قصهی یک ظلم تاریخی که همچنان ادامه دارد!
از مدتها قبل تصمیم گرفته بودم بهانهای پیدا کنم و چیزی در مورد مادران بنویسم که در آن چند تایی هم شوخی با این دوستداشتنیترین آدمهای زمین کرده باشم. هیچ بهانهای بهتر از روز مادر نبود، همین دو سه هفته پیش. از بد حادثه، فضای آن روزهای جامعهی ایران نگذاشت تصمیمم را عملی کنم و قسمت نشد که مطلبی در این مورد بنویسم.
در آن حال و هوا بسیاری از وبلاگنویسها متنی برای قدردانی از تمام مادران و به خصوص مادر خودشان نوشته بودند اما پستهایی که دیروز و به مناسبت روز پدر نوشته شده بود خیلی کمتعدادتر بود. واقعاً منصفانه نیست.
در اینکه مادرها آدمهای بسیار خوبی هستند شکی نیست یا لااقل من شکی در این مورد ندارم. فقط نمیدانم چرا همیشه به پدرها و پسرها و اساساً عناصر ذکور اجحاف میشود! این ظلم تاریخی در تمام قرون و اعصار دیده میشود، حتی در قصهها!
اگر دقت کنید از بچگی هرچه آدم درست و حسابی و باوقار و ناز و مامان و باهوش و معصوم بوده را به شکل جنس مؤنث به خوردمان دادهاند که معروفترین آنها، شنل قرمزی و دخترک کبریتفروش و زیبای خفته و حبهی انگور هستند! اصلاً چرا راه دور برویم؟ همین پرین و سفیدبرفی خودمان را نگاه کنید که چقدر ماه و تودلبرو هستند و به شکل کاملاً تصادفی بهصورت مؤنث آفریده شدهاند!
خلاصه خانمها رسماً تمام شخصیتهای خوب داستانها را به نام خودشان زدهاند. اگر بگردید آنهایی که جنسیت خاصی ندارند هم با هزار دوز و کلک چسباندهاند به خودشان؛ کسی هم حق ندارد لام تا کام حرف بزند! کار را به جایی رساندهاند که حتی به خورشید خانوم هم رحم نکردهاند! امکانش را داشته باشند آن زنهای جادوگر قصهها ـ که دیگران را گول میزنند و با جارو اینطرف و آنطرف میروند و دندانهایشان سیاه و دراز است ـ را هم با یک عمل سر پایی تبدیل به مرد میکنند و تحویل اجتماع میدهند!
خیلی بامزه است! هر چه فکر میکنم باکلاسترین و ملوسترین شخصیتهای مذکر قصهها یک چیزی توی مایههای گربه نره یا روباه مکار هستند و گهگداری از سر لطف یک غول بدذاتی هم به این قصهها وارد شده که اگرچه فاقد جنسیت است اما تقریباً همه میدانند که با آن قد و هیکل و آن اعضای بدن، لابد باید مرد باشد!
صدا و سیما هم که مدام دارد این موضوع را دامن میزند… آقا گرگه از زبان مجریهای برنامههای کودکش نمیافتد. خداییش همه جای آدم میسوزد از این حرف! اگر یک روزی دستم به این خاله نرگس و خاله باران و اینها برسد حتماً ازشان خواهم پرسید که یعنی محض رضای خدا یک گرگ ماده هم در این داستانها پیدا نمیشود؟ پس این همه بچه گرگ از آسمان میآیند؟!
یاد تبلیغ تلویزیونی یخچال امرسان میافتم که آخرش یک بچهای یخچال را بغل میکرد و با خوشحالی میگفت: من و مامان و امرسان! یعنی بابا رسماً کشک! آدم فکر میکند خدای نکرده مامان محترم رفته چند شب توی یخچال نشسته و ماحصلش این بچهای شده که یخچال را بغل کرده است! خب تبعیض هم حدی دارد دیگر، اعصاب آدم را خرد میکنند!
از شوخی گذشته، امیدوارم تمام آقایان و خانمها خوب و خوش باشند و روز مَرد را هم با قدری تأخیر به تمام مردهای خوب دنیا تبریک میگویم. هرچند آنچه این روزها کمتر پیدا میشود مرد است که البته این دفعه با آن ظلم تاریخی که گفتم هیچ ارتباطی ندارد، کلاً! به همین مناسبت هم قصهای را که هماکنون به دستم رسید برایتان مینویسم تا جایگزین مناسبی برای قصههای قدیمی باشد!
«یکی بود یکی نبود. چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا میبرد. همهی مردم ده گوسفندانشان را به او سپرده بودند تا هر روز از آنان مراقبت کند. چوپان، هر روز گوسفندی را میکشت، کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند. سپس فریاد میزد: گرگ! گرگ! آی مردم گرگ!
مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه کمی دیر رسیدهاند و گرگ نابهکار، گوسفندی را خورده است. پس تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند، از وحشیترین و خونخوارترینهای آنها! چوپان هم به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه گوسفندی خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
در حالی که همهی مردم ناراحت بودند، یکی از آنها به بقیه گفت: ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و خردههایی از گوشت سرخ شدهی گوسفندانمان باقیست.
بقیهی مردم که تازه متوجه شده بودند چوپانشان دروغگوست فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید… بگیریدش!
ناگهان چهرهی مهربان و دلسوختهی چوپان تغییر کرد و چهرهای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حملهور شد و در این حمله سگها هم او را همراهی میکردند. بعضی از مردم زخمی شدند و برخی دیگر گریختند.
آره بچهها! گاهی دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید!»
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه
موسیو گلابی | ۱۷ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۳۵




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. مسعود ( 53 سال زندگی ) ( سالهای سوخته ) در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۳۸
سلام دوست من ؟
خوبی ؟
خیلی دوست دارم به وب لاگ ۵۳ سال زندگیم سر بزنی و خاطراتمو بخونی .
چون می دونم که عمر انسان اون قدر بلند نیست که بخواد همه چیز را تجربه کنه .
یادت باشه دنیا کلاسه درسه و یادمون نره که از این کلاسه درس رو سفید بیرون بیاییم .
اگه خاطراتم را دوست داشتی بخونی از پست اول بخون .
اگه خواستی حرفی بزنی تو پست پایینی حرفتو بزن برام ؟
منتظرتم
در پناه حق
یا حق
مسعود ۵۳ ساله از انگلستان
2. قاسم در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۳۸
3. مریم در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۳۹
…
خب اینایی که گفتی به من چه؟!
پینوشت: من هنوز هم روی مواضعم در مورد کامنتها هستم! اونجایی که نظراتش تأییدی نبود و میتونستی خودت رو تخلیه کنی، پست قبلی بود … اما بهت اطمینان میدم اگه اینجور حرفها رو توی نظرات پست قبلی بنویسی، حذف نمیکنم تا سایر دوستان هم باهات آشنا بشن!
4. سها در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۴۸
سلام….ایول….بلاخره منم یه جا تو زندگی اول شدم…….تو وب تو موسیو گلابی……..









البته یادت باشه که آقای مسعود ۵۳ ساله از انگلستان اونقدر باتجربه هست که میدونه باید کِی کامنت بذاره!
5. سها در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۴۹
خب حالا که اول شدم….پس دومم خودم بشم


6. سها در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۵۱
حالا که اول و دوم شدم……سومم بشم برم با خیال راحت بخوابم……راستی دیدم همه خوابن و کسی نیست که بهش شب به خیر بگم……پس شب به خیر

7. علی ( ذهن ِ آشفته ) در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۵۳
چه حالی کردم این وقت صبح پیج تو رو به جای لینک پیوندهای خودم ، از صفحه اول بلاگفا باز کردم!!
8. سها در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۵۵
راستی یه سوال نمیزاره خوابم ببره…..جناب دکتر در نقش چوپان بود یا در نقش گوسفند ایفای نقش کرد در این داستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جناب دکتر؟ متوجه منظورتون نمیشم دوست عزیز!
9. علی ( ذهن ِ آشفته ) در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۰۰
آره بچهها! گاهی دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید!
حرف نداشت!
10. نقطه در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۰۸
ما در این پست ( http://realistfriend.blogfa.com/post-28.aspx ) بر حسب وظیفه روز پدر را به تمام پدران دنیا تبریک و به آنها خسته نباشی ِ جانانه گفتیم ! در مورد لطفِ قصه نویسان به خانومها باید بگوییم که این برمی گردد به جنسیتِ نویسندهء آن قصه . غالبا” اگر نویسنده ، زن باشد از مردهای زیبا رو می نویسد و آنها را بر سپیدترین اسبها می نشاند و اگر نویسنده ، مرد باشد زنان را اینچنین ماهرخ و گیسو بلند و کمر باریک و بلند بالا به تصویر می کشاند . این برمی گردد به میل به جنس مخالف . و چون اکثر قصه نویسان ، نرینه می باشند و اکثر نرینه ها میل شدید و زائدالوصفی(!) به مادینه ها دارند ، پس چیز عجیبی نیست که اکثر مادینه ها در این قصه اینچنین نیک جلوه گری نمایند !
11. مولانا بدپیله! در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۱۵
غوغای فیلترینگ!… (*)
چشمان خمار یار فیلتر شده است!
وان بوسه ی آبدار فیلتر شده است!
هرکار ِ خفن که حالِ توپّی بدهد
از جمله لب و کنارِ فیلتر شده است!
بگذشته از این دو سه خلافِ باحال
هرچیز، هزار بار فیلتر شده است!
ای دوست، چو بی گدار بر آب زنی
آن حرکت بی گدار فیلتر شده است!
“دولت” چو فشار آورد بر “ملّت”
لو دادنِ آن فشار فیلتر شده است!
جز “فارس” و “رجا” و “ایرنا” و “انصار”
هر سایت “خبرگزار” فیلتر شده است!
فردا چو روی به سایت “قرآن”، بینی
گلواژه ی کردگار فیلتر شده است!
القصّه، به هیچ “چیز” وارد نشوی
چون “چیز” در این دیار فیلتر شده است!
از جمله ی “دسترسی به این سایت …”، بدان
آن سایتِ خرابکار فیلتر شده است!
هی شعرِ مرا خواندی و هی خندیدی
هرچند همین دوکار فیلتر شده است!
غوغاست ز فیلترینگ برپا در “وب”
شک نیست که روزگار فیلتر شده است!
“بدپیله” مگو که “بدبیاریم همه!”
کاین گفتن “بدبیار” فیلتر شده است!
12. آزاده در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۵۲
حق با شماست یه جورایی باباها خیلی گناهین اما مامانها خداییش خیلی بیشتر گناهین
به هر حال بهشت زیر پای مادران است 
مگه اینکه من بیام بلاگ شما حالم بهتر شه خدا خیرت بده
13. نقطه در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۵۷
البته در ادامهء کامنت فوقانی اَم باید بگویم ممکن است نویسندهء قصه ای زن باشد و مردان را دیوچهره و دیو سیرت بنمایاند ، که این برمی گردد به اسب ِ حسادت خانومها که بغایت “شیهه زن” است !
14. شب زنده دار در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۴
من دروغ نمی گویم
تو دروغ نمی گویی
او دروغ می گوید
ما دروغ نمی گوییم
شما دروغ نمی گویید
آنها به جهنم می روند
15. لیلا در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۴
برادر من، عزیز من، حرف باد هواست، قصه هم که قصه است. اصل اینه که بیرون چه اتفاقی میوفته. تمام بدبختی ها ماله زنها و دخترها و خوشی و راحتی ماله شما آقایون. از سر کار میاین کی چایی میزاره جلوتون، ولی ما که میایم خونه تازه بدبختی خونه روبی و شام و هزار کوفت دیگه شروع میشه!

16. ترگل در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۹
حالا که یکم به خانوما تو قصه ها اهمیت میدن شما حرص میخوری؟؟؟؟
تو واقعیت که به قول کیوسک مردا برابرترن….
17. بهار مهرگان در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۳
من دقیقاً برعکس همه راجع به پدرم نوشته ام …
18. پرند در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۳
۱- تو خواب نداری بچه!؟


۲- بابا رسما کشک فوق العاده بود…
۳- این داستانم که اساسا وصف حال بود و بس…
19. رضا 206 در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۲
درود به شرفت…..مرحبا……چقدر کیف کردم از این پست…..کلا از پست های سیاسی که به طور غیر مستقیم کنایه می زنند لذت می برم…
20. default در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۳
من همان مورچه ی کارگرم
گرچه در عرصه ی مطلب پدرم!!!!
21. تارا میرکا در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۱
یعنی مردم تا کامنتینگت رو باز کردم……… اه اه اه من نفهمیدم اینکه همه ی نظرات رو یه جا نشون نمیده ارزششو داشت پرشین رو ول کنی واقعا! اونم با اون قالب خوشگل… ولش کن الان عصبانیم دارم چرت و پرت میگم…
پستت خیلی قشنگ بود موسیو… ولی خب عزیز من وقتی شما مردها مدام یادتون میره ما چه قدر خوبیم، مجبور میشیم به طرق مختلف یادآوری کنیم!

این داستان آخری هم بو دار بود! فک نکنی نفهمیدم!
22. default در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۳
من همان مورچه ی کارگرم
گرچه در عرصه ی مطلب پدرم!!!!
23. رضا 206 در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۴
منظور دوست که اشاره به دکتر کردند آقای احمدی نژاد بود…متوجه نشدید یعنی؟
چی؟ کدوم دوست؟!
بله، آقای احمدینژاد رئیس جمهور ما هستند. متوجه منظور شما هم نمیشم!
24. رویا در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۴
سلام موسیو.
الهی بگردم برای این ظلمی که همیشه در تاریخ بر شما موجودات مظلوم رفته
25. یاسمن (چند قدم نزدیکتر به خدا) در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۴
گلابی جان روزت مبارک!
26. تارا میرکا در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۰
داشتم پیوندهای روزانه ت رو بررسی می کردم که تیتر خودم رو اونجا دیدم… خوشحالم که مطلبم این قدر به درد بخور بوده که تو لیست روزانه ت قرار بگیره. اینو جدی میگم…
مرسی بابت لینک… فقط کاش آدرس دقیقش رو میذاشتی که خواننده هات سرگردون نشن… این البته فقط یه پیشنهاده و شما مختاری موسیو…
به هر حال من لینک دقیقش رو میذارم که اگر خواستی عوض کنی به زحمت نیفتی…
http://taramirka.persianblog.ir/post/49/
حق با توئه، حواسم نبود! آدرس رو اصلاح کردم …
27. شراب تلخ در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۴
28. جاناتان مرغ دریایی در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۴
بزن اون دست قشنگه رو به افتخار موسیو خان گلابی
29. مجیدی در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۸
داستان های سیاسی؟!
30. سالی در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۱
والله ما به کسی چیزی نسپردیم آمدند و گرفتند و بردند و به نام خود ثبت کردند…
31. سیرترشی متاهل در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۲
خوب تا حدودی باهاتون موافقم.بعضی از پدران گاهی میتونن در حد یه مادر
مهربون و دوست داشتنی باشن
سامسون و دلیله مرد بود .شاهزاده ای که زیبای خفته رو بیدار کرد مرد بود.
پسر حاکم که عاشق سیندرلا شد و از فلاکت نجاتش داد دیگه قطعا مرد بود.
جنگلبانی که شنل قرمزی رو از شکم گرگه در اورد هم مرد بود و….
بنابرین همیشه توی داستان ها ناجی یه دختر خوشگل و معصوم و مامانی
مرد بوده .نه؟
مرد بودند، بر منکرش لعنت!
32. بهار (سلام تنهایی) در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۳
مطلبت رو به شوخی گرفتم ..اگه واقعا جدی نوشتی بگو بگم برات مظلوم کیان ..
خانمها یا آقایون ؟؟؟؟
داستانت رو برای سپهر خوندم چنتا سوال کرد خودت جوابشو بده …
این چوپان دروغگو با اون یکی فرق داره یا نه ؟؟؟
راستگوها کیا هستند ؟؟؟
کلا منظورت رو فهمید …..
33. عطیه در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۵
سلام برادر من موسیو گلابی مث اینکه قصه ها رو نصفه نیمه یادته تو بیشتر داستانا همیشه یه پسر خوشگله جوونه رعنایی هم هست که می یادو دست همون دختره رو می گیره و می بره ولی اینو فراموش نکنیم که آقا ماهه نورشو از خانوم خورشیده می گیره !!

به نظر من بهتره برینو واسه بچه ها یه چند تا داستان بنویسین استعدادتون در این زمینه توپه !!!
34. منصوره در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۳
ای که چقد خوشم میاد این قصهی ظلم تاریخی هم چنان ادامه پیدا کنه
اینکه قصهی ظلم تاریخی مرد و زن قصهها تکرار بشه اصلاً بد نیست اما اگه قصهی ظلم تاریخیای که منظور من بود تکرار بشه، خیلی بده! امیدوارم زودتر تموم بشه …
35. عادل در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۳
سلام موسیو ….
داستان آخر واقعاً جالب بود؛ لذت بردم
اما در مورد بحث اولی؛ راستش با دسنه بندی جامعه به دو دسته زنان و مردان کاملاً مخالفم؛ راستش رفتارهای همه زنها را مثل هم نمی بینم تا آنها را در یک دسته جا دهم؛ مشابهاً مردان …. اما خوب این تفکر قدیمی همچنان در جامعه رایج است دیگر.
36. سحر در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۳
به آخر پستت که رسیدم احساس کردم اینهمه حاشیه بافتی که داستان آخرو بگی که هیچ ربطی هم به مقدمه بافی هات نداشت.
به هر حال، روز مرد هم به واسطه اون بچه ای که مامان و امرسان رو دوست داره می تونه مبارک باشه… پس از صمم قلب به مادام گلابی روز مرد رو تبریک می گم.

موسیو جان شما هم همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه تا شاید بتونین کام مادام گلابی رو همیشه شیرین نگه دارین…
37. هاله در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۸
می گم خودت رو اصلا ناراحت نکن گلابی خان جان
در زندگی روزمره و واقعی اینقدر در حق خانومها اجحاف می شه که این تعابیر زیبای تو قصه ها در مقابل اونها عددی نیست
یعنی مردها چشم ندارن همینو ببینن که زنها حداقل تو قصه ها خوب و گل و نازنین و تودل برو و خوشبخت هستن؟؟؟!! البته دور از شخص شخیص شما
38. آزاده در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۷
وقتی کوچولوئک ما تازه به دنیا آمده بود, تا کمکی صحبت سختی های بچه دار شدن می شد, خیلی این جمله را می شنیدم که بهشت زیر پای مادران است. من هم در جوابشان می گفتم آخر کی داده کی گرفته که با این دلمان را خوش کنیم! (از شوخی گذشته شیرینی مادر شدن بیشتر است که با این حساب خل بودن وجه مشترک مادرهاست نه آن بهشت کذایی)
حالا بخش جدی ماجرا: من یکی حاضرم تمام شخصیتهایی را که گفتی در قصه هایم مرد باشند, من همان نیمچه حقوقی را که مردها دارند, داشته باشم. قبول؟
داستان پست من، اصلاً داستان مرد و زن نیست! فکر میکردم بهتر است به شکل غیرمستقیم پستی سیاسی بنویسم اما گویا در غیرمستقیم نوشتنش قدری زیادهروی کردم!! اگر دقت بیشتری کنید حتماً به نشانههایی دست پیدا میکنید …
در ضمن من حاضرم حقوق مردان و زنان کاملاً مساوی باشد … مطمئنناً اگر کارهای بودم تمام تلاشم را میکردم تا این موضوع محقق شود.
39. آرام در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۲
داستان جالبی بود ولی هر چی گشتم ربطشو به پستت پیدا نکردم.
پیام بازرگانی بود اون وسط؟!
یا شایدم غیر مستقیم می خواستی بگی اون چوپان دروغگو هم مرد بوده و ما باید حواسمون باشه چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانمونو به دست آقایون نسپاریم!
ارتباط داستان و نوشتهی قبلش رو در عنوان پستم نوشتم، احتیاج به کمی دقت داره! یکی دو تا ارتباط ظریف دیگه هم دارند که اونها رو هم با یه مقدار دقت میشه کشف کرد!
40. Mr Jones در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۴
به نکته ظریفی اشاره کردی!
باید به پا خیزیم علیه این ظلم تاریخی!
همه چیز های خوب خانم اند(!)
مثل: خورشید خانم ، مهتاب خانم ، بهار خانم!
اما آقایون چی؟ آقا دزده ! آقا گرگه! آقا گاو ِ (!!!!!!)
41. روشنک در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۵
اصنم اجحاف مجحافی نبوده اینقدر شایعه پراکنی نکن.پس این هرکول و تارزان و مرد عنکبوتی با اینهمه قدرت و زور و مهربونی و اینا، پدر پسر شجاع ، سوباسای فوتبالیستها ، رستم شاهنامه، همین شوکت سریال نرگس و خیلی کسای دیگه که گفتنشون در این مقال نمیگنجد، مذکرن دیگه پس چین؟ برادر من گلابی جان ما به شما علاقمندیم . از این فرافکنیها دست بردار
یک دلیل اساسی که روز مرد و زیاد جدی نمیگیرن اینه که آخه چی بخریم واستون؟انتخاب محدوده خوب هرچی میخوایم بخریم میبینیم فلان سالگردی تولدی روز مهمی خریده شده.چقدر ادکلن و کمربند و ست چرم و لباس و زیر پیراهن و پیژامه راه راهو و اینجور چیزا بخریم.
روز زن و مرد و اینا همه اش بهانه اس واسه اینکه نشون بدیم اونایی که واسمون مهمنو هنوز فراموششون نکردیم و به یادشون هستیم حتی شده دست خالی با یه تبریک کوچولو.
روز مرد و پدر آینده با تاخیر مبارکت باشه
جدیدن دروغگوها راستگوها رو با غلتک له میکنن رد میشن از روش. خیلی بد روزگاری شده
42. اطلس در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۵
ببینم مگه توو قضیه مریم مقدس ؛ جنس مذکر یه نموره نقشه بوق یا حتی کشک را ایفا نکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب قضیه من و مامان و امرسانم همون طوره دیگه
43. سحر در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۶
سلام
به خاطر همین هم اکثرا توی کارتونها دخترای مهربون و خوب وجود داشتن 



خوب در این که خانومها بسیار بسیار مهربان ترند هیچ شکلی نیست
اما خوب پسر هم بوده دیگه مثل هاکلبرفین..یا سنباد..
این پرین بیچاره که از اول تا آخرش بدبختی کشید..
این از اول بوده تا آخرم هست ..باهاش کنار بیا دیگه
44. حلما در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۹
مردی یافت نمی شود
45. خواننده جدید در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۳
روزتون مبارک
46. نیما(شوالیه) در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۸
سلام آقای موسیو گلابی وبلاگ شما رو تو گوگل ریدر یکی از دوستان پیدا کردم. اصولاا این قضیه تو همه ی تاریخ ثابت بوده که یه ظلم کاملا آشکاره! …اقا دیو اقا گرگه اقا دزده–خورشید خانوم و بقیه ی اسامه که نام بردید
.یادمه روز مادر یه اس ام اس برای بابام اومده بود که الان متنش یادم نیست دقیقا ولی تو این مایه ها بود …چنان شد گشته ام از زندگی سیر^^^ بهای کادوی زن شد نفسگیر
چرا در روز زن طلا وسکه^^^ولی روز پدر شور.ت و عرقگیر
47. گیلاس در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۵
موسیو جان شما از بدو تولد چشمت دنبال مونث ها بوده! برای همین فقط شخصیت های مونث رو به یاد داری! پس زورو و ای کیو سان و برادر کایکو و کلا می تی کمان و سندباد و هاکل برفین و … چی بودن؟؟؟ باور کن اینهایی که نام بردم ظاهرا مرد بودند! حالا شاید شما باطنشان را چک کرده باشی و به نتایج دیگری رسیده باشی که این طور قاطع این پست را به خورد مردم دادی!!! الله اعلم!!
داستانت هم خیلی آموزنده بود! به صدا و سیما پیشنهاد میدم به جای خاله نرگش از موسیو گلابی استفاده کنند! هم تبعیض ها کم می شود و هم برای بچه ها جذاب تر است!! :دی
48. ع.خ در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۹
گفته میشود وقتی گرگها به گله ای حمله میکنند تا آخرین گوسفند را خفه میکنند و بعد یکی را میبرند.خدا به داد گله ای برسد که گله دارش گرگ باشد.چوپان روزی یکی را بخورد دومی از گلویش پایین نمیرود.البته حکایت چوپان سالم جداست.
49. نازی در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۰
با نظر خانم یا اقایه نقطه موافقم.شایدم به خاطر اینکه خانمها احساسی تر از اقایون هستند,در مقایسه با اقایون تویه یه داستان همیشه سعی بر این میشه که صفت خوبرو به خانوما بدن و تقریبا تو داستانا اپیدمی شده.
و شما که گفتید در حقتون اجهاف میشه به نظرم که اینطور نیس حداقل تو ایران نیس.ازادی عمل شماها فعلا بیشتره اینجا.
50. وروجک جون در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۱
برای اینکه ارزو به دلت نمونه و منم ته جونمردی و از خودگذشتگی و اینا هستم و نمی خوام ارزو به دل زبونم لال زبونم لال از دنیا بری روز مرد رو بهت تبریک میگم
داستانت جالب بود.
51. فریبا در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۰
حرف نداشت فقط ایول داشت… در ضمن روز مرد مبارک باشه موسیو… راستی اینجور که که معلومه گلابی ” مذکر” هستش نه؟ چون اسم شماست شما هم که قاعدتا … ولی گلابی میوه زشتی نیس…
52. میثم اللهداد در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۲
این قصه عالی بود!
53. خانوم زیگزاگ در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۰
تو رو خدا از مورد احجاف قرار گرفتن آقایون نگو که خوم به شخصه بلند می شم میام باهات برخورد می کنم!!!!
54. زهراسادات در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۴
خب حالا
این همه مظلوم نمایی واسه چیه؟ مردا که همیشه سرور و بزرگ و رییس و اینان
با این وجود
روزتون مبارک
55. somebody در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۵
شرک که مرد بود! مثل خودتم شبیه گلابی بود.

56. شب نویس در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۸
“”ارتباط داستان و نوشتهی قبلش رو در عنوان پستم نوشتم، احتیاج به کمی دقت داره! یکی دو تا ارتباط ظریف دیگه هم دارند که اونها رو هم با یه مقدار دقت میشه کشف کرد!”"
خود من هم با تمام باهوش بودنم (!!) آیکیوم کمتر از چهارصده! کمی هم دلتون برای من بسوزه خب!
57. فعلا اسم ندارم! در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۱
من یه کم خنگم. می شه توضیح بدی ربط این دو تا موضوع دقیقا چیه!؟
انصافا داستانش چسبید. اجازه هست در نشرش کمک کنیم؟D:
یه معلم داشتیم که وقتی تقویم به جاهای خوبش مثل روز مادر و روز دختر و… می رسید حتما بخشی از وقت کلاس رو می ذاشت رو لکچر دادن در مورد این که هر کس رو که می خوان حقشو بخورن یه روز به نامش می زنن. حالا شمام برای تسکین این دردت می تونی فکر کنی. شخصیت های مامانی توی قصه ها مال دنیای افسانه هان و برای این به دنیا اومدن که خانوم کوچولوها کم کم به اینی که هستن راضی بشن!
58. دکتر سارا در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۱
چه داستان جالبی واقعا کیف کردم
59. هویج سبز در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۴
بله موسیو جان! اینه دیگه! ما تو ترکی یه مثلی داریم که ترجمه اش میشه: “چشماتو خوب باز کن طرف مقابلت رو خوب بشناس”! اونا چشماشون یکم بسته بوده!
60. ناهید در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۶
باز که تو سیاسی نوشتی !
تن و بدنت میخاره آیا ؟!
حالا دیدی این چوژاه هم آقا بود ! خدا رو شکر که اینجا نمیشه چوژانا خانوم باشن! شورای ده رد صلاحیت میکنه ! وگرنه یه بد نامی برامون میموند
61. ناهید در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۷
منظورم چوپان بود ! غلط املایی ها رو خودت دریاب !
62. بانوی نقره ای در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۱
می گم موسیو اون چند خط داستانُ با تیتر اگه نمی آوردی کلاً متوجه این غیر مستقیمیت نمی شدم!
بهتره رو غیر مستقیمت بیشتر کار کنی؛ یا کلاً از سیاست بیای بیرون! (این دومیش محاله! نه؟؟)
بعد یه چیز دیگه!
روز مادر با خدا روز تأخیر مبارک!!!
63. Mr Jones در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۳
اصولاً در هر بدبختی ای ، پای یک زن در میان است! (
)
64. ساقی سیمین ساق در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۶
فکر میکم این شاهکار فروغ به پستت بخوره
گوسفندی در میان گله سرگردان
آنکه چوپان است ره بر گرگ بگشوده
آنکه چوپانست خود سرمست ازین بازی
می زده در گوشه ای آرام وآسوده
البته منظور فروغ یکی دیگست منظور شما هم که معلومه اما از اونجایی که من این شعرو خیلی دوستش دارم به همه چی ربطش میدم
اگه هم اذیت کنی کامل شعرو مینویسما
65. ژول در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۰
سلام موسیو
واقعا شما عناصر ذکور بدجوری مظلوم واقع شدین!!!
روز پدر و روز مادر رو هم به همه پدر و مادرهای مهربون تبریک میگم.امیدوارم همیشه سایه شون بالای سرمون باشه.
داستان جدید بدجوری منقلبم کرد… خودت نوشتی؟
همونطور که نوشتم در اون لحظه تازه به دستم رسیده بود، قدری هم خودم تغییرش دادم!
66. مهدی در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۶
دستت درد نکنه نا موسیو
این همه برا این مملکت خون ریخته شد تا انقلاب بشه و این همه برا شما جوونای قدر نشناس کار کردن و زحمت کشیدن و نزاشتن بیان پولتونو ببرن و آقا بالا سرتون بشن و این همه نوکریتونو کردن اینه جوابش؟؟؟؟؟؟ شدن چوپان دروغگو ؟؟؟؟؟؟
مگه همین پدرای شما نبودن که رای آری به جمهوری اسلامی دادن؟؟؟؟؟؟؟؟
چیه میخوای بازیگرای هالیوودی رو زیارت کنی یا دخترامونو لخت تو خیابونا ببینی و مشعوف بشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چت شده ؟؟؟؟؟؟؟؟ با یه تهمت تقلبی که زدن و شما هم به دهنتون گرفتید کل این انقلاب و نظام و تنا حکومت اسلامی دنیا زیر سوال رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بسته دیگه منصف اون دنیایی هم هست و نشون میدی که اون دنیا رو هم میشناسی
میدونم با این حرفات نمازم میخونی اما به قبول بودنش خیلی شک کن رفیق
گمراه شدی دعا کن هدایت بشی که بس غافلی
سؤالم اینه که چرا فکر کردی این داستان با وضعیت امروز جامعهی ما شباهتی داره؟ من چنین چیزی گفتم؟ هر چقدر متنم رو میخونم، نمیبینم که به این موضوع اشارهای هر چند گذرا کرده باشم!
67. میزان در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۳
68. هرا در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۶
آی من حال میکنم با داستان هایی چنین دلنشین…..
امیدواریم خداوند دروغگویان را ازمیان برداشته و در آن دنیا با سگان محشور بفرمایند! خیر… دروغگو از سگ کمتر است! اصلا دروغگو را محشور نفرماید! به درک واصل کند!!
69. نقش ونگار در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۸
سلام گلابی عزیزم.
اتفاقا خواهر بسیجی ندا هم که این وسط خورده شد هم زن بود.
یک بار هم کلاف و قالب صابون را بنویس.
می دانم اینجا برنامه آهنگهای در خواستی نیست ولی خوب بچه است دیگر دلش می خواهد.با صدای کلاه قرمزی بخوان.
پسرم
بذر را که می کاری باید صبر کنی تا جوانه بزند وسبز شود .بعد مثل یک باغبان صبر داشته باشی تا دانه بدهد. این روزها درست است غم مشترک دارد ولی امید مشترک هم دارد. امیدی به مراتب بزرگتر . صبر کن این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.
از آن روزها سالها جلوتریم.
70. سمیه-روزها در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۵
آخه خودت بگو موسیو عزیز میشه شخصیت هایی مثل گربه نره و روباه مکار رو تو قالب ظریف و لطیف یه خانوم جا داداد!نه میشه!
71. میخونمت در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۱
جالب بود ولی سعی کن یه کم ساده تر بنویسی مثلا تو پرانتز اشاره کنی که …
خوشمان امد
ببخشید اما مجبور شدم قسمتی از کامنتتان را حذف کنم، امیدوارم درکم کنید!
72. محیا در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۵
روز پدر و مادر بر همه مبارک!
منم چند باری به این موضوع فک کردم و به این نتیجه رسیدم که چون زن ها به اندازه ی مرد ها خشن نیستند،یا مثلا” تعداد زن های خشن از مرد های خشن کمتر است، تمام چیز های ترسناک را مذکر اعلام می کنند!
+داستان رو که خوندم انگار یه چیزی سایه انداخت تو چشمام.یه بغض سنگین.
73. تهمتن در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۰
….
تهمتن جان! لطف کردی و جواب یکی از خوانندهنماها (!) رو دادی اما ترجیح دادم کامنتت رو حذف کنم چون دلم نمیخواد بخش نظراتم شبیه به میدون جنگ بشه!
به هر حال ممنون برادر!
74. نفیسه در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۲
چه داستان سیاسی جالبی
ممنون که تو پشت پرده و به صورت غیر مستقیم یه داستان سیاسی جالب نوشتی
75. زیزیلی در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۲۰
من هم روز پدر رو به همه پدران و همه مردهایی که پدر نشدن و فکر می کنن این روز روز اونهاست تبریک میگم ولی یادتون باشه که پسر شجاع و پدر پسر شجاع و سباستین و سندباد و خیلی های دیگه مرد بودند.
این ظلم تاریخی نیست پسر واقعایت تاریخیه که مردها اینقدر مهربون و زیبا نبودن نیستن که بتونن فرشته کارتونها یا سفیدبرفی بشن. مردها همین که می تونن موسیو گلابی باشن خودش کلی هنره

76. متین در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۲
آهان بابا ! فهمیدم . بچه ها چرا ضایع بازی در میارید .
منظور موسیو همون هشت سال بخور نون تره ، یه عمر نخور ! نون کره بود .
خدایا چه مغزی دادی به من . کامپیوتره لا مصب !
77. karo در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۲
اولا سلام
جدا اینطوری فکر میکنی؟میدونی چرا اینطوریه؟ چون همیشه مامانا واسه بچه ها قصه میگند. اما نگران نباش وقتی بزرگ میشند انقدر فیلم با قهرمان مرد میبینند که همه این داستانهایادشون میره!spiderMAN superMAN ironMAN………
پس ماییم که باید شاکی باشیم
78. ساسان افسری در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۲
حالا شد یه چیزی رفیق !
79. صابر در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۷
خب…. درین نکته که تلاش میشود مردی و مردانگی رو از مردم این مملکت چه خانم و چه آقا بگیرند هیچ شکی نیست…..حتی به قیمت مایه گذاشتن از خانمها که واقعا مظلوم هستند….. اری وقتی ما مردانگی، شجاعت و بزرگی و خرد خود پیشاپیش به شیادان دهیم نتیجه آن شود که دروغگویان از راستان پیشی گیرند
80. سیاه چاله در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۱
سلام
من یک کاری کردم
چیزه
نمیشه اول قول بدهی دعوا راه نندازی
بعد باور کن میگم
81. tenkai در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۲
ما هنوز یه چند تا کارت برنده داریم :
-خاله سوسکه
-خاله خرسه
ولی خب من همیشه میگم که موافق تساوی حقوق زنان و مردانم. چون به نفع مردهاست!!!
82. ... در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۰
…
83. من مریمم در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۹
سلام آقای گلابی دیوانه. من خانوم من مریمم هستم….آخه وقتی شما آقایون خودتون هم به خودتون رحم نمیکنین از خاله نرگس و خاله باران توقع دارین؟
………….راستی درست آشاره نکردی که اگه دستت بهشون برسه باهاشون چه کار میکنی؟ 
84. خانوم زیگزاگ در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۸
فکر کن که واسه بازی یی که همه دعوت شدن تو بیای از من اجازه بگیری واسه بازی کردن!!! فکر کن اوج فاجعه رو
85. فرنوش در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۲
“”…خصوصاً وقتی پیشاپیش چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید!» “”
هر چی که هست ، زیر سر این یه جملست . بانو یومیول را میخواهیم ببینیم .
86. شازده کوچولو در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۸
سلام
انقدر مظلوم نمایی نکن دیگه موسیو جان.پس اون شاهزاده های قصه ها که هی با اسب سفید میومدن سیندرلا اینا رو نجات می دادن مرد نبودن احیانا؟:))
87. دختر پرتقالی در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۳
شما خیلی بدجنسی گلابی جان
88. پیانیست گیج! در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۰
خاموش می خوانم!
داستانتون ظریف بود!
با سهراب چی؟! تا حالا شوخی کردین؟
89. شبت در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۰
داستانت عالی بود .دمت گرم باشه تا ابد.
ما تو خونه مون روز زن رو ۸ مارس می گیریم نه تولد زن عرب .روز جهانی مرد هم که نداریم که جشن بگیریم .
راستی می دونین چرا روز جهانی زن داریم اما روز جهانی مرد نداریم ؟یه ذره فکر کنید .
90. آبی در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۳
سلام دوست عزیز. حالا این همه مدت شما آقایون به ما ظلم میکنید هیچی نیس؟! طاقت ندارین ببینین تو قصه ها ما رو تحویل میگیرن؟!
91. بت در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۷
تو چقدر حسودی بشر!!
این دلخوشی های کوچک هم, که اتفاقا اختراع آقایون هم هست, نباشه اونوقت دلشون رو به چی خوش کنند؟ اون هم در این دنیای مرد سالار که همه سردمدارانش از خوب و بد و چوپان و صاحاب گوسفندان مرد هستند!!
ولی داستان قشنگی بود. تحت تاثیر قرار گرفتم.
92. مریم در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۷
سلام! با تاخیر روزت مبارک!

تا حالا دیدی جنس لطیف مونث رو مثلا بشه گفت گرگ؟ مغلومه نمیشه! طبیعت وجودی جنس مونث ظریف و آرومه و مثل خورشید گرما بخش!
دیگه اینقدرم در حقتون اجحاف نشده که میگی! یک شخصیت مذکر الان یادم میاد از بین شخصیت های کارتونی: مورچه قهرمان!هم مذکر بود و هم قهرمان یعنی همونی که آقایون علاقه وافری دارن که باشن
این داستان خیلی تلخ بود! خیلی بده آدم گله و سگ نگهبان و چوب رو خودش داده باشه دست نا اهل
93. راحله در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۵
این موضوع خانمها بر میگردد به اینکه روزی روزگاری خانمها و مادرها خدا بانو بوده اند و
این موضوع همچنان در ناخود اگاه جمعی همه ما ادمها مانده است….

باور کن
94. مهشید در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۰
هجو خوبی بود. یاد ناصر الدین شاه آکتور سینما افتادم اونجایی که قیصر مامور میشه توی حموم عمومی به جای یکی از برادرای آب منگل امیر کبیر رو توی حموم عمومی بکشه!
95. ! نـــــد ! در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۱
خوب موسیو گلابی عزیز

از قدیم گفتن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها !!!
لابد یه چیزی هست که همه ی موجودات ناز نازی و گوگولی مگولی قصه ها زن هستند و همه ی بد جنس ها و خطناک هاش مرد دیگه !!!
96. جیکو در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۲
از بچگی بهمون گفتن دروغگو دشمن خداست.
مطمئنم خدا خوب بلده حساب دشمناشو برسه.
به وقتش.
97. صبا.س در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۱
عمو…! عمو…! یعنی ما هم دروغ بگیییییم؟؟؟
بذار یه شخصیت خوب مرد پیدا کنمممم…. ممممم…. شرک!! به به! چقد آقاست!!
روز مرد مبارک…
انگار من یه بار باید کمین کنم که به موقع کامنت بذارم! فایده نداره!
98. رهگذر... در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۰۴
این تقدیر ماست دیگر ….زیبایی های قصه ها مال ما …آزادی عمل مال شما
عقده ای نشوید شخصیت هایی مثل شرک با شمان
ممنون
99. درساااااااااا در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۷
تکه های بدی در آن داستان پایینی ات بود
) حرفی هست؟ یا وقتی ۴ عقدی و ۲ میلیون صیغه ای دارید اشکالی داشت؟ که چشم بخل دوخته ای به این زیبای خفته ( که تمثیل چهره ی من است
) یا آن سفید برفی بدبخت؟ 


اگر بخواهم با قضیه کمی متعصبانه برخورد کنم مگر شما وقتی دختران را زنده به گور می کردید حرفی بود؟ یا مثلا تا ۲ نصفه شب می روید بیرون ( و ما نمی توانیم
پستت را از بالا به پایین خواندم اما نظرم چپکی شد.
نمی دانم چرا فکر می کنم بعد از این همه مدت که آمدم به وبلاگت برای خنده هم که شده و خالی کردن عقده های سفید برفی و دختر کبریت فروش و ننه سرما و … به جای کامنتم سه نقطه می گذاری
الآن فقط کمی متعصبانه برخورد کردی؟!! کامنتت حرف بدی نداشت که حذفش کنم اما فکر میکنم یادت رفته که مطالب وبلاگ من اکثراً طنز هستن!
100. بیتا در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۴۲
میدونی بزرگترین اشتباه مردها چیه؟؟؟اینکه فراموش میکنن زنهابیش از ۴سال سن ندارند!
شوخی کردم!از نظر من حقیقتا مادران فداکارترین و زجر کشیده ترین موجودات زمینند(به جز موارد استثنا:به گفته ی افرادی که در زمان انقلاب در جریان احوالات بودند چه بسیارمادرانی که برای حفظ جان خود فرزندان انقلابیشان را به ساواک معرفی میکردند!) و البته پدران زحمتکش ترین ومهربانترین آنها ! (باز هم به جز موارد استثنا که در تاریخ آمده:نادر شاه که فرزند خود را کور کرد)
ناگفته نماند طبق روایات این چوپان دروغگو هم مذکر بودندانشاالله!!!؟
البته بماند که برخی امامان ما نیز به دست موجودات مو’نثی به نام زن به قتل رسیدند!البته دقت کنید که در بیشتر موارد ردپای مردان دیده شده است!
به امید روزی که هیچ گونه تبعیض و اجحافی وجود نداشته باشد!
التماس دعا-بیتا
101. مزخرف نویس در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۲۳
اگه شما نظر قبلی منو نشونم دادید که تایید شده من همین الان وبلاگمو حذف میکنم…
:.
بله بنده اطلاع دارم که شخصا وارد عمل شدید و پیوند های بعضی وبلاگهارو درست کردید…ولی هرچی چشم چشم کردم که بین اون وبلاگها ، وبلاگی رو پیدا کنم که نویسنده اش غیر از جنوس مونث باشه به جایی نرسیدم…بخاطر همین فکرکردم شاید تنها روابط عمومی قوی برای ارتباط با جنوس مونث داشته باشید…
:.
شرمنده که مزاحم اوقات گرانبهاتون شدم…جناب مهندس
چقدر طفلی! متأسفم …
102. مزخرف نویس در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۳۵
آقا غلط کردیم و معذرت میخوایم رو گذشت واسه همچین موقع هایی دیگه !!
من معذرت میخوام…آدم که نیستم…مزخرف نویسم…شما به دل نگیر
:.
اون نظر چند دقیقه پیش رو هم که فرستادم اگه تایید نکنی ممنون میشم
:.
بازم معذرت میخوام…عذر میخوام…اشتباه کردم…غلط کردم…والا
یادت باشه که وقتی توی خیابون به کسی توهین کنی، قبل از اینکه بخوای حرفت رو پس بگیری احتمالاً چند تایی چک و لگد خوردی!
103. مزخرف نویس در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۲
جناب من شرمنده ام…بازم مزاحم شدم…
طبق اون چیزی که تویه لینک ها بود عمل کردم…منتهی الان پیوند هارو که نمایش میده یه سری از وبلاگها با اینکه به روز رسانی نشدن اما اول لیست هستن…
من خودم حدس میزنم بخاطر فید هاشون باشه…مشکل همینه آیا؟؟؟
مثلا تویه بلاگفا که همه فید ها به این صورته و غیر از این که راهی نداره :
http://mozakhrafism.blogfa.com/rss.aspx
خُب با این اوصاف بعضی از وبلاگها همیشه اول هستن و از جاشون تکون نمیخورن…چرا؟؟؟
104. مزخرف نویس در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۶
واسه اضافه کردن لینک…به همون گوگل ریدر که اضافه کنیم به وبلاگ هم اضافه میشه دیگه؟؟
اضافه میشه اما معمولاً اضافه شدنش یکی دو ساعت طول میکشه … اینکه به گوگل ریدر اضافه میکنین اما به وبلاگتون اضافه نمیشه به این معنی نیست که اشتباه کردین … باید قدری صبر کنین!
105. ماندا در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۶
جنسیت مهم نیست معرفت مهمه !!
106. هستی در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۷
داستان واقعا حرف نداشت
موفق باشی
107. نجما در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۷
سلام
اولا ر وزتولد مولا رو با تاخیر بهت تبریک میگم….
بعد هم درمورد داستانت …شعر پروین هم مصداق خوبی است برای این داستان……..یه مصراع شاهد:این گرگ سالهاست که با گله آشناست
البته زهرا رهنورد هم شعر خوبی داره:
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مُرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهوارهی چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافلهمان
دل دریایی و چشمان تَری هست هنوز
108. perthcity در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۰
داستانت خیلی قشنگ بود داستان در هاله ای از حقیقت یا شاید هم حقیقت درهاله ای از داستان .
109. سوگند در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۶
http://www.ashkan-sadeghi.blogfa.com/
حتما سر بزنید
110. Harmonica joon در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۷
نه جان من یه لحظه خورشیدو با ریش و سبیل تصور کن .
تز نده دیگه برادر .
111. هاD در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۶
اما خودم کردم که لعنت بر خودم باد . حالا چی رو ؟ :))
112. بهار در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۸
سلام ببخشیدکامنت پرت ازموضوع میذارم ولی نگران شدم.شبگیریه هفته اس که اپ نکرده شماازش خبردارین؟خدایی نکرده اتفاقی که واسش نیفتاده؟
اتفاقاً من هم مدتی نگرانش شده بودم چون داشت تندتند آپ میکرد اما گویا الآن به حالت عادی برگشته! به طور کلی اگه دیدی شبگیر هر روز آپ میکنه باید بیشتر نگرانش بشی! یادت باشه که ایشون تا همین یکی دو ماه پیش، ماهی یک بار به عرصهی وبلاگستان میاومد!
113. نسرین در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۷
تقدیم به همه زنان
زن عشق می کارد و کینه درو می کند…
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی…
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی…
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو…
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی…
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی…
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد…
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی…
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر….
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد…
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند
و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…!
و این, رنج است
114. فلورا در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۹
آره واقعا ومن هم از بچگی واسم سوال بوده وفک میکنم چون خانوما جنسشون لطیفه واصولا وظیفه عاطفه و مهر ورزی به دیگران را دارند ولی آقایون چون یه کم خشن تر هستند وکمتر طبع پروانه ای دارند هرچند هم خانوم دزده داریم هم آقا دزده . ولی چه میشه کرد ولی فک کن نقش پرین رو یه پسر بازی میکرد یا زیبای خفته.!!!!!!وای خدای من اون آخر داستان خیلی چندش میشد
یه دلیل دیگه هم اینه که اگه دقت کرده باشید همیشه افراد مظلوم خانومها هستند چون راحتتر میشه این حس رو در افراد ایجاد کرد منظورم قیافه معصوم واین حرفاست تا اینکه بخوان یه آقا رو مظلوم نمایش بدن.ولی شما هم کم شخصیت مذکر نداشتید پسر شجاع ،چوبین که البته خیلی جنسیت توش نبود
ولی به هر حال میخورد مذکر باشه.اون پسره تو عقاب طلایی هاکل برفی(درست نوشتم؟) امریکو،فوتبالیستها ویه گله پسریا ….دیگه یادم نمیاد ولی تو همه اینا همشون خوب بودن وبچه مثبت ولی اون هاکل برفی یه کم خورده شیشه داشت که این فک کنم طبیعی تر وواقعی تره نسبت به بقیه شخصیاتها یعنی باور پذیری بیشتری داره
یادش بخیر
ولی خدایی من کارتونهایی که شخصیت اولش دختر بودنو بیشتر دوست داشتم وبرام موندگارتره پرین ودکتر ارنست ولوسیمی که من عاشقشون بودم ولی اینم بگم که یادمه بچه های کوه آلپ یا همون امریکو رو عصرا میذاشت منم مدرسه داشتم .تا زنگ آخر میخورد به دو می اومدم ،سریع تلویزیونو روشن میکردم تا ببینمش
راستی با خیلی تاخیر روزتون مبارک بود(زمان گذشته)
کامنتت یه سؤال داشت که جوابش منفیه!
115. سپیده در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۰۸
نمی دونم چه قدر به اون دنیا اعتقاد داری ولی اگه یه مقدار دقت کنی هر حرفی که می زنیم و هر کار که انجام بدیم اون دنیا باید حساب پس بدیم .
اگه واقعا اوو شخص دروغ گفته باشه خدایی هست که حسابرسی کنه اما اگه دروغ نگفته باشه و شما تو هر پستی سعی کنی نسبت دروغگو بودن بهش بدی اونوقت حساب شما با کرام الکاتبینه .
حواسمون جمع باشه چی می گیم و فقط به خاطر عصبانیت اون دنیا رو فراموش نکنیم .
اینو به همه از جمله خودم هم می گم . باید مراقب حرفها باشیم .
116. آنی(دخترترشیده) در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۲
مسلما جایگاه مادر و پدر اصلا قابل مقایسه نیست. الان که از سلول های بنیادی اسپرم هم تولید شده و دیگه برای بچه دار شدن نیازی به مرد نیست! به زودی در موردش می نویسم.
117. جودی ابوت در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۳
منت خدای را عز و جل
دو رود و هزاران سد بدرود بر آن شیرخدا، مرد کارزار، آن منادی عدالت و آن عامل به عدالت
درود برآن بزرگ مردی که برخود روا نه همی دانست از آنچه از بیت المال بر او به امانت بنهادند حتی بر عمو زاده ی خویشتن روا دارد و این جزئی از عدالت بودی
سلام موسیو گلابی بزرگوار
روز مرد مرد رو به شما و به همه ی آزادمردان از جمله جان اسمیت عزیز ابریک میگم.هرچند یادم نبوده تا الان که دوشنبه روزشون بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بی خبریه دیگه!!!!!!!!
یا علی
118. سپیده در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۴
شمایی که می گی حلالم کنید، و معلومه می دونی که اون دنیا حساب و کتابی هست آیا تصور نمی کنی اگه یکی از حرفهایی که در مورد احمدی زدی غلط باشه اونوقت اون دنیا باید ازش عذر بخوای حالا یا قبول کنه یا نه .
یه مقدار بیشتر از خدا بترسیم ، باور کنید خیلی جاها من هم یک سری وقایع رو می بینم و می شنوم اما باز به تفسیر خودم از ماجرا شک می کنم از این جهت که شاید همه جنبه ها ماجرا و موضوع رو ندونم و به خودم اجازه نمی دم که بازگو کنم .
به هر دو طرف هم می گم یه مقدار باید بیشتر هر چی از این دهان بیرون میاد کنترل کنیم ، خدا از این نسبتها تا وقتی شخص راضی نشه نمی گذره .
119. آنی در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۴
اون یارو که فعلا اسم نداره چه منظوری داشته که گفته” تا دخترها به اینی که هستن راضی بشن؟” مگه دخترها چی هستن؟ اگه تو مملکت ما به خاطر مردسالاری همه چیز به نفع مردهاست دلیل نمی شه زن بودن بد باشه. به نظر من مرد آفریده شده تا به فرشته ای به نام زن خدمت کنه، همین و بس.
گلابی جان تو هم این قدر خودت رو تو جواب بعضی کامنت ها نزن به کوچه علی چپ که یعنی از نوشتن مطلبت هیچ منظور دیگه ای نداشتی. لجم می گیره.
120. عماد در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۸
داستان اینطور بوده که چوپان آدم خوبی بوده. گرگ هم حمله می کرده اما او به خوبی از پس گرگها بر می آمده. فقط برخی ار مردم ده نمی توانستند خوبی های چوپان را تحمل کنند و برایش قصه سازی می کردند و تهمت دزدی و دروغگویی می زدند. اینقدر به او تهمت زدند که خودشان هم باورشان شد چوپان دزد است.
121. نیکو در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۸
ببنی بالام جان، همیشه تا بوده همین بوده!! حالا مگه ما میایم بگیم که چرا شکم شلی آدم رو می بندند به ریش نداشته حوا؟؟؟ نه!
از اون گذشته تو داستان ها هم گرگ ماده بوده!!!( ببین تو رو خدا ! ما رو به جایی رسونده که حتی تو جک و جونور های قصه ها هم دنبال جنسیتشون بگردیم!!!) همین کارتون پسر جنگل و اینا!!!
اما در هر حال همه خانم ها خوبن! خورشید خانم ، مهتاب خانم، شنل قرمزی و…. اما آقاها نه! آقا غوله، آقا خرسه، آقا گرگه و….
اما در هر حال اینها شامل شما نمی شود گلابی جان! مراقب خودت باش و به مادام سلام برسان!
122. جودی ابوت در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۶
راستی جان اسمیت (جرویس پندلتون ) مرد بودشاااااااا
بدون هیچ چشمداشتی به یه فلک زده کمک کرد و بعد
جودی ابوت هم شیرزن بود تورش کرد!
***
تسوکه و داداش کایکو
کماندار نوجوان!!! و گیلبرت
رابین هوتتتت و البته ماریان
زورووووووو و سینیوریتا ماریتا
پسر شجاع !
و الی ماشاء الله
ببخشید کامنت هام زیاد شدند ولی خوب مطلبتون دو بعدی بود
123. بهار(آبی احساس...) در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۲
عالی بود موسیو
مخصوصا داستان آخر که خیلی با معنی بود
هوس کردم بذارمش تو وبلاگم البته با ذکر منبع
در ضمن این همه سوپر من و بت من و مرد عنکبوتی تو داستانا هست آقایون پلیس و کاراگاه های که اغتشاش گر ها رو می گیرن اینا چی اینا که مذکر هستن
124. تهمتن در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۶
درود گلابی
بابا اگه کامت منو نمیذاری که خوب مبکنی,خودت جواب این مهدی ها و سپیده ها و بقیه رو بده.بی پاسخ نذار که اگه بی پاسخ بذاری هیچ وقت چالش نمیشه و از پس اونم پیشرفتی در اندیشه حاصل نمیشه.
125. صبا در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۸
“وقتی زور جامه ی تقوا بپوشد بزرگترین فاجعه در تاریخ اتفاق می افتد…”داستان جالبی بود ولی تفاوتش با قصه ی ما اینه که چوپان ما هنوز رو حرف خودش ایستاده
126. papary در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۴
جدا نظرت اینه که در حق مردها و اجناس (جمع مکسر جنس) مذکر اجحاف شده همیشه؟
همین که همه شخصیت های خوب داستانها مونث هستند خیلی دلیل محکمیه برای اثبات؟…دیروز کاشکی اخبار رو مشنیدی که در قانون اساسی افعانستان چه قانونی رو تصویب کردن در مورد زنها…کاش یه ذره بری تو دادگاه ها و به درد دل زنها گوش کنی. حرف مردهارو هم بشنوی و بعد خودت قضاوت کنی.
البته منکر این هم نمیشم که زن بد هم مثل مرد بد وجود داره.
خیلی مشخصه که جداً این نظر من نیست. برام عجیبه که هیچکس اونجایی که نوشتم «از شوخی گذشته» رو نخونده! مفهوم اون عبارت اینه که تا اونجا شوخی کرده بودم. این خیلی واضح بود به نظرم!
اخبار دیروز رو هم شنیدم و خوشحال شدم که قراره اون قانون بازنگری بشه …
127. Mr Jones در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۵
128. نسرین در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۰
اولا که گفته اند ” روز پدر ” نه روز مرد !! دوما که به فرض اینکه روز ” مرد ” باشد روز پسر نیست که !! روز دختر داریم ولی چون روز پسر نداریم پس تبریک برای شما جایز نیست و بین علما اختلاف افتاد با این نظر من !!
این دو جمله ی آخر ایهامش به این روزها و آن روزهای حساس میخورد !
129. مهرنوش در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۶
130. RokSanA در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۱
خدایش شخصیتای مرد خوبم کم نیست مثل: jervis pendelton ، beast ، shrek ، sinbad …
بازم خواستی میگم
اون داستان اخرتم خیلی قشنگ بود
131. زهرا در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۴
هه!
دوست عزیز فراموش کردید شخصیتهای دخترانه فقط همون ملوس بودن و مامانی!
هیچ کار به سزایی انجام نمی دادن,البته من نسبت به پرین و جودی ارادت دارم ولی فوتبالیستارو که در بست قبضه کرده بودید,مدرسه والت هم هرچی با مرام بود پسر بود,کلاً بودن اینهمه شخصیت مونث محض خاطر گول زنک بود وگرنه دنیا معلومه دست کیه؟!
“من به هیچ وجه فمنیست نیستم.”
می دونی اشتباه دهاتیا همینه که “گوسفند” ها رو زیادی گوسفند فرض می کنند و به حال خودشان رهاشون کردن!
“راستگو” که همیشه “راست” می گه! اشکال از دهاتیاست که گوسفندارو زیادی گوسفند بار آوردن!
132. خانوم جیغ! در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۸
بله اما نه همیشه! منظورم این است که اگر مورد دوم نبود تکلیف چیست؟!
133. گیسو در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۵
شمام مثل اینکه راه کوچه علی چژ رو خوب یاد گرفته ای(رجوع به جواب رضا۲۰۶)
[عصبانی
134. معتاد در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۲
موسیو سر بزن
135. مزخرف نویس در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۸
بابت همه چیز ممنون
و بازم معذرت میخوام
136. دختر نارنج و ترنج در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۶
قصه ت خیلی جالب بود موسیوی عزیزم…
هرچند خیلی دیره اما روز مرد و تولد مولا رو بهت تبریک می گم… امیدوارم که همیشه شاد باشی و سلامت. ممنونم که سر زدی… ببخش که ناراحتت کردم. باید بود حرفم رو می زدم، تنها جایی که دارم وبلاگمه…
137. یاسمین در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۲
بعد از ماه ها از خوندن وبلاگت امروز با دیدن پست حلال… دیگه واجب دیدم که کامنت بذارم و تشکر کنم بابت تمام روزایی که با خوندن پستت شاد شدم و این روزا که با دیدن غم نوشته هات خودم رو تنها ندیدم.امیدوارم شادی به دل هممون بر گرده.موفق باشی
138. جودی ابوت در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۲
سلام
یادمان افتاد به این جمله تاریخی که روز پدر جوراب فروشی ها شلوغ میشه روز مادر طلا فروشی ها .
در ضمن یادتان رفت شخصیت دوست داشتنی جودی ابوت را که مدتها در زندگی مان ایفای نقش می کرد را نام ببرید هم چنین آن شرلی ما به حکم وظیفه از این دو نام بردیم که در حقشان اجحاف نشود .
روزتان مبارک با تاخیر
139. زهرا در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۳
سلام
شخصا معتقد هستم انسان بودن و رتبه انسانی افراد ربطی به جنسیت اونها نداره و هر دو جنس جه مرد و چه زن می توانند به بالاترین درجات برسند
یادمان هست که ما ترکیبی از دو جنس هستم و زاده ترکیب ان دو و در حقیقت هر کدام از ما هم دارای بعد مردانه هستیم و هم زنانه …
بهتر است کم کم سعی کنم این تفاوت های جنسیتی را که لازمه رشد و آرامش همه ماست ، بشناسیم و ان ها مانع یا ضعف تلقی نکینیم
من به عنوان یک زن خوشحال هستم که انسانی پر احساس شناخته شوم و احساسی بودن من نباید ضعف تلقی شود … و به همین ترتیب در مورد مردان
ما فقط کافی است به تفاوت های هم احترام بگذاریم ، چنسیت برتری را بدنبال ندارد
140. ِِِِARAM در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۰
سلام دوست من
زیبا بود
بیچاره خانمها
!!!!!!!!!
141. فرزین در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۴
بسمه تعالی
رهبر محترم جمهوری اسلامی
باسلام
من علی کا ظمینی هستم ، ۷۶ ساله
خداوند تبارک تعالی ۲پسر به من عطا نمودکه آنها را حسن وحسین نامگذاری کردم حسن ۲۲ ساله به ندای رهبرانی که یکی از آنها حضرتعالی هستید روز۱۷شهریور۵۷ به میدان ژاله رفت تا بهمراه سایر همفکرانش برعلیه رژیم شاه تظاهرات کند .
در تجمعی که برای آن مجوز نداده بودند حاضر شد و عوامل سفاک شاه به ادعای آن که تجمع غیرقانونی است با جمعیت برخورد ، و حسن شهید شد .
تا چند روز قبل ، شاه را عامل ریختن خون فرزندم می دانستم .
چند روزقبل نوه ۱۹ ساله ام ، پسر حسین که پدرش ا و را به یاد عموی شهیدش حسن نام گذاشته بود ، به ندای رهبرانی به خیابان انقلاب رفت تا بهمراه همفکرانش برعلیه حقی که ازکف داده بود ، تظاهرات کند .
در جمعی که برای آن مجوز نداده بودند حاضرشد و عواملی به ادعای آنکه تجمع غیرقانونی است با جمعیت حاضر برخورد و حسن دیگربه خانه برنگشت .حال که شما فرموده اید مسبب خون های ریخته شده دعوت کنندگان مردم به خیابان ها هستند باید گفت :
رهبرمحترم کشور
قبول فرمائید که یک بام ودو هوا نمی شود؛ اگرخونخواهی از دعوت کننده تظاهرات صحیح باشد، پس من بایستی خونخوا هی پسرم که در۱۷شهریور۵۷ خونش ریخته شد را از شما مطالبه کنم و اگر خونخواهی از سردمداران حکومتی که به مخالفین خود حتی اجازه ابراز مخالفت در یک تظاهرات آرام را هم نمی دهند ، صحیح باشد ، پس خونخواهی نوه ۱۹ ساله ام ازشما فقط معنی میدهد ولاغیر
دوم تیر ماه ۸۸- کاظمینی
بچه ها این نامه رو برای همه آشناهاتون بخونید مخصوصا اگه خدای نکرده توشون طرفدار ا.ن هست
142. آرام در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۴
فکر کنم نظرمو اشتباهی اینجا نوشتم!!!اگه بی ربط بود لطفا” تاییدش نکن…
143. شهرزاد در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۸
چقدر دیگه باید بیام دنبال مطلب جدید

همینه دیگه،وقتی ادم زیادی طرفدار داشته باشه ،همه ازش توقع دارن.
می خواستی اینقدر دوست داشتنی نباشی
144. سوری در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۵
واقعا احساس می کنید که یه ظلم تاریخی بهتون شده ؟
کجا ادمهای باوقار ودرست وحسابی زن بودن ؟مثلا همین شنل قرمزی !این قدر خنگه که گرگه رو از مادرش تشخیص نمی ده .یا همین دختر کبریت فروش اگه عقل داشت خوب می رفت خس وخاشاکی جمع می کرد ویه کبریت می زد وخودش گرم می کرد که نمیره .یا حبه انگور اخه ساعت جای قایم شدنه ؟یا این زیبای خفته .بالا غیرتا باید بخوابه سالها تا بیان با یه ماچ از خواب بیدارش کنن ؟ووووو
145. علحام در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۲
وبلاگ قشنگی داری . به من هم سر بزن .
آدرس : شمال . دست راست .دروازه آبی
راستی حتما با خانوم بجه ها بیا.
ضمنا فکر کنم سگ داستانت خیلی درس خونده باشه , فکر کنم دکترایی ,چیزی داشته باشه..
146. آرام در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۸
اگه یه تحقیق سر انگشتی بکنی اکثر انیماتورایی که اون شخصیت ها رو خلق کردن مرد بودن نه خانوم! در واقع این نشون دهنده تاثیر عمیق وژرفی که زن وشخصیتش روی مرد میذاره انقد که کاملا ناهوشیارانه ( این تیکه اش روانشناسانه بودا! ) برای خلق شخصیت های خوب قصه سراغ تصویرای خوبی میرن که تو ذهنشون هست وخوب با اجازه جناب موسیو ،این شخصیت های خوب خانوم هستند
از اونجایی که اصولا ناهوشیار شامل تصاویر خیلی قدیمی که از کودکی در ذهن انسان باقی میمونه ، احتمال خیلی زیاد اون شخصیت خوبه مادرشونه نه خانومشون ! البته اینو گفتم تا امکان هر گونه سو استفاده برا جواب دادن بهم رو ازت بگیرم ! چون از همین الان میدونم چه جوابایی میتونی بدی اگه نه در اثری که خانوم ها( همون مادام گلابی ) میتونن رو آقایون بذارن شکی نیست!
خلاصه که اصلا ظلمی در کار نیست کاملا طبیعی
147. papary در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۵
وای خدارو شکر که جواب کامنتم رو دادی. و عذر خواهی میکنم هوارتا که اون عبارت رو ندیدم.
148. شبح خوشحال در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۴
با اینکه تو پست قبل ازت تشکر کردم و البته حلالت هم کردم! اما الان که بیشتر فکر میکنم از اینکه اومدی به بلاگفا ناراحتم!!!! آخه نمیشه همه نظراتو راحت ببینیم.
اما موسیو میدونم که میدونی این ظلم هم مثل بقیه روزی به پایان میرسه .
149. مش کرم در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۶
راست می گویی چون دروغ گویی پیدا شده که در حال جعل هویت مش کرم بود . کجاست این سگ های وحشی که پاچه ی آن نامرد را بگیرند ! من موقت امده ام . مش کرم تنها یک شعبه دارد . از این که به من سر زدید ممنونم .
150. سالی در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۶
151. samir در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۷
سلام به گلابی عزیزم…از بابت قضیه مرد و زن تقریبن همینطوریه که میگی…ولی از بابت اون قصه، یکمی قصه پر غصه ماست…
152. افشین در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۱
داستان خیلی جالب بود موسیوی عزیز
پستت هم کلا خوب بود . خانمها خیلی زرنگ تشریف دارن .
موسیو جان چون تجربه داری من میخوام عنوان وبلاگم رو عوض کنم . میتونی اسم جالب به من پیشنهاد بدی .
ممنونم .
153. ma در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۱
kojaee pas golabi..???
154. نجما در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۴
سلام
)
ممنون که جواب کامنتمو دادین
فقط امیدوارم که همینطور باشه و یه روز همه این بجه ها و بزرکترهاشون دیکه نترسن
(برای غلط ها معذرت ,کیبوردم مشکل داره
155. شملک در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۳۲
اینکه این روزا کسی حوصله طنز نوشتن داشته باشه نشون خوبیه
156. جودی ابوت در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۸
یک جودی ابوت دیگر




وبلاگ هم دارد گویااااااااااااااااااااااا
…………….

.
من خودم فقط جودی ام ممممممممممممم
157. نوروزی در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۳
سلام میسیو گلابی
همه حرف های شما درست ولی مظلومیت مرد ها فقط توی مسائلی که گفتید تازه اغلب افسانه ها و قصه های قدیمی که قهرمان هاشون مرد بودند.
زن ها در همه موارد به صورت کلی و جزئی مورد ظلم واقع شدند.
من فکر می کنم تاثیر خیلی از سریالها و فیلم های طنزی که مرد ها را دست و پا چلفتی و بی مسئو لیت و … نشون می دهند صد مرتبه بدتر از تاثیر آقا گرگه است.
روز مرد هم با تاخیر تبریک می گم.
158. بهار در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۴
ممنون ازاطلاعات ذیقیمتت درموردشبگیر
159. شلخته خانم در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۷
از خوبی و مهربونی خانم ها هرچی هم گفته شه کمه…اما در مورد آقایون با شما موافقم!فقط باید سکوت کرد
160. سوده در ۲۰ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۲
خیلی حس بدیه هیچکس حرف آدمو نفهمه! من از قول بقیه از شما عذر می خوام(اینجوری نوشتم که بگم مثلا من گرفتم
)
بالاخره سگها و چوپان از بس که مردمو می درند و می زنند، خسته می شن، پیر می شن و می میرن. ما نباید از گوسفندامون بگذریم. همیشه قصه ها آخرش خوبه، این یکی هم استثنا نیست.
161. نارگل در ۲۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۳
من فکر کردم داری ماجرای چوپان دروغگوی معروف رو تعریف می کنی یه دفه دیدم آخرش عوض شد! خودت عوضش کردی یا واقعا چنین حکایتی از قدیم بوده؟
به هرحال این مدلی که تو تعریف کردی خیلی عبرت آموزتر و تکان دهنده تر بود.
162. شوکول در ۲۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۶
حالا مشکلتان این جاست که چوپان دروغگو باید زن می بود مثلا ؟!!!


داستان جالبی بود موسیو .
163. المیرا در ۲۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۷
من مطمئنم چوپانه لباسش سبز بوده
شکی درش نیست!
164. m در ۲۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۹
داستانت خیلی قشنگه ولی کاشکی هیچ وقت نمی فهمیدیم که چوپانمون دروغگوه اخه الان نتنها خودش بلکه دروغاشم باید تحمل کنیم
165. فروغ در ۲۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۴
خیلی باحالییییییییییییییییییییییین….
و خیلی جالب بود خیلی…
فکر می کنی چه جوری می شه می شه پسشون گرفت؟!
166. لیتیوم در ۲۳ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۸
این فصل تا اینجاش فقط ۲ نکته قشنگ داشت:
درباره الی….
و
داستان زیبایت….
خیلی چیزها میشه اطراف داستانت گفت اما مزه اش میره.