مطالب منتشر شده در «خرداد ۱۳۸۸»


نگاهی گذرا به تعدادی از افتخارات فخر عالم وبلاگ‎نویسی!

با الهام از این پست بسیار قدیمی، افتخارات خودم رو طبقه‌بندی کرده و به سمع و نظر شما می‌رسونم! اگر واقعاً تمایل به شناخت بیشتر من دارید خوندن این پست رو به شما توصیه می‌کنم …

افتخارات علمی:
۱٫    چهار ساله بودم که برنامه‌ی نهضت سوادآموزی رو از تلویزیون نگاه می‌کردم و به صورت کاملاً خودکار و مستقل، خوندن و نوشتن رو یاد گرفتم.
۲٫    پنجم ابتدایی که بودم روزی دو بار از کلاس اخراج می‌شدم و از لجم روی دیوارهای مدرسه خط می‌کشیدم!
۳٫    دوم دبستان و اول راهنمایی قرار بود از مدرسه اخراج بشم اما به خاطر درس‌خون بودنم و اشک تمساحی که می‌ریختم گذشت کردند!
۴٫    یک سال طراح سؤالات آخر ترم فارسی کلاسمون بودم! اون امتحان رو بیست شدم در حالی که میانگین نمره‌ی کلاس حدود ۸ بود! در ضمن یکی از دوستام من رو به صورت رایگان به گیم‌نت دعوت کرد، سؤالات رو بهش دادم؛ اون‌قدر ذوق کرد که نگو!
۵٫    دینی و زبان رو در کنکور سراسری ۱۰۰ درصد زدم و عربی رو ۹۴ درصد! (اشک در چشم‌هام حلقه زد الآن!)
۶٫    برادرم می‌گفت نمی‌تونی عمران دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز قبول شی! برای پوززنی اون هم که شده با این‌که از عمران خوشم نمی‌اومد عمران تهران مرکز رو انتخاب کردم و قبول هم شدم اما رفتم صنایع خواجه نصیر خوندم!
۷٫    تمام دوستام سعی کردن من رو در مدت دانشجویی با یکی از دخترهای هم‌ورودی و هم‌رشته پیوند بدن اما من به مادام گلابی وفادار موندم! اون دختر سابق الآن شوهر کرده و خارج از کشوره! (البته این افتخار علمی نیست ولی چون در محیط علمی رخ داده من در این قسمت آوردم!)
۸٫    حدود ۱۲۰ واحد از واحدهای لیسانسم رو با تقلب پاس کردم اما هیچ‌کس نتونست ازم تقلب بگیره! افتخارآمیزتر از اون اینه که چند تا از مراقب‌هامون بی‌سیم داشتن؛ یه وقت فکر نکنین از این مراقب‌های پپه بودن!
۹٫    در امتحان پایان ترم درس انقلاب حدود ۲۰۰ نفر شرکت کردن و فقط من ۲۰ شدم! لازم به ذکره که این بند ارتباط تنگاتنگی با بند ۸ داره!
۱۰٫  یکی دو ماه آخر قبل از کنکور فوق لیسانس رو درس نخوندم و تا لنگ ظهر می‌خوابیدم! بعدش هم اکثراً با دوستام تفریح می‌کردم و شب بر می‌گشتم خونه!
۱۱٫   در کنکور فوق لیسانس بین چند هزار نفر رتبه‌ی چهارم شدم!
۱۲٫   دکتر جعفرنژاد که کارش خیلی درسته استادمه و به من چند بار گفته دانشجوی بی‌انضباط و بی‌تربیتی هستم! دکتر محمدخان هم که وزیر اقتصاد دولت هاشمی بوده و رفیق فابریک ایشان است استادم بوده و با هم یک بار رفتیم فرحزاد!

افتخارات ورزشی:
۱۳٫   طرفدار پرسپولیس و منچستریونایتد هستم و از بایرن‌مونیخ متنفرم!
۱۴٫  یک فصل، تمام بازی‌های پرسپولیس رو که در ورزشگاه آزادی برگزار شد از نزدیک تماشا کردم و همه اون‌جا لات و لوت بودن! توصیه می‌کنم بچه‌هاتون رو نبرین استادیوم، دستشویی‌هاش هم واقعاً کثیفه!
۱۵٫  یک بازی که تماشاچیان پرسپولیس رو به خاطر توهین به داور محروم کردن، من اصلاً به داور فحش ندادم و همش به علی دایی فحش می‌دادم! بعدها فهمیدم فحش دادن کلاً کار بدیه و از اون تاریخ هم استادیوم نرفتم دیگه!
۱۶٫  گل کوچیک رو به صورت حرفه‌ای بازی کنم و در یکی از مسابقات در محله‌مون حدود ۱۰ سال پیش بین بیست سی تا تیم اول شدیم! در بازی فینال همه‌ی گل‌های تیمم رو من زدم و یک هیچ بردیم!
۱۷٫  خیلی خوب لایی می‌زنم و یک بار اون‌قدر به دوستم لایی زدم که با من دعوا کرد! حتی موقعی که تکل‌های دوپا هم می‌زد لایی می‌خورد! از قضا دفاع آخر تیم دانشکده‌مون بود و جزو معدود دوستامه که این وبلاگ رو می‌خونه! یک بار هم به چهار نفر پشت سر هم لایی زدم که اون‌قدر خنده‌م گرفت نتونستم دروازه‌ی خالی رو باز کنم!
۱۸٫  در راه دروازه‌بانی بیش از ده بار شکستن دست و انگشت رو تجربه کردم و در نهایت هم یک بار دستم رو در همین راه اون‌قدر بد شکستم که عملش کردن! پنالتی‌گیر خوبی هم هستم! در سنین مختلف الگوی دروازه‌بان‎هایی نظیر پیتر اشمایکل، والتر زنگا و احمدرضا عابدزاده هم بوده‌ام! (واقعیت اینه که باید جمله‌ی آخر رو برعکس کنین!)
۱۹٫  معلم ورزشم ناصر قصاب بود که در دوران بازیگری با تیم پاس قهرمان آسیا شده بود. می‌خواست من رو ببره دروازه‌بان تیم فوتسال استقلال کنه که مامانم گفت شیرم رو حلالت نمی‌کنم! (البته همون یکی دو لیتر شیری که بیست و اندی سال پیش خوردم تا حالا بارها مانع از دستیابی من به مؤفقیت‌های بزرگ شده!)
۲۰٫  فیروز کریمی می‌خواست بهم یاد داده که چطوری اوت دوستی پرتاب کنم اما اون‌قدر در این زمینه بی‌استعداد بودم که ناراحت شد و رفت به یکی دیگه از دوستام یاد داد! به هر حال فیروز کریمی رو از نزدیک دیدم و چند دقیقه‌ای با هم فوتبال بازی کردیم!

افتخارات سیاسی:
۲۱٫   یک نامه‎ی خطی توی خونه داریم که در اون دکتر مصدق عید نوروز را به پدرم تبریک گفته! (و البته پدرم هم به من افتخار می‌کنه!)
۲۲٫   احمدی‌نژاد رو از پنجاه متری دیدم و با این‌که می‌تونستم چند متر دیگه بهش نزدیک بشم این کار رو نکردم!
۲۳٫   خاتمی رو از یکی دو متری دیدم، خیلی باحال بود!

افتخارات عقیدتی:
۲۴٫  حدود ده سال پیش در مسابقات نهج‌البلاغه در تهران دوم شدم که قرائتی بهم به عنوان جایزه یه ماشین حساب داد! یادم رفت در دور بعدی یعنی مسابقات کشوری شرکت کنم و به همین دلیل جایزه‌ای هم نگرفتم!
۲۵٫   یک مدتی جزء سی‌ام قرآن رو حفظ بودم و با همین روش کلی از مدرسه‌مون جایزه می‌گرفتم!
۲۶٫   یک بار وقتی هفت هشت سالم بود من رو به زور بردن نمازخونه! اون‌قدر خندیدم که من رو به زور بردن بیرون!
۲۷٫   ضمناً قرائتی پیش‌نماز مسجد دانشگاهمان است!

افتخارات هنری:
۲۸٫  یک بار در مسابقه‌ی محله شرکت کردم و تلویزیون نشونم داد! یک بار هم با من در مورد انتخابات مجلس مصاحبه کردن اما تلویزیون مصاحبه‌م رو پخش نکرد!
۲۹٫   فردوس کاویانی مدتی همسایه‌ی دیوار به دیوار ما بود!
۳۰٫   شماره تلفن امیر تتلو و حسین تهی را دارم! امیر تتلو پارسال عید برام اس‌ام‌اس تبریک هم فرستاده بود!
۳۱٫  خیلی از بازیگران رو از نزدیک دیدم و به بعضی‌هاشون هم دست زدم! دوست دختر یکی از بازیگرهای جوون و معروف رو هم دیدم اما بهش دست نزدم!
۳۲٫   یک بار مهمانی رفته‌ام خانه‌ی لاله اسکندری و ستاره اسکندری!
۳۳٫   در کنسرت رضا یزدانی به حالت نیمه‌خواب فرو رفتم!

افتخارات به درد نخور:
۳۴٫   خیلی تند تایپ می‌کنم! چه فارسی، چه انگلیسی و چه پینگیلیش!
۳۵٫  در مدت کمتر از شش ماه از یک کارمند جزء در شرکتمون به مدیر تبدیل شدم! از اون به بعد صبح‌ها مگر در صورتی که جلسه داشته باشیم زودتر از ساعت ۱۰ سر کار نمی‌رم! نزدیک به ۲۰ بار هم به صورت شفاهی و کتبی استعفا دادم که قبول نکردن!
۳۶٫   یکی هست که پرادو دو در دارد اما دوست نزدیک من است!
۳۷٫  یکی از دوستانم سردسته‌ی گلدکوئست‌های بود و خیلی مایه‌دار شد! اون موقع هر چقدر اصرار کرد من نرفتم! کاش یه کم بیشتر اصرار می‌کرد تا مقاومتم شکسته شه!
۳۸٫   برادرم با سید ابراهیم نبوی دوست بود!
۳۹٫   در خانه‌مان شمعی داریم که قیمتش بالغ بر یک میلیون تومان است!

افتخارات وبلاگی:
۴۰٫  یک بار نیم ساعت بعد از این‌که پست جدید گذاشتم دیدم پستم حدود ۳۰۰ تا کامنت داره؛ بعد که نگاه کردم دیدم باز هم پرشین‌بلاگ قاط زده و یک کامنت را حدود ۲۹۶ بار گذاشته! (البته این افتخار نبود خداییش!)
۴۱٫   در مدت کوتاهی وبلاگم صاحب خواننده‌های خوب و باصفایی شده که لنگه‌شان در هیچ وبلاگ دیگه‌ای پیدا نمی‌شه!
۴۲٫   و آخر از همه این‌که خیلی از وبلاگرهای معروف برایم چند بار کامنت گذاشته‌اند!

پی‌نوشت:
قبول دارم که این پست خیلی طولانی شد اما باور کنید لیست افتخارات من به مراتب طولانی‌تر از این‌هاست! این نکته را هم خاطرنشان می‌کنم که تمام موارد بالا عین حقیقت است و برای اولین بار اصلاً دروغ نگفتم!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


۱۱۷ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۸ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۳۴

چند یا حسین تا میرحسین!

کاش می‌شد حرف‌های خوب بزنم و از گل و بلبل بگویم اما باور کنید سخت است. شرایطم جوری نیست که بتوانم فکر کنم، چه برسد به این‌که بنویسم. خستگی به تنم مانده و اوضاع روحی‌ام در نقطه‌ای نزدیک به وحشتناک است. هر چیز سبزی که می‌بینم دلم می‌گیرد. آن‌قدر دلم گرفته که احتمالاً تا مدت‌های مدید خیار هم نخواهم خورد!
            دلم می‌خواست باور کنم که همه‌ی این روزها داشتم خواب می‌دیدم …
            کامنت‌های بعضی از وبلاگ‌ها را می‌خواندم و می‌دیدم که بعضی از دوستان پیروز انتخابات اصرار عجیبی دارند که تمام رأی‌های موسوی را اقشار مرفه بی‌درد و جمعیت تهرانی‌های بالای ولی‌عصر داده‌اند که قصد آشوب و اغتشاش در نظم عمومی را داشته‌اند!
            دارم به خودم تلقین می‌کنم این حوزه‌ای که در آن رأیم را به صندوق انداخته‌ام بالاتر از ولی‌عصر بوده و مدام با خودم تکرار می‌کنم که این همه سال، خانه‌مان در شمال شهر بوده و خبر نداشتم! سعی می‌کنم به خودم بقبولانم آن حوزه‌ای که در آن رأیم را به صندوق انداختم و طرفداران نامزد پیروز به انگشتان یک نصف دست هم نمی‌رسیدند در شمالی‌ترین نقطه‌ی تهران واقع شده و واقعاً در برآوردهایم اشتباه کرده‌ام! تمام جهات جغرافیایی ذهنم دگرگون شده‌اند، بدجوری هم دگرگون شده‌اند!
            آن‌قدر به خودم چیزهای مختلف تلقین کرده‌ام که اساساً دچار توهم شده‌ام. چنان دچار توهم شده‌ام که فکر می‌کنم چندده سایت تعطیل و چندصد نفر دستگیر شده‌اند و سرعت اینترنت به کم‌ترین حدش رسیده و با باتوم به صورت دوستم کوبیده‌اند! توهم است دیگر، پدر و مادر که ندارد! تازه در توهمم می‌بینم که اس‌ام‌اس‌هایم به مادام گلابی نمی‌رسد و موبایلم هم گهگداری قطع می‌شود!
            همه چیز در ذهنم تغییر کرده. تازه فهمیدم که تعدادی از دوستان و همکلاسی‌هایم در دانشگاه تهران، از اراذل و اوباش‌های غیور تهران هستند! مگر نه این‌که دیشب، اراذل و اوباش بودند که به خیابان‌ها ریخته بودند و مگر نه این‌که چند نفر از دوستان من هم جزو همین کتک‌خوردگان بودند؟! چقدر ساده بودم که فکر می‌کردم این دوستانم بعد از دانشگاه می‌روند سر خانه و زندگی‌شان و درسشان را می‌خوانند و در شرکتشان مشغول به کار هستند. چه می‌دانستم که بعد از تعطیل شدن دانشگاه، می‌روند و توی خیابان‌ها چاقوکشی می‌کنند!
            آخرین جملات پست قبلی را با خودم تکرار می‌کنم: «باور کنید پس از انتخابات، انتظار یک معجزه و تغییر آن‌چنانی را ندارم. علی‌الحساب فقط یک مقدار آرامش می‌خواهم و یک مقدار مردم‌سالاری و یک قدم پیاده‌روی بدون دردسر با مادام گلابی که به پیوستش یک میرحسین موسوی هم باشد، همین!» و به یاد می‌آورم دوستانی را که در کامنت‌هایم به من خندیدند!
            هنوز هم همان‌هایی را که در پست قبل گفتم، می‌خواهم! آرامش و مردم‌سالاری و پیاده‌روی بدون دردسر و رئیس جمهور واقعی‌ام را! هر چهار تا را در چشم به هم زدنی از من گرفتند و امروز در چشمانم زل زده‌اند و فکر می‌کنند با گلابی طرفند! گیرم که من گلابی باشم، تمام مردم که گلابی نیستند!
            شک ندارم که پنج شش میلیون نفری هستند که به آقای احمدی‌نژاد رأی داده‌اند و به رأی آن‌ها احترام می‌گذارم اما می‌خواهم که آن‌ها هم به شعور سی و چند میلیون نفری که به آقایان موسوی و کروبی رأی داده‌اند احترام بگذارند. می‌خواهم به خیابان بروم و از دوستانم بپرسم رأیم را در کدام سوراخ فرو کرده‌اند!
            یک حکم شرعی هم بدهم و خلاص! آن‌هایی که احساس می‌کنند به رأیشان و شعورشان توهین شده و باز هم در کنج خانه نشسته‌اند حرام است اگر از این به بعد وبلاگ من را بخوانند (!) چون:

شهر خالی‌ست ز عشاق، بُوَد کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند

            این شعر آخر را حالا بیشتر از قبل دوست دارم. فعلاً هم حال روحی مناسبی برای بیشتر نوشتن ندارم، می‎خواهم بروم توی خیابان بوق بزنم!

پی‌نوشت:
۱٫    این روزها وبلاگ محمدعلی ابطحی به خاطر این‌که در بطن ماجرا و اتفاقات پشت پرده است، منبع خوبی برای خبرهای جدید است. فعلاً این پستش را بخوانید و پست‌های بعدی‌اش را هم از دست ندهید.
۲٫    باور کنید خودم را خفه کردم تا صفحه‌ی مدیریت وبلاگ باز شود و این پست را بگذارم!

بعداً اضافه شد:
باور کنید اگر می‎دانستم حکم شرعی من، این‎قدر آشوب به پا می‎کند حکم نمی‎دادم! شما هم که منتظرید تا کسی چیزی بگوید و آشوب و بی‎نظمی به راه بیندازید!
اجازه بدهید حکمم را کامل‎تر کنم … شرکت در تجمعات خیابانی از نظر من واجب کفایی‎ست و همین که صحنه را خالی نگذارید کافی‎ست. واقعیت این است که گاهی پدر و مادر من هم چهاردستی جلویم را می‎گیرند تا به خیابان نروم و نترکم! این مورد و مواردی شبیه به این که از حیطه‎ی اختیارات افراد خارج است، از حکم من هم خارج است! نمی‎خواهم خودتان را به کشتن بدهید و بعداً خونتان بیفتد گردن من! اگر هم می‎روید لطفاً با آرامش اعتراض کنید و خس و خاشاک‎بازی در نیاورید! همین!!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


۱۳۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۶ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۱۶

شاید این جمعه بیاید، شاید!

اگر کل وبلاگ‌نویس‌های ایران را شخم بزنید از من قانون‌مدارتر پیدا نخواهید کرد! فکر نکنید همین‌جوری از روی شکم حرف می‌زنم، نه! اطمینان می‌دهم آن‌قدر که به قانون پایبندم، به نامزد خودم پایبند نیستم! می‌گویند از ۲۴ ساعت قبل از انتخابات، نباید برای نامزدها تبلیغ کرد. من هم با آغوشی باز به استقبال قانون می‌روم و آن را بغل می‌کنم! تا لذت مغازله و معانقه با قانون را تجربه نکنید، نمی‌فهمید چه می‌گویم!
            این‌ها را گفتم که بدانید این آخرین پستی است که قبل از انتخابات در این وبلاگ خواهید خواند! امیدوارم، امیدوارم و امیدوارم که شنبه یک پست شیرین بنویسم؛ به شیرینی رئیس جمهور بعدی که انصافاً با آن همسر فرهیخته و آن لهجه‌ی شیرین آذری و آن چیز گفتنش خیلی خودش را توی دلم جا کرده، سندش هم توی دلم موجود است که سر فرصت نشانتان خواهم داد!
            این روزها قند دارد توی دلم آب می‌شود. مدام به این فکر می‌کنم که از این به بعد می‌توانم راحت در مورد رئیس جمهورم هر چه خواستم بگویم و از عواقبش هم نترسم! چه بسا بدون هیچ ترسی، هویت واقعی خودم را هم فاش کنم! مگر من چه چیزی از دیگران کم دارم؟ یک افشاگری‌هایی در مورد خودم خواهم کرد که بیا و ببین!
            فقط بگذارید آن روز خوب از راه برسد. ببینید آن وقت چه ژانگولرهایی که نمی‌زنم و چه طنزهایی که نمی‌نویسم! یک سری از این وبلاگ‌نویسان طنزپرداز هستند که در دوران رئیس جمهور فعلی، از غم من سوء استفاده کردند و برای خودشان معروف شدند. فکر می‌کنید این آنی دالتون و شب‌گیر و ابراهیم رها چطور معروف شدند؟! این‌ها آمدند یک حلقه‌ی قدرت درست کردند و من را هم به حلقه‌شان راه ندادند! اما به پشتیبانی حمایت‌های شما وبگردان محترم و خوانندگان عزیز و به خاطر فشارهایی که به آن‌ها آورده‌ام دارند هویت واقعی خودشان را بگویند. اول از همه شب‌گیر اعتراف کرد، بعدش آنی دالتون گفت و به زودی، ابراهیم رها هم نام واقعی‌اش را اعلام خواهد کرد!
            اما اعتراف می‌کنم که ته دلم قدری هم می‌ترسم که اتفاقی بر خلاف انتظارم بیفتد. احساس مزخرفی‌ست! حس می‌کنم در حال حاضر دارند قدری بداخلاقی‌های انتخاباتی می‌کنند و طبیعی است که این اسم مزخرف، احساس مزخرفی را هم به دنبال خواهد داشت! من نمی‌فهمم کدام شیر پاک خورده‌ای، برای اولین بار از اصطلاح بداخلاقی انتخاباتی استفاده کرد. جا داشت اسمش را بگذارند مسخره‌بازی انتخاباتی یا کثافت‌کاری انتخاباتی یا گـ… استغفرالله! دهان آدم را باز می‌کنند! خلاصه هر اسمی که دارد تا شنبه تمام می‌شود و با حرف‌های خوب در خدمتتان خواهم بود که مقارن است با رئیس جمهوری جدید که چیزهای بیشتری از رئیس جمهور فعلی دارد! ادب و هنر و صداقت و شیرین‌زبانی و تفکر و مهربانی و نگاه دلنشین و طرفداران میلیونی‌اش را که در نظر نگیریم، حداقل یک عینک و چند دست کت و شلوار بیشتر از رئیس جمهور فعلی دارد!
            حس و حال من در این لحظات، باورکردنی نیست! دلم می‌خواهد بپرم و لپ گل‌گلی میرحسین موسوی را گاز بگیرم! دلم می‌خواهد یک متن درست و درمان بنویسم که بعد از انتخاب شدنش به او تقدیم کنم! دلم چیزهای خوب خوب می‌خواهد! م‌م‌م‌م‌م‌م‌م‌م‌، حتی فکر کردن به پیروزی‌اش هم حس نابی را به من می‌دهد! باور کنید که اگر رئیس جمهور شود تمام خیابان‌ها و کوچه پس‌کوچه‌های ایران تا چند روز پر از گل و شیرینی و نارنگی و هلو و دخترکان مهربان خواهد بود!
            چیز زیادی به این لحظه‌های دلنشین که در نوشته‌ام به آن‌ها اشاره کردم نمانده. فقط یک یا حسین لازم است و یک میرحسین!
            باور کنید پس از انتخابات، انتظار یک معجزه و تغییر آن‌چنانی را ندارم. علی‌الحساب فقط یک مقدار آرامش می‌خواهم و یک مقدار مردم‌سالاری و یک پیاده‌روی بدون دردسر با مادام گلابی که به پیوستش یک میرحسین موسوی هم باشد، همین!

پی‌نوشت:
۱٫    این نوشته از ابراهیم رها را بخوانید و تأکید می‌کنم که حتماً بخوانید! مدت‌ها بود که از او، نوشته‌ای به این خوبی نخوانده بودم.
۲٫    من آن‌قدرها هم قانون‌مدار نیستم، از فردا تبلیغات گسترده‌ای را در فیس‌بوک آغاز خواهم کرد!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


۱۲۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۱۲



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه