حلالتان کردم… حلالم کنید!
بگذارید پیش از هر چیز از خوانندگان قدیمیتر وبلاگم عذرخواهی کنم: آنهایی که در چند روز اخیر مجبور شدند پستهای تکراریام را تحمل کنند. میدانم که خواندن پستهایم حتی برای اولین بار هم احتیاج به صبر ایوب دارد، چه برسد به بار دوم! میدانم توی دلشان به من چقدر بد و بیراه گفتند و چقدر دلشان میخواست سر به تنم نباشد. همهی اینها را میدانم… اشکالی ندارد، خب حق داشتند.
از همین تریبون اعلام میکنم تمام کسانی را که در این روزها به هر طریقی حرفی علیه من گفتند حلال کردم هر چند هر وبلاگنویس بزرگ دیگری هم که در چنین شرایطی قرار میگرفت، خوانندگانش را حلال میکرد!
القصه انتقال پستها تمام شد و در این لحظه باز موسیو گلابی مانده و وبلاگش و اینکه نمیداند قرار است از چه چیزی بنویسد. البته شما هم ماندهاید و زل زدهاید به من تا پستهای شاد بنویسم اما با صداقت تمام اعتراف میکنم که پیش از نوشتن هر چیز دیگری، باید مقدمهای نسبتاً طولانی بنویسم که خودش به اندازهی یک پست است…
راستش دلم برای دو ماه پیش تنگ شده. خیلی تنگ شده. حتی شاید خیلی خیلی تنگ شده باشد. با خودم فکر میکنم کاش این انتخابات برگزار نمیشد و حرمتها را نمیشکست. کاش دلها را نمیشکست. یادتان هست؟ چه دنیایی بود. چه ولاگستانی داشتیم.
این روزها که وبلاگها را میخوانم دلم میگیرد اما تازه دارم میفهمم که چقدر آدمهایش را دوست دارم. هیچ وقت نفهمیده بودم. آدمهایش را دوست دارم چون نه فقط در شادیها بلکه در ناراحتیها هم کنار یکدیگرند. آدمهایش را دوست دارم چون آدمند هر چند قدری تلختر شدهاند و حال و هوایشان تغییر کرده…
«دختر نارنج و ترنج» دیگر شاد نیست. مدتهاست که متنهای عاشقانهاش را نخواندهام. انگار نه انگار که خوانندگانش دلتنگ آقا خوبه شدهاند! «زیپ و زیگزاگ» به جای اینکه از شیطنتهایشان بنویسند چیزهایی مینویسند که تلخ است و اغلب انتخاباتی. مینیمالهای «اسپایدرمرد» طعم سیاسی میدهد. الهام در وبلاگ «وهم سبز» دیگر برای منچستریها کُری نمیخواند. «گلامور» بغض دارد. غمهای «دلا» جزء لاینفک نوشتههایش شده. «لبخند پنبهای» به جای اینکه از آقای نسکافه بنویسد، روزهی سکوت گرفته و گهگداری با اسم «غم پنبهای» برایم کامنت میگذارد. «ابراهیم رها» گاهی طنز تلخی مینویسد که در مقابلش بلاتکلیفم. نمیدانم باید بخندم یا گریه کنم. چند نفری هم مثل «ویولت» و «شبگیر» و «آنی دالتون» به وضوح غمگین و ناراضیاند اما تلاش میکنند احساسشان را به خوانندگانشان منتقل نکنند… من را ببخشید اگر اسمهای دیگر را نیاوردم. اسم این دوستان را گفتم چون لینکشان را کنار وبلاگم دارم اما اطمینان دارم که خیلیها همینطورند. وبلاگستان زیبایمان پر است از «ساناز»ها و «رؤیا»ها و «سارا»ها و «میثم»ها و «سهیل»ها و دیگرانی که گرفتار این درد مشترک شدهاند.
درد مشترک… یاد آن آقایی میافتم که با لحنی حماسی میخواند: «همراه شو عزیز، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود». مگر نه اینکه همه همراهند؟ مگر دردمان مشترک نیست؟ پس چرا درمان نمیشود؟ این همان سؤالیست که روز به روز در ذهنم پررنگتر میشود و من را از فکر کردن به چیزهای دیگر غافل میکند. همان سؤالی که طنز نوشتن را برایم سخت کرده است…
اینکه بخواهید در روزهای غم و اندوه برای دقایقی کوتاه شما را بخندانم حداقل حقیست که بر گردن من دارید. کاملاً متوجهم که در تمام این مدت چقدر به من محبت کردید. فکر میکنید متوجه نیستم در ماههایی که وبلاگنویسی میکنم چقدر به من و وبلاگم لطف داشتید؟ کاش میشد یکبار احساس خوشایندم در دنیای مجازی را برایتان به طور کامل شرح بدهم. فقط همین را بگویم که احساس لذتبخشی دارم وقتی میبینم هر روز چندده نفر هستند که صفحهی وبلاگم را باز میکنند تا شاید نوشتهای دیگر از من بخوانند و کاستیهای نوشتههایم را خیلی راحت میبخشند.
باور کنید تمام سعیام را خواهم کرد. تمام سعیام را خواهم کرد که باز هم بنویسم و بخندانم اما یک احساس عجیب و غریب به من میگفت باید قبلش این مقدمه را بنویسم. نه برای خودم، بیشتر برای شما. برای شمایی که بعد از خواندن پستهایم، از سر لطف نظری هم نوشتید. برای شمایی که خوانندهی خاموش من هستید اما حضور آرامتان را هم احساس میکنم. برای شمایی که با تمام گرفتاریهایتان وبلاگم را خواندید و تنهایم نگذاشتید.
ممنون که باز هم حرفهایم را شنیدید و خم به ابرو نیاوردید. دیگر احساس آرامش میکنم. با گفتن این حرفها دنیای مجازیام قشنگتر از نیم ساعت پیش است و فکر میکنم از همین حالا باز هم بتوانم یک طنز نصفه و نیمه برایتان بنویسم… ممنون!
پینوشت:
خیلی از ما روزهای سختی را پشت سر گذاشتهایم و کمحوصلهتر شدهایم اما تمام اینها دلیل نمیشد که رفتار تندی با خوانندگانم داشته باشم. جواب نظرات روزهای اخیر را که مرور میکنم میبینم گاهی خیلی بدخلقی کردهام! اعتقاد راسخ دارم که خوانندگان وبلاگم تأثیر شگرفی در مؤفقیت نسبی وبلاگم داشتهاند (اگر بشود اسمش را مؤفقیت گذاشت) و از تمام دوستانی که در این روزها به طور ناخواسته آنها را رنجاندم عذرخواهی میکنم… به احترام آنهایی که از حرفهایم رنجیدهاند و میخواهند بدون هر گونه سانسوری جوابم را بدهند، نظر گذاشتن در این پست احتیاج به تأیید ندارد و آزاد است… فقط به همدیگر توهین نکنید، همین!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان
موسیو گلابی | ۱۵ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۲۴




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. موسیو گلابی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۵
خیلی از ما روزهای سختی را پشت سر گذاشتهایم و کمحوصلهتر شدهایم اما تمام اینها دلیل نمیشد که رفتار تندی با خوانندگانم داشته باشم. جواب نظرات روزهای اخیر را که مرور میکنم میبینم گاهی خیلی بدخلقی کردهام! اعتقاد راسخ دارم که خوانندگان وبلاگم تأثیر شگرفی در مؤفقیت نسبی وبلاگم داشتهاند (اگر بشود اسمش را مؤفقیت گذاشت) و از تمام دوستانی که در این روزها به طور ناخواسته آنها را رنجاندم عذرخواهی میکنم … به احترام آنهایی که از حرفهایم رنجیدهاند و میخواهند بدون هر گونه سانسوری جوابم را بدهند، نظر گذاشتن در این پست احتیاج به تأیید ندارد و آزاد است … فقط به همدیگر توهین نکنید، همین!
2. اطلس در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۳
سلام

باره اوله برات نظر می زارم
از اون پست اولت توو پرشین بلاگ باهات بودم تا حالا
می تونم بگم از اولین خواننده هات بودم یا حتی اولین خواننده ت
اما بسوزه پدره تنبلی که هیچ وقت دستم به نظر گذاشتن برات نمی رفت
حتی یه بار خواستم یه فیلم بهت معرفی کنم که اساسش بازیه شطرنج بود اونم شطرنجی که دوست داری ؛ از اونایی که یه طرفه بازی جسیکا آلبا هستش ؛ اما بازم تنبلیم اومد
اما این دفعه دیگه یه یاعلی از تو مدد گفتم و نظر گذاشتم
امیدوارم که این وبلاگستان برگرده به اون احوال گذشته و لبخند پنبه ای از نسکافه بگه و زیگ زاگ بخونه با دلی شاد و شبگیر از رک گوییش و ویولت از امید بگه و تو هم راه به راه شطرنج به خورده ما بدی البته در معیته مادام گلابی
جواب کل کامنتت این بود که خیلی ممنونم اما یه سؤال: اسم اون فیلمی که گفتی چی بود؟ احیاناً اسمش Sleeping Dictionary نبوده؟!
3. یگانه در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۲
از قضا طنزنویس های خوب، خوب هم بلدند گریه ی آدم را دربیاورند. رسمن تا مرز ِ گریه رفتیم!
4. لیدی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۴۱
آره
منم دلم برای خودم و امثال خودم خیلی سوخت
باید یک دل سیر بشینم برای خودمون گریه کنم
5. نقطه در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۰۶
سه و پنجاه و پنج دقیقهء صبح هست و بنا به رسم معهود و عادت مالوف (!) اومدم اینجا و مشغول خوندن شدم . راستش وقتی تاییدگاهِ کامنتدونی برداشته میشه آدم به اسبی شبیه میشه که رَسَن و افسارش رو باز کردن و حق هر گونه جولانی رو داره ، به ظاهر انسان آزادتر هست اما در باطن ، وظیفه و مسوولیت سنگینی روی دوشش گذاشته شده . به فرزندی می مانم که تازه بالغ شده ام و در انتخاب مختارم . پس چیزی ننویسم که نگویند نمی بایست می نوشت و کاری نکنم که نگویند نمی بایست می کرد .
بسیار خوشحالم موسیوی عزیز که چنین کردی . از نوشتن این پستت هم بسان پستهای دیگه ات که هر چند آن پستها کهنه بودند لذت بردم . اما خوب است بدانی نوشته های قدیمی مانند جواهرات قدیمی و عتیقه علاوه بر قیمت جوهری ، قیمت زمانی هم دارند . یعنی به عبارتی ارزش زمان که خیلی بیشتر از ارزش طلا است مزید بر قیمت آن گوهر و جوهر می شود . این نوشته ات را نیز چون آن نوشته های قدیمی خواندم و لذت بردم .
من شبرو هستم و در این تاریکی شب دنبال کورسویی می گردم تا از وضعیت موجود و از این تاریکی موجود رهایی یابم و به انصاف زیبا نوشتی از درد مشترک و احساس مشترکی که این چند روزه و این چند هفته سایهء سیاهش را بر نوشته های وبلاگ نویسان انداخته . اما دردها به مرور فراموش می شوند و فقط ته مزه و ته رنگ خود را در بدنِ فکر و بدنِ جسم بیماران بجای می گذارند . دردهایی بزرگتر پیش خواهد آمد و دلتنگیهایی بزرگتر ، که این دردهای کوچکِ ما را می بلعند ، همچون ماهیهای بزرگ که ماهیهای کوچک را ! روزها و ماهها و سالهای آینده آبستن حوادث بزرگی می شود طوری که از حوادث ِاین روزها به حوادث کوچک یاد خواهیم کرد . همچون قیام ۴۲ در قبال انقلاب ۵۷ . اما آیا در انقلاب پنجاه و هفتِ آینده ما زنده خواهیم بود تا راوی ِ زندهء حوادث خرداد ۸۸ برای فرزندان و نوه های خویش باشیم ؟!
موسیوی عزیز ! امیدوارم همیشه باشی و همیشه بنویسی . قدر این روزهای با هم بودنمان را بدانیم . قدر این شبهای دور آتش نشستنمان را بدانیم . به چشم دیده ام از دست دادنهای بسیار را و خاموش شدنهای بسیار را .
موفق باشی دوست خوبم .
6. ... در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۴۲
لبخند روی لبمان نشست …از آن لبخند هایی که وقتی به یک تابلوی نقاشی بی نظیر می اندازی می زنی … خیلی هم ذوق کردیم که این وبلاگ را از قدیم الایام می خواندیم … شاید هم خیلی خیلی ذوق کردیم …
7. مدیکوس در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۵:۱۰
نظر گداشتن برای همچین پست هایی سخت است واقعا.شوخی بنویسی راه کج رفته ای و جدی بنویسی راه نچسب. دلم برای ۲خردادی تنگ شده که رفته بودم ورزشگاه آزادی…بادکنک دستم را که بالا می گرفتم از شدت ارتعاشات صدا می لرزید.بادکنک دوستم هم با همین صداها ترکید!
حالا نگاه می کنم می بینم آن همه شور و شادی و انرژی شده یک چیز خیلی تلخ و سنگین ته دل و شاید ته گلوی خیلی هایمان. قدرتش همان اندازه است.با این تفاوت که قدرتی سازنده حالا شده یک قدرت ویرانگر که ذره ذره از داخل تهیمان می کند.
انگار سالهاست از ته دل نخندیده ام.
8. َشیرزاد در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۸
سلام . منظور من از اون سوالم که پرسیدم : چرا وبلاگ عقاید رو حذف کردین ، این نبود که باید از من اجازه می گرفتیم. با این حال اگه چنین برداشتی شده معذرت می خوام .
ولی شما هم خیلی بد و تهاجمی جوابم رو دادین .
9. مرتضی محروقی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۷
سلام
روز پدر مبارک سالم و شاد باشی آبدار خان
10. می خواهم بنویسم در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۰
موسیو شاید یکی از معدود آدمهایی باشی که حس و حال آدمها رو همونطور که هست با نکته سنجی خاص خودت نوشتی …

ممنون که می نویسی و ما رو شریک نوشته هات می کنی …
هنوز هم درد مشترک جدا درمان نمی شود … هنوز همه ایرانی ها با هم هستیم ، حتی اگه ساکتیم و دلشکسته … دست خدا با جماعته …
موفق و پیروز باشی …
11. خانوم آسمونی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۳
12. سالی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۵
13. سعید(زیر تیغ) در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۸
خوشحالم که این ضربه باعث زمینگیر شدن امثال شما نشد و باز هم می شه به روزهای خوب فکر کرد
14. مجتبی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۹
به یاد روزهایی که مزه طنز، تلخ بود و …
لعنت بر روزهایی که طنزها، مزه زهرمار می دهند و اشک…
15. یاس در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۵
چقدر خوب وصف این حال و روز رو کردی ….
انگار همه یه جوری سرخورده شدند ……
حیف شد ! به قول تو کاش اینجوری نمیشد !!!!
نمیدونم چرا این مردان سیاست در کشور ما قدر این شور و نشاط مردم رو ندونستن و نابودش کردن !
من اگر ما نشوم تنهایم ! تو اگر ما نشوی خویشتنی …………
نگذاشتند همه ایران با هم ” ما ” شوند !
16. default در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۶
17. لیلی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۷
میای اینجا برای اونهایی که ازت رنجیدن پست میزاری ومیری؟ به همین راحتی؟
یهویی بفرما ما که پوستمون کلفت بوده ونرنجیدیم کشکیم دیگه!!!
دستت درد نکنه!!
18. پریا در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۸
19. پریا در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۹
حالا این دفعه که کامنتدونیت بی تاییده من کامنتم نمیاد
20. پریا در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۰
اراذل و اوباشم نیستیم حالا که چوب رو سرمون نیست شلوغ بازی در بیاریم!!!
21. شهرزاد در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۵
داشتیم خودمون و می زدیم به اون راه که یعنی یادمون رفته چه بلایی سرمون اومد . چرا دوباره یادمون انداختی



این درد ممکنه کمرنگ بشه ،ولی هرگز بی رنگ نمی شه و کنج دل تمام خس و خاشاکها جا داره
ولی خوب تا شقایق هست زندگی باید کرد
22. نجما در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۹
اماخـــــــــــــــــــوب….. آخرش این زخم خوب شدنی نیست انگار
23. سوسن جعفری در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۷
موسیو. پینوشتت را دوست دارم.
موفق باشی.
24. رویا در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۳
روزت مبارک موسیوی عزیز
25. رویا در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۳
موسیوی عزیز.
ممنونم برای همه لحظات قشنگی که به ما دادی.ممنون برای همه خنده هایی که
فارغ از سختیهامون می کرد.
حتی ممنون برای این بغض مشترک… .
26. rohollah(بی قرار) در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۵
در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین******* که برو که روزگارت همه “بی قرار” بادا
سلام
اکنون که خلق و خوی خوش شمارا فرا گرفته
خوب است ما نیز از فرصت سوء استفاده نمائیم
و پیشنهاد بی شرمانه ای به شما بدهیم
مارا لینک کنید!
27. مهرنوش در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۰
یادم رفت بگم روزتون مبارک
28. سیر ترشی متاهل در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۱
نوشتنت زیباست.حالا میخواد طنز نوشته باشه یا پست تکراری یا یه مقدمه ی
طولانی به هر حال زیباست چون دلت زیباست.
این نیز بگذرد،هر چند خیلی تلخ و غمگین….
29. لیلی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۱۶
اوه راستی روزت مبارک… یادم نبود دیگه بزرگ شدی… منتظر بودم روز جهانی کودک رو بهت تبریک بگم…
30. nix در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۸
گلابی جان مراقب باش که طعم گس همسایه ها روی تو هم اثر نکنه!
31. بانوی نقره ای در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۵
وای چقد بدونِ تأیید باحاله! البته الان می ترسم اون ثبت نظر رو بزنم تأییدی باشه! اما کلاً باحاله!
راستی فکر نکنم این زخم خوب شدنی باشه! ما که هر چی صبر کردیم التیام پیدا نکرد…
کم کم به این نتیجه رسیدم که باید بند و بساطم رو جمع کنم برم تو کوچه ی علی چپ زندگی کنم و بعد مثلاً روزی صد هزار بار اونجا به خودم بگم زندگی زیباست و هیچ اتفاق بدی هم نیفتاده، البته با کمی سوتِ اضافه!!
32. عادل در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۳
سلام … خواندن پستهای قبلیت خیلی هم خوب بود بالاخص اینکه یادآور خاطرات شیرین ۲-۳ ماه پیش بود… روزهای شیرین و پرامید…البته یادمون نره که امید همیشه هست و آخرین جزء خارج شده از بدن انسان امید است نه جان!
امیدوارم طنزهایی که می نویسی روزی از ته دل باشد و غمی در نهانخانه دلت نماند … البته مطمئنم که پایان شب سیه سپید است؛ ….
33. مسعود(م-ش سابق) در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۴
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پرزدن هست، بال کو؟
حرفی ندارم اما:
با همه ی آن کامنت هایمان که ناخوانده ماندند! حلالمان کن که در اوضاع بغرنج روحی و اجتماعی ات مدام سبب آزردگی خاطرت شدم.
از صمیم قلب برای جنابعالی و خوانندگانت آرزوی موفقیت می کنم.
موفق باشید.
34. شازده کوچولو در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۷
سلام موسیو گلابی جان
اولا مطمئن باش هیچکدام از خوانندگانت حتی خم به ابرو نیاوردن برای پست تکراری.البته برای من و امثال منی که این متن ها رو نخوانده بودیم خیلی هم خوب بود و در این شرایط مزخرف کشور لبخندی با حسرت به لبمان آورد.
مساله ی جالبی که هست اینه که خود من این روزا رو با خوندن پستای هرچند غمگین شما و دوستان دیگه اطمینان قلب پیدا می کردم و دلگرم می شدم.مطمئنم شمام همینطور بودید.
حالا همه با هم همدردیم و غمگین و شاید مدام تو دلمون یا بلند بلند با مشت می کوبیم رو سینه امونو از ته دل نفرینشو ن می کنیم:)).مسخره است ولی وقتی همه ی شادیای حداقلمونو گرفتن حتی وقتی به خدا می سپاریمشون , برای مجازات ولی بازم داغ دلمون از بین نمیره.
موسیو گلابی مهم اینه که می نویسین .هرچند گاهی تلخ..ولی بازم ما می خونیم و وجود یک همدردو حس می کنیم.
35. خانوم زیگزاگ در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۴
موسیو من باور دارم یه روز دوباره به همین طنزهایی که تا دو ماه پیش شیرین ترین طنزها بودن و امروز شدن طنز تلخ می خندیدم از ته دل… می دونی؟ ایراد از نوشته ها نیست. ایراد از دل ماهاست. تا دیروز وقتی ا.ن رو با کاپشن کرم می دیدیم هرهر می خندیدیم اما امروز اگه همون عکس رو ببینیم تا خوداگاه بغض می کنیم…
به هر حال من ایمان دارم به اینکه:
ابر سیاه رفتنیه/ خورشید دوباره در می یاد
36. خانوم زیگزاگ در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۵
دل حتی روی طرز نوشتن هم تاثیر داره!!! میبینی؟ کجا من این همه غلط املایی داشتم قبلن
37. توهمات یک آمیب 45 کروموزومی(سوسپانسیبل) در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۶
طنز نوشتن هم برای ما شده قوز بالا قوز..چند روزه که برای مجله باید بنویسم ولی با این ممیزی های جدید هیچی نمیشه نوشت!..البته تو خودت خوب میدونی که اگر هم ممیزی نبود باز هم نمیشد نوشت!…دل و دماغی نمونده!….شاید هم به قول نیما ذهنمون عرق سوز شده!……..
38. Mr Jones در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۷
39. فارغ التحصیل شهید باهنر کرمان در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۰
من دلم برا روزهای قبل از انتخابات تنگ شده. بی خیال این روز عیدی بیایین از امیدواریها مون حرف بزنیم.
اول دوباره بگم ” عید همه مبارک”
برای همه جوانان ایران زمین روزهای سبزی آرزو میکنم. اینقدر این روزهای سبز رو آرزو میکنیم تا بهش برسیم
40. یه نفر در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۴
41. مدیریت وبلاگ در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۱
وب زیبایی داری اگه دوست داری منو با اسم پایگاه فرهنگی تفریحی مذهبی رز زرد لینک کن. بعد بهم خبر بده تو رو با چه اسمی لینک کنم؟
42. پوریا منزه در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۱
این هم تقدیم به شما :
برای تلاشتون برای خندون ما.
43. هویج سبز در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۷
سلام موسیو! این اولین باریه که پست کاملا جدی ازت میخونم! اصلا جای خنده نداشت. این روزها تنها کاری که نمیشه کرد طنز نوشتنه. الته برای ما که بهمون نارو زدن بهمون دروغ گفتن و حقمون رو خوردن. تلخ هم به خاطر خوانندگان وبلاگ نمیشه نوشت.
در هر صورت موسیو گلابی “ببینید من به شما علاقه دارم” جدی بگیرید!
44. فرانی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۱
سلام.
اول عیدت مبارک و روزت مبارک.
دوم چرا فکر می کنی خواننده حق اضافه ای بر گردنت داره؟ من فکر می کنم که اگر حقی این وسط باشه بیشتر حق نویسنده است بر خواننده. من خواننده اول از مطلب تو خوشم میاد بعد نظر میدم. پس این به اون در. دیگه این وسط حقی اضافه نمی مونه که رویش دست بگذارم. چرا بی خودی خودت را زیر دین می دونی؟
45. ناهید در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۲
این روزها یه غمی تو دلمونه یه آشفتگی در ذهن و یه بغض تو گلو !
ولی سعی میکنیم با دستامون دست بزنیم و با لبامون لبخند ! چه فایده ؟
چونکه نه دست زدنمون صدایی داره و نه لبخندمون احساسی !
46. CEO در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۷
جناب مهندس، من یک مشکل فنی دارم وقتی وبلاگم را آپ می کنم نامش در فهرست به روز شده های بلاگفا نمی اید. از ابتدا اینطور بوده. البته در گوگل ثبت شده و آدرس می دهد. لطفا می توانید با توجه به خبرگی تان راهنمایی بفرمایید. با تشکر.
حقیقتاً در این مورد از کمترین میزان خبرگی برخوردارم، عذر میخوام!
47. CEO در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۰
جناب مهندس، من یک مشکل فنی دارم وقتی وبلاگم را آپ می کنم نامش در فهرست به روز شده های بلاگفا نمی اید. از ابتدا اینطور بوده. البته در گوگل ثبت شده و آدرس می دهد. لطفا می توانید با توجه به خبرگی تان راهنمایی بفرمایید. با تشکر.
48. گیلاس در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۶
موسیو وقتی این پستت رو میخوندم ارزش کار طنز نویسای دوران جنگ یا دوران انقلاب یا کلا هر زمانی که دل آدم ها شاد نبوده، برام هزار برابر شد!..این خیلی هنره که آدم دل خودش شاد نباشه ولی بتونه جوری بنویسه که دل دیگران رو شاد کنه!…منتظر فعالیت دوباره و شاید بیش فعالی قلم قوی طنز نویسی ات و خنده هایی که روی لب خواننده هات میاد هستم!…کم پیش میاد کامنت بذارم ولی همیشه از همون قدیم ها تا الان میخونمت!!
49. پریا در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۳
و ۵۱امین کامنت هم برای من!
اومدم بالای صفحه
یکی از دوستان، حواسش نبود که تأیید کامنتها رو برداشتهام! کامنتی گذاشت و بعداً خواست که حذفش کنم … و حالا اومدی پایینهای صفحه!
50. علی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۶
سلام
موسیو خیلی مخلصیم
راست میگی خیلی ها حال نوشتن ندارن
منم که پیشم شروع شد دیگه وقت ندارم بیام ولی هر موقع اومدم سعی میکنم سر بزنم
فعلا خداحافظ
51. مهرنوش در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۹
سلام موسیو جان!
صبح فرصت نشد که پستتو بخونم و نظر بذارم!
می خواستم بگم من که اصلا” از پست های تکراریت خسته نشدم فقط ببخشید که نظرم نمی یومد(یعنی چیزی به ذهنم مبارکم نمی رسید که اینجا بنویسم)!
یه چیزی که خیلی واسم جالب بود اینه که من پستهای خودمو بعد از دو روز یادم میره و نمی دونم چی نوشته بودم ولی پست های تو رو تا چند خطشو می خوندم سریع می تونستم پیش بینی کنم که خط دوم چی نوشته بودی و خط چهارم و خط هفتم و …الی آخر!با این حال هر دفعه تا آخرشو می خوندم و هیچ وقت خسته نشدم.
حتی گاهی هم که طنزت نمی یاد بازم نوشته هات به دل می شینه.
نکته آخر:از بس عادت کردم نظرمو بعد از تایید ببینم حالا یه جوری ام
52. خانوم اسمارتیز در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۰
عـالـی بود موسیو.
اینـم بگم که شما ارزشتون بیشتر از اینهاس که بخوایـم تنهاتون بذاریم.
تموم مدتـی که داشتم میخوندم پست رو؛ اشک تو چمام جمـع شده بود!
53. ت ت در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۹
می دونین … همه چی خیلی زود عادی می شه … مخصوصا” وقتی خودت و دلت هر دو جوون باشین …
زندگی رو زیاد نباید سخت گرفت …
54. سحر در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۷
درود بر موسیو گلابی
روز مرد مبارک موسیو گلابی

راستی
امیدوارم یه روزی بابای خوبی برای بچه هات بشی
55. مزخرف نویس در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۹
چند روز پیش تویه وبلاگم نوشته بودم درباره ایمیلم به آقای فرهاد جعفری نویسنده کتاب ” کافه پیانو ” و همین طور جواب ایشون رو هم گذاشتم بودم اونجا…
اینبار در وب سایت خوده آقای جعفری متن کامل ایمیلم من رو هم در نوشته هاشون منتقل کردن …
اگه دوست داشتین از طریق لینک زیر میتونید برید و بخونید …
http://www.goftamgoft.com/note.php?item_id=574
56. تهمتن در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۹
درود بر عمو گلابی!
میخوام بگم همون آقاه که از ساسی مانکنم کمتره میگفت “خفته اند این مهربان همسایگانم شام در بستر. صبح از من مانده بر جای مشت خاکستر”
نمیدونم درباره الی رو دیدی یا نه ولی تا وقتی جامعه ما اینجوری رزم مشترکی پا نخواهد گرفت و همه چیز به موج های بیهدف و شاید مخرب تبدیل میشه
57. غضنفر در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۷
چرا گریه؟ در مقابل کسانی که با انسان بودن بیگانه اند!!!!!!!!!!!!
واگر خفه ام کنند
سازش نخواهم کرد
و حقیقت را قربانی مصلحت نمی کنم
و اما آن قوم – اگرموفق شدند ومرا بر دار کشند
ویا همچون عین القضات شمع آجین کنند
ویا مانند ژور دانو در آتشم بسوزانند
حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت
58. Nazy cdeb در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۶
سلام موسیو گلابی
یه دنیا ممنون
59. Nazy cdeb در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۷
می خواهم بدانم
منتظرم خواهی ماند؟؟
تا زمانی که دیگر مرزی نیاشد؟؟
هیچ مرزی….
60. مهشید در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۹
موسیو گلابی عزیز… تو مردانگی ات را ثابت کرده ای. همینطور انسان بودنت را. شعار نمی دهم. توی این چند ماه به اندازه ی کافی همه مان تو را شناخته ایم. به جرات می گویم که مثل تو کم است در میان وبلاگ نویس ها. من خواننده می توانم صداقت را از دروغ و خوبی را از بدی تشخیص بدهم. تو وظیفه ای در قبال ما نداری. بیشتر از هر چیز به فکر خودت و روحیه ات باش همانطور که همه ی ما اینگونه ایم.. زیباترین پست تو از نظر من وشاید خیلی های دیگر همانی بود که اشک را به چشمانمان آورد وقتی از اشک های خودت و مادرت نوشتی. روزهای سختی ست دوست خوب. کسی از تو انتظار طنز نوشتن را ندارد. آزاد باش.
61. مامادو در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۰
62. 21 در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۶
از چندتا پست قبلیت لبخندکی زدم اما حقیقتا هیچکدوم اندازه این یکی خوشحالم نکرد هرچند تو چهرم پیدا نیست.خوشحال نه از اینکه تو و همه اونایی که اسمشونو بردی و در کل ما ناراحتیم،خوشحال از اینکه باهم ناراحتیم.نمیتونم ببینم هنوز ۱ماه نگذشته،فراموشمون بشه که چی شده و کی خورده و کی مرده پس خوشحالم که اشکهارو میبینم و آههارو میشنوم.
امیدوارم منظورمو رسونده باشم.
63. بهار(آبی احساس...) در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۳
سلام
من که بازم اون پست های تکراری رو خوندم بدون اخم
فقط هنوز شاکیم از اینکه پروفایلت رو برداشتی
64. سارا کوانتومی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۴
امیدوارم به زودی روزی برسه که دوباره شاد باشیم.
65. شادی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۱
سلام موسیو.من خواننده قدیمی خاموش هستم.پست های تکراری رو بازم خوندم و لذت بردم.ولی خوشحالم که تموم شد و باز میشه پست جدید ازت بخونیم.در مورد این حال و اوضاع هم ,درسته که خیلی سخته ولی ما نسل سختی کشیده ای هستیم.از پسش بر میایم و درد مشترکمون رو درمان میکنیم.(شاعر میگه آری شود ولی به خون جگر شود)من مطمئنم
66. فعلا اسم ندارم! در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۵
سلام گلابی عزیز
خیلی وقت نیست که مشتری نوشته هات شدم. خیال می کردم از اون دسته آدمایی که توانایی گفتن یک جمله بدون مسخره بازی رو ندارن! البته ببخشیدا!! خیالی بیش نبود!
خواستم بگم سوالی که برات مطرح شده “مگر نه اینکه همه همراهند؟ مگر دردمان مشترک نیست؟” مدتهاست(یعنی خیلی قبل تر از حوادث اخیر) که ذهن من رو مشغول کرده. جواب خیلی ساده ای که تقریبا با شکنجه این انتخابات به من داد این بود که “ما” “همه” نیستیم! تلخه ولی تو و امثال تو می تونید تغییرش بدید و این “ما” رو گسترده تر کنید. نه؟
67. نسرین در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۸
و این تلخ تر از گریه ی من به من نیست به ما است !
به قول زیگزاگ یه آدم شاد بهتر میتونه کمک کنه تا یه غمگین … منم باهات موافقم .
68. ترگل در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۰
اتفاقاً من جدیداً از مطالبی که با حال و هوای این روزا مطابقت داره بیشتر خوشم میاد هرچند که خودم هم دیگه از این روزا نمینویسم اما نمیتونم فراموش کنم نمیخوام هم فراموش کنم
69. دریا(کافهء زیر دریا) در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۵
یکی از خصوصیات آدمها فراموشکار بودن هست.فکر میکنم این یه نعمت بزرگه،چون اگر انسان نمیتونست فراموش کنه،زندگی با اینهمه سختی و غم و مشکلات غیر قابل تحمل میشد.انسان مرگ عزیزترین کسانش رو هم فراموش میکنه و من از این بابت از خدا سپاسگزارم.اما دربارهء این غم…دلم نمیخواد هیچوقت فراموش کنم کسایی رو که اونقدر شجاعانه جلو رفتن و حتی جونشون رو از دست دادن.امیدوارم همیشه به یادشون داشته باشم.
70. et در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۱
قربون ادبت!
میگن تحمل درد مشترک آسونتره.حتی اگه نمی تونی طنز بنویسی، همین که میای اینجا و از احساساتی که الان همه ما توش مشترکیم حرف میزنی به من یکی که خیلی کمک میکنه تو تحمل این درد مشترک! حس میکنم تنها نیستم و کسی با من درد دل میکنه و من هم با او.هم یه جور تخلیه روانیه و هم اینکه حداقل واسه چند دقیقه حواستو از این دنیای بی پدر و مادر واقعی پرت میکنه.من به سهم خودم ازت ممنونم.بیشتر به خاطر مرمت.
71. صابر در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۲
72. زهرا در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۸
سلام آقای گلابی
بسیاری از مطالب شما را می خونم
و گاهی نظری
خوشحالم که این پست رو گذاشتید چون جند مدت پیش یه پستی گذاشته بودین که به خوانندگانتون چندتایی تذکر داده بودید…. خیلی زیبا نوشته بودی ولی
یه جورایی دلم واسه خوانندگانتون سوخت
اما با این جبران کردین
شاد باشید و پاینده
البته اون پست رو با نیت خیر و خطاب به خوانندهنماها نوشته بودم!
73. ساقی سیمین ساق در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۰
میخوای اشک منو در بیاری؟ها؟ها؟ها؟
در اومد
دیوونه
گلابی دیونه
74. shirin در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۰
bazgashte mojaddadetoono tabrik migam
khodavakili poste tekrari khoondan bad dardiye chon be ezaye har foshi ke be nevisande midadam yeki ham nesare khodam mikonam ke khob lamassab nakhoonesh!
ozrkhahitan maghbool oftad va halaletan kardim :D
75. صبا در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۲
چندین و چند دفعه است که پست های تکراری وبلاگتو می خونم اما هنوزم برام جالبه .شاد باشی
76. دینا در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۳
سلام. موندن تو این باتلاقی که برامون ساختن دقیقا خوشایند اونهاست. ما بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم. ما همیشه هستیم و بعضی ها ۴ سال دیگه اونجایی که الان هستند دیگه نیستند. شما که پرسپولیسی هستی یادت رفته که تو اوج نا امیدی به اوج خوشحالی رسیدیم؟! ما دوباره خوشحال خواهیم شد… یادت که نرفته تو دو تا جام حذفی جلوی اون همه تماشاگر باختیم. تحقیر شدیم. اما دو سال بعدش له شون کردیم :دی
77. میزان در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۵
شاد باشید و شادمانمان کنید. طلب حلالیت را بگذارد برای دیگرانی که فعلا به روی خودشان نیاورده اند. این عید بر شما مهنا باد
78. سالی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۱
79. فاطمه در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۳۵
نمی دونم چرا…ولی دیگه خیلی وقته که وقتی میام تو بلاگت دنبال متنای طنزت نیستم…حتی این چند تا پستای تکراری ای هم که گذاشتی رو هم با اینکه دوباره خوندم ولی خنده ام نگرفت…بین همه شون فقط “آمریکا ما زنیم، تو دهنت میزنیم!” رو دوست داشتم…چون این پست دقیقا اولین پستی بود که ازت خوندم و از اون به بعد شدم خواننده ی وبلاگت…
نمی دونم الان تو وبلاگت دنبال چی می گردم…ولی حس می کنم خیلی دیگه نامردیه اگه بخوام بیام به بهانه ی یه پست طنز که شادم کنه…
چند وقته دیگه دلم نمیاد از این فضای خاکستری بیام بیرون و شاد باشم…دیگه تا این حدم نمی تونم چشمامو ببندم…
80. ژاله در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۶
سلام.حالت چطوره؟ چیزی نشده موسیوی عزیز. اتفاقی پیش نیومده…فقط خسته شدم. دلم گرفته..چقدر عمر شادی هامون کوتاه بود…

ولادت امام علی و روز پدر رو هم تبریک میگم.
شاد باشی.
81. رضا 206 در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۵۸
من هنوز می خواستم بگویم چقدر تند آپ می کنید
82. نانی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۱
سلام گلابی جون….من یکی که بخشیدمت .ولی خدایی خیلی ناراحت بودم از دستت دقیقا ۱۲ ساعت.حتی شبش خواب بد دیدم …خواب دیدم یه گلابی داره بهم حمله می کنه
راستش فهمیدیم که سکوت زیبا ترین حرفهاست.من بعد دوباره سکوت می کنیم
83. هویج سبز در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۹
امیدوارم روزی برسه که هممون بدون دغدغه بدون اسم مستعار راحت بتونیم انتقاد بکنیم طنز بنویسیم حرف بزنیم.
البته همه طنز وبلاگی به اسم مستعارشه! ولی به امید اون روز که خنده بی پروا روی لبهامون بشینه!
84. الهام در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۷
مراجعه شود به وبلاگ خودم!
85. متین در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۰
هر چی آروزی خوبه مال تو
هر چی بدبختی تو وبلاگته مال من
از صبح تا حالا هر کاری میکنم باز نمیشه این جا . البته الان باز شد ! چی کار کردی ؟!
86. پریا در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۰
پس صبر میکنم تا کامنت ۱۰۱ که دوباره برم بالا
اهل خالی کردن میدون نیستم اساسا!!
87. نیلوفر در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۸
سلام
اتفاقا مطالبت برای بعضی ها مثل من که تازه با وبت اشنا شدن خیلی هم جالبه
البته فکر میکنم اگه دفه دوم هم بخونم جالب باشه
88. papary در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۷
میدونی! همه ماها روزهای سختی رو، هر کدوممون به نوبه خودمون پشت سر گذاشتیم. بد خلقی تنها خاص تو نبود. هممون این بد خلقی و کم حوصلگی رو داشتیم و شایدم داریم الان. اما مهم اینه که تونستیم همدیگرو درک کنیم و متوجه باشیم که تو شرایط خاص هستیم. همین درک متقابل هست که میتونه آدمهارو بهم نزدیک کنه، چه تو دنیای واقعی، چه تو دنیای مجازی.
89. م در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۹
کاش الان با دل شاد از خواننده خاموش شدن در می امدم و همه با هم میخندیدیم،می گویند میگذرد،نمی دانم غم از دست دادن و فراموش کردن دوستانم خوب است یا بد؟زخم کهنه ای که از تیر ۷۸ در قلب ماست ، اتش امیدی که اب یاس روی ان ریخته اند.به هر حال خوشحالم که می خوانمت و به عنوان خواننده میفهممت و ممنونم که کسی جایی مخاطبانش را حساب میکند
90. روشنک شهبازی در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۴
موسیو چند روزی بود شدیدا” دلم می خواست سر به تن شما نباشه !
شما بداخلاق شدی و ما بد اخلاق تر .
دوست مامان دیروز بهم گفت هاپو قهوه ای !
وجه تسمیه رو نفهمیدم اما باعث شد بفهمم چقدر این چند وقت بدخلق و افسرده شدم . شایدم سرخورده که نهایتا” همه اینها منجر میشه به سگ بازی !
امیدوارم بتونیم بیش از این خودمونو نبازیم
91. متین در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۰
آرزو البته
92. شلخته خانم در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۵
تور روخدا بیاین فراموش کنیم….خسته شدم بس که این مدت خبرای تلخ شنیدم..خسته شدم بس که ….
93. ××× در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۰
من بهت غر زدم چقدر تند تند آپ می کنی نمی دونستم پخش مجدده!!
بنظر من مسئولیت طنز نویسا تو ایام غم و اندوه سنگین تره… یعنی شماها این ایام مثل پزشک اورژانس می مونین .
پس مهم اینه که این جور وقتا کنار نکشی… و فراموش کنی که خودتم جزو کسایی هستی که به کمک احتیاج داری .
94. lilipop در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۴
95. بهار در ۱۵ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۹
اگرازپایان گرفتن غمهایت ناامیدشده ای،بخاطربیاورکه:
زیباترین صبحی راکه تابحال تجربه کرده ای،مدیون صبرت دربرابرسیاهترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمیدید.
نمیدونم ازکیه،ولی هروقت خیلی خراب احوالم اینوزمزمه میکنم تاحالم بهتربشه.
روزت مبارک پسرخوب
96. شیوا در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۶
منم خواننده ی خاموشم

97. عسل در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۷
دلم برای اون موسیو سرزنده و شاد تنگ شده …
منتظرم برای یه نوشته توپ جدید :)
هر چند با همین تکراریهاش هم کلی شادمون میکنی
خیر ببینی پسرم … اجرت با امام زمان !
98. azamusic در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۰
ترسو.
شاید هم کمی حق داشته باشی. ولی تو دیگه خیلی ترسو هستی. ترسو.
99. نسترن در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۲
100. لیلا در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۸
توی این پستتان آرام ومظلومید… احترام به مخاطبتان قابل احترام است.متشکرم
101. سمانه در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۸
سلام/اصلا چه اصراریه که شاد بنویسید.همین غمگین بنویسید خیلی ام بهتره.چرا باید تظاهر کنیم
خوب بابا غمگینیم دل ودماغ نداریم بی حوصله ایم مگه چیه؟؟؟
102. سلام تنهایی(بهار) در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۱
بارها پستت رو خوندم و مدتی به مونیتور زل زدم خواستم چیزی بنویسم ولی انگار ذهنم یخ زده به دلیل مشکلاتی که این چند وقته برام پیش اومده ذهنم پر از خالیه
منو ببخش که این بارنتونستم برات کامنت با ربطی بذارم ….
برام دعا کن ….
موفق باشی..
103. سمیه در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۴۲
دیدم همه خواننده خاموش ها نظر دادن گفتم منم به عنوان خواننده جیغ جیغوت بیام و بگم تو کلا دست خودت نیست کارت درسته موسیو خان
104. غـم پنبـه ای در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۴۴
مـنم دلم برای حال و هوای قبلی وبلاگستـان خیلی تنگ شـده ….
با تموم مشکلات باز میشـد خندید و حرف زد و همه چیـز رو به یه جای دیگه دایورت کرد … ولی الان ؟!! ….
لازم به گفتـن نیست ………… همون یه ذره حس رو هم ازمون گرفـتن ….
وقتـی پست های قبلت رو گذاشتی لحظه لحظه ی چندماه پیش جلوی چشام اومد ….
برای بار دوم هم لحـن و طرز گفتارت مثله همیشه شیـرینــ ٍ گلابی عـزیزم….
راستی ….. !
مهــم نیست که هنـوز پـدر نشـدی ….
ولی بـرای مادام کــلی مـَـردی !!!
هی مــرد ! روزت مبارک !
105. خانوم جیغ! در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۷
می گذرد این روزها اما دلم می خواهد اگر اینهمه سخت گذشت نوری باشد آن انتها که دلمان خوش باشد به آن!
ستاره ای فقط
نه حتی خورشید!
106. سما در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۱۳
هر چه از دوست رسد نکوست
107. Slim shady در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۳۶
Salam. kheyli ba harfat ehsase nazdiki mikonam. fek mikonam adame khubi hasti.sadeghane daram minevisam. chand vaghtie web et o mikhunam.. dusdaram. ham webro va ham khodeto.
108. آرش در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۰۶
سلام موسیو ی گل

این روزا هوا هم مث هوای دل ما گرفته و کدر شده
من دلم آسمون صاف و خورشید درخشان رو میخواد
ضمنا پیشگویان اعلام کردند :ناپدیدی شدن خورشید در ایران نشان فاجعه میباشد
109. آرش در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۰۸
ناپدیدی=ناپدید
110. م.پارسا(4ساله از تهران) در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۹
سلام عمو گلابی
من نمی دونم چرا خیلی از شما بزرگترها این روزها تو لک رفتین .به نظر من باید کلی هم خوشحال باشیم. خدارو شکر که با یه امتحان کوچولو مردها رو از نامردها جدا کرد.خدارو شکر که چند نسل بعد نوه هامون با دید حقارت آمیز به این روزها و مردمش نگاه نمی کنن.موسیو گلابی های این روزگار، همیشه تو تاریخ ثبت شدن ،کسانی که زیر حرف زور و تزویر نرفتن.شادباش که لطف خدا شامل حالت شده .چون خدا خودش میگه: من می دونم چه کسانی رو هدایت کنم و چه کسانی رو هدایت نکنم. اینکه خدا حال کرده موسیو گلابی ها و ویولت ها و آنی ها و رها ها و نارنج و ترنجها و اسپایدرمردها و رویاها و….هدایت کنه شادی نداره؟
111. بهار مهرگان در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۴
نیست میدونم نظرم نیاز به تایید نداره هول کردم ! اما به هر حال بگم که من که حلالت نمی کنم چون جواب یک کامنت مهم منو ندادی !!
معذرت میخوام اما اون کامنتی که میگی رو یادم نمیاد … میشه دوباره برام بذاری؟!
112. نارسیس در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۰
نکن برادر این کارو…الان آسیه میاد ها.البته اگه تا حالا نیومده باشه
113. هاله در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۷
دلم می سوزه واسه خودمون که چطور همین شادیهای کوچیکمون رو هم درو می کنن
114. لیلا در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۳
خنده…. دلم واسه یه خنده واقعی تنگ شده. این که با دوستام بشینم هی بگیم و بخندیم و وسط خنده هام یادم نیفته که چه عکس ها و فیلم هایی دیدم.
115. کلارا در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۴
116. ! نـــــد ! در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۷
امیدوارم که همیشه شاد باشی و بتونی شاد بنویسی … همیشه … همیشه …
117. لیلا در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۱
سلام
مدت زیادی است که وبلاگتون رو می خونم اما اولین باره که نظر میذارم
خیلی خوب می نویسید جناب موسیو ….
مرسی
118. شبح خوشحال در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۲
مرسی.
119. شادی در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۴
موسیو نمیدونم با وبلاگ اتاق تمام فلزی ,آشنا هستی یا نه؟اگه هستی که هیچ ولی اگه نیستی آدرسش رو میزارم یه سر بزن.من خودم مشتریش هستم گفتم شاید شما هم خوشت بیاد.http://aminfouladi.blogfa.com,آمیدوارم پیشنهادم فضولی بیجا نباشه.
120. مریم در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۹
121. الی در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۷
:(
122. ندا در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۲
اتفاقا طنز تلخ خیلی ملموس تره چون اصلا دلیل به وجود امدن طنز همینه.
ولی اگه با نوشته هات جای غم به دوستات روحیه بدی کمک بیشتری بهش میکنی.البته اصلا به من چه اونم یه سوال دیگه اس.
123. شب زنده دار در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۰
تمام این چند ماهتو توی یک روز خوندم
الان یه مقدار کلیدم نظراتمو میگم بعد ان شاءا…
124. وبگرد در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۵
خیلی وقت بود دیگه حس و حال وب خوندن هم نداشتم حالا چه برسه تو وبم مطلب بنویسم.
کاش همه مسه تو لارج بودن موسیو جان
ولی بازم تا این حد هم غنیمته. آخه تا حالا مردم فک میکرن با یه خوبی مطلق طرفن اما حالا میدونن که دیگه طرفشون معصوم نیس حالا میدونن که اگه یه سیلس هم بخورن اشکال نداره ………..
125. رز صورتی در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۱
سلام.
فقط به خاطر اینکه حلالم کردی! و حلالیت طلبیدی…
گفتم یه کوچولو ستاره مو روشن کنم!!!
شاد شاد شاد باشید
126. عماد در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۳
چند وقتیست ریدری میخونمت. از اونجایی که بعد از انتخابات تا حدود زیادی با نوشته هات موافق نبودم و بعد هم که تکراری می نوشتی حلالت نمی کنم.
127. تهمتن در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۱
درود

از خودم خجالت میکشم که اینو دارم مینویسم گلابی ولی مهمه:
طرح دو فوریتی جرایم اسلامی مبنی بر ملهد و مفسد فی الارض شناخته شدن وبلاگرهای که به مقدسات توهین میکنند و ترویج اندیشه لیبرال میکنند و به ملتهب کردن جامعه دامن میزنند تصویب شده و مجازاتش اعدام هست
خب من کدوم یکی از اینا هستم؟! اتفاقاً منم موافقم با طرح جرم علیه کسانی که به التهاب جامعه دامن میزنند و مفسد فی الارض هستند … اینکه خیلی خوبه!
فقط اگه اینطوری که تو گفتی مجازاتش اعدام باشه، یه مقدار سنگینه به نظرم!
128. علی در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۲
سلام
موسیوجان به علت تعطیلی مدارسباز مزاحم اوقات شریفت شدم عزیزم
نمیدونم چرا اینقدر شماونوشته هاتو دوست دارم
میخواستم توی یه کار جسورانه به یهصاحبه دعوتت کنم اما دیدم وقت
سوال طرح کردن ندارم
یهو امروز از تو لینکات رفتم تو وبلاگزیگزاگدیدم یه بازی جدید رودعوت شده وهرکی دوست داره رو دعوت کرده
تقریبا یه مصاحبه است(شاید برا شما سوالاش افت داشته باشه)اما اگر شما هم شرکت کنی به نظرم خیلی جالب میشه
همینجا رسما شما رو دعوت می کنم(شرکت الزامی نیست)
یه دنیا و بیشتر موفقیت برات ارزو مندم
129. رویا در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۷
kheili ghashang bod mesle hamishe,golabi man emshab ye amale kheili kheili hasas daram baram doa mikoni?momkene dige barnagardam albate omidvaram intori nashe beharhal kheili be doaye hamaton niaz daram.ta ba’d
130. شادی در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۲
سلام


من تازه با وبلاگت آشنا شدم کار خوبی کردی مطالب قبلتو گذاشتی
باعث شد بیشتر بشناسمت
قشنگه
منم می نویسم بهم سر بزنی خوشحال میشم
131. افشین در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۱
گلابی جان اولین باره که نظر میدم . یعنی چون تعداد نظراتت بالاست میگفتم خونده نمیشه . به هر حال اومدم بهت بگم ممنون که حضور خوانندگان خاموشت مثل ما را خوب حس میکنی .
خوشحالم تمام آدمای هنرمند عقیده های دوست داشتنی دارن .
132. زیزیلی در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۲
موسیوی عزیز
می دونی وقتی یاد اون چهارشنبه قبل ۲۳ مرداد می افتم باورم نمی شه که کمتر از یکماه ازش گذشته. با چه شور و شوق و با چه امیدی دست در دست دوستانی که نمی شناختیمشون یار دبستانی خوندیم و کلاغ پر بازی کردیم و . . .
تو ازدحام ازادی خواهرم در گوش من می گفت دقت کردی مردم چقدر این روزها مهربون شدن.امروز این خاطره انگار در سالهای دور بوده و غباری ضخیم روش رو پوشونده.
حیف واقعا حیف!
من بعنوان یکی از خوانندگان وبلاگت میگم که ازت توقع ندارم طنز بنویسی چون من هم دیگه با خوندن مطلب طنز خنده ام نمی گیره.
تمام این اتفاق ها از همون چهارشنبه تا امروز مهمترین دستاوردی که برای من داشت این بود که مردم کشورم رو جور دیگه ای شناختم.
حالا دیگه همشون رو دوست دارم (البته همه خس و خاشاک هاشو). دیگه می دونم که اونا با اون ادمای بی فرهنگ، نامرد و بی شخصیتی که قبل از این تو تصورم ازشون ساخته بودن خیلی خیلی فرق می کنن. درسته که شاید هیچ کدوم هیچوقت همدیگه رو ندیدم و نبینیم.
من تو این چند روز به این جمله “همراه شو عزیز، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود” ایمان آوردم و با تمام وجودم حسش می کنم. امیدوارم این درد مشترک با یکی شدن ما درمان بشه.


133. سمیه-روزها در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۴
مرسی موسیو!همیشه به خواننده های خاموش و روشنت محبت داری!

گرچه کمی ازت دلگیر شدم و شاید تو بیشتر از من!اما به هر حال من رو ببخش!مثل همیشه عالی و بی نظیر بود!حتماَ موفق هستی و برات آرزوی موفقیت بیشتر دارم!
البته شاید اشکال از منت بوده که یک مقدار زود رنج تشریف دارم متاسفانه!
134. سمیه-روزها در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۵
منظورم من بود و نه منت!!!
باز هم ممنون.
135. نازی در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۰
akheiiiiiiiiiii
136. نازی در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۲
غمتو نبینیم دادا گلابی
137. تارا میرکا در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۳
پست غمگینی بود… خیلی غمگین موسیو…
همین
138. عسل در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۷
منم به عنوان یه خواننده خاموش حلالت میکنم
خوشحالم که دوباره مینویسی
139. سهم کوچکی از دنیا در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۲
سلام
من به تازگی خواننده وبلاگ شما شدم . قلم قشنگی دارید .با اجازه لینک شما رو هم گذاشتم توی وبلاگم .
موفق باشید
140. فاطمه در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۹
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت / عیسی دمی کجاست که احیای ما کند
141. آرام در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۹
سلام آقای گلابی.


معلومه خیلی از نظرات رو سانسور می کردین که این پست تعداد کامنت هاش اینقدر زیاده…
وقت کردین به منم سری بزنین!
من هیچ کامنتی رو حذف نمیکنم. اگر بخوام کامنتی رو تأیید نکنم، به جای متن اون کامنت سه تا نقطه میذارم که کامنتگذار متوجه بشه حرفاش رسیده اما تأیید نکردم …
و این خیلی طبیعیه که وقتی که یک پست زمان بیشتری میمونه، کامنتهای بیشتری هم داره! اگه نگاهی به تاریخها و ساعتهای پستهای این وبلاگ بندازین، حتماً متوجه علت بیشتر بودن نظرات این پستم میشین …
142. شب نویس در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۸
این حرفا رو بالاخره باید یکی می گفت. و این که حتی این روزا هم با همه تلخی ، شیرینی با هم بودن و با هم تحمل کردن رو داشت.
143. هویج سبز در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۵
سلام موسیو! ترگل گفته بود که خیلی از روی موسیو گلابی تقلید کرده بودی! خواستم اینجا هم توضیح بدم: اولین و بزرگترین دلیلم هم پستها و ادبیات تو بود!
دوما اینکه: بالاخره آدرسهای شبیه بیننده جذب میکنند! که این یکی نامردیه!
سوما اینکه: میخواستم با آدرس وبلاگم ادای دین کرده باشم! بد کردم؟
144. آرام در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۱
بله
دیگه بعد از این همه مدت که خواننده وبلاگتون بودم با این اخلاقتون آشنا شدم که هیچ نظری رو حذف نمی کنید،مزاح کردم…
هدف کمی حرص دادن شما بود
کم حرص نخوردم تو این وبلاگ…
145. مزخرف نویس در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۴۴
من واقعا از شما تشکر میکنم که بنده رو ..م مبارک هم بحساب نیاوردید…و نتنها جواب نظرمو و درخواستمو ندادید بلکه تاییدش هم نکردید.
…
خیلی سخته توضیح چگونگیه قرار گرفتن پیوندها بر اساس به روز رسانی اونها…
خُب داداش میگفتی نمیخوام توضیح بدم…والا
تا اونجایی که یادمه به تمام کسانی که سؤالی در این زمینه داشتند جواب دادم و حتی در چند مورد، خودم به شخصه وارد عمل شدم و پیوندهاشون رو درست کردم!
فکر میکنم اگر با چشمهای باز و دقت بیشتری به بخش نظراتم نگاه کنین جوابتون رو پیدا میکنین! فقط خواهشی که ازتون دارم اینه که مشکل دقت کم یا چشمهای بستهتون رو به بخش نظرات وبلاگ من نسبت ندین … والا!
146. ماهور در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۴
پنجشنبه ۱۸ تیر ساعت ۴ بعد از ظهر راهپیمایی سراسری در ایران.برای آگاهی از مسیر های راه پیمایی در شهر های مختلف به http://www.mahid.wwordpress.com مراجعه کنید.چنانچه امکان شرکت در راه پیمایی ندارید روز ۱۸ تیر ساعت ۵ از بعد از ظهر بادکنک های سبز خود را ازپنجره ها رها کنید.
زنده باد اصلاحات………………
زنده باد آزادی…………………
147. دلا در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۰۳
مهربان گلابی… سخته گذروندن این روزها با لبخند…
148. میثم اللهداد در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۶
من درد مشترکم. مرا فریاد کن.
با دل خون طنز مینویسیم. ولی برای ادامهی راه نیاز به نفس کشیدن داریم.
149. ژول در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۵
آنچه از دل برآید به دل نشیند

بسیار بسیار ارادتمندیم موسیو
150. هرا در ۱۷ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۹
راست میگی…. من یادم رفته که نویسنده بزرگم به قسمت ششم رسیده و باید بنویسمش… شعرهایم.. شیطنتهایم با خانم شهرزاد و … همه چیز یادم رفته
151. بیتا در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۵
ما طرفدارای همیشگی موسیو گلابی هیچ وقت از دستش ناراحت نمیشیم!
من از بعد از انتخابات به اینترنت دسترسی نداشتم ولی از طریق تلفن یکی از دوستانم تمام پستهاتونو برام میخوند!
التماس دعا.بیتا
152. بیتا در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۰
ما سر بند سبز داشتیم اما گاه زبانمان به دلایلی رو به سرخی میرفت(در مقابل دشمنی کهبه دنبال بهانه میگشت) که باعث برباد رفتن سر سبزمان نیزشد!
اما من و دست کم خیلی از مغمومان امیدواریم که ثمره ی خون عزیزان و شهیدانمان سرزمینمان را گلستان خواهد کرد!
و من این را محال نمیدانم!
موسیو اگر امثال شما هم رنگ نا امیدی به وبلاگشان بدهند به شمار شهیدان اضافه خواهد شد!
پس:بنویس,بنویس,بنویس…..
تا از شادی پر گیریم که رسیم به فلک!
و دردهایمان تسکین یابد!
التماس دعا-بیتا
153. سمیرا در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۶
سلام موسیو وبلاگ شب گیر باز نمی شه آیا فیلتر شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
154. جودی ابوت در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۲
بعد از سه روز سلام
آزمایش می کنیم
۱
۲
۳
ازمایش می کنیم
۳
۲
۱
155. بنفشه در ۱۸ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۳
سلام
موفق باشی
156. دختر نارنج و ترنج در ۱۹ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۰
سلام موسیو
دیشب خوندن این متنت باعث شد که سعی کنم مطلب با روحیه تری بگذارم، نمی دونم تا چه حد موفق بودم. یادم نمی ره که همه شما دوستان چقدر با من مهربون بودید و هستید، سعی می کنم همون ترنج باشم که بودم.. شاید هم با روحیه تر. بازم ممنونم ازت به خاطر همه محبت هات…….
157. نارگل در ۲۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۱
همه ما روزهای سختی رو گذروندیم نه خیلی از ما. هر کسی به نوعی. بدترینش اینه که تا قبل از این جریان عدم امنیت رو به این شکل گسترده تجربه نکرده بودیم. و باز بدتر اینکه تا قبل از این همه با هم هموطن و دوست بودیم و حالا یه عده یه دفه تغییر شخصیت و تغییر ماهیت دادن. یه دفه راهشونو از بقیه جدا کردن. یه دفه احساس کردن خبریه و عقلشون بیشتر از بقیه کار می کنه و درکشون صحیح تره و دلشون بیشتر برای وطن می تپه. بدتر بدترش اینه که خیلی ها یهو جوگیر شدن. کارایی کردن که نباید. هر کسی به نوعی.
158. فروغ در ۲۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۱
می دونم دیر اومدم اما ممنونم که حرف دل تقریبا همه رو زدی…
الهی هر چی از خدا می خوای بهترشو بهت بده