حکایت من و خانم خبرنگار میدان ونک!

دلم نمی‌خواست در مورد محل کارم صحبت کنم اما برای نوشتن این پست مجبورم خودم را لو بدهم. مدتی‌ست در صدا و سیما کار می‌کنم. چند روز پیش می‌خواستم گزارشی مردمی در مورد انتخابات ایران تهیه کنم. به همین خاطر، یکی از خانم‌های خبرنگار را فرستادم تا با مردم مصاحبه کند. تأکید کردم مصاحبه‎شوندگان را از اقشار مختلف انتخاب کند و او هم برای انجام این کار انصافاً خودش را خفه کرد! نتیجه‌ی تلاشش قبل از تدوین، این مصاحبه‌ها بوده است:

پسر جوانی که در حال رد شدن با پرشیای پدرش است…
خبرنگار: خسته نباشید. می‌خواستم نظرتون را در مورد انتخابات ریاست جمهوری بدونم.
پسر: این چیه گرفتی دستت؟ لابد میکروفنه!
خبرنگار: بله. شما نظرتون رو بفرمایید.
پسر: من که می‌دونم اینی که گرفتی تو دستت میکروفن نیست، خودم این‌کاره‌ام! بیا تا یه جایی با هم بریم.
خبرنگار: مثل این‌که تمایلی به مصاحبه ندارین.
پسر: من جا دارم. همین نزدیکه. بابام خونه نیست، داداشمم مدرسه‌ست. اون‌جا میکروفن‌بازی هم می‌کنیم. سوار شو با هم کنار میایم.
خبرنگار: مزاحم نشو آقا!
پسر: فکر می‌کنی بهتر از من میاد سوارت می‌کنه؟ میمون هر چی زشت‌تر، اداش بیشتر. والا! آخر شب هم باید با همون میکروفن بخوابی دختر زبون نفهم!
خبرنگار: خر!

آقایی که دارد توی پیاده‌رو قدم می‌زند…
خبرنگار: سلام آقای محترم. نظر شما راجع به انتخابات چیه؟
آقا: …
خبرنگار: آقا با شما هستم‌ها!
آقا: …
خبرنگار: گیر عجب آدم دیوونه‌ای افتادما. چرا حرف نمی‌زنی؟!
آقا: …
(ناگهان چند نفر می‌آیند و شروع به زدن این آقا می‌کنند! مثل این‌که ایشان از شرکت‌کنندگان در راهپیمایی سکوت بوده و در حال بازگشت از میدان آزادی بودند!)

دختری که مانتویش کوتاه و بدن‌نماست و بدجوری دارد آدامس می‌جود…
خبرنگار: سلام، خسته نباشید. نظرتون در مورد انتخابات و اتفاقات بعد از اون چیه؟
دختر بعد از این‌که موهایش را داخل روسری مرتب می‌کند، مانتویش را به سمت پایین می‌کشد و آدامسش را قورت می‌دهد: بسم الله الرحمن الرحیم. این روزها جامعه‌ی ما دچار التهاب گشته و جا دارد پیش از هر چیز از تلاش شما عزیزان صدا و سیما تشکر کنم که تمام حوادث را به خوبی پوشش داده‌اید. فکر می‌کنم ما در حال حرکت به سمت جامعه‌ای دموکرات هستیم و با…
خبرنگار: می‌تونم بپرسم چطور به این نتیجه رسیدید که در حال حرکت به سوی دموکراسی هستیم؟
دختر: فکر می‌کنید چرا رسانه‌های غربی تا این حد نگران اوضاع ایران هستند؟ به خاطر این‌که ما در انتخابات اخیر، مفهوم واقعی دموکراسی را به جهانیان نشان دادیم و فساد سیستم‌های اداری اروپایی‌ها را بر ملا کردیم.
خبرنگار: انتخابات ایران چه ربطی به سیستم‌های اداری اروپا داره؟
دختر: مثل این‌که شما اخبار را تعقیب نمی‌کنید. ندیدید سیستم قضایی آلمان در موضوع کشته شدن آن خانم محجبه چگونه رسوا شد؟ به هر حال ما الآن به سرعت در حال برداشتن گام‌های بلند به جلو هستیم و به قدرت اول منطقه تبدیل شده‌ایم.
خبرنگار در حالی که گیج به نظر می‌رسد: متشکرم.
دختر: راستی اون پسره که پرشیا داشت کجا غیبش زد؟ اون‌قدر حرف زدی که نفهمیدم کجا رفت یهو!

پیرزنی که سرش را این طرف و آن طرف می‌چرخاند و نگرانی از چهره‌اش می‌بارد…
خبرنگار: سلام مادر جان. من خبرنگار تلویزیون هستم و می‌خوام نظرتون رو در مورد انتخابات بدونم.
پیرزن: خیابون شیراز شمالی کجاست؟ می‌خوام برم خونه‌ی دخترم.
خبرنگار: این خیابون رو مستقیم برین، به چهارراه که رسیدین دوباره بپرسین. خب منتظر جوابتون هستم.
پیرزن: واقعاً نشنیدی گفتم می‌خوام برم خونه‌ی دخترم؟ نمی‌دونم چرا دخترای تهرون این‎جوری زبون‎نفهم و سیریش شدن!
خبرنگار: نمی‎خواستم مزاحمتون بشم، عذر می‎خوام.
پیرزن: لا اله الا الله. نه پس، نکنه می‌خواستی مزاحمم بشی؟ الله اکبر.

جوانی که صدای الله اکبر پیرزن را شنیده و انگشتان سبابه و وسطش را به شکل V در آورده است…
خبرنگار: سلام دوست عزیز. به نظر می‌رسه که شما به آقای موسوی رأی دادین. به عنوان طرفدار یکی از نامزدهای شکست‌خورده، نظرتون راجع به اتفاقات بعد از انتخابات چیه؟
جوان: می‌جنگم می‌میرم رأیم رو پس می‌گیرم. الله اکبر. نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.
چند جوان دیگر جمع می‌شوند و در همین راستا شعار می‌دهند.
جوان مورد مصاحبه بعد از جمع شدن مردم، V را به دوربین نشان می‌دهد. سپس انگشت سبابه‌اش را پایین می‌آورد و انگشت باقی‌مانده‌اش را به دوربین نشان می‌دهد!
خبرنگار: …

پسربچه‌ی هفت هشت ساله‌ای که کوله‌اش را گذاشته روی دوشش و لی‌لی کنان به سمت خانه می‌رود…
خبرنگار: سلام آقا کوچولو. در مورد انتخابات هر چی دوست داری بگو.
پسربچه: دردم رو به کی بگم آخه؟ هر کی که انتخاب می‌شد چه فرقی به حال ما می‌کرد؟ زندگیمون همینی بود که الآنم هست! زنیکه دارم با تو حرف می‌زنما. چرا پشتتو کردی به من؟ هوی!
خبرنگار: پسر جون من که دارم نگات می‌کنم.
پسربچه: می‌دونم، این حرفا رو دیشب بابام داشت به ننه‌م می‌گفت وگرنه من که این چیزا رو نمی‎دونم. واقعاً فکر کردی من از این چیزا سر در میارم؟ عقلت نمی‌رسه که نباید برای چنین مصاحبه‌ای، من رو انتخاب کنی؟ اون‌وقت اسمش رو هم گذاشته خبرنگار! اصلاً کی به تو کارت خبرنگاری داده؟ ببین میکروفن رو چطوری گرفته دستش چلمن! جای داداشم خالی!!

مرد میانسالی که ماسک بر دهان دارد و تلفنی حرف می‌زند…
خبرنگار: سلام. من مشغول تهیه‌ی یه گزارش هستم. می‌خواستم نظر شما رو در مورد انتخابات بدونم.
مرد: درود به تمام هم‌زبانانم در خانه‌ی پدری! من از چند ماه پیش خطر مهندسی آرا رو گوشزد کرده بودم. امروز شاهدیم که همون اتفاقات افتاده و تنها چیزی که معادلات رو بر هم زده، مقاومت مدنی مردم و اتحاد اون‌ها بوده…
خبرنگار: ببخشید، من مشغول تهیه‌ی گزارش برای تلویزیون ایران هستم‌ها!
مرد: بانوی نازنین، من محدودیت‌های شما رو درک می‌کنم…
ناگهان باد شدیدی می‌وزد و ماسک مرد بر زمین می‌افتد. او کسی نیست جز علی‌رضا نوری‌زاده! در حالی که خبرنگارمان بهت‌زده است، نوری‌زاده به سمت یک ۲۰۶ می‌دود و سوارش می‌شود. از آن طرف میدان سه نفر دیگر هم می‌دوند و سوار همان ماشین می‌شوند. محسن سازگارا، مسعود بهنود و لونا شاد!

پی‌نوشت:
دیگر در صدا و سیما کار نمی‌کنم. بعد از ضبط شدن گزارش، من و این خبرنگار را با اردنگی اخراج کردند و یک آقایی به نام کامران نجف‌زاده را به جای ما دو نفر آوردند!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات


موسیو گلابی | ۵ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۱۰:۱۷

دیدگاهتان را بنویسید

بازتاب این پست  |  اشتراک دیدگاه‌های این پست از طریق فید



  • 1. حمیده در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۸

    سلام!
    خدا شما را نکشد!
    تا پاراگراف اول باور کردم که کارمند صدا و سیما بودید!!!
    مملکت ما ۴ تا مثل شما داشته باشد به رکورد شادترین کشور دنیا نصیبمان می شود.
    مصاحبه ی تان از آن سه نفر وبلاگ انتخاب شده چه شد؟


    به زودی!

  • 2. فرانی در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۹

    ااااااااااااا(به فتح الف) منم اونجا بودم چرا از من گزارش تهیه نکرد دختره … . اون وقت نه تو اخراج می شدی نه اون دختره. پای این نجف زاده هم به تلویزیون باز نمی شد. حیف.

  • 3. لیلی در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۱

    اول کارت حاضری بزنم بعد برم بخونم

  • 4. بابا برقی در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۲

    سلام موسیو
    خودت که خوب هیچی.
    حالا این خانم خبرنگار میشه شمارشو بدی من؟؟
    .
    فکر بد نکنی ها میخوام توی تبلیغات اصلاح الگوی مصرف ازش استفاده کنم .

  • 5. لیلی در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۸

    موسیو جان حالا که دیگه بیکاری لطف کن برو مصاحبه رو انجام بده دیگه!

  • 6. من و تو در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۰


    پ .ن:ئههه؟؟؟؟؟؟

  • 7. چچچچچچچچه در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۹

    جدا توی صدا و سیما بودی؟
    من باورم نمیشه


    این کامنت باورم نمی‎شه!!

  • 8. محمد حسین در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۹

    سلام
    وبلاگ خیلی جالبی داری
    این پستت هم خیلی قشنگ و نکته دار بود
    موفق باشی

  • 9. محیا در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۹

    :-?

    جدیدا” همه چی رو خیلی دیر لود می کنم!!! الآنم کلا” هنگ کردم!!!

  • 10. آوا در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۰

    خیلی جالب بود این گزارش.

  • 11. متین در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۵

    یعنی سانسور تا چه حد ! یعنی من اون همه حرف زدم، نیم ثانیه هم نباید پخش میشد ؟!

  • 12. هاD در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۸

    احتمالاً اون ۲۰۶ ِ گرد کرده و سر راه شما رو هم از دم در صدا و سیما سوار کرده و الفرار .

  • 13. محمد در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۸

    حقا که بزرگ گلابی مردی
    خوب کامران نجف زاده رو با خاک یکسان کردی

  • 14. پوریا منزه در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۹

    بسی لذتیدیم …

  • 15. لیلی در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۰

    سلام موسیو
    واقعا عالی بود.
    من از همون اول هم می دونستم کارمند صدا و سیما نیستی.
    راستی موسیو اون بند اخر رو نگرفتم .راجع به اون اسامی توضیح می دی؟
    ممنون


    محسن سازگارا و علی‎رضا نوری‎زاده و مسعود بهنود از کارشناسان شبکه‎های بی‎بی‎سی و صدای آمریکا هستند … لونا شاد هم یک زمانی علاوه بر این‎که عشق چندهزار پسر ایرانی بود، در صدای آمریکا گویندگی می‎کرد!

  • 16. مصطفی.ع در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۳

    عجب حکایتی..

  • 17. توهمات یک آمیب 45 کروموزومی(سوسپانسیبل) در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۰

    علامت ۷ رو خوب اومدی و از اون بهتر خواباندن انگشت سبابه را!

  • 18. هویج در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۷

    این روزها من به شدت دچار کم خونی شده ام! کفم به شدت بریده و داره ازش خون میره! دکتر بهم توصیه کرده زیاد وبلاگ موسیو گلاب رو نخونم! نظرت چیه؟


    به هر حال ایشون دکتر بوده دیگه، یه چیزی حالیش می‎شده!

  • 19. کاکتوس خاتون در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۸

    پس تو بودی کلک؟!
    من دختر همون پیرزنه ام دیگه! خوب مامانم رو گیر آورده بودین نمیذاشتین بیاد!!

  • 20. محیا در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۶

    اینم یادم رفت بگم که من تا وقتی به نوری زاده نرسیده بودم در حد بندسلیگا رفته بودم سر کار! :)) و اینکه فک نمی کنم ایده کوچ کردن موفق بشه…

  • 21. تارا میرکا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۰

    عــــــــــــــــالی بود موسیو!
    بابا! خلاقیت!

  • 22. default در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۱

    راستکی بود؟
    اسغفرالله
    حیا کن
    اینا چیه؟
    راستکیه؟
    نه جون من
    پسرای ما خوبن
    با دخترا اینطوری نمی حرفن
    دخترامون خوبن
    دیگه بی ام و پایین تر سوار نمی شن!!!!

  • 23. نسرین در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۳

    منم نگار محمدی هستم … یکی از مجریان برنامه ی زن امروز !

  • 24. مهشید در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۴

    حالم از این نجف زاده به هم می خوره…

  • 25. ناهید میس در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۵

    از همه بیشتر از جواب اون بچه هه لذت بردم !

    راستی خوب شد تو دیگه جای اون نجف زاده نیستی ! کسی که به سرعت تغییر موضع داد عین چی !!!!!!!!!!!

  • 26. اطلس در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۵

    موسیو جان ؛ مرگه من با انگشته سبابه و انگشت وسط چه ریختی می شه v درست کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    این هیچ رقمه توو کت من نمی ره هاااااااااااا


    واقعاً با انگشت اشاره و انگشت وسطت نمی‎تونی V درست کنی یا گرفتی منو؟!

  • 27. میثم الله داد در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۲

    دو مرد دویست کیلیویی که در ضلع جنوبی میدان ونک ایستاده اند…

    خبرنگار:سلام آقایون. نظرتون راجع به انتخابات چیه؟

    دویست کیلویی اول: اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و… سلام می کنم خدمت آقا امام زمان. انتخابات زیر سایه امام زمان خوب و سالم انجام شد. بعد از آن هم عده ای اغتشاش کردند که ما آن ها را سر جایشان نشاندیم و خونشان را به حضرت ولی عصر تقدیم کردیم. اتفاقاً من در نامه ای که به ایشان نوشتم..

    خبرنگار: ممنون؛ اجازه بدید این شهروندمون هم جواب بدن.

    دویست کیلیویی دوم: به دو دست بریده حضرت ابولفضل من شهروند شما نیستم. شهر ما جای دیگه ای هست. برای اخذ چک قرارداد و تشویقی حمایت از کاندیدای غایب به این شهر اومدم. در شهری که همه می گویند یا حسین من می گویم یا ابالفضل. مردم به کسی رأی دادن که آبروی ورزشکارا رو نمی بره. هواشون رو داره. نمی ذاره دوپینگ ها فاش بشه. ایشالا ابالفضل کمکش کنه.

    خبرنگار: بله ممنونم.

  • 28. شمع سحر در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۱

    عجب داستانی و عجب تلاش نافرجامی. ولی خب خیلی جالب و خنده دار بود.

  • 29. tenkai در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۰۱

    مصاحبه جالبی بود. حالا این کامران نجف زاده کیه آوردن جای شما؟


    اخبار ساعت هشت و نیم شب رو نگاه کنین متوجه می‎شین ، یه آقاییه!

  • 30. مسعود در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۰

    سلام موسیو

    خدا بگم چیکارت نکنه

    دو ساعت سر کار بوودم خودم خبر نداشتم :دی

    ولی خوب ادما رو به هم ربط میدی ها

    از امروز صبح هی به خودم میگفتم کاش این گلابی دیوونه یه چیزی می نوشت حال و هوام عوض میشد

    هی میومدم این دکمه ی فید خوان رو میزدم

    مثل اینکه به دلم افتاده بوود امروز دوباره یه چیزیت! رو می خوونم :دی

  • 31. نینا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۵

    موسیو گلابی در عین حال که عشقی خدای نوشتنییییییییییی

  • 32. مسافر در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۷

    ها هااااااااااا

  • 33. ادامس در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۱

    مرگ بر کامران نجف زاده ازش متنفرمممممممممممم یکی دماغشو باید به خاک بماله

  • 34. آیلار در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۵

    من میگم همش کار ایناس آفرین به خبرنگار تو که مچشونو گرفت نوری زاده حیا کن

  • 35. papary در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۸

    اون پسره که انگشیش رو داره نشون میده آخرش بود واقعا

    خدا گور به گور کنه اون نجف زاده رو که انقزه پاچه خواره مردک

  • 36. لبـخنـد پـنبـه ای در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۳

    :)))))))) خـــدا بود موسیو :)) !
    مخصوصا اون تیکــه ی بچـــه هه :))

  • 37. مینا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۶

    بـــــــــــــــــــــله!

  • 38. منورالفکر در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۴۰

    با این پستت حال نکردم گلابی!فکر کنم جدیدا داری عاقل میشی چون به قشنگی قبلنا نمینویسی

  • 39. خانوم جیغ! در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۴۰

    خوب شد اخراجتان کردند والا مجبور بودید به جای نجف زاده چراها را بپرسید!

  • 40. لیدی در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۴۱

    کاشکی این گزارش ها رو سانسور نمی کردند یک دل سیر بخندیم

    دستت درد نکنه موسیو گلابی

    ۲۰ بود

  • 41. هستی در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۲

  • 42. نوشین در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۰

    مــــــــــــــــــــــــــــــرسی … عالی بود …

  • 43. خانم صورتی در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۸

    ای خدا بگم چکارت نکنه گلابی!خیلی باحال بود!

  • 44. کامران نجف زاده در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۸

    موسیو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  • 45. فابیو در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۲۸

    مثل همیشه مبتکرانه و زیبا بود. لبخند به لبمان نشاندی خدا دلت را شاد کند پسرم

  • 46. مهسا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۳۸

    شیر آهن کوه مرد گلابی ! لذت بردم همچین صدا و سیما و این مردک نجف زاده رو به خاک کشیدی ..

  • 47. حامد در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۵۸

    ایول مصاحبه جالبی بود
    حقت بوده اخراجت کنن! باید به طرف یه متن آماده میدادی بده به مردم تا بخونن

  • 48. دختر پرتقالی در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۱۱

    حیف شد ها که اخراجت کردن. بیا پیش خودم کار کن حالا. نری معتاد بشی از بیکاری

  • 49. نیلوفر در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۱۹

    بازم مثل همیشه عالی , پر از انرژی و شادی بود
    ولی عجب خبرنگار بد بختیه کسی که طرف مصاحبش این جور آدما باشن!

  • 50. بهار (سلام تنهایی) در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۳۸

    چه انتخابات تاپی …
    چه مصاحبه کننده ی تاپی …
    چه مصاحبه شونده های تاپی ..
    چه اقشار تاپی…
    چه نویسنده ی ………………………………………(برداشت آزاد)

  • 51. علی ( ذهن ِ آشفته ) در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۳۸

    خیلی باحال بود موسیو

    فقط حیف که کارمند واقعی صدا و سیما نیستی وگرنه می خواستم بگم که عزت الله ضرغامی ام!

    راستی ، این آخرش گفتی یه عده سوار ۲۰۶ شدن یاد داغ از دست دادن عزیزی شدم که مردم رو از صدای آمریکا منزجر کرده! آقا از لونا شاد خبر نداری ؟ نمیاد دیگه!

    فقط به نظرم یه سوژه ی طنز دیگه هم داشت که میشد بچسبونیش تنگ همین. مصاحبه ی بعد از تدوین رو هم می تونستی بنویسی! خیلی جا داره واسه طنز. تکراریه اما به این فضا می خوره کاملن


    من چطور باید خبری از لونا شاد داشته باشم؟!!
    مصاحبه‎ی بعد از تدوین هم توی ذهنم بود اما پستم رو خیلی طولانی می‎کرد …

  • 52. مهندس پنگول جونی در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۴۳

    پسر جوانی که در حال عبور از خیابان بود و مدام در حال نگاه کردن به اطراف بود
    خبرنگار : سلام . نظر شما در مرود انتخابات چیه؟
    پسر جوان : المشاهدین الکرام … انتصابات الایران انه انتصابات الکبیر العظیم المفرح
    خبرنگار : فهمیدم . شما از هموطنان عرب زبان ما هستید. پس انتخابات ایران رو تایید می کنید.
    پسر جوان : لا لا … انا لبنانی …لیکن انا احب الانتصابات الایران … انا اضرب الجماعت الایرانی المغتشش … انا افرح کثیرا بعد الانتصابات … انا احب کل ارض ایران کل یوم بعد الانتصابات
    خبرنگار رو به دوربین : همونطور که مشاهده کردید ایشون هم انتخابات ایران را بی سابقه دونسته و از کلیه ی مسئولین و دست اندرکاران تشکر کرده و اضافه کرده که ااین انتخابات در دنیا بی سابقه بوده است . ایشون گفتن که خودشون هم یک خبرنگار هستند که برای پوشش خبری انتخابات از لبنان به ایران اعزام شده است.

  • 53. راما در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۴۹

    من خود خبرنگاره هستم
    بعد از اینکه منو اخراج کردن رفتم خونه اون پسره که باباش پرشیا داشت
    کاش همون اول که پا داد میرفتم و خودمو لوس نمیکردم
    شاید الان کارم رو هم داشتم

  • 54. کوچه نادری در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۲

    لذت بردم موسیو جان!

  • 55. لبخند در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۶

    سلام
    موسیو گلابی عالی بود
    اول صبحی کلی خندیدم

  • 56. آلیس در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۶

    خیلی جالب بود.
    قدرت تخیل قشنگی داری

  • 57. بهار مهرگان در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۲۵

    از این حرفها گذشته بگو ببینم کی مصاحبه از تلوزیون پخش میشه ؟؟؟!!!!!!

  • 58. ARAM در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۲


    به این میگن خلاقیت
    آفرین

  • 59. رویا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۵

    سلام.

    چقدر این کامران نجف زاده منفوره.

  • 60. عادل در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۰

    سلام موسیو …

    کاشکه قبل از انتخابات هم کارمند صدا و سیما بودی تا از اون مصاحبه های جالب انجام میدادی!

    ولی به نظر من بهتر که تو صدا و سیما نموندی! فکر می کنی این پولها خوردن داره!؟!؟!
    شاید پولی که نفر سوم در میآره خیلی به جاتر باشه!!!!

  • 61. عماد در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۵

    نجف زاده پسر خوبیه. تو هم خوب میشی ایشالا

  • 62. تی تی در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۹

    بابا تو دیگه کسی هستی. عالی بود عالی
    یه سری تونستی هم به ما بزن

  • 63. مین مین در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۰

    اااااااوووووووففففففففف یه نفس راحت
    من راننده اون ۲۰۶ بودم.خدارو شکر شناسایی نشدم
    اما شمام عجب تیپی هستینا.از این نظر نه از اون نظر
    تو آیینه داشتمتون

  • 64. عسل در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۶

    خیلی باحالی پسرنمی دونم واقعا این چیزا جه جوری به ذهنت میرسه

  • 65. ماندانا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۴

    ببخشید شما همون نجف کامران زاده نیستین احیانن ؟

  • 66. پرند در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۱

    جدن اون دختره ’ زشت ۴۵ کیلویی که فامیلیشو عوض کرده از شادزی به شاد! انقدر هوادار داشته من نمیدونستم؟!

    خدایی بعضی از آقایون خیلی بد سلیقن موسیو نه؟


    بله، ممکنه این‎طور باشه!

  • 67. naji در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۱

    خدااااااااا بود !

  • 68. ماندانا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۵

    شبگیر آپ کرده اما هنوز اون پایینه تو لینکدونیت ! آخه چرا؟


    خب اونایی که بالاترن، بعد از اون آپ کردن! من بی‎تقصیرم!

  • 69. آقای رگبار در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۵

    واقعا این دفعه هم زیبا بود . فقط مطمئنی که شما دونفر را فقط ! اخراج کردند ؟
    در ضمن قسمت پسر بچه خیلی خنده دار بود .
    یه خواهش :
    آیا برات امکان داره که لینک وبلاگ منو در فهرستت قرار بدی؟ متشکرم


    شاید یه روزی این کار رو کردم … اما این‎که بگی یا نگی، تأثیری در قرار گرفتن لینک‎ها در بخش پیوندهام نداره …

  • 70. fafaaa در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۸

    بسی خنده شد . اجرت با آقا …

  • 71. بت در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۲

    خواب دیدی؟ انشاءالله که خیره! تعبیرش اینه که تلویزیون میخواد کارای اخیرش رو ماله کشی کنه و تلاشش رو در این راستا شروع کرده. و میخواد دل اقشار مختلف جامعه رو به دست بیاره!
    و چه کامنت های باحالی…

  • 72. بانو در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۵

    انگشت باقیمانده……………..

  • 73. تهمتن در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۶

    درود
    خیلی ردیف بود مخصوصا آخریش.
    ولی نوریزاده و بهنود احتیاخی به دویدن ندارن.
    درباره لونا شادم حرفدهنت و بفهما!!

  • 74. رز در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۵

    خیلی جالب بود

  • 75. سایه در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۱

    عالی بود عالی

  • 76. sahar در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۷

    chera ye jori minvisi?engar mosio nisti
    nemidoanm chera avli az bade shomal ye jor dg shod neveshte hat

  • 77. رضا 206 در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۴

    آقا دمتون گرم….ولی من فکر می کردم جدی میگید….همین که گفتید خانه پدری و نوری زاده و ۲۰۶ و لونا شاد فهمیدم سر کاریم…حالا صدا و سیما رو راست گفتید ؟


    متأسفانه در اون یک مورد هم راست نگفتم!!

  • 78. توکا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۶

    بسیار با مزه و طنزآلود بود.

  • 79. fafa در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۷

    از کجا به کجا رسیدی موسیو…

  • 80. happy در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۲

    چرا مصاحبه منو پخش نکردید؟
    خبرنگار:نظر شما در مورد برخورد مامورین با تظاهرکنندگان چیه؟
    من: ببینید مادر من روزی ۵ رکعت نماز می خونه! توی نماز مادر من هیچ جاش نیومده که باید با باتوم بزنی تو کله یه نفر یا اسپری تو چشماش خالی کنی!
    خبرنگار: ۵ نوبت! میشه ۱۷ رکعت!
    من: همینی که شما میگی! من زیاد وارد نیستم ولی به هر حال در هیچ کدوم از ۱۱۴ آیه قرآن هم از لباس شخصی ها اسمی برده نشده!

  • 81. رضا 206 در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۲

    ولی معلوم میشه که ببیننده پروپا قرص برنامه پنجره ای رو به خانه ی پدری هستید ها!!نمی دانم با چه زبانی ولی فقط ستایشتان می کنم…..

  • 82. دختر نارنج و ترنج در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۳

    سلام موسیو عزیز
    خوبی؟؟؟؟
    اولش فکر کردم داری جدی جدی حرف می زنی!!! گفتم اگه صدا و سیمایی که همکاریم خوب!!! (من بابانم، نگفته بودم بهت؟؟؟؟؟)
    راستی چرا این خانوم همکارت با من مصاحبه نکرد؟؟؟


    اصلاً واسه همین اخراجش کردن دیگه!

  • 83. سیما در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۶


    این یکی رو باحال اومدی
    پس بگوووووو تو با صدا وسیما هم دست بودی. ندیدی شبگیر هم هی میگفت باید ازت اعترافات بگیریم…..
    درود بر شبگیر درود بر شبگیر

    ببخشید من اینجا ماسک ندارم

  • 84. مهرنوش در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۷

    جالب بود.
    ولی دروغ زیاد داشت توش…
    خداییش بهترین شغل واسه تو همینه که تو صدا و سیما کار کنی با این اعتماد به نفس و زبونت!
    چی می شد تو عمو پورنگ بودی؟!!


    شما هم خوب اغراق می‎کنیا! عمو پورنگ که اجراهاش خیلی خیلی عالیه … مطمئنم اگه بچه بودم این پتانسیل رو داشتم که به خاطر ندیدنش گریه کنم!

  • 85. سالی در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۷

    من پشت حرفت یه چیز دیگه گرفتم؟؟؟؟ یعنی هیچکس نظری راجع به انتخابات نداره؟ همه قشری رو هم که انتخاب کرده بودی… برای مردم بی اهمیته و برای نوری زاده با اهمیت؟؟؟ یا من بد گرفتم؟
    راسی نفهمیدی لونا شادو کجا بردن؟ چن وقته نیستش؟


    به جز سؤال آخر، بقیه رو خودت به میل خودت متوجه شو! اما در مورد سؤال آخر گویا با مدیریت جدید برنامه مشکل داشتند … خدا از سر تقصیرات مدیرشون بگذره!!

  • 86. نارسیس در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۱


    حرف نداشت…چه خوب ترسیم کردی اشکال مختلف جامعه رو.از اولی گرفته تا آخری.واقعا از خود گزارشگرهای تلویزیون واقع بینانه تر بود.
    هر موقع که سر یه پستی می خندم با خودم میگم:کارم از گریه گذشته است بدان می خندم…

  • 87. تنها در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۶

    خیلی جالب بود. مثل همیشه. فقط موندم تو دیگه کی هستی؟ من خندانم کار دشواریه ولی اینجا همیشه از ته دل خندیدم. موفق باشی عزیزم

  • 88. perthcity در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۸

    با مزه بید!

  • 89. تارا میرکا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۹

    منتظر مصاحبه ت هستم ها!

  • 90. پدر در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۳

    من هم پدر همون وروجک بودم…:)

  • 91. نسرین در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۶

    وای تورو خدا اسم این مردتیکه کامران رو تو پستات نیار حال آدم به هم می خوره

  • 92. خانوم زیگزاگ در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۶

    موسیو به جرئت می گم این پست یکی از بهترینات بود!! مرسی

  • 93. صدایی به خانه ی پدر ژپتو!! در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۷

    موسیو جان شما اینجا داری تلف می شی …

    الان هم که بیکار شدی دیگه هیچی!!

    موسیو جان یه تک پا بیا اینجا در کنار ما باش و در صدای آمریکا با بر و بچز!همکاری کن!

    راستی بگویم به عنوان پاداش یک روز می برمت پیش جسیکا آلبا آن وقت هی هی تلگراف بزن ایران و دل اصغر آقا را بسوزان!!

    اگر جسیکا هم نشد مگر همین لونا شاد خودمان چشه؟هان؟تازه خیلی هم از جسیکا آلبا شاد تره.چشمت جسیکا را گرفته است یا آلبا را!!؟؟

  • 94. علی ( ذهن ِ آشفته ) در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۸

    به جان بچه ی آینده ام من صبح اینجا یه کامنت سیب زمینی مانند گذاشته بودم که حتا خود آقا هم اگه بود تاییدش می کرد!

    من کامنتم رو از تو می خوام موسیو! موسیو نکن این کار رو با من موسیو

    اصلن برو بگو مادام بیاد ببینم


    کامنت‎ها رو از آخر به اول تأیید می‎کنم، ممکنه طول بکشه تا به تأیید کامنتت برسم …

  • 95. آزاده در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۴

    بعد از مدتهای مدید نمی شد کامنت نذارم بلاخره تونستم بر این تنبلی غیر قابل تحمل غلبه کنم کارت یه چیزی بود تو مایه های فوق العااااااااااااااده

  • 96. سیمین در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۱

    سلام موسیو جان
    واقعا” عالی بود بهتر نمیشد

  • 97. اطلس در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۶

    به مرگه خودم اگه من گرفته باشمت ؛ فکر کنم مادام گلابی گرفته باشدت

  • 98. افشین(پاپیون) در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۶

    جالب نوشته بودی گلابی جان . از کامران نجف زاده نگو که دلم خونه .

  • 99. متولد برج حمل در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۵

    اسطوره خالی بندی

  • 100. مهراوه در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۵

    کاشکی یکی از این مصاحبه ها از صدا و سیما پخش میشد لذت بیشتری میبردیم
    تو هم یکم از کامی یاد بگبر تو این دوره زمون کار به این راحتی گیر کسی نمیاد
    اما دقیقا قسمت اون خانم جوان را قبول داریم فقط در چنین مواقعی است که این خانمها را تلویزیون نشون میدهد

  • 101. م.پارسا(4ساله از تهران) در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۰

    سلام
    با اون پسره که انگشت سبابشو خوابوند کلی حال کردم.
    نجف زاده رو هم خوب اومدی.

  • 102. داوود در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۴

    از کرانه تا کرانه از عرش تا عرش ملت شریف و همیشه در “صحنه ی” ایران این روزها واقعا دوستون داریم….ای سیب زمینی بیا بغلم کن…موسیو مرسی خیلی خوب بود!

  • 103. لیلا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۲

    جان من موسیو این لینکی که فرهاد جعفری تو وبلاگش گذاشته ببین… بعدم ببین با چه اسمی لینک کرده!!!! من والله یه کم بی دقت هستم اما هر چی گشتم حرف این یارو رو پیدا نکردم!!!
    http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=57045
    (کروبی از ادعای تقلب و دستکاری دست برداشت بلکه شکست را پذیرفت: رفوزه شدم! )
    .
    در ضمن کامران نجف زاده قراره ۲ دانگ صدا و سیما رو سند بزنه.. فردوسی پورم بره این بیاد نود رو هم بگیره…
    تو موقع مصاحبه نبودی؟؟ می خواستم از طرف من به نوری زاده بگی کرواتت خیلی قشنگه!!!

  • 104. بهمن (میرملنگ) در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۸

    وای!خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود!کلی خندیدم!خسته نیاشی!خدا قوت!

  • 105. علی ( ذهن ِ آشفته ) در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۱

    اِ تایید شد!
    خب من الآن شبیه اسمایلی شدم!
    من نه که خودم از پایین به بالا تایید می کنم (نظراتم اونقدر زیاد نمیشه که دو صفحه بشه ، همه اش تو همون صفحه اول جا میشه! ) ، با مشکلات تایید کردن نظرات زیاد آشنا نبودم. خلاصه آقا شرمنده.
    البته تایید نکنی هم کاملن حق طبیعیته ها. کامنت دومم صرفن شوخی بود

    لونا شاد رو ، نه که گفتی دیدیش (!) گفتم شاید بدونی چه بلایی سرش اومده! من لااقل ۳ نفر رو می شناسم که فقط واسه دیدن اون صدای آمریکا رو نگاه می کردن . البته هر ۳ تاشون هم اخراجی ها رو خیلی دوست داشتن!

    بعد از تدوین هم آره البته. طولانی میشد. راست میگی.

  • 106. سارا آرامش در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۵

    هی گلابی جان…یادت بخیر.

  • 107. مهندس پنگول جونی در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۸

    اقا قبول نیست من وقتی اومدم هیشکی کامنت نذاشته بود.
    اینجا هم دارن حق کشی می کنند.

    ……..

    ای کاش همه یه جوری کامنت می ذاشتن که صاحب وبلاگ می تونست از خیر تایید کامنت ها بگذره. چون آدمیزاد حرصش می گیره .

  • 108. کامران نجف زاده در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۷

    مرسی موسیو جونم که لو ندادی راننده پرشیا من بودم…
    کامران نجف زاده

  • 109. شب‌گیر در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۰

    چه سلامی، چه علیکی.
    خیلی از دستت ناراحتم رفیق…
    ببین برادر، ما تا حالا با هم رفیق بودیم و شوخی هم می‌کردیم…
    اما آدم باید حد خودش رو نگه داره و بدونه تا کجا می‌تونه با طرف مقابلش شوخی کنه…
    مگه من با تو تا به حال شوخی ناموسی هم کرده‌ام!!؟
    تو میتونی بزنی توی گوش من، تو می‌تونی بری و همه جا پشت سر من بد بگی، ولی حق نداری با من شوخی ناموسی بکنی…
    اصلن تو چه کاره‌ای که اسم خانم “لونا شاد” رو میاری!!؟
    می‌خوای من هم فردا یه پست بنویسم و بدون اجازه‌ی تو، اسم آسیه اره رو بیارم!!؟
    من و خانم لونا شاد، خیلی به هم علاقه مندیم، من به عشقی که بین ما است، اعتقاد کامل دارم…
    یعنی راستش رو بخوای، من در مورد احساس خودم مطمئن هستم،فقط هنوز قسمت نشده تا با ایشون صحبت کنم و در مورد احساسش اطمینان حاصل کنم.دو سه بار هم که زنگ زدم،اون خانمه که موهایش کوتاه است و شکل پسرها می‌مونه و هیکلش خیلی مردونه است، گوشی رو برداشت!!! ای بخشکی شانس! ای کاش حداقل خانم الناز کیانی پای تلفن بود!!!
    به این پرند خانم هم بگو من اصلن سر خانم لونا شاد با کسی شوخی ندارم‌ها!!! درسته ایشون بیش از ۴۵ کیلو نیست، ولی همه‌ی اون ۴۵ کیلو، سرشار از عشق و محبت است!!!ضمنن، مگه میزان خوب بودن خانم‌ها رو با کیلو اندازه می‌گیرند!!؟ اگر اینجور باشه،پس باید برویم و با رضا زاده صحبت کنیم که تغییر جنسیت بده و تبدیل یه محبوب ترین زن دنیا بشه!!!
    همیشه وقتی خانم زاهد (منظورم همون خانم لونا شاد سابقه!) مجری بودند، بین من، مهیار و پدر خدابیامرزم، دعوا می‌شد که کدوم‌مون نزدیکتر به تلویزیون بنشینیم تا در حوزه‌ی دید ایشون باشیم!!!.

  • 110. پریا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۲

    اگه بعدا دوباره نظرسنجی بذاری که کدوم پستم تا حالا بهتر بوده، من میگم این پست.

  • 111. سحر در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۷

    ای بابا ..من تازه میخواستم بپرسم گزارش کی پخش میشه

  • 112. مامادو در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۶

    موسیو جان منم کد رو همونجا میذاشتم اما جواب نمیداد …حتی به توصیه یه نفر قالب رو هم عوض کردم …اما نشد …همه مراحل رو یه بار دیگه امتحان کردم و اینبار درست شد …به گمونم قبل از گرفتن کد یه اشتباهی داشتم …
    مرسی از راهنماییت …

  • 113. پروین در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۴

    کاش به پخش هم میرسوندینش

  • 114. نقش ونگار در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۳

    سلام
    موسیو واقعا عالی بود. آن پسره که لی لی می رود و آن دختره که آدامس می جود

  • 115. سایه در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۶

    فقط یه سوتی راجع به مدرسه رفتن داشت

  • 116. نجما در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۹

    خنگ نیستم ولی اولش باور کرده بودم .
    به خدا

  • 117. زهرا در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۴

    خانوم خبرنگار:سلام
    لباس شخصی:سلام
    خانوم خبرنگار:نظرتون راجع به انتخابات…
    لباس شخصی: (بنگ بنگ بنگ)

  • 118. خانوم اسمارتیز در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۱

    :))

  • 119. تهمتن در ۶ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۳

    سلام
    بلاگم رو آپ کردم اگه دوست دارین …

  • 120. علیرضا (مردی از مترو) در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۱

    سلام موسیو جان

    امروز به این نتیجه رسیدم که اگر روزی قسمت شد و دیدمت حتما اون لپت رو بکشم و اگه پا دادی یه ماچش هم میکنیم

    خیلی جالب بود v

    موفق باشی

  • 121. dudi در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۹

    خیلی باحال بود
    در ضمن من عاشق اون پسر بچه شدم
    اگه دیدیش از طرف من یه ماچ آب دار مهمونش کن

  • 122. شب نویس در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۰۸

    دست شما درد نکنه. کلی خندیدیم.

  • 123. ذهن در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۴

  • 124. سیما در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۳۵

    برای دریافت و تکثیر اطلاعیه های ۸ مرداد به اینجا مراجعه کنید.
    http://taksirmishavim.wordpress.com

  • 125. night-prowler در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۵۱

    اون ۷ته از همه باحالتر بود!
    نمیدونم چرا بیخودی از این نجف زاده خوشم نمیاد!!

  • 126. رویا در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۸

    میدونین کامران نجف زاده ضرب المثل شده.

    شنیدی میگن طرف عجب کامران نجف زاده ایه!!

  • 127. سعیده در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۸

    منم از اخبار ۸:۳۰ و این نجف زاده که اینقدر پاچه خواری نظ… می کنه متنفرم……….

  • 128. نوستالوژی در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۷

    این یکی از پستها جذاب و معنادار و فکر شده ات بود…تبریک که خیلی خوب بوود….

  • 129. مریم در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۱

    کامران نجف زاده رو خوب اومدی ها!

  • 130. سارا در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۵

    سلام بر موسیو گلابی عزیز

    کلی خندیم

  • 131. ژول در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۳

    موسیو مرسی از مصاحبه آموزنده ات!
    خوبه بعضی از دوستان یکسری اسامی حداقل به گوششون بخوره!
    اعتراف میکنم تا قبل از شروع سوالها باور کردم که صدا و سیما کار میکنی!
    پستت رو دیروز خوندم وببخشید به خاطر تاخیر در کامنت گذاشتن.نمیگم فرصت نشد که عذر بدتر از گناهه!
    امیدوارم کم کم همه مردم آگاه بشن.

  • 132. لیلا در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۱

    خوب شدی اومدی بیرون. خودت را پاک نمودی

  • 133. ُُُُُُُُثریا در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۷

    واقعا زیبا بود مخصوصا کامران نجف زاده وای که چقدر این ادم رو اعصابه

  • 134. گاهی دلم برای خودم تنگ می شود در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۲

    بعدش ممکنه بفرمایید این گزارش چند ساعت طول کشیده بود
    در ضمن من هم جای مدیرت بودم هم از سیما بیرونت می کردم هم از صدا

  • 135. آدم خوش سلیقه:) در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۶

    حالا من این چیزی که که ینویسم خیلی ربطی به پست نداره ولی آخه اصلان درک نمیکنم بعضی ها ها چطور طرفدار لونا شاد هستن…مصداق ضرب المثلی هست که میگه :تو حوضی که ماهی نیست غورباقه سالاره!…با معیار های زیبائی شناسی هم ذره ای هماهنگی نداره …زیبا کهنیس هیچی.تازه به زیبائی یه چیزی هم بدهکاره…آدم مجری های کانال ۵ ایتالیا رو که میبینه بعد لونا و طرفداراشو با اون قیافه هیکل و تیپ افتضاح و چشمهای افتاده پف کرده بی روح و سرد و فرق کج کوله موهاش!امتعجب میشه از سلیقه شب گیر و خانواده که جلو تلویزیون جا هم رزرو میکردن!!!…البته سلیقه موسو گلابی بعنوان یک روشنفکر و انسان با سلیقه در حمایت از جسیکا البا جای تقدیر و قدر شناسی داره .یک موسیو به تمام معنا!


    :)

  • 136. منورالفکر در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۱

    هیچی فقط اومده بودم هوا خوری…

  • 137. لیلا در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۶

    می خوای آفتاب بگیری و شیش ساعته جلو خورشیدی دیگه فرقی نداره چون هر کاری کنی تو ترشیدی!!!
    این نبود اون شعری که دنبالش بودی؟ البته ساسی مانکن نیست فک کنم حسین تهیه!!! :)


    می‎گم ببخشید خانم تو به من فحش می‎دی، این‎قدر فحش دادی که آخرش ترشیدی … شعرش این بود و خود ساسی مانکن هم خونده!!

  • 138. ساسان افسری در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۹

    یه دونه ای موسیو !

  • 139. عکاسباشی در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۵

    لینکوندمت حاجی!
    رخصت


    فرصت!

  • 140. جودی ابوت در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۷

    سلام

    یه بار نوشتم خراب شد

    نوشتم که تنها کار خوب کامران نجف زاده
    معرفی مدرسه ی کالو به دنیا بود البته طبق گفته ی خودشون

    منم باهاتون درباره ی ایشون و همکاراشون موافقم

    یا حق!

  • 141. روشنک در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۸

    سلام آقای حیاطی
    اصن فکر نمیکردم وبلاگ نویس باشین آخه اصن به قیافتون نمی اومد.
    به یک بازی دعوت شدی موسیو.بازی قانون.دستا بالا


    من تسلیمم!!

  • 142. ... در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۳

    بابک داد: «روز تنفیذ احمدی نژاد را عزای ملی اعلام کنیم!» این یک راهکار نافرمانی مدنی است.(۱۲ مرداد سیاه بپوشیم) اطلاع رسانی کنید

  • 143. مهران - اولین قلب آبی در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۲

    خب دیگه … وقتی صدا و سیما آدمایی مثل شما رو استخدام میکنه همین میشه دیگه …. همون اصغر آقا میره بالای پشتبوم و به یاد جسیکا آلبا …..
    ببین ما هنوز نمیدونیم چی میخوایم … منظورم شما نیستی خدا نا کرده ها … همه مردمه … ما چی میخوایم .. اصلا برای چی رای میدیم .. برای چی دولت سر کار آوریم و برای چی دلمون میخواد دولت رو …. مشکل همه اینه که هیچکی نمیخواد به جز خودش برای کسی زندگی کنه .. ازون بالایی تا این پائینی … هر که مسئولیتی داره اول برای جیب خوش زحمت میکشه بعد امثالهم … دلمون خوشه بابا …
    مملکت رو گند برداشته … چرا حرفمون رو با داستان و خاطره میگیم ..مگه حرف رک زدن گناهه …
    راستی طبق اصل ۲۷ قاون اساسی هرگونه تجمع و راهپیمایی کاملا آزاد و قانونیه …


    حق با توئه و این روزا هر کسی فقط به فکر خودشه، در مورد این‎که رک حرف زدن هم گناه نیست باهات موافقم اما این حرفا رو توی پست‎های وبلاگ خودت نگفتی … حالا اگه یه بار دیگه کامنتت و جمله‎های قبلی من رو مرور کنی، دلیل گرایش به داستان و خاطره رو حتماً می‎فهمی!

  • 144. molden در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۷

    از اون پست نظرسنجی دیگه یخم رو آب کردین میایم گه گاه یه نظری افاضه میکنیم!!!
    کلی جالبناک بود و ختدیدیم ولی از اون جالبتر بعضی از کامنتا بود! کلی خندیدیم ازشون ولی نتونستیم باور کنیم که باور کردند مصاحبه رو و ازت خواستن بیای بیرون از صدا سیما! خلاصه هم دست شما هم اونا درد نکنه! کلی شاد شدیم…

  • 145. هویج در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۴

    برادر موسیو گلابی!
    با عنایت به پست آخر و آخرتر وبلاگ و انتخاباتی که در وبلاگتان برگزار نموده اید از شما هم درخواست میشود که به پاره ای از ابهامات زیر پاسخ دهید.
    ۱- شما با اجازه چه نهاد و مرجعی اقدام به برگزاری انتخابات وبلاگی و ایجاد شورش نموده اید؟
    ۲- آرای شمارش شده توسط چه کسانی و با مهندسی چه کسانی شمرده و تقلب شده اند؟
    ۳- صلاحیت کاندیداهای مورد نظر چه شد؟
    _________________
    بقیه اش باشه برای بعد

  • 146. بهار در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۱

    یعنی کسی میتونست نجف زاده روازاین بهتربه گندبکشه؟خیلی باحالی!توروخدا هرروز اپ کن،خستگی وکسالت کارروزانه وحرفهای مفت مردم ازتنم درمیادوقتی به اینجاسرمیزنم.عالی بود.

  • 147. خارپشت در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۵

    به شدت تحت تاثیر هنر گزارشگری گزارشگر قرار گرفتم و به شدت از استقامت مردی که در پیاده رو قدم می زد لذت بردم …
    احیانا حتی ۷ را هم به دوربین نشان نداد؟؟؟
    آفرین بر این استقامت …دوربین دید و حتی لبخند نزد؟؟؟
    ما را خوش آمد….
    خیلی زیبا بود موسیو…

  • 148. پیمان در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۸

    دارم به این فکر می کنم که کدوم شخصیت صدا و سیما می تونی باشی! یا اینکه به کدومشون شبیه تری…

  • 149. نازی در ۷ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۱

    سلاممممممممم
    بعد از مدتها واست cm
    گذاشتم.خیلی جالب بود

  • 150. نانی در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۱

    سلام موسیو جون.جدی باورم شده بود صدا و سیمایی شدی.
    این همه خلاقیت در یک بشر !!!!!!

  • 151. سلمان در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۷

    این روزها ، شادم که می گذرد …
    ***
    متن زیبا و در عین حال دل نشینی بود .
    لذت بردم از خواندن این یادداشت صمیمی.
    ***
    اگر وقت کردید در “پیاده رو”ی من هم قدمی بزنید .
    خوشحال می شوم تا با هم تبادل لینک داشته باشیم .
    اگر موافق بودید خبرم کنید .

  • 152. سال صفری در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۱

    حالا اون پسره که پرشیا داشت کجا رفت جدا ؟!

  • 153. **مدوزا**madoza** در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۰

    سلام…برام ۲ سوال پیش اومده…یکی فنی یکی غیرفنی..ببین اگه اون خانمه خبرنگار بود خوب دوربینم که داشت..پسره چرا باور نکرد؟..پس شما برا رادیو کار میکردید ها؟..سوال غیر فنیه…ببینم این پسره پرشیا داشت..شماره نداد؟

  • 154. جنبش سبز در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۴

    گلابی جان هیچ چیز نمی گویم فقط برو و این پست جدید اسپایدر مرد را بخوان

    البته بگذار این را بگویم که می دانم تازه به اینجا کوچ کرده ای و کوچ کردن اصولا سخت است ولی وقتی ما از یک وبلاگ برای اهدافمان نتوانیم بگذریم واقعا جای تاسف دارد مطمئن باش تو که این قدر خوب می نویسی با رفتن به یک سرویس دهنده ی خارجی از جمله بلاگر چیزی را از دست نمی دهی و حتی با خذدمات عالی آنجا لذت بیستری خواهی برد می دانم برای سخت است ولی آیا یک وبلاگ ارزش آزادی و عدالت خواهی را ندارد.مطمئن باش طرفدارنت زیر زمین هم باشی تو را پیدا کرده و لینکت می کنند
    این هم اعلامیه ی جدید وبلاگ نویسان آزاد
    به دلیل سرویس بد و افشای اطلاعات محرمانه کاربران بلاگفا ..روز ۹ مرداد (چهلم شهدای شنبه خونین) به سرویس دهندگان خارجی مثل ورد پرس و بلاگر کوچ میکنیم.. شما هم با ما بپیوندید…

    پس همگی تا ۹ مرداد اگر با ماید به ما بیوندید


    پستش را چند ساعت پیش خوندم اما دلایلی دارم که این کار رو نمی‎کنم … دلیلم به هیچ وجه از دست دادن خواننده‎ها نیست کما این‎که در کوچ قبلی (!) حتی یک ذره هم به این موضوع فکر نکردم و خواننده‎ها هم ظرف یکی دو روز پیدام کردند … شاید دلایل عدم کوچ دوباره‎م رو روزی از همین روزها بنویسم!

  • 155. آرام در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۶

    سلام موسیو!
    ببخشیدااا!اما احساس می کنم این پست در حد شما نبود!خوب بود اما راضی کننده نه!
    به هر حال مفهومش یکم نگارششو توجیه می کنه!صراحتم رو ببخشید

  • 156. **مدوزا**madoza** در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۹

    راستی یه مشکلی برام پیش اومده…فکر کنم آلزلیمر گرفتم..شایدم تو خواب دیدم..من فکرکنم نظر دادم واسه پست قبلی..فکر کنم ها؟..نمیدونم..والله جدیدا همه یاد گرفتن نظر هارو تایید میکنن…فکر نمیکنی اینم یه نوع سانسوره؟..یا همون خوردنحق آزادی بیان..البته ببخشیدها..


    فکر نمی‎کنم این کار در وبلاگی که روزانه چند نفر اون رو برای خالی کردن عقده‎هاشون انتخاب می‎کنن، جلوگیری از آزادی بیان باشه …
    در مورد نظرتون در پست قبلی هم مطمئنم که اون رو تأیید کردم و خواهش می‎کنم یک بار دیگه با دقت بررسی کنید … اگر پیدا نشد قبول دارم که آزادی بیان رو نقض کردم!

  • 157. شهرزاد در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۴۹

    خونه ما همون محدوده است،می گفتی خودم بهت افتخار یک مصاحبه خس و خاشاکی میدادم

  • 158. غزل در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۴

    عالییییییییییی بود

  • 159. افشین(پاپیون) در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۸

    لطفا از بلاگفا کوچ نکنید چون کاری بیهوده است .

    توی پستی هم نوشتم .

  • 160. اراکده در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۹

    سلام گل اقا
    بایک شعر به روزیم

  • 161. علی در ۸ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۳

    سلام
    اعلام وجود!

  • 162. کاشف الدوله در ۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۶

    می بینم که باز چترتو باز کردی hosseintaheri
    این جور که از شواهد و قرائن پیداست یک آدم الاف و ناراحتی هستی !!
    و خودت هم نمی دونی از این روزگار چی می خوای !
    بهتره کم با این چرندیات خودتو معطل کنی !!


    حسین طاهری؟؟؟! این کامنت واسه وبلاگ من بود؟ مطمئنی؟!

  • 163. هرا در ۱۰ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۰۴

    پس اعتراف کردی که من بخاطر جنابعالی اخراج شدم… اما عیبی نداره هنوز با اسم مستعار نگی تو تی وی پرشیا هستم!

  • 164. طه در ۱۰ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۷

    یک اقای … با یک کاژشن سفید
    در چله تابستان
    حبرنگار : سلام آقا, می خواستم نظرتون رو درباره انتخابات ریاست جمهوری ایران بدونم؟!
    آقای کاپشن سفید : این انتخابات در نهایت سلامت و صحت برگزار شد!
    اسناد و مدارکش هم موجوده
    تازه اسامی چند نفر اغتشاش گر و هواپیما ربا هم توسط برادران عزیز به دستمون رسیده
    بگم؟!
    بگم؟!

  • 165. افشین سلحشور در ۱۱ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۱

    آفرین.

  • 166. هلیا در ۱۱ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۰

    خیلی قشنگ بود.اولش باورم شد
    خیلی خیلی موفق باشید

  • 167. یک... در ۱۱ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۴

    با همه شوخی کردی پس چرا یه کم سر به سر خودت نذاشتی؟اون ماشین محسن سازگارا و بقیه رانندش تو بودی؟

  • 168. بیتا در ۱۱ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۳

    مرگ من؟نوری زاده بود!نـــــــــــــــــــــــــه!؟!؟!؟!؟!

  • 169. شهرزاد در ۱۳ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۵

    وای خدا اون جوونی که صدای اله اکبر پیرزن را شنیده بود انگشتاشو به شکا ۷ دراورده بود از همه باحالتر بود. خیلی خندیدم.

  • 170. رهگذر... در ۱۳ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۱

    گذاشتن کامران نجف زاده به جای شما قابل تامل است!!!!!

  • 171. Goleidoon در ۱۴ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۶

    این کامران نجف زاده رو خیلی خوب اومدی…به جابود…

  • 172. کامران نجف زاده در ۲۰ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۶

    اعتراف:
    گزارشات من رو جدی نگیرید چون من یک بچه پرروی دروغگوی بی شرمم.

  • 173. لیلا در ۲۲ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۷

    برای اولین باره که وبلاگتون رو می خونم – از طنز سیاه استفاده میکنی و بسیار جالبه موفق باشین

  • 174. یه پسر جوون در ۲۳ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۱

    یعنی آخرش بود این مصاحبه
    همینه که ازت خوشم میاد گلابی جونم
    ممنونم از این همه ذوقی که داری و با ما قسمت میکنیش



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه