چند ساعت پیش یک گله آدم ریختند توی کوچهی ما و ماهوارهها را جمع کردند. توی تمام این سالها اولین باری بود که آمدند اینجا. من خودم نبودم وقتی ریختند روی پشتبامها ولی مادرم فوری زنگ زد که مثلاً من را هم در غم خودش شریک کند. قشنگ دپرس شده بود! من اگر یک روزی بمیرم شاید در این حد ناراحت بشود! توی خانهی ما رسم است که همیشه یک صدای دلنگ و دولونگی باشد. بهجز وقتهایی که من احساس خوشصدایی میکنم، بقیهی وقتها وظیفهاش گردن ماهواره است. بهمحض قطع شدن صدا هرکس که به تلویزیون نزدیکتر باشد وظیفهی شرعی خودش میداند که روشنش کند و نگذارد خدای نکرده سکوت برقرار بشود. من خودم بیشتر اوقات میزنم روی پیامسی چون تقریباً برای همه قابلتحمل است. پدرم همیشه بین بیبیسی و یورونیوز میچرخد و فقط هم خودش با انتخابش حال میکند. پدر جان! سگِ دوسر به من چه؟ یا بیشترین کلمات سرچشده در اروپا به چه درد من میخورد؟ یا درگیریهای سومالی و تورم زیمباوه؟ باز یکی دو ساعت اولش خوب است، تکراری که میشود میرود روی مخ. معمولاً من و مادرم از یک جایی بهبعد تحملمان تمام میشود و یواشیواش کانال را منحرف میکنیم.
بگذریم… خلاصه که آمدند بیبیسی و یورونیوز و پیامسی و کوفت و زهرمارمان را کلهم اجمعین جمع کردند و برای لحظاتی تنها شدیم. شنیدم یکی از همسایهها هم این وسط از شدت جوگیری و عصبانیت، تاپلس رفته پشت پنجره و یک چیزی گفته با این مضمون که گیرم که ماهوارهها را جمع کردید، اینها را که نمیتوانید جمع کنید و طبعاً جاهای خاصی از خودش را با انگشت نشان داده. یا شاید هم مثل گلشیفته فراهانی خیلی آرام و باطمأنینه بهفرانسوی یک چیزی گفته و لباسش را درآورده! من که نبودم و مادرم هم علاقهای به تعریف کردن جزئیات این ماجرا ندارد ولی مخلص کلام این بوده که گیرم که میکشید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر جوانهها چه میکنید؟ هرچند با شناختی که من از این خانم دارم بعید میدانم چیزی توی مایههای جوانه را نشان داده باشد!
یک زمانی بهخاطر ترس از غربزدگی و کانالهای بیناموسی میآمدند ماهوارهها را جمع میکردند، ولی الآن فکر نمیکنم ماجرا چنین چیزی باشد. اتفاقاً ترجیح میدهند مردم درگیر این چیزها بشوند. آن همسایهمان هم خیلی مدوناوار و بیدلیل خودش را نشان داده! که چی بشود آخر؟ مثلاً من اگر تا دیشب فیلم پرنور میدیدم، حالا بدونماهواره حق دارم بروم خانهی اینها تماشا؟ که رویش ناگزیر جوانه بشود برای پسرهای همسایه؟! الآن هرچقدر که اینها را مینویسم موضوع برایم مبهمتر میشود. واقعاً هدفت از این کار چی بوده خواهر من؟ مامانطاهر عریانی؟ چیای؟! اصلاً چرا چنین آدم دیوانهای باید همسایهی ما باشد؟ زنیکهی خر!
دردسرتان ندهم. خلاصه اینها تا رفتند پدرم فوری زنگ زده به بهرام که آقا بیا و ماهواره را دوباره درست کن و این حرفها. در واقع من که برگشتم هیچ فرقی با زمان رفتنم نداشت، یعنی اگر مادرم از قبل نگفته بود اصلاً نمیفهمیدم اتفاقی افتاده! پایم را که گذاشتم توی خانه دیدم (دکتر؟!) مظاهری دارد قربانصدقهی دخترها میرود و با خانم هشتاد سالهی کرمفروش کنارش لاس میزند و هیچکس حتی اطراف تلویزیون هم نیست.
این مظاهری هم جزو آن آدمهاییست که دوست دارم یکبار از نزدیک ببینمش. شخصیت مریض و منحصربهفردی دارد. برای خودش تلویزیون زده و بهشکل کاملاً هیأتی مردم را عزیزمگویان از پشت تلفن معالجه میکند. ادعا میکند دماغ و اقصینقاط جولیا رابرترز و نصف بازیگرهای هالیوود را عمل کرده، بعد یکدفعه و خیلی بیربط وسط معالجهی بیمار در مورد قرمهسبزی صحبت میکند. طرف چشمش ضعیف میشود اول میپرسد خب دخترم، عزیزم، تو چند سالته؟ آقا مثلاً ۲۱ سال. خب دوست پسر داری؟ آخرین سکست کِی بوده؟ کجا بوده؟ چرا بوده؟! آقا طرف چشمش درد میکند واقعاً باید چنین چیزهایی ازش پرسیده شود؟ زندگی خصوصی دیگران در حد پشمک است برای این آدم! گیرم که دکترها محرم اسرار باشند، آن چندهزار نفر بیننده که محرم اسرار نیستند دیگر! از این چیزهای درپیتی که امضا میکنیم برای تثبیت نام خلیج فارس و یادآوری عیدنوروز به سازمان ملل، همانمدلی چیزی نیست که امضا کنیم بیایند این آدم را جمع کنند ببرند؟ همیشه و برای همهی دردها هم یکی از کرمهای خودش را تجویز میکند. مردهشور کرمی را ببرد که بهدرد همهچیز بخورد! کسی هست که واقعاً به این شیاد اعتماد داشته باشد؟ بهجز خاله بزرگهی من؟ و البته چند تا دیگر از خالههایم؟ و تعداد قابلتوجهی از فامیلها؟!
حالا هر چی… اصلاً برای چیز دیگری آمده بودم. میخواستم به هشتم بهمن، فرخنده زادروز باسعادت خودم اشاره کنم! دیدم توی فیسبوک هیچکس تبریک نگفته، تعجب کردم. بعد دیدم مثل اینکه امسال ۲۸ ژانویه به جای ۸ بهمن خورده به ۹ بهمن! یکذره خیالم راحت شد. فهمیدم یک روز دیرتر میآیند سراغم. چون کلی آدم که توی فیسبوک تبریک میگویند خوشم میآید، احساس ستاره بودن بهم دست میدهد… که البته غیر از این هم نیست! هر سال دانهدانه میگیرم مثل یک سلبریتی واقعی و مهربان با ذوق و شوق جوابشان را میدهم. این خوانندهها هستند که توی کنسرت میآیند لبهی سن و دستشان را میزنند به دست طرفدارها؛ یک همچین حسی پیدا میکنم موقع جواب دادن…! گفتم حالا که تقویم میلادی امسال یکروز درد دارد قبلش بیایم اینجا یک تشکر کلی بکنم. ولی شما نگران نشوید، دستهایتان را همانطور نگه دارید، من میآیم همانطرف هم دست میکشم روی سر و کلهتان!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۳۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۸ بهمن ۱۳۹۱ | ساعت ۱۰:۲۱
آنچه گذشت…
موسیو گلابی هر دو روز یکبار میآمد و از خوانندگان وبلاگش میخواست که او را برای نرفتن به سربازی کمک کنند. یکی از خوانندگان وبلاگش به نام سمیه در لباس فرشتهی نجات ظاهر شد و گفت یک جناب سرهنگ عوضی بیشرفی را میشناسد که کارش همینچیزهاست اما نشانی از این مردک نداد. کار به جایی رسید که موسیو هر سرهنگی را میدید ازش میپرسید که آقا شما احیاناً عوضی و بیشرف نیستی؟ حتی یکبار رفت جلوی چند تا سرباز نسبتاً صفر و همین را پرسید اما سربازها که مدتی توی پادگان مانده بودند و چشمشان حتی به سینهی مرغ هم نیفتاده بود از پاسخ دادن طفره رفتند و به او لبخند زدند. فقط یکیشان جواب داد «آره جوونم، خودمم» که در صحبتهای بعدی مشخص شد دروغ گفته و قصد به دام انداختن او را داشته است! در تمام این مدت او با بیماری مهلک سنگکلیه دست و پنجه نرم میکرد در حدیکه به فکر افتاد برود کلیهی ناقصش را با قیمت منصفانهای بفروشد و پولش را بزند به زخم زندگی اما این قضیه خورد به گران شدن دلار و آشفته شدن بازار و او هم طمع کرد و نفروخت. او در آخرین پستهایش به چیزهایی مثل شکستهای مفتضحانهی پرسپولیس، گرانی، مقام معظم رهبری، زندانی بودن میرحسین و کروبی، دیزیسرای محمد و اینترنت لگن ایران اشاره کرده بود. حالا او بعد از چند ماه به وبلاگش برگشته و میبیند که تمام آن چیزها نهتنها به قوت خودشان باقی هستند بلکه یک نفر از اینها حتی قوتشان بیشتر هم شده!
و اما ادامهی ماجرا…
من امروز رفتم دو تا شیر چسکی خریدم هفت هزار تومن. بهقرآن دو ماه پیش همین را میدادند سه و خردهای. والله از چند وقت دیگر ویسکی بخوریم بیشتر توجیه اقتصادی دارد تا شیر. آنموقعها میگفتند نهتنها تحریمها تأثیری ندارد بلکه باعث خودکفایی هم میشود. یک عده از مردم هم این وسط جدی جدی فکر میکردند که تولید داخلی قرار است زیاد شود… آقا من رسماً همینجا اعلام میکنم که با گذشت چند ماه از تحریمها ما در تولید هویج، تربچه و حتی بزمجه هم داریم خودکفایی خودمان را از دست میدهیم و تا چند وقت دیگر به مرز جرخوردگی اقتصادی میرسیم. البته درست نیست آدم در مورد بزرگترهایش اینطوری صحبت کند اما متأُسفانه خانمها و آقایان متشخصی که اینجا را میخوانند هم دیر یا زود دچارش میشوند و اصولاً این جرخوردگی چیزی نیست که بزرگ و کوچک سرش بشود. من بهشخصه احساس میکنم اگر اسراییل حمله کند و بزند منطقههای مسکونی را هم بمباران کند دردش کمتر باشد. مردم فقط دارند تحقیر میشوند، غرور ملی و اینها هم چیزی شده توی مایههای کشک. شما غرور ملیات را بردار ببر پیش یکی از چهارصد هزار دریانی موجود در کشور، بیسکویت رنگارنگ هم دستت نمیدهد.
دیروز پریروزها داشتم فکر میکردم تقریباً هیچ صنعت یا تولید درست و درمانی هم نداریم که دستمان را بگیرد. یک زمانی دلمان را خوش کرده بودیم به خدا و ائمهی اطهار اما بالاخره آن آمریکایی پدرسوخته هم که بیکار ننشسته… او هم دارد آبجو میریزد توی شکم بیصاحبش و برای خودش به خدا و عیسی توکل میکند و دستش را اینجوری اینجوری حرکت میدهد روی بدنش. (من همینجا داخل پرانتز از خوانندههای آمریکاییالاصل وبلاگ تقاضا میکنم که از بابت تعبیر بیصاحب ناراحت نشوند، ما داخل ایران مجبوریم اینها را بنویسیم که ثابت کنیم به آرمانها پایبندیم و آدمهای آمریکاستیزی هستیم که چوب توی ماتحتمان نکنند، ساری گایز!) بله… طبعاً خدا هم جوری نیست که دلش به حال ما بسوزد و به فرشتههایش دستور بدهد که بروید ایران را درست کنید و برگردید. نهایت لطفش این است که هرازچند گاهی یک مدال ورزشی میدهد دست ایرانیها که چند روز سرگرم باشند.
البته ما توی خانه یک سرگرمی دیگر هم پیدا کردیم تازگیها. جمعهشبها دور هم مسابقهی «شعر یادت نره» را از شبکهی منوتو نگاه میکنیم. سر جدتان نگاه کنید این مسابقه را. اصل کلی تمام مسابقههای تلویزیونی ایرانی اینجا هم وجود دارد که شرکتکنندهها عمدتاً در زمینهی موضوع مسابقه خنگ هستند، بهجز دو سه هفته پیش که یک آقای عینکی آمد و بهدلیل نامعلومی بهتر از حالت نرمال کار کرد ولی آدم یخی بود و دیدنش برای بیینده جذابیت نداشت! بههرحال از آنجا که مادر من هفتهی پیش موقع تماشایش بشکن زد و من هم دو تا حرکت ریز شانه آمدم میتواند برنامهی خوبی باشد. تازه بعدش هم «خانم مارپل» نشان میدهد که البته ما حوصلهی تماشایش را نداریم. بهجایش یک سریال بیسر و تهی به اسم «آنسوی شالیزار» هست که شبها ساعت ده و ربع از شبکهی باران پخش میشود و ما بهدلیل گیلکی بودنش دور هم جمع میشویم و میبینیم و از خنده پاره میشویم. البته پاره را من میشوم، پدر و مادرم صرفاً میخندند! بهنظرم طنزش یکجوریست که طرف باید یک رگ و ریشهی گیلکی داشته باشد تا از دیدنش لذت ببرد. خانم مارپل را میگفتم که نمیبینیم. در واقع تنها سریال نیمهپلیسی که در تاریخ خانوادهی ما همگی میدیدیم یک سریال ایرانی بود به اسم «کارگاه شمسی و دستیارش مادام» و من آنموقعها عاشق حرف زدن لوریک میناسیان بودم. فوت هم که کرد من یکعالمه دپرس شدم. دوست داشتم یک آدم دیگری جایش بمیرد. اصولاً خبر مرگ هر آدم مشهور و نیمهمشهوری اعلام میشود فوری تو ذهن من میآید که چرا «فلانی» نمیمیرد و منتظرم ببینم آنروزی که فلانی میمیرد من چه عکسالعملی نشان میدهم و کی را جایش توی صف مرگ میگذارم.
راستی… هنوز سربازی نرفتمها، بیخودی شایعه درست نکنید. گرفتار چیزهای دیگر بودم که نمیآمدم. حقیقتش خیلی به شماها ارتباط پیدا نمیکند. در همین حد بگویم که نه داماد شدم، نه حامله بودم و نه اینترنتم قطع بود. بعدش هم اینکه وقتی میبینم هنوز میآیید به اینجا سر میزنید کلی شرمنده میشوم، خداییش زبان قاصر است! یک کاری میکنم که از این وضعیت متروکه در بیاید، بهجان خودم!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه
۳۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۵ آبان ۱۳۹۱ | ساعت ۰۳:۴۷
الآن ساعت سه و چهل دقیقهی صبح است و من هم خوابم نمیبرد. آمدهام چهار خط بنویسم بلکه تا آنموقع این پشهی لعنتی هم بخوابد یا برود آنطرفتر با یک موجود دیگری غیر از من جفتگیری کند!
خب حالا چهار خط در مورد چی بنویسم؟ آهان… اینکه ما توی این چند روز مهمان شهر ولایتمدار همدان بودیم. اگر دقت کرده باشید موقع ورود به همهی شهرهای کشور به قضیهی ولایتمداری اشاره میکنند. مثلاً وسط راه از یک جایی رد شدیم به اسم «بیآب» که یحتمل زمینهایش (یا خدای نکرده مردمش) از قدیم و ندیم مشکل بیآبی داشتند. آنجا هم نوشته بودند ورود شما را به بیآبِ ولایتمدار گرامی میداریم. یعنی در این حد که شهرِ طرف (یا حتی خودِ طرف) آب ندارد ولی بهدلیل نامعلومی به مقام عظمای ولایت علاقهمند است و سرش را در این راه میدهد… البته آن سر بیآب خیلی هم به دردش نمیخورد، همان بهتر که بدهد برود!
این را یادم رفت بگویم که چند کیلومتر قبل از شهر همدان یک جادهی فرعی هست که آخرش میرسد به غار ولایتمدار علیصدر. اگر توی همدان چند تا چیز توریستی باشد که بههیچ وجه نباید دیدنش را از دست بدهید یکی آقاییست که قایقهای توی این غار را حرکت میدهد! بهشخصه اعتقاد دارم اگر روی این آدم کار کنند میتواند بزرگترین جاذبهی توریستی کشور باشد، بس که خسته است. بعد آدمی با این سطح از خستگی را مسئول کردهاند که همزمان با قایقرانی یک سری اطلاعات هم در مورد غار بدهد که طبیعتاً این کار را نمیکند و ما که آنجا بودیم توی مسیر طولانی غار سرجمع چهار تا جمله از دهانش درآمد که سه تایش تذکر به مسافرها بود بابت اینکه توی قایق حرکت نکنند… آن یکی هم نالهی خفیفی بود در مورد یک سنگی در انتهای مسیر که گویا به خاطر شباهتش به مرغ سوخاری به سنگ مرغ سوخاری معروف شده و من هنوز هم نفهمیدم حرفش را درست شنیدم یا نه و اینکه آیا داشته توی آن لحظه شوخی میکرده یا بحثش جدی بوده!
حالا که بحث خستگی شد گفتن این نکته هم خالی از لطف نیست که طبق مشاهدات من اکثر همدانیها آدمهای خسته و تا حدی گشادند (خوانندههای همدانی توجه داشته باشند آن «اکثر» و «تا حدی» را نوشتم که بتوانند خودشان را جور دیگری جا بزنند!) و علاقهی خاصی به استراحت و تعطیلی دارند، مثلاً خیلی شیک سر ظهر جاذبههای گردشگری شهر را تعطیل میکنند و میروند میخوابند! البته یک جای تفریحی باستانی دارند به اسم گنجنامه که حسابش جداست و هیچوقت تعطیل نمیشود به این دلیل که در ورودی ندارد و اساساً کسی مسئولش نیست که بخواهد تعطیلش کند! اینجا یک چیزیست توی مایههای دربند تهران با دو تا کتیبهی قدیمی از زمان هخامنشیان و فروشندهها وسطش بساط پاپکورن (چسفیل سابق)، پشمک، آلوچه، بستنی قیفی، باقالی، بلال، عینک دودی، چاقوی ضامندار و گل سر پهن کرده بودند. خلاصه اینکه جای خیلی خفنی حساب میشود که دختر و پسرها میتوانند اینجا هر غلطی خواستند بکنند و از این نظر هم به دربند شباهت دارد!
مسلماً آرامگاه بوعلی و باباطاهر و هگمتانه و یک تعدادی مقبره و موزه و بازار هم جزو جاهای دیدنی همدان هستند اما برادرانه توصیه میکنم که به جای دیدن اینها بروید «لالجین» که پایتخت سفالگری ایران است اما نصف مغازههایش با کارهای برادران و خواهران چینی پر شده و دیدنش جذابیت چندانی ندارد! پس چرا باید بروید اینجا؟ چون یک جایی دارد به اسم «دیزی سرای محمد» که دیزیهایش فوقالعاده است و میشود از نظر جذابیت در کنار مرد قایقران و گنجنامه قرارش داد.
از چیزهای دیگر این شهر هم میشود به کسرای در قند قزلآلا اشاره کرد که آنجا درس میخواند و چند روز پیش باخبر شدم که وبلاگش را تعطیل کرده. من در جریان جزییات ماجرا نیستم. شاید تنش خورده به تن همدانیها و از تعطیل کردن خوشش آمده، شاید هم نه… بههرحال هیچ دلیل موجهی وجود ندارد که وبلاگهای خوب برای همیشه تعطیل بشوند. اگر اشتباه نکنم همین پارسال بود که جایزهی بوبز را گرفت (فکر بد نکنید، این بوبز یک چیز دیگریست) و بهنظر من کسی که بوبز را بگیرد نباید به این راحتیها ولش کند، باید بماند و بجنگد برای بوبزهای بعدی! حیف که من کمکم دارد خوابم میگیرد وگرنه میماندم و خودم هم برای گرفتن بوبزهای بعدی کنارش شمشیر میزدم!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۵۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۳ خرداد ۱۳۹۱ | ساعت ۰۴:۱۳