مطالب منتشر شده در «تیر ۱۳۸۸»


حلالتان کردم… حلالم کنید!

بگذارید پیش از هر چیز از خوانندگان قدیمی‌تر وبلاگم عذرخواهی کنم: آن‌هایی که در چند روز اخیر مجبور شدند پست‌های تکراری‌ام را تحمل کنند. می‌دانم که خواندن پست‌هایم حتی برای اولین بار هم احتیاج به صبر ایوب دارد، چه برسد به بار دوم! می‌دانم توی دلشان به من چقدر بد و بیراه گفتند و چقدر دلشان می‌خواست سر به تنم نباشد. همه‌ی این‌ها را می‌دانم… اشکالی ندارد، خب حق داشتند.

از همین تریبون اعلام می‌کنم تمام کسانی را که در این روزها به هر طریقی حرفی علیه من گفتند حلال کردم هر چند هر وبلاگ‌نویس بزرگ دیگری هم که در چنین شرایطی قرار می‌گرفت، خوانندگانش را حلال می‌کرد!

القصه انتقال پست‌ها تمام شد و در این لحظه باز موسیو گلابی مانده و وبلاگش و این‌که نمی‌داند قرار است از چه چیزی بنویسد. البته شما هم مانده‌اید و زل زده‌اید به من تا پست‌های شاد بنویسم اما با صداقت تمام اعتراف می‌کنم که پیش از نوشتن هر چیز دیگری، باید مقدمه‌ای نسبتاً طولانی بنویسم که خودش به اندازه‌ی یک پست است…

راستش دلم برای دو ماه پیش تنگ شده. خیلی تنگ شده. حتی شاید خیلی خیلی تنگ شده باشد. با خودم فکر می‌کنم کاش این انتخابات برگزار نمی‌شد و حرمت‌ها را نمی‌شکست. کاش دل‌ها را نمی‌شکست. یادتان هست؟ چه دنیایی بود. چه ولاگستانی داشتیم.

این روزها که وبلاگ‌ها را می‌خوانم دلم می‌گیرد اما تازه دارم می‌فهمم که چقدر آدم‌هایش را دوست دارم. هیچ وقت نفهمیده بودم. آدم‌هایش را دوست دارم چون نه فقط در شادی‌ها بلکه در ناراحتی‌ها هم کنار یکدیگرند. آدم‌هایش را دوست دارم چون آدمند هر چند قدری تلخ‌تر شده‌اند و حال و هوایشان تغییر کرده…

«دختر نارنج و ترنج» دیگر شاد نیست. مدت‌هاست که متن‌های عاشقانه‌اش را نخوانده‌ام. انگار نه انگار که خوانندگانش دل‌تنگ آقا خوبه شده‌اند! «زیپ و زیگزاگ» به جای این‌که از شیطنت‌هایشان بنویسند چیزهایی می‌نویسند که تلخ است و اغلب انتخاباتی. مینیمال‌های «اسپایدرمرد» طعم سیاسی می‌دهد. الهام در وبلاگ «وهم سبز» دیگر برای منچستری‌ها کُری نمی‌خواند. «گلامور» بغض دارد. غم‌های «دلا» جزء لاینفک نوشته‌هایش شده. «لبخند پنبه‌ای» به جای این‌که از آقای نسکافه بنویسد، روزه‌ی سکوت گرفته و گهگداری با اسم «غم پنبه‌ای» برایم کامنت می‌گذارد. «ابراهیم رها» گاهی طنز تلخی می‌نویسد که در مقابلش بلاتکلیفم. نمی‌دانم باید بخندم یا گریه کنم. چند نفری هم مثل «ویولت» و «شب‌گیر» و «آنی دالتون» به وضوح غمگین و ناراضی‌اند اما تلاش می‌کنند احساسشان را به خوانندگانشان منتقل نکنند… من را ببخشید اگر اسم‌های دیگر را نیاوردم. اسم این دوستان را گفتم چون لینکشان را کنار وبلاگم دارم اما اطمینان دارم که خیلی‌ها همین‌طورند. وبلاگستان زیبایمان پر است از «ساناز»ها و «رؤیا»ها و «سارا»ها و «میثم»ها و «سهیل»ها و دیگرانی که گرفتار این درد مشترک شده‌اند.

درد مشترک… یاد آن آقایی می‌افتم که با لحنی حماسی می‌خواند: «همراه شو عزیز، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی‌شود». مگر نه این‌که همه همراهند؟ مگر دردمان مشترک نیست؟ پس چرا درمان نمی‌شود؟ این همان سؤالی‌ست که روز به روز در ذهنم پررنگ‌تر می‌شود و من را از فکر کردن به چیزهای دیگر غافل می‌کند. همان سؤالی که طنز نوشتن را برایم سخت کرده است…

این‌که بخواهید در روزهای غم و اندوه برای دقایقی کوتاه شما را بخندانم حداقل حقی‌ست که بر گردن من دارید. کاملاً متوجهم که در تمام این مدت چقدر به من محبت کردید. فکر می‌کنید متوجه نیستم در ماه‌هایی که وبلاگ‌نویسی می‌کنم چقدر به من و وبلاگم لطف داشتید؟ کاش می‌شد یک‌بار احساس خوشایندم در دنیای مجازی را برایتان به طور کامل شرح بدهم. فقط همین را بگویم که احساس لذت‌بخشی دارم وقتی می‌بینم هر روز چندده نفر هستند که صفحه‌ی وبلاگم را باز می‌کنند تا شاید نوشته‌ای دیگر از من بخوانند و کاستی‌های نوشته‌هایم را خیلی راحت می‌بخشند.

باور کنید تمام سعی‌ام را خواهم کرد. تمام سعی‌ام را خواهم کرد که باز هم بنویسم و بخندانم اما یک احساس عجیب و غریب به من می‌گفت باید قبلش این مقدمه را بنویسم. نه برای خودم، بیشتر برای شما. برای شمایی که بعد از خواندن پست‌هایم، از سر لطف نظری هم نوشتید. برای شمایی که خواننده‌ی خاموش من هستید اما حضور آرامتان را هم احساس می‌کنم. برای شمایی که با تمام گرفتاری‎هایتان وبلاگم را خواندید و تنهایم نگذاشتید.

ممنون که باز هم حرف‌هایم را شنیدید و خم به ابرو نیاوردید. دیگر احساس آرامش می‌کنم. با گفتن این حرف‎ها دنیای مجازی‎ام قشنگ‎تر از نیم ساعت پیش است و فکر می‌کنم از همین حالا باز هم بتوانم یک طنز نصفه و نیمه برایتان بنویسم… ممنون!

پی‌نوشت:
خیلی از ما روزهای سختی را پشت سر گذاشته‌ایم و کم‌حوصله‌تر شده‌ایم اما تمام این‌ها دلیل نمی‌شد که رفتار تندی با خوانندگانم داشته باشم. جواب نظرات روزهای اخیر را که مرور می‌کنم می‌بینم گاهی خیلی بدخلقی کرده‌ام! اعتقاد راسخ دارم که خوانندگان وبلاگم تأثیر شگرفی در مؤفقیت نسبی وبلاگم داشته‌اند (اگر بشود اسمش را مؤفقیت گذاشت) و از تمام دوستانی که در این روزها به طور ناخواسته آن‌ها را رنجاندم عذرخواهی می‌کنم… به احترام آن‌هایی که از حرف‌هایم رنجیده‌اند و می‌خواهند بدون هر گونه سانسوری جوابم را بدهند، نظر گذاشتن در این پست احتیاج به تأیید ندارد و آزاد است… فقط به همدیگر توهین نکنید، همین!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان


۱۵۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۵ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۲۴

تذکرﺓ‌المقامات فی احوالات شیخنا و مولانا محمود احمدی‌نژاد!

پیش‌نوشت:
این پست را در تاریخ هشتم بهمن ۱۳۸۷ نوشتم. روزی که دقیقاً ۲۳ ساله شده بودم و حالی به مراتب بهتر از الآن داشتم. پر واضح است که اگر قرار بود پس از ۲۳ خرداد، چیزی در مورد ایشان بنویسم تفاوت‌های اساسی با چیزی داشت که خواهید خواند!

آن مقابله‌گر با مافیای پنهانی، آن مشغول به سفرهای استانی، آن یاور کشورهای همسایه، آن برای مذاکره با آمریکا پایه، آن یار هوگو چاوز، آن اصل داروین را ناقض، آن آورنده پول نفت بر سفره‌ها، آن پرکننده چاله‌ها و حفره‌ها، آن در خوشمزگی چون داریوش کاردان، آن در شوق خدمت چون مرحوم تارزان، آن متخصص کارهای بی‌دلیل، آن استان‌دار سابق اردبیل، آن دلسوز برای کشور چاد، شیخ محمود احمدی‌نژاد (جزرالله ریاستُه!) از تشنگان خدمت بود و از شیفتگان…! (گویا این قسمت از مطلب را در نسخه‌های قدیمی نمی‌توان خواند اما هر چه هست، «قدرت» نیست!)

در انتخابات ریاست‌جمهوری دادِ سخن داد که ما می‌توانیم. چون مدتی بگذشت او را گفتند چه می‌توانیم؟ گفت شما که هیچ، اما من می‌توانم! هر چه خواهم بکنم و هیچ‌کس را یارای اعتراض نباشد؛ که این از عظمت آن بزرگوار بود! و در انتخابات بعد شعار بداد «انتخابی مطمئن، لای‌لالای‌لا‌لای‌لالای»! پس وی را گفتند که این شعار از برای «بوتان» است و کپی‌رایت دارد. فرمود می‌دانم و اضافه‌کرد من می‌توانم!

موسیو گلابی (حفظه الله) در شأن اوست که می‌گوید «بذله‌گویی بود چیره‌دست و رئیس‌جمهوری بود طنزپرداز که جایی بگفت در ایرانِ ما دو همجنس با هم شطرنج نزنند و جای دگر بانگ سر داد که اوباما رئیس جمهور آمریکا نگردد!»

نقل است که کسی از آژانس اتمی نزد شیخ آمد و وی را گفت: «شما در این مملکت، هیچ اورانیوم غنی‌شده دارید؟» گفت: «نی، لیکن تا بخواهید، روی (!) هست!»

گویند چون کردان را در وزارت کشور گماشت همگان دانستند که دانشگاه آکسفورد واقع در آمریکا جعلی‌ست! در تکمیل کرامتش افزود این کاغذپاره‌ها مرا به کار نیاید! و در اتحادیه تاکسیرانی او را حرمت می‌داشتند از آن رو که به هیچ صراطی مستقیم نبود!

گویند که دلی نازک داشت و قلبی رئوف. زین رو پیوسته گریان بودی و مریدان خاص را گفتی: «چه خوب بودی اگر این غلام‌حسین الهام را شغلی می‌دادمی که سخت بی‌کار است!» و کراماتی از این دست از وی بسیار است اما ذکر آن نباید چون تشویش اذهان عمومی نماید!

نقل است که روان‌شناسی از او پرسید «ایران را به چه رنگ خواهی؟» گفت قهوه‌ای! و پرسید «پیتزا پپرونی را دوست می‌داری یا کله‌پاچه؟» گفت کیک زرد را؛ که از هر دو بهتر است! روان‌شناس در حال بگفت این ابرمرد با کیک زردش، ایران را قهوه‌ای خواهد گرداند!

وی را گفتند از چه چیز داغدار شوی؟ گفت از آن‌که خاتمی را گویند مردی با عبای شکلاتی! گفتند حال چه کنیم که مرهمی باشد بر داغت، گفت مرا هم گویید مردی با کاپشن کرِم! و با همان کاپشن بود که بخفت و بگفت و بکوفت و برَفت!

و چون از جهان برفت، بسیاری او را به خواب دیدند که در هاله‌ای از نور بود. پس او را پرسیدند: «در آن جهان تو را چه داده‌اند؟» گفت: «شهرداری بهشت را!» چون مردمان از خواب برخاستند گریه‌ها کردند و گفتند: «خدایا! ما را به آن دنیا نبر که پس‌فردا آن‌جا هم رئیس جمهور می‌شود!» والله اعلم بالصواب!

پی‌نوشت:
با تشکر خیلی خیلی زیاد از ابوالفضل زرویی و با پوزش خیلی خیلی زیاد از فریدالدین عطار نیشابوری!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات


۲۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۹:۳۹

وقتی مملکتمان قانون دارد، لابد من هم قانون دارم!

نمی‌دانم چرا وبلاگ‌نویس‌ها دلشان می‌خواهد من را به بازی‌های سخت دعوت کنند. شاید می‌خواهند انتقام بگیرند. حالا انتقام چه چیزی را، نمی‌دانم! به نظرم خودشان هم نمی‌دانند! من در بازی کردن اصولاً تنبل هستم و موضوع بازی هم مزید بر علت شده تا این بازی برایم سخت‌تر شود. موضوع بازی این است که قوانین زندگی‎ام را بنویسم و این برای منی که اصولاً زندگی قانونمندی ندارم اساساً سخت و حتی نشدنی‌ست! به هر حال از همه‌ی دوستانی که به این بازی دعوتم کردند متشکرم و می‌خواهم ثابت کنم مرد روزهای سخت و نشدنی هستم!

قبل از نوشتن قوانینم می‌خواهم یک مقدمه هم بنویسم: اکثر بلاگرهایی که این بازی را انجام دادند جوری نوشتند که انگار یک پیامبر جدید هستند و به شخصه کیف می‌کردم از این‌که قوانین دلچسبشان را می‌خواندم. خلاصه در جریان باشید که درست است در دنیای واقعی شانس نداشتم اما در دنیای مجازی چند تا از دوستانم پیامبر هستند و وجود این دوستان، کار را برای من واقعاً سخت‌تر کرده است.

اول پیش خودم فکر کردم بهتر است یک سری جمله‌های خوب از اینترنت پیدا کرده و کپی پیست کنم اما دیدم احتمالاً خواهید فهمید که حرف‌هایی که می‌زنم از بیخ و بُن دروغ است و آبرویم خواهد رفت پس اجازه بدهید در انجام این بازی،مثل یک انسان متشخص و متمدن با خودم و شما صادق باشم! این نکته را هم خاطرنشان می‌کنم که این قوانین منحصر به خودم هستند و امیدوارم از این کارها الگوبرداری نکنید؛ انصافاً بیشترشان مایه‌ی آبروریزی هستند!

۱ـ شب‌ها زمان بهتری برای زندگی کردن هستند پس شب‌ها بایستی حتماً بیدار بود.
۲ـ زندگی را نبایستی چندان جدی گرفت چون جداً یک شوخی‌ست. تمام کسانی هم که می‌گویند زندگی خیلی جدی‌ست حتماً شوخی می‌کنند! (قبول دارم که خیلی سخت شد!)
۳ـ خودم تا حالا آن‌قدر شکست خورده‌ام که نگو اما شکست خوردن به مراتب بهتر از تسلیم شدن است.
۴ـ آدمیزاد بدون دوش گرفتن از خانه خارج نمی‌شود. حتی اوقات فراغت را هم می‌شود با دوش گرفتن پُر کرد!
۵ـ درست است که می‌گویند هر عملی را عکس‌العملی‌ست اما حتماً نباید مساوی همان عمل باشد. گاهی سکوت می‌تواند یک عکس‌العمل بهتر باشد. مطمئن باشید آن بنده‌خدایی که گفت «سکوت سرشار از ناگفته‌هاست» یک چیزی می‌دانست که گفت!
۶ـ درس را که در طول ترم نمی‌خوانند، می‌گذارند شب امتحان می‌خوانند! اصولاً طول ترم چیز به درد نخور و چرت و پرتی‌ست!
۷ـ نباید با آدم کله‌پوک دهان به دهان شد. او در کله‌پوکی خودش خواهد ماند و این کار فقط اعصاب خود آدم را خراب می‌کند. ببخشیدها اما آدمی که این را نداند حتماً خودش هم کله‌پوک است!
۸ـ سعی می‌کنم دروغ نگویم چون معمولاً هر وقت که دروغ گفته‎ام گندش بعد از مدتی در آمده!
۹ـ بهشت زیر پای مادران است و فرزند صالح گلی‌ست از گل‌های بهشت! در دنیا، با هر کسی می‌شود تُندی کرد اما با مادرها نمی‌شود، خداییش گناه دارند!
۱۰ـ خوردن و مُردن بهتر است از نخوردن و مُردن! (این جمله را یکی از دوستان پدرم هم معمولاً موقع شام می‌گوید و ماهی یکی دو بار درآمد خانواده‌مان را به طرفة‌العینی هاپولی می‌کند!)
۱۱ـ صرفه‎جویی در مصرف آب و برق و این‌ها لازم است و رعایت الگوی مصرف نیز بایستی همواره مورد توجه قرار گیرد! (البته این‌را چون موضوع روز بود مطرح کردم و بند چهارم نشان می‌دهد که این مورد از قوانین زندگی من نیست!)
۱۲ـ پرسپولیس در همه حال سرور استقلال است، حتی اگر هفت هشت رده پایین‌تر باشد! جدول مسابقات در این مورد نقشی شبیه کشک را ایفا می‌کند!
۱۳ـ دزدی خیلی کار بدی‌ست اما نامردی از آن هم بدتر است. کلاً نامردی از هر کار دیگری بدتر است و یک آدم اگر اسب باشد بهتر از این است که نامرد باشد!

پی‌نوشت:
سیزده مورد گفتم تا فکر نکنید که خرافاتی‌ام!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


۶۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۳ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۹:۵۵



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه