نگاهی گذرا به تعدادی از افتخارات فخر عالم وبلاگنویسی!
با الهام از این پست بسیار قدیمی، افتخارات خودم رو طبقهبندی کرده و به سمع و نظر شما میرسونم! اگر واقعاً تمایل به شناخت بیشتر من دارید خوندن این پست رو به شما توصیه میکنم …
افتخارات علمی:
۱٫ چهار ساله بودم که برنامهی نهضت سوادآموزی رو از تلویزیون نگاه میکردم و به صورت کاملاً خودکار و مستقل، خوندن و نوشتن رو یاد گرفتم.
۲٫ پنجم ابتدایی که بودم روزی دو بار از کلاس اخراج میشدم و از لجم روی دیوارهای مدرسه خط میکشیدم!
۳٫ دوم دبستان و اول راهنمایی قرار بود از مدرسه اخراج بشم اما به خاطر درسخون بودنم و اشک تمساحی که میریختم گذشت کردند!
۴٫ یک سال طراح سؤالات آخر ترم فارسی کلاسمون بودم! اون امتحان رو بیست شدم در حالی که میانگین نمرهی کلاس حدود ۸ بود! در ضمن یکی از دوستام من رو به صورت رایگان به گیمنت دعوت کرد، سؤالات رو بهش دادم؛ اونقدر ذوق کرد که نگو!
۵٫ دینی و زبان رو در کنکور سراسری ۱۰۰ درصد زدم و عربی رو ۹۴ درصد! (اشک در چشمهام حلقه زد الآن!)
۶٫ برادرم میگفت نمیتونی عمران دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز قبول شی! برای پوززنی اون هم که شده با اینکه از عمران خوشم نمیاومد عمران تهران مرکز رو انتخاب کردم و قبول هم شدم اما رفتم صنایع خواجه نصیر خوندم!
۷٫ تمام دوستام سعی کردن من رو در مدت دانشجویی با یکی از دخترهای همورودی و همرشته پیوند بدن اما من به مادام گلابی وفادار موندم! اون دختر سابق الآن شوهر کرده و خارج از کشوره! (البته این افتخار علمی نیست ولی چون در محیط علمی رخ داده من در این قسمت آوردم!)
۸٫ حدود ۱۲۰ واحد از واحدهای لیسانسم رو با تقلب پاس کردم اما هیچکس نتونست ازم تقلب بگیره! افتخارآمیزتر از اون اینه که چند تا از مراقبهامون بیسیم داشتن؛ یه وقت فکر نکنین از این مراقبهای پپه بودن!
۹٫ در امتحان پایان ترم درس انقلاب حدود ۲۰۰ نفر شرکت کردن و فقط من ۲۰ شدم! لازم به ذکره که این بند ارتباط تنگاتنگی با بند ۸ داره!
۱۰٫ یکی دو ماه آخر قبل از کنکور فوق لیسانس رو درس نخوندم و تا لنگ ظهر میخوابیدم! بعدش هم اکثراً با دوستام تفریح میکردم و شب بر میگشتم خونه!
۱۱٫ در کنکور فوق لیسانس بین چند هزار نفر رتبهی چهارم شدم!
۱۲٫ دکتر جعفرنژاد که کارش خیلی درسته استادمه و به من چند بار گفته دانشجوی بیانضباط و بیتربیتی هستم! دکتر محمدخان هم که وزیر اقتصاد دولت هاشمی بوده و رفیق فابریک ایشان است استادم بوده و با هم یک بار رفتیم فرحزاد!
افتخارات ورزشی:
۱۳٫ طرفدار پرسپولیس و منچستریونایتد هستم و از بایرنمونیخ متنفرم!
۱۴٫ یک فصل، تمام بازیهای پرسپولیس رو که در ورزشگاه آزادی برگزار شد از نزدیک تماشا کردم و همه اونجا لات و لوت بودن! توصیه میکنم بچههاتون رو نبرین استادیوم، دستشوییهاش هم واقعاً کثیفه!
۱۵٫ یک بازی که تماشاچیان پرسپولیس رو به خاطر توهین به داور محروم کردن، من اصلاً به داور فحش ندادم و همش به علی دایی فحش میدادم! بعدها فهمیدم فحش دادن کلاً کار بدیه و از اون تاریخ هم استادیوم نرفتم دیگه!
۱۶٫ گل کوچیک رو به صورت حرفهای بازی کنم و در یکی از مسابقات در محلهمون حدود ۱۰ سال پیش بین بیست سی تا تیم اول شدیم! در بازی فینال همهی گلهای تیمم رو من زدم و یک هیچ بردیم!
۱۷٫ خیلی خوب لایی میزنم و یک بار اونقدر به دوستم لایی زدم که با من دعوا کرد! حتی موقعی که تکلهای دوپا هم میزد لایی میخورد! از قضا دفاع آخر تیم دانشکدهمون بود و جزو معدود دوستامه که این وبلاگ رو میخونه! یک بار هم به چهار نفر پشت سر هم لایی زدم که اونقدر خندهم گرفت نتونستم دروازهی خالی رو باز کنم!
۱۸٫ در راه دروازهبانی بیش از ده بار شکستن دست و انگشت رو تجربه کردم و در نهایت هم یک بار دستم رو در همین راه اونقدر بد شکستم که عملش کردن! پنالتیگیر خوبی هم هستم! در سنین مختلف الگوی دروازهبانهایی نظیر پیتر اشمایکل، والتر زنگا و احمدرضا عابدزاده هم بودهام! (واقعیت اینه که باید جملهی آخر رو برعکس کنین!)
۱۹٫ معلم ورزشم ناصر قصاب بود که در دوران بازیگری با تیم پاس قهرمان آسیا شده بود. میخواست من رو ببره دروازهبان تیم فوتسال استقلال کنه که مامانم گفت شیرم رو حلالت نمیکنم! (البته همون یکی دو لیتر شیری که بیست و اندی سال پیش خوردم تا حالا بارها مانع از دستیابی من به مؤفقیتهای بزرگ شده!)
۲۰٫ فیروز کریمی میخواست بهم یاد داده که چطوری اوت دوستی پرتاب کنم اما اونقدر در این زمینه بیاستعداد بودم که ناراحت شد و رفت به یکی دیگه از دوستام یاد داد! به هر حال فیروز کریمی رو از نزدیک دیدم و چند دقیقهای با هم فوتبال بازی کردیم!
افتخارات سیاسی:
۲۱٫ یک نامهی خطی توی خونه داریم که در اون دکتر مصدق عید نوروز را به پدرم تبریک گفته! (و البته پدرم هم به من افتخار میکنه!)
۲۲٫ احمدینژاد رو از پنجاه متری دیدم و با اینکه میتونستم چند متر دیگه بهش نزدیک بشم این کار رو نکردم!
۲۳٫ خاتمی رو از یکی دو متری دیدم، خیلی باحال بود!
افتخارات عقیدتی:
۲۴٫ حدود ده سال پیش در مسابقات نهجالبلاغه در تهران دوم شدم که قرائتی بهم به عنوان جایزه یه ماشین حساب داد! یادم رفت در دور بعدی یعنی مسابقات کشوری شرکت کنم و به همین دلیل جایزهای هم نگرفتم!
۲۵٫ یک مدتی جزء سیام قرآن رو حفظ بودم و با همین روش کلی از مدرسهمون جایزه میگرفتم!
۲۶٫ یک بار وقتی هفت هشت سالم بود من رو به زور بردن نمازخونه! اونقدر خندیدم که من رو به زور بردن بیرون!
۲۷٫ ضمناً قرائتی پیشنماز مسجد دانشگاهمان است!
افتخارات هنری:
۲۸٫ یک بار در مسابقهی محله شرکت کردم و تلویزیون نشونم داد! یک بار هم با من در مورد انتخابات مجلس مصاحبه کردن اما تلویزیون مصاحبهم رو پخش نکرد!
۲۹٫ فردوس کاویانی مدتی همسایهی دیوار به دیوار ما بود!
۳۰٫ شماره تلفن امیر تتلو و حسین تهی را دارم! امیر تتلو پارسال عید برام اساماس تبریک هم فرستاده بود!
۳۱٫ خیلی از بازیگران رو از نزدیک دیدم و به بعضیهاشون هم دست زدم! دوست دختر یکی از بازیگرهای جوون و معروف رو هم دیدم اما بهش دست نزدم!
۳۲٫ یک بار مهمانی رفتهام خانهی لاله اسکندری و ستاره اسکندری!
۳۳٫ در کنسرت رضا یزدانی به حالت نیمهخواب فرو رفتم!
افتخارات به درد نخور:
۳۴٫ خیلی تند تایپ میکنم! چه فارسی، چه انگلیسی و چه پینگیلیش!
۳۵٫ در مدت کمتر از شش ماه از یک کارمند جزء در شرکتمون به مدیر تبدیل شدم! از اون به بعد صبحها مگر در صورتی که جلسه داشته باشیم زودتر از ساعت ۱۰ سر کار نمیرم! نزدیک به ۲۰ بار هم به صورت شفاهی و کتبی استعفا دادم که قبول نکردن!
۳۶٫ یکی هست که پرادو دو در دارد اما دوست نزدیک من است!
۳۷٫ یکی از دوستانم سردستهی گلدکوئستهای بود و خیلی مایهدار شد! اون موقع هر چقدر اصرار کرد من نرفتم! کاش یه کم بیشتر اصرار میکرد تا مقاومتم شکسته شه!
۳۸٫ برادرم با سید ابراهیم نبوی دوست بود!
۳۹٫ در خانهمان شمعی داریم که قیمتش بالغ بر یک میلیون تومان است!
افتخارات وبلاگی:
۴۰٫ یک بار نیم ساعت بعد از اینکه پست جدید گذاشتم دیدم پستم حدود ۳۰۰ تا کامنت داره؛ بعد که نگاه کردم دیدم باز هم پرشینبلاگ قاط زده و یک کامنت را حدود ۲۹۶ بار گذاشته! (البته این افتخار نبود خداییش!)
۴۱٫ در مدت کوتاهی وبلاگم صاحب خوانندههای خوب و باصفایی شده که لنگهشان در هیچ وبلاگ دیگهای پیدا نمیشه!
۴۲٫ و آخر از همه اینکه خیلی از وبلاگرهای معروف برایم چند بار کامنت گذاشتهاند!
پینوشت:
قبول دارم که این پست خیلی طولانی شد اما باور کنید لیست افتخارات من به مراتب طولانیتر از اینهاست! این نکته را هم خاطرنشان میکنم که تمام موارد بالا عین حقیقت است و برای اولین بار اصلاً دروغ نگفتم!
نوشته شده در دستهی: فعلاً بدون دسته!
موسیو گلابی | ۲۸ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۳۴




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. رضا 206 در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۷
آقا من اولم ها!برم پست رو بخونم الان میام
2. رضا 206 در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۱
این هایی که گفتید واقعیت دارد؟اگر صحت داشته باشد قسمت افتخارات بدرد نخور :دوستی برادرتان با ابراهیم نبوی فکر نمی کنم افتخار کمی باشد
در ضمن فحش کلا بد است ولی فکر نمی کنم فحش به علی دایی بد که نیست هیچ خوب هم هست
3. رضا 206 در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۴
خدا از علی دایی نگذرد که باعث عدم راهیابی تیم ملی به جام جهانی شد…من که هیچ وقت این حادثه را فراموش نمی کنم….قطبی تمام تلاشش را کرد..دیگر می خواست چه کار کند؟مساوی با کره شمالی و کره جنوبی در خانه حریف و برد امارات ….ولی دایی شکست برابر عربستان را آن هم در خانه و نتایج ضعیف دیگر باعث شد اوضاع بدین صورت شود
4. خانوم آسمونی در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۹
خیلی خوش گذشت…



چیزه ینی سلام
افتخارات خوبی بودن.. کلن خیلی خوب بود و اوقات مفرحی رو برای ما جوونا فراهم کردید
بسیار ممنون
5. گارنت در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۰
احتمالاً بخاطر این پست دوباره بهتون میگن خودشیفته…
پستای شما ارزش چندبار خوندنو داره اما خب پست جدید مزۀ دیگه ای داره، امیدوارم زودتر پست جدید بذارید.
6. ناهید در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۰
واقعا افتخارات شایسته و قابل تاملی بود !
افتخارات هنریت که دیگه حرف نداشت !
7. لیلی در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۹
سلام

خب موسیو جان خوندن مطالب قبلی شما برای ما خالی از لطف هم نیست…چه موسیوی قبلی باشی چه موسیوی فعلی باشی دوستت داریم…ولی مهم احساس خودت به خودته نه؟!!! دلم میخواد به زودی همه چی درست بشه و احساس سرزندگی زیادی پیدا کنی…دست در دست مادام در حالیکه میرحسین رییس جمهوره قدم بزنی…چه منظره دل انگیزی…
برای تو ومادام
8. سمیه در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۹
الان ما باید بریم کامنت اون پستمون رو کپی کنیم ؟
منم افتخاراتمو نوشته بودم و مورد اول تقریبا مثل مال تو بود
9. هویج سبز در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۵
یه لحظه فکر کردم پست جدید از خود دروکردی!
_______________________________________
از اون جایی که من کمی ندید بدیدم زود زود آپذیت میکنم! همینکه ده نفر از کامنت دونی اینجا اومدن تو بلاگم برام کافیه!
10. نیکی در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۹
جالبند دیدن دوست دختر فلان بازیگر و دست نزدن بش یا رفتن به خونه لاله وستاره اسکندری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر کنم یکذره هم اسفند برای خودت دود کنی بد نباشه
11. رضا در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۱
اولش فکر کردم … شده بعد دیدم درست فکر کردم و واقعا … شدی. متشکرم.
12. پریا در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۳
افتخارات به درد نخورت از همه بدرد بخورتر بود!!
13. حمیده در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۵
طنز شما ان قدر قوی است که تکرار هم از طراوت و زیبایی اش کم نمی کند.




یکی این پست افتخاراتتون رو خیلی دوست دارم یکی نامه به استادتون!!
خوشبختانه از وقتی که به بلاگفا اومدین این امکان میسر شده که زمان آپ کردنتون رو هم به موقع متوجه بشم .
امیدوارم وبلاگ هایی مثل وبلاگ شما که لبخند (لبخند چه عرض کنم قهقهه!!) رو به بقیه هدیه می ده همیشه برقرار باقی بمونه.
ممنونم! نامه به استاد رو خودم هم دوست دارم، حتماً ظرف یکی دو روز آینده به این طرف منتقلش میکنم!
14. بابا برقی در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۰
سلام
این افتخار رو هم بهشون اضافه کن :شخص شخیصه بابا برقی برات کامنت گذاشته!!
ولی خوب خیلی خیلی جالب بود.در بعضی از بندها حتما باید کلاس خصوصی بذاری. مخصوصا اینکه در شش ماه شدی مدیر. اخه من بعد از شش ماهت تازه تصمصم به استعفا رفتم!!
دردو بر همه پرسپولیسیا
…
نمی شه که برای هر بندت یه جمله بنویسم که. ولی بازم تشکر از مطالبت.و ممنون از انی دالتون که لینک شما رو گذاشت تو بلاگش.
موفق و موید باشید
15. آیلار در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۳
با این اوصافی که از خودتون ارائه کردین باید از منم متنفر باشید
چرا چنین برداشتی کردی؟! من هیچ دید منفیای نسبت به تو ندارم …
16. سیما در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۳
راست راستی مادام گلابی ازدواج کردو رفت خارج؟
آخییییییییی
خداروشکر خواننده قدیمیت نبودم
این شمعه که قیمتش یک میلیونه جریانش چیه؟!
۱٫ نه خواهر من! مادام گلابی که ایرانه! من کی گفتم که ازدواج کرد و رفت خارج؟!
۲٫ جریانش اینه که یه شمعی داریم یا قیمت یک میلیون!
17. مریم در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۷
وقتی شما که خوندن وبلاگت را برای بعضیا حرام کرده بودی اینجوری بزنی تو فاز بیخیالی دیگه چه توقعی میشه از بقیه داشت!!
متاسفم واقعا
واقعاً دارم از بعضی خوانندههام ناامید میشم! میشه منم بگم متأسفم که باید چیزی به این وضوح رو توضیح بدم؟ خواهش میکنم یک مقداری فکر کنین، همین!
18. فرزانه در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۲
چه جالب
( نقطه )

ع ع ع منم یادم رفت سلام
این همه افتخارات تو یه نفر عجیب است ( نقطه )
جداَ باهال بود موسیو گلابی ( نقطه )
راستی این جکه رو شنیدی( دو نقطه )
یه بار یه کامیون گلابی داشته تو جاده می رفته بعد میافته تو دست انداز …. یه گلابی می افته پایین …. بغض می کنه و به بقیه گلابیا توی ماشیون نگاه می کنه و می گه گلابیــــــــــــــــــا اونا هم می گن گلابیییییی……
)
















خلاصه گوشیشو بر میداره که زنگ بزنه به گلابیــــــــــــــــــا از شانس بدش خطش ایرانسل بوده و توی جاده انتن نمی داده …. یکیو گیر میاره که خطش دولتی بوده زنگ می زنه به راننده کامیون و می گه گوشیو به گلابیـــــــــــــــــــــــــــــــا راننده گوشیو می ده به گلابیا ….. گلابیه می گه … سلام گلابیـــــــــــــــــــــــــــــــا ……………………………… گلابیــــــــــــــــا هم می گن سلام گلابـــــــــــــــــی ( بازم ادامه بدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
19. کچل در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۹
پروفایل جذاب و بدرد نخور باحالی بود موسیو . خوشحال.
لذت داشت.
20. jighjighoo در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۳
man in vasat be oon shama’ e yek million tomani allaghe mand shodam! mishe ye axam azash bezari… mordam az fozoli
21. اطلس در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۸
http://whereistheirvote.x10hosting.com/
نظر سنجی برای تغییر لوگوی گوگل به مدت یک روز در حمایت از مردم ایران
حتما شرکت کنیند
22. سانی در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۲
افتخارات با حالی بود. کلی لذت بردم. امیدوارم منم جزء اون بند ۴۱ و ۴۲ باشم.
23. یه نفر دیگه... در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۸
چه افتخاراتی!!! لابد فکر کردی اینجا ملت مثل خودت احمق و گاگولند که این اراجیف رو سر هم کردی.

یکی ببینه فکر می کنه به وبلاگ فیثاغورث اومده
۹۰% اینها رو از انشتین کش رفتی دیگه؟!

مملکت ما با آدمهای بیخودی مثل تو داره به گند کشیده می شه که ۹۰% امتحاناتشون رو با تقلب و کلک می گذرونن و دست آخر به یه آدم بی مصرفی تبدیل می شند که پستهای مهمی رو هم بر عهده دارند!!!!
” یک سال طراح سؤالات آخر ترم فارسی کلاسمون بودم! اون امتحان رو بیست شدم ” چه دروغ شاخ دار و حرف چرتی! یا مدرسه ات بی در و پیکر بوده یا مدرسه ی عقب افتاده ها بوده
جرات داری این کامنت و عمومیش کن، می دونم که جوابت جز چرت و پرت چیز دیگه ای نیست

فقط میخوام بپرسم چه فکری کردی که گفتی اگه جرأت داری این کامنت رو عمومیش کن؟! مگه عمومی کردن اینجور حرفها، احتیاج به جرأت داره عزیزم؟! من از خدامه که یک آدم بتونه بیاد و در وبلاگ من خودش رو تخلیه کنه، هر چند که اون آدم، بیادب باشه!!
24. ماهور در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۱
سلام.ممنون که کامنت دو پست قبل من رو جواب دادین.بله الآن که باز م کامنتم رو خوندم به همین نتیجه ای رسیدم که شما هم نوشتین.با بعضی از از حرفام موافقید و با بعضی مخالف.بیشتر فکر خواهم کرد.اما در مورد این پست:شما طنازها آدم های عجیبی هستین.دلم می خواست حوصله داشتم. افتخارات هنری مو می نوشتم. شاید بعدها.تا بعد……………..
25. ارغنون در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۱
جالب بودهمین

وبلاگتون رو یکی دوبار قبل از این هم اومده بودم
انگار هم دانشگاهی هستیم! با توجه به پیشنماز!
افتخارات سیاسی تون تو این دانگشاه باید خیلی بیشتر از اینا باشه!
در کل خوش گذشت تو جاده افتخاراتتون!
به امید دیدار مجدد جناب کلکسیون افتخار
26. papary در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۳
برادر منم تو مسابقه محله بودم…چند بار هم تو این مسابقه ها شرکت کردم و نشونم دادن. اما هر بار خودم رو نشناختم بس که قیافم با چادر و مقنعه مضحک شده بود
از این بازی خوشمان اومد و در وبلاگمون اعمال میکنیمش اگر اجازه بدهید.
خواهش میکنم!
27. پیام در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۷
سلام دوست عزیز


مرسی
وبت خیلی خوبه
من که خیلی جاهاشو سیو کردم
راستی اگه خواستی من با تبادل لینک راضیم
منو با اسم
“ماچ و بوسه عاشقانه” ادد کن بعد به من خبر بده تا منم پیوندت کنم!
اعتراف میکنم که تا حالا هیچکدوم از کسانی که برام کامنت فلهای گذاشته بودند، ابتکار ایشون رو نداشتند … خیلی جاهاشو سیو کردم، یه ابتکار کاملاً تازه بود!!
28. مهرنوش در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۲
با اینکه تکراری بود ولی ارزش دوباره خوندن رو داشت.مرسی
29. اخراجی در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۳
نیاز مبرم به دود کردن اسفند داری!!یادت نره یه وقت؟!
30. بهار در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۴
31. مهرنوش در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۷
افتخار شماره ۲۸ رو منم یه ماه پیش تجربه کردم…البته با اون دری وری هایی که گفتم، بهشون حق دادم که پخشش نکنن!
32. علیرضا در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۷
در نظرسنجی بزرگ باز شماری آراء شرکت کنید و نظر خود را بیان نمایید.
از این فرصت استثنایی استفاده کرده و دیگران را از انجام این نظرسنجی آگاه کنید.
33. مجیدی در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۷
ب افتخاراتت خیانت ب خون دانشجویانی ک این چند روزه کشته شدند رو اضافه کن
مرد حسابی تو این اوضاع شعور خواننده هات رو ب بازی گرفتی مطلب تکراری میزاری تو این اوضاع
من حرفت رو قبول ندارم ک سکوت سرشار از ناگفته هاست اگرم خودت قبول داری حداقل بهش پایبند باش
ما ز یاران…
جناب آقای مجیدی! من نمیتونم برای همهی خوانندهها، همه چی رو توضیح بدم اما فکر میکنم خوانندههای وبلاگم خودشون میفهمند که چرا دارم پستهای تکراری میذارم … متأسفم که باید چیزهای به این روشنی رو هم توضیح بدم، متأسفم!
34. احمد در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۸
موسیوی عزیز! شما که فخر عالم وبلاگ نویسی هستید، خیلی راحت می توانستید لینک این نوشته ها را از پرشین بلاگ بگذارید!
از شما که مهندس صنایع هستید بعید است!
از شما که مهندس صنایع هستی بعیده که متوجه نشی چرا به جای لینکها، دارم پستها رو منتقل میکنم! واقعاً سخته فهمیدنش؟!
35. دکتر محمود احمدی نژاد در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۰
به به گلابی جان! حال احوال؟
نه خبر ؟ یاخجیسان؟
می خواهم برایت اعتراف کنم!
برای اینها رئیس جمهور شدم:
۱٫ تا وبلاگ تو را رایگان بخوانم و از اینترنت رایگان بهره ببرم! سایت خود را آپ کنم و برای خودم نظر بهم و کلی از خودم تعریف کنم! حتما خبر داری که قسمت مسنجر یاهو را بنده هک کردم!؟
۲٫ تا به همه ثابت کنم به من محموتی می گویند نه گلابی !
۳٫ چون تو طرفدار مخالف من بودی ، بیشتر تلاش کردم تا رئیس جمهور شوم!
۴٫ تبعیض را از بین ببرم و آن شمع که در خانه شما است را بفروشم و آن ۱ میلیون تومان را بین فقرا قسمت کنم!
باید بگم که:
۵٫ آخ چقدر دلم میخواست پیش امیر تتلو و حسین تهی نام مرا هم می گفتی و اعتراف می کردی که شماره من را هم داری!
۶٫ اما در مورد این گفته ات بسیار نامردی کردی و مرا لو دادی: ) ۳۶٫ یکی هست که پرادو دو در دارد اما دوست نزدیک من است!(
۷٫ می خواهی لو بدهم تو را و به همه بگویم که با تقلب قبول شدی دانشگاه؟ و الان هم به پشتوانه من ساعت ۱۰ میروی سر کار …
۸٫ بارک ا… گلابی! همینطور ادامه بده و در دادن استعفایت جدی باش! فردا بیا تو را به جای کردان منصوب کنم!
۹٫ که من را از ۵۰ متری دیده ای و به چیزت هم حسابمان نکرده ای؟ ها؟ اشتباه فکر کردی! چون من هم تو را در بین جمعیت دیدم و به چیزم هم حسابت نکردم !
۱۰٫ ما که به زور هم که شده رئیس جمهور شدیم … و حالش را بردیم! و یک لیوان هم آب رویش کشیدیم بالا! و تو را هم یادمان نمی آید! راستی تو کیستی؟
36. وبوووووووووووو در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۱
سکوت بهتر از … نوشتن است ای گلابی بی …
با اینکه من … مینویسم چرا زحمت میکشی و وبلاگم رو همیشه میخونی و برای تمام پستهام کامنت میذاری؟ بیمار روحی هستی؟!!
37. شیوا در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۶
این پست قدیمی بوده؟ دوستتان خواهم داشت. خیلی بامزه و زیبا مینویسید.
البته مدتیه که میخونمتون ولی کامنت چندانی نذاشتم… .
38. سعید(زیر تیغ) در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۷
سلام
خدا رو شکر حداقل تو حال و هوای سنگین وبلاگ رو کمی عوض کردی
39. خانوم مارپل در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۲
اینارو تو اون یکی وبلاگت هم نوشته بودی نه؟ یا اینکه من قبلا اینارو جایی دیدم؟؟!
دارم یه سری از پستهای وبلاگ قبلی رو به این طرف منتقل میکنم، توی پست قبلی گفتم که!
40. س در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۴
چقدر یکی مثل من با یکی مثل تو فرق داره؟
خیلی خوب بود موسیو
یه کوچولو حسودیم شد(صداقت و داشتی؟)
موفق باشی
41. حسابدارتمام وقت!! در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۷
سلام .
نوشته هات همیشه دلچسبند حتی تکراریاش!!!
42. Lithium در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۰
چییه؟هان؟
شرمنده گلابی جان همشو قبلا خوندم….اینو میزارم که اگه خواستی بعدا نوشت بکنیش:
گوگل در یک اقدام قصد داره لگو خود را یک روز به احترام این روزهای خونین و آدمهای بیگناه کشته شده تغییر بده….
اینبار هم رای بده و بدون اونهایی که کافر میدانند از ما امانت دارتر هستند…
http://whereistheirvote.x10hosting.com/
43. مینا(...) در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۹
کف کردم از بعضیاش. افتخارات بلاگای دیگرو زیاد خوندم. مال تو خیلی خوب بود
44. توهم در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۷
دمت گرم . خوب نوشتی . فکر کنم با علمت بد جوری معروف شدی.
45. bahar در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۰۵
ey val kheyli khoshaom omad!


46. شمیم در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۸
منم فیروز کریمی رو از نزدیک که با پای شکسته از کله پاچه ای بیرون میومد دیدم میشه جزئ افتخاراتم آیا؟
چون با پای شکسته بوده، نه!
47. دینا در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۲
سلام. =)) بعد از ۲ ساعت خوندن درس سیستم عامل و نفهمیدن آن. خوندن یه پست اینجوری کلی خندوندم و از غصه افتادن اون درس راحتم کرد :دی
افتخارات خوبی دارید. باید خیلی خدا رو شکر کنید.
48. ساررا در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۳
http://graphicpro.blogfa.com/
49. حدیث در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۷
سلام
اجازه هست لینکت کنم؟؟؟؟
خواهش میکنم، این موضوع حتماً باعث افتخار هر وبلاگنویسیه …
50. هویج سبز در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۵
از افتخارات من هم میشه به این اشاره کرد در ۵ روز بعد ازافتتاح هشتمین وبلاگم ۹۱ نفر ازش بازدید کردن که میشه گفت خودم ۱۵ بار بهش سر زدم! D-:! و ۱۷ نفر از کامنتدونی این وبلاگ به وبلاگ من اومدن!
به افتخاراتت میشه این رو اضافه کرد که کامنتدونی وبلاگت بیشتر از خودش بازدید کننده داره!
51. tenkai در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۲
ترغیبم می کنی افتخارات خودم رو بنویسم ها…
حالا که این طور شد یکی از به درد نخورترین هاشو می نویسم:
من در کودکیم(والبته کمی از نوجوانی) هر جا می رفتم آتیش روشن می کردم، یه بار هم کم مونده بود خومون رو آتیش بزنم؛ ولی با این همه هیچ وقت خودم نسوختم! دبیرستان می خواستم آتشنشانی رو انتخاب کنم، ولی چون شاخه کار و دانش بود بیخیال شدم!
حالا ببین افتخارات به درد بخورم چی اند!
خداییش واقعا لذت بردم. آخرین قهقه ای که زدم یادم نیست… البته شاید موقع خوندن افتخارات(خاطرات) تحصیلی «شبگیر» بود. در هر صورت الان آپدیتش کردم.
52. night-prowler در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۳
با اینکه قبلا هم خونده بودم ولی خیلی جاهاش رو یادم نبود!(خودت الزایمر داری!)
خوشحالم که بعد مدتها پست انتخاباتی ندیدم…
53. سالی در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۵۶
نمی دونم چی شد که دوباره از افتخاراتت گفتی؟؟؟؟ راستی شرکت در انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ رو هم بهشون اضافه کن……
54. انجمن علمی PC Mora در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۰
کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش





محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی حس جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگر اغاز حیات
تا به جایی که خدا می داند
55. torobche در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۲
اپ قشنگی بود

56. نـــــــدا در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۴
چه افتخاراتی جــــــــــــــــــــــان خیلی حال کردم
57. ... در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۳
من اینو قبلا خوندم
وکلی کیف کردم… نوشته هاتم همیشه دوست داشتم
اومدی بلاگفا اینقدر خوشحال شدم
چون تو وبلاگ دوستان نشون میداد آپ کردی
فقط
این چند وقت… که شدیم رقیب هم
بازم میخوندم
ولی یه جاهایش از بی منطقیت تعجب میکردم
در هر صورت خوشحالم از اون جو انتخابات بیرون اومدی
ما رقیب بودیم ولی در حال حاضر رفیقیم
58. نوشین در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۶
یعنی من عاشق این افتخاراتتم … سه باره هم بزاریشون می خونم …
59. دلا در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۷
خوندن دوباره اش هم حال داد. انبساط خاطری بود گلابی نازنین
60. رویا در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۷
سلام.خوشحالم که مرد بامزه وبلاگستان برگشته
61. آیدا در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۳۴
مادام گلابی چند سالشه؟
اون لبخند انتهای سؤالت باعث میشه که نگم سن مادام گلابی به چه دردت میخوره!
به هر حال تقریباً همسن هستیم! البته ایشون قدری کوچیکتر هستن اما همونطور که میدونی بزرگ و کوچیکی به سن نیست، به همین دلیل سرور و بزرگ بنده هستن!!
62. Mr jones در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۰
سلام موسیو! بازم منم!

یه نمه فکر کنی می شناسی(!)
با این که خیلی وقت بود وبلاگ قبلی ت رو می خوندم، انصافا این پست رو ندیده بودم!
با آغوش باز استقبال می کنیم از پست های قبلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــت !
63. زهرا در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۴
سلام
پس از هفته ای غم
پست شما بسیار روحیه آور بود
خدا خیرت بده مهندس
64. cassiopia در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۲
فک کنم جزو افتخارات من باشه که وبلاگ فردی رو با این همه افتخا(ر!) میخونم!
65. cassiopia در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۶
آهان! من قبلا این پست رو خونده بودم!!! خیلی جالب بود چون دوباره خوندمش!
66. روشنک در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۹
کاش الان همون حسی رو که قبلن وقتی این پستو خوندم داشتم
67. طلا در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۱۵
یعنی شما از ویولت هم شناخته شده تری که نمیتونی پست سیاسی بزنی؟!

نمیدونم! البته شاید توقع زیادیه من که جای شما نیستم
موفق باشی
ویولت قطعاً از من شناختهشدهتره و حتماً جزو چند ویلاگنویس شاخص فارسیزبانه اما دلیل نمیشه هر کاری رو که ایشون کرد، من هم انجام بدم … کما اینکه من زمان بیشتری رو قبل از انتخابات به نوشتن پستهای سیاسی اختصاص دادم اما ویولت ترجیح داد که دیرتر از من، مشی سیاسی خودش رو اعلام کنه …
اگر قرار بود وبلاگرها مثل همدیگه عمل کنن مطمئن باش که پویایی وبلاگستان از دست میرفت و لازم نبود تا امثال من، با وجود وبلاگرهایی مثل ویولت، پا به دنیای مجازی بذارند …
نمیدونم جوابم تا چه حد قانعکننده و مرتبط با کامنتت بود اما دلم میخواست این حرفها رو جایی از وبلاگم بگم! به هر حال اگر قانع نشدی، بگو که توضیح بیشتری بدم …
68. شعر باران در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۷
خوب نوشتی. مرسی که روش های نوشتن تازه ای رو تجربه می کنی و اونو در معرض دید همه مد زاری. من که خیلی لذت بردم. پست بلندی بود ولی اصلاً خسته کننده نبود و توصیه می کنم بیش تر از طنز بیوگرافیک و افتخارات خودت بنویسی. به نظرات مخالف هم نه توجه کن و نه پاسخ بده. اگه پاسخ بدی بسیجی میشی.
البته پستهای اخیر، روشهای تازهای در نوشتنم بود و قبلاًها (!) بیشتر از اینجور پستها مینوشتم!
69. دلا در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۷
مورد سی و دو و سی و سه جدید بود
شما قبلاً پستم رو درست نخونده بودی دلا جان! من عین همون پست رو اینجا کپی کردم، البته بعد از اصلاح یکی دو غلط املایی که داشت!
70. شمع سحر در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۶
ما به همه ی افتخاراتت اعم از سیاسی و ورزشی عقیدتی و … افتخار میکنیم موسیو جان. پست خیلی خوبی بود.
71. بهار در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۲
نمی دانم چرا فکر میکنم در پرشین بلاگ که بودید بعضی ها با ادب تر بودند،شاید هم اشتباه میکنم…
به گمانم شما همان موسیو گلابی هستید،همه همان هستیم اما داغون و خسته و عصبی و ناراضی و کمی تا مقداری دپ
موافقم، با تمام کامنتت! همه کمحوصلهتر شدیم. امیدوارم که هر چه زودتر، حوصلهمون به سر جای خودش برگرده!
72. صبا.س در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۳
من که یادم نیست دیروز ظهر چی خوردم!
راستی! آدرس خونتون و محل دقیق اون شمع رو اگه بگی ممنون میشم!
73. الهام در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۰
سلام موسیو خوبی چه خبر؟
آخی این پست و بسی دوست داشتم!
راستی………………………….. همان سکوت سرشار از ناگفته هاست!!!!!
74. سمانه در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۴۴
بیا من خودم مجموعه دارم بهت اصرارم می کنم . البته چون خیلی مشتاقیا !

75. طلا در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۱
حرفتون قانع کننده اس موسیو جان من گفتم شاید مشکلتون عواقب بعدی این کار باشه واسه همین گفتم “شناخته شده تر”. ببخش اگه لحنم بد بود وگرنه شما هم جایگاه خودت رو داری. فکر میکنم منظورمو بد رسوندم :(
میدونید افرادی مثل شما یا آنی دالتون که قبل انتخابات فعالیت بیشتری داشتید در من خواننده این توقع رو به وجود آوردین که الان هم همون قدر فعالیت داشته باشید
خوب راستش یه خواننده ای مثل من براش خیلی خیلی جذاب تره که اخبار روز و از نویسنده های محبوبش بشنوه با همون طرز بیان خاص خودشون
ولی خوب این فقط یه توقعه!! بازم میگم آدم تا در شرایط طرف مقابلش نباشه نمیتونه جای اون تصمیم بگیره
ممنون از توجهت
ممنون از اینکه حرفهام رو درک کردی … من هم آیکون گل!
76. جیرجیرک در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۱۳
برای دومین بار این پستو خوندم و لذت بردم ولی هیچ وقت اون پست نامه به استادتونو یادم نمیره اخه اون اولین پستی بود که از وبلاگ شما خوندم در واقع شروع اشنایی من با وبلاگ شما بود.
موفق باشین
77. نگین در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۳۳
اصن به کسی چه که تکراریه وبه خودته دیگه داداچ ! اصن شیش بار دیگم بذاریش
ایول 
کسیو سنه نه ؟ منو سنه نه ؟ اونو سنه سنه ؟
منم قبلا خونده بودم تو وب قبلیت و
با اینکه تکراری بود اما هی لبخند به لبم اومد
یه چیز دیگه اینکه خوشم میاد خوب جوابه کامنتاتو میدی
78. علی ( ذهن ِ آشفته ) در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۷
تمام این افتخارات فقط یه چیز کم داره ، یا لااقل پازل ذهنی من یه چیز کم داره الآن !
شما احیانن تنبل نیستین ؟
خیلی پست جالبی بود. تو این غصه بازار بعد ا انتصابات حال اومدم یه کم !
79. نجما در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۷
سلام

وقتی اومدم پست سکوتتونوخوندم فکر کردم شما هم مثل آنی عزیز میخواهی بری تو خلوت….ولی وقتی امروز دوباره سرزدم فهمیدم اوضاع از چه قراره……میدونم که الان چه حالی داری..این شامل همه(تصحیح میکنم:بیشتر ) ما میشه ……….ولی فکر گذاشتن پستهای قبلی ات خوب بودها
سلام مخصوص به مادام گلابی
80. نجما در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۹
البته دفعه قبل از فرط ناراحتی پی نوششتتو نخونده بودم ..تازه خوندم
81. جودی ابوت در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۹
سلام
خوشحالم که رو حیه تون باز داره بر میگرده
طنزتون هنوز هم زیباست
با وجود تکراری بودن مطلبتون
همیشه پاینده باشید بهمراه مادام
یا علی
82. صابر ( آرش کمانگیر ) در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۶
سلام….. راستشو بخوای منم نفهمیدم قراره بعد از یادآوری مجدد قسمتی اازافتخاراتت به چه نتیجه ای برسی؟…… البته عجول نیستم و منتظر پست بعدیت
83. زهرا در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۵۲
سلام
اگه اجازه بفرمایید بتون لینک بدم ، ممنون میشم موسیو
خواهش میکنم، باعث افتخارمه …
84. مهرنوش در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۰۹
پیش به سوی ایرانی آباد و شاد با ایرانیانی آزاد
85. . در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۷
نمی دانم شهید کیست و دارای چه خصوصیاتی . نمی دانم بستگانم که در جنگ هشت ساله کشته شدند شهیدند یا آن عراقیها که بستگانم را کشتند و کشته شدند و صدام آنها را شهید نامید !
نمی دانم کشته شدگان لبنانی و فلسطینی شهیدند یا آن یهود و صهیونیستهایی که از طرف شبکهء اسرائیل شهید خوانده می شوند .
تعجبم این روزها آنقدر زیاد شده وقتی می بینم “هم جبهه ایهای” قدیمی و “هم کیش” و “هم مذهب” و “هم مسلکهای” فعلی در مقابل یکدیگر جبهه ساخته اند و بر هم آتش و سنگ و باتوم می گشایند و کشته شدگان خود را شهید می نامند !
چه راحت متزلزل می شود و زیر سوال برده می شود اعتقادات و باورهای کودکانهء من در اینروزهای جنگ قدرت و جنگ کاهدانی !
من در این گیرودار انتخاباتِ ایران دو تکه شدم . تکه ای از من بنجامین شده ، همان الاغی که از این انقلابات زیاد دیده ، اما تغییر ندیده و برای همین نسبت به این تغییر و تحولات و دگرگونیها و انقلاباتِ مزرعه بی تفاوت و بدبین و شکاک هست و تکهء دیگرم باکسر شده ، همان اسبی که صادقانه و خوش بینانه تا لحظهء مرگش برای سبز ماندن ِ این مزرعه و برای ساخت آن آسیاب بادی زحمت کشیده و در نهایت وقتی به علت زحمات و زخمهایی که در طی کار سنگین مزرعه به او وارد آمده و دیگر قابلیت کار نداشت به سلاخی فرستاده شد و از گوشت و استخوانش غذای سگ !
و در این میان “موزز (Moses) ، آن کلاغ سیاه ، همچنان بر سر این مزرعه قارقار می کند و ادعا می کند که از وجود یک دیار اسرارآمیز به نام کوه نبات که همهء حیوانات پس از مرگ به آنجا می روند ، آگاهی دارد . موزز می گوید این دیار یک جایی در آسمان ، کمی آن سوی ابرها ، قرار دارد . در کوه نبات هر هفت روز هفته یکشنبه است . در آنجا در تمام فصول سال شبدر پیدا می شود . و بر پرچینهایش نبات و کیک می روید .”
والریا ! نه اینکه از تغییر و پیشرفت خوشم نیاید . من نیز طالب مدینهء فاضله ام و رفتن به سمت آن . من نیز طالب برگرداندن عزت و آبروی ایران به زمان کوروش و داریوش و هخامنشم . اما چه کنم که در این میان نه مدینه ای می بینم و نه فاضله ای و نه کوروشی و نه داریوشی و نه هخامنشی ! بنجامین خیلی بی اعتماد شده والریا .
86. کیارش در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۶
تو یکی دیگه آخرشی. امیدوارم همه مثل شما چندین وبلاگ شناخته شده که عقب کشیدین نباشن.
حداقل همونطور که خودت گفتی سکوت کن. دیگه این کارت که برداشتی پست های قبلی رو اینجا کپی می کنی که یه موقع خدای نکرده یه نشون کوچیک ازت پیدا نکنن خیلی بی انصافیه نسبت به کسایی که برای احقاق حق من و تو کشته شدن
شما هنر نمی کردی که موقعی که تبلیغات آزاد بود پست های مربوط میذاشتی. اون موقع تمام رسانه ها و شبکه های خارجی و sms و سایت های تبلیغاتی خود کاندیداها هم فعال بودن اما الان که همه چیز منع شده ، اگه راست میگین ادامه بدین یا حداقل هیچ چی نگین…
87. لیلی در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۰
برای تو ومادام عزیز

















88. آیدا در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۵
رای دادن به آقای موسوی می تونه جزو افتخاراته سیاسی-فرهنگی-وبلاگی(!) شما باشه.
89. خس و خاشاک در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۲
خس و خاشاکی ها سلام
90. ت ت در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۹
حالا جدا” شماره تتلو و حسین تهی رو داری؟
البته دیگه خوشم نمی یاد از تهی از وقتی اون آهنگ کلیدو خونده … اه اه چیه یهو ریتم عوض می شه بچرخونش کمرووو.(اصلا” ریتم نداره که)
ایششششششش
اه اه
اصلا” پاک کن شماره شونو
91. باران شکفتن در مه در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۴
من می دونم ودرک می کنم واسه چی دارین مطلب تکراری می ذارین.واسه اینکه… اااااااااا خب آدم که نمی تونه همه چی رو واضح بگه.نه؟
92. سهیل در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۲
موسیو سلام
ببینم تو الان فوق لیسانس صنایع میخونی؟
یعنی توی کنکور فوق لیسانس صنایع رتبه ۴ آوردی؟
من که صنایعی هستم میدونم چقدر اینکار سخته
دست راستتو بزار روی سر من
برای فوق لیسانسم ترجیح دادم در رشتهای دیگه درس بخونم و مدیریت صنعتی رو انتخاب کردم … البته به همهی صنایعیها هم توصیه میکنم فوق لیسانسشون رو در رشتهی صنایع ادامه ندن … لیسانسش خوبه اما فوق لیسانسش واقعاً چیزی به داشتههای آدم اضافه نمیکنه …
93. سهیل در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۸
مدیریت اجرایی(EMBA)به نظرت چطوره؟
ببخشید وقتتو میگیرم ها
باور کن من چیز زیادی ازش نمیدونم سهیل جان، فقط این رو میدونم که اسمش MBA هست، واقعاً در همین حد میدونم!
94. نگین در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۴
اصن شما مایه ی افتخار کشورمون هستی
من اولین بار بود که اومدم اینجا اما وبلاگتو خیلیییییییییییییییی دوس داشتمممم
خیلی صادقانه و بی ریا نوشته بودییی
کلا خیلی خوب بوددد
95. دلا در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۰
من همه رو خونده بودم موسیو. ارشیوت رو هم خوندم! ولی این دو مورد به نظر اشنا نیومد راستش!! همه رو به خوبی یادم بود جز این دوتا که فکر کردم تازه اضافه کردی!
انگار زیادی به حافظه ام اعتماد کردم
96. m در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۲
ye eftekhar e kheili mohem yadet raft benevisi
va oon ine ke:
weblog e ani dalton ro 1000000iii sh kardi
97. m در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۷
age az ani khabar dari..ya mibinish..ya bahash harf mizani..behesh begoo:
kheili delam vase nevesht e haye nabesh tang shode
فکر میکنم چندهزار نفر دیگه از جمله من، در این احساس باهات شریک باشیم اما اجازه بدیم که وقتی دلش خواست بنویسه و وقتی دلش نخواست، سکوت کنه …
98. مهراوه در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۷
با ابن که تکراری بود کلی خندیدیم و یاد روزگار خوش قدیم افتادیم
99. مریم در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۲۹
وای! نفر ۴ بین اون همه شرکت کننده واقعا جای افتخار داره!
امیدوارم هر روز ۵۰ افتخار به افتخارات زندگیت اضافه بشه اما نه از اون شماره ۴۰ امی ها
100. وبووووووووووووو در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۴۱
…
میدونم دوست داری کامنتت رو پابلیش کنم اما تصمیم گرفتم دیکتاتور باشم! البته کامنتت رو حذف نمیکنم اما به جاش سه تا نقطه میذارم که بیشتر کیف کنم!!
101. جیرجیرک در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۵۲
خنده برفتم گلابی جان.


سلام.مرتبه اوله که وبلاگتون خوندم.منم میخوام وبلاگ داشته باشم.ولی تنبلم .یه سری یک وبلاگ زدم اما چند هفته نرفتم مطلب جدید بزارم.پس وردشو فراموش کردم.ایمیل فعال سازیشم پاک کردم
چی کار کنم؟
102. آسیه در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۲
آقا بیا دو تا از اون روشهایی که به وسیلشون ۱۲۰ واحد رو پاسیدی یاد ما هم بده بلکم این کنترل پروژه رو پاس کنیم…..
خدا خیر دنیا و آخرتت را افزون نماید مادرررر
103. آنا آریان در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۵
موسیو خوب می نویسی گلم
104. سحر در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۱
سلام
یعنی به موقع اینجا رو پیدا کردم
خوبین؟
انگار سر پست جالبی رسیدم
واقعا بعضی از این افتخاراتتون که واقعا افتخار بودااااااااااا
این طور که معلومه خووووووووب تقلب می کنیا
۱۲۰ واحد همچین افتخار بزرگیه تقلب کنی
هی هی اما آدم دلش واسه خودش میسوزه
معلم ورزش معروفی هم داشتیا…کمتر کسی زیر دست ایشون بودن
الان از دستت دیگه چیزی مونهد؟ انقدر شکوندیش؟!!!
افتخارات سیاسیت که کلا خیلی باحال بود همش
راستی شما در بلاگفا هستید..بعد پرشین قاط زده بود؟؟؟؟؟!!!!!!! کمی عجیب هستااااااااا
وب پر رفت وآمدی دارید واین نیز خودش افتخاریست
بازم میام این ورا
فعلا
من تا همین یکی دو هفته پیش از پرشینبلاگیها بودم، تازه اومدم اینجا!
105. ژاله در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۲
این پستتو خیلی دوست داشتم

106. نسرین در ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۱۴
باید وفاداری به مادام گلابی رو هم جز افتخاراتت می اوردی
مگه مورد ۷ رو ندیدی؟!
107. سمیه در ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۲
بابا استعداد بابا نابغه بابا مغز متفکر بابا…………………………………………………

بگو برات اسفند دود کنند یه موقع خدا نکرده چشم نخوری
108. عکسینه در ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۰۳
خوب مگه چیه من از ۲۰ متری احمدی نژادو دیدم تازه اون زیر آفتاب داغ رو وانت وایستاده بود و من و همکارام زیر باد کولر از پنجره تماشاش می کردیم.
109. نازی در ۳۱ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۰۴
kheli bahalio kholi mesle khodami daghighan be man ke migan az das rafte be to nemidonam chi migan be joz golabi.emkan dare dadash natani ya pesar amoye man bashi???????????
110. سما در ۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۲
متاسفم شما بیش از اندازه صادق بودید نمی شود به رییس جمهور شدنتان امیدوار بود.اگر روی این نکته هم مانند خود بزرگ بینی کار کنید باز هم امیدی نیست تعجب نکنید چون شما بیش از حد محبوب و معقول هستید.
111. آنیتا در ۲ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۶
عالی هستی…
اولین باره دارم برای یه وبلاگ نویس کامنت میذارم…
دلم نیومد بهت نگم که اولِ طنزنویسی…
داشتم در مورد حوادث این روزا تو گوگل سرچ می کردم که نوشته هاتو دیدم… با اینکه حالم خوب نبود، خنده رو به لبام آوردی… ممنون
موفق باشی…
112. بیتا در ۲۴ تیر ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۲۸
موسیو ما به شما افتخار میکنیم!دیدین گفتم شما خیلی باهوشین!؟!؟!؟!
دوستتون داریم!
التماس دعا-بیتا
محتاجیم به دعا!
113. Memorialist در ۲۶ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۲
به نظرم پسر خاله ام بزرگ بشه شبیه شما بشه !!
شواهد این طور می گن ! :دی !
114. غزل در ۴ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۹
خوش به حالت چقد افتخارات داری!
:)
115. baby jon در ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۴۶
از اون دسته پسر باحالیییییییاااااااااااااا!!!!!!!!!!
از امروز وبلاگتو میخونم …آخه خوشم اومده من از تو:-)
116. ترانه در ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۰۹
چقدر از خودت تعریف میکنی خیلی نوشته هایت دوستانه است ولی خودخواه نباش موسیو
117. رها در ۲۹ شهریور ۱۳۹۰، ساعت ۰۲:۴۳
گل گلابی موسیو پرهام
حتما با این اقتخارات کلی کشته مرده داری.
پای یه مادام گلاب اومد وسط نذاری وبو کنار.
تازه پیدات کردم