کار نیکو کردن از پُر کردن است!

چند شب پیش رفته بودم خانه‌ی یکی از دوستانم. حرف می‌زدیم و غذا می‌خوردیم و در همین بین، تعدادمان اضافه و کم می‌شد؛ به این صورت که دوستان دیگرمان هم می‌آمدند و می‌رفتند! البته من کماکان در موضع خودم باقی مانده بودم و قصد رفتن نداشتم! یک وقت فکر نکنید من آدم چتربازی هستم‌ها، نه به جان شما! حقیقتش، رفته بودم بالای منبر و دلم نمی‌خواست در آن شرایط، پایین بیایم! تازه داشتم می‌فهمیدم که چه حالی دارد برای چند نفر حرف بزنی و همه‌شان نگاهت کنند، حالا به این‌ها اضافه کنید حرکت رو به پایین سرشان را که نشان‌دهنده‌ی تأیید حرف‌هایم بود! کم مانده بود سر دست بلندم کنند! باور کنید خیلی توجه نشان می‌دادند، اگر شما هم بودید در آن حالت بلند نمی‌شدید!
            شام را حدود ساعت یازده خوردیم و گفتم که بهتر است کم‌کم برگردم! با این حال دوستم اصرار داشت که قدری دیگر هم حرف بزنیم، مخصوصاً که به بحث ازدواج و رابطه‌ی دختر و پسر و این‌جور مسائل رسیده بودیم! با آن وضعیتی که من شیرین‌زبانی کرده بودم هیچ‌کس مایل به جدا شدن از من نبود؛ حداقل من خوشم می‌آمد این‌طوری فکر کنم!
            راستش را بخواهید تا این‌جای پست همه‌اش مقدمه‌ای بود که بگویم چرا تا آن وقت شب بیرون بودم. به هر حال ممکن است چهار نفر، موسیو گلابی را به عنوان الگویشان قرار داده باشند! نمی‌خواهم از این موضوع سوء استفاده کنند و نصفه شب به خانه برگردند! اصل داستان چیز دیگری‌ست …
            توی مسیر برگشت دیدم یک پسر و دختری کنار خیابان چسبیده‌اند به هم و رسماً یک روح شده‌اند در یک بدن! منتظر تاکسی بودند و طبعاً آن وقت شب تاکسی گیرشان نمی‌آمد. با خودم گفتم گناه دارد این‌طوری کنار خیابان بمانند، بوق زدم و سوارشان کردم!
            سوار که شدند یک دفعه بوی گل یاس و رز و پیچک و میخک پیچید توی ماشین! دختره رسماً چند تا عطر را روی خودش خالی کرده بود، به نظرم شیشه‌های عطر را هم توی جیب‌هایش فرو کرده بود! روی صندلی عقب نشستند و بین خودشان اندازه‌ی یک نفر جای خالی گذاشتند! من را بگو که خیال می‌کردم توی ماشین قرار است سنگ تمام بگذارند اما دریغ از یک حرکت تهاجمی! انگار کن بیل به کمرشان خورده باشد، دست نمی‌جنباندند به کنار، با هم حرف هم نمی‌زنند! خلاصه این‌ها چند برابر فاصله‌ی شرعی را رعایت کرده بودند و من هم دیگر اساساً بی‌خیالشان شدم!
            به آخر مسیر که رسیدیم دیدم حرکتی مبنی بر پیاده شدن انجام نمی‌دهند! با لحن تقریباً خشونت‌آمیزی گفتم: «بفرمایید!» پسره گفت: «بابا کرایه‌ت رو که نمی‌خوریم!» گفتم: «من کرایه می‌خوام چی‌کار! دیدم کنار خیابونید و تاکسی هم نیست، سوارتون کردم.» دختره هم در کمال آرامش گفت: «ما هم چون دیدیم تنهایی، سوار ماشینت شدیم!»
            به جان خودم صفحه‌ی حوادث تمام روزنامه‌ها آمد جلوی چشمم! گفتم لابد الآن است که چاقویی چیزی بگذارند زیر گلویم و پرتم کنند بیرون و ماشین را بردارند و بزنند به چاک! اما بعدش فهمیدم اصلاً این کار در چنین خیابانی ممکن نیست. ماشین رد می‌شود، آدم قدم می‌زند، کنار پارک است، صد نفر آدم دارند نگاهمان می‌کنند!
            سرتان را درد نیاورم، پسره پیاده شد و دختره با لبخندی گفت: «بریم!» پسره هم دستی تکان داد و گفت: «زود برگردید!» من همین‌طور هاج و واج مانده بودم و می‌گفتم: «کجا قراره بریم؟ از کجا باید زود برگردیم؟!» دختره هم یک بند حرف می‌زد و می‌گفت: «زشته، بریم دیگه!» یک‌جوری می‌گفت بریم، آدم فکر می‌کرد از این‌که دیگران دارند نگاهمان می‌کنند خجالت می‌کشد! همین چند دقیقه پیش داشت کنار خیابان با همین پسره‌ی فلان فلان شده شطرنج دست‌گرمی می‌زدها، حالا برای من یک‌دفعه بانوی پاکدامن شده بود!
            خیر سرم برای این‌که شیطنتی هم کرده باشم گفتم: «پدر و مادرم می‌فهمن اگر بخوای با من بیای، پول هم ندارم، بعدش هم من اصلاً مشکل جنسی دارم خانم! از این‌ها گذشته فکر کردم این آقا، دوست پسر شماست که سوارتون کردم، چه می‌دونستم که همکار هستید!» فکر می‌کردم درست نیست اسم شغل آقا را بیاورم!
            کلی آسمان و ریسمان به هم بافتم که دختره را هم پیاده کنم و خلاص شوم! در همین گیر و دار پسره دوباره سوار شد و گفت: «ما که مسخره‌ی تو نیستیم، وقت ما رو تلف کردی! ما رو برگردون همون جایی که سوارمون کردی!»
            گفتم: «من عجله دارم، شما این طرف خیابان هم که منتظر بمونید مشتری هست ان‌شاءالله!» قبول دارم که این بحث ارتباط چندانی با ان‌شاءالله نداشت اما به هر حال گفتم! پسره هم با یک حالت بغض و کینه دست خانم را گرفت و پیاده شد. درسته که مردک همکار خیلی ناراحت شد اما به هر حال از من دل کندند و رفتند! من هم رفتم!

            داستان آن شب را تعریف نکردم که بگویم کار انسان‌دوستانه نکنید یا دیر به خانه برنگردید یا برای دوستانتان وراجی نکنید! فقط یک سؤال برایم پیش آمده. می‌خواهم بفهمم خود آن بزغاله، کنار دختره چه غلطی می‌کرد؟! خاک بر سرش کنند! حداقل دختره را تنها کنار خیابان نگه می‌داشت که حساب کار از اول دست آدم بیاید و وقت خودش و دختره و دیگران گرفته نشود!
            گفتم شاید یکی از شما پیدا شود که جوابی برای این سؤال و دغدغه‌ی ذهنی من داشته باشد! نمی‌شود که مدام شما از من چیز یاد بگیرید و جواب‌هایتان را از من بخواهید! برای یک بار هم که شده جایمان را با هم عوض کنیم. می‌دانم که کمکم خواهید کرد! کافی‌ست فقط یک لحظه به این فکر کنید که چقدر چیز از من یاد گرفته‌اید!

پی‌نوشت:
۱٫    پیوندهایم را پرانده‌ام و توان بازگرداندنشان را هم ندارم! به آقای زیپ گفتم کدهای قالبم را بررسی کند که او هم فعلاً دسترسی به اینترنت ندارد! تازه مواضع فکری‌مان در مورد انتخابات ریاست جمهوری هم قدری متفاوت است و شاید این قضیه مزید بر علت شود تا بخواهد حالم را بگیرد و به این زودی‌ها درستش نکند!
۲٫    این پیوندهای روزانه‌ی بلاگفا خیلی چیز خوبی‌ست، انصافاً قابل استفاده است. من هم سعی می‌کنم هر روز تغییرشان بدهم و به اسمی که رویش گذاشته‌اند، احترام بگذارم!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


موسیو گلابی | ۱۲ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۳۰

دیدگاهتان را بنویسید

بازتاب این پست  |  اشتراک دیدگاه‌های این پست از طریق فید



  • 1. سمیه در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۷

    واقعا که ….

    اصلا هاج و واج موندم !

  • 2. تهمتن در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۷

    اینها که ذهن مشغولی نداره!!!
    خیلی سادست تو زندگی خرفه ای ها این مسائل حل شدست
    تازه مگه بده اون آقاهم روشنفکر باشه

  • 3. لیلی در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۰

    موسیو شاید تورو شناختن که عمریه داری مردم رو سر کار میزاری خواستن تلافی کنن!

  • 4. رضا 206 در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۲

    واییییییییییی!!!!من اولین نفرم؟

  • 5. نسرین در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۲

    اول که نیبستم ولی سوم چهارم پنجم ششم … جامو رزو کنم یهو غصب نشه !!

  • 6. رضا 206 در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۳

    هول شدم یادم رفت چی می خواستم بگم!آهان…..میگم این منچستر که از این گاوچرون های اسپانیایی باخت که!پس چی شد؟


    چی شد؟ گفتی که! باخت!!

  • 7. رضا 206 در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۴

    یک چیز دیگه من میخواستم به موسوی رای بدم …کروبی گفته ۷۰ هزار تومن میخواد بده….آقا من رفتم اون طرفی!موسوی اگه میخواد رای بیاره فی رو ببره بالا

  • 8. رویا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۶

    سلام موسیو. واقعا که چه آدمایی پیدا میشن.

    شرمنده ! تجربه ندارم ببینم دلیلش چی بوده.

    حالا شاید آقای همکار بادی گارد خانوم بوده

  • 9. آزاده فیروز در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۰۴

    ای بابا
    همچنان تعریف کردی ما خیال کردیم کسی با ساطور قصابی خواسته پوستت را بکند
    آخر ای گلابی
    هنوز نمی دانی که گلابی ها باید سر ساعت به خانه بروند تا مسائلی ماورا الطبیعه را به چشم نبینند ؟؟؟؟
    مقصر آن بدبخت فلک زده و عصیانکار نیست
    مقصر تو گلابی هستی که تا آن وقت شب آنهم با ماشین بیرون ماندی و از همه بدتر خواستی کار خیر کنی .

    نتیجه اخلاقی:
    منبر رفتن اوجب از کارخیر بنمودن است

    نتیجه اجتماعی:
    شب بیرون نمانید اگر ماندید بی ماشین بمانید

    حسن الختام :
    تیتراژت ابهام برانگوز بید

  • 10. سیلویا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۲

    سلام
    خیلی جذاب و قشنگ نوشتید من که لذت بردم
    نمیدونم اون مردک کی بوده و با اون خانومه چه نسبتی داشته ولی شک ندارم خیلی بی غیرت بوده
    به کجا داریم میریم!!!!!!!!!!

  • 11. الی در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۸

    به به آقای موسیو چه عجب از سست ننوشتید دمتون بسیار گرم
    من فک کنم پسره برای اینکهدختره گیر آدم ناجور نیفته همرایش میکرده یا اینکه یه جورایی از دختره طلب ملب داشته خواسته دختره دودرش نکنه
    در کل جواب درست رو خود اینکاره ها میدوند
    بنازم غیرت مردهای امروزی ایرانی رو بنازم

  • 12. آیلار در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۰

    ۱- خوب پسرا لابد بپای اون خانم بوده
    ۲- یعنی ما اینقدر بی فرهنگیم که به خاطر تفاوت سلیقه ی سیاسیمون رفاقتهامون رو به هم بریزیم؟!
    ۳- بلاگفا کلا حرف نداره


    اون جمله‎ای که در مورد آقای زیپ گفتم فقط و فقط یه شوخی بود!

  • 13. هایدی در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۱

    یه بار یه راننده تاکسیه ….اینو تو وبلاگم نوشتم نزدیکه به مطلبتون:http://www.blogfa.com/Desktop/Default.aspx?t=-1160412221&d=1272790

  • 14. اعظم در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۷

    بلاگفا “like”نداره؟


    نه، اما توی Facebook می‎تونی Like کنی!

  • 15. فریبا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۷

    این مدلیش دیگه نوبر بود موسیو… فکرکنم از این اتفاقات نادر و جنجالی فقط یه بار درسال می افته که اونم همون شب و به افتخار حضور جنابعالی بود…احتمالن لو رفته بودی و می خواستند بدزدندت بعدشم دلشون واسه میس گلابی سوخته و دیدند از تو چیزی بهشون نمیماسه که هیچ الان همچی فیلمی براشون بازی میکنی که مجبورند کلی هم دستمزد بدند بهت بابت اون فیلمه…

  • 16. سمیه در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۴

    والله این چیزایی که تو تعریف کردی …آدم میمونه چی بگه!
    حتمن پسره برادر یا باباش بوده که نمیتونسته خودش به دختره ریاضی درس بده!
    یه روز ما از این علیرضا شیرازی و عددای فارسی خوشگلش تعریف کردیما!چشم خورد و گند زد به این عددا!چقده باخوانا و بیریخت شدن!

  • 17. نسرین در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۶

    خدا را شاکریم که توفیق زیارت چنین کسانی نصیب ما نگشته !!

  • 18. azamusic در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۷

    اول اینکه سلم
    دوم اینکه از وقتی از پرشین بلاگ رفتی خیلی سوت و کور شده! (علی الحساب)

  • 19. ژاله در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۰

    سلام موسیو. راستش آدم می مونه چی بگه! روزگار بدی شده! خیلی بدتر از چیزی که تو ذهن آدم می گنجه. خوشحالم که از این اتفاق جان سالم بدر بردی. یه توصیه دوستانه از طرف کسی که عاشق نوشته هاته برات دارم. عزیزم تا این موقع شب چرا بیرون از خونه می مونی؟ تازه چرا سوارشون کردی آخه؟ البته حقم داری هر آدم دلسوزی هم به جای تو بود این کارو می کرد. .نمی گی اگه خدایی نکرده بلایی سرت بیاد مادام گلابی و این همه خواننده مشتاق چی کار باید بکنن؟! ولی شیطنتت خیلی بامزه بود که فقط از موسیو می تونست سر بزنه.در جواب سوالت می تونم اینو بگم, اگه تو دختر بودی پسره پیاده نمی شد.


    جمله‎ی آخر، شوخی جالبی بود!

  • 20. جواد در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۴

    خوشحالم اولین نفری هستم که به شما سلام می کنم.سلام.
    این بار اولیه که اومدم به وبت.واقعا قلم شیوایی داری.موفق باشی

  • 21. عماد در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۵

    به نظر من می خواسته ببینه خانم با کی میره با کی میاد. حساب کار دستش باشه دختره یه وقت با هرکسی نره بیاد!

  • 22. جوجو در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۶

    ۱٫واقعا تو چتر باز نیستی؟!
    ۲٫خب شما با دوستاتون همیشه از همین حرفا می زنین دیگه!
    ۳٫من باید بیام اینجا بخونم واسه تو چه اتفاقایی می افته؟!
    ۴٫همه که مثل من و تو نیستن واسه نفر سومی که اصلا قرار نیست سوار بشه اندازه ۲ نفر جا بذارن


    به به، سرکار خانم مادام گلابی! حالا نمی‎شد مورد چهارم رو نگی که ریا نشه؟!

  • 23. م.پارسا(4 ساله از تهران) در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۷

    سلام
    وایساده بوده اگر کسی جلوی خانمه ترمز کرد و بوق زد و خواست با خانومه کار بی شرفی بکنه نذاره
    ولی واقعیت اینه که بزرگان علم بازاریابی میگن بازاریابی دیگه عرضه مستقیم کالا نیست.بلکه مواردی از قبیل بازارسازی و بازارگرمی و بازارگرایی و بازار گردی و …جزء مشتری مداری و در دست داشتن بازار هدف می باشه. موضوع این پسره احتمالا بازارسازی بوده چون امثال شما اگر یک خانم رو نصف شب کنار خیابون ببینی زود سرتون رو پایین می اندازید و با ذکر یاستار ، یاستار از اونجا دور میشد خوب اون بنده خدا در راستای ارتقاء شغلی خودش از روش غافل گیری استفاده کرده.

  • 24. هویج بستنی در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۱

    اینم یه جورشه !

  • 25. علی ( ذهن ِ آشفته ) در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۱

    منم الآن هی دارم فکر می کنم اون پسره چی کاره بوده اونجا ؟

    تنها چیزی که به ذهنم رسید ، این بود که : دیدی یکی میره رستوران غذا می خوره بعد پول نداره بده ؟ یارو می ذارتش دم در میگه یا یه مشتری ۴ تا مشتری میاری تو ، یا تا شب هم که شده وایمیستی همینجا !

    فکر کنم اون پسره هم پول نداشته بده ، مجبور شده مشتری جور کنه !

    البته باز خودم به خودم میگم : ” خب خره ! اون پسره که بیشتر مشتری پرونه تا مشتری بیار ! “

    هیچی دیگه ! من از شما گلابی تر ! منتظرم می مونم یه غیر گلابی بیاد بگه چی به چی بوده !

  • 26. گلامور در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۳

    خوشم میاد اون ده دلیل برای رای دادن به موسوی رو گذاشتی. پستت رو فعلا نخوندم یعنی وقتش نیست فعلا…شب میخونمش نظرمو میگم

  • 27. ساحل در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۳

    سلام / خیلی دلم می خواد کمکت کنم اما منم دقیقا سؤال تو برام پیش اومد: واقعا چه غلطی می کرد؟؟

  • 28. مونا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۵

    چیزهایی که از شما یاد گرفتم مصداق اینه که : ادب از که آموختی از بی ادبان

  • 29. شیوا.ن در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۰

    خوب عزیز من یک چیزهایی را در نظر نگرفتی !! بودن این آقا برایچند دلیل می تونه باشه :
    اول جلب توجه امسال شما ! برای دیدن صحنه های شطرنجی داخل ماشین ! سوار ماشین شدن اینها هم حداقل ۵۵ درصد کیس ها رو به مراحل بعدی می کشونه !
    دوم تنوع روابط !شاید یکی اومد و پسر خواست؟ چرا بخیلی ؟ شاید یکی هر دو شو خواست ؟؟
    سوم اینکه من به شخصه یک انسان از نوع مذکر میلیاردر رو می شناسم که تنها تفریحش اینه که یک آکواریوم بزرگ در خانه خودش درست کرده و هفته ای یک بار یک عدد زوج جوان را در اون می اندازه و تماشا می کنه !!!
    اینم یه راه تفریحه دیگه !!!
    خوش باش…………………….همین.

  • 30. بهار (سلام تنهایی) در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۰

    راحت ترین راه برای آوردن پیوندها اینه که قالب وبت رو یکبار کات کنی و دوباره کد قالب اصلی رو وارد کنی .وقتی پیوندها اومد دوباره قالب رو جراحی کن از نظر رنگ ولی ایندفعه درست جراحی کن تا پیوندها نپره همین جوری الکی !!!!!!
    واقعا که با این هوشم ……….
    بذار کمک فکری بهت بدم …پسره برای این که به دختره کمک کنه با هم بودند .اگه دختره تنها بود دیگه قضیه برعکس میشد و براش خطرناک بود …
    چون نیتت خیر بود خدا کمکت کردو الان اینجا داری خاطره مینویسی…..
    اینم به خاطر کمکت .
    عنوان مطلبت خیلی پر تامله ..


    در مورد عنوان موافقم! حیف که اکثر وبلاگ‎خون‎ها به عنوان پست‎ها دقت نمی‎کنن!!

  • 31. خـانـوم اسمـارتیـز در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۲

    کمک کردن به ملت نیومده والا…
    دختر – پسره چه رویی هم داشتن !!!

  • 32. یک دانشجوی پزشکی در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۲

    سلام.من اگر بودم با وصفی که شما کردین اصلا به آنها نگاه نمی کردم چه برسد سوار کنم!! به نظرم شما زیادی منطقی!!با قضیه کنار آمدین!چون اگر اینجانب بود بخاطر برداشتشان، حسابی خدمتشان می رسیدم.برای سوالتان هم جوابی ندارم!!شاید اصلا با هم دوست نبودند!!چه آدمایی!از افراد بی غیرت خوشمان نمی آید!(البته نه اینکه غیرت افراطی داشته باشد) اه!

    ولی جدا ممکن بود قصدشون سرقت می بود در این صورت فکر نمی کنم با توجه به این که شما آنها رو دیده بودین از جانتان راحت میگذشتند!خیلی کار خطرناکی بود!شاید اصلا جایی که نگه داشته بودین مکان خلوتی می شد!!


    مسیری که می‎رفتم جوری بود که همیشه شلوغه، فقط چون دیروقت بود تاکسی رد نمی‎شد، همین!

  • 33. مهشید در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۴

    شما که خودت استادی و اصولا ما چیزی نباید بگیم! اما از شوخی گذشته هزار احتمال وجود داره. ممکنه دوست پسرش بوده باشه و معتاد باشه یا هر چیز دیگه ای که به پول احتیاج داشته و دختره هم اصولا غلام حلقه به گوش بوده و حاضر بوده این کارو بکنه و معتاد جماعتم که غیرت نداره. ممکنه فراری بوده باشن و عشقی بینشون نبوده و چون احتیاج به پول داشتن دختره تن فروشی می کرده. ممکنه حتی عشق بینشون بوده باشه اما باز همون قضیه ی احتیاج به پول و . . . حتی این امکان هست که زن و شوهر بوده باشن! این یکی رو خودم خبرشو توی روزنامه خوندم. مرده معتادم نبود! فقط وضعشون خوب نبود, همین! هیچی بعید نیست.

  • 34. پری بابا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۰

    WOW چه اتفاق جالبـــــــــــــــــــــــــــــــی

    من فعلا هنگیدم!

    بابا عجب!

    …………

  • 35. پری بابا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۱

    میرم که بلینکمت

  • 36. پری بابا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۱

    ف کنم افففففففففففففففففلللللللللللللللللللللللللل شدم!

  • 37. پری بابا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۳

    مسیو گلابی تبریک میگم فراواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان …. لینک شدین

  • 38. حامد در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۵

    جالب بود
    به حق چیزای ندیده و نشنیده.
    دوست عزیز در مورد لینک ها و قالب اگر خواستید من شب میتونم براتون انجام بدم حالا به قولی گودری باشه یا بلاگفایی!
    هم وقت آزاد دارم و هم اینترنت فراخ!
    خوشحال خواهم شد.
    این مدرکمون باید به دردی بخوره بالاخره!


    ترجیح می‎دم شرمنده‎ی یک نفر باشم به جای دو نفر! در این مورد قبلاً هم شرمنده‎ی زیپ خان شده‎ام!

  • 39. single boy در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۹

    i”m so astonished too

  • 40. نقش ونگار در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۳۹

    سلام گلابی !!!!
    زیاد می بینیم این روز ها ازاین بی ناموسی ها

  • 41. میثم الله‌داد در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۷

    موسیو آدرس بده با هم بریم ببینیم دنیا دست کیه. این مسائل رو باید به صورت عملی آموزش داد.

  • 42. رها در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۸

    تازه داشتم توی کف داستان میرفتم ها،چرا کاتش کردین؟!!
    اون نوع “تبلیغات” قدیمی شده بود پسر جان، حداقل این چند شب را پای تبلیغات دیگر تلوزیون بشین و از متدهای روز باخبر شو!
    هر روز بهتر از دیروز !

  • 43. هاشــور در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۵۰

    عجب حادثه ی ملوسی!!!
    ما فکر نمی کردیم که پورنوی مذکر هم یافت شود در گوشه کنار خیابان های ایران، ولی به هر حال خداوند داشت اجر آنهمه کار نیکویی که تا آن موقع انجام دادی را می داد.

  • 44. مهشید در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۰۷

    ۱٫نمی دونم چندمم !!!!
    ۲٫برق سه فاز ازم پرید !!!واقعا اون پسره نقش چیو بازی می کرد؟؟؟؟؟؟؟
    ۳٫خیلی دل و جرات داری
    ۴٫منظورتون از “پرانده ام” چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی چه بلایی سرشون آوردی ؟


    یعنی عملی انجام دادم که منجر به پریدن لینک‎ها شده!

  • 45. مجتبی در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۵

    ؟!

  • 46. بهار مهرگان در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۶

    من که باور نمیکنم گلابی جان !! راست میگویی ؟؟؟ عجب !!!

  • 47. دختر پرتقالی در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۹

    خیلی شانس آوردی پسر. خیلی

  • 48. سوسن جعفری در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۳

    خیلی جالب بود. دیدی این خانومهای لوازم آرایش فروشی‌ها کلی از این ماتیک و رژ و رژ گونه و اینها می‌مالند به همه جاشون و اینها! این بزغاله هم داشته نشون می‌داده که آبجی چند مرده حلاجه تا دهن‌ آقایون راننده‌ها آب بیافته لابد!
    الله اعلم!

  • 49. سعید - (زیر تیغ) در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۱

    فکر می کنم این یک زندگی مسالمت آمیز دونفر هست بدین صورت که آقا یا دوست پسر یا هر چیز دیگر صبحها کار می کند خانم استراحت شبها بلعکس خوب زندگی خرج دارد آقای گلابی جان عزیز
    بعدش آقای عزیز شما تشریف ببر همون دستی وارد کن تو لینکهای وبلاگ نا سلامتی چهارتا آدرس که دیگر این حرفها را ندارد تصویری توضیح بدهم

  • 50. ناهید در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۴

    همانا گویی که کمی تا از دست رفتم مسیوی ما مانده بود !
    مادام گلابی کجایی که مسیوتو از راه به در کردن !
    بیا به داد برس

    مستر زیپ هم پسر خوبی ست ! کارت را راه می اندازهد ! اگر نشد بگو من خودم دستی در آتش سوزانده ام ! به جان محمود مردمی نژاد!!!!!!!!!!!

  • 51. بلا! در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۴۱

    چه عجیب!!!!!

    خدا نصیب نکنه انشاالله!

  • 52. ناشناس در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۵۲

    جلل المخلوق

  • 53. م.پارسا(4 ساله از تهران) در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۳

    سلام بر بابا و مامانهای “رای اولی”

  • 54. جودی ابوت در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۷

    سلام

    به مناسبت ورود گلابی به بلاگفا علیرضای شیرازی دست به کار شده و بوسیله ی فارسی نمودن کدها ویرا خوشامد گویی کرده
    تازه رنگشم عوض شده
    کاش سبز میشد مگه نه ؟

    کاشکی یه طوری می کردند که وقتی نظرات شما رو باز می کنیم همزمان بتونیم قسمت نظران آنی رو هم باز کنیم بدون اینکه تبدیل بشند یعنی هر صفحه جدا گانه

    به نظرم پسره هم به درد قشر نیازمند خودش می خورده دیگه
    حالا خود دانند


    اگر به جای Internet Explorer از Firefox استفاده کنین، می‎شه نظرات صد تا وبلاگ بلاگفایی رو هم به‎طور همزمان باز کرد!

  • 55. علی در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۲۶

    احتمالا پسره ایستاده که دختره نترسه تنهایی. شاید دختره از تاریکی می ترسیده! شایدم مشتریا رو با هم انتخاب می کردن. ماشینت چیه که مقبول افتادی برادر؟ از ۲ تا فیلترینگ رد شدی!


    یک ریوی سفید که اون شب قدری هم کثیف بود!! چیز دندون‎گیری نبود به هر حال!

  • 56. آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۴

    یعنی من مرده ی این دغدغه های ذهنی توام گلابی جان …

  • 57. پروین در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۳

    چون اون شب زیادی شیرین زبانی کردید و دوستانتون رو به فیض رسوندید حتما جایزه تون بوده !
    اما خداییش عجب پسر …. بوده ها!

  • 58. زرد آلو در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۶

    سلام موسیو جان!
    شرمنده! با اینکه خیلی چیزا ازت یاد گرفتم ولی نمیتونم در مورد سوالت کمکی بکنم. یعنی عقلم قد نمیده. گفتم اقلا بیام بگم که ” خیلی شیرین زبونی!”

  • 59. مش کرم در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۹

    من فکر می کنم این آقا و خانم اصولا تازه کار بودند ! شاید هم نا به کار ! احتمال زایع کار هم می رود ! شاید هم خواسته بودند شما را در موقعیتی بهتر گیر بیندازند . پسرخاله ام را یک روز در ماشین با تهدید توسط چاقو مجبور به دادن کیف پول و موبایلش کردند ! شاید این دفه چون فرمان در دستان تو بوده کار به آنجا نرسیده ! راستی پسر خاله ام هم نامردی نکرد و دستی را چنان کشید که ماشین به تیر برق خورد و فلنگ را بست !


    به نظرت اگه کیف پول و موبایلش رو می‎داد اقتصادی‎تر نبود؟!

  • 60. پوریا منزه در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۱

    احتمال می رود که برادرش باشد و حتا در شرایط بد تری می تونه شوهرش هم بوده باشه …

    زندگی خرج داره …

    خب یه کمکی بهشون کمی کردی، یه دوهزار تومنی بهشون می دادی!

    البته از اونا که عکس بیت المقدس روشه!!!!
    دیدی دوهزاری جدیدا رو!!!؟

  • 61. الهام در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۵۶

    سلام موسیو خوبی؟
    چی بگم! آدم می مونه!!! هاج و واج! هر چی ام فکر می کنی به هیچ جا نمی رسی!! این جوریش و اصلا ندیده بودم! جدا منتظر یک پایان اکشن جنایی بودم که اگه این جوری می شد قابل هضم تر بود تا این!! قطعا طرف بادیگاردش بوده!!! یا شایدم صندوق دار!! همون مدیر مالی خودمون!!! بالاخره باید یکی حساب و کتاب و داشته باشه؟!!

  • 62. گارنت در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۲۸

    موسیو من که جواب سوال شمارو نمیدونم اما یه خواهش، اگه میشه پیوندای روزانۀ قدیمی رو برندارید برندارید یعنی جدیدارو کنار قدیمیا بذارید چون ممکنه من نتونم هرروز بخونمشون


    چشم! اون‎ها رو هم دوباره می‎ذارم!

  • 63. پریا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۵

    ریوی سفید؟!
    احتمالا در برابر ماشینهای مشدی ممدلی ای که قبل از تو رد شدن، خیلیم چیز دندون گیری بودی!
    به هر حال!
    اونا دو تایی وایسادن که انتخاب کنن. خوشحال باش که انتخاب شدی!!

  • 64. جیرجیرک در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۹

    پناه بر خدا اینجوریشو دیگه نشنیده بودم.
    شاید بادی کارد خانمی بوده یا میخواسته فقط قیمت اون شبو رقم بزنه

  • 65. سیر ترشی متاهل در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۱

    مواظب باش موسیو جان

  • 66. منصوره در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۰۶

    منم که چیزی نفهمیدم! خیلی خنگ میزنم! یعنی ترجیح میدم خنگ بزنم!
    چیزی اگه فهمیدی از کامنت هایت، به منم بگو ثواب میکنی پسرجان!

  • 67. حامد در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۴

    یعنی چی؟! شرمندگی نداره دوست خوبم
    من عاشق اینم که کمک کنم و هیچ منتی هم نداره
    برای خیلی از دوستان هم این کارا رو انجام میدم و اصلا حتی انتظار ندارم تشکر کنن
    از اینکه کمک کنم خوشحال میشم حالا خودتون دوست ندارید سعید هم دوست صمیمی خودمه اون انجام بده!

  • 68. ava در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۴

    به به منزل نو مبارک! چی بگم موسیو جان؟ اینجا یه فروشگاه هایی هست یه کم از خوراکی رو میدن میخوری بعد بخوای میخری این قصه منو یاد این فروشگاه ها انداخت!

  • 69. toto در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۱

    اسم این خیابونه چی بود؟


    بلواری که خونه‎مون توشه!

  • 70. دینا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۳

    بابام میگه هر اتفاقی که تو شهر می افته! تو شب میافته! جوون باید سر شب تو خونه باشه :دی

  • 71. شیما در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۴۳

    اخه موسیو جان خوبیت نداره تا اون موقع بیرونی……..
    احتمالا” اون مرتیکه داشته با دختره تمرین می کردن چه جوری شطرنج بازی کنه بهتره. بعدشم مگه شما نمی دونی علم چیزه خوبیه؟ اینام داشتن علم شطرنج رو تمرین میکردن یه وقت خدای ناکرده دختره یادش نره………………

  • 72. لیلی در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۵۰

    سلام موسیو
    ازت ممنونم که یه پست غیر انتخاباتی گذاشتی.
    راستش در مورد سوالت
    شاید اون اقاهه شوهرش بود.اخه شنیدم بعضی از این اقایون خیلی بی غیرتن و واسه خانوماشون مشتری پیدا می کنن.
    حتما اومده بود ببینه واسه خانمش مورد دندونگیری گیر میاد یا نه.
    راستش تو شهر خودمون یه همچی موردی بود.قبلا یه چیزایی راجع بهشون شنیده بودم.خیلی هم تاسف خوردم.ولی تاسفم وقتی بیشتر شد که فهمیدم اون خانمه از همکلاسیهای قدیمیم بود.دوران راهنمایی.وقتی از این موضوع مطلع شدم کلی گریه کردم
    خیلی دردناکه.

  • 73. شیدا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۰۲

    به به میبینم که همسایه شدیم!

  • 74. مینا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۲۳

    سلام
    بی نهایت شرمنده ولی ما در لغت نامه های فارسی لغتی داریم به اسم جاکش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بازم شرمنده.شغل شریفیه واسه خودش.از این متعجبم که شما متعجبید!!!!!!!!!گذشت برادر من, گذشت!

  • 75. حالا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۰

    به نظرم خیلی شانس آوردی ممکن بود کهههههههه …….
    باید بری اونا رو به پلیس معرفی کنی ….
    خودمونیم بازاریابی شون ایراد داشته آخه ریو هم شد ماشین!!!!!

  • 76. مسافر در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۰

    سلام
    با تاخیر فراوان، تبریکات فراوان مارا پذیرا باشید.

  • 77. رویا در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۹

    ای بابا عجب سوال سختی پرسیدی گلابی.والا من فکر میکنم اون حرکت اول یک روح در یک بدنشون!واسه این بوده که تورو ببرن به حال و هوای بی ناموسی(استغفرالله)و یه جورایی زمینشو اماده کنن چمیدونم خب اینم یه حدس بود دیگه

  • 78. سمیه در ۱۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۵۵

    (از این بیشتر آیکون هست واسه تعجب از اول شدن تو وبت ؟؟؟؟)

    Hip Hip Horray


    منم تعجب کردم کلی، آخه قبلش شصت هفتاد تا کامنت رو تأیید کرده بودم!

  • 79. متین در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۵

    ای بابا شما هم . شاید خانم هه میخواسته بیاید خانه تان کارهای مادر محترمتان را انجام دهد . اصلا شما ازش پرسیدید چه کار دارد ؟ شاید هم دانشجو بوده و میخواسته در درس هایش کمکش کنید . چرا این قدر زود قضاوت میکنید آخر !


    شما دارید زود قضاوت می‎کنید، من هم گفتم که می‎خواسته شطرنج بازی کنه!!

  • 80. فرزاد در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۸

    ۱-شاید پسره یک جور خودآموز استفاده از کالا بوده!
    ۲-شاید پسره داشته از مواقعی که اصل جنس بلااستفاده بوده بهره برداری بهینه میکرده.
    ۳-شاید بی پول بودن و با این مسئله کنار اومده بودن.
    ۴-شاید پسره اشتباه کرده بوده.(“پسره دوباره سوار شد و گفت: «ما که مسخره‌ی تو نیستیم…..”)

  • 81. بانوی نقره ای در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۴۱

    گویا آه دوستانتون گرفته بوددتون!

    البته این آه ها شاید برای یک موسیوی بدون مادام بدک هم نباشه! اما برای یک موسیویِ مادام داره متعهد ، واقعاً یک آه با تمام خصوصیاتش بوده!

    اون مردک هم لابد صاب کار زنک بوده می ترسیده بلایی سرش بیاد و اونم بیمه نکرده بوده دیگه !
    یک از دوستانم همسایه ی یک مردٍ معتادِ هروئینی بود که خانمش را در خانه شان به حراج می گذاشت و از غیرت فراوان همیشه خودش هم حضور داشت البته این چیزهای خصوصی را دوستم از کجا می دانست(؟) از آن جایی که شویش مشتری آنها شده بود ! و شوهرش این چیزها را چرا برایش تعریف کرده بود…
    دیگه زیادی فضولی میشه!

  • 82. یک محمد در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۰

    اینا رو ولش!
    ماشینت چیه؟!!

    ?-:


    اون شب، یه ریوی سفید کثیف بود!

  • 83. پارسا در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۲۰

    به نظر من:
    ۱- با اون خانومه بوده که برادران گشت و این حرفا بهش گیر ندن،
    ۲- در ضمن آقایان محترم بدونن که با آدم بی کس و کار طرف نیستن و بلکه با یه آدم خونواده دار (!) طرفن و خوب حتما نرخش هم بالاتره دیگه.
    ۳- حالا جدی تر اینکه متاسفانه در این جامعه ویران از فقر و اعتیاد، هستند کسانی که همسر یا خواهر یا حتی دختر خود را اینچنین واگذار می کنند.
    پی نوشت: یه احتمال دیگه هم اینه که قصد پاپوش درست کردن و اخاذی رو ازت داشتن. فکر کنم این احتمال نسبتا قوی تره…

  • 84. ساقی سیمین ساق در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۰

    خوب هرکی یه شغلی داره دیگه
    کار که عار نیست
    شما همون اول میپرسیدی کجا میخوان برن


    انگشتشون رو به جلو بود، یعنی مستقیم!

  • 85. شایان در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۳

    خونه جدید مبارک

  • 86. سمیه-روزها در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۵۱

    گفتیم موسیومان از دست برفت یا حداقل خوش خوشانش بشد دیدیم که هیچ کدامش نشد

  • 87. دنیا در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۵۷

    http://nikahang.blogspot.com/2009/05/blog-post_1072.html

  • 88. گلی در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۲۵

    سلام
    خدا بهت رحم کردها

  • 89. نیوشا در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۷:۵۲

    من فکر کنم به دلیل غیرت ایرونی بوده خواسته صحیح و سالم به دستت بده سالم هم ازت تحویل بگیره

  • 90. کرم‌کتاب‌خور در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۲۴

    موسیو جان این ورژن جدیده! واسه کسایی که زود همه چی براشون تکراری میشه…

  • 91. سالی در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۲۵

    و الله چنان ملت امده اند و ابراز تعجب کرده اند و گاها چندین تا شکلک از تعجب مردم گذاشته اند که انگار نه انگار که در این مملکت زندگی می کنند!!!
    حداقل چندین مورد را به چشم دیده ام و هزاران مورد را در حوادث روزنامه ها خوانده ام!
    به نظر بنده که الان دیگر کارشناس این فن(پیدا نمودن کل ماجرا از یک سر نخ) هستم اینهائی که دو نفری هستند بیشتر قصدشان دزدی ست!
    دختر به همراه راننده به خانه اش می رود و راننده را بی هوش می کند و پسر هم تعقیبشان می کند و خانه طرف را می زنند!
    والا یک دختر به این راحتی ها به شما آن هم با این سن و سال که ضایع است اه در بساط ندارید گیر نمی دهد….!(شوخی کردم)
    اما اینجا ایران است و دیگر از این کارهای انسان دوستانه نکن و الا خدای ناکرده این وب لاگ کوچ بعدی خواهد داشت از بلاگفا به دنیای ارواح
    و تو در انجا حرف می زنی و نکیر و منکر برایت لبخند در می کنند…

  • 92. سانی در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۲۶

    منزل جدید مبارک

  • 93. وبگرد در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۲

    موسیو جان من به هیچ وج کم نمیارم
    به صورت رسمی باید اعلام کنی که ضایع شدی
    پرررررررررررررررررررررررررررووووووووووووووووووووووووووووو
    اگه منچستر میبرد تو گلابی مارو کچل می کردی
    منم ول نمی کنم تا یه ژست در این مورد بنویسی
    بارسلونای کبیر ۲ منچستر زپرتی ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

  • 94. پرند در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۳۲

    اینجوریشو نشنیده بودم تا حالا! به هر حال تو نیتت خیر بوده گلابی جان… ولی حق با توئه… چه لزومی داشت پسره کنارش بایسته؟ بعدشم بگه بریدو زود برگردید! خودشم میتونست بیاد!!!!

  • 95. لیلا در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۹

    به این میگن مشارکت در یک کار حرفه ای. زشته شریکه کاریتو نصف شب ول کنی تو خیابون خودت رو مبل لم بدی فیلم ببینی. حالا یکی هم وجدان حرفه ای داره تو مشکلی داری؟؟؟؟؟

  • 96. یاس در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۱

    خوبه بلایی … چیزی سرت در نیاوردن ! هرچقدر هم خیابونه شلوغ و پر آدم و… باشه با یه چاقو یا ازون بدترش راحت میبرنت یه جای خلوت !

    در ضمن اون شطرنج دست گرمی هم احتمالا تبلیغاتی بوده !!!!!

    در مورد اون به قول شما بزغاله هم سکوت کنم بهتره !!

  • 97. پریزاد در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۵

    ای وای…ای هوار…روز روشن(شب روشن؟)موسیوی ما را دزدیدند.
    وامصیبتا…………..
    مادام کجایی که موسیوتو کشتند(بر وزن حاجی کجایی که سیدتو کشتند خوانده شود)

  • 98. پری بابا در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۳۲

    خواهش میکنم ولی چرا خصوصی خجالت می کشین در ملا عام تشکر کنین؟!

    قابل شمارو نداشت

    اگه دلتون خواست منم با نام “پری بابا نمی خواد بزرگ شه” بلینکونین

    میسیم فراوان

  • 99. ثریا در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۸

    وای موسیو جان مردم از خنده
    می دونی این شیوه جدید شغل این افراده که یه مرد هم کنارشون می آد تا گیر مامورها نیافتن تو رو خدا بی خیال شید گلابی را چه به کار خیر و ثواب نکنید از این کارها خواهشا از این به بعد از سوار کردن: ۱- زن و مرد ۲- زن و کودک ۳- دو تا زن ۴- یه زن و یه پیرزن ۵- یه زن و یه پیرمرد و…………………… جدا اجتناب کنید

  • 100. سمیه در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۴۹

    بابا منم همون صفحه اول رو گفتم که اول شدم انقدرها هم گیج نیستم که

  • 101. سارا آرامش در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۰

    تو هنوز گلابی هستی؟!…
    سلام و ارادت به موسیوی خوش صفت.

  • 102. یک دانشجوی پزشکی در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۰۴

    سلام.دوست گرامی من تو وبلاگ پست قبلیم درباره گوگل ریدری توضیح کاملی دادم که چطور درستش کنین خواستین یک نگاهی بهش بیاندازین.من خودم همون راه رفتم وخیلی از دوستان.الآن هم هر کدوم که اون کارها رو کردیم گوگل ریدری داریم!

    چون دیدم در ایم مورد نظر داده بودن.خواستم اطلاع بدم.موفق باشین.

  • 103. رضا 206 در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۲۷

    سلام…امکانش هست آدرس فیش بوک شما رو داشته باشم؟


    با جستجوی Monsieur Golabi توی فیس‎بوک می‎تونی پیدام کنی!

  • 104. فاطمه در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۴

    ای بابا! موسیو جان، جان خودت اصلا انتظار چنین صحبتهای خامی رو از شما نداشتم!شما دیگه چرا؟؟؟شما که چندین و چند پیرهن از ما بیشتر پاره کردین دیگه چرا؟؟(همینجا اعلام کنم که منظورم از این جمله اصلا و ابدا ربطی به موضوع نداشت و کاملا کلی بود!پس کژتابی جمله رو بیخیال!)لا اقل جلوی ما که شما رو به عنوان پیری مرشد قبول داریم از این سخنان بر حذر باشین!
    آخه عزیز من، جان من، خب اگه آقای همکار اونجا نباشن چه طوری قراره متوجه بشن که خانم از زیر کار در نرفتن و وقتشون رو به بطالت و علافی نگذروندن؟!من که یاد اینا افتادم که تو خیابون تبلیغ پخش می کنن!همیشه تو این فکر بودم که چرا نمی رن همه تبلیغارو بریزن تو جوب آب و بعد از دو سه ساعت برن پولشونو بگیرن!ولی بعد فهمیدم که گویا یه ناظری اونجاها هست که نمی شه این کار رو کرد!(گرچه ناظر رو هنوز خودم با چشم خودم ندیدم!)
    خلاصه که به نظرم این کار در راستای تکریم ارباب رجوع صورت گرفته و باید چند وقت دیگه حتی منتظر ایجاد اتحادیه ای چیزی در این زمینه باشیم!
    پ.ن. ولی خدا وکیلی اولین باری بود همچین چیزی رو می شنیدم!خیلی جالب بود!اومدیم به موسیو گلابی سر بزنیم طبق معمول کلی اطلاعات عمومیمون رفت بالا!

  • 105. جاناتان مرغ دریایی در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۰:۴۶

    به به میبینم که شب انسی بوده اونشب!!!
    من که میگم همونایی که شیش ساعت مخشون رو خوردی و از روابط دختر پسرا گفتی واسشون خواستن یه نمونه عملی بذارن جلو پات ببینن چند مرده حلاجی
    بعد هم حاج آقا جامعه خراب شده، پسره به چه جراتی ناموسش رو میتونه نصفه شبی ول کنه تو خیابون

  • 106. تهمتن در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۳۱

    عمو گلابی کامنت منو خوردی؟؟؟؟؟؟؟
    بابامن منظوره بدی نداشتما به قول خودم ههههههههههی


    کامنتت رو تأیید کردم، مطمئنی نگاه انداختی به کامنتا؟!

  • 107. نامه های بی جواب در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۰

    نمیدونم دیگران چرا تعجب کردن اما موسیو اگه یه بار کتاب گندم از مودب پور رو بخونی دیگه نه تعجب میکنی نه تو کارشون می مونی … خیلی چیزای بدتر رو هم میفهمی

  • 108. لیلا در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۶

    سلام.
    پس لینکات کو؟
    ۰فک کردی واسه خوندن وبلاگ خودت میایم؟. نه بابا واسه اون دوستات

  • 109. ژوبین در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۰

    آدرس محل بگو من می پرسم ازشون البته امید وارم برگشته باشن تا حالا

  • 110. اِلی در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۲

    کاملا بهم ثابت شد که میام اینجا رو می خونم به خاطر مادام گلابی هستش
    یعنی اینقد که از خوندن کامنتش خوچحال شدم از خوندن هیچ کدوم از پستات خوچحال نشده بودم..(نزنیم ها!!)
    وجدانی بهش بگو یا همین الان یه وبلاگ بزنه که من برم بخونم یا اگه همین الان وبلاگ نمی زنه پس کی می زنه؟!!


    مادام گلابی فقط می‎تونه کامنت بذاره، توانایی جواب دادن به نظرات شما رو نداره که!

  • 111. زهرا باقری شاد در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۱

    سلام. اتفاقا دارم فکر می کنم که حضور اون پسره کنار دختره برای جذب افراد خیلی موثر بوده…شما ببینید! در یک نگاه متوجه شدید که اونها یک روح در دو بدن هستن…این به هم چسبانکی!!! چقدر تونسته چشمگیر باشه. مطمئنا برای فردی که مثل شما نبوده باشه ؛ این مساله می تونسته جذاب باشه. یعنی این ژست خودش می تونسته نوعی تبلیغ به حساب بیاد.
    در ثانی شاید هردو دنبال همراه بودن و حاضر می شدند با یک نفر همراه باشن در ایجاد رابطه. یعنی شاید واقعا پارتنر هم بودن…

  • 112. آنالی در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۴۲

    سلام کنیم دیگه ، آخه این جا خونت نو شده

  • 113. مهراوه در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۸

    سلام خوبی ؟
    این چند وقته نبودی من ساده فکر کردم داری درس میخونی نگو طرح جمع آوری اراذل و اوباش داشتی

    درمورد سوالت
    برو از این گشتهای ارشاد بپرس که سررشته دارند نه از این جمعیت وبلاگ خون بیچاره
    بعد هم شاید پسره میخواسته باهات بیاد روش نشده

  • 114. سیما در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۵۵

    جناب موسیو گلابی جان
    باری
    من وقتی وصفتان را از منبرو بهت همگان خواندم میدانی یاد چه چیز افتادم؟
    آفرین! هاله ی گرانقدر شاید می بودش! حالا بروید و وقتی نزد آیت ا… آملی بگیرید تا بگویدت :احسنت! شاید هم بگوید ان شاالله! مانند خودت بی ربط!
    گلابی جان آن دو دوست میبودن شک نکن که میخواستند ذهن گرانقدرت را بپیچانند و الحق که توانستند
    باری
    گلابی جان همیشه صفحه حوادث را مطبوع! بفرما تا در چنین مواقعی به صورتت بپاشد و پشت فرمان بندری ات درآید!
    و این را بدان که شاعر میگویید :
    یه دخترو یه پسر
    که بودندند در آنجا
    چرا کردم سوارش؟
    چرا گفتم بیادش؟
    چرا گفتم؟ چرا کردم؟
    که لعنت بر خودم بادا بادا بادا ایشاا… مبارک بادا

    یاحق

  • 115. خرابکار اعظم در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۱۰

    خوب در راستای اصلاح الگوی مصرف قدم برداشته

  • 116. درساااااااا در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۵

    اولا که سلام علیکم و ارحمه الله و البرکاته
    بعدشم اینکه همین افاضات بی تفکرت باعث شده که ۲۴ سال بمون یو خورده نشی دیگه وگرنه تا به حال یه همچین پیشینه ای وجود نداشته که یه گلابی ۲۴ سال بمونه(و البته کپک بزنه)
    یعنی واقعا اینهمه عمر از خدا گرفتی نتونستی بفهمی چرا اینکار ها رو کردن؟ خب من الان بهت میگم به چند دلیل:
    ۱٫ کشورمون دیگه جهان سوم نیست و در حال توسعه است بنابراین دیگه فقط پسرا نیستن که دخترا رو می خرن چون در حال تغییریم برعکسشم ممکنه اونا هم دو تایی واساده بودن به امید اینکه یه دختری هم شاید به پست اون پسر بدبخت بخوره(!!!)
    ۲٫ هیچ وقت نفهمیدم که آدم های هم جنس باز چه جوری بچه دار میشن فقط همیشه میدونستم که اینجور آدما کم نیستن. (خب اون مرده هم به همین امید ایستاده بوده دیگه)
    ۳٫ خب شاید اون دختره از قدرت بدنیه اون مرده استفاده میکرده که خدایی نکرده کسی پولش رو نخوره آخه هنوز اونقدر پیشرفته نشدیم که بخاطر این کلاهبرداری بزرگ بتونیم شکایت کنیم.
    ۴٫ ممکنه خواسته باشن کلاس بذارن واست و اونا نقش با کلاس رو بازی کردند و تو هم نقش رند رو بذار مثال ساده تری بزنم (بلکه تو عقلت بگنجه) تو همیشه نمیای وبلاگ من و میگی اومدم و کلاسش میذاری ولی من همیشه میام وبلاگت و میگم نیومدم واین رند بودن منو میرسونه که البته در این باره حضرت حافظ می فرماید که:
    یادم رفت چه می فرماید(!!!!!)
    ۵٫ این آخرین دلیلیه که میتونم بیارم اونم اینه که اصلا اونا این کاره نبودن و یا نامزد بودن یا خواهر برادر( حالا یا از نوع دینی یا از نوع واقعی) که وایساده بودن ملت رو اسکول کنن.
    آها راستی در مورد سوال که الان واست پیش میاد که با خودت میگی این که گفت نیمام باید به عرضتون( نه ارضتون!فقط همون عرضتون) برسونم که نمیخواستم بیام اینجا ولی خب آدم باید منطقی فکر کنه چون سلیقه ی من وب تو رو پسندیده و سلیقه ی تو مال منو نپسندیده زورکی نیست که این بود که تشریف آوردم و نظرات بسیار ارزنده و گرانبهام رو ارائه دادم
    فعلا

  • 117. تهمتن در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۰

    پپپپوزش,شرمنده ام من یک کمی کورم!!!!!!! ۱-۰ به نفع شما

  • 118. شب تاب در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۴۹

    سلام
    تغییرات اعمال شد .
    شرمنده از تاخیر .
    به بلاگفا خوش آمدید و …
    شاد و درخشان باشید .

  • 119. درساااااااا در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۱۹

    تاریخ تولد ۸ بهمن ۱۳۶۴؟؟!
    تو محمدمهدی محمدی فر نیستی؟؟؟!!!!!!!!!!!
    جون مادرت راستشو بگووووووووو


    این‎که قسم دادن نداشت دیگه. نه، محمد مهدی محمدی‎فر نیستم!

  • 120. میرزا در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۰۱

    تازه امده ام به طنز اما .غوغا می نمایم….سرکی به ما بزن

  • 121. دختر نارنج و ترنج در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۴

    سلام موسیو
    به حق چیزای نشنیده و ندیده!!! باور کن اولین باره که اینجوریش رو می شنوم… آخه یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  • 122. رویا در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۱۴

    http://www.niniyoon.blogfa.com/ اینو دیدی؟


    الآن دیدم!

  • 123. gardoone در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۵

  • 124. شیما در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۲

    پیام منو دیدی؟؟؟؟؟


    بله!

  • 125. مژگان در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۴۹

    خوبه….

  • 126. مونایی در ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۶

    یعنی آدم میمونه تو کار این خلق!

  • 127. بابک ( آوای خزان ) در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۵۲

    با دیدن مناظره آقایان احمدی نژاد و موسوی … دیگر شکی برایمان باقی نماند … زنده باد موسوی

  • 128. نانا در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۰۰

    خر

  • 129. شیوا در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۱

    رییس جمهور گفت اینها تیترهای ۳۷۰۰۰۰ توهین به دولت در چهار سال گذشته روزنامه هاست .یادم افتاد در یکی از پست هایت نوشته بودی خیلی کیف میده ادم هرچی میخواد بنویسه وکسی کاربه کارش نداشته باشه فکر نکنم موسوی چنین سعه ی صدری داشته باشه من به خاطر خواندن وبلاگ تو هم که شده به محمود رای میدم .


    دیدی در مقابل تهمت‎هایی که به خانم رهنورد زد چقدر عصبانی شد؟! من اصلاً فکر نمی‎کردم این‎قدر بی‎جنبه باشه که تا آقای دکتر گفتن مدرک دکترای خانمت غیرمرتبطه، فوری بگه که همسر من دو تا فوق‎لیسانس داره! باید تواضع نشون می‎داد و می‎گفت اصلاً دکترا هم نداره! مثل آقای دکتر که گفت وزیر من، فوق دیپلم داشت!
    راستی تا حالا ۳۷۰۰۰۰ رو تقسیم بر روزهای ریاست جمهوری آقای احمدی‎نژاد کردی که ببینی چند تا می‎شه؟! فکر می‎کنم آقای احمدی‎نژاد تیتر روزنامه‎ی خبر ورزشی در مورد بازی سایپا و شموشک رو هم به عنوان تیتر انتقادی انتخاب کرده!!

  • 130. فرزاد در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۰۰

    مناظره میر حسین و احمدی نژاد رو حتما دیدی.خیلی دلم میخواد بدونم از نظر مردم برنده این مناظره کی بود.اگه وبلاگ پر بیننده ای داشتم حتما یه نظر خواهی می گذاشتم.


    یعنی شک داری در مورد برنده‎ی مناظره؟! من فکر می‎کنم کسی که اصول اولیه‎ی مناظره رو نمی‎دونه و توی حرف دیگری می‎پره قاعدتاً نمی‎تونه برند‎ه‎ی اون باشه! مخصوصاً که انتقادی هم به طرف مقابل نداشته باشه و هی در مورد دیگران صحبت کنه!

  • 131. tenkai در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۰۸

    اه…تو چرا نمی فهمی… سال اصلاح الگوی مصرفه دیگه…

  • 132. دنیا در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۱۳

    احمدی نژاد خوب شروع کرد و موسوی خوب تموم کرد!


    اصولاً احمدی‎نژاد آدمیه که خوب شروع می‎کنه اما در تموم کردن مشکل داره!

  • 133. خانوم اسمارتیز در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۳:۲۰

    این کادر بالا ، روز به روز رنگش روشن تر میشه ؛ یا نه !!
    من چشمم مشکل داره؟!
    شما رو بخدا موسیو بیشتر از این شوخی نکن با این بد بخت !! یهو حال ِ آدمو میگیره ها.
    من دیروز یه هُلی خوردم از دست ِ این بلاگفا !!

  • 134. شب نویس در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۴:۱۱

    مگه قالبت از این قالبای ساده ی بلاگفا نیست؟ خوب کد قسمت پیوند ها اینه دیگه:
    <BlogLinksBlock>
    <h3>پیوندها</h3>
    <BlogLinks>
    <a href=”<-LinkUrl->” target=”_blank” ><-LinkTitle-></a><br>
    </BlogLinks>
    <hr size =1 color =#999999 style=”margin-bottom:3px;margin-top:3px”>
    </BlogLinksBlock>

    این کد بالا رو باید بذاریش دقیقا پایین این کد :

    <h3>نوشته های پیشین</h3>
    <span dir=”ltr”>
    <BlogArchive>
    <a href=”<-ArchiveLink->”><-ArchiveTitle-></a><br>
    </BlogArchive>
    </span>
    <hr size =1 color =#999999 style=”margin-bottom:3px;margin-top:3px”>
    فقط یه مساله ای هست ممکنه رنگ نوشته های پیوندهات قرمز یا آبی بشن که کافیه تو به جای عدد ۹۹۹۹۹۹ که تو این کد می بینی اون شماره یا حروفی رو بذاری که تو قسمت نوشته های پیشین کد خودت هست.


    کُدها سر جاشون هستن اما نمی‎دونم چرا نشونشون نمی‎ده! ضمن این‎که کُد قسمت پیوندهای من به دلیل گودری بودنش یه مقداری فرق داره! به هر حال ممنون از وقتی که گذاشتی …

  • 135. شیما در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۵

    ممنون که باز اومدی و نظر دادی .

  • 136. روان پریش در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۲

    به به ! به خاطر می آوریم که جنابعالی را به تشریف فرمایی به بلاگفا تشویق میکردیم و شما با جملات کوبنده ای چانه بالا می انداختید

  • 137. حامد در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۹

    کجایید پس؟ ما هی به صحنه جرم برمیگردیم و منتظریم!

  • 138. نیکو در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۱۹

    نمی دانم چرا ؟ این یک مطلب طنز بود و به عادت همیشه باید لبخند که نه ولی نیشخندی به لبم می آورد اما تنها باعث شد دلم بگیرد، برای خیلی چیزها …

  • 139. شیدا در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۲

    یارو به زنه نگفت با آقا می ری با آقا میای؟؟

  • 140. سحر در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۷

    من که فکر می کنم آقا کنار خانم وایستاده بودندو به نوعی مشغول بودند!!!!
    می خواستن لابد توانائی های بالقوه خانم رو نشون بدن!
    عجب هان!این نوعشو ندیده بودیم!

  • 141. سیندخت در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۰۳

    چرا هنوز در مورد مناظره ننوشته اید جناب موسیو

  • 142. papary در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۳۷

    تورو خدا جدی میگی؟
    ایول داره غیرت پسره!
    اتفاقا من باشم دیگه کار خیری انجام نمیدم. چون همیشه تو هر کار خیری یه شری پیدا میشه که گردن خودتو بگیره

  • 143. سعید در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۱۰

    پس اونی که دیدی اولش، دمو بوده!

  • 144. مهرداد در ۱۵ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۲

    تو کدوم خیابون بود؟ میشه ادرس و ساعت بدی؟

  • 145. آتیش پاره در ۱۶ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۲۵

    رسما ببخشید که اینقده دیر واسه این پست کامنت گذاشتم اینترنت من نفتیه و چند روزی خراف بود. راستی می خوام واسه این پست واون پست (پست بعدی) ییهو کامنت بذارم.
    واییییییییی بلا به دور این پسره سر خر پیش دختره چه غلطی می کرده. من خودمم راستش همیشه دلم می سوزه واسه این جوونای کنار خیابون براشون بوق می زنم وایمیسم سوار بشنن ولی نمی شن (شاید چون دخترم)
    در مورد مناظره این آقایون محترم باید بگم خیلی جالب بود ولی چرا آقای موسوی اینقده هول شد آخه باید همه این چیزارو پیش بینی می کرد.
    ببشخینا من به یه تیر دو تا هدفو زدم .
    راستی چی شد اومدین بلاگفا در هر صورت خوش اومدی مستر جان .

  • 146. MaN در ۱۶ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۵۳

    سلام موسیو
    بخاطر فشارهای زندگی است انشاال…
    دوستان فکر بد نکنند لطفا

  • 147. ساسان افسری در ۱۶ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۲۷

    فکر می کردم فقط گلابی باشی ، حالا چشمم روشن سیب زمینی هم که شدی . بگذریم حالا که طرف رفته ولی برای یافتن جواب سوالت خوشحال می شوم حدود اونجایی که خواستی ثواب کنی رو بهم بدی . پیداش کردم جوابشو ببرات می گم . اوکی !

  • 148. روشنک شهبازی در ۱۷ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۲۶

    بابا اون یک جمله رو هم که نمی گفتم خفه می شدم که !
    راستی
    خوشحال میشم یکی ازم رفع ابهام کنه که تو مناظره دیشب آقایان احمدی نژاد و کروبی اون کتابچه قانون مجازات اسلامی روی میز مجری دقیقا” چه نقشی ایفا می کرد ؟!


    من حتی نمی‎دونم اون مجری کلاً اون‎جا چه نقشی رو ایفا می‎کنه!

  • 149. رها در ۲۹ شهریور ۱۳۹۰، ساعت ۰۲:۳۲

    موسیو پرهام گل گلاب.ی
    خیلی با حالی.
    فکر می کنم قیافت اون لحظه خیلی دیدنی بود.
    نمی دونم چرا هر کدوم از پستاتو میخونم کلی خندم می گیره.نمی دونم فقط من اینطورم یا همه همین حالو دارن!



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه