مطالب منتشر شده در «خرداد ۱۳۸۸»


آره تو محشری از همه سری، تو هم افسونگری هم حور و پری!

سلام مهربان‌ترین! سلام گرم من به تو که همه چیزت مثل ماه است!
            شیر استادا که تو باشی! چه کسی گفته که وقتی سخن می‌گویی صدایت کأنه کلاغی‌ست که قار و قار می‌کند یا شکمی که قار و قور؟! غلط کرد هر که گفت! صدای تو بهشتی‌ست … آن خواننده آن‌طرف آبی را ندیدی که می‌گوید «زنگ صداتُ دوس دارم مثِ لالاییه»؟! حالا شاید در کلیپش چند خانم باشند که با لباس‌های آن‌چنانی شیرجه می‌زنند داخل آب، اما می‌دانم که این شعر را برای تو خوانده و آن خانم‌ها هم فقط برای استفاده ابزاری بوده‌اند … به هر حال نمی‌شد که شما با این همه کمالات و جمالات، بیکینی به تن، مانند یک دلفین شیرجه بزنی داخل آب! می‌شد؟! آن وقت چه کسی مرهم می‌گذاشت روی قلب‌های از کار افتاده بینندگان تلویزیونی؟! کمپانی Caltex که نمی‌توانست دکتر جان!
            ای خوش‌صدا مرد عرصه‌ی علم! ای قناری دل‌فریب! ای کاسکوی دوست‌داشتنی! وقتی من را برای ارائه پاره‌ای توضیحات صدا می‌کنی چشمانم را می‌بندم و فقط به صدای زیبایت فکر می‌کنم … آه! گویی حوری بهشتی آمده دارد برایم لالایی می‌خواند و من را به یک شطرنج طولانی در ایام استراحتم در بهشت دعوت می‌کند! می‌دانی که این شطرنج، یقه من را در آن دنیا هم ول نمی‌کند! این‌که تو مرا به شطرنج دعوت نمی‌کنی هم به خاطر جنسیت یکسانمان است وگرنه از یک حوری چیزی کم نداری که هیچ، یک چیز هم اضافه داری!
            افتخار من است که روزهایم را با شاگردی تو می‌گذارنم! باور کن اگر همسرت ناراحت نمی‌شد می‌آمدم شب‌ها هم از محضرت استفاده می‌کردم! برای خودم کنار تختتان می‌نشستم تا هر کیش و ماتی که روی تخت می‌کنی یک نکته آموزشی هم برای من کنار تخت بگویی و من همین‌جوری چیز یاد بگیرم از زیر و رو و کنار و بالا و پایین تخت!
            دلبندم! استاد جانم! توت فرنگی دلچسبم! ای من به فدای آن زلف‌های پریشانت! ای به قربان سبیل نداشته‌ات! کاش می‌شد بیایم در مقابل همه دانشجویان آن لپ ته‌ریش‌دارت را ببوسم، نه یک بوس معمولی‌ها، از آن بوس‌های آب‌داری که هر از چند گاهی این آنتونیو باندراس نامرد می‌نشاند روی لپ‌های زنان هالیوودی دلخواه من!
            باور کن اگر به من بود همین فردا با دسته گل می‌آمدم برای غلامی و دختر دسته‌گلت رو می‌گرفتم؛ اما امان از این مادام گلابی که دست و پای مرا بدجوری بسته! چه افتخاری بزرگ‌تر از این‌که پدرزنی چون تو داشته باشم که هم در علم به کمال رسیده و هم در مال! آن وقت دیگر مهم نیست که علم بهتر است یا ثروت چون هر دو را با هم داری! با این اوصاف آیا برای من ملالی می‌ماند جز دوری شما و دختر قند عسلتان؟!
            نمی‌خواهم سرت را درد بیاورم، می‌دانم که حوصله دانشجو جماعت را نداری اما یک نکته دیگر هم اضافه کنم و آن این‌که یک وقت فکر نکنی این نامه را نوشتم تا پس فردا که امتحان را دادم دو نمره اضافه کنی‌ها! این‌ها همه حقایقی بود که چون از دلم برآمد دوست دارم بر دلت هم بنشیند! وگرنه دو نمره تو به چه کار من می‌آید؟! حداقل روی پنج شش نمره اضافه‌ات حساب کرده‌ام! دیگر از من گفتن بود، اگر اضافه کردی که کردی وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی مردک دیوانه! کاش حداقل جای این‌که بیایی سر کلاس و به من گیر بدهی که چرا دیر می‌آیم، یک چهار جمله در طول ترم یادم می‌دادی که بتوانم در امتحان برایت بنویسم!
            در ضمن در سراسر نامه‌ام هم دروغ گفتم، جز در آن قسمت دلفین و بیکینی! الحق که با آن هیکل نخراشیده‌ات در بیکینی از این هم که هستی مضحک‌تر می‌شوی و دلفین واقعی همانا تو هستی!
            راستی بی‌خود وَهم هم بَرَت ندارد! همانم مانده که بشوم داماد انسان زبان‌نفهمی چون تو! مگر از جانم سیر شده‌ام؟ مادام گلابی من را به زور هم که بفرستد خواستگاری دخترت، یک عیبی علتی از خودم به جگرگوشه‌ات نشان می‌دهم که بگوید نه! نمره اضافه نکنی می‌دهم چهار چرخ ماشینت را پنچر کنند! حالا دیگر خود دانی؛ این خط، این هم نشان!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


۹۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۲۳:۰۷

زنده باد ایران!

تصور بفرمایید بنده را به عنوان یک مقام مسئول به منظور ایراد سخنرانی در مورد ایران و در حمایت از فعالیت‌های انجام شده در کشور به پشت تریبون بفرستند! احتمالاً فردایش در یک نشریه‌ی خیلی منتقد، خبر زیر را خواهید خواند:

            «به گزارش خبرنگار ما، موسیو گلابی دیروز در جمع مردم همیشه در صحنه‌ی تهران گفت که ایران خیلی کشور محشری‌ست و حرف‌های خفن دیگری هم زد به نحوی که تا چند ساعت بعد از اتمام سخنرانی، جمعیت همین‌طور هاج و واج مانده بودند!
            گلابی دیوانه در شروع سخنان خود گفت: از نظر من، غرب‌زدگی پدیده‌ای‌ست که بوی گند می‌دهد؛ خودِ غرب هم همین‌طور است! ما هر چقدر هم که مشت و لگد به دهان و دماغشان بزنیم کم است چون مشت، بو را از بین نمی‌برد، همان‌طور که لگد! دیوانه‌اند آقا، دیوانه! در غرب مثلاً برای الویس پریسلی که سال‌ها پیش مُرده بزرگداشت برگزار می‌کنند و هزاران دختر جمع می‌شوند، شیون و گریه راه می‌اندازند! خب این کار جز دیوانگی چه نامی می‌تواند داشته باشد؟! اصلاً الویس نه، شما بگو بهتر از الویس! خداییش این همه آه و فغان دارد؟
            ایران از همه جای دنیا بهتر است به جان خودم! کجایش از این قرتی‌بازی‌ها دارد؟ اگر هم این‌جا چهار نفر سنگ حسام نواب صفوی را به سینه می‌زنند زنده است! امیدوارند به این‌که مهره‌ی سوخته نیست! مثل این است که من به جای جسیکا آلبا، شب‌ها با یاد مریلین مونرو به رختخوابم بروم! خب مگر مغز خر خورده‌ام؟!
            کشور ما آن‌قدر خوب است که نگو! می‌گویند در انگلیس یک پسر ۱۳ ساله با همراهی دوست‌دختر محترمه‌اش صاحب فرزند شده! این‌جا خانم‌های ۷۰ ساله هم بچه‌دار نمی‌شوند، آن‌وقت این خانم و آقا رفته‌اند بچه‌دار شده‌اند! خب این‌ها اگر نشان‌دهنده‌ی بوی گند نیست، نشانه‌ی چیست؟! حتماً طرف باید نخود و باقالا خورده، بیاید فلان کار بی‌شرمانه را بکند تا بوی گند احساس شود؟!
            البته منکر این نیستم که کشور ما هم مشکل دارد. نرخ بیکاری یک مقداری زیاد است که هیچی، نرخ تورم هم که هیچی، آزادی بیان هم که هیچی، کلاً هیچی به هیچی! آدم که برای هیچی این همه اعتراض و جار و جنجال نمی‌کند! به جای این کارشکنی‌ها و جاسوسی‌های برای آن غربی‌های بوگندو، یک مقدار دستاوردها را بنگرید عزیزان من! اگر آمار را بررسی کنید می‌بینید که سی سال پیش تلفن همراه نداشتیم و امروزه فلان‌قدر مشترک تلفن همراه داریم. این‌که سی سال پیش اصلاً تلفن همراه نبوده هم به من و شما چه؟ مهم این است که الآن دارید و باز هم قدرشناسی نمی‌کنید!
            اصلاً می‌دانید؟ کسانی که انتقاد می‌کنند دلشان می‌خواهد مثل آن آقا و خانم بچه‌دار شوند! دلشان تجاوز می‌خواهد! متجاوزان را می‌فرستم به وضعیت تک تکشان رسیدگی کنند!
            در پایان سخنرانی، مردم با دادن شعارهایی خواستار بررسی مشکلات معیشتی فرهنگیان، پزشکان، دانش‌آموزان، دانشجویان، کارمندان، کارگران، زنان خانه‌دار و سایر اقشار جامعه شدند که موسیو گلابی گفت: کمیته‌هایی برای حل مشکلات تشکیل شده، اگر هم قبول ندارید چند نفر از بچه‌های کمیته را بفرستم دم در خانه‌تان! مردم هم گفتند قربان پاسخگویی‌تان، خیر! ما حرف‌های شما را قبول داریم!»

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۲۱:۱۲

نگاهی گذرا به تعدادی از افتخارات فخر عالم وبلاگ‎نویسی!

با الهام از این پست بسیار قدیمی، افتخارات خودم رو طبقه‌بندی کرده و به سمع و نظر شما می‌رسونم! اگر واقعاً تمایل به شناخت بیشتر من دارید خوندن این پست رو به شما توصیه می‌کنم …

افتخارات علمی:
۱٫    چهار ساله بودم که برنامه‌ی نهضت سوادآموزی رو از تلویزیون نگاه می‌کردم و به صورت کاملاً خودکار و مستقل، خوندن و نوشتن رو یاد گرفتم.
۲٫    پنجم ابتدایی که بودم روزی دو بار از کلاس اخراج می‌شدم و از لجم روی دیوارهای مدرسه خط می‌کشیدم!
۳٫    دوم دبستان و اول راهنمایی قرار بود از مدرسه اخراج بشم اما به خاطر درس‌خون بودنم و اشک تمساحی که می‌ریختم گذشت کردند!
۴٫    یک سال طراح سؤالات آخر ترم فارسی کلاسمون بودم! اون امتحان رو بیست شدم در حالی که میانگین نمره‌ی کلاس حدود ۸ بود! در ضمن یکی از دوستام من رو به صورت رایگان به گیم‌نت دعوت کرد، سؤالات رو بهش دادم؛ اون‌قدر ذوق کرد که نگو!
۵٫    دینی و زبان رو در کنکور سراسری ۱۰۰ درصد زدم و عربی رو ۹۴ درصد! (اشک در چشم‌هام حلقه زد الآن!)
۶٫    برادرم می‌گفت نمی‌تونی عمران دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز قبول شی! برای پوززنی اون هم که شده با این‌که از عمران خوشم نمی‌اومد عمران تهران مرکز رو انتخاب کردم و قبول هم شدم اما رفتم صنایع خواجه نصیر خوندم!
۷٫    تمام دوستام سعی کردن من رو در مدت دانشجویی با یکی از دخترهای هم‌ورودی و هم‌رشته پیوند بدن اما من به مادام گلابی وفادار موندم! اون دختر سابق الآن شوهر کرده و خارج از کشوره! (البته این افتخار علمی نیست ولی چون در محیط علمی رخ داده من در این قسمت آوردم!)
۸٫    حدود ۱۲۰ واحد از واحدهای لیسانسم رو با تقلب پاس کردم اما هیچ‌کس نتونست ازم تقلب بگیره! افتخارآمیزتر از اون اینه که چند تا از مراقب‌هامون بی‌سیم داشتن؛ یه وقت فکر نکنین از این مراقب‌های پپه بودن!
۹٫    در امتحان پایان ترم درس انقلاب حدود ۲۰۰ نفر شرکت کردن و فقط من ۲۰ شدم! لازم به ذکره که این بند ارتباط تنگاتنگی با بند ۸ داره!
۱۰٫  یکی دو ماه آخر قبل از کنکور فوق لیسانس رو درس نخوندم و تا لنگ ظهر می‌خوابیدم! بعدش هم اکثراً با دوستام تفریح می‌کردم و شب بر می‌گشتم خونه!
۱۱٫   در کنکور فوق لیسانس بین چند هزار نفر رتبه‌ی چهارم شدم!
۱۲٫   دکتر جعفرنژاد که کارش خیلی درسته استادمه و به من چند بار گفته دانشجوی بی‌انضباط و بی‌تربیتی هستم! دکتر محمدخان هم که وزیر اقتصاد دولت هاشمی بوده و رفیق فابریک ایشان است استادم بوده و با هم یک بار رفتیم فرحزاد!

افتخارات ورزشی:
۱۳٫   طرفدار پرسپولیس و منچستریونایتد هستم و از بایرن‌مونیخ متنفرم!
۱۴٫  یک فصل، تمام بازی‌های پرسپولیس رو که در ورزشگاه آزادی برگزار شد از نزدیک تماشا کردم و همه اون‌جا لات و لوت بودن! توصیه می‌کنم بچه‌هاتون رو نبرین استادیوم، دستشویی‌هاش هم واقعاً کثیفه!
۱۵٫  یک بازی که تماشاچیان پرسپولیس رو به خاطر توهین به داور محروم کردن، من اصلاً به داور فحش ندادم و همش به علی دایی فحش می‌دادم! بعدها فهمیدم فحش دادن کلاً کار بدیه و از اون تاریخ هم استادیوم نرفتم دیگه!
۱۶٫  گل کوچیک رو به صورت حرفه‌ای بازی کنم و در یکی از مسابقات در محله‌مون حدود ۱۰ سال پیش بین بیست سی تا تیم اول شدیم! در بازی فینال همه‌ی گل‌های تیمم رو من زدم و یک هیچ بردیم!
۱۷٫  خیلی خوب لایی می‌زنم و یک بار اون‌قدر به دوستم لایی زدم که با من دعوا کرد! حتی موقعی که تکل‌های دوپا هم می‌زد لایی می‌خورد! از قضا دفاع آخر تیم دانشکده‌مون بود و جزو معدود دوستامه که این وبلاگ رو می‌خونه! یک بار هم به چهار نفر پشت سر هم لایی زدم که اون‌قدر خنده‌م گرفت نتونستم دروازه‌ی خالی رو باز کنم!
۱۸٫  در راه دروازه‌بانی بیش از ده بار شکستن دست و انگشت رو تجربه کردم و در نهایت هم یک بار دستم رو در همین راه اون‌قدر بد شکستم که عملش کردن! پنالتی‌گیر خوبی هم هستم! در سنین مختلف الگوی دروازه‌بان‎هایی نظیر پیتر اشمایکل، والتر زنگا و احمدرضا عابدزاده هم بوده‌ام! (واقعیت اینه که باید جمله‌ی آخر رو برعکس کنین!)
۱۹٫  معلم ورزشم ناصر قصاب بود که در دوران بازیگری با تیم پاس قهرمان آسیا شده بود. می‌خواست من رو ببره دروازه‌بان تیم فوتسال استقلال کنه که مامانم گفت شیرم رو حلالت نمی‌کنم! (البته همون یکی دو لیتر شیری که بیست و اندی سال پیش خوردم تا حالا بارها مانع از دستیابی من به مؤفقیت‌های بزرگ شده!)
۲۰٫  فیروز کریمی می‌خواست بهم یاد داده که چطوری اوت دوستی پرتاب کنم اما اون‌قدر در این زمینه بی‌استعداد بودم که ناراحت شد و رفت به یکی دیگه از دوستام یاد داد! به هر حال فیروز کریمی رو از نزدیک دیدم و چند دقیقه‌ای با هم فوتبال بازی کردیم!

افتخارات سیاسی:
۲۱٫   یک نامه‎ی خطی توی خونه داریم که در اون دکتر مصدق عید نوروز را به پدرم تبریک گفته! (و البته پدرم هم به من افتخار می‌کنه!)
۲۲٫   احمدی‌نژاد رو از پنجاه متری دیدم و با این‌که می‌تونستم چند متر دیگه بهش نزدیک بشم این کار رو نکردم!
۲۳٫   خاتمی رو از یکی دو متری دیدم، خیلی باحال بود!

افتخارات عقیدتی:
۲۴٫  حدود ده سال پیش در مسابقات نهج‌البلاغه در تهران دوم شدم که قرائتی بهم به عنوان جایزه یه ماشین حساب داد! یادم رفت در دور بعدی یعنی مسابقات کشوری شرکت کنم و به همین دلیل جایزه‌ای هم نگرفتم!
۲۵٫   یک مدتی جزء سی‌ام قرآن رو حفظ بودم و با همین روش کلی از مدرسه‌مون جایزه می‌گرفتم!
۲۶٫   یک بار وقتی هفت هشت سالم بود من رو به زور بردن نمازخونه! اون‌قدر خندیدم که من رو به زور بردن بیرون!
۲۷٫   ضمناً قرائتی پیش‌نماز مسجد دانشگاهمان است!

افتخارات هنری:
۲۸٫  یک بار در مسابقه‌ی محله شرکت کردم و تلویزیون نشونم داد! یک بار هم با من در مورد انتخابات مجلس مصاحبه کردن اما تلویزیون مصاحبه‌م رو پخش نکرد!
۲۹٫   فردوس کاویانی مدتی همسایه‌ی دیوار به دیوار ما بود!
۳۰٫   شماره تلفن امیر تتلو و حسین تهی را دارم! امیر تتلو پارسال عید برام اس‌ام‌اس تبریک هم فرستاده بود!
۳۱٫  خیلی از بازیگران رو از نزدیک دیدم و به بعضی‌هاشون هم دست زدم! دوست دختر یکی از بازیگرهای جوون و معروف رو هم دیدم اما بهش دست نزدم!
۳۲٫   یک بار مهمانی رفته‌ام خانه‌ی لاله اسکندری و ستاره اسکندری!
۳۳٫   در کنسرت رضا یزدانی به حالت نیمه‌خواب فرو رفتم!

افتخارات به درد نخور:
۳۴٫   خیلی تند تایپ می‌کنم! چه فارسی، چه انگلیسی و چه پینگیلیش!
۳۵٫  در مدت کمتر از شش ماه از یک کارمند جزء در شرکتمون به مدیر تبدیل شدم! از اون به بعد صبح‌ها مگر در صورتی که جلسه داشته باشیم زودتر از ساعت ۱۰ سر کار نمی‌رم! نزدیک به ۲۰ بار هم به صورت شفاهی و کتبی استعفا دادم که قبول نکردن!
۳۶٫   یکی هست که پرادو دو در دارد اما دوست نزدیک من است!
۳۷٫  یکی از دوستانم سردسته‌ی گلدکوئست‌های بود و خیلی مایه‌دار شد! اون موقع هر چقدر اصرار کرد من نرفتم! کاش یه کم بیشتر اصرار می‌کرد تا مقاومتم شکسته شه!
۳۸٫   برادرم با سید ابراهیم نبوی دوست بود!
۳۹٫   در خانه‌مان شمعی داریم که قیمتش بالغ بر یک میلیون تومان است!

افتخارات وبلاگی:
۴۰٫  یک بار نیم ساعت بعد از این‌که پست جدید گذاشتم دیدم پستم حدود ۳۰۰ تا کامنت داره؛ بعد که نگاه کردم دیدم باز هم پرشین‌بلاگ قاط زده و یک کامنت را حدود ۲۹۶ بار گذاشته! (البته این افتخار نبود خداییش!)
۴۱٫   در مدت کوتاهی وبلاگم صاحب خواننده‌های خوب و باصفایی شده که لنگه‌شان در هیچ وبلاگ دیگه‌ای پیدا نمی‌شه!
۴۲٫   و آخر از همه این‌که خیلی از وبلاگرهای معروف برایم چند بار کامنت گذاشته‌اند!

پی‌نوشت:
قبول دارم که این پست خیلی طولانی شد اما باور کنید لیست افتخارات من به مراتب طولانی‌تر از این‌هاست! این نکته را هم خاطرنشان می‌کنم که تمام موارد بالا عین حقیقت است و برای اولین بار اصلاً دروغ نگفتم!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


۱۱۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۸ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۱۳:۳۴



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گودر توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه