مطالب منتشر شده در «تیر ۱۳۸۸»


دستم به دامنت! جورابت را بپوش، بستنی‌ات را لیس بزن!

برای من، بررسی آمار وبلاگ کاری به غایت باشکوه، بامزه و صد البته بی‌ناموسی‌ست! توضیح جنبه‌های بامزگی و باشکوه بودنش باشد برای بعد؛ فعلاً می‌خواهم در مورد بخش بی‌ناموسی‌اش برایتان بنویسم! البته می‌دانم که شما هم حتماً ته دلتان از این‌که از دو بخش اولش صرف‌نظر کرده‌ام خوشحال شدید، تعارف که نداریم!
            فقط یک مشکلی این وسط هست و آن هم این‌که نمی‌دانم چه جوری در موردش بنویسم! دست خودم که نیست بابا جان! حیا اجازه نمی‌دهد و مرتباً دارد مانع می‌شود! به جان شما نباشد نیم ساعت است همین‌جوری زل زده‌ام به مانیتور و دستم به نوشتن نمی‌رود! مرتب سرخ و سفید می‌شوم و نمی‌توانم چهار کلمه‌ی قبیحه را این‌جا بنویسم! حالا اگر بگویید چهل صفحه در باب تعلیمات دینی بنویس می‌نویسم‌ها اما نمی‌دانم چرا پای حرف‌های زشت که وسط می‌آید رسماً لال می‌شوم! این حجب ذاتی دارد من را خفه می‌کند! اصلاً چرا دارم این‌ها را توضیح می‌دهم؟ خودتان که بهتر من را می‌شناسید! ولی ناراحت نشوید، به خاطر شما هم که شده می‎نویسم! فکر می‌کنم یک‌هو که شروع کنم هم خجالتم می‌ریزد هم شما معطل آن شرم معروف من نمی‌شوید! پس خدایا به امید تو …
            راستش نمی‌دانم چرا هر جا که یک کار بی‌ناموسی انجام می‌شود بنده هم حضوری نسبتاً فعال دارم! یک پدیده‌ای به اسم igoogle مدتی‌ست یک سری آمار و ارقام را به رخم می‌کشد! مثلاً می‌گوید اگر عبارت «بکن داخل» را در گوگل جستجو کنی وبلاگت در رده‌ی سوم قرار می‌گیرد و یا مثلاً جستجوی «داستان‌های حال کردن» همانا و وبلاگت در صدر رنکینگ جهانی همانا! البته یک سری چیزهای دیگر هم می‌گوید که گویا در آن‌ها هم تمام مدال‌ها رو درو کرده‌ام! چیزهایی که واقعاً بدند! آن‌قدر بد که برای من هم بدآموزی دارد و وقتی نشانشان می‌دهد فوراً چشمم را می‌بندم! البته یک بار خیلی کنجکاوی کردم و توانستم کلمه‌ی اولش را ببینم! شاید بزرگ‌تر که شدم و سنم اجازه داد یک‌بار جرأت کنم و چشمم را تا آخرش باز نگه دارم اما فعلاً می‌دانم که کلمه‌ی اولش «فرو»ست! امیدوارم بعدها ببینم چیزی در مایه‌های فرو نشاندن آتش خشم و این‌جور چیزها بوده! حداقلش آن‌وقت می‌توانید به خودتان ببالید که خواننده‌ی وبلاگ آدم متشخصی مثل من هستید!
            حالا این‌ها به کنار، یک سایت ایرانی هم هست که میان سایت‌ها و وبلاگ‌های ایرانی جستجو می‌کند! اگر بگویم روزانه صدها نفر دروغ گفته‌ام اما خداییش هر چند روزی ده بیست نفر از آن‌جا به وبلاگ من می‌رسند که همه‌شان هم دنبال عبارت «لیسیدن جوراب» بوده‌اند! «لیسیدن بستنی» را شنیده‌ام، «پوشیدن جوراب» را هم همین‌طور ولی این ترکیب انصافاً خیلی خفن است!
            آن اوایل به این فکر می‌کردم چرا هیچ‌کس با عبارت «پوشیدن بستنی» به وبلاگ من نمی‌رسد؛ مگر نه این‌که این ترکیب هم به همان اندازه خفن است؟! البته یک وقت پیش خودتان فکر نکنید این موسیو گلابی عجب آدم گاگولی‌ست! خودم جواب سؤالم را می‌دانم اما راستش از نظر من «پوشیدن بستنی» از «لیسیدن جوراب» شهوت‌انگیزتر است!
            حالا هر چه می‌گذرد بیشتر دارم از خودم ناامید می‌شوم و احساس می‌کنم یحتمل مشکل از من است! وقتی این همه آدم این عبارت را جستجو می‌کنند حتماً لذت‌بخش است دیگر! نکند بیلی چیزی به کمرم خورده و خودم خبر ندارم! نکند مثل این فاحشه‌ها که لذت نمی‌برند و بی‌خودی داد و هوار راه می‌اندازند روزی بشود که من هم از سر اجبار جوراب کسی را بلیسم و بی‌خودی احساس شعف از خودم نشان بدهم! وای، بلا به دور! خیلی دردناک است حتی وقتی فکرش را هم می‌کنم که می‌شود از این موضوع لذت برد! احتمالاً اگر مجبور باشم بی‌خودی بگویم «آه چه لذت‌بخش!» و فیلم بازی کنم می‌دهم اخته‌ام کنند که اصلاً فیلم‌نامه را ندهند دستم!
            جان هر کس که دوست دارید اگر این کار، واقعاً کار دلپذیری‌ست به رویم نیاورید! جورابش هر چه می‌خواهد باشد، جوراب چینی یا جوراب نایک اصل یا از این جوراب کوچولوها (که نمی‌دانم اسمش چیست!) فرقی ندارد! تو اصلاً بگو جوراب شلواری، جان شما راه ندارد!!
            اَه اَه! مرده‌شور این جستجوهای کوفتی را ببرد! مرده‌شور این گوگل و متعلقاتش را ببرد که هر روز من را یک‌جوری بازی می‌دهد! مرده‌شور چیزی را ببرد که با این حال خراب، من را کشانده این‌جا و باعث شده یک پست بنویسم که این‌جوری‌ست! اصلاً مرده‌شور پستم را ببرد، وبلاگم را هم رویش ببرد که راحت شوم!
            وقتی آدم می‌تواند فیلش را یک مقدار در صفحه‌ی شطرنج جلو ببرد و طرف را کیش و مات کند دیگر چه نیازی به لیسیدن جوراب و این خزعبلات است! تن آدم مورمور و پوست آدم دون‌دون می‌شود! خداییش نمی‌توانم پستم را بیشتر از این ادامه بدهم، نمی‌دانم چرا هی فکرم می‌رود سمت بوی جوراب! ایش‌ش‌ش‌ش!!!

پی‌نوشت:
۱٫    اولش گفته بودم که افراد زیر ۱۸ سال نخوانند؟! انگار یادم رفته بود اعلام کنم! حواسم پرت شده بود، فکر می‌کردم مثل این فیلم‌ها باید زیرش رده‌ی سنی را مشخص کنم! هوش و حواس که نمی‌گذارند برای آدم!
۲٫    خیلی دوست دارم بفهمم کدام‌یک از خلایق با جستجوی «چرا مرغ عشق خودش را به یه جا آویزون میکند» به وبلاگ من رسیده! نه برای این‌که اصولاً پیدا کردن پاسخ برای این سؤال به این‌شکل ممکن نیست، بیشتر برای این‌که بفهمم چرا قسمتی از جمله‌اش محاوره‌ای و بخش دیگرش رسمی‌ست! نمی‌دانم باید «میکند»ش را باور کنم یا «آویزون»ش را!
۳٫    اگر یک روزی جسیکا آلبا فارسی یاد گرفت و اسمش را در اینترنت سرچید مطمئنم وبلاگم در رده‌ی دو میلیاردم هم قرار نمی‌گیرد تا از عشق من آگاه شود! شانس که نداریم، والا!
۴٫    قول می‌دهم این آخرین پی‌نوشت این پستم باشد! راستش یک سؤالی دارم! اگر شما یکی از آن‌هایی هستید که با جستجوی «لیسیدن جوراب» به این وبلاگ رسیده بودید و یا رسیده‌اید، یک کامنت بگذارید و بگویید چرا! لطفاً خصوصی بگویید چون درست نیست که چهار نفر دیگر هم بشنوند! این‌جا همه‌جور آدمی رد می‌شود و خبر موثق دارم که روزانه چندین آدم حسابی این‌جا را می‌خوانند!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


۷۷ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۰ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۹:۰۷

سخنی چند با کامنت‎گذارانی چند!

۱٫     در این‌که بسیاری از شما به من لطف دارید و دلتان نمی‌خواهد کسی به من آزاری برساند شک ندارم اما وقتی یکی به من توهین می‌کند درست نیست که شما هم به او توهین کنید و دوباره او به من توهین کند و باز هم شما به او توهین کنید و باز هم او به من توهین کند. شما هم که دیگر نیستید جوابش را بدهید در نتیجه عرصه را خالی می‌بیند و جهت محکم‌کاری دوباره به من توهین می‌کند! چرا فکر می‌کنید که من دلم غنج می‌زند تا در جواب حرف‌هایتان به من فحش بدهند؟! باز اگر فحشش را شما می‌خوردید یک چیزی! خداییش دل آدم می‌سوزد، سایر اعضای بدن که جای خود دارند!
۲٫     بله، من می‌دانم که بعضی از شما فحش‌های زیادی بلد هستید اما همه که این را نمی‌دانند. چه اصراری هست که دیگران را هم در جریان این موضوع قرار دهید؟! یک آقایی چند شب پیش می‌گفت که «ادب مرد به ز دولت اوست» یعنی شما ممکن است دولت‌مرد باشید و اصلاً صاحب دولت هم باشید که این در جای خودش خیلی خوب است اما اگر ادب نداشته باشید دولتتان سه شاهی هم نمی‌ارزد، کما این‌که … بگذریم!
۳٫     من وبلاگ خوبی دارم، شما هم وبلاگ خوبی دارید اما لازم نیست این قضیه را برای هم تکرار کنیم.
۴٫     نمایش کامنت‌ها در این وبلاگ نیاز به این دارد که آن‌ها را بخوانم و اگر مشکلی نداشت تأییدشان کنم در نتیجه وقتی کامنتتان را می‌بینید یعنی آن را خوانده‌ام و ضمن تشکر از لطفتان و وقتی که گذاشته‌اید آن را تأیید کرده‌ام. جواب ندادن به کامنت‌هایتان به این معنی نیست که برایم مهم نبوده‌اید یا مشابه این، بلکه به این معنی است که وقت نمی‌کنم جواب محبت همه‌ی شما را تک‌تک و با رعایت تمام موازین شرعی بدهم.
۵٫     این‌که فلان وبلاگ‌نویس فلان کار را کرد دخلی به من ندارد. پایش بیفتد من کارهای خودم را هم به گردن دیگران می‌اندازم، کارهای دیگران که اساساً جای خود دارد!
۶٫     وقتی من می‌نویسم «دانیال و نازگل، روی‌هم‌رفته آدم‌های خوبی هستند» لازم نیست توضیح بدهید که این جمله یعنی «دانیال و نازگل، در مجموع آدم‌های خوبی هستند»! مگر معنی دیگری هم ممکن است داشته باشد؟! اگر هم داشته باشد خودم توضیح می‌دهم!
۷٫     سزای کلوخ‌انداز سنگ است اما گاهی این رگم قلنبه می‌شود و هوس می‌کنم جواب کلوخ را با آجر بدهم! به دوستانی که بویی از ادب نبرده‌اند و بویایی‌شان به هر دلیلی ضعیف است توصیه می‌کنم تا به جای این‌که به سمت هم کلوخ بیندازیم، محبت و مهربانی و دوستی و حرف‌های قشنگ پرتاب کنیم! نمی‌گویم از من تعریف کنید اما اگر می‌خواهید ایرادی هم بگیرید در بسته‌بندی‌های تمیز و قشنگ باشد! یک آقایی چند شب پیش می‌گفت که «ادب مرد … آهان! این را که قبلاً گفته بودم!
۸٫     در مواردی که لازم نیست، کامنت خصوصی نگذارید! مثل این است که جسیکا آلبا را در یک جایی ببینم و او را به یک اتاقی بکشانم و در اتاق را ببندم و با دستم هم آن را نگه دارم که کسی نتواند از بیرون بازش کند … آن وقت بگویم بازی‌ات در فلان فیلم خیلی خوب بود. کشاندن جسیکا آلبا به اتاق و بستن در و این‌ها برای موقعی‌ست که احساسات را نتوان در قالب کلمات بیان کرد! خلاصه، حتی‌المقدور کم‌تر کامنت خصوصی بگذارید!
۹٫     تمام کامنت‌ها را تأیید می‌کنم اما متن کامنت‌هایی را که به هر دلیلی از نظر من غیر قابل نمایش باشند، حذف می‌کنم و عوضش سه تا نقطه می‌گذارم که نویسنده‌اش به جای این‌که فکر کند کامنتش نرسیده، فکر کند چه چیزی نوشته که حذفش کرده‌ام!
۱۰٫   بعضی حرف‌ها هست که به خاطرش نه تنها وبلاگم را گِل می‌گیرند بلکه خودم را هم گل می‌گیرند! نمی‌دانم جای گفتنشان کجاست اما باور کنید در بخش نظرات وبلاگ من نیست!
۱۱٫   راستی در پایان از همین‌جا به تمام آن‌هایی که قبلاً در وبلاگم کامنت گذاشته‌اند و یا بعداً خواهند گذاشت چند آیکون گل و یک آیکون شرم و خجالت تقدیم می‌کنم، بروند حالش را ببرند!
۱۲٫   چیز دیگری یادم نمی‌آید، فعلاً همین‌ها را داشته باشید!

راستی یک چیز بی‌ربط: تعدادی از دوستان پرسیده بودند چطور است که لینک‌هایت این‌طوری‌ست و جابه‌جا می‌شود. اگر شما هم می‌خواهید قسمت پیوندهایتان را این‌شکلی کنید حتماً این پست را بخوانید، فکر می‌کنم به دردتان بخورد!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۹ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۱۰

وقایع اتفاقیه (شماره‎ی اول، بهار ۸۸)

واقعیتش را بخواهید اتفاقات سه ماهه‌ی اخیر را درست به خاطر ندارم. اگر می‌دانستم قرار است چنین چیزی بنویسم حتماً اتفاقات مهم را از همان فروردین، یک گوشه‌ای ثبت می‌کردم. به هر حال از دفعه‌ی بعد این مشکل را نخواهم داشت!

۲۱ فروردین: به مادام گلابی می‌گویم که وبلاگ دارم. او نمی‌گوید وبلاگ دارد. نه تنها این را نمی‌گوید بلکه کلاً چیزی نمی‌گوید! حرف‌هایمان بوی ناراحتی نمی‌دهد چون اصولاً حرف خاصی در آن لحظات نمی‌زنیم! من می‌روم خانه‌مان، او هم می‌رود خانه‌ی خودشان. بعدش من می‌آیم به خانه‌ی مجازی خودم، او هم می‌آید خانه‌ی مجازی من. دوباره گل می‌گوییم و گل می‌شنویم. یک پست می‌گذارم و تیتر می‌زنم به کلبه‌ی عشق ما خوش آمدید. خوانندگان وبلاگم دست می‌زنند و هورا می‌کشند؛ خیلی هم هورا می‌کشند. همین‌جوری تا دو ماه و یک روز بعدش هورا می‌کشند و یک‌دفعه ساکت می‌شوند. حق دارند که ساکت شوند. استاندارد خوشحالی درباره‌ی چنین چیزی در سراسر جهان حداکثر دو ماه و یک روز است!

۶ اردیبهشت: استقلال، قهرمان لیگ ایران می‌شود. استقلالی‌ها مسخره‌ام می‌کنند و برایم شکلک در می‌آورند. به همه‌شان لبخند می‌زنم، قهرمانی‌شان را تبریک می‌گویم و اعلام می‌کنم که به آن‌ها علاقه‌مندم. این جمله‌ی آخر را با جدیت تمام می‌گویم اما آن‌ها جدی نمی‌گیرند. اصولاً چند وقت است که فقط خودم، خودم را جدی می‌گیرم!

۲۱ اردیبهشت: سریال معرفی نامزدهای انتخاباتی را در وبلاگم آغاز می‌کنم. قول می‌دهم قسمت‌های بعدی سریال را به زودی بنویسم اما دیگر نمی‌نویسم. چند روز می‌گذرد. نسیم و تبسم و صنوبر و سروناز کامنت می‌گذارند که چرا قسمت‌های بعدی را نمی‌نویسی. به روی خودم نمی‌آورم. دوباره چند روز می‌گذرد. (از وقتی یادم هست روزها اساساً دارند می‌گذرند!) نسیم و تبسم و صنوبر و سروناز دوباره کامنت می‌گذارند که قسمت‌های بعدی چی شد؟ خودم را نمی‌بازم، به آسمان نگاه می‌کنم و سوت می‌زنم! یک ماه و یک روز می‌گذرد و دیگر کسی چیزی نمی‌گوید. من هم دیگر سوت نمی‌زنم بلکه می‌روم توی خیابان بوق می‌زنم. دلیل بوق زدنم را بعداً می‌گویم!

۱ خرداد: جشن پرشین‌بلاگ برگزار می‌شود. من کماکان در پرشین‌بلاگ وبلاگ دارم اما در جشن شرکت نمی‌کنم. تمام کسانی که در بلاگفا وبلاگ دارند در جشن حاضرند. بلاگرهای بلاگ‌اسکای و میهن‌بلاگ و بلاگ‌اسپات و سایر سرویس‌دهنده‌ها هم همین‌طور. چند هزار نفر در جشن شرکت می‌کنند که دو نفرشان در پرشین‌بلاگ می‌نویسند. آن دو نفر هم مجبور شده‌اند که بیایند. از مدیران پرشین‌بلاگ هستند! با خودم می‌گویم بد نیست از دفعه‌ی بعد، من هم در این‌جور جشن‌ها شرکت کنم در نتیجه خودم را برای ورود به بلاگفا گرم می‌کنم!

۶ خرداد: بالاخره نوبت به فینال باشگاه‌های اروپا می‌رسد. شب‌گیر طرفدار بارسلوناست و من طرفدار منچستریونایتد. از مواضعمان کوتاه نمی‌آییم و کَل‌کَل می‌کنیم. خدا را شکر یکی دو هزار کیلومتر از هم فاصله داریم. اگر نزدیک‌تر بودیم چه بسا به خاطر تیم‌هایمان، دست به یقه هم می‌شدیم! در نیمه‌ی اول یک گل می‌خوریم. بین دو نیمه، شب‌گیر زنگ می‌زند و کُری می‌خواند. من هم می‌خوانم. خوش‌صداتر هستم! در نیمه‌ی دوم منچستریونایتد مؤفق می‌شود گل دوم را هم بخورد! پس از بازی به او زنگ می‌زنم و ضمن تبریک به مناسبت قهرمانی تیمش، می‌گویم که به او علاقه‌مندم. او هم ابراز علاقه می‌کند. جفتمان جدی می‌گوییم و جفتمان باور نمی‌کنیم!

۱۳ خرداد: ساعت ده و نیم شب است و دو نفر با هم مناظره می‌کنند. یکی‌شان رئیس جمهور است و یکی‌شان فکر می‌کند رئیس جمهور خواهد شد. یک سری از مفسدین اقتصادی معرفی می‌شوند. اسم خاندان هاشمی و ناطق نوری و صفایی فراهانی آورده می‌شود. اسمی از دوست من مهراد، که وقتی راهنمایی بودم خودکارم را از کیفم برداشت، نمی‌آید. عصبانی می‌شوم و تصمیم می‌گیرم به میرحسین رأی بدهم. هر کس را که می‌بینم یک ابراهیم یا سعید یا مجید را می‌شناسد که نامش در لیست مفسدین اعلام شده در مناظره نبوده است. به همین دلیل اکثرشان تصمیم می‌گیرند به میرحسین رأی بدهند. یکی از مناظره‌کننده‌ها که از قضا رئیس جمهور هم هست، به آن یکی می‌گوید که من به شما علاقه‌مندم. مردم حرفش را جدی می‌گیرند و به تبعیت از او طرفدار میرحسین می‎شوند. یک‌پارچه سبز شده‎اند. صبحانه و ناهار و شام، سبزی‌پلو می‌خورند و گهگداری خیار گاز می‌زنند. آن‎هایی هم که حق رأی ندارند کارتون «شرک» را نگاه می‌کنند!

۲۲ خرداد: به همراه خانواده می‌روم و خودم را در یک حماسه‌ی درست و حسابی شریک می‌کنم. از آن حماسه‌هایی که دوستشان دارم و مشت و لگد مبسوطی‌ست در دهان استکبار جهانی. چه بسا ضربه‌ی باتومی هم باشد، یا اسپری فلفلی و یا حتی گاز اشک‌آوری. خلاصه چیزی‌ست که برای مقابله با یک جمعیت عظیم بس است، چه برسد به یک اَلِف استکبار جهانی!

۲۳ خرداد: آرا را شمرده‌اند. حدود ۲۴ میلیون به یکی و ۱۳ میلیون به دیگری رأی داده‌اند. وزیر کشور اعلام می‌کند که ۱۳ میلیون به یکی و ۲۴ میلیون به دیگری رأی داده‌اند. عده‌ای اعتراض می‌کنند که رأی‌ها را اشتباه شمرده‌اید. می‌گویند نه. هیچ‌کس اعتراض نمی‌کند چرا جای «یکی» و «دیگری» را عوض کردید. امروز را همان‌طور که قبلاً گفتم فقط بوق می‌زنم. می‌گویند از روش‌ها اعتراض مدنی‌ست.

۲۷ خرداد: می‌خواهیم برویم جام جهانی. باید کره‌ی جنوبی را شکست بدهیم. آشوب‌گرهای ایرانی در استادیوم هستند. یک‌سری از آن‌ها روی سکوها پرچم سبز گرفته‌اند دستشان. پنج شش نفرشان هم دستبند سبز بسته‌اند و دارند بازی می‌کنند. خود کره‌ای‌ها هم که معلوم‌الحالند؛ حتی زمین فوتبالشان را هم سبز کرده‎اند! کریمی و مهدوی‌کیا و کعبی و نکونام و شجاعی از سردسته‌های اغتشاش‌گران هستند. تیممان مساوی می‌کند و حذف می‌شویم. مطمئنم اگر بازیکنانمان به جای شکستن شیشه‌ها و آتش زدن اتوبوس‌ها، قدری تمرین می‌کردند حتماً بازی را می‌بردیم و می‎توانستیم صعود کنیم.

۳۰ خرداد: به سمت یک خانمی تیراندازی می‌کنند و متأسفانه جانش را از دست می‌دهد. اسمش نداست. نامش را می‌گذارند ندای آزادی‌خواهی ایرانیان. ندایی که نه تنها صدایش شنیده شد بلکه نامش هم در تاریخ ماندگار شد. من هم اسمش را در فصل‌نامه‌ی وبلاگم می‌نویسم که بیشتر ماندگار شود.

۳۱ خرداد: یک‌سری از آدم‌های معروف را گرفته‌اند. می‌گویند این‌هایی که دستگیر شده‌اند کاری نکرده‌اند. می‌خواهم بروم سر کار. پدرم می‌گوید مواظب باش وقت برمی‌گردی، توی راه، دستگیرت نکنند. می‌گویم من که کاری نکردم تا دستگیرم کنند. می‌گوید دقیقاً به همین خاطر می‌گویم که مواظب باش!

و این‌چنین است که بهار به پایان می‌رسد. زیر لب می‌گویم سالی که نکوست از بهارش پیداست!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۵ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۳۱



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه