مطالب منتشر شده در «تیر ۱۳۸۸»


لطفاً صدای شطرنج خود را کم کنید!

سلام.

این بار قرار نیست پستی از موسیو گلابی بخونید. به پیشنهاد موسیو، من این پست رو نوشتم. نمی‌دونم کار درستی کردم یا نه. آخه فکر می‌کنم چیزی که من می‌نویسم اصلاً در حد گذاشتن توی این وبلاگ نیست و دوم این‌که خواننده‌های این وبلاگ حتماً دوست دارند نوشته‌ای از موسیو گلابی بخونن نه مادام گلابی!

من تا حالا چیز زیادی ننوشتم و هر چی‌ام که نوشتم فقط واسه دل خودم بوده که اونم همیشه تو یه دفتر با جلد مخملی آبی بوده و کسی هم اونا رو نخونده و دلمم نمی‌خواد که خونده شه چون اراجیفی بیش نیست! دفتری که این چند تا برگ آخرش بعد از چند سال خالی مونده و پر نمی‌شه که برم سراغ یه دفتر جدید… به هر حال مجبور نیستید به خاطر این‌که خواننده‌ی موسیو گلابی هستید این پست و احتمالاً یکی دو پست دیگرم رو بخونید و نظری بذارید اما اگر تا آخر این پست دوام آوردید و اون رو خوندید پیشاپیش ممنونم!

خب… ۱… ۲… ۳… شروع می‌کنیم!

فکر کردم چون بیشتر خوانندگان موسیو گلابی به مبحث شطرنج علاقه‌ی خاصی دارند، من هم چیزی در مورد شطرنج بنویسم. اگر بی‌مزه هست به بامزگی نوشته‌های موسیو گلابی ببخشید…

تو پارکینگ ما یه سوییت هست که یه موقع‌هایی اجاره داده می‌شه. یکی دو سال پیش هم یه زوج جوون این‌جا رو اجاره کردند. از شبستر اومده بودن. عروس خانوم ۱۷ سالش بود و آقای داماد یه ۱۰ سالی از عروس خانوم بزرگ‌تر بود و تو یه پیتزافروشی کار می‌کرد. البته آخر خودش یه پیتزافروشی باز کرد و سریع پیشرفت کرد (که تأثیر شطرنج رو نمی‌شه در پیشرفتش نادیده گرفت)!

یکی دو روز از اومدنشون گذشته بود فقط… ظهر جمعه بود فکر کنم. من و خواهرم تنها بودیم که یهو دیدیم صدای جیغ و فریاد میاد و وسطشم این صدای جیغ به خنده تبدیل می‌شه! درست نمی‌دونستیم صدا از کجا میاد. فکر کردیم صدا از خونه روبه‌رویی که نیمه کاره است و توش چند تا افغانی هستن میاد. ترسیدیم نکنه یه دختری رو بردن و دارن بلایی سرش میارن… ولی پس صدای خنده دیگه واسه چیه اون وسط؟!

بعد دیدیم نه! خود افغانیام سرشونو از پنجره آوردن بیرون و دنبال منبع صدا می‌گردن!

خلاصه این‌که از اون موقع تقریباً هر شب این صداها میومد. از ساعت ۱ شروع می‌شد و تا حدودای ۴ طول می‌کشید. هر چی بیشتر توجه می‌کردم چیزای بیشتری کشف می‌کردم. فهمیدم که صدا از تو پارکینگه! چون همزمان با قطع شدن صدا، چراغ این همسایه‌هامونم خاموش می‌شد!

حتماً می‌گید من اون موقع شب چی کار می‌کردم! واسه این چیزا بیدار می‌موندم؟ نخیر… بنده مشغول تحصیل علم بودم!

خلاصه من و خواهرم فهمیدیم که اینا شبا شطرنج می‌زنن. اولا فکر می‌کردیم پسره شبا میاد دختر رو می‌زنه که این قدر جیغ می‌زنه ولی دیدیم سخت در اشتباهیم!

صداها حسابی شطرنجی بود و می‌رفت رو اعصاب آدم. دختره یهو می‌خندید بین جیغاش! فکر کنید تو اون سکوت با صدای بلند قهقهه می‌زد! خب طفلک قلقلکی بود…

پنجرشونم نمی‌بستن که صداشون نیاد بیرون. ماشاءالله صداهاشونم بلند بود مثلاً یهو صدای داد آقاهه میومد. فکر کنم از دور به دختره حمله می‌کرد!

نمی‌دونم این چه جور شطرنجی بود! والا ما شنیده بودیم معمولاً در گوش هم یه چیزایی می‌گن ولی این آقاهه حرفای عاشقانشو بلند بلند می‌گفت. وسطاشم لهجه‌ی ترکیش می‌زد بالا و ترکی حرف می‌زد و شطرنجشون ترکی می‌شد و دیگه نمی‌تونستم بفهمم حرفای عاشقانشون چیه!

می‌دونم الآن می‌گید تو آخه به شطرنج مردم چی کار داری ولی نمی‌تونستم بی‌تفاوت باشم. آخه میز و صندلی بغل پنجره است و چون کارم با کامپیوتر بود نمی‌تونستم جای دیگه‌ای برم. خلاصه شب‌ها رو با موزیک زنده از نوع شطرنجی می‌گذروندم!

یکبارم که صدای جیغ و ویغشون خیلی بالا رفته بود و منم دست از فراگیری علم کشیده بودم یهو دیدم صداشون قطع شد. منم دیگه واقعاً فضولیم زیادی گل کرده بود. پا شدم از سر جام ببینم بقیه‌ش چی شد که دیدم چراغ دستشویی روشن شد و بعدش هم صدای شر شر آب اومد! یک لحظه از این همه فضولی کردن خودم خجالت کشیدم!

شبایی‌ام که می‌خواستم عین بچه‌های خوب بخوابم صدای جیغ این دختره نمی‌ذاشت!

یه روز صبح مامانم گفت بابات می‌گه این پایینیا شبا خیلی سر و صدا می‌کنن، راست می‌گه؟ از اون‌جایی که مامانم تا سرشو می‌ذاره رو بالش خوابش می‌بره هیچ وقت نتونست صدای اونا رو بشنوه یا شایدم شنید و نگفت بهم. از اون جاییم که بابام در این موارد حساسه و نمی‌خواد ذهن ما یه وقت خدای نکرده درگیر این مسائل بشه تصمیم گرفته بود یه نامه بنویسه واسشون! اینو ما از کجا فهمیدیم؟ خب معلومه، با همین گوشای تیز خودمون شنیدیم!

خلاصه عملیات نامه‌نگاری توسط مامانم انجام شد. البته من از محتویات نامه خبر ندارم ولی هر چی بود هیچ تأثیری نداشت و منو خواهرم هر شب از صدای شطرنجشون حرص می‌خوردیم و آرزو می‌کردیم خدا این بلا رو سر هیچ کسی نیاره!

بعضی شبا دلم می‌خواست برم دم خونشون و بگم بسه بابا حالمونو به هم زدین! ولی هیچ وقت جرأتشو پیدا نکردم. گاهی خودمو تصور می‌کردم که ساعت ۲ نصفه شب با لباس خواب از پله‌ها می‌رم پایین و می‌کوبم به درشون و اونام شرمنده از شطرنج صدادارشون از من عذرخواهی می‌کنن!

بعد چند هفته این‌بار من و خواهرم تصمیم گرفتیم یه نامه‌ی دیگه بنویسیم. مامانم نبود. ما هم سریع یه کاغذ برداشتیم و نوشتیم «لطفاً شب‌ها آروم‌تر باشید، می‌خوایم بخوابیم» خواهرمم رفت کاغذ رو گذاشت تو کفش آقاهه!

نامه تأثیر داشت… تا چند شب دیگه سر و صدا نمی‌کردن. البته من عذاب وجدان گرفته بودم از اینکه این دو تا کفتر عاشق دیگه نمی‌تونستن شطرنج صدادار بزنن!

شما هم ناراحت شدید؟ شما هم عذاب وجدان گرفتید؟ نه! خودتونو ناراحت نکنید! اونا بعد از چند شب دوباره شطرنج صدادارشونو شروع کردن. حتی یه بار که برف اومده بود و من و خواهرم مشغول برف‌بازی و ساخت آدم برفی بودیم تو حیاط، ساعت هنوز ۱۰ نشده بود که اونا مقدمات شطرنجشونو آماده کردن. دختره شروع کرد به خندیدنای اون‌جوری. آقاهه هم یه جورایی شطرنجی حرف می‌زد! نمی‌تونم دیگه بیشتر از این توضیح بدم! فقط همین‌قدر بگم که ما هر چی سر و صدا از خودمون در آوردیم که بفهمند ما فاصله‌ی زیادی باهاشون نداریم و از رو برن هیچ فایده‌ای نداشت و ما مجبور شدیم خودمون از رو بریم و آدم برفی نصفه کارمونو که به خاطر اجرای موزیک زنده داشت به کندی ساخته می‌شد تنها بذاریم!

خلاصه این که… ما تسلیم شدیم و شطرنج صدادار بخشی از زندگی شبانه‌ی من و خواهرم و احتمالاً بابام شد!

اون‌ها چند ماه پیش بعد این‌که تونستن یه خونه تو یه آپارتمان پیدا کنن رفتن و موقع رفتن هم آقاهه گله کرد که شما می‌گفتین ما سر و صدا می‌کنیم و…

در آخر می‌خوام چند تا نکته بگم: اگر شما هم شطرنج صدادار می‌زنید… اگر شما هم زمزمه‌های بلند بلند رو ترجیح می‌دید… اگر زیر نور چراغ شطرنج می‌زنید و تنها چراغ خونه‌ی شما روشنه که همه بفهمند منبع صدا از کجاست… یا پنجره‌هاتون رو ببندید و شیشه‌ی دوجداره استفاده کنید یا کل خونه رو با آکوستیک بپوشونید. باور کنید شنیدن صدای شطرنج مانند دیدن شطرنج اصلاً لذت بخش نیست!

با تشکر، مادام گلابی (جوجو)

پی‌نوشت:
از این به بعد را من می‌نویسم و حتماً بهتر از هر کسی می‌دانید که من، موسیو گلابی هستم! خواستم در آخر این پست، تشکر مخصوصی کرده باشم از مادام گلابی عزیز که این پست را نوشت و رویمان را زمین نینداخت! ادامه‌اش را هم به صورت حضوری خدمتشان عرض خواهم کرد!

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


۱۵۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۱ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۰:۵۶

بازی سؤالات قر و قاطی!

چند روزه که دارم بازی مشترکی رو تو وبلاگ‌های مختلف می‌بینم. شامل یه سری سؤال که بلاگرها باید به اون‌ها جواب بدن. مخترع این بازی رو نمی‌شناسم و نمی‌تونم بین سؤالاتش ارتباط خاصی پیدا کنم اما به هر حال بازی می‌کنم… خاله‌بازی و دکتربازی و این‌ها رو که کنار بذاریم، اصولاً بازی کردن رو دوست دارم!

۱ـ تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم می‌شه؟ حالا اگه امروز یکی بگه همه‌ی این دنیایی که دارید لمس می‌کنید و می‌بینید با همه‌ی اتفاقاتش فقط یه خوابه، آیا شما با وجود این‌که نمی‌دونین تو بیداری و تو دنیای واقعی چی انتظارتون رو می‌کشه باز دوست دارین بیدار شین؟ به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه می‌شین؟ قشنگ‌تر از الآن یا…؟
نه تنها دوست دارم بیدار بشم بلکه تمام تلاشم رو هم برای بیدار شدن می‌کنم! اساساً من امیدوارم همه‌ی اتفاقاتی که داره می‌افته یه خواب باشه که قراره به زودی تموم شه و بیدار شم… حداقلش این رو می‌دونم که در عالم بیداری چیزی بدتر از الآن در انتظارم نخواهد بود!

۲ـ اگه قرار بود همه‌ی دنیا و فلسفه‌ی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی می‌کشیدین؟
یه آقا می‌کشیدم که سرش یه تاجه و تعدادی غلام‌بچه در حال باد زدنش هستند. احتمالاً پشت پنجره و به صورت محو چندتایی هم خانم نسبتاً غمگین دیده می‌شن که حرمسرای اون آقا رو تشکیل می‌دن.

۳ـ قشنگ‌ترین آرزو و رؤیای بچگی‌تون چی بود؟
تنها آرزوم این بود که بزرگ بشم و جادوگری کنم… هر چند الآن آرزو می‌کنم بچه شم و بتونم جادوگری کنم!

۴ـ بزرگ‌ترین تفاوت زن و مرد از نظر شما چیه؟
این‌که زن‌ها معمولاً در صحبت با اطرافیانشون نشون می‌دن از جایگاهی که در اون قرار گرفتن، راضی‌ان و مردها تلاش می‌کنن نشون بدن که لایق جایگاهی بهتر از این هستند. و البته شباهتشون در اینه که هر دوشون احتمالاً دروغ می‌گن!

۵ـ اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت‌نامه‌ی زندگی حذف کنین، اون کلمه چی بود؟
نامردی.

۶ـ چه کسانی هستن که بخواین ملاقاتشون کنین؟
حضرت علی، کوروش و دکتر مصدق.

۷ـ اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین فقط یه سؤال در هر موردی بپرسین و قرار باشه به این سؤالتون جواب داده بشه چی می‌پرسین؟
واقعاً چرا خدا آدم‌ها رو آفرید؟

۸ـ اگه قرار باشه برای همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمی‌دارین؟
یه دست‌نوشته‌ی کوچولو از مادام گلابی که مدت‌ها پیش برام نوشت.

۹ـ قشنگ‌ترین جمله‌ها یا بیت شعرهایی که خیلی بهش معتقدین رو بنویسین.
رنگین‌کمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران می‌مانند.
هر درخت پیر صندلی جوانی می‌تواند باشد.
زندگی مانند راندن یک دوچرخه است، هر گاه از پا زدن بایستید به زمین خواهید افتاد.

۱۰ـ به نیمه‌ی عمرتون می‌رسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برای خودتون انتخاب کنین. چی انتخاب می‌کنین؟
آرام.

۱۱ـ با «ماوس»، «درخت» و «سیاست» یک جمله بسازید.
تفاوت ما با درخت در آن است که برای اطلاع از دنیای سیاست فقط به یک کلیک ماوس احتیاج داریم!

پی‌نوشت:
این روزها و به مدد این بازی‌ها، پست گذاشتن چقدر آسون شده!

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه، شخصی‎نوشت‎ها


۱۰۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۰ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۲:۱۱

قصه‌ی یک ظلم تاریخی که هم‌چنان ادامه دارد!

از مدت‌ها قبل تصمیم گرفته بودم بهانه‌ای پیدا کنم و چیزی در مورد مادران بنویسم که در آن چند تایی هم شوخی با این دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های زمین کرده باشم. هیچ بهانه‌ای بهتر از روز مادر نبود، همین دو سه هفته پیش. از بد حادثه، فضای آن روزهای جامعه‌ی ایران نگذاشت تصمیمم را عملی کنم و قسمت نشد که مطلبی در این مورد بنویسم.

در آن حال و هوا بسیاری از وبلاگ‌نویس‌ها متنی برای قدردانی از تمام مادران و به خصوص مادر خودشان نوشته بودند اما پست‌هایی که دیروز و به مناسبت روز پدر نوشته شده بود خیلی کم‌تعدادتر بود. واقعاً منصفانه نیست.

در این‌که مادرها آدم‌های بسیار خوبی هستند شکی نیست یا لااقل من شکی در این مورد ندارم. فقط نمی‌دانم چرا همیشه به پدرها و پسرها و اساساً عناصر ذکور اجحاف می‌شود! این ظلم تاریخی در تمام قرون و اعصار دیده می‌شود، حتی در قصه‌ها!

اگر دقت کنید از بچگی هرچه آدم درست و حسابی و باوقار و ناز و مامان و باهوش و معصوم بوده را به شکل جنس مؤنث به خوردمان داده‌اند که معروف‌ترین‌ آن‌ها، شنل قرمزی و دخترک کبریت‌فروش و زیبای خفته و حبه‌ی انگور هستند! اصلاً چرا راه دور برویم؟ همین پرین و سفیدبرفی خودمان را نگاه کنید که چقدر ماه و تودل‌برو هستند و به شکل کاملاً تصادفی به‎صورت مؤنث آفریده شده‎اند!

خلاصه خانم‌ها رسماً تمام شخصیت‌های خوب داستان‌ها را به نام خودشان زده‌اند. اگر بگردید آن‌هایی که جنسیت خاصی ندارند هم با هزار دوز و کلک چسبانده‌اند به خودشان؛ کسی هم حق ندارد لام تا کام حرف بزند! کار را به جایی رسانده‌اند که حتی به خورشید خانوم هم رحم نکرده‌اند! امکانش را داشته باشند آن زن‌های جادوگر قصه‌ها ـ که دیگران را گول می‌زنند و با جارو این‎طرف و آن‎طرف می‎روند و دندان‌هایشان سیاه و دراز است ـ را هم با یک عمل سر پایی تبدیل به مرد می‌کنند و تحویل اجتماع می‌دهند!

خیلی بامزه است! هر چه فکر می‌کنم باکلاس‌ترین و ملوس‌ترین شخصیت‌های مذکر قصه‌ها یک چیزی توی مایه‌های گربه نره یا روباه مکار هستند و گهگداری از سر لطف یک غول بدذاتی هم به این قصه‌ها وارد شده که اگرچه فاقد جنسیت است اما تقریباً همه می‌دانند که با آن قد و هیکل و آن اعضای بدن، لابد باید مرد باشد!

صدا و سیما هم که مدام دارد این موضوع را دامن می‌زند… آقا گرگه از زبان مجری‌های برنامه‌های کودکش نمی‌افتد. خداییش همه جای آدم می‌سوزد از این حرف! اگر یک روزی دستم به این خاله نرگس و خاله باران و این‌ها برسد حتماً ازشان خواهم پرسید که یعنی محض رضای خدا یک گرگ ماده هم در این داستان‌ها پیدا نمی‌شود؟ پس این همه بچه گرگ از آسمان می‌آیند؟!

یاد تبلیغ تلویزیونی یخچال امرسان می‌افتم که آخرش یک بچه‌ای یخچال را بغل می‌کرد و با خوشحالی می‌گفت: من و مامان و امرسان! یعنی بابا رسماً کشک! آدم فکر می‌کند خدای نکرده مامان محترم رفته چند شب توی یخچال نشسته و ماحصلش این بچه‌ای شده که یخچال را بغل کرده است! خب تبعیض هم حدی دارد دیگر، اعصاب آدم را خرد می‌کنند!

از شوخی گذشته، امیدوارم تمام آقایان و خانم‌ها خوب و خوش باشند و روز مَرد را هم با قدری تأخیر به تمام مردهای خوب دنیا تبریک می‌گویم. هرچند آن‌چه این روزها کمتر پیدا می‌شود مرد است که البته این دفعه با آن ظلم تاریخی که گفتم هیچ ارتباطی ندارد، کلاً! به همین مناسبت هم قصه‌ای را که هم‌اکنون به دستم رسید برایتان می‌نویسم تا جایگزین مناسبی برای قصه‌های قدیمی باشد!

«یکی بود یکی نبود. چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می‌برد. همه‌ی مردم ده گوسفندانشان را به او سپرده بودند تا هر روز از آنان مراقبت کند. چوپان،‌ هر روز گوسفندی را می‌کشت، کباب می‌کرد و خود و بستگانش با آن سیر می‌شدند. سپس فریاد می‌زد: گرگ! گرگ! آی مردم گرگ!

مردم ده سرآسیمه می‌رسیدند و می‌دیدند که مانند همیشه کمی دیر رسیده‌اند و گرگ نابه‌کار، گوسفندی را خورده است. پس تصمیم گرفتند پول‌های خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند، از وحشی‌ترین و خونخوارترین‌های آن‌ها! چوپان هم به آن‌ها اطمینان داد که با خرید این سگ‌ها، دیگر هیچ‌گاه گوسفندی خورده نخواهد شد.

هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.

در حالی که همه‌ی مردم ناراحت بودند، یکی از آن‌ها به بقیه گفت: ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و خرده‌هایی از گوشت سرخ شده‌ی گوسفندانمان باقی‌ست.

بقیه‌ی مردم که تازه متوجه شده بودند چوپانشان دروغگوست فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید… بگیریدش!

ناگهان چهره‌ی مهربان و دلسوخته‌ی چوپان تغییر کرد و چهره‌ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله‌ور شد و در این حمله سگ‌ها هم او را همراهی می‌کردند. بعضی از مردم زخمی شدند و برخی دیگر گریختند.

آره بچه‌ها! گاهی دروغگوها می‌توانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش چوب، گوسفندها و سگ‌های نگهبانتان را به آن‎ها سپرده باشید!»

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


۱۶۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۷ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۳۵



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه