چند روز پیشتر:
توضیح رئیس جمهور در مناظرهی تلویزیونی پیرامون ملوانان انگلیسی: «ملوانان انگلیسی دستگیر شدند، ماجرا اوج گرفت، آقای بلر کتباً نامه داد (!)، عذرخواهی کرد، گفت ما سیاستهایمان را در رابطه با ایران عوض خواهیم کرد. الآن این سند، در وزارت خارجه موجود است.»
چند روز پیش، خبرگزاریهای حامی دولت:
یادداشتی با مهر سفارت انگیس خطاب به وزارت امور خارجه منتشر گردید که نه تنها ارتباطی با تونی بلر و موضوع یاد شده ندارد، بلکه اصولاً به هیچ چیزی ربط ندارد!
چند روز بعد، مصاحبهی تلویزیونی دکتر احمدینژاد، رئیس جمهور:
زمانی که آقای خاتمی زئیس جمهور بودند، من شهردار تهران بودم. همان موقع رئیس سازمان ملل نامهای کتبی (!) برای من ارسال کردند و رسماً بابت ریاست جمهوری این مفسد اقتصادی، از من و بدنهی شهرداری عذرخواهی کردند!
چند روز بعدتر، خبرگزاریهای حامی دولت:
شروع پیام/
متانت و نجابت دکتر احمدینژاد مانع از جواب ندادن به تهمتها میشود اما به دلیل سیاهنماییهایی که علیه ایشان صورت گرفته، این خبرگزاری لازم میداند تا نامهی کوفی عنان را که به زبان انگلیسی نوشته شده منتشر نماید. با الگوبرداری از رئیس جمهور عدالتمحور و به منظور کمک به قشر مستعضف جامعه که کمتر انگلیسی بلد هستند، ترجمهاش هم کردهایم:
Dige baräm mohem nist naboodanet kenäram
برادر عزیزم جناب آقای دکتر محمود احمدینژاد
ضمن عرض سلام و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات تو و دوستات در شهرداری تهران
اینکه کنار من نیستی واقعاً باعث تأسفمه اما وقتی هدفت رو میبینم، حس میکنم این دوری خیلی هم مهم نیست. مهم اینه که در سنگر دیگهای برای خدمت به اسلام و مسلمین تلاش میکنی و باعث افتخار تمام جهانیان هستی.
Man bikhiälet shodam hoselatam nadäram
خداییش تا حالا چند بار گفتم بیا رئیس سازمان ملل متحد شو؟ وقتی دیدم اصرار داری که توی کشورت به مردم و جامعه خدمت کنی و دیدم که اصرارم فایدهای نداره دیگه بیخیالت شدم … بین خودمون بمونه، اصلاً حوصلهی اون مرده که عبای شکلاتی میپوشه رو ندارم!
Delam mikhäd ke bi to tanhä-ye tanhä basham
این روزا خیلی احساس تنهایی میکنم. کاش کنارم بودی و دست نوازشی چیزی بر سرم میکشیدی! جان من تا حالا اون خاتمی رو دیدی؟ با اون قیافهش و ریش دو رنگش! اصلاً دو رنگی و نیرنگ از سر و روش میباره، پس تقوای الهی کجا رفته؟
Atr-e naboodanet ro roo lahzehäm bepäsham
هنوز بوی عطرت سراسر وجودم رو گرفته و دلم عطر تو رو میخواد! دوست دارم بیای و روی من بپاشی! اگر نیای من مجبورم تنهایی بپاشم، واااااییی، چه لحظههای نابی!
(Dige azat badam miäd pisham nayä aroosak
Bahoonegir-e akhmoo, aroosak-e binamak) 2
من از خاتمی خیلی بدم میاد، واقعاً ببخشید که مجبوری توی کشوری کار کنی که رئیس جمهورش چنین آدمیه! تو هم اینقدر بهونه نگیر جیگر! با من بداخلاقی نکن! دلم برات تنگ شده جونم، میخوام ببینمت نمیتونم! تو که عروسکی، تو که ملوسکی، دیوونهی اون چشاتم، نگاتم، خاک پاتم! به خدا خیلی آقایی! چقدر تو بانمکی، ملیح من! محمود عزیزم، این دو خط رو دو بار بخون، خب؟
Dige baräm mohem nist naboodanet kenäram
اینکه کنار من نیستی واقعاً باعث تأسفمه اما وقتی هدفت رو میبینم، حس میکنم این دوری خیلی هم مهم نیست. مهم اینه که در سنگر دیگهای برای خدمت به اسلام و مسلمین تلاش میکنی و باعث افتخار تمام جهانیان هستی. (کوفی عنان خیلی روی بحث هدف و اینها تأکید داشته. اصلاً هدف، وسیله رو توجیه میکنه!)
Boro bäbä velam kon man dige bikhiälam
چی گفتی؟ گفتی برو بابا؟ حرف دهنم رو بفهمم؟ باشه خب! چرا ناراحت میشی؟ اصلاً بیخیال!
Hälä ke nisti pisham dard-o ghami nadäram
وقتی هستی یه درد دارم و وقتی نیستی هزار تا درد! به جان تو خیلی دلم گرفته! ای جان جان، درد و بلات بخوره تو سرم عشقم!
Az roozi ke to rafti hamash too eshgh-o hälam
از روزی که از کنارم رفتی همش دارم سعی میکنم خودم رو سرگرم کنم که دوریت فراموش بشه؛ اما مگه این خاتمی میذاره؟
La la la laylalilalalay la lai lililaylalay, bbbb!
بگم چی میگه؟ بگم؟ بگم؟ باشه، میگم! اومده میگه گفتگوی تمدنها! چه گفتگویی عزیز من؟ دل خوش سیری چند؟ داریم واسه خودمون عشق و حال میکنیما، برو بذار باد بیاد! (قابل توجه دوستانی که ترجمهی این متن شک دارن و به شکل مداوم دارن جوسازی میکنن: برو بذار باد بیاد در نامهی اصلی به شکل مخفف اومده! چشات رو باز کن، حرف مفت نزن!)
(Dige azat badam miäd pisham nayä aroosak
Bahoonegi-re akhmoo, aroosak-e binamak) 2
من از خاتمی خیلی بدم میاد، واقعاً ببخشید که مجبوری توی کشوری کار کنی که رئیس جمهورش چنین آدمیه! تو هم اینقدر بهونه نگیر جیگر! با من بداخلاقی نکن! دلم برات تنگ شده جونم، میخوام ببینمت نمیتونم! تو که عروسکی، تو که ملوسکی، دیوونهی اون چشاتم، نگاتم، خاک پاتم! به خدا خیلی آقایی! چقدر تو بانمکی، ملیح من! میدونم که اگه من نگم هم خودت اونقدر باهوشی که این دو خط رو دو بار میخونی، تازه شایدم بیشتر بخونی! ای کلک!
Dige azat badam miäd kheili delam azat pore
دلم خیلی گرفته، اصلاً یه جورایی میشه گفت که دلم پُره! همش دارم سعی میکنم به خودم بقبولونم که ازت بدم میاد تا فراموشت کنم اما نمیشه که نمیشه!
Bedoon ke hishki mesl-e man gool-e to ro nemikhore
تو هیچوقت نخواستی من رو گول بزنی اما من مفتون و شیدای اون هالهی نورت شدم! آآآآه، کاش جای اینکه خاتمی رو هر دو هفته یکبار به خارج دعوت میکردن، تو رو هفتهای دو بار دعوت میکردن!
Esm-e mano dige nayär hatta soräghamam nagir
اگه بخوای دیگه حتی اسمتم نمیارم ولی بذار بعضی اوقات از طریق خاتمی جویای احوالت بشم. با اینکه ازش دل خوشی ندارم اما ظاهراً چارهی دیگهای هم ندارم. واقعاً متأسفم که تو و سایر آدمهایی که قصد خدمت دارین در دام این مفاسد اقتصادی و حلقهی قدرت گیر افتادین. افشا کن، افشا کن! الهی بترکه چشم حسود و بدخواه!
Yä Ädam-e khoobi besho, Yä too-ye tanhäeit bemir
سعی میکنم آدم خوبی بشم که تو هم دوستم داشته باشی وگرنه اینجا تنهایی میمیرم! وفا نکردی و کردم، جفا ندیدی و دیدم! کی تو رو قشنگت کرده؟ مست و ملنگت کرده؟ من رو با چی میزنی؟ چی؟ من رو نمیزنی؟ در عوض دست رئوفت رو بر سرم میکشی؟ واقعاً که تو محشری مَرد! الهی قربونت برم که هیچکسی مثل تو نیست!
Lilay lalalilay lilililllaylaail lila la lilay lay …
خب دیگه، حیفه که این لحظههای قشنگ رو با آوردن اسم خاتمی خرابش کنیم. بیا وسط، آهان، دست دست دست بیا! وااای، آهان! لیلیلیلیلایلیلایلا! یکی بیاد من رو مهار کنه دیگه، میخوام بشینم ادامهی نامهم رو بنویسم!
Afshin!
ارادتمند: کوفی عنان، رئیس سازمان ملل متحد
۱٫ همانطور که ملاحظه فرمودید در جایجای این نامه، ننگ ریاست جمهوری آقای خاتمی مشاهده میشود به نحوی که حتی کوفی عنان هم به آن اشاره کرده است. از نکات دیگر قابل توجه این نامه میتوان به لحن خودمانی نامه اشاره کرد که نشان از سعی رئیس سازمان ملل متحد در جلب توجه آقای دکتر احمدینژاد داشته است.
۲٫ با توجه به دیپلماسی عمومی، پاسخ این نامه توسط دکتر احمدینژاد داده نشد چون در نامهنگاریهای امروزی، مخاطب نامه نقش کشک را ایفا میکند و در حقیقت تمام مردم ایران و بلکه جهان، مخاطب نامهها میباشند. /پایان پیام
نوشته شده در دستهی: فعلاً بدون دسته!
بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۱۷ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۵:۵۵
پیشنوشت:
۱٫ تصمیم گرفته بودم در پاسخ به نسبتهای نادرستی که به میرحسین و هوادارانش داده میشود جوابیهای بنویسم، علیالخصوص آن حرفهایی که توسط هواداران کروبی مطرح میشود. اعتراف میکنم که از تخریب میرحسین توسط نامزدهای دیگر تقریباً مطمئن بودم اما کار به جایی رسیده بود که فکر میکردم یکی باید مارادونا را ول کند و غضنفر را بگیرد! تصمیم راسخی هم داشتم که غضنفر را بگیرم! (منظورم از گرفتن، مهار کردن است وگرنه چه کسیست که نداند من تلاش میکنم تا مادام گلابی را بگیرم!)
۲٫ شبیه این پستی که خواهید خواند را تقریباً چند روز پیش در وبلاگ زیپ و زیگزاگ به عنوان کامنتگذار نوشته بودم اما اینجا قدری تغییرش دادم و در حال حاضر فکر میکنم بهتر است دلایلم را با هواداران تمام نامزدها مطرح کنم!
۳٫ تغییر تصمیمم فقط یک دلیل داشت: مناظرهی دیشب. بعد از این مناظره، دیگر برایم آنقدر مهم نیست که میرحسین رئیس جمهور میشود یا نه، هرچند گمان میکنم که احتمالش بیشتر شده باشد. فقط دلم میخواهد کسی رئیس جمهور کشورم باشد که وسط حرف دیگری نپرد، از نامهی خیالی «تونی بلر» نگوید، از دل پرخون بعضیها از هاشمی و خانوادهاش استفاده ابزاری نکند و چه و چه و چه … دلم میخواهد وقتی از امام حرف بزند که امام را حداقل از ده کیلومتری دیده باشد، آن هم در مقابل کسی که با امام چای و شکلات میخورده! دلم نمیخواهد رئیس جمهورم پوپولیست باشد!
در اینکه هر نامزد ریاست جمهوری تلاش میکند تا خودش را مقبول نشان دهد و آرای مردم را جلب کند، شکی نیست. اتفاقاً به پرشورتر شدن فضای انتخاباتی هم کمک میکند … اما یک موضوع دردناک وجود دارد! اینکه نامزدها به جای حرف زدن در مورد خودشان و برنامههایشان، در مورد نامزدهای دیگر بدگویی میکنند.
فکر میکنم ما که ادعای روشنفکریمان گوش فلک را کر کرده یک مشکل اساسی داریم: بلد نیستیم از خودمان دفاع کنیم. حالا اینکه اساساً دفاعی از خودمان یا خیر هم جای خود دارد! برای دفاع از خودمان به دیگران هجوم میبریم و این روزها این فرهنگ آنقدر در ما نهادینه شده که گاهی حتی احساس نمیکنیم حرکتمان به دور اخلاق و کرامت انسانی باشد! به زبان سادهتر فراموش کردهایم سری بین سرها در بیاوریم و ترجیح میدهیم توی سر دیگران بزنیم تا سر خودمان بیشتر توی چشم باشد!
مثل این است که من بخواهم بازیگر هالیوود شوم اما چون با قدری ارفاق، قیافهای معمولی دارم، بروم و روی صورت «برد پیت»، «آنتونیو باندراس»، «جانی دپ» و سایر مردهای خوشتیپ و قیافهی جهان اسید بپاشم تا خوشچهرهترین مرد دنیا باشم و سینمای هالیوود ناچار به استفاده از من گردد!
این روزها حرفهای زیادی در مورد میرحسین موسوی مطرح میشود که سعی دارم به عنوان یکی از طرفدارانش بعضی از آنها را پاسخ بدهم، البته تا جایی که حضور ذهن و توان داشته باشم!
در کوچه و خیابان افرادی را میبینم که سعی میکنند نشان دهند موسوی و خاتمی مثل هم هستند و با این ترفند وارد میدان میشوند. در مقابل مخالفان خاتمی این جمله را میگویند که: «خاتمی در هشت سال ریاست جمهوریاش کاری نکرد و موسوی هم لنگهی اوست» و در مقابل موافقانش مدام روی این جمله تأکید میکنند که: «از خاتمی بت نسازید!» و از این طریق به تحریک موافقان خاتمی میپردازند.
منطق حکم میکند که به سبب موافق بودن با خاتمی در مورد جملهی دوم صحبت کنم و میدانید که آدمی کاملاً منطقی هستم!
نمیدانم چرا خیلیها فکر میکنند که من و امثال من از خاتمی بت ساختهایم! به نظرم تعبیریست کودکانه در جهت فشار روانی بر حامیان موسوی؛ همان چیزیست که این روزها به آن میگویند تحریک اذهان عمومی! اما صادقانه میگویم که حداقل در مورد من، اینطور نیست … از قضا به خاتمی نقدهای زیادی دارم و بعضی دیدگاهایش کاملاً برایم غیر قابل هضم است. فکر میکنم میان مردم ایران حتماً صدها و بلکه هزاران نفر پیدا میشوند که در مجموع فرهیختهتر و کاراتر از خاتمی باشند و این موضوع به گمانم از معدود موضوعاتیست که فکر میکنم در موردش، خود محمد خاتمی هم با من موافق باشد! اما چه سود که دیگران در صحنه نیستند … دلیل اینکه هوادار خاتمی هستم همین است.
من حتی به انتخاب بین بد و بدتر هم معتقدم، چه برسد بین انتخاب خوب و بدترین! به انتخاب بین بد و بدتر معتقدم چون دلم میخواهد چهار سال بعد، کمتر بدبخت باشم اما در شرایط حاضر برای خودم شانس قدری خوشبختی را هم قائل هستم! فکر هم نمیکنم با تحریم انتخابات، اتفاق مثبتی در زندگی آیندهام بیفتد. کما اینکه اگر قرار بود بیفتد، به لطف تحریم خیلیها در انتخابات قبل، تا الآن افتاده بود! دلم میخواهد با وضعیت موجود و در شرایطی که هستیم، انتخابی داشته باشم که منفعت بیشتر و زیان کمتری داشته باشد …
بگذارید یک مثال بزنم! ایرانیهای فوتبالی معمولاً یا استقلالی هستند یا پرسپولیسی. حالا اینکه یک ایرانی بگوید چون هر دوی اینها تیمهای بدی هستند من بین تیمهای ایرانی طرفدار اینترمیلان هستم مضحک است! خودمان را که نمیخواهیم گول بزنیم، میخواهیم بین داشتههایمان، طرفدار یک تیم باشیم نه نداشتههایمان! اصلاً یکی از ضربالمثلهای معروف میگوید که: «در مورد داشتههایت حرف بزن»!!
تعداد دیگری را مییبنم که تلاش میکنند به گذشتهی موسوی بتازند و ادعا میکنند که او حرفی در پاسخ انتقادهایشان ندارد! آن زمانی که ایشان نخست وزیر بوده، من فرق توپ و طالبی را نمیدانستم اما بگذارید خیالتان را راحت کنم! اصلاً من فکر میکنم که موسوی در سال ۱۳۶۸ یک نخست وزیر کاملاً معمولی بوده که اشتباهات زیادی هم داشته است … اما مگر گذشتهی کروبی و رضایی عاری از اشتباه و اشکال و شبهه بوده؟ فکر میکنم اگر اشتباهات آنها بیشتر نبوده باشد، حتماً کمتر هم نیست. مگر من به عنوان موسیو گلابی، در گذشته اشتباه نکردهام؟ مگر شما اشتباه نکردهاید؟ مگر بین نامزدها، شخص معصومی هم داریم که به دور از گناه و اشتباه بوده باشد؟ اگر میرحسین اشتباهی داشته، در مقابلش تجربهای هم دارد، تجربهی هشت سال نخست وزیری و تجربهی چهار سال ریاست جمهوری دکتر محمود احمدینژاد!
زندگی کردن در گذشته و آینده مخصوص کسانیست که قرار است آدمهای نامؤفقی باشند! (بگذارید همینجا یک اعترافی بکنم! این جملهی آخر را من نگفتهام، «جک ولش» گفته که زمانی مدیر عامل جنرال الکت
ریک بوده و به یقین از مؤفقترین مدیران تاریخ است.)
عدهای دیگر را میبینم که از دستبندها و شالها و لباسهای سبز انتقاد میکنند و بعضی جوانان مانند من را جوگیر میدانند و این موضوع را موجی میدانند که برخی را خواسته یا ناخواسته غرق کرده است! میخواهم با یکدیگر رک باشیم؛ من به کسی رأی خواهم داد که بتواند حداقل یک موج ایجاد کند … چه انتظاری میتوانم داشته باشم از کسانی که ادعا میکنند همه چیز را تغییر خواهند داد اما حتی نمیتوانند در شور انتخاباتیشان حتی یک هویج را هم در موجشان شناور کنند! فکر میکنم به دلیل ساختار حکومتی کشورمان، برای تغییر شرایط و وضعیت موجود، بیشتر از احتیاج به تیمی قوی، پشتوانهای مردمی میخواهیم … همان چیزی که شبیه به همین موجهاست!
بگذارید با افتخار اعلام کنم که رنگ سبز برای من نماد موجیست که در آن غرق شدهام و امیدوارم دیگران هم در آن غرق شوند! اصلاً جوگیر شدهام، بهتر از این؟! اما از همین تریبون آمادگی خودم را اعلام میکنم تا تیمهای قوی نامزدهای دیگر هم بیایند و من را جوگیر کنند!
بیت مرتبط:
آنان که به حق قافیه را باختهاند
بر پرچم سبز موسوی تاختهاند
ترسند که سبزی صداقت امروز
بر باد دهد هر چه ریا ساختهاند
حرفهایم را با جملهای خاتمه میدهم که چند روز پیش یکی از دوستان نکتهسنج برایم فرستاد. «بیست و دوم خرداد، دوم خرداد دیگری نیست. سوم خرداد دیگریست».
پینوشت:
۱٫ فکر میکردم شاید چندان به صلاح نباشد که چنین پستی بنویسم اما امروز احساس میکنم که وبلاگ کسی مثل من که تازه چند ماه از شروع کارش گذشته ارزش چندانی ندارد.
۲٫ چرا آقای احمدینژاد در مناظرهی دیشب همهاش از هاشمی میگفت و از او انتقاد میکرد؟ مگر آن آقای کت و شلواری خوشتیپ عینکی اسمش هاشمی بود؟! پس این میرحسین میرحسین که میگویند کدامیک از نامزدهاست؟!! پاک گیج شدم!
بعداً اضافه شد:
بعضی از دوستان میگویند میرحسین در طول برنامه و به طور مداوم چیز چیز میکرد و به شکل بامزهای آن را به دستپاچه شدن ایشان ارتباط میدهند! فکر میکنم این دوستان، فیلم مستند اول میرحسین را ندیدهاند چون در آن فیلم هم که از قبل ضبط شده بود، ایشان همین تکه کلام را داشتند! در ضمن یک سری حرفهای مرتبط و غیرمرتبط با مناظرهی دیشب را به پیوندهای روزانهام اضافه کردم که بد نیست به آنها هم نگاهی بیندازید!
نوشته شده در دستهی: فعلاً بدون دسته!
بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۴۱
چند شب پیش رفته بودم خانهی یکی از دوستانم. حرف میزدیم و غذا میخوردیم و در همین بین، تعدادمان اضافه و کم میشد؛ به این صورت که دوستان دیگرمان هم میآمدند و میرفتند! البته من کماکان در موضع خودم باقی مانده بودم و قصد رفتن نداشتم! یک وقت فکر نکنید من آدم چتربازی هستمها، نه به جان شما! حقیقتش، رفته بودم بالای منبر و دلم نمیخواست در آن شرایط، پایین بیایم! تازه داشتم میفهمیدم که چه حالی دارد برای چند نفر حرف بزنی و همهشان نگاهت کنند، حالا به اینها اضافه کنید حرکت رو به پایین سرشان را که نشاندهندهی تأیید حرفهایم بود! کم مانده بود سر دست بلندم کنند! باور کنید خیلی توجه نشان میدادند، اگر شما هم بودید در آن حالت بلند نمیشدید!
شام را حدود ساعت یازده خوردیم و گفتم که بهتر است کمکم برگردم! با این حال دوستم اصرار داشت که قدری دیگر هم حرف بزنیم، مخصوصاً که به بحث ازدواج و رابطهی دختر و پسر و اینجور مسائل رسیده بودیم! با آن وضعیتی که من شیرینزبانی کرده بودم هیچکس مایل به جدا شدن از من نبود؛ حداقل من خوشم میآمد اینطوری فکر کنم!
راستش را بخواهید تا اینجای پست همهاش مقدمهای بود که بگویم چرا تا آن وقت شب بیرون بودم. به هر حال ممکن است چهار نفر، موسیو گلابی را به عنوان الگویشان قرار داده باشند! نمیخواهم از این موضوع سوء استفاده کنند و نصفه شب به خانه برگردند! اصل داستان چیز دیگریست …
توی مسیر برگشت دیدم یک پسر و دختری کنار خیابان چسبیدهاند به هم و رسماً یک روح شدهاند در یک بدن! منتظر تاکسی بودند و طبعاً آن وقت شب تاکسی گیرشان نمیآمد. با خودم گفتم گناه دارد اینطوری کنار خیابان بمانند، بوق زدم و سوارشان کردم!
سوار که شدند یک دفعه بوی گل یاس و رز و پیچک و میخک پیچید توی ماشین! دختره رسماً چند تا عطر را روی خودش خالی کرده بود، به نظرم شیشههای عطر را هم توی جیبهایش فرو کرده بود! روی صندلی عقب نشستند و بین خودشان اندازهی یک نفر جای خالی گذاشتند! من را بگو که خیال میکردم توی ماشین قرار است سنگ تمام بگذارند اما دریغ از یک حرکت تهاجمی! انگار کن بیل به کمرشان خورده باشد، دست نمیجنباندند به کنار، با هم حرف هم نمیزنند! خلاصه اینها چند برابر فاصلهی شرعی را رعایت کرده بودند و من هم دیگر اساساً بیخیالشان شدم!
به آخر مسیر که رسیدیم دیدم حرکتی مبنی بر پیاده شدن انجام نمیدهند! با لحن تقریباً خشونتآمیزی گفتم: «بفرمایید!» پسره گفت: «بابا کرایهت رو که نمیخوریم!» گفتم: «من کرایه میخوام چیکار! دیدم کنار خیابونید و تاکسی هم نیست، سوارتون کردم.» دختره هم در کمال آرامش گفت: «ما هم چون دیدیم تنهایی، سوار ماشینت شدیم!»
به جان خودم صفحهی حوادث تمام روزنامهها آمد جلوی چشمم! گفتم لابد الآن است که چاقویی چیزی بگذارند زیر گلویم و پرتم کنند بیرون و ماشین را بردارند و بزنند به چاک! اما بعدش فهمیدم اصلاً این کار در چنین خیابانی ممکن نیست. ماشین رد میشود، آدم قدم میزند، کنار پارک است، صد نفر آدم دارند نگاهمان میکنند!
سرتان را درد نیاورم، پسره پیاده شد و دختره با لبخندی گفت: «بریم!» پسره هم دستی تکان داد و گفت: «زود برگردید!» من همینطور هاج و واج مانده بودم و میگفتم: «کجا قراره بریم؟ از کجا باید زود برگردیم؟!» دختره هم یک بند حرف میزد و میگفت: «زشته، بریم دیگه!» یکجوری میگفت بریم، آدم فکر میکرد از اینکه دیگران دارند نگاهمان میکنند خجالت میکشد! همین چند دقیقه پیش داشت کنار خیابان با همین پسرهی فلان فلان شده شطرنج دستگرمی میزدها، حالا برای من یکدفعه بانوی پاکدامن شده بود!
خیر سرم برای اینکه شیطنتی هم کرده باشم گفتم: «پدر و مادرم میفهمن اگر بخوای با من بیای، پول هم ندارم، بعدش هم من اصلاً مشکل جنسی دارم خانم! از اینها گذشته فکر کردم این آقا، دوست پسر شماست که سوارتون کردم، چه میدونستم که همکار هستید!» فکر میکردم درست نیست اسم شغل آقا را بیاورم!
کلی آسمان و ریسمان به هم بافتم که دختره را هم پیاده کنم و خلاص شوم! در همین گیر و دار پسره دوباره سوار شد و گفت: «ما که مسخرهی تو نیستیم، وقت ما رو تلف کردی! ما رو برگردون همون جایی که سوارمون کردی!»
گفتم: «من عجله دارم، شما این طرف خیابان هم که منتظر بمونید مشتری هست انشاءالله!» قبول دارم که این بحث ارتباط چندانی با انشاءالله نداشت اما به هر حال گفتم! پسره هم با یک حالت بغض و کینه دست خانم را گرفت و پیاده شد. درسته که مردک همکار خیلی ناراحت شد اما به هر حال از من دل کندند و رفتند! من هم رفتم!
داستان آن شب را تعریف نکردم که بگویم کار انساندوستانه نکنید یا دیر به خانه برنگردید یا برای دوستانتان وراجی نکنید! فقط یک سؤال برایم پیش آمده. میخواهم بفهمم خود آن بزغاله، کنار دختره چه غلطی میکرد؟! خاک بر سرش کنند! حداقل دختره را تنها کنار خیابان نگه میداشت که حساب کار از اول دست آدم بیاید و وقت خودش و دختره و دیگران گرفته نشود!
گفتم شاید یکی از شما پیدا شود که جوابی برای این سؤال و دغدغهی ذهنی من داشته باشد! نمیشود که مدام شما از من چیز یاد بگیرید و جوابهایتان را از من بخواهید! برای یک بار هم که شده جایمان را با هم عوض کنیم. میدانم که کمکم خواهید کرد! کافیست فقط یک لحظه به این فکر کنید که چقدر چیز از من یاد گرفتهاید!
پینوشت:
۱٫ پیوندهایم را پراندهام و توان بازگرداندنشان را هم ندارم! به آقای زیپ گفتم کدهای قالبم را بررسی کند که او هم فعلاً دسترسی به اینترنت ندارد! تازه مواضع فکریمان در مورد انتخابات ریاست جمهوری هم قدری متفاوت است و شاید این قضیه مزید بر علت شود تا بخواهد حالم را بگیرد و به این زودیها درستش نکند!
۲٫ این پیوندهای روزانهی بلاگفا خیلی چیز خوبیست، انصافاً قابل استفاده است. من هم سعی میکنم هر روز تغییرشان بدهم و به اسمی که رویش گذاشتهاند، احترام بگذارم!
نوشته شده در دستهی: فعلاً بدون دسته!
۱۴۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۲ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۳۰