا کامنت تکراری نباشه، بعدش هم شما عصبانی نشو از دست ما برادر من!!
باور کن نمی رسم این همه کامنت و بخونم ببینم آیا سوالم تکراری هست یا نه. شما ببخش و از این به بعد به سوال تکراری جواب نده.
بچه که زدن نداره
من عصبانی نشدم که!
159. سید در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۷
به ! کجای کاری گلابی ؟
همین الان تو اخبار دیدم که آقا خرگوشه داره اعتراف میکنه که قصد گول زدن خاله سوسکه رو داشته و می خواست اون و به آمریکا بفروشه !
160. آس خشت در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۵
تمثیل فوق العاده ظریف و قشنگی بود… هر چند به نظر من بهتر بود به جای آقا موشه از یک شخصیت دیگه که از نظر زیبایی شناختی!!! تشابه بیشتری به ایشون داره استفاده می شد
حیف موش به این مظلومی و با نمکی نیست؟ (من با آوردن این اسم بیشتر یاد شخصیت جری در کارتون تام و جری می افتم… نه موش های موذی… بماند که اون هم بد جنسی های خاص خودش رو داشت…ّ! )
161. هزار در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۷
۱۷ مرداد به مناسبت روز خبرنگار در HEZAROON
حتما سر بزنید
در ضمن میتونم نظرتونو درمورد تبادل لینک بدونم ؟
162. کی در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۳
شبگیر هک شدددددددددددددددددددد
163. فلورا در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۱
خوشم میاد سرکار بودم با این داستان سر هم کردنتون.

ولی خدایی یه همچین داستانی سر هم کردن هم هنر میخواد که راسته کار گلابی خودمونه والله.والبته کارگردانای ایرانی آب بندی مون
من منتظر یه پایان شیرین وایرانی هندی بودم
164. بهمن (میرملنگ) در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۴
وای!خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی باحال بود!چه قدر خندیدم!خیلی قشتگ بود…هر چی بگم کم گفتم….
165. راحله در ۱۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۱
سلام مهندس
خوب من فهمیدم که تحقیق قبل از ازدواج اصلا چیززززززززززززززز نشون نمیده
ولییییییییییی خوب در کل نوشته شما خیلی مهندسی شده بود

حالا از شوخی گذشته مثل همیشه عالی بود
دیگه سر نمیزنی مثل اینکه خیلی سرت شلوغه
166. امیر در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۸
بعد از این همه پستهای جالب این نوشته خنک برای چی بود؟
167. ستاره در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۹
آه……… امیدوارم بالاخره این “ایران”خانوم نه ببخشید خاله سوسکه طعم خوشبختی رو بچشه و عاقبت بخیر بشه………………………. آمین
168. bony در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۴۱
…
مرسی گلابی
169. مهسا در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۰۱
ظریف و دلنشین با طمع تلخ این حوالی !
170. بینا در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۴۳
بیچاره خرگوش ها!! خاله سوسک ها که براشون فرقی نمی کنه

حکایت دردآور ازدواج هم خواندنی ست!!
کاش یکی پیدا می شد شیرمهربون رو از عروسی بیرون می کرد..فکر به اون قیافه ی خونسردش آدم رو کلافه میکنه!!
نفستون گرم موسیو گلابی
171. رضا در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۱
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
172. ماندانا در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۵
بالاخره یه روزی خاله سو سکه به آقا خرگوشه میرسه !مگه نه؟
173. اوالونا در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۴
اصلا پست خنکی نبود…کارت درسته مهندس موسیو گلابی!
174. مامان دیبا و پرند در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۹
سلام دوستم
خیلی عالی بود.
175. سحر در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۰
سلام
چند تا سوال داشتم،اگه لطف کنین جواب بدین ممنون میشم
رضا یزدانی کیه؟خوانندست؟چیا میخونه؟بعد اون کنسرتی که برگزار میشه فقط برا وبلاگ نویساست؟بعد شما ها که میرین اونجا بهتون همه همدیگر و میبینین؟معرفی هم میشین؟یعنی مثلا اسم واقعی بقیه رو میدونین؟
اگه براتون امکان داره جواب بدین،
سلام!
رضا یزدانی خوانندهست، راک میخونه و شرکت در کنسرتش برای عموم آزاده اما گاهی دوستان وبلاگنویس و وبلاگخون به بهانهی شرکت در کنسرتش دور هم جمع میشن و با هم دیدار میکنن … دوستانی که از این طریق با هم قرار میذارن همدیگه رو میبینن و طبعاً خودشون رو معرفی میکنن، البته این معرفی ممکنه با همون اسم مستعاری باشه که در وبلاگشون مطلب مینویسن …
و جواب سؤال آخرتون هم اینه که بله، اسم واقعی بقیه رو میدونم …
176. سارا کوانتومی در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۷
بسی حظ وافر بردیم مسیو جان . خیلی باحال بود.
177. تــــرانه در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۲
و بدبختی اینجاست که خاله سوسکه رو میشه حتی با یه دمپایی و تو سری ساده از بین برد و نیست و نابود کرد! اما امان از آقا موشه نه با زهر نه با تله موش نه با چسب با هیچی لامسب نمی میره و تا جوون داره در می ره و فرار می کنه. آی من بدم میاد از موش آی!
178. آبان 17 ساله در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۴
سلام…
خوبی؟
چه خبرا؟
وبلاگت فوق العاده قشنگ بود…
من که ازش خوشم اومد…
یه سوال؟
این خاله سوسکه از موشه طلاق نگرفت؟
اگه طلاق گرفته کارش دارم…
موفق باشی …
فعلا…
179. نازخاتون در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۲
خوشمان آمد. البته که کسی نمی دونه که واقعا خرگوشه بود چی میشد!! اما همه می دونن که موش چی بود و چی کرد.
180. papary در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۲
خبر اینکه چه بلایی یه سر وبلاگش اومده؟ .بلاگ دیگه باز کرده یا نه؟ خودشم هک کردن یا نه؟
فکر نمیکنم وبلاگ دیگهای باز کرده باشه … ضمناً به نظر میاد خودش هک نشده باشه!
181. پت ومت در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۷
سلاااااااااااااام ..خوشگل بود ..داستانو میگم ..خوفین ؟؟؟همه تو نظرات گفتن عجب …مگه من از اونا چی کم دارم که نگم ؟؟!!!۱,من هم میگم ..عجب ….آخی خنک شدم ..به وب من هم سری بزن و کامنتی بگذار با تبادل لینک هم موافق بودی خبرم کن بای تا های ..




182. علا در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۹
موسیو جان خوندم و شوهر داده شدم!!
(شوهر داده شدن ، صیغه مجهول از فعل شوهر دادن است نه شوهر کردن!)
داستان بسیار ظریفی بود.
183. خاله سوسکه در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۴
بله بله بله؟!! داستان زندگی خاله سوسکه رو چی کار داری؟! خودت خوار مادر نداری مگه اقای محترم؟!
حالا از اونجایی که ما سوسک ها موجودات بسیار بسیار بخشنده و مهربونی می باشیم..تصمیم گرفتیم که شما گلابی دیوانه را ببخشاییم! تکرار نشود لطفا”! 
نمی بینی؟!! این اعصابِ منه!! با اعصاب سوسکا بازی نکنا..وگرنه یه ارتش سوسک بالدار می فرستم خونتون!
+: مطلبت خیلی بامزه بود!! خوشمان امد!
+: معلوم بود که یه کنایه هایی هم به زندگی واقعی..یعنی جامعه ی فعلیمون داره…خب خیلی خوب نوشته بودی!
موفق و موید!
184. خاله سوسکه در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۱
نمیشه صد در صد گفت که تحقیق کردن قبل از ازدواج بیخوده..شاید تو این زمونه اینطوری شده..تحقیق داریم با تحقیق.
185. نیکو در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۵
هرچند بند ۵ را حتی اگر نمی نوشتی هم معلوم بود ولی کلی خوشم آمد!!!! و نیشمان را باز کرد! بله نیشخند که می گویم همانی است که این روزها به جای لبخند بر لب هایمان است!!!!
186. هلیا در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۵
خیلی جالب بود موسیو، مثل همیشه
خدایا همه رو از شر هرچی موشه خلاص بگردان الهی آمــــــــــــــــــــــــــین!
187. خودم در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۱
یک سوال:
چرا لینک “لبخند پنبه ای” رو برداشتی؟ ادرس مستقیمشو هم که میزنم، پیغام میده، “دسترسی به سایت امکان پذیر نیست”!
حتماً آدرسش رو اشتباه میزنین، دوباره امتحان کنین: viv2.blogfa.com
188. یه دختر خجالتیه پررو در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۹
سلام
چون می خوام انتقاد کنم اسممو ننوشتم.آخه همیشه عادت داشتم ازت تعریف کنم حالا یه جورایی خجالت می کشم.
واسه این پستت هم با اسم اصلی ام قبلا” نظر گذاشته ام ولی حالا فقط اومدم بگم تو رو خدا زودتر آپ کن.این پست بی مزه ترین پستت بود موسیو گلابی.اصلا” ازت توقع همچین آپی رو نداشتم…
شرمنده از این که اینقدر رک گفتم!
اشکالی نداره که عقیدهت رو با اسم واقعی بگی … مطمئن باش اگه میخواستم از چنین کامنتی ناراحت شم تا حالا بیش از صد بار وبلاگنویسی رو بوسیده بودم و گذاشته بودم کنار!
189. من در ۱۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۴
مشکل این بود که خاله سوسکه باید می فهمید که توی این دوره زمونه باید روی پای خودش وایسه و بی خیال شوهر باشه !!!
راستی ! کی می دوه اگه خرگوشه جواب می داد چیزی بدتر از بقیه نمی گفت ؟! ها ؟!
ولی خیلی باحال بود این نوشتت … جدی جدی ! :)
190. نقطه سر خط در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۷
نتیجه گیری: ۱- کلا موشها موجودات موذی ای هستند.
۲- خاله سوسکه دیگه بدبخت شد و رفت.
۳- بدبختیهای خاله سوسکه مربوط به چهار سال گذشته و ازدواج اشتباه اولش نیست، ماجرا خیلی ریشه دارتر از این حرفهاست. شاید یه چیزی حدود سی سال.
191. ساقی سیمین ساق در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۲
چرا اینقدر کلیشه؟؟؟
192. بلوط در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۲۸
سلام جناب گلابی



مطلب تاثیر گذاری بود.و اینکه شما معرکه اید در طنز پردازی
من شما را لینک کرده ام با اجازه.
لطف کردید
193. میت در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۳۰
یکی بگه وبلاگ شبگیر چشه!
هک شده!
194. soledad در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۲۹
میدونی چرا موشه نون خشک رو نمیورد سر سفره؟تا بذارش واسه روز مبادا و تو خون بزنش و بخورش…
195. سحر در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۷
دستتو درد نکنه موسیو
196. تایماز در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۷
به محمد(قایق):
دوست من شما هم که مث استاد بزرگ کارت رو پیش بردی
دنیا و ایران مگه فقط اصفهان و شهرستانهایی اصفهانه؟
تو با استناد به این دو شهر کوچک داری میگی خیلی تحقیق کردی؟
دس خوش بابا…بقول بروبچ خیلی استادی و خیلی تو زحمت افتادی
دوست من فکر کردی تو سایت هایی که تو دیدی جز مردی و مردانگی چیز دیگری هم بوده(البته منظور من از مردی همون رجلی و رجانیوز بوده)
دوست من تو شهر من سبزها خبر از تغییر فصول میدادن ولی یهو وارد زمستان شدیم و انگار تو زمستون هم میمونیم
هرچی باشه ما آق محمود رو دوس داریم چون آقا قبولش داره و ۴ سال هم دندون رو جیگر(البته اگه پیدا کنیم) می زاریم و مرغ کیلویی ۳۰۰۰۰ ریالی نوش (زهر) جان میکنیم.
پ.ن: شاید این جمعه بیاید شاید
197. تایماز در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۰
چند روز پیش یک مراسم تحلیفی برگزار شد که پیرامون آن میزان معتنابهی سوال مطرح است و من به چند تا از آنها در اینجا پاسخ می دهم.
سوال؛ چرا آن کسی که مراسم تحلیف اش بود هم وقتی آمد و هم وقتی رفت صدای هلی کوپتر شنیده شد، اما «منابع رسمی» اعلام کردند آن کسی که مراسم تحلیف اش بوده با ماشین آمده است؟
جواب؛ الف – ماشین آن کسی که مراسم تحلیف اش بود هم صدای هلی کوپتر می دهد و این از دستاوردهای دولت نهم بوده است.
ب – «منابع رسمی» با جمیع ملت ایران شوخی دارند.
ج – آنقدر در این چهار سال پیشرفت داشته ایم که هلی کوپتر، ماشین سواری محسوب می شود.
د- جداً چه انتظاری دارین آخه؟،
سوال؛ چرا در این مراسم نمایندگان بسیاری از کشورهای دنیا حضور نداشتند و حتی کشورهای آفریقایی هم که بودند در حد کاردار شرکت کرده بودند؟
جواب؛ الف – برای پیشگیری از آنفلوآنزای خوکی، کلاً،
ب – آن کسی که مراسم تحلیف اش بود کشورهای اروپایی و امریکایی و… را داخل کشور حساب نمی کند. کماکان کومور را عشق است.
ج- در دنیا چهار کشور وجود دارد؛ ماه، خارج، ونزوئلا، سوریه. فقط یکی غایب بوده طوری نیست.
د- خیلی چیزها در این باره می شود گفت و البته دقیقاً همان خیلی چیزها را نمی شود گفت.
سوال؛ چرا در اطراف مجلس این همه نیروی امنیتی مستقر بود و درهای متروی بهارستان را هم بستند.
جواب؛ الف- تا اطلاع ثانوی از در انجمن صنفی روزنامه نگاران تا در مترو بسته می شود. دوستان روی دور هستند، گویا پروژه بعدی در قابلمه شمسی پابلور است.
ب – هیچ خبری نبود. باور کن، جان تو،
ج – تکذیب شد، از بیخ. یعنی از ته ته.
د – از همون کسی که مراسمش بوده بپرسین.
نویسندهش هم ابراهیم رهاست!
198. آزاده فیروز در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۹
خاله سوسکه موشهای زیادی را دوباره و چندباره تجربه خواهد کرد
و شیرهای زیادی در جشن ازدواجش شرکت خواهند کرد
و مطمئنا گلابی های رسیده فراوانی در این جشنهای پیاپی پوست کنده می شوند
آنهم با کارد از نوع لیزری
فقط وقتی که خاله سوسکه دیگه زیباییشو از دست بده دیگه کسی سراغش نمیاد و به آرامش می رسه
199. نوستالوژی در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۴
سلام خوبی؟از شبگیر خبر نداری؟انگاری وبلاگشو هک کردن؟!
200. rohollah در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۵
متشکرم موسیوی عزیز
بابت جواب به سوال
و متاسفم ازینکه یکم زود بود برا رنجیدن
(سوال رو بصورت خصوصی ارسال کردم،یه کامنت هم داشتم
کامنت رو دیدم و جواب سوال رو نگرفتم)
سپاسگزارم
201. هرا در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۶
اینجا امکانات نیست، گزینه دست زدم ندارد وگرنه یک خط و نصفی برات دست می زدم گلابی جان. عالی بود. نمی دونم خودت هم می دونی از صنایع ادبی استفاده کردی و یک اثر کاملا ادبی نوشتی یا نه اما اگر نمی دونی بدون که بالاخره استعدادت کشف شد! خلاصه که گلابی جان بسیار بسیار بسیار عالی بود….
202. سپیده در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۹
اصولا حوصله ی خوندن متن ها ی بلند رو ندارم اما اینو نفهمیدم کی تموم شد
طفلکی ایران جون و میلیون ها دختر دیگه….
203. الی در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۶
شبگیر چی شده موسیو ؟
میشه یه خبری ازش بدی ؟
آفرین پسر خوب ایشاا.. یک در دنیا صد در آخرت اجرشو ببینی
خودش خوبه و وبلاگش هک شده، همین!
204. تبسم در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۲
آخی چقدر یهو یاد شهر قصه افتادم
205. فرزانه در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۳
سلام


” من که این کلمه (قسمت)و زیاد شنیدم”
هه هه هه … بیچاره سوکسه
یه سوال تو ذهنمه می شه بپرسم؟؟؟؟
می گم که این خاله سوکسه… از کدوم سوسکاست؟؟؟؟؟؟
و این که اقا… لابد قسمت خاله سوسکه اقا موشه بوده ها…. نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
206. هویج سبز در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۹
خدایا پا در هوایان رشته را به زمین باز گردان!
این روزها همه اعتراف میکنن شما چطور؟
207. سارا در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۲
سلام
عجب ایران خانوم ما خاطر خواه داره…
خودت خوبی؟
208. تهمتن در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۱
درود
از رومان ۱۹۸۴ یه تیکه هایی رو گذاشتم رو بلاگ که ادامه دار هست جالبه اگه دوست دارین سر بزنید
209. خرمگس در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۶
نمی گفتی هم می دونستیم اسم خاله سوسکه رو (به هر حال جالب بود)
210. جوینده در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۶
حالا کی خبر خود کشی خاله سوسکه رو درج می کنی؟
211. فرزانه در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۰
سلام
خیلی داستان جالبی بود ممنون.
موفق باشین
212. نازی در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۸
از اونجایی که ژسر جماعت هیچ وقت ادم نمبشه موشه همون جوری جاهل میمونه و سوسکه باید تا اخرش بسوزه و بسازه
213. امید در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۷
حیف اسم موش نیست که به این بابا میگی
214. من در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۳
مثل انکه ته داستانت اشکال داشت . چون قراره اقا موشه رو به جرم بر هم زدن مجلس عروسی محاکمه کنن . مثل اینکه شما جای آقا موشه وآقا خرگوشه رو اشتباه گرفتی
215. من و معلم فیزیکم در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۹
سلام…نمیدونم واسه چندمین باره به وبلاگت میام…..
یک موقع به وبلاگ من نیایی ها
اسمون میاد زمین!!!!
216. آرمین در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۶
ترانه م، زن جوانی که دو روز پیش در باره ش نوشته بودیم اکنون به قتل رسیده است، ترانه اولین و آخرین قربانی تجاوز ماموران امنیتی در جریان خیزش یک ماهه مردم ایران نیست اما شاید داستان او دردناک تر از بقیه باشد، ما همانطور که قبلا هم گفتیم از طریق یکی از دوستان وی درجریان بازداشت و احتمال تجاوز و مرگ ترانه قرار گرفتیم و خوشبختانه چند وبلاگ دیگر از جمله زیر زمین، چریک آن لاین و همچنین روزنامه هافنینگتن پست نیز در این باره مطالبی را منتشر کردند، بنابراین از دوست وی (که در اینجا با حرف شین از او یاد می کنیم) درخواست کردیم تا مصاحبه کوتاهی با ما انجام بدهد و جزئیات بیشتری از این ماجرای هولناک در اختیار ما قرار دهد.
یادآوری می کنیم که به دلیل محذورات امنیتی ناچار شده ایم برخی از مشخصات و جزئیات را از اصل مصاحبه حذف کنیم.
ترانه بسیار زیبا و مهربان بود، با صدای زیبا و گرمی آواز می خواند و با مهارت پیانو می نواخت نمی توانم تصور کنم که این همه زیبایی و زندگی حالا با چنین بی رحمی زیر خاک مدفون شود.
این ها را شین با وقفه به ما می گفت، پرسیدم:
………………………
از وبلاگ
http://www.midinternet.com/3172
عکس ترانه عزیز هم در این وبلاگ
وجود می باشد
217. عسل در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۸
خاله سوسکه تمکین هم نمیکنه ها !!!!!!!!!!!!
آخه آقا موشه جفتک انداختنو خوب یاد گرفته بود تو اون ۴ سال
218. متولد برج حمل در ۲۰ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۱
خوب ، یعنی حالا باید بخندیم؟؟؟؟؟؟؟
219. نسرین در ۲۰ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۸
ولی این مامان بزرگه خیلی بی بخاره!!
220. س.ع در ۲۰ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۰
شما را به وبلاگ خود افزودیم/
شما نیز ما را و لیست خود بیافزایید
متشکرم!
221. ندا آقا سلطان در ۲۰ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۸
…
کاش یه جوری مینوشتین که بتونم تأییدش کنم!
222. یه گلابی دیگه در ۲۰ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۴
خیلی خوب نوشته بودی! مرسی
امروز دوستم بهم معرفی کرد بلاگتو فقط جای “میخواست دختر دسته گلش را بعد از سی سال دست غریبه بدهد” به نظرم به جای ۳۰ ۳۶ می ذاشتی باحالتر بود.
223. سبا در ۲۱ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۸
واقعا بعضی خواننده های وبلاگت کلا تو باغ نیستنااااااااااااااا !!!! تازه ایرادم گرفته اند !
من و همشیره که کلی خندیدیم.
درضمن این جور زندگی ها دوام نمیاره خوشبختانه . گفتم که خاله سوسکه امیدوار باشه ! :)
224. روزانه های یک دوشیزه در ۲۱ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۳
آخ چقدر من با این پست حال کردم …….مخصوصا پی نوشت هاش محشر بود
وااایی…. دستتون درد نکنه
225. شازده در ۲۲ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۸
جالب بود
226. لیلا در ۲۲ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۱
البته به نظر عقد موقت میاد اما سی ساله که عقد نود و نه ساله شده این طفلک خاله سوسکه ی ما – و کی می تونه مهرش حلال و جونش رو آزاد کنه خدا میدونه
زیبا نوشتین
227. difo در ۲۳ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۰۰
تو نابغه ای موسیو
و این پستت اونقدر برام ارزش داشت که الان ساعت ۵ صبح بخونم
وافتخار کنم که ادمایی هنوز توی این مملکت باقی موندن…
——–
مدتهاست(فکرکنم یک سالی میشه)میخونمت ولی هیچ وقت کامنت نزاشتم
حتی برای اون پستی که گفتی معرفی کنیم
اما نمیدونم چرا یکهو توی این ساعت از شبانه روز به سرم زد و اولین کامنتمو زدم
امیدوارم اخریش نباشه
من هم امیدوار و ممنونم!
228. میثم در ۲۴ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۸
ای دهنت سرویس.
خیلی باحال بود. تیر خلاصت جمله آخر بود. دم بچه های هم رشته خودم گرم.
229. محمد در ۲۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۰
اااااااه عجـــــــــب مخملی بوده این آقا خرگوشه هاااااااا
با اون نگاهاش میخواسته خاله سوسکه رو فریب بده…
خاله سوسکه که نمیفهمه! آقا موشه میفهمه… به قول حاجی خاله سوسکه احتمالا کودنه! (این لغت دور از گفتار من باد)
اما جای یکی خالیه….
اونم آقا تمساحه! :دی
آقا تمساحه قبلا گفته بود که اصلا مخالف اینه که زنا خودشون تصمیم بگیرن با کی عروسی کنن… اصلا صحت ازدواج نیازی به تأیید خاله سوسکه نداره و اینا! یه خورده همچین مردسالاره این آقا تمصاحه
خیلی باحال تشریف دارید- دستتون درد نکنه
سبز باشید
230. سانتا در ۲۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۳
چه قصه ی دردناکی بود گلابی جان. حالا شما فکر کن جای خاله سوسکه عمو سوسکه باشه و به زور زنش بدن بره دل خانم خرگوشه چقــــــــــــــــــــدر میشکنه
پ ن ۲ در صورت عدم وجود عشق بی فایده هم نیستا/ اما تعیین کننده هم نیست!
231. الهام از اصفهان در ۲۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۷
سلام موسیو

احسنت و آفرین بر شما…باورم نمیشه متولدین ۶۴ اینهمه بزرگ شده باشن..البته شما فوق العاده ای دیگه
ولی از غیب ندا آمده که این ازدواج بیشتر از دوسال دوام نخواهد آورد!!
ایران جونم خودم میام میسسسسسووونمت
232. خانومی در ۳۰ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۲
سلام
داستانت با مزه بود
خوشحال میشم به منم سری بزنی
233. وکیل باشی در ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۱
از احمدی نژاد موش صفت پوپولیست حالم بهم میخوره…
تمثیل کم نظیری بود….
حظ وافری بردیم
هرچند آدم وفتی آرشیو میخونه امتیاز تر و تازه بودن مطلب رو از دست میده ولی…
نمیتونست در لذت حاصله خللی ایجاد کنه
امیدوارم یه روزی این متن سوال امتحان ادبیات بچه م باشه…