گل بیخار خداست!
این پست را در مورد افتخاراتم نوشته بودم اما در زندگی همهمان مواردیست که در مقاطع زمانی مختلف مایهی خجالت، سرافکندگی یا آبروریزی بوده یا هستند! بد ندیدم لیستی هم از آنها بنویسم برای دوستانی که من را یک خودشیفتهی تمام عیار دانستهاند، بالاخره آنها هم دل دارند!
موارد حیوانی:
۱٫ تا هفت هشت سالگی قورباغه و لاکپشت را با هم اشتباه میگرفتم!
۲٫ تا زمانی که مدرسه نرفته بودم به گوساله میگفتم بچه گاو یا گاو کوچولو!
۳٫ هیچوقت نفهمیدم مرغها چگونه باردار میشوند! (لطفاً در کامنتهایتان این موضوع را برایم روشن کنید چون سالهاست در خماری به سر میبرم!)
موارد رفاقتی:
۴٫ تمام دوستان واقعیام بدون استثنا از من بزرگترند!
۵٫ یکی از صمیمیترین دوستانم در دانشگاه آنقدر مشروط شد که اخراجش کردند! فکر کنم ظرف ۱۰ ترم، روی هم رفته ۷۰ واحد هم پاس نکرد!
۶٫ در دانشگاه دوستی داشتم که وقتی دختری را در خیابان میدید خیلی حرفهای زشتی میزد که البته به نظر خودش حرفهای بامزهای بودند! خدا را شکر ارتباطم با او به طور کامل قطع شده!
۷٫ خانهی بغلی دانشکدهمان چیز بود! (چی میگن؟! چیزه … چه جوری بگم؟) خانمهای بد میرفتند آنجا کارهای بدی انجام میدادند! سرافکندگیاش آنجاست که رئیس تشکیلاتشان پیرزنی بود حدوداً هشتاد ساله و من را خیلی دوست داشت!
۸٫ دوست پسر احمدینژاد دوست و همکلاسی من است! (لطفاً سه کلمهی اول این جمله را اشتباه نخوانید! منظورم این است که احمدینژاد یک پسری دارد که دوست او با من دوست و همکلاسیست. اوووف، امیدوارم فهمیده باشید!)
۹٫ دوستان واقعیام میگویند باهوش هستم و این مشخص میکند هوش دوستانم در سطحیست که باهوششان من هستم!
موارد سیاسی:
۱۰٫ در کشورم پرچم کشورهای دیگه را آتش میزنند و از این موضوع با افتخار یاد میکنند!
۱۱٫ هیچ کدام از کشورهای اروپایی جزو کشورهای دوست و برادرمان نیستند و مدام داریم با سنگال، بورکینافاسو و ونزوئلا پیوند برادری میبندیم!
موارد مذهبی:
۱۲٫ راهنمایی که بودم سر صف قرآن میخواندم، یک خط را جا انداختم! تا اینجایش اشکالی ندارد اما نمیدانم چرا وقتی بلافاصله گفتم ببخشید و از اول خواندم، همه خندیدند! دیگر هم نگذاشتند قرآن بخوانم!
۱۳٫ تا چند سال نمیدانستم امام محمدتقی امام نهم است یا دهم و ایشان را با امام علیالنقی اشتباه میکردم! البته آن چند سال و این آبروریزی همچنان ادامه دارد!
موارد علمی:
۱۴٫ یک بار انشا را شدم هشت! موضوع انشا این بود که هر چه در مورد امام حسین میدانید بنویسید! (ضمناً این مورد علمی مذهبیست!)
۱۵٫ معلم فیزیک دبیرستانم را با گچ زدم، فهمید! تا آخر ترم سر کلاس راهم نداد!
۱۶٫ یک بار به یکی از استادهای دانشگاه فحش ناموسی دادم، پشت سرم بود! (کارم علمی نبود اما محیطش که علمی بود!)
۱۷٫ آخرین واحدی که در دانشگاه پاس کردم شیمی بود!
۱۸٫ یادتان هست که گفته بودم در کنکور رتبهی چهارم شدم؟ یادم رفت جایزهاش را بگیرم!
موارد هنری:
۱۹٫ خوانندهی مورد علاقهام شهرام شبپره است و با داود بهبودی هم خیلی حال میکنم! (البته بیشتر برای شما مایهی آبروریزیست که خوانندههای مورد علاقهتان افراد دیگری هستند!)
۲۰٫ اگر بخواهم آهنگ خارجی گوش کنم آکوآ را انتخاب میکنم!
۲۱٫ اگر بگویند بین پاپ و جسیکا آلبا میخواهی با کدامشان شام بخوری دومی را انتخاب میکنم! کلاً گزینهی اول هر چه باشد من این گزینهی دوم را انتخاب میکنم! (توضیح: لطفاً گزینهی اول مادام گلابی نباشد یا اگر هست با گزینهی دوم جابجا شود! آخ ماااادر جان!)
۲۲٫ عاشق پرین و سفیدبرفی بودهام! (ربطش به هنز در این است که این خارجیها واقعاً هنرمند هستند که توانستند اینها را در سنین کودکی به جای آدم واقعی به خورد من بدهند!)
۲۳٫ وقتی فیلم سینمایی کلاه قرمزی را در دوران کودکی دیدم خیلی گریه کردم!
۲۴٫ در ضمن یک بار هم به خاطر ندیدن کارتون فوتبالیستها گریه کردم! بعدها فهمیدم در آن قسمتی که ندیدم، توپ عملاً حدود چند سانت جلو رفته و چیز خاصی را از دست ندادهام! در قسمت بعدی هم توپ مذکور چند سانت دیگر جلو رفت!
موارد ورزشی:
۲۵٫ تمام فک و فامیلمان استقلالی هستند!
۲۶٫ تیم محبوب من، منچستریونایتد، همین چند روز پیش مؤفق شد با چهار گل تیم لیورپول را شکست بخورد!
۲۷٫ یک زمانی خیلی علی دایی را دوست داشتم!
موارد وبلاگی:
۲۸٫ در یکی از پستهایم به اشتباه جای موسیو گلابی اسم واقعیام را نوشتم و تا چند ساعت هم همانطور ماند!
۲۹٫ یک پستی نوشته بودم تحت عنوان «من، محسن و تجاوز به عنف» اما بعضیها پینوشتش را نخواندند!
موارد ادبی:
۳۰٫ صد سال تنهایی را فقط تا صفحهی پنجاه توانستم تحمل کنم و هیچوقت هم کتابی از گابریل گارسیا مارکز نخواندهام!
۳۱٫ از آلبر کامو هم همینطور!
۳۲٫ کتابهای دانیل استیل، فهیمه رحیمی و م. مؤدبپور را خواندهام! خواندن این کتابها را به تمام دختران دبیرستانی هم پیشنهاد میکنم!
موارد متفرقه:
۳۳٫ امتحان آییننامه را یک بار رد شدهام!
۳۴٫ یکی از همسایههایمان در کار قاچاق مشروب بود، یک شب آمدند جور و پلاسش را جمع کردند!
۳۵٫ علیرغم اینکه خرس گندهای هستم تا پارسال به دسته کلیدم یک عروسک جوجهتیغی آویزان بود! بیژن نام داشت و همهی دوستانم به آن احترام میگذاشتند، یادش به خیر!
۳۶٫ یک روز در تخته چهار پنج بار پشت سر هم جفت شش آوردم و دوستم فکر کرد من فقط با تاس میبرم!
۳۷٫ در تنبلی چندین و چند سور به مرحوم حسن کچل زدهام!
۳۸٫ با اینکه مدتهاست هواپیمای آتاری و قارچخور بازی نکردهام ولی بازیهای محبوب من هستند!
۳۹٫ یک بار با یکی دعوا کردم و شدیداً در حال کتک خوردن بودم. خدا رو شکر دوستم از راه رسید و او هم مشغول کتک خوردن شد تا من قدری استراحت کنم! برادرم چند دقیقه بعد آمد و طرف را له کرد!
۴۰٫ در زمینهی شناخت تهران بسیار خنگ هستم و نمیتوانم در خیابان مسیریابی کنم!
۴۱٫ یک بار آنقدر حرص مادرم را در آوردم که من را با دستهی مگسکش به شدت زد! دستهی مگسکش بعد از دو سه ضربه شکست که این اتفاق نه بهخاطر قدرت بدنی بنده بلکه از شدت ضربات آن بزرگوار بود!
موارد خانوادگی:
۴۲٫ دو ماه آخر زمستان، شومینهی خانهمان روشن نمیشد و هیچکس هم اقدامی برای درست کردنش نمیکرد. همهمان هم به شکل نوبتی سرما میخوردیم! ما خانوادهی قماربازی نیستیم ولی سور زدن به حسن کچل را خیلی دوست داریم!
۴۳٫ برادرم با یک پسر بسیار بیتربیت دوست بود! این پسر همان آقاییست که در بند ۳۴ در موردش نوشتم!
۴۴٫ برادرزادهام تا دو سه ماه پیش من را به اسم صدا نزده بود! البته ایشان یک ساله و نیمه هستند!
۴۵٫ خوانندگان وبلاگم خیلی خوششان آمده که دارم اینها را مینویسم و با اشتیاق این پست را دنبال میکنند! باور کنید تمام شد و حداقل فعلاً چیز دیگری به خاطرم نمیرسد!
نوشته شده در دستهی: فعلاً بدون دسته!
موسیو گلابی | ۱۱ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۸:۳۶




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. ِARAM در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۳
خیلی جالب و با مزه بود
2. س در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۳
هیچوقت مرغ نبودم که بدونم
منظورت این نیست که هیچ آدمی نمیدونه، هوم؟!
3. بهار در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۹
سلام
صد سال تنهایی را فقط تا صفحهی پنجاه توانستم تحمل کنم و هیچوقت هم کتابی از گابریل گارسیا مارکز نخواندهام!
وای این بند کلی موجبات امیدواری من شد که در مورد این مایهی خجالت، سرافکندگی یا آبروریزی هم دردی دارم .
آخه من هم همین مشکل رو داشتم. وقتی اون کتاب روسپیان بود یا دلبرکان… که ممنوع الچاپ شده بود همه نوشتن مردم رو از خوندن یه شاهکار ادبی بی نسیب کردن و من هم ناراحت شدم که چرا من تحمل خوندن این آثار که شاهکار ادبین رو ندارم.
4. علی در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۰۰
سلام
بسی جالب بود
اون سایت که ازش الهام گرفتید و تو پست ۹ بود فیلتره داداش
گاهی بله!
5. مهرنوش در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۰۱
نابغه بودی…………………….!
6. پگاه در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۰۲
یه کم راجع به پسر احمدی نژاد اطلاعات بده
نمیشناسمشون اما دوست مشترکمون، با تمام اختلاف سلایقی که به خصوص از نظر سیاسی داریم، به شدت پسر خوبی هستند …
7. لیدی در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۱
اینم که قبلا خونده بودم
خداییش بند ندیدن کارتون فوتبالیست ها خیلی باحال بود
الانم که داره تکرارش رو میده
میتونی الان نگاه کنی
8. m در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۳
kheili ba namak bood makhsoosan ghoran khoondan e sar e safet
9. رها در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۱
چه زیبا بود
به خصوص بند ۴۱
10. Mr Jones در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۶
باز ۱ ساعت دیر رسیدم! گندش بزنن گوگل ریدرو !
انصافاً در تمام پست هات بی ناموسی رو غیر مستقیم هم که شده حفظ می کنی!
راستی فوتبالیست ها رو هر روز ۱۸:۲۰ میده! نگاه کن حتماً ! آدم خاطره هاش یادش می افته… !
کلاً بچه + بودی هاااا ! بیشتر از مثبت بودی !
عشق است پرسپولیس ! دیدی آبی ها چطوری با تفاضل گل و بی ناموسی قهرمان شدن؟
11. صبا در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۳
خیلی پست جالبی بود من در کلی از موارد با شما مشترکم فقط نمیدونم خوشحال باشم ناراحت؟!!
12. قاف در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۹
سلام
یادمه که برای این پستت نظرم این بود: با موارد سیاسی کلاَ موافقم. واینکه من هم امامان نهم و دهم رو قاطی می کردم که برای حل این مشکل شعر امام ها رو که از آمادگی یاد گرفتم رو می خونم.
شهرام شب پره رو دوست دارم ولی داود بهبودی رو اصلاَ
کلاه قرمزی رو من هم دیدم گریه کردم.
به دسته کلیدم هم یه عروسم وصله.
همین قدرش یادمه.
13. بابا برقی در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۲
در مورد ردیف ۳ هنوز هیچ کس به قطعیت نرسیده ها. فکر کنم از طریق موسسه رویان و اینجور مسائل مورد دار انجام می شه
در ردیف شماره ۹ خود زنی بسیار باحالب کردی
برای ردیف ۲۹ خوب شاید خودت ریز نوشتی که کسی نتونه بخونه!!!
ردیف ۳۴ رو کجا بردن؟؟اقلا می رفتی ته مونده هاشو ور می داشتی. کفران نعمت می کنی ها
14. زهرا در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۰
۱٫اشکال نداره بابا منم فرق ریکا و اسکاچ و نمی دونستم.
آفرین
۳٫مگه حامله می شن؟!
۱۹٫موافقم
۲۳٫هه!اشکال نداره بابا!ما هم همه با هم گریه کردیم.
۲۴٫این و دیگه من خودم تنهایی گریه کردم تازه اون موقع دوقلوهای افسانه ای هم می داد دیگه اون جمعه زار می زدم
۳۰٫۳۱:
۳۳٫من دوبار با تقلب
۳۹٫بشخصه هیچ وقت از هیچ جنسی کتک نخوردم
۴۱٫سیم جارو برقیمون اتصالی کرد!
عجب خاطراتی و زنده کردید واسه من!!
15. نازی در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۱۰
یه ۵ تا دیگه میرفتی ۵۰ کامل میشد.
بنده ۲ و ۷ بسیار جالب بود خندیدم بازم کر کر.
16. صید قزل آلا در مدرسه در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۰
من اگه معلم فیزیکت بودم بهت بیست میدادم و عوضش همه ی ترم می تونستم بی دغدغه سر کلاس بهت گچ پرتاب کنم…
17. آرزو در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۷
موسیو جان! جُل و پلاس درسته، نه جور و پلاس!

اون دفعهای که این پست رو توی وبلاگ قبلیم گذاشتم، همین موضوع رو به من تذکر دادند و من هم توضیح دادم! رجوع شود به کامنتهای همین پست در وبلاگ قبلی!
18. هاشور در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۳۱
خیلی آدم جالبی به نظر میای موسیو، بلکم یه جشنواره ای چیزی بشه، ببینیم شمارو
19. نسرین در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۰
من یعنی عاااااشق این پستتم و هر چقدر میخونم سیر نمیشم بخدا !
20. ح.ف. در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۲
خواستم بگم تکراری بود یادم افتاد قرار بود پست های قبلی رو منتقل کنی. پس هیچی نمی گم!
21. نفیسه در ۱۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۸
نمیشه یه بار دیگه هم اسمت رو بذاری؟؟!!من دارم از فضولی میمیرم!!!!
یعنی واقعاً فرقی داره که اسم من علی باشه یا فرشاد یا کیومرث یا بابک یا آرش؟!
22. بهار (سلام تنهایی) در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۲
با این که این پستت رو اونوقت بارها خوانده بودم ولی بازم برام جذابیت داشت
دلم نیومد برات کامنت نذارم …
خیای جالبه افتخارات کودکیت درست مثل سپهر منه ..
وای که بزرگ بشه می خواد بشه یکی ……….
موفق و پر طنز باشی همیشه ….
منتظر یه پست جدید هستم کماکان
خدا سپهر عزیز رو براتون حفظ کنه، فقط دعا کنید که مثل من نشه!
23. سبا در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۰۸
من واقعا لذت بردم.شما یک طنز پرداز فوق العاده هستید.
بند مربوط به علی دایی ,احمدی نژاد, و قرآن خوندنتون رو خیلی دوست دارم.
درضمن اون قضیه ی مرغ برای من هم سواله!!!!
24. سمیه در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۰
موسیو جان فکر نمی کنی بهتره یه عالمه به موارد سیاسی اضافه کنی؟؟؟ مثلا یه عالمه راجع به منافقین و اغتشاشگران و خس و خاشاک ؟؟؟
بعدشم منم همیشه امام نهم و دهم را قاطی می کردم آخرش مامانم شعر ۱۲ امام رو یادم داد یاد گرفتم ببین باید اینجوری بگی : نهم محمد تقی دهم علی النقی
چند بار تمرین کنی دیگه یادت نمی ره 
فروردین ۸۸ بود که این پست رو نوشتم. به خاطر همینه که موارد سیاسیش کمه!
در مورد شعر هم تلاشم رو میکنم!
25. حوا در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۶
سلام
اولا که به شعور همه دختر دبیرستانی ها توهین نکن !! منم دبیرستانیم ولی فقط یک کتاب فهمیه رحیمی ” پنچره ” خوندم فقط واسه شهرتش !!!
و میم مودب پورم تو نمایشگاه با خالم یه کم به رنگ شکر قهوه ای در اوردیمش- از اونم یه کتاب خوندم
من ترجیح می دم دخترای دبیرستانی کافکا بخونن و خالد حسینی و جوی فیلیدنگ و
کوری و برباد رفته و … .
” بیگانه ” البر کامو بد نبود … اگر ادبیات روسو بخونی اون وقت قربان البر کامو می ری …. اما ” کوری ” رو از دست نده … نمی دونم نویسنده اش کیه فقط می دونم پرتغالیه
ولی من عاشق اتاری و قارچ خور بودم
در مورد کتک زدنم فقط ذکر همین مورد تو را بس که با داداشم فوتبال بازی می کردم تکل رفتم مچ پاش شکست !!!!
دیگه از اون روز نه بابام نه داداشم با من فوتبال بازی نمی کنه
یادمه بچه که بودم تو کوچه با پسرای درشت دوست می شدم هیچ کس جرات نمی کرد بگه بالا چشمت ابرو می باشد … خب چی کار کنم !! اون موقع زورم نمی رسید به کسی !!!
در مورد مرغم … لطفا عمومی بذاره منم بفهمم
اما فحش بلد نیستم تا کسی فحش بی ناموسی می ده ازش می پرسم یعنی چی ؟؟؟؟ فرقیم نمی کنه کی باشه … پرسیدن عیب نیست که ؟؟
ولی چند دفعه که پرسیدم طرف نمی دونم چرا قرمز شد ؟؟؟!!!!!( البته طرف مذکر بود )
ولی دوستان مونث لطف می کنن توضیحات کامل و جامعو می دن … .
26. پاتای پارسی در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۸
موسیو گلابی هم که خودشیفته از آب درآمد.
البته من به تور هرکی می خورم همینجوریه پس ایراد از منه لابد!
لابد!
27. پیمان در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۰
ببینم اون کدوم خونه بود بغل دانشکده؟ همون که پشت رختکن زمین فوتبال بود؟ اون استاده کدوم بود؟ حمید؟
جواب سؤال اول: نمیتونم بگم اما به هر حال اون خونهای که شما گفتی نبود!
جواب سؤال دوم: فرید!
28. الناز در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۴
جالب بود…
من هنوزم با این هیکل فوتبالیستها نگاه می کنم!!!!
قربون یو
29. مینا در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۹
30. علی ( ذهن ِ آشفته ) در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۹
دفعه پیش که حدس زدم تنبلی، بعد گفتم خب نفر چهارم کنکور شاید تنبل هم نباشه!

ولی الآن دیگه مطمئن شدم!
من یه بار دیدم یه خروس پریده بود روی یه مرغ ، هی هم بال بال می زد و جون می کند! اگه فرض نکنیم که مرغه یه چیزی پریده بوده تو گلوش و خروسه داشته می زده تو کمرش ، احتمالن داشتن جفت گیری می کردن!
31. خانوم اسمارتیز در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۸
ایشالا روزی این افتخارات طویلتر و طویلتر بشن موسیوئه عزیز!
32. نسترن در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۴۹
۱- منکه الان سی وخورده ایی سالمه همین امروز از همسرم پرسیدم راستی فیل تخم گذاره ؟دختر ۷ ساله ام با تعجب گفت مامان بچه دار میشه مثه ادمها !گفتم اخه تو یه کارتون دیدم بچه فیلها از تخم در می اومدن .دخترم هم گفت :اون کارتون فانتزیه !
۱۳-مشترکه خیلیها هنوز این اشتباه رو می کنن.
۱۹-چه جوری شهرام شب پره رو تحمل می کنی ؟
۲۷- مادرم ارزو داشت من با علی دایی ازدواج کنم .
اولین باره می خونمتون واز وبلاگ انی دالتون اومدم اینجا .
خداییش شمارهی یک شما خیلی مورد خاص و نابی بود!
33. (-: در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۰
34. پوریا منزه در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۰۰
۱٫ ای آکیو.






بی ادب !




بیژن جون خوبی؟!












۲٫ خوبه که …
۳٫ ما نیز نمی خواهیم بدانیم!!!
۴٫ مثل من!
۵٫ خسته نباشن …
۶٫ خدا رو شکر …
۷٫ بیــــــــــــــــــــــــــــــب!
۸٫ باعث افتخارشان باشد …
۹٫ می خوای تست هوش ازت بگیرم تا مطمئن شی؟
۱۰٫
۱۱٫
۱۲٫ مورد مشابهی داشتم فقط من نگفتم ببخشد وسطش گفتم: “درست خوندم؟”
۱۳٫ ما نیز!
۱۴٫
۱۵٫ حال داد نه؟
۱۶٫
۱۷٫ من واسه دیپلم …
۱۸٫ ماشالله به توان زیاد!
۱۹٫ البته که خالی می بند!
۲۰٫ شاید!
۲۱٫ بابا زنگ می زنم جسیکا بیاد در خونه تون با مایشنش رد شه که تو بی خیالش شی
۲۲٫ …
۲۳٫ ما نه!
۲۴٫
۲۵٫ ای بابا!
۲۶٫ من لیورپولی ام ولی…
۲۷٫ من هیچوقت!
۲۸٫ این یکی رو خیلی هستم …. سوتی گنده ایه …
۲۹٫ …
۳۰٫ من هم هنوز نه آن را خواندم و نه باقی اش را …
۳۱٫ اوه اوه … آقای بیگانه و سیزیف تبار!
۳۲٫ من فقط فهیمه رحیمی و جالبه که بعد از خواندن تمام کتاب های او تصمیم گرفتم نویسنده بشم.
۳۳٫ من شنبه امتحان دارم
۳۴٫ خیلی هم بد!
۳۵٫ الاهی!
۳۶٫
۳۷٫ گلابی تنبل!
۳۸٫ من ۶۶ سالم بود آتاری …
۳۹٫ زنده باد برادر … من برادر ندارم
۴۰٫ من ولی اصفهان رو خیلی بلدم!
۴۱٫ الهی …
۴۲٫
۴۳٫
۴۴٫
۴۵٫ خسته نباشید!
۴۶٫ ارادت داریم.
۴۷٫ شب عالی بخیر.
۴۸٫ همینجوری!
۴۹٫ اینم همینجوری!
۵۰٫ می خواستم روند بشه!
بابا مرسی، به شدت!
35. mahdis در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۱۹
vaay che jalab
hamishe vaghti b 2stam migoftam va3 kolah ghermezi gerye kardam koli behem mikhandidan.farda b hame migam mosio golabiam gerye karde vasash.dge hichki badesh jorat nadare behem bekhnde
36. گلامور در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۰
چرا تکرارییییییی
37. توهمات یک آمیب 45 کروموزومی(سوسپانسیبل) در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۹
ماشاله هزار ماشاله چقدر مورد داری!!….
38. آیلار در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۸
در مورد گابریل گارسیا به شدت باهات موافقم
39. دلتنگ ترین دختر دنیا در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۳۰
عالی بود گلابی…مخصوصا قران خوندنت…خوب بود بعد مدتها خندیدم
40. tenkai در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۳۰
اینو چی میگی: من تا ۵ سالگی بلد نبودم آدم بکشم! ولی تا دلت بخوات نقاشی جک و جونور می کشیدم.
۳۳: خیلی عادیه! من بار دوم با سه تا غلط پاس شدم!
در مورد مرحومه مریلین مونرو حرفی نداری؟!
41. مریم در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۴۷
با افتخار می تونم بگم من کتاب صد سال تنهایی رو در طول ۳-۴ روز به طور کامل خوندم! اما الان کامل یادم نیس! اسماشونو قاطی می کردم اساسی!!!
اما بار دوم که خواستم بخونم تا کاملا متوجه بشم چی به چیه ! دیگه نتونستم تحمل کنم! دیگه تکراری خوندن! نوبره!
42. عاطفه در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۵۶
کلا خیلی جالب مینویسی هر روز میام بلاگت رو میخونم
طنز کلامت جالبه
43. محمود توکلی در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۲
سلام گلابی جان .
از نحوه نوشتنت خیلی خوشم میاد . کلی حال کردم با نوشته هات .
راستی گلابی جان ! اهل کجائی ؟
تهرانی هستی ؟ من شما رو از سبک نوشتنت به یکی از دوستام شبیه کردم .
در ضمن احتمالا شما هوشت از منم بهتره . چون منم فکر میکنم باهوشی
با اجازه لینکت کردم .
راستی توی پستای قبلیت در مورد مفسدین اقتصادی نوشته بودی . این بقالی سر کوچه ما هم مشکل اقتصادی داره . دیروز به یه خانومی به جای پنج هزارتومن دو هزار و پونصد تومن داده بود قبول هم نمیکرد .
به من هم سر بزن .
من متولد تهرانم اما اصالتاً گیلانی هستیم!
44. سعید(زیر تیغ) در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۳
سلام گلابی جان
تکراری هم بنویسی بازم قشنگه
امروز تو حرم بد فرم به یادتان بودم خدا بهت رحم کنه
45. غزل در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۴
خیلی باحال بود خداییش. مرسی
البته من همه ی وبلاگ قبلی شما رو کاملا جویده بودم
تازه امروز هم کنکور داشتم و بالاخره درس تمام شد تا اعلام نتایج
……..
میگم میخواین شما هم از من تشکر کنید برای اینکه توی این یک سال که برای کنکور درس میخوندم بیشتر از وقتی که واسه درسام میذاشتم برای وبلاگ شما وقت گذاشتم
(قسمت تشکر کردنش رو شوخی کردم اما جدی وبلاگ شما رو بیشتر از درسام خوندم
میگم شما که رتبه ۴ کنکور بودین میشه اگه من قبول نشدم بیاین پادرمیونی کنین بگین که من همش تو وبلاگ شما مشغول خواندن متن های ادبی بودم . آخه انتخاب اولم رو ادبیات زدم شاید به خاطر شما منو راه دادن دانشگاه .
شما لطف دارین اما اومدن من اگه تأثیر مثبت نداره، اگه تأثیر منفی نداشته باشه!
46. شوکا در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۲
فقط خواستم بگم که در مورد اکثر مواردی که نوشتی خیلی خیلی تفاهم داریم ، برا خودمم جالب بود !
47. ع.خ در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۳۷
شدیدن با شما احساس همدردی هم بندی هم دستی(ایضا هر چی “هم” دلت خواست,هم…)میکنم.البته مختصری تفاوت داریم که آنرا بگذارید به حساب شرایط آب و هوایی. صد سال تنهایی را هم مختصری بیشتر تحمل کردم.آخرش هم نفهمیدم کی به کی بود…اما در مورد آلبر گامو مختصری زود قضاوت کرده اید.شروع “بیگانه” را بخوان:مادرم دیروز مرد.شاید هم امروز نمیدانم…(بقیه را در کتاب بخوان.!)
چه تجدید نظری؟! من خودم میگم خیلی بده که از اینها کتابی نخوندم!
48. غزل در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۹
کامنت گذاشته بودم نرسید ؟؟؟؟؟؟؟؟
خب طول میکشه تا من بیام و کامنتها رو تأیید کنم، به کامپیوترم که نچسبیدم!
49. نیلوفر در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۹
اهل خوندن متنهای بلند نیستم اما تقریبا” همیشه متنهای اینجا رو تا آخر می خونم … طنز متفاوتی که توی نوشته ها هست رو دوست دارم !
و دیگه اینکه خیلی به خودم افتخار کردم این متن رو که خوندم ! :) … بقیه اش رو نگفتم هنوز ! برای این افتخار کردم که غورباقه و لاک پشت رو اشتباه نگرفتم و قرآن هم هیچ وقت کسی نذاشت سر صف بخونم !
بقیه ی نکات ولی بدجور داغ دل من رو هم تازه کرد … !
………………..
راستی ! فکر می کردم بقیه ی رشته ها از حسودیشونه که می گن صنایع گلابیه … اما انگار راسته !
50. جودی ابوت در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۷
سلام
دوست دارم منم بنویسم اما متفرقه
دوره ی ابتدایی زنگ مدرسه رو که میزدند با دوستم تا خونه مسابقه دو میذاشتیم که تا پنجم ابتدایی ادامه داشت
دوره ی راهنمایی فهمیدم که آمادگی جسمانیم توی شهرمون اوله و هی برنده میشدم اما از جایزه خبری نبود.
بلندترین کوه استانمون رو با داییم فتح کردم و از جاهای صعب العبور رفتم اما کسی باور نکرد.
اولین بار ۱۵ سالگی عاشق شدم و هیچوقت با ایشون نه حرف زدم و نه فهمید بعدشم رفت!
یکبار به زور تا ۱۲ شب برای سریال جنگجویان کوهستان بیدار موندم و ۵ دقیقه قبلش خوابم برد.شی چین رو دوست داشتم.
کتاب بابا لنگ دراز رو تا حالا ۲۵ بار خوندم و همیشه دوستش دارم.
باوجود درخواست چندین باره ی موسسه های زبان با قیمت خوب برای تدریس ، درخواست اونا رو رد کردم و با کمال تعجب درخواست برای تدریس در یک روستا رو قبول کردم!!(تحت تاثیر دیرتش یاد)
یکی از درسهای دانشگاهیم رو چهار بار امتحان دادم و هر ۴بارش هم نمره اوردم که بعد از دفعه ی چهارم مسئول رشته بهم چنین اطلاعی رو داد.
اگه بازم فیلم رابین هود کارتونی رو بذارن تا آخرش نگاه میکنم و لذت کامل میبرم(هیسسسسسس ! چرا هیچ کس نیسسسسسسسس!)
51. سالی در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۹
منتظر نوشتن ادامه ماجراها با آن پیرزن همسایه کنار دانشکده تان هستیم….؟؟؟؟
52. کویریات در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۳
خیلی باحال بود من ازاین پست ها خیلی دوست دارم. راستی واسه اینکه امام تقی و نقی رو اشتباه نکنین!! نهم و دهم یکی اش ۲ تا نقطه داره یکی اش نقطه نداره (کلمه نهم و دهم) اون اسمی که نقطه کمتر داره ماله اون عددی ه که نقطه کمتر داره!
تقی–>نهم
نقی–>دهم.
دیگه امیدوارم یادتون نداره!! منم اینجوری حفظ کردم نمره گرفتم…
53. جاسم در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۶
سلام موسیوی عزیز .
تو کامنتی که برات گذاشتم ، از بس ذوق کرده بودم ، یادم رفت سلام کنم !!! .
54. تارا میرکا در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۸
ای مرده شور این بلاگفا رو ببرن با عرض معذرت!
این همه نوشتم به راحتی خوردن یک بطری آب معدنی همه ش پرید!
می خواستم بگم ما گناه داریم همه ش تکراری میذاری… حداقل یکی در میون این کار رو بکن (ای بابا! همین تکراری گذاشتن رو میگم) و اینکه ما گناه داریم که به پای دوستان جدید بسوزیم و این حرفا…
در ضمن هم اینکه لطفا بیا جواب کامنتت رو بخون
در ضمن تر هم اینکه دلم خیــــــــــــــــلی تنگ شده بود برای کل کل های همیشگی
پ ن :اعصاب که نمیذاره این بلاگفا برای آدم. ای کامنت خوار، ای … ولش کن بابا! فحش هم بلد نیستم! بدبختی که یکی دو تا نیست!
55. ع.خ در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۲
اصولن در مورد چیزهایی که “بد” هستند باید تجدید نظر کرد.البته استفاده از واژه “قضاوت” به توصیفت در مورد صد سال تنهایی مربوط میشود.(مارکز و گامو دوستی ها گذشته و نزاع خاصی دارند که آنه را به هم مربوط میکند.شما هم که اسم ایشان را در ادامه هم آورده ای.)بگذریم.
56. محمود توکلی در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۷
سلام موسیو گلابی .
آخه ممنونم هم شد خصوصی . توی پستای قبلی نوشته بودی “در مواردی که لازم نیست، کامنت خصوصی نگذارید! مثل این است که جسیکا آلبا را در یک جایی ببینم و او را به یک اتاقی بکشانم و در اتاق را ببندم و با دستم هم آن را نگه دارم که کسی نتواند از بیرون بازش کند … آن وقت بگویم بازیات در فلان فیلم خیلی خوب بود. کشاندن جسیکا آلبا به اتاق و بستن در و اینها برای موقعیست که احساسات را نتوان در قالب کلمات بیان کرد! خلاصه، حتیالمقدور کمتر کامنت خصوصی بگذارید! “
منم ممنونم . ( این یک شوخی بود )

57. محمد در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۷
واقعن نفر چهارم کنکور شدی ؟
بابا ای ول
حالا رشتت چی هست ؟
خیلی باهات حال میکنم
58. نفیسه در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۲
یه ذره فرق داره …میخوام بدونم اسمت تا چه حد شبیه اسم مستعارت هست!!!حالا چرا از سوالم ناراحت شدی موسیو گلابی؟؟؟
ناراحت شدم؟! به هیچ وجه! اسمم هم اصلاً به اسم مستعارم شبیه نیست، مثلاً گزینههایی مثل موسی حذف میشه!
59. نانی در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۷
سلام موسیو
من یک کامنت سبز گذاشته بودم براتان…کوش ….هان؟؟در این مملکت هم رای ادم رو می خورند هم کامنتش را .عجبها!کلی حرفهای سبزم زده بودم
کلا خیلی وجه اشتراک داریم در مورد افتخارات اما حیف که من نمی تونم دسته بندیش کنم
راستش کمکم دارم خسته میشم از جواب دادن به این سؤال که تمام کامنتها رو تأیید میکنم! خب لابد کامنت نذاشتی یا اشتباه گذاشتی یا طوری بوده که نرسیده!
60. کتی در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۸
سلام به موسیو گلابی

من همچنان خواننده شما هستم و همیشه هم با دیدن جسیکا زیادی یادتان میفتم
61. شمع سحر در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۵
اگه اشتباه نکنم این پستت از اون پستای قدیمیت بود درسته؟
کاملاً درسته!
62. ماهور در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۵
سلام.پیوند شدن بلاگتان باعث افتخار ماست.
63. سایه دختری که شوهر نمیکند در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۹
64. et در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۳
سلام گلابی جان!
۳- من هیچ وقت نفهمیدم مارها چگونه باردار می شوند
۸- خود احمدی نژاد استاد دانشگاه دوستم بوده .
۱۳ –منم نمیدونم
۱۴-انشاء هامو همه ۲۰ میگرفتم ولی همشو بابام می نوشت
۱۶- یه بار داشتم ادای یکی از ناظم های دبیرستانو درمی آوردم ،فهمید. البته من پشتش نشسته بودم.
۱۹-اه اه اه اصلا فکر نمیکردم اینقدر جواد باشی
۲۱- ببینم این مادام گلابی به جسیکا آلبا حسودی نمیکنه؟
۲۴- یه بار که مسافرت بودیم و فامیلمون تلویزیون نداشتند به خاطر از دست دادن اوشین کلی گریه کردم.
۲۷-هنوزم علی دایی روخیلی دوست دارم.
۳۴- چندین سال پیش یکی از دوستان دبیرستانیم می خواست بره خونه دوست پسرش ، ولی باباش فهمید! فرداش که اومد مدرسه دست راستشو بسته بود.
۴۰-ایضا
۴۱-از کجا فهمیدی؟
نه خیلی خوب بود.خواهش میکنم یه پست هم با عنوان اعترافات بذاری.
65. جودی ابوت در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۸
سلام
میبینم که امروز تولد امام نهم
امام محمد تقی ، جواد علیه سلام هستش
تولد ایشون رو گرامی میداریم.
و عرض تبریک
66. جودی ابوت در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۹
ببخشید برای عرض تبریک گل هم می فرستند

تقدیمی به دوستداران بنده های خوب خدا
احتمالاً من از بندههای خوب خدا نیستم اما به هر حال ممنون از لطفت!
67. سمیرا در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۱
عالی نوشته بودین
=D>=D>=D>=D>=D>=D>
68. فاطمه در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۶
اگه می دونستم قراره این پست ها رو دوباره بذاری اون شب های کذایی نمی نشستم و مثل بچه هایی که به شب امتحان رسیدن پستاتو ۱۰ تا ۱۰تا نمی خوردم!!
حالا به روم نیا که الانم کارم تو همون مایه هاست!
69. دختر پرتقالی در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۱۷
ببخشید شما بابای پاتریس هستین؟
بابا؟! پاتریس؟!!!!
70. خانوم زیگزاگ در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۰
چه خوب که داری پست های خوبت رو میاری اینجا. اینجوری منی که مثلن یه مدتیه که نمی رسم بخونم جایی رو چیزی رو از دست نمی دم
می بینی که… فرصت نیم فاطله گذاشتن رو هم ندارم!!!!
و حتی فرصت «فاصله» نوشتن رو!
71. 123 در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۰۳
شما نیز می توانید به ما بپیوندید
شما می توانید در هر یک پستی که در اینجا چاپ می شود که خود موضوعی انتخاب می کند و در پست نوشته شده در نظرات به ما بپیوندید این یک راه تبلیغ نیز می توان باشد علاقه مندان می توانند با نوشتن نام خود در کنار ××× مانند زیر به ما بپیونند ×××نام×××
×××نام وبلاگ یا سایت××× (اختیاری)
72. علی در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۴
در مورد چگونگی بچه دار شدن مارها عزیزم باید بگم که
اول : این کامنتو که تایید می کنی ؟؟؟ هااااااااااااا ؟؟ خدا از کسی که این کامنتو تایید نکنه نگذره ان شاالله جسیکا بیاد ایران ولی همون موقع ورودش کسی که این کامنتو تایید نکنه در عرض یک ثانیه لال شه نتونه باهاش حرف بزنه نه بدتر همون موقع کور شه شل شه تنش لمس شه و گوششم کر شه که بقیه نتونن هیچی براش تعریف کنن و کلا نمیره ولی دق مرگ شه دیگه
حالا کامنتو تایید می کنی یا نه ؟
73. papary در ۱۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۷
باورت میشه اگه بگم در مورد اینکه مرغها چجوری مامان میشن، چند شب پیش که یه جایی بودم همین سوال رو منم پرسیدم.
اما جوابی که گرفتم یه پشت گردنی خیلی محکم از خواهرم بود، یه چپ چپ اساسی از مامانم و تذکرات محفوظه در خانه و آخرشم کلی غرغر کردنای خواهرم بود. همه اینا برای این بود که چرا “جلوی مادر شوهر خواهرم، منه خرس گنده با ۲۵ سال سن هنوز یاد نگرفتم که کجا، چه سوالی بپرسم و کجا چه سوالی نپرسم؟…پس آخه کی من می خوام بزرگ بشم…چرا همیشه باید آبرو ریزی کنم؟”…البته واقعا به بینایی خواهرم اینا مشکوکم که نمی تونن ببینن من بزرگ شدم و هنوز منو ریز میبینن
هنوزم منم مشکل تورو دارم.
74. آلما در ۱۳ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۱۹
منم با همه کتابای مارکز کنار نمیام اما صد سال تنهایی و عشق در زمان وباش عالیه.
75. بهار در ۱۳ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۰
خیلی عالی بود….
((در دانشگاه دوستی داشتم که وقتی دختری را در خیابان میدید خیلی حرفهای زشتی میزد که البته به نظر خودش حرفهای بامزهای بودند! خدا را شکر ارتباطم با او به طور کامل قطع شده!)) ۲۰ هزار افرین
76. مریم در ۱۳ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۹
آقای موسیو گلابی جان خیلی باحالی
مرسی برای اینکه امروز کلی به ما حال دادین با این پستتون
راستی می تونم یه سئوالی بپرسم لطفن بگید قد و وزنتون چند می باشد و چند سالتونه ؟
متشکرم لطفن جدی حواب بدین یعنی الکی نباشم
ممنون
آیکون خنده!
قبلاً به یه سری از این سؤالا جواب دادم. افراد مشتاق رو دعوت میکنم تمام پستها و نظرات وبلاگ قبلی و فعلیام رو بخونن تا جواب این سؤالات رو بگیرن!
77. سوسو در ۱۳ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۱۳
به نظرم تکراری بودم یادم میاد تو پستای قبل خونده بودم نه!!؟
توی این وبلاگ نه، توی وبلاگ قبلی که داشتم ممکنه …
78. مریم عزیز در ۱۳ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۷
سلام آنی توی پستش از تو به عنوان دوستاش نام برده بود و از من چیزی نگفته بود حسودیم شد و برای آنی نوشتم که یعنی من از گلابی هم کمترم امیدوارم به دل نگیری
در مورد امام دهم وامام نهم منم همیشه درگیر این مسئله بودم فکر می کردم از این لحاظ لااقل منحصر به فردم تو هیچوقت نمی ذاری من به چشم بیام .
به هیچ وجه به دل نمیگیرم. حرف آنی دالتون رو هم به دل نگرفتم!
79. غاز کبیر در ۱۳ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۳
سلام. خوبی؟ الان یه ۱۵ ساعتی هست همو ندیدیم برای همین دلم برات تنگ شده.
ببین دفعه قبل که اینو نوشتی برات توضیحات مبسوطی دادم ولی حالا که برای خیلی ها سواله اینجا هم می گم.
۱٫ یعنی می خوای بگی الان می دونی؟
۲٫ الان به ش. میگی گاو کوچولو. مخصوصا الان که لاغر شده.
۳٫ مجاری رکتوم و واژینال ماکیان (یعنی مرغان و پرندگان) یکیه. الان واضح شد؟
۴٫ من الان سکوت می کنم….
۵٫ بهش زنگ زدی؟ نیومده تهران؟
۶٫ البته یه ماه پیش بود با هم بیرون بودیم.
۷٫ … … …….. …. .!!!!
۸٫ افتخار نداره.
۹٫ خووووووووب.
۱۰-۱۳٫ نظری ندارم.
۱۴٫ از تربیت بدنی که ۹ شدی هم می گفتی.
دیگه خودت می دونی من چقدر از تو تنبل ترم. انتظار نداری که همه رو جواب بدم که؟
۳٫ نه تنها واضح نشد بلکه بدتر هم شد!
۵٫ نه، نمیدونم!
۶٫ و البته خدا رو شکر دختری در اون اطراف نبود!
۸٫ گفتم اینها مایهی آبروریزی من هستند، نه مایهی افتخار!
۱۴٫ اون باعث افتخارمه که سر کلاسها نرفتم، سر امتحان نرفتم، پیش استاد هم نرفتم و در نهایت نه شدم! خداییش باید صفر میشدم!!!
80. ادم در ۱۳ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۶
من خوشم میاد از پرت و پلاهایی که می نویسی چون ی کم شبیه منی البته ی کم ولی بازم خوبه شاید ی روز بیشتر به من شبیه شدی پس تلاش کن. جدا هم حوصله داری هم ذوق همینطوری کامنت گذاشتم که تشویق شی داداش
81. مجتبی در ۱۳ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۱
انصافا جالب بود همشو خوندم ولی وقت ندارم درباره تک تکش نظر بدم ولی خوشم اومد ممنون
82. بهار در ۱۳ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۶
سلام دوستم.خیلی باحالی.بهت کتاب خاطرات روسپیان سودازذه من ازمارکزروتوصیه میکنم.بخون باادبیاتش حال میکنی.ضمنن بجای دانیل استیل توروخدااثارهرمان هسه روبخون!اخه کلاسمون میادپایین اگه دوستان بفهمن بلاگری که اینهمه تبلیغشو میکنیم ازاین رمانهای هندی میخونه بابا!فکرابروی ماهم باش لطفا!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی من الان تو۳۲سالگی گاهی امامای ۴ببعدروازدخترام میپرسم.
خداییش سخته اسماشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خداییش کتابای یه سری آدم حسابی رو هم میخونم!
83. مهری در ۱۴ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۸
امام دهم و یازدهم و که منم شکر خدا هیچ وقت نمیفهمم…این کشورهای دوست و
برادری هم که گلابی جان نام بردین خیلی اسم و رسم دارن ..فراموش کردی از
مالی وجیبوتی و کومور و سنت وینسنت گرانادایز یا همچین چیزی اسم ببری…
اینقدرم چشمت دنبال زن مردم نباشه …طرف شوهر و بچه داره ..ناموسی گفتن مثلا
منچستر یونایتدم شد تیم؟؟؟؟
84. آلیس در ۱۴ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۳۱
85. خاتون در ۱۴ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۸
آره درست است ،گل بی خار خداست نه بنده خدا .نشان به آن نشان که شما گلابی تشریف دارید وما خوانندگان را هم گاگول می بینید.ممنون از این همه لطفی که در بند ۴۵ تان به ما داشتید.
یعنی شما واقعاً متوجه طنز بودن مطالب این وبلاگ نشدین؟!
86. شیوا در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۸
مورد ۱۵ عالی بود…دستت درد نکنه
87. خاتون در ۱۶ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۵۸
واقعا اینها همش طنز بود.
88. قارچ سمی در ۲۰ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۴۳
منم پسرم ولی از م.مودب پور خوشم می یاد اینو خوب اومدی داداش
89. بیتا در ۲۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۳۹
۱٫من الان هم گاهی این اشتباه را مرتکب میشوم!؟!
۲٫بنده به کره خر میگفتم توله خر!
۳٫کنجکاومان کردید!حتما مطالعه خواهم کرد!
۴٫جالبه!تعداد کثیری از دوستان بنده هم همینطور!
۵٫به به!
۶٫آفرین!
۷٫خیلی ,خیلی جالبه!
۸٫باعث افتخارشونه!
۹٫دوستانتان کانا و یا کالیوند؟!؟!؟!شوخی بود!شما شخص با هوشی هستید!این رو ۱پدر روانشناسم از خواندن مطالبتان متوجه شد!
۱۰٫مرگ بر آمریــــــــکآ!
۱۱٫ باعث افتخاره!
۱۲٫من یک دفعه سرود خواندم برای نوادگان و اجدادم کافیست!
۱۳٫من تا امام سوم بیشتر بلند نیستم و میدانم که امام رضا امام هشتم است!
۱۴٫اطلاعات من هم به قدر شما بالاست!
۱۵٫اسمش را تا امتحانات ترم اول نمیدانستم!
۱۶٫برای من هم اتفاق افتاده!البته نه در داشگاه!
۱۷٫معلم شیمی سال اول دبیرستانم به هفده میگفت هبده!
90. بیتا در ۲۱ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۴۱
ادامه:




۱۸٫مدرکتان را یادتان نرود بگیرید!
۱۹٫داوود بهبودی کمی شبیه به یکه از دایی هایم است!شوهر خاله ام موسیقیدان ۲۰است و میگوید مثل صدای شهرام شب پره وجود ندارد و نخواهد آمد!
۲۰٫من Sting را دوست دارم!
۲۱٫آفرین!خوش به حال مادام گلابی!
۲۲٫مادرم در کودکی مرا سفید برفی صدا میزد!ولی حالا همان بیتا صدایم میکند!چون نمی تواند بگوید مهتابی سوخته!
۲۳٫من هم همینطور!
۲۴٫زنگ موبایل من تا مدتها موزیک کارتون فوتبالیستها بود!
۲۵٫نه قرمز /نه آبی/فقط زرد طلایی!!
۲۶٫اره!؟!؟!
۲۷٫احمدرضا عابدزاده پسر عمه ی مامانمه!از صدقه سرش یک دفعه علی دایی ر, دیدم!:لی خندیدم!
۲۹٫ای کاش میخواندمش!
۳۰٫اوه اوه!
۳۱٫مطالب کوتاهی که توی مجله ی موفقیت ازش مینویسن قابل تحمله!
۳۲٫من هم همینطور!
۳۳٫ارزش خوندن نداره!سرگرمیه سالمیه!و در بین دخترای همسن من رواج داره!
۳۴٫یکی از اقواممان ۴ بار رد شده!
۳۵٫یکی همسایه داشتیم پیرزنی پولدار بود!با دو پسر جوان دوست بود!یک شب آن دو پسر، پیرزن را کشتند اما پلیس پیدایشان کرد!عکسشان را هم در روزنامه چاپ کردند!
۳۶٫مادر من ۴۰ ساله است! در ماشین و اتاقش عروسک دارد!اععتراف میکند یکی از آنها را از من هم بیشتر دوست دارد!البته یکی از دهها لقبی که مادرم به من میدهد زرافه است!آن عروسک مورد علاقه اش هم زرافه است!
۳۷٫اگر یک سفر به اصفهان و به خانه ی مادری من بروید آنقدر کار هست که مجبور به انجام آن میشوید!دراین صورت کمی از حالت فراخی رها خواهید یافت!
۳۸٫من آتاری نداشتم!ولی قارچ خور را دوست داشتم و آن را آقا سیبیلو نامیده بودم!
۳۹٫اللهی@!چـــــــــــرا!؟!؟!؟!؟!
۴۰٫من هم همینطور!
۴۱٫خواهر کوچکم را اذیت کردم.به مادرم گفت!مادرم میخواست گولش بزند!به من گفت دستت را بگیر جلوی لوپت تا بر روی آن بزنم!من نشنیدم و سیلیه محکمی خوردم!
۴۲٫پدر من هم دست کمی از شما ندارد!
۴۳٫آفرین برادر!
۴۴٫خواهر من تا ۴ سالگی اسم مرا صدا نمیزد!
۴۵٫عالی بود!!
ممنون ازت که اینقدر بادقت خوندی … هر چند بند ۳۶ نوشتهی من رو جا انداختی! البته این جا افتادن به خاطر این بود که وسط نظرت، یهو شمارهها قاطی شدن با هم!
91. fafaaa در ۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۳
من میدونم مرغ چه جوری حامله میشه , یعنی یه بار دیدم!!!! اما نمیشه بگم