هوس توت‌فرنگی!‏‏

شما را خبر ندارم، ولی ما که همان‌طور ناشتا و با چشم‌های پف‌کرده بلند شدیم و برای گرفتن یارانه ثبت‌نام کردیم. قرار بود انصراف بدهیم و مقامات عالی‌رتبه (شامل پدر و مادرم) هم در یک اقدام انقلابی تصمیم داشتند به بهبود درمان و اشتغال و بقیه‌ی حرف‌های گنده‌گنده‌ی این مملکت کمک کنند… ولی من به‌عنوان دون‌پایه‌ترین عضو خانواده نگذاشتم!

حالا چی شد که من لج کردم؟ ماجرا از یک تبلیغ چند دقیقه‌ای شروع شد که پسر نوجوانی با چهار تا جمله‌ی کودکانه مادر احمق و مرفهش ـ‌که داشت برای بچه‌هایش آب‌پرتقال می‌ریخت‌ـ را قانع کرد که از گرفتن یارانه انصراف بدهند تا بعدش یک‌عالمه اتفاق‌های خوب برای مردم کشورشان بیفتد.

از قدیم تلویزیون ما آب‌پرتقال خوردن را نشانه‌ی رفاه اقتصادی می‌دانسته. مرفه بودنش را با توجه به این قضیه گفتم ولی احمق بودنش را خودم فهمیدم! اصلاً مادره به کنار، آخه پسر نوجوان را چه به این حرف‌ها؟ بالاخره خود ما هم که از اول این‌طوری عاقل و بالغ و آقا و موقر و متین و متشخص و دارای کمالات و همه چیز تمام نبودیم. ما هم نوجوان بودیم دیگر. دنبال توپ فوتبال و دوچرخه و پلی‌استیشن و دختر همسایه بودیم و چون به خلوت می‌رفتیم آن کار دیگر می‌کردیم… حالا هم پسرهای نوجوان دنبال تبلت و آی‌فون و دختر همسایه‌اند و چون به خلوت می‌روند همان کار دیگر می‌کنند! یا شاید هم با همان دختر همسایه می‌روند توی خلوت و واقعاً کار دیگری می‌کنند! من چرا باید این چیزها را بدانم خب؟ نه خودم پسر نوجوانم، نه پسر توی این سن و سال دارم، نه دور و برم چنین کسی هست. حالا این هیچی… اصلاً کی می‌رود پدر و مادرش را قانع کند که از گرفتن یارانه انصراف بدهند؟ و چرا باید تلاشی بکند؟ حالا باز ما چهار تا خاتمی دیده بودیم، عقلمان هم کم بود، ممکن بود آن موقع‌ها دلمان به حال دولت بسوزد و زبانم لال پیشنهاد انصراف بدهیم… بچه‌های الآن که از وقتی چشم باز کردند دزد و راهزن دیدند!

البته این‌طرف و آن طرف زمزمه‌هایی هست که باید انصراف داد و به پیشرفت کشور کمک کرد و روحانی خوب است و توی کابینه‌اش آدم‌های تحصیل‌کرده دارد. می‌گویند وزیر امور خارجه‌اش می‌خندد و عضو فیس‌بوک است و مثل بلبل انگلیسی حرف می‌زند و نماینده‌های آمریکا را به اسم کوچیک صدا می‌کند. اولاً که ما مثل بلبلش را ندیدیم! اگر هم باشد چیز مهمی نیست چون حداقل انتظار از وزیر امور خارجه همین است که بتواند با اجنبی‌جماعت ارتباط برقرار کند و این روزها حتی برادرزاده‌ی هفت‌ساله‌ی من هم shitگویان به بعضی اتفاقات واکنش نشان می‌دهد!

هم‌چنان اصرار دارید که روحانی توی جیبش کلید دارد؟ چون زبان آدم سرتان نمی‌شود مجبورم بگویم حق با شماست ولی به‌طور کلی روحانی مثل بادمجان است… البته اگر احمدی‌نژاد را باتوم فرض کنیم! یعنی هرچند روحانی ظاهر بهتری دارد و کم‌ضررتر است و وقتی می‌رود خارج آدم دلش نمی‌خواهد از خجالت بمیرد، ولی او هم درازی و بی‌قوارگی باتوم را دارد و سر و تهش مشخص است… حالا گیرم که یک بینگولک نرمی هم روی سرش داشته باشد! بر خلاف احمدی‌نژادِ باتوم که فقط درازی و سر و ته مشخص را داشت و چیز نرمی در کارش نبود و کاربردش هم مثل روز روشن بود.

اِنی‌وِی… من خودم از بادمجان خوشم نمی‌آید (جز توی میرزاقاسمی. حالا البته بحثمان چیز دیگری‌ست وگرنه خیلی حرف داشتم در مورد بادمجان و اینکه به‌نظر من در بین خوراکی‌های درب و داغان و بی‌مصرف به کرفس و نخودفرنگی هم سور می‌زند!) عرض می‌کردم… من از بادمجان خوشم نمی‌آید ولی خب اگر از من بپرسند باتوم می‌خوری یا بادمجان حتماً می‌گویم بادمجان چون بالاخره قابل تحمل‌‌تر است اما این‌طور نیست که انتخاب اولم باشد. حتی انتخاب هزارم هم نیست… و با توجه به فاکتور دراز بودن و موارد استفاده‌ی احتمالی‌اش آن‌قدر بد است که نرم بودنش چیزی را عوض نمی‌کند و به‌خاطرش از گرفتن یارانه انصراف نمی‌دهم!

بله. درست است که دیگر کسی نمی‌رود مادر داغ‌دیده‌ی رییس‌جمهور فلان کشور را بغل کند ولی عملاً هر روز و با همان شدت قبلی دارند مادرهای خودمان را در قالب دیگری بغل می‌کنند! رییس‌جمهوری که بخواهد اعتماد کامل من را جلب کند باید خیلی خوشگل‌تر و نرم و نازک‌تر از این‌حرف‌ها باشد. شاید یک چیزی توی مایه‌های میرحسین خودمان. آخی… توت‌فرنگی هست این مرد. بادمجان طرفدارهای خاص خودش را دارد ولی امان از توت‌فرنگی… میوه‌ی جامع‌الشرایط است، همه دوستش دارند! خدا کند زودتر فصلش برسد، مردم به خاطرش کارهای بیشتری حاضرند بکنند.

پی‌نوشت:
الآن داشتم متن پستم را قبل از فرستادنش می‌خواندم. یک‌جایی وسطش به بینگولک نرم روی سر روحانی اشاره کرده بودم. آن‌جا منظورم ساقه یا همان چیزی سبزی بود که سر بادمجان هست و من واقعاً اسمش را نمی‌دانم. یک‌وقت حمل بر عمامه‌ی ایشان نشود! شنیدم کمیته‌ی مبارزه با مصادیق مجرمانه روی این چیزها حساس است. قبل‌ترها وبلاگ‌های خاطی را مسدود می‌کردند، الآن می‌گیرند خود وبلاگ‌نویس را مسدود می‌کنند!‏‏

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات


۲۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳ | ساعت ۰۱:۲۰

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد!‏‏

چند ساعت پیش یک گله آدم ریختند توی کوچه‌ی ما و ماهواره‌ها را جمع کردند. توی تمام این سال‌ها اولین باری بود که آمدند اینجا. من خودم نبودم وقتی ریختند روی پشت‌بام‌ها ولی مادرم فوری زنگ زد که مثلاً من را هم در غم خودش شریک کند. قشنگ دپرس شده بود! من اگر یک روزی بمیرم شاید در این حد ناراحت بشود! توی خانه‌ی ما رسم است که همیشه یک صدای دلنگ و دولونگی باشد. به‌جز وقت‌هایی که من احساس خوش‌صدایی می‌کنم، بقیه‌ی وقت‌ها وظیفه‌اش گردن ماهواره است. به‌محض قطع شدن صدا هرکس که به تلویزیون نزدیک‌تر باشد وظیفه‌ی شرعی خودش می‌داند که روشنش کند و نگذارد خدای نکرده سکوت برقرار بشود. من خودم بیشتر اوقات می‌زنم روی پی‌ام‌سی چون تقریباً برای همه قابل‌تحمل است. پدرم همیشه بین بی‌بی‌سی و یورونیوز می‌چرخد و فقط هم خودش با انتخابش حال می‌کند. پدر جان! سگِ دوسر به من چه؟ یا بیشترین کلمات سرچ‌شده در اروپا به چه درد من می‌خورد؟ یا درگیری‌های سومالی و تورم زیمباوه؟ باز یکی دو ساعت اولش خوب است، تکراری که می‌شود می‌رود روی مخ. معمولاً من و مادرم از یک جایی به‌بعد تحملمان تمام می‌شود و یواش‌یواش کانال را منحرف می‌کنیم.

بگذریم… خلاصه که آمدند بی‌بی‌سی و یورونیوز و پی‌ام‌سی و کوفت و زهرمارمان را کلهم اجمعین جمع کردند و برای لحظاتی تنها شدیم. شنیدم یکی از همسایه‌ها هم این وسط از شدت جوگیری و عصبانیت، تاپ‌لس رفته پشت پنجره و یک چیزی گفته با این مضمون که گیرم که ماهواره‌ها را جمع کردید، این‌ها را که نمی‌توانید جمع کنید و طبعاً جاهای خاصی از خودش را با انگشت نشان داده. یا شاید هم مثل گلشیفته فراهانی خیلی آرام و باطمأنینه به‌فرانسوی یک چیزی گفته و لباسش را درآورده! من که نبودم و مادرم هم علاقه‌ای به تعریف کردن جزئیات این ماجرا ندارد ولی مخلص کلام این بوده که گیرم که می‌کشید، گیرم که می‌برید، با رویش ناگزیر جوانه‌ها چه می‌کنید؟ هرچند با شناختی که من از این خانم دارم بعید می‌دانم چیزی توی مایه‌های جوانه را نشان داده باشد!

یک زمانی به‌خاطر ترس از غرب‌زدگی و کانال‌های بی‌ناموسی می‌آمدند ماهواره‌ها را جمع می‌کردند، ولی الآن فکر نمی‌کنم ماجرا چنین چیزی باشد. اتفاقاً ترجیح می‌دهند مردم درگیر این چیزها بشوند. آن همسایه‌مان هم خیلی مدوناوار و بی‌دلیل خودش را نشان داده! که چی بشود آخر؟ مثلاً من اگر تا دیشب فیلم پرنور می‌دیدم، حالا بدون‌ماهواره حق دارم بروم خانه‌ی این‌ها تماشا؟ که رویش ناگزیر جوانه بشود برای پسرهای همسایه؟! الآن هرچقدر که این‌ها را می‌نویسم موضوع برایم مبهم‌تر می‌شود. واقعاً هدفت از این کار چی بوده خواهر من؟ مامان‌طاهر عریانی؟ چی‌ای؟! اصلاً چرا چنین آدم دیوانه‌ای باید همسایه‌ی ما باشد؟ زنیکه‌ی خر!

دردسرتان ندهم. خلاصه این‌ها تا رفتند پدرم فوری زنگ زده به بهرام که آقا بیا و ماهواره را دوباره درست کن و این حرف‌ها. در واقع من که برگشتم هیچ فرقی با زمان رفتنم نداشت، یعنی اگر مادرم از قبل نگفته بود اصلاً نمی‌فهمیدم اتفاقی افتاده! پایم را که گذاشتم توی خانه دیدم (دکتر؟!) مظاهری دارد قربان‌صدقه‌ی دخترها می‌رود و با خانم هشتاد ساله‌ی کرم‌فروش کنارش لاس می‌زند و هیچ‌کس حتی اطراف تلویزیون هم نیست.

این مظاهری هم جزو آن آدم‌هایی‌ست که دوست دارم یک‌بار از نزدیک ببینمش. شخصیت مریض و منحصر‌به‌فردی دارد. برای خودش تلویزیون زده و به‌شکل کاملاً هیأتی مردم را عزیزم‌گویان از پشت تلفن معالجه می‌کند. ادعا می‌کند دماغ و اقصی‌نقاط جولیا رابرترز و نصف بازیگرهای هالیوود را عمل کرده، بعد یک‌دفعه و خیلی بی‌ربط وسط معالجه‌ی بیمار در مورد قرمه‌سبزی صحبت می‌کند. طرف چشمش ضعیف می‌شود اول می‌پرسد خب دخترم، عزیزم، تو چند سالته؟ آقا مثلاً ۲۱ سال. خب دوست پسر داری؟ آخرین سکست کِی بوده؟ کجا بوده؟ چرا بوده؟! آقا طرف چشمش درد می‌کند واقعاً باید چنین چیزهایی ازش پرسیده شود؟ زندگی خصوصی دیگران در حد پشمک است برای این آدم! گیرم که دکترها محرم اسرار باشند، آن چندهزار نفر بیننده که محرم اسرار نیستند دیگر! از این چیزهای درپیتی که امضا می‌کنیم برای تثبیت نام خلیج فارس و یادآوری عیدنوروز به سازمان ملل، همان‌مدلی چیزی نیست که امضا کنیم بیایند این آدم را جمع کنند ببرند؟ همیشه و برای همه‌ی دردها هم یکی از کرم‌های خودش را تجویز می‌کند. مرده‌شور کرمی را ببرد که به‌درد همه‌چیز بخورد! کسی هست که واقعاً به این شیاد اعتماد داشته باشد؟ به‌جز خاله بزرگه‌ی من؟ و البته چند تا دیگر از خاله‌هایم؟ و تعداد قابل‌توجهی از فامیل‌ها؟!

حالا هر چی… اصلاً برای چیز دیگری آمده بودم. می‌خواستم به هشتم بهمن، فرخنده زادروز باسعادت خودم اشاره کنم! دیدم توی فیس‌بوک هیچ‌کس تبریک نگفته، تعجب کردم. بعد دیدم مثل اینکه امسال ۲۸ ژانویه به جای ۸ بهمن خورده به ۹ بهمن! یک‌ذره خیالم راحت شد. فهمیدم یک روز دیرتر می‌آیند سراغم. چون کلی آدم که توی فیس‌بوک تبریک می‌گویند خوشم می‌آید، احساس ستاره بودن بهم دست می‌دهد… که البته غیر از این هم نیست! هر سال دانه‌دانه می‌گیرم مثل یک سلبریتی واقعی و مهربان با ذوق و شوق جوابشان را می‌دهم. این خواننده‌ها هستند که توی کنسرت می‌آیند لبه‌ی سن و دستشان را می‌زنند به دست طرفدارها؛ یک همچین حسی پیدا می‌کنم موقع جواب دادن…! گفتم حالا که تقویم میلادی امسال یک‌روز درد دارد قبلش بیایم اینجا یک تشکر کلی بکنم. ولی شما نگران نشوید، دست‌هایتان را همان‌طور نگه دارید، من می‌آیم همان‌طرف هم دست می‌کشم روی سر و کله‌تان!‏‏

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


۵۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۸ بهمن ۱۳۹۱ | ساعت ۱۰:۲۲

از خودکفایی تا جرخوردگی اقتصادی!‏‏‏

آن‌چه گذشت…
موسیو گلابی هر دو روز یک‌بار می‌آمد و از خوانندگان وبلاگش می‌خواست که او را برای نرفتن به سربازی کمک کنند. یکی از خوانندگان وبلاگش به نام سمیه در لباس فرشته‌ی نجات ظاهر شد و گفت یک جناب سرهنگ عوضی بی‌شرفی را می‌شناسد که کارش همین‌چیزهاست اما نشانی از این مردک نداد. کار به جایی رسید که موسیو هر سرهنگی را می‌دید ازش می‌پرسید که آقا شما احیاناً عوضی و بی‌شرف نیستی؟ حتی یک‌بار رفت جلوی چند تا سرباز نسبتاً صفر و همین را پرسید اما سربازها که مدتی توی پادگان مانده بودند و چشمشان حتی به سینه‌ی مرغ هم نیفتاده بود از پاسخ دادن طفره رفتند و به او لبخند زدند. فقط یکیشان جواب داد «آره جوونم، خودمم» که در صحبت‌های بعدی مشخص شد دروغ گفته و قصد به دام انداختن او را داشته است! در تمام این مدت او با بیماری مهلک سنگ‌کلیه دست و پنجه نرم می‌کرد در حدی‌که به فکر افتاد برود کلیه‌ی ناقصش را با قیمت منصفانه‌ای بفروشد و پولش را بزند به زخم زندگی اما این قضیه خورد به گران شدن دلار و آشفته شدن بازار و او هم طمع کرد و نفروخت. او در آخرین پست‌هایش به چیزهایی مثل شکست‌های مفتضحانه‌ی پرسپولیس، گرانی، مقام معظم رهبری، زندانی بودن میرحسین و کروبی، دیزی‌سرای محمد و اینترنت لگن ایران اشاره کرده بود. حالا او بعد از چند ماه به وبلاگش برگشته و می‌بیند که تمام آن چیزها نه‌تنها به قوت خودشان باقی هستند بلکه یک نفر از این‌ها حتی قوتشان بیشتر هم شده!
و اما ادامه‌ی ماجرا…

من امروز رفتم دو تا شیر چسکی خریدم هفت هزار تومن. به‌قرآن دو ماه پیش همین را می‌دادند سه و خرده‌ای. والله از چند وقت دیگر ویسکی بخوریم بیشتر توجیه اقتصادی دارد تا شیر. آن‌موقع‌ها می‌گفتند نه‌تنها تحریم‌ها تأثیری ندارد بلکه باعث خودکفایی هم می‌شود. یک عده از مردم هم این وسط جدی جدی فکر می‌کردند که تولید داخلی قرار است زیاد شود… آقا من رسماً همین‌جا اعلام می‌کنم که با گذشت چند ماه از تحریم‌ها ما در تولید هویج، تربچه و حتی بزمجه هم داریم خودکفایی خودمان را از دست می‌دهیم و تا چند وقت دیگر به مرز جرخوردگی اقتصادی می‌رسیم. البته درست نیست آدم در مورد بزرگ‌ترهایش این‌طوری صحبت کند اما متأُسفانه خانم‌ها و آقایان متشخصی که این‌جا را می‌خوانند هم دیر یا زود دچارش می‌شوند و اصولاً این جرخوردگی چیزی نیست که بزرگ و کوچک سرش بشود. من به‌شخصه احساس می‌کنم اگر اسراییل حمله کند و بزند منطقه‌های مسکونی را هم بمباران کند دردش کمتر باشد. مردم فقط دارند تحقیر می‌شوند، غرور ملی و این‌ها هم چیزی شده توی مایه‌های کشک. شما غرور ملی‌ات را بردار ببر پیش یکی از چهارصد هزار دریانی موجود در کشور، بیسکویت رنگارنگ هم دستت نمی‌دهد.

دیروز پریروزها داشتم فکر می‌کردم تقریباً هیچ صنعت یا تولید درست و درمانی هم نداریم که دستمان را بگیرد. یک زمانی دلمان را خوش کرده بودیم به خدا و ائمه‌ی اطهار اما بالاخره آن آمریکایی پدرسوخته هم که بیکار ننشسته… او هم دارد آب‌جو می‌ریزد توی شکم بی‌صاحبش و برای خودش به خدا و عیسی توکل می‌کند و دستش را این‌جوری این‌جوری حرکت می‌دهد روی بدنش. (من همین‌جا داخل پرانتز از خواننده‌های آمریکایی‌الاصل وبلاگ تقاضا می‌کنم که از بابت تعبیر بی‌صاحب ناراحت نشوند، ما داخل ایران مجبوریم این‌ها را بنویسیم که ثابت کنیم به آرمان‌ها پایبندیم و آدم‌های آمریکاستیزی هستیم که چوب توی ماتحتمان نکنند، ساری گایز!) بله… طبعاً خدا هم جوری نیست که دلش به حال ما بسوزد و به فرشته‌هایش دستور بدهد که بروید ایران را درست کنید و برگردید. نهایت لطفش این است که هرازچند گاهی یک مدال ورزشی می‌دهد دست ایرانی‌ها که چند روز سرگرم باشند.

البته ما توی خانه یک سرگرمی دیگر هم پیدا کردیم تازگی‌ها. جمعه‌شب‌ها دور هم مسابقه‌ی «شعر یادت نره» را از شبکه‌ی من‌و‌تو نگاه می‌کنیم. سر جدتان نگاه کنید این مسابقه را. اصل کلی تمام مسابقه‌های تلویزیونی ایرانی اینجا هم وجود دارد که شرکت‌کننده‌ها عمدتاً در زمینه‌ی موضوع مسابقه خنگ هستند، به‌جز دو سه هفته پیش که یک آقای عینکی آمد و به‌دلیل نامعلومی بهتر از حالت نرمال کار کرد ولی آدم یخی بود و دیدنش برای بیینده جذابیت نداشت! به‌هرحال از آنجا که مادر من هفته‌ی پیش موقع تماشایش بشکن زد و من هم دو تا حرکت ریز شانه آمدم می‌تواند برنامه‌ی خوبی باشد. تازه بعدش هم «خانم مارپل» نشان می‌دهد که البته ما حوصله‌ی تماشایش را نداریم. به‌جایش یک سریال بی‌سر و تهی به اسم «آن‌سوی شالیزار» هست که شب‌ها ساعت ده و ربع از شبکه‌ی باران پخش می‌شود و ما به‌دلیل گیلکی بودنش دور هم جمع می‌شویم و می‌بینیم و از خنده پاره می‌شویم. البته پاره را من می‌شوم، پدر و مادرم صرفاً می‌خندند! به‌نظرم طنزش یک‌جوری‌ست که طرف باید یک رگ و ریشه‌ی گیلکی داشته باشد تا از دیدنش لذت ببرد. خانم مارپل را می‌گفتم که نمی‌بینیم. در واقع تنها سریال نیمه‌پلیسی که در تاریخ خانواده‌ی ما همگی می‌دیدیم یک سریال ایرانی بود به اسم «کارگاه شمسی و دستیارش مادام» و من آن‌موقع‌ها عاشق حرف زدن لوریک میناسیان بودم. فوت هم که کرد من یک‌عالمه دپرس شدم. دوست داشتم یک آدم دیگری جایش بمیرد. اصولاً خبر مرگ هر آدم مشهور و نیمه‌مشهوری اعلام می‌شود فوری تو ذهن من می‌آید که چرا «فلانی» نمی‌میرد و منتظرم ببینم آن‌روزی که فلانی می‌میرد من چه عکس‌العملی نشان می‌دهم و کی را جایش توی صف مرگ می‌گذارم.

راستی… هنوز سربازی نرفتم‌ها، بی‌خودی شایعه درست نکنید. گرفتار چیزهای دیگر بودم که نمی‌آمدم. حقیقتش خیلی به شماها ارتباط پیدا نمی‌کند. در همین حد بگویم که نه داماد شدم، نه حامله بودم و نه اینترنتم قطع بود. بعدش هم اینکه وقتی می‌بینم هنوز می‌آیید به اینجا سر می‌زنید کلی شرمنده می‌شوم، خداییش زبان قاصر است! یک کاری می‌کنم که از این وضعیت متروکه در بیاید، به‌جان خودم!‏‏

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


۳۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۵ آبان ۱۳۹۱ | ساعت ۰۳:۴۷



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه