مطالب منتشر شده در «خرداد ۱۳۸۸»


تذکرﺓ‎‎المقامات فی احوالات میرحسین موسوی!

آن جگرگوشه‌ی اهل معرفت، آن ترک عالی‌صفت، آن مشهور به نام کوچک، آن توزیع‌کننده‌ی کوپن مرغ و گوشت و روغن و پوشک!، آن عضو مجمع تشخیص مصلحت، آن نزد خاتمی دارای منزلت، آن سید عالی‌مقام، آن نامزد همه چیز تمام، آن دوست‌دار تحصیلات حوزوی، میرحسین موسوی (اعلی الله مقامه) از مشهوران فتوت بود و از سادات این طایفه و در هنر مشهور و در ساده‌زیستی مذکور و در اصلاح‌طلبی شأنی عظیم داشت چنان که رهبر اصلاحات گفت: «چون او بیامد من برفتم و او همیشه دغدغه‌ی ایران و ایرانی را داشته است». و در اصلح بودن اوست که خوانده‌اند: «یار بالا بلند، ناز و ابرو کمند، خوشگل و مو بلند، شیرینی مثل قند»!
            نقل است که ایرانیان به وقت نخست وزیری‌اش می‌گریستند از آن رو که جنگ بود و جهان با ایران چپ بود و نفت را هر سه بشکه‌ای یک دلار می‌خرند و شرایط کشور بحرانی بود و همگان گفتند همه چیز بد است و محال است از این بدتر باشد. چون بیست سال بگذشت، جنگ پایان یافت و جهان با ایران راست شد! و قیمت نفت سه رقمی گشت و همه کس دانست که بدتر هم بشود!
            چون از پایان‌نامه‌اش با نمره‌ی بیست دفاع بکرد ندا سر داد که «نمره‌ی بیست کلاسُ نمی‌خوام». پس از خانواده‌اش خطاب آمد: «که را می‌طلبی؟» گفت: «آن خانم را». و دانستند که او همواره زهرا رهنورد را می‌خواهد!
            زهرا را بسی سخن است در طریق مجسمه‌سازی که دستانی توانا داشت. وی رو گفتند تو را چه شد که مجسمه‌ای بساختی که در میدان مادر نهادند؟ و گفت: «آن روز که حسین را بدیدم فریاد برآوردم مــااادر جان و از حال برفتم»! و آن‌ها که شنیدند بو بردند که این دو موضوع را دخلی نباشد! (و نویسنده آن را از خودش در آورده است!)
            چون وقت اعلام نامزدی فرا رسید گفت «من آمده‌ام» و یکی از رقبایش ادامه داد «وای وای» که این نه از برایِ ادامه دادن ترانه، بلکه از ترس آن بزرگوار بود!
            به گاه انتخابات، مخالفانش او را افترا بستند که فاطمه رجبی و دیگر اعضای خانواده‌ی محترم رجبی! در صدر آن‌ها بودند. هر چه می‌بستند آوازی فصیح می‌آمد که «لا تَخَف یا میرحسین». موسیو گلابی گوید که «اعتقاد من در رجبی بیش از اعتقاد من در حق میرحسین بود، از آن‌که تا آن زن چه قوت و رو داشته است در افترا؛ که چنان آواز صریح می‌شنید و صدای او نمی‌لرزید و هم‌چنان می‌بست»!
            نقل است که در جمعی گفتند او را چه به سیاست که معماری خوانده است. در حال ندا آمد که رشته‌ی دانشگاهی ارتباطی به سیاست ندارد چنان‌که برای محمود نیز مرتبط نباشد و تحصیلات علی کُردان را با هیچ موضوعی ارتباط نباشد!
            و چون وفاتش نزدیک رسید، مهرداد زاهد او را گفت: «مرا سخنی بفرما تا در وبلاگم نگارم». گفت: «من دغدغه‌ی آن دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می‌کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی‌رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی‌دوند». و قضا را مهرداد همیشه در حال دویدن بود! و گفت: «آزادی بیان را که همه‌ی کشورها دارند، آزادی پس از بیان لازم است»! این بگفت و جان تسلیم کرد. رحمة الله علیه.

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۸ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۱۹

سلام بر کد پنج رقمی، سلام بر علی‌رضای شیرازی … و سلام بر بلاگفا!

۱٫    دیروز در یکی از کلاس‌ها موضوعی را در مورد «مدیریت کیفیت در خدمات» ارائه می‌دادم و برای تأیید حرف‌هایم به طور مداوم جملاتی را از برخی مدیران مؤفق شرکت‌های خدماتی آمریکا نقل می‌کردم! حرف همه‌شان به زبان ساده این بود که مهم‌ترین موضوع در ارتقای کیفیت خدمات، توجه به نیازهای تک تک مشتریان و خواسته‌های آن‌هاست! نمی‌دانم چرا خارجی‌ها مثل ما اهل عمل نیستند و یک کار ساده را که می‌خواهند انجام بدهند، آن‌قدر فکر و مشورت و نظرسنجی می‌کنند که حرص آدم را در می‌آورند!
۲٫    در یکی از اولین یادداشت‌های وبلاگی‌ام، شخصی به نام «مهدی بوترابی» کامنت گذاشت. بعدها فهمیدم آقای بوترابی، مدیر گروه سایت‌های پرشین‌بلاگ است و چند روز بعدتر عکسش را دیدم که کنار خاتمی ایستاده و دارد به دوربین لبخند می‌زند! خاتمی هم داشت برای عکاسان لبخند پرت می‌کرد و صورتش گل انداخته بود، مثل همیشه!
۳٫    آن روزها که فهمیدم مدیر پرشین‌بلاگ با تمام مشغله‌های کاری که دارد باز هم با حوصله به وبلاگ‌های مختلف سرک می‌کشد و برای رضایت وبلاگ‌نویسان (علی الخصوص پرشین‌ها!) تلاش می‌کند آن‌قدر ذوق کردم که دلم می‌خواست لپش را بکشم و ول نکنم! دست خودم نیست، این‌جور خارجی‌بازی‌ها را هم دوست دارم! مثل خیلی از بازی‌های خارجی و البته مثل خیلی از بازیگرهای خارجی!!
۴٫    مدت‌هاست در تلاشم جوری عمل کنم که برای دیگران مشکلی به وجود نیاید اما الآن که این پست را می‌نویسم شرمنده‌ی خوانندگانی هستم که خواندن وبلاگم برایشان باعث دردسر شده؛ خوانندگانی که لطف زیادی به من و وبلاگم دارند به نحوی که حتی دلشان می‌خواهد کامنت‌های وبلاگم را هم بخوانند. اعتراف می‌کنم هر بار یکی از آنان می‌گوید که نمی‌تواند کامنت‌هایم را ببیند در مقابل مانیتور خیس می‌شوم. باور کنید تمامش عرق شرم است! دلم نمی‌خواهد بیشتر از این شرمنده‌ی آن‌ها باشم، می‌خواهم از امروز تمام خوانندگانم قدری راحت‌تر باشند. دست خودم نیست، گفتم که این‌جور خارجی‌بازی‌ها را دوست دارم! 

پی‌نوشت:
۱٫    برای دوستانی که هم‌چنان تمایل به خواندن «یادداشت‌های یک گلابی دیوانه» دارند: حرف‌هایم را از این به بعد در همین وبلاگ خواهید خواند.
۲٫    برای دوستانی که لطف کرده و من را در پیوندهایشان قرار داده‌اند: اگر هنوز هم مایلید تا وبلاگم در لیست پیوندهایتان باشد، لینکش را اصلاح کنید!
۳٫    برای دوستانی که وبلاگم را از طریق فید دنبال می‌کنند: چرا از این فید استفاده نمی‌کنید؟!
۴٫    از دست‌اندرکاران پرشین‌بلاگ به خاطر صبوری‌شان و نیز قرار دادن فضایی جهت ابراز عقایدم تشکر می‌کنم. به خصوص از خانم پولادزاده‌ی عزیز و جناب بوترابی که مهدی جانِ من است!
۵٫    خودم هم می‌دانم که امکان filتر شدنم در بلاگفا بیشتر است و برای نظر دادن در این‌جا بایستی کُدی پنج رقمی را وارد کنید و هر چند روز یک‌بار هم دچار مشکل می‌شود اما هر چه فکر می‌کنم راه بهتری به ذهنم نمی‌رسد. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که این‌جا هم یک علی‌رضای شیرازی دارد که مدیر است و می‌توانم برایش غرغر کنم!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۶ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۰۸



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه